درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود
دسته بندی
در لحظه(٢٧٤)
آدم های زندگی ام، خودکار آبی(۸٠)
آدم های زندگی ام، همه(٧٩)
آدم های زندگی ام، آقای خاص(٧٤)
همگنانه(٦٤)
دست نوشته(٤٩)
آدم های زندگی ام، محمد(۳٤)
آدم های زندگی ام، 1(٢٩)
جدید(٢٤)
آدم های زندگی ام، شفق(٢٤)
آدم های زندگی ام، امیرانه(٢۳)
آدم های زندگی ام، 2(۱٧)
آدم های زندگی ام، 0(۱٢)
آدم های زندگی ام، علی(۱٢)
آدم های زندگی ام، بهار(۱۱)
آدم های زندگی ام، محیا(٩)
احسان(۸)
آدم های زندگی ام، امیر(۸)
آدم های زندگی ام، سالار(٧)
آدم های زندگی ام، رضا(٥)
آدم های زندگی ام، رسول(٤)
آدم های زندگی ام، نغمه(٤)
آدم های زندگی ام، طلایه ای(۳)
سلام زندگی!(۳)
آدم های زندگی ام، طلایه(٢)
آرشیو
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
می خوانم
تلخ، مثل عسل
درد در چشم چپ
سرنخ
شاتوت
نقطه سر خط
نیلوفر و بودنش
یادداشت ها
محیا بانو
خجسته
از بهشت تا بهشت
میوه ی ممنوعه (طلایه)
ولوج
روشنان
چالش.... از ازل تا ابد
مرا ببر به نگاهت به عمق این شب جاری...
نا گفته هایی از جنس سکوت
قوزک پای چپ یک زرّافهی ایدهآلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده میخارد
فرشته های زندگی
پوتشكا (معين)
راهی
دفيناتوريا (رضا)
خبرنگار مرد (امير)
هی فلانی!
در کنار رودخانه (مهبد)
نقش پرنيان (سميرا)
تقویم باطله
چیز
same old fears
نو (بابک)
و اگر نمرده باشند
دهل (رضا و بهروز)
فرصتی برای خودم
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
rss 2.0

لوگوی دوستان

عزیزی که نمی شناسمش - یکبار بیشتر افتخار ملاقاتش را نداشته ام - ایمیل های گروهی زیادی می فرستد. تنها کسی که ایمیل های این دست اش را می خوانم. بعضی هایش را واقعا گلچین می کند. مخصوصا ایمیل های موسیقیایی اش معرکه اند!
ایمیل زده و توی ایمیل اش یک آهنگ از نانسی عجم اتچ کرده. من خانه ی خواهری زندگی می کنم و صبح تا شب به اینترنت وصلم. اما قانون خاص خودم را هم دارم: تا وقت اجبار هیچ چیز از خانه دانلود نمی کنم. حتی یک فایل پنج مگابایتی. با لپ تاپم، قبل از دوازده رسیدیم دانشگاه.
از همان وقت رفته برای دانلود. من کارهایم را کرده ام و او رفته برای دانلود. به جز یک وقفه ی چهل دقیقه ای هم دائما وصل بوده ام و دائما روی دانلود بوده. حداقل سه بار قطع شده و دوباره از اول گذاشتم. سرعت دانلودش بعضی وقت ها به 200 بایت بر ثانیه می رسید. دانلود منیجر ندارم و من صبورانه نشستم که دانلود شود. فایل های دیگر حداکثر پانزده دقیقه طول کشیدند. این یکی اما نخواست انگار.
چند دقیقه ای است که دانلودش تمام شده. به خودم جایزه دادمش. بار پنجمی شده که پخش می شود (پشت سر هم مسلما) و من این متن را دارم تمام می کنم. ساعت شش و سی دقیقه است و این یکی از طولانی ترین رکوردهای انتظار این طور پیوسته و امیدوارانه ی من است.
اپیزود دوم فرندز، همان فصل اول، ریچل قهوه درست کرده. و می گوید: من قهوه درست کردم، پس هر کار دیگری هم می توانم بکنم! خب من امروز صبورانه یک فایل را دانلود کردم!!!! حس می کنم از پس هر جنگ دیگری از زندگی ام بر می آیم.
پی نوشت: دوستی امروز نوشته بود که معصوم فعالی دارد. خواستم بگویم معصومم به معصومش سلام می کند! دست تکان می دهد چه جور هم!
...آدم ها را، آنطور که هستند ببینید. نه آنطور که می توانستند باشند.
نه آنطور که هیچ وقت، در برخورد با شما نبودند.
آدم ها، آدمند بی انصاف ها.
آدم ها، آدمند.
...فرض کنید هدیه، دستش باز باشد که یک فیلم کوتاه بسازد و فیلم اش، سه بخش یا سه نگاه داشته باشد. سه زاویه. چیزی مثل کافه ستاره.
1) شروع، از تصویری خواهد بود تماما رنگی. یک اتاق رنگ به رنگ و دخترانه پسند. یک کتابخانه، یک میز تحریر، یک لامپ لخت، یک تخت فرفورژه با روتختی بنفش و یک قالیچه ی کوچک. روی میز یک لپ تاپ است. آهنگ باور کن گوگوش را پخش می کند. دختر، روی تختش نشسته. آهنگ از نیمه می زند: باور کن اسمم رو باور کن. من فصل بارون برگم. اتاق رنگی است. آهنگ به تمام می رسد. دوباره شروع می شود. دختر هنوز روی تخت نشسته. هق هق می کند. تمام جزئیات تصویر رنگی است.
2) از سفیدی مطلق تصویر، اشکال شکل می گیرند. دختر رنگی است و تمام تصویر خاکستری. چشم های دختر خاکستری است و تن و لباس هایش به تمامی رنگی. دنبال کارهایش است درون شهر: دانشگاه می رود. سر کار می رود. با دوستانش معاشرت می کند. تمام تنش رنگ است و در هر محیطی یک رنگ را شدید تر دارد: بنفش، صورتی، سبز، زرد و یا هر رنگ دیگری.
3) صدای خنده اش می آید و از متن سیاه مطلق فیلم، اشکال شکل می گیرند. دختر، خاکستری است و تمام تصویر رنگی. چشم های دختر رنگی است و برق می زند و هر دم به رنگی در می آید. در یک مهمانی نشسته اند و به عادت شب نشینی های این روزها، مشروب است و سیگار است و یک بازی مسخره برای گذراندن دقایق بعدی.
4) پایان، تصویری خواهد بود تماما رنگی. یک اتاق رنگ به رنگ و دخترانه پسند. یک کتابخانه، یک میز تحریر، یک لامپ لخت، یک تخت فرفورژه با روتختی بنفش و یک قالیچه ی کوچک. روی میز یک لپ تاپ است. آهنگ باور کن گوگوش را پخش می کند. دختر، روی تختش نشسته. آهنگ از نیمه می زند: باور کن اسمم رو باور کن. من فصل بارون برگم. اتاق رنگی است. آهنگ به تمام می رسد. دوباره شروع می شود. دختر هنوز روی تخت نشسته. هق هق می کند. تمام جزئیات تصویر رنگی است.
...ساعت یک و سی و پنج دقیقه ی شب وقتی است که آدم دلش برای روانشناسش هم تنگ می شود.
...1) مهرناز، از دوست های دبستان بود. با هم کانون می رفتیم. با هم شعر خوانی می کردیم. با هم هم سن بودیم و با هم، هم را گم کردیم.
توی شلوغی های دانشگاه یکی دو باری دیدمش. همانطور لاغر بود و همانطور خنده بر لب بود و همانطور گم شد. گودر کمکمان کرد پیدا کنیم هم را. ارشدش را دانشگاه ما قبول شد.
2) وبلاگش را باز کرده ام. نه که دوست داشته باشم. نه که دوست نداشته باشم. جستجوگر ِ کامپیوتر، دوست دارد با هر "پ" که فشار می دهم، بیارتش. آهنگ ملایم وبلاگش را دوست دارم. وگرنه که هر صد سال نوشتن هایش، به ذوق نمی آورتم. خانه تنهام. روز سوم تنهایی است و دلم هم نخواسته امروز که تنها نباشم. از زیادی ِ هیجان این روزها، آرامش در این دم، غنیمت است.
3) لیست جی تاک ام را تا جای ممکن کشیده ام. خیلی ها روشنند. خیلی ها سبزند. زرند. قرمزند. دنیا جای امنی است وقتی این همه آدم شبیه تو دارد.
4) وبلاگ ها را باز می کنم. می روم آرشیو. خیلی هایشان را قبلا خوانده بودم و یادم رفته بوده. مثلا هشت متن قبل ترش را کسی شیر کرده بوده و خوانده بودم و گذشته بودم. می روم توی گذشته ی آدم ها. سرک می کشم. یک نفس. به خودم می آیم که یک ساعتی بیشتر گذشته. دردها و عاشقی ها و لحظه هایشان می نشیند روی پوستم. می فهمم چند سالشان است. می فهمم چه کاره اند. می فهمم چطورند. به خاطره هایشان حسودی می کنم.
5) دراز کشیده ام روی مبل. خانه تاریک است و فقط دیوار کوب بالای سرم روشن است، چراغ های مودم و صفحه ی لب تاپ. یکی از همان شیوه هایی هستم که ایمیل ها می گویند که نباش. دراز کش، لب تاپ روی عریانی پا، که گرمایش پوست را می سوزاند. همینطور مرتب از چشم هایم آب می آید. از چرخیدن در وبلاگ هاست. خودم را که رها می کنم، قهقهه ی خنده می زنم و خب! اشک هم می آید همراهش.
6) یک نفر، همین الان سبز شد. استتوس زده: و دوباره تنهایی. عادت کرده ام دستم را درازش نکنم. کسی که نمی خواهد را، نباید در آغوش کشید. مگر التزام باشد. از آدم هایی است که دلم برایش تنگ خواهد شد. شاید یک روز بعد از ظهری. در کشوری یخ زده و مرطوب. وقتی که یک حال دیگری باشم.
7) خب. راستش فقط خواستم بنویسم. بعد از موج های احساسی ِ چند وقت گذشته، بعد از کندن ها و بستن ها و رفتن ها و برگشتن ها، بعد از نبرد های پیدا و پنهانم با خود، عرض شود به خدمتتان که الان در یک کرختی خاصی هستم. از همان بی حسی هایی که مجبورم می کند تصمیم هایم را یخ بگیرم و یخ زده زندگی کنم. از همان حس های بعد از هم آ-غوشی های منطقی. یک جور یخ زده ای.
آقامون وودی الن می فرمان: نگرانی های زیادی دارم، از تاریکی می ترسم و به روشنایی هم مشکوکم.
پی نوشت: شروع کرده بودم که بگویم آدم های زندگی ام، رفتنی نیستند. فقط گاهی بین دو دیدارمان چند سالی فاصله است. باید مهلت داد تا آدم ها برگردند. یا بیایند کلهم. یاد گرفته ام آدم ها در دسترس تر از آنند که در آینه پیداست.
دو قطره اشک دیگر هم پاک شد. امشب، شب چشم هایم نیست.
...اگر دنیا حقیقت نداشته باشد چطور؟ اگر هر چیزی که من حس می کنم و فکر می کنم و اینها، همه از برهم کنش یک سری اتفاقات ساده باشد که در ذهن ِ من ِ اسیر در کپسول گذشته باشد؟ یا هر چی؟ اگر در دنیای شماها همه ی معادلات اقتصادی، امن باشد و اینها تنها به دلیل رسیدن من به جایی که باید اتفاق افتاده باشد چطور؟
قیمت دلار بالا رفته. وضعیت اقتصادی کشور به زمین خورده. هر کس به یک جور فرار فکر می کند. به یک روزنه برای تنفس. به یک راه برای زنده ماندن.
من؟ من فکر می کنم معنی این راه برای من چیز دیگری است. باید به جای شعار "آشتی با مادر و زیستن سویه ی روشن عقده ی مادر" و هرچیز دیگری که می گویم و شعارهایم گوش همه را پر کرده، به یک "آشتی با مادر" واقعی فکر کنم.
...دختر جان شیرازی قشنگم!
این را برایت می نویسم چون آدم باید با یک نفر درد دل کند دیگر! اصلا شاید اسمش هم درد دل نباشد. آدم باید حرف هایش را بزند دیگر! از کجا معلوم که کسی بفهمدش؟ از کجا معلوم بشود مطمئن بود سر تکان دادنش از باب همدردی است یا هم فهمی یا حوصله اش سر رفته؟ اصلا این را می نویسم چون باید بنویسمش دیگر!
می دانی دختر شیرازی جان!
دل، بعضی وقت ها می لرزد برای خودش. بعضی وقت ها به زور می لرزانی اش. وقتی که با عقل و منطق و اینهاست کارت، واقعا با اولین تکان از همه چیز خلاص می شوی. خوبی و بدی و همه چیزش قاطی می شود. آن وقت شرم هم نمی کنی که بگویی نادرست بود. که بد بود. که رفتنی بود. تجربه اش خوشایند نیست اما فکر کنم چشیده باشی اش. من به وفور از این موارد داشتم. وقت هایی که اما خودش می لرزد، هزاری هم که سعی کنی و بکنی (به فتحه خوانده شود) از رابطه، آدم آن سر کسی است که هنوز با بقیه فرق دارد. من دلم نمی آید از چنین کسی حتی به کلامی رنجیده بگویم.
دختر شیرازی جان! دل عادت کرده بد وقتی بلرزد. توی بزنگاه. عادت کرده من را بین دو راهی ِ بودن به مثل یک زن قرار دهد یا بودن به شکل یک انسان مستقل. جمع شدن به عنوان عضوی از یک رابطه یا یک بودن و مستقیم پیش رفتن. دل عادت کرده بد وقتی بلرزد. حالا، بعد از سه سال که هیچ آدمی را نخواسته بود، لرزیده. با لبخند شیطنت بار کسی. حالا، دل دل کردن هایم ربطی به کشور و مسیر و رفتن ندارد. برای بودن در جمع آدم هایی است که این روزها یکی شان نگاهی دارد که آشناست. جور دیگری آشناست.
می دانی دختر جان شیرازی من! بعضی وقت ها حسرت می خورم از جمع آدم هایی که یک "دم را غنیمت شمار" صرف دارند. آنهایی که می گویند این لحظه را دریاب و در این لحظه با این آدم باش و فردا مهم نیست. حتی بدتر! آنهایی که می گویند من الان با این انسان خوشم. حالت بعدتر هایش برایم مهم نیست. آدم هایی که می توانند این طور به جهان نگاه کنند. آنهایی که این کلاس های رنگ و وارنگ را نمی روند که در نهایت، بهشان ثابت کند باید به تمام انسان ها احترام گذاشت. آخ. لعنتی ها. چقدر معصومانه خوشبختند!
دختری جانم! می دانم که چنین آدمی را دیگر نخواهم دید. می دانم که اینطور خواستن، با رفتنم تمام می شود و آدمی است که نداشتنش حسرت دارد برایم. اما فکر می کنم کسی که پایش برای رفتن رفت، هیچ وقت آنقدر مطمئن ِ ماندن نیست. بین ِ به تمام نماندن و به تمام نرفتن، به تمام نرفتن برایم کمتر ترسناک است. راستش آدم در بیست و سه سالگی فکر می کند همیشه می تواند عاشق شود. شاید همیشه اما نتواند راهی برای درس خواندن و رویاهایش پیدا کند و بین خودمان بماند! آدم در بیست و سه سالگی چرند فکر می کند.
راستش مژگان، من در این خاک مادر نخواهم شد. هدفمند و نتیجه گرا هم. با تدبیر هم. خانه ی امنی که می توانم داشته باشم و آدم هایی که با لبخندشان اینطور گیج می شوم قربانی خواهند شد. امیدوارم قربانی ام آنقدر سنگین باشد که پذیرفته شود.
پی نوشت: اما فکر کنم با این دل لرزیده، صبوری کنم. هزاری هم که سرنوشتش رفتن باشد. زخمی ِ صبوری شده ی مرهم گذاشته شده را می شود راحت تر لیسید.
...بسته ی وینستون قرمزش را که باز کرد، تق تق تق که کوبید روش، تعجب شدم که چرا. سیگارها را هل داد تو. دوباره کوبید. انقدر زد که تا نصفه بیرون آمدند. چهره هایمان خنده شد.
آرس، از در که وارد شد، رنگ خوش پلیورش، چهره ی اینبار آرامترش و شوخ طبعی توام با قدری آشنایی اش دیدارمان را دوستانه تر کرد. بعد، از همان اول، آفرودیت از عمق وجودم جوشید و طوفانی کرد من را و در نوردیدم که بعد از مدت ها، آرس دیده بود و حس وجد داشت.
وقت سفارش که رسید، شیرعسل سفارش دادم. که هم طعم شیرین بچشم، و هم پیش پرداختی باشد برای شام. گفت قهوه ی ترک سفارش بده برایت فال بگیرم. قهوه را آرام خوردم. روی دماغم خط انداخت. تمام که شد، هرمس شد و فنجان را برداشت: شبیه یک حلزونی که غمباد زده. توی دلش یک غمباد بزرگ است که باید خالی اش کنی. کل دنیایت را گرفته. کسی را کنارت راه نمی دهی. کل دنیایت را همین تصویری که از خودت ارائه می دهی گرفته و کسی کنارت جا نمی شود. باید سوزن بزنی به خودت، غمبادت خالی شود. آن وقت مثل یک کرم کوچک می شوی و - فنجان را کج گرفت که ببینمش - از این راه روشن که در پیش روت داری، و از میان این همه سیاهی - سه طرف فنجان سیاه مطلق بود و یک طرف راه سفید - پر سرعت مثل اتوبان بالا می روی.
سیگار اول را که کشید، دوم را که، سوم را، و حتی چهارم همه چیز خوب بود. از گودر حرف زدیم و از دنیای وبلاگ و از آدم های مشترک مجازی و متن های خوانده ی مشترک. بعد کم کم تراکم دود به سرگیجه ام انداخت. بلند شدم برویم. رفتیم توی هوای تمیز تر!! تهران. درونم، نمی خواست بروم. پیچیدیم خیابان های خیس خورده ی براق را. خیابان های خلوت. قدم زدیم و حرف زدیم و یکی از همان حالت های این آدم دیگر غریبه نیست را، گذراندیم. حداقل من گذراندم.
آرس، در خیابان های خیس خورده ی نیمه تاریک راه می رفت. نوع قدم هایش قابل تشخیص بود. آفرودیت، می توانست حتی تکانه های عضلات را هم حس کند. حسی قدیمی، حسی غنی. انسان بدوی درونم از یافتن کسی اینطور زمینی و جسمانی راضی بود. رسیدیم خانه اش.
خانه، مرتب بود. تمیز بود و بسیار نو. در که بسته شد، تعبیر آتش و پنبه - قرار گرفتن آرس و آفرودیت در کنار هم - آنقدر برایم واضح شد که همانجا سرپا ماندم. کفش هایم، عزیز ترین بخش زندگی ام شدند که در جا نگه می داشتنم. یاد هرمس افتادم و یاد کفش های طلایی آفرودیت. یاد اینکه کفش ها، در فضای تب دار ِ تاب دار ِ ملتهب چقدر بوی رفتن می دادند و من، در تلاش بود که کنترلش را به آفرودیت نسپرد. شال گردنم، بدون هماهنگی با من باز شد. در هوا گرفتمش.
در که بسته شد، گفتم که می روم. آرس هم حس کرد که لحظه ای بیشتر ماندم می تواند همه چیز را به آتش بکشد و همان دور ایستاد و همان دور با من حرف زد و در آن فضای به شدت مواج از انرژی، نگاهش را از من دزدید.
یادم نمی آید هنگام خداحافظی، دست داده باشم. آفرودیت، نعره می زد و آرس را می طلبید و من، دست هایم را مشت کردم. در جیب گذاشتم. یک ساعتی طول کشید که خشم اش از نماندم آرام گرفت.
پی نوشت: فکر کن چه افتضاحی می شود اگر تمام این جریانات شدید انرژی توسط هر دو نفر انسان قابل درک باشند!!!
-------------------------------------------
آرس، خدای قدرت فیزیکی، جنگ و البته روابط جن.سی هیجان انگیز است. به شکل مردی جوان و عضلانی تصویر می شود.
آفرودیت، الهه ی عشق، شهوت و تمنا است. معشوق های زیادی داشته که از معروف ترینشان می توان به آرس اشاره کرد.
هرمس، خدای سخنوری، کلام و مسلما هر آنکس که وبلاگ می نویسد! او برای هم آ-غوشی با آفرودیت، کفش های طلایی اش را دزدید. هر چند آفرودیت هیچ وقت بدون میل تن به رابطه نمی داد و می توان رد پای شیطنت خودش را در اینجا دید.
× Ares, Hermes , Afroudit
...از همان دیروز که در را بستم و با خودم برای سی و شش ساعت تنها شدم، فکر این لحظه های دلتنگی و این دقایق الان را باید می کردم. اینکه سی و شش ساعت تنها باشی و کسی نباشد که بیاید پیش ات. کسی نباشد که دلت بخواهد صدایش کنی. حتی پسر- مردی هم نباشد به رسم شیطنت های قدیم. اه. باورم نمی کشد چقدر آن روز ها ساده دل بودم.
حالا، از ابتدای سی و شش ساعت فقط ظرف کثیف کرده ام، چیزهای مختلف پخته ام یا خام خام خوردم، دو ماشین لباس شسته ام، لباس های شب مختلف پرو کرده ام و با یقه ی باز و گردن افراشته نشسته ام گلدن گروپ دیده ام و زار زار اشک ریخته ام وقتی فرهادی را صدا کردند (لعنت به من اگر بدانم که چرا) هر چقدر از دستم در رفته، وبلاگ نوشته ام، خواب دیده ام، و باز چیزی کم است.
رفته ام در گودر. همان چیزی که از گودر مانده. رفته ام نوشته های سر هرمس و همینطور پایین رفته ام. خوبی اش این است که لینک در لینک است و می شود همینطور وبلاگ جدید فالو کرد. می روم پایین و چه فایده! سطح درونم بالا می آید.
لیوان را پر از یخ کرده ام. با آبلیمو و نمی دانم چی. نمی دانم چی را از قفسه ی نوشیدنی ها برداشته ام. دلم، کنترل ام را در دست گرفته. از صبح نشسته به حرف زدن به آدم ها. به چت کردن. به هیچ کاریش نرسیده. فقط به یک بهانه ی احمقانه:
دلتنگ شده. همین!
پی نوشت: دروغ چرا؟ دل دل کردن های این روزهایم برای از دست ندادن کسی است که فقط اینجاست و نه هیچ جای دیگر جهان. می ترسم بروم و هیچ وقت نداشته باشمش. می ترسم بدون اینکه داشته باشمش، بدون اینکه بچشمش بروم. و من؟ آخ که خواستن این آدم سخت ترین دغدغه ام شده.
...از صبح نشسته، زل زده به لیست جی تاک اش. به چراغ های سبز و قرمز و زرد.
به چراغ های خاکستری فکر کرده که رنگ چراغ توست. به تو که روشن نیستی. به دلش که خاکستری شده.
...