در بهشت اکنون!

 

وقتی نمی شه نوشت، با تمام وجود می خوام بنویسم و وقتی می شه، می مونم که چی می شه نوشت!  در هر حال کیبورد عزیز من بازیش گرفته و این بار در برابر تمام خواهش ها و التماس های من، بلاخره امروز بعد از مدت ها به کار افتاد!!!

چیز زیادی نمی خوام بگم. یه عکس دیده بودم که می خواستم اون رو بزارم. اما شاید خیلی ها نخوان ببینن. این عکس همونه. یه عکس از قبل از سنگسار…

(نظر راجع به عکس یادتون نره!)

.

راستی تعطیلی مدارس، بارش برف و بیست و دوی بهمن! تبریک! چهاردهم فوریه هم به همه ی اون کسایی که برای بار اوله که از این روز استفاده می کنن، تبریک!  و قبولی بعضی ها! در بعضی جاها هم تبریک!!

   + هاش ; ٤:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱۱/٢٤
comment نظرات ()

 

1

 

جمعه ….. ساعت 9 صبح… روز تعیین سرنوشت من… برام دعا می کنی؟؟

 

 

2

خیلی وقت بود که می شناختمش. یا نه! می شناسمش. غلو نیست بگم از روزی که

متولد شدم. همه همیشه می گفتن که خیلی انسان خوبیه. حتی یه عده اعتقاد به فرشته بودنش داشتن.

حالا هر دو بزرگ شدیم. هنوز یه عده معتقدن که فرشته است. اما برای من مثل شیطان مجسم شده.

فردا هر دو بزرگ تر می شیم. دیگه نمی خوام ببینمش. می شه یه فردا بدون بودن اون

تجسم کرد؟ می شه اثری از اون تو فردا های من نباشه؟ بذارید فردا برام روشن باشه…

 

3

 

کسی شنیده؟ که تا حدود یک ماه پیش 85 نفر خیابان خواب تا صبح خشک شدن؟

 

 

پی نوشت: قسمت 2 و 3  مخاطب خاص داره….

 

   + هاش ; ٧:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱۱/٢
comment نظرات ()