درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود
دسته بندی
آرشیو
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
می خوانم
تلخ، مثل عسل
درد در چشم چپ
سرنخ
شاتوت
نقطه سر خط
نیلوفر و بودنش
یادداشت ها
محیا بانو
خجسته
از بهشت تا بهشت
میوه ی ممنوعه (طلایه)
ولوج
روشنان
چالش.... از ازل تا ابد
مرا ببر به نگاهت به عمق این شب جاری...
نا گفته هایی از جنس سکوت
قوزک پای چپ یک زرّافهی ایدهآلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده میخارد
فرشته های زندگی
پوتشكا (معين)
راهی
دفيناتوريا (رضا)
خبرنگار مرد (امير)
هی فلانی!
در کنار رودخانه (مهبد)
نقش پرنيان (سميرا)
تقویم باطله
چیز
same old fears
نو (بابک)
و اگر نمرده باشند
دهل (رضا و بهروز)
فرصتی برای خودم
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
rss 2.0

لوگوی دوستان

رفته بودیم دریاچه تار. بابا همه ما رو نشونده بود روی یه تیوب. هل می داد روی آب جلو. حداقل پنج تا بچه بودیم. همه زیر سن مدرسه. یه جا به جا شدیم، همه پرت شدیم تو آب. لحظه ی قبل از رفتن زیر آب، دختر عمه ی بزرگم رو دیدم که زد به آب و اومد سمتمون. زیر آب، دراز کشیده بودم. آب رو صورتم بود. وسط آب ساندویچ شده بودم. صاف. زلال. خورشید رو می شد از پشت آب ببینم. تلالوش روی آب یادمه. تعجب خودم رو، از اینکه چقدر این تصویر قشنگه.
دست دختر عمه ام، از وسط آب من رو کشید بیرون. احتمالا یه مقدار قبل از اینکه خفه بشم.
یه جایی، میون آب معلق موندم. باید خودم رو بکشم بیرون. باید نفس بکشم. جهان جای شگفت انگیزیه، اما زیر آب جای خوبی برای تحسینش نیست.
...افلاطون، در ضیافتش تصویری از آندروژن ها ارائه می دهد: موجودات دو جنسیتی که بعدها، توسط خدایان به دو نیم تقسیم می شوند: زن ها و مردها. این برای من تصویری از کمال است: وقتی یک زن و مرد به درستی دو نیمه ی هم اند. تق! یک آندروژن روی زمین شکل می گیرد.
از طرفی ما پراکنده تر از آنیم که بشود هر کسی نیمه ی خودش را بیابد. اگر پیش فرض هم جنس خواهی را هم بپذیریم (که هر روز پیش فرض قابل قبول تری می شود) برای هر انسان هفت میلیارد احتمال وجود دارد. ساختار روان انسان به ظریف ترین حالت ممکن این مشکل را حل کرده: هر کس تصویری از کمال را، تصویری از زوج ِ جداشده اش را در روانش حمل می کند. کافی است کسی را پیدا کنیم که این تصویر درونی ما را فعال کند. برای حس خوشبختی ما همین عالی است!
دیشب که برگشتم از کلاس، بعد از هفت ترم خواندن و لذت بردن صرف، تکه تکه و ناکافی فهمیدن، سه نام برای کهن الگوی اساسی روانم داشتم. برخلاف تصورم، این دانستن غمگین ام کرد. سه نوع گونه ی رفتاری، هر سه فارغ از تعهد، فارغ از مسئولیت، زندگی کردن ِ افسانه ی نوجوان ابدی.
زندگی من، همیشه سرشار از هیجان و اتفاقات خوب بوده. من می توانم هر روزم را طوری تعریف کنم که جهانی از این همه هیجان و انرژی به حسرت برسند. اما در برابرش، این بی تعهدی، این زندگی بادآسا، در کنار همه ی خوشی هایش، دیشب ترساند من را: نکند که تمام علایق کنونی ام، چند وقت دیگر رنگ ببازند و این بازی همچنان تکرار شود؟
نه؛ اینها بهانه است. دیشب که برگشتم از کلاس، ذهنم کشید به بار آخری که هر سه ی این اسم ها را کنار هم استفاده کرده بودم. به وقتی که در چهارچوبی، تمام انرژی های روانی ام انگار حضور داشتند. در کنارش به همدلی عجیبی که دریافت کردم. به تصویر کاملی از هر آنچه که منم.
دلم برای خود ِ آنطور کاملم - آنطور گرد- تنگ شد. مزه ی لذت بخشی که عجیب خالی ام کرده.
پی نوشت: عفونت چشم چپ، به چشم راستم زده. هر دو در وضعیت ملتهب، قرمز و دردناکند. این دلیلی شده که من یک روز استراحت اجباری داشته باشم.
نه، این هم بهانه است. امروز از درک بی تعهدی درونی ام، خراب تر از این بودم که قدم از خانه به بیرون بگذارم.
لینک ها:
...امروز، زمان من است برای تقسیم خودم با بقیه. وقتی است که بلاخره بعد از هفت ترم، برای کشف اسطوره ی یگانه ام، داستان زندگی ام را از دید خودم روایت کنم. در کمتر از یکساعت.
چشم چپم عفونت کرده. عفونت دو روز بعد از شروع شدنش، زد به گلویم. گلو درد شدید. بعد از دیشب درد چشمم شروع شد. امروز، از چشم چپم یه خط پوشیده شده زیر مخاط زرد مانده بود. دارم با جزئیات همین ها را برای بچه ها ایمیل می زنم. اشک همین طور صورتم را شیار می زند. خود ِ مریضم را دوست ندارم. هیچ وقت دوست نداشتم.
سری اول جواب ایمیل ها که می رسد، هنوز ابری ام. به ده دقیقه نمی کشد که - با همان چشم نصفه نیمه - خوب خوب می شوم. گرم. انگار حمایتی که لازم بود بدستم آمده. بر می گردم به زندگی نیم بندم.
من چطور با این اخلاق الاکلنگی ام زنده ام؟
...به آتش ِ به اندازه، می شود اعتماد کرد، دل داد، جان سپرد. این شاید راز بقای زن ها در طول تاریخ است: جایی، جایی در همین نزدیکی شعله ای هست. شعله ی ایمنی بخش.
ما زنده می مانیم.
من؟ نشسته ام کنار شعله ی گاز. مثل یادگاری غریب از گذشته.
...انتظار آدم را مریض می کند: انتظار زنگ تو، انتظار ویزا.
همین طور تبدار. همین طور بی تاب.
شبیه حالای من.
...مامان داشت لباس های زمستانی ام را جمع می کرد. کمدم را ریخته بودم بیرون، کشو ها را، چوب لباسی ها، لباس های جمع شده ی طبقه ی بالای کمد مامان را، لباس های زمستانی دوست داشتنی ام را جدا کرده بودم.
لباس های زمستانی همه شان قشنگند. لباس اند. مثل تابستانی ها، تکه ای پارچه ی گاها مزاحم نیستند. به جا هستند و به اندازه. خیلی معقول. داشتم جمع می کردمشان. همه شان را بدون استثنا دوست داشتم. همه را برداشتم. ریختم وسط هال.
مامان، نشسته بود کف زمین. داشت لباس ها را می پیچید. به نظر خودش اینطوری لباس ها فضای کمتری اشغال می کنند. به نظر من هم. دانه به دانه شان را می پیچید، لوله می کرد، می گذاشت توی چمدان. بغض داشت. یک بغض خیلی بدی.
نگفتم بغض نکن. نگفتم همین جا هستم. نگفتم دختر کوچکت همیشه می مانم. نگفتم گریه ندارد که. بافتنی دوست داشتنی سفید و صورتی ام را دادم دستش که: این جا ماند.
...شنبه ای که صبحش استرس بیدار شدن داشته باشی، استرس از خانه بیرون زدن، استرس رفتن به سراغ کارهای ماهها مانده، شنبه ی غمگینی است.
...اولین ام که رفت، یادش ماند. خاطره های قوی اش. اولین زن زندگی اش بودم. کودک وار، سرخوش، هجده ساله، با بدن های قوی، با افکار سرکش و سرخوش. اردیبهشت هشتاد و هفت تمام شد. روزش یادم نیست. پایان مثل آغاز نیست، بازه زمانی دارد. آغاز یک روز است، یک لحظه است. یک ساعت است: مثل ده و سیزده دقیقه ی صبح. اولین باری که لب هاش را بوسیدم.
تمام عکس هایمان را گم کردم. عکس های زوج سرخوش و خوشبختی که از دید من بودیم. که همه ی دیگرانمان - آدم های زندگی من و آدم های زندگی او - با هم بودن ِ ما روی اعصابشان بود. ما خوش بودیم اما. سلیقه به خرج داده بودم و عکس ها را به ترتیب فصل، رایت کرده بودم روی سی دی. همه اش گم شد. در یکی از جا به جا شدن هام، بیشتر از صد سی دی عکس و فیلم و آهنگ. همه با هم. از هشتاد و هفت به اینور، فقط یک عکس از آن سال ها داشتم. یک عکس چهارتایی. چند ماه پیش که داشتم برنامه های رفتنم را چک می کردم، ازش پرسیدم عکس ها را دارد؟ گفت جواب می دهد و نداد. امروز باز پیگیری کردم.
استاد جان، یکبار گفته بود خصلت های مردهای زندگی تان را بنویسید. ببینید چه چیزهای مشترکی دارند. خصوصیات اخلاقی تکرار شده بودند، اما آن موهای بلند تا سر شانه، صورت کشیده ی سه گوش، دماغ تیغه کشیده، خال بزرگ روی بخش پایینی صورت و زشتی و زیبایی توامانی که دوستش داشتم، همانطور منحصر به فرد ماند. آخرین شبم با یک مرد، توی تاریکی نیمه شب بیدار شدم و به جسم خوابیده ی کنارم نگاه کردم. همان لب ها، در صورتی به غایت متفاوت نشسته بود. باور کردم که آدم ها از زندگی مان نمی روند، فقط گاهی جسم عوض می کنند.
شنبه دیدار آخرمان است. به بهانه ی مان عکس هاست، اما امیدوارم بعد از چهار سال و اینبار بالغانه خداحافظی کنیم.
...زنانگی، یک شاه - لحظه ی ناب دارد. خون می بینی، درد و شادی با هم می دود توی جانت که: اینبار هم به خیر گذشت.
...دلم یک پسر ترک می خواهد: برای رقص، برای یک بعد از ظهر عاشقی: از هفت تا یازده شب.
با این آهنگ شروع کنیم، دل خوش کنیم و افسار وقایع را رها کنیم که خودش برود. خیالمان هم جمع باشد که همه چیز همان یکبار است. اسمی هم آن میان نباشد. من، مراد صدایش کنم (چقدر من عاشق این اسمم)، بطلبمش آنطور که کسی را تا به حال نخواستم و او هر اسمی که عشقش بکشد. که بشود بعدش، هر بار اسم مراد آمد یادش بیفتم. که بشود وقت خداحافظی ، به جای بدرود و خداحافظ و می بینمت و به امید دیدار و حرف های صد من یک غاز، بگوییم: حالا حیاتیهیم. (من هنوز زنده ام.)*
که بخوانیم:
Sabrettim bekledim
Hiç sorun etmedim
Bunlar yıkmaz beni
Ben daha bitmedim aşkım
Ufak tefek ayaktayım
*Hala hayattayım