در بهشت اکنون!

آرووم آرووم آرووم...

چشمام رو می بندم. دستامو تو هم گره می زنم. پاهامو جمع می کنم. گردنم رو خم می کنم. سرم رو فشار می دم تو بالش. سرشار از امنیت و پر پر پر از آرامش. لای پنجره بازه. یه باد، نه! یه نسیم ملایم هم توی اتاق پیچیده. یه کم هم نور مهتاب زده تو اتاق. چشمام بسته است و آماده ی آماده ام که یه خواب بدون رویا تا صبح ببینم. قبل از خواب به همه ی اون چیز هایی فکر می کنم که خدا بهم اجازه ی استفاده ازشون رو داده. ( خودم به این لحظه ها می گم ساعات دیوونگی! چون یه دفعه می زنم زیر خنده یا یه دفعه عصبی می شم شدید.) اون وقته که از خدا تشکر می کنم که اجازه ی بودن بهم داده. – و اگه هنوز خوابم نبرده باشه!- از خدا تشکر می کنم و می خوابم.

من نماز نمی خونم. شاید دیگه روزه هم نگرفتم. برای خدا، نیتم رو خالص نمی کنم. برای خدا صدقه نمی دم. برای خدا …. هر کاری می کنم برای خودم می کنم. اما اعتقاد دارم اگه قرار به نمازی باشه، این دعا های شبانه ارزش بیشتری می تونه داشته باشه.نمی دونم این ها رو چرا اینجا نوشتم. این ها جاشون توی دفتر سبز خاطراتم اگه بود شاید سنخیت بیشتری داشت! اما شاید می خوام به خودم ثابت کنم من اون نیستم که در موردش بگن:

بی دلی در همه احوال خدایا می کرد….

می خوام این بار فقط از آرامش حرف بزنم. نه از زلزله، از جنگ، از ترس، مرگ و یا همه ی اون دغدغه های همیشگی.

می شه از آرامش بخش ترین لحظه ی روز برام بگی؟ و از آرامش بخش ترین شخصیت ؟ و یا اگه می شه دلیل زایل شدن – هر چند موقتی – آرامشت رو بگی؟

می دونم شاید بی فایده به نظر بیاد، اما شاید برای کسی مفید بود!

بازم بگم؟ منتظرم!!!

   + هاش ; ٤:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/٢٢
comment نظرات ()

حمد و سپاس خدای....

(ای خدای بزرگ!) تو را شکر می کنم که اجازه ی نفس کشیدن به من دادی.

تو را شکر می کنم که به من فرصت دیدن دادی....

تو را شکر می کنم که به من اجازه ی خواستن دادی.

و تو را شکر می کنم که به من اجازه ی توانستن دادی....

خدای من، تو را شکر می کنم.....

   + هاش ; ٤:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/۱۱
comment نظرات ()

اهل طاعونی این قبیله ی مشرقی ام...

باز من خواستم بنویسم و نشد.... این بار حرف داشتم. خیلی هم زیاد.... برادر دوستم فوت کرد. این خودش یه سر فصل مفصل بود.... و یا....

نه! مهم نیست..... می دونم مشکلم کجاست. مشکل من همیشه یه گره است که باید کور کور باشه. یه گره که اگه باز بشه، یه خلاء تو وجودم ایجاد می کنه. یه گره که اگه باز نشه بزرگ و بزرگتر می شه و راه گلوم رو می بنده... یه مشکل .....

نمی دونم چی می شه بهش گفت... این فقط یه راهه. راهی که خودم انتخاب کردم. این چیزیه که خودم خواستم. بهار شاید اینجا مثل همیشه برام بیشترین کمک بود... کمکم کرد که به آرمان هام فکر کنم. کمکم کرد که راحت تر کنار بیام.

در هر حال نتونستم از این متن بگذرم.... این وبلاگ خودمه! وقتی برام فقط نوشتن می مونه از این کارها زیاد می کنم....

حرف هایی که هر کس در این مورد زد، در بست قبول! فقط در کنار همه ی این حرفا، من هر روز از خواب که بیدار می شم، متن روی دیوار رو می خونم. و (شاید اشتباه) به همون هم عمل می کنم.

مرد باش!

می دونم همین طوری قبولم کردید.... گاهی خودم فراموش می کنم که باید همین طور باشم، فکر کنم و باقی بمونم....

پشت این نقاب خنده، پشت این نگاه شاد

چهره ی خموش شخص دیگری است....

   + هاش ; ٤:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/۳
comment نظرات ()