در بهشت اکنون!


در بهشت من
هدیه

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
امرداد ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
هستمت، رویای درهای پلاستیکی
اونور
درد در چشم چپ
محیا بانو
هنوز ایستاده زیر باران
فرنودیان
آرامگاه زنان رقصنده
راز سر به مهر
زرمان
زاویه
ولوج
تلخ، مثل عسل
لیمان
از بهشت تا بهشت
برای خاطر کتاب ها
زاناکس
premenstrual syndrome
آهو نمیشوی به این جست و خیز گوسپند
Dream Land
روزهای روزمرگی
والس با قلم
نوشی و جوجه هایش
کنار کارما
خجسته
اقلیما
تقویم باطله
و اگر نمرده باشند
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
در کنار رودخانه (مهبد)
یادداشت ها
راهی
روشنان
شاتوت
نقش پرنيان (سميرا)
فرصتی برای خودم
نیلوفر و بودنش
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

امان

گردوها را میکس کرده با پیاز. فسنجان بار کرده و حواسش بوده گوشت نریزد برای دردانه دخترش. بعد ماهی چیده توی سینی برای فر. مرغ تکه کرده و پخته. برنج خیسانده. مایه‌ی کیک خیلی زیاد درست کرده و یکی بخشیش را با شکر درست کرده و آن یکی را عسلی زده. قارچ تفت داده برای سوپ و جو پخته یادش مانده هزار بار تکرار کند که حواسش بوده و آب مرغ اضافه نکند به سوپ.

بعد رفته حاضر شود.

موهاش که هنوز خیس بوده، یکهو تکان خورده که وای. دویده آشپزخانه و لوبیا سبز تکه کرده و سویا سرخ کرده و با برنج و ادویه مخلوط کرده. خیالش راحت شده که غذای گیاهی درست کرده و گرسنه نمی‌مانم من. برنج سفید دم کرده و مطابق ذائقه‌ی من زعفران ریخته برای ته دیگ و تازه یادش آمده به قابلمه‌ی فسنجان.

دیر رسیدم. از چهار راه ولیعصر تا خانه‌شان انگار جهان بدتر کش آمد جای راه آمدن. خسته هم بودم. شب سیر و راضی نشستم روی زمین و تکیه دادم به دیوار و بی‌رمق، پاهام را دراز کردم و نگاهشان کردم چطور در جمعشان لبخند بی بهانه پر بود.

یادش رفته بود برای روی کیک شمع بگیرد. چه بهتر هم.

...



2028

ساعت از دوازده گذشته من بیست و هشت ساله شدم بلاخره. این دوهزارمین متن موجود و منتشر شده ی وبلاگه و آدم ها از اون چیزی که فکر می کردم، نازنین ترند.

...



رگ و پی

مچ پام عمیق درد می کنه. امروز حساب کردم بیشتر از چهل درصد زندگیم با درد مچ پا سپری شده. عروسی دعوت بودم آخر هفته و نرفتم و بهانه آوردم از درد پا که تازه چند روزی بود دوباره پیچ خورده بود و شدت گرفته بود. دلیل اصلیش این بود اما که لباس نداشتم. دو سه تا پیرهن دارم و یک جفت کفش که این جور وقت ها می پوشم اما اینبار مراسم، شام ِ رسمی بود که کت یا مانتوی رسمی می طلبید. آخرین لباس این مدلیم رو چند ماه پیش رد کرده بودم و هر چقدر فکر کردم، دیدم نمی تونم بخرم. نمی دونستم چی باید بخرم. نمی دونستم توی لباس رسمی این سبکی چطور باید رفتار کنم و بعد باید کجای خونه نگهش دارم و توی چه مراسم دیگه ای بپوشمش. من آدم اون لباس نیستم. با خودم قرارم این شد که اینطور مراسم رو لازم نیست برم کلا. روز به روز به سبکی که هستم بیشتر ارزش می دم و خب قرارمون از ابتدای زیستن ِ خود همین مگه نبود؟ خوبیش اینه که هر چقدر خودم هستم تاب خوردن ِ غم و شادیم هم کمتر میشه.

همه ی تابستون یک طرف و صحبتم با محمد یک طرف. دلم برای بچه ها هر روز بیشتر از قبل تنگ میشه و می دونم اگر یه روز مهاجرت کنم یه دلیل محکمش نزدیک تر بودن به اون دوتاست. جاشون خالیه و با زمان خالی تر هم شده. بودنشون همیشه نعمت بود و حالا هر چقدر هم بزرگتر شدیم و کمتر لازم شده خودم رو براشون توضیح بدم، حضورشون تبدیل به معجزه شده. می فهمن. به سادگی. سهمگین ترین کارهام رو براشون تعریف می کنم و مغز تحلیلگر شفق به جای قضاوت می پرسه خودت بعد از این تجربه چطوری. برای محمد می گم و گاهی جوک می سازه. نمی دونم من چقدر موفقم همین نقش رو براشون داشته باشم اما این قضاوت گر نبودنشون جاش خالیه. حضور آدمیزاد و خالصشون. حضور آدمی که باهاش لازم نباشه رفاقت بسازی. به سادگی کافیه رفاقت کنی. لازم نباشه هر جمله ات رو صدبار مرور کنی که حالا چی فکر می کنه. لازم نباشه هر کلمه ات رو صد بار بجوی قبل گفتن. لیست کلمه و جمله و عبارت نداشته باشه که اینها رو نگو که خوشش نمیاد. راحت حرف بزنی. راحت خودت باشی. این روزها انقدر به این خودی که ساختم پایبندم که دلم نخواد حفظ معاشرت های این دست رو. 

با شش سال فاصله و این همه کیلومتر، هنوز برام عجیبه محمد چطور جادوش رو حفظ کرده. چطور از اون آدمی که همه ی کارهای من براش غیرقابل هضم بود تبدیل به چنین رفیقی شده؟ اون روز حسم تلخ بود و نمی شد بیانش کنم و حرف زدیم و نور تابوند بهم که ببین، فلان کار کمک میکنه. انجامش بده و از اون روز حرفش گوشه ی مغزم داره خیس می خوره. فقط هم این نیست که چطور می تونه اینطور من رو بفهمه. نمی دونم چی میشه که حرف زدن باهاش انقدر ساده است. اینبار هم اگر از مرحله ی اجرای ابتدائی رد بشم و کارم نتیجه بده، محمد تبدیل میشه به تاثیرگذارترین آدم زندگیم. کک فیزیک خوندن رو هم اون هفت سال پیش انداخت به جونم.

بادهای پاییزی بیشتر شدن. از بین کامواها ده تا کشیدم بیرون که بباف. نشستم به پتو بافتن. قرارم این شده که شبی یک رج حداقل ببافم که به برف اول برسم. ذهنم مشغوله و همین چند شب پیش یکی از بچه ها یک چیزی گفت که میشد ادامه ی همون جرقه ی مرداد باشه. تا جایی که جرئتم کشیده، دارم بهش بال و پر می دم. باید مشغول کاری باشم. پام از عمق درد می کنه و نمیشه بی قراریم رو قدم بزنم و باید ببافم. این تابستون یاد گرفتم آدم ها همه بی قرارن. همه نامطمئن هستن و این، از اون صحراهای خشکیه که من توش تنها نیستم.

همه همونجاییم.

...



موزه ی اندوه

پاییز خوب پشت در رسیده و حالا میشه نزدیکی صبح گاهی کولر رو خاموش کرد و پنجره رو باز کرد تا صدای موسی کو تقی یا کفتر چاهی یا هر اسمی که این پرنده های خوب دارن، با خاکستری و خنکی هوا بریزه تو خونه. بریزه رو تخت. بقیه ی روز هوا گرمه هنوز اما. هنوز کلافه میشم و هنوز عرق میریزم و هنوز منتظرم که بگذره این موج گرما.

رفته سفر. بیشتر از یک ماهه که رفته سفر. قبلش هم درگیر شلوغی کارهای قبل از ماموریتش بود و همین دغدغه های معقول آدم بزرگ ها که نمی فهمم من. یک عمره انگار که نیست. صبح برای یکی از بچه ها که از فوت مادربزرگش نوشته بود، دو نقطه ستاره فرستادم. بدون خط وسط. مدل خصوصی خودم. بعد از غصه و ناراحتی صدام قطع شد. به نظرم یک قرن اومد که دارم براش دو نقطه و ستاره می فرستم و باز هنوز سفره و دور از دسترس. یه زمان کشدار بی رحمه که حتی شب بخیر نمی رسیم بنویسیم برای هم از بی رحمی خستگی روز. چه برسه به زمزمه کردنش کنار گوش. یه زمان لعنتیه که برنگشته هنوز. نگرانی اینکه هیچ وقت دیگه برنگرده، این روزها هر روز کوبیده میشه بهم. توی خنکی تنهای هر روز صبح. نگرانی اینکه سفر بی رحم باشه. 

تابستون داره تموم میشه. بعد از چند سال خودم رو دارم عادت می دم با ساعت بیدار شم. حوالی شش صبح. سرم رو گرم می کنم تا شب. هر روز. فکر می کنم به داستان بابایاگای روس ها، که خونه اش روی پاهای یک جوجه بود که می چرخید. حالا زمین داره می چرخه. فصل داره تغییر می کنه و انقدر دلتنگم که می ترسم جوجه ی خونه ی من حرکت کنه. می ترسم خونه رو دیگه پیدا نکنه. می ترسم انقدر این سفر لعنتی طولانی شه که راه خونه رو فراموش کنه. همه ی وسایلش رو چیدم گوشه و کنار خونه که هر روز صدبار ببینمشون. انگار یه طلسم باشه که به زمین وصلم کنه. می دونم اما این کارها فایده ای نداره. سفر دندون داره و میشه که دیگه برنگرده.

که برنگرده.

که برنگرده.

...



ولوله

همین چند روز پیش هنوز تابستان سر جاش بود. از خونه زدم بیرون و به سر کوچه نرسیده، پرتوهای نور و دلپسندی ِ روز کوچه رو قاب گرفتن. توی ذهنم مثل همیشه ی این وقت ها شروع کردم به نوشتن. صدای دکمه های کیبورد رو شنیدم و تصویر انگشت هام رو دیدم و کلمات شکل گرفتند. متن هایی هستند که هیچ وقت نوشته نمیشن اما میبینمشون. مثل همین یکی که از لطافت صبح های شهریوری بود و اینکه چطور صبح ها دلبری می کند و چطور هوا «یک جور خوبی» خودش رو کشیده بود روی دقایق حوالی هشت صبح.

مکث کردم.

کاوه چند روزه منتقل شده اینجا. از دکتر یکسره اومدیم خونه و اتاق رو صاحب شد. خیلی بوی بدی میده که می دونم بوی طبیعی گربه است و من زیادی حساسم. خیلی بدجور بهم می چسبه و خونه که هستم، همش احساس ظالم بودن می کنم که چطور وقتم رو نمیرم باهاش بگذرونم. شیطونه. سرحاله. من حوصله اش رو اونقدر که باید ندارم اما. هست تا دو سه هفته نقاهتش بگذره و بره خونه ی پدر یا مادر آینده اش.

امروز دانشگاه شروع شد. ترم خیلی سنگینیه. نگرانم که می تونم درس و کار و این همه پروژه ی موازی رو انجام بدم؟ از خرج زندگی می ترسم. از انجام این همه کار می ترسم. امروز رو به فشار یک عالمه قهوه بیدار موندم و کشوندم خودم رو. دیروز مامان پیشنهاد داد این ترم کمکم کنن و هفته ای یک یا دوبار بهم غذا برسونن. داشتم حساب می کردم ده روز یکبار هم بشه چقدر فراغت پیدا می کنم. توی راه رفت کتاب خوندم. مسیر برگشت جزوه های کلاس عصر رو مرور کردم. وسط روز باز بچه گربه ی کوچیک مریض پیدا کردم و استراحت بین کلاس ها رو دامپزشکی بودم و هفت ساعت هم صندلی اول کلاس نشستم و جغدطور درس گوش دادم و بعد هم سه ساعت تدریس و علاوه بر همه ی اینها، یه صدایی داره ته دلم می گه نکنه این ترم نتونی همه ی کارها رو پیش ببری؟ نکنه ببری؟

استفاده از عباراتی مثل «یک جور خوبی» یا یک جور دلنشینی یا دلپذیری یا هر چیز دیگه ای، شبیه تقلب کردن در نوشتن شده. تو که عاجزی از مفهوم کلمات، با کلی ترین ترکیب کلمه ی ممکن، معنایی می سازی که آدم روبروت بدون اینکه بفهمه و به خاطر حس خوب درونیش به آن کلمه، حس بهتری پیدا می کند. استفاده ی قشنگی نیست. انگار وابسته به نگارنده نیست و شنونده چیزی درونش شکل می گیره که به خاطر شخص و تجربه ی خودشه نه بافندگی طرف روبروش.

بیست و هشتم هنوز تموم نشده. مغزم هنوز خاموش نشده و تنها راهی که به ذهنم رسید گسیختگیش رو نشون بدم، همین طرز نوشتن بود.

اون روز رفتیم که صحبت کنیم. بیست و هشتم بود. کلمه هامون که تموم شد، چشماش داشت برق می زد. بیست و هشتم بود. بیست و هشتم بود. بیست و هشتم بود.

...



برقرار

داد می زنم. به حد توانم که می رسم از ته دل داد می زنم. زندگی که سخت میگیره داد می زنم. از همون فریادهایی که یه وزنه بردار زیر وزنه ای که از توانش بیشتره از اعماق جیگرش می کشه. به مرز توانم می رسم و تمام چیزهای درونم رو میریزم توی صدام و داد می زنم. تشبیه نیست. واقعا فریاد می کشم. بلند.

به دیوار مرزم می رسم و خیلی بلند داد می زنم و بعد یک قدم از مرزم می تونم که رد شم. قدم های بعد از اون شبیه اینه که تمام دنیا روی منه. هر یک ذره ای که بعد از اون پیش میرم، تحلیل میرم انگار. تا جایی که ته می کشم. تا تموم میشم. توانم از بین می ره. خالی میشم. یواش و مظلوم. سر به زیر و آروم. جوری که از درون می لرزم و بعد اشک. اشک. اشک میریزم.

بعد هیچ میشم. دیگه انگار نمی تونم یک قدم هم دوام بیارم. نقطه.

سر پا میشم. بعد از اون فریاد و بعد از اون اشک و بعد از اون ضعف، بلند میشم. دیوار قبلیم رفته. حالا یک من ِ جدید دارم. آرامش میاد و کل وجودم رو میگیره. یک آدم جدید. یک حضور جدید.

هنوز در بهتم. یک مرزهایی در زندگیم هست که هیچ وقت فکر نمی کردم ازشون عبور کنم و همیشه به عنوان شوخی ازشون نام می بردم. آرامش عجیبی پرم کرده. شبیه خوابیدن روی آب در یک صبح ملایم در دریاچه ی تار.

اینجا یک من ِ جدید داره لبخند می زنه...

...



به همین سادگی

سعی کرد من رو به یاد بیاره. وسط خوشی ِ شب، قیافه اش متمرکز شد و بعد شروع کرد دو سه تا ویژگی بارزم رو گفتن. هنوز همون بودم. حتی بیشتر از قبل. لبخند زدم. بعد چشماش برق زد. گفت هان! تو اون موقع ها می خواستی فلان کار رو بکنی! یادته چه آرزویی داشتی؟ نفس خودم گرفت. زمان یک لحظه مکث کرد تا برم به شش سال قبل و بزنم به شونه ی اون دختری که بیادش می آورد و ته دلش یه امید عظیم داشت. که همه به نظرشون کارش و خواسته اش مسخره بود اما خودش می خواست یه راه جدید بره و به همه می گفت. می گفت و می گفت با یک جور ایمان قوی که برآورده میشه.

صورتم از شادی روشن شد. گفتم اوه چطور یادته؟ اون رو الان یک سال کامله که شروعش کردم. از ته دل خندیدیم.

...



تا فریاد

نون رو تقاطع قریب و آزادی دیدم. تصادفی خوردیم به هم. بنگ! خندیدیم که به به باز تهران شد یک شهر یک وجبی و چطوری؟ گفت بچه اش رو قراره بیارن دکتر و اومده که پول آژانسش رو حساب کنه و همراه باشه برای دکتر رفتنش.

نون همسن منه. همه ی کارهامون تا سال ها به فاصله ی یک ماه از هم انجام میشد. تا همین شش ماه پیش که به سر جفتمون زد یک کار جدید کنیم. من سر جام موندم و اون کند و هر چی داشت و نداشت فروخت و زد به جاده و شهر به شهر گشت که اینبار کجا ریشه بزنه و آخر نشد. برگشت خونه ی پدریش اصفهان که یک نفس بگیره و باز راه بیفته. سال قبل از اینکه تصمیم بگیرن بزنن به جاده، یک بچه گربه ی شش هفته ای رو به فرزندی قبول کردن و یکسال با هم زندگی کردن. پسرک خوشگل و تمیز و باهوشی از آب دراومد. همه چیز رو که جمع کردن، گربه رسید به یکی از دوستاشون. یک دختر که اونم مجردی و با دوستش - یه خانوم دیگه - هم خونه است.

نون اواخر تهران بودنش زیاد به من سر میزد. یکبار یه فیلم نشون داد بهم از دختر مورد بحث و گربه که چطور گربهه دلش برای دختره می رفت و حالش پیشش خوب بود. جفتی لبمون شاد شد. چیزی نگذشت که خبر رسید صابخونه شاکی شده و گربه باید سریعا بره. به فاصله ی چند روز خیلی کم، متوجه شدن که بین انگشت های گربه - که انگار یه پره ی نازک پوستیه - پاره شده. اون روز برای همین قرار بود دکتر برن. منم باهاشون رفتم و یک عالمه روانم شاد شد از دیدن اون همه سگ و گربه ی ناز. از کوچیک تا بزرگ.

خبر بعدی به فاصله ی چند روز کوتاه این بود که گربه از طبقه ی دوم سقوط کرده و سقف دهنش پاره شده. عکسش رو ندیدم که گفتن خیلی بدجور خونین و مالین بوده. عملش کردن. تقریبا نهصد هزار تومن هزینه اش شد. نون در دوران بیکاریش بود و رفیقش هم. دختر جان هم این وقت ها زنگ میزد که این اتفاق افتاده. بیایین و پول همه چیز رو حساب کنین. و البته حواستون باشه من مشکل دارم برای نگهداریش و نمی تونه این نگهداری دائم باشه و باید ببرینش. 

شنبه نون زنگ زد که بهمون اولتیماتوم داده تا چهارشنبه باید گربه بره. منم تهران نیستم. می تونی کاریش کنی؟ تصمیم گرفتیم اگر کسی پیدا نشد ببریمش محوطه ی یکی از برج ها و یا اکباتان. امروز اما زنگ زده که دختره بهش گفته برای گربه مرغ گذاشته و گربه خودش رو کوبیده به یخچال و لگنش شکسته. باهاش صحبت کردم که میایم و صبح میبریمش. مسئولیتش و همه چیزش دیگه با ما. تحویلش بده بچه رو. اصرار داره که بره پیش همون دکتری که تا حالا رفته. بهش میگم باید پیش یه دکتر دیگه بره که ما بتونیم بهش سر بزنیم. اگر نتونیم، مخارجش رو هم نمی تونیم بدیم. نون هم دیگه نمی تونه و پول نداره. تو اگر می خوای مخارج رو خودت بده و ببرش همون دکتر. ازم می پرسه داری تهدید می کنی؟ بلاخره قرار شد تحویلش بده.

تمام این اتفاقات و بلاها با نارضایتی دختر جان از نگه داری گربه خیلی بدشکل همزمانه. اسممون چی بود؟ اشرف مخلوقات؟ همون.

...



ده فرمان

من از روزی که فکر کنم چیزی متعلق به من نیست، نمی‌تونم به هیچ وجه نگهش دارم. حالا مهم نیست چقدر براش هزینه بدم.

...



قسم به کافئین

یه چیز خستگی که برام هنوز عادت نشده، این بی رحم بودنشه. گاهی تا سر خیابون هم می رسونم خودم رو. اما این چند قدم لعنتی آخر که باید بین هفت تا دوازده دقیقه طول بکشه، یه روزهایی تا نیم ساعت کش میاد.

دیشب نخوابیدم درست و صبح به زور ساعت بیدار شدم. سر کلاس آخر که بودم، حجم خستگی به قدری رسید که می تونستم گریه کنم از واموندگی وسط اون همه آدم ِ ناشناس. با همون حس بد ِ دل آشوبه. نشد اما برسم خونه و بخوابم. چندتایی کار کوچولوی جدید دارم شروع می کنم که نیاز به انرژی داره و ایمیل هاش مونده و حالا یک دست کیبورد لپ تاپ و یک دست ظرف آب نشستم به انجام.

دارم به مفهوم سرمایه گذاری فکر می کنم. خیلی گنگ. اینکه چطور میشه اتفاقی رو به سامون رسوند. یواش به یواش. کم به کم. پله به پله. چقدر چیز هست که در جهان بلد نیستم.

...