در بهشت اکنون!

لحظه هایم

دیدم دلم گرفته. ابی گذاشتم. خوند و ظرف شستم و گریه کردم.

دیدم دلم گرفته. ابی گذاشتم. خوند و ظرف شستم و گریه کردم.

دیدم دلم گرفته. ابی گذاشتم. خوند و ظرف شستم و گریه کردم.

دیدم دلم گرفته. ابی گذاشتم. خوند و ظرف شستم و گریه کردم.

دیدم دلم گرفته. ابی گذاشتم. خوند و ظرف شستم و گریه کردم.

دیدم دلم گرفته. ابی گذاشتم. خوند و ظرف شستم و گریه کردم.

دیدم دلم گرفته. ابی گذاشتم. خوند و ظرف شستم و گریه کردم.

دیدم دلم گرفته. ابی گذاشتم. خوند و ظرف شستم و گریه کردم.

تا انتها.

   + هاش ; ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٦/٩/٧
comment نظرات ()

 

آخرش، میبینی که همه چیز شبیه داستان های فرهادی بود: پر از آدم های نه خوب و نه بد و سر تا به پا خاکستری.

   + هاش ; ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٦/٩/٦
comment نظرات ()

ذره ی امید

توی یکی از عکس ها، انگشت هاش رو میشه دید.

   + هاش ; ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/٩/٥
comment نظرات ()

 

عکس گذاشته که داره سعی می کنه به شتر دست بزنه و یکی براش کامنت گذاشته که واااای! بیارش با خودت تهران!

احمق!

   + هاش ; ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٦/٩/٤
comment نظرات ()

تو.

اینجا نوشته با زندگیتون مثل یک امر مقدس برخورد کنید. هر کاری که می کنین رو باهاش مثل امر مقدس روبرو شید. شغلتون. زندگیتون. برخوردهاتون با جامعه. اینه که به زندگی معنا میده.

غایت تقدس برای من دوست داشته. زندگیت رو، سمت حرکت انرژی روانت رو به سوی مقصدی تنظیم کنی که راه به حضور دیگری ببره. مقصد اینجا دیگری نیست. حضور دیگریه. با گرماش. با سختی های حضورش. با شیرینی شهدآگین کامروا شدن ازش و چشیدنش.

شبیه دانه شدم. در خاک. شبیه کسی که خیس خورده و آماس کرده و حالا میخواد که جوانه بزنه. با چشم های بسته. با ترس از اینکه کمی که قد بکشه به جای شکافتن خاک، به سنگ بخوره. از همون سنگ های بزرگ و لعنتی و خفه کننده.

ورِ خوشبینم اما میگه سنگ هم شکافتنیه. و امر قدسی همینه.

*چرا حال انسان امروزی خوب نیست. مایکل روث ترجمه فریبا مقدم

   + هاش ; ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/٩/۳
comment نظرات ()

تو.

همه چیز خوبه به جز اینکه اگه بیست سال بگذره، این خلا از همه ی نداشته های دنیای امروزم بیشتر خفه ام می کنه.

   + هاش ; ٤:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/۸/۳٠
comment نظرات ()

 

آرزو؟ آرزو کنم که بال در بیارم.

   + هاش ; ٩:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٦/۸/٢٧
comment نظرات ()

غار

دلتنگی اش، با همین فاصله ی لعنتی بین الف و یای قبل از خودش، افتاده میان دلم. شبیه قطره ای آب که روی سطح خیس می چکد. شبیه قطره ای آب که روی سطح خیس می چکد. شبیه قطره ای آب که روی سطح خیس می چکد.

می چکد. می چکد. می چکد. و دلم سوراخ می شود.

   + هاش ; ۸:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٦/۸/٢۳
comment نظرات ()

 

از فروردین به اینور، خیلی از دادها رو نزدم و ریختم توی خودم. دلم شده یه پاتیل گنده پر از فریاد. فحش. فضاحت. همین شده شاید که دنیای بیرونم اینطور فقیر شده.

هالک درونم رو قورت دادم. اشتباه کردم. اشتباه.

   + هاش ; ۸:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٦/۸/٢٠
comment نظرات ()

 

بغض میخوابه. بغض بیدار میشه. بغض تمام شب نیمه هوشیار از بالای تخت نگاهم می کنه و لبخند خبیث میزنه. بغض با من زیر دوش میاد. بغض بین رنگ آبی جمع شده کف حمام شنا می کنه. بغض میره توی لیوان قهوه. توی سه صفحه ی صبح نویس. بغض روبروم نشسته. منتظره حاضر شم و از خونه بزنم بیرون و مشایعتم کنه.

   + هاش ; ٧:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٦/۸/۱٦
comment نظرات ()
← صفحه بعد