در بهشت اکنون!


در بهشت من
هاش

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
شهریور ٩٦
امرداد ٩٦
تیر ٩٦
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
تلخ، مثل عسل
درد در چشم چپ
محیا بانو
یادداشت ها
نقطه سر خط
ولوج
نیلوفر و بودنش
در کنار رودخانه (مهبد)
نوشی و جوجه هایش
شاتوت
خجسته
از بهشت تا بهشت
روشنان
نا گفته هایی از جنس سکوت
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
فرشته های زندگی
پوتشكا (معين)
راهی
خبرنگار مرد (امير)
نقش پرنيان (سميرا)
تقویم باطله
same old fears
و اگر نمرده باشند
دهل (رضا و بهروز)
فرصتی برای خودم
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

گانه ی اول: کانون خانواده

سال نو مبارک!

=+=+=+=+=+

سال نو وقتی قشنگه که همه با هم باشن.

نزدیک عید که میشه، دلم پر می کشه برای برادر کوچولوی خودم که یه روز تابستونی برای همیشه از دستش دادم....

نزدیک عید که میشه، گردنبند نقره ای رو که با انتخاب خودش برام خریده بود برمیدارم و میندازم گردنم. شاید بعد از این همه وقت بوی اونو بگیرم.

نزدیک عید که میشه باز دلم تنگ می شه!

گردنبندش رو بر میدارم و می ندازم گردنم. خب حالا اینجاست. چند روز طول می کشه بازش کنم؟ بار اول که یه سالی طول کشید و بار آخر یه روز....

سنگ های صلیب، دوتاش افتاده و زنجیر نقره ایش هم بعضی جاها سیاه شده. اما برام دوست داشتنی تره!

نامه ی آخرش رو برمی دارم. اونی که دستخط پارسالشه. یه نصفه صفحه هم نیست. زیر 6 خط. یه تیکه اش نوشته: ... چرا اینها رو به تو می گم؟ تو که احساس نداری. چشمام می سوزه. می بندمشون. برادر من این رو برام نوشته! باورم نمی شه شاید!

می رم جلوی آینه. دختر جدید مامان و بابا رو توی آینه میبینم. موهاشو جمع کرده و با کش پشت سرش بسته. یه سری از موهای ریز و پرز مانندش روی پیشونیش ریخته و صورت کشیده اش رو دراز تر می کنه. نگاهش رو دوست ندارم. شاد نیست. نمی شناسمش. این موجود جدید برام ناشناخته است!

می شینم پشت کامپیوتر و دستگاه رو روشن می کنم. می رم تو قسمت عکس ها و عکس های خودم رو میارم. آروم میشم. این خودمم. خودم رو می شناسم. عکس ها به رنگ خاکستریه. خاکستری رنگ منه. آخه هر چیزی مال منه رنگ خاکستری رو برام تداعی می کنه. مثل 619 که رنگش خاکستریه. مهم نیست اما. مهم اینه که تو عکس ها خودمم. عکس ها که تموم می شه می رم پای آینه. غریبه تر از همیشه!

منی که خودم می شناختمش

یه چند روزیه یاد یه خاطره از مامان افتادم. توی تریای بیمارستان میلاد نشستیم. سعی می کنم لحنم توهین آمیز نباشه. بهش می گم: ببین من از مامانت اصلا خوشم نمیاد. یادم نمیاد بعدش بغض می کنه یا گریه! این یکی از بزرگترین اختلافاتمونه. من از کسی بدم میاد که اون ازش خوشش میاد.

بر می گردم به عید امسال. کاش همه دور هم باشن. کاش هفت سین بچینن. کاش بخندن. کاش بتونن برای یک شب، همون طوری که ما تو ایران خوش گذروندیم خوش باشیم. کاش همدیگه رو بیشتر دوست داشته باشن.

کاش می تونستیم همدیگه رو بیشتر دوست داشته باشیم......

پ.ن: واقعیت، تلخه؟ ما هم رو دوست نداریم.

واقعیت تلخه؟ من و برادرم هم دیگه رو واقعا دوست داریم.

واقعیت تلخه؟ ما با هم نیستیم.

و من 936 روزه برادرم رو ندیدم.

...



نیمه تمام...

خب منم دلم تنگ شده!

خب منم دلم تنگ شده برای همه ی اون شادی ها و خنده ها و بازی ها و شیطونی هایی که بودن و نیستن. که هستن و دیگه نخواهند بود. خب منمن بسه برام. کاش این چند روز زودتر بگذره!

از 84 متنفرم. متنفرم چون خیلی سال گندی بود. سالی که تمامش هراس بود. تمامش ترس بود و تمامش تنهایی. و تمامش....

84 بوی گریه می ده! آره. بوی گریه می ده. بوی دعوا می ده. 84 با دعوا شروع شد و کشت من رو تا تموم شد. سالی که حتی یک ماه نداشت که آروم بگذره.. سال 84!

امسال من دوستم رو از دست دادم. با برادرم برای چندمین بار دعوام شد. (گاهی فکر می کنم آخه دعواهای به این گرونی چه فایده ای داره؟) امسال چند بار سر طاهره (یه بنده خدا) داد زدم و کار به جایی رسید که از ترس ناراحت شدن من یک ماه به من زنگ نزد. امسال بیشتر از همیشه از خونه کنار کشیدم. امسال بیشتر از همیشه درون تنهایی سفر کردم. امسال بیشتر از همیشه دعوا دیدم. دعوا کردم. امسال بعد از سال ها شروع کردم علیه خودم شورش کردن و خودم رو شکست دادم. امسال خودم رو شکستم. امسال شکستن خیلی ها رو دیدم. امسال بیش از همیشه اشک ریختم. بیش از همیشه به سنگ ها حسودی کردم. بیش از همیشه سنگ شدم. بیش از همیشه از دست خودم عصبانی شدم. بیش از همیشه به خودم سیلی زدم. بیش از همیشه. و امسال....

* دلم برای یه سفره هفت سین با همه ی اعضای خانواده تنگ شده.

* دو هفته است می خوام یه عکس میل کنم نمی شه. دارم خل می شم....

* آره! می خوام ناراحتیمو سر یکی خالی کنم. کاش یه کیسه بکس داشتم!

* نشد بقیه اش رو بنویسم. می نویسم و ادامه ی این می دم.

 

...



بزبز قندی

همیشه مادربزرگ مرحومم که برایم قصه می گفت کلی علامت سوال توی سرم شکل میگرفت. انقدر هم بهشون فکر میکردم که گیج و منگ میشدم و خوابم می‌برد. از خرفتی شخصیت ها حرصم می‌گرفت و اینکه هرشب دقیقا اشتباه شب قبلشون رو تکرار می‌کردند. حقا که بخاطر همین حماقت اسمشون توی تاریخ موندگار شده بود. مثل شنل قرمزی، حسن کچل، داستان لباس پادشاه و.... و بزبزقندی! شنیدین دیگه؟!

یک بز معروف به قندی (زنگوله پا هم گفته شده) به همراه سه فرزندش به نامهای شنگول، منگول و حبه انگور در خانه ای فاقد هرگونه آیفون اعم از تصویری و غیر تصویری زندگی می‌کردند. بنا بر شواهد موجود فرزندان وی  که به دلایل نامعلومی بدون شوهر زندگی می‌کرده است از عقل درست و حسابی نیز برخوردار نبوده و از مشکل IQ رنج می‌برده‌اند. چنانکه شنگول را الکی خوش و اسگول نیز نامیده اند و منگول را منگل نیز خطاب کرده‌اند. گویا وجه تسمیه حبه انگور نیز میزان عقل وی بوده است (پسوند قندی در انتهای نام بز نیز شاید معرف همین شیرین عقلی بوده باشد).

 یک روز یک گرگ بدجنس به در خانه بزبزقندی میرود و در میزند. احتمالا با این احوال وی تصور می‌کرده که الان بچه ها در را باز می‌کنند و می‌گویند بفرمایید ما را میل کنید! وی در پاسخ بچه ها که نامش را میپرسند خود را مادر آنان معرفی می کند و ادعا می‌کند که برایشان غذا آورده (چه غذایی معلوم نیست! اونها هم که تنها...!).

 اما بچه ها که اندکی به صدای او شک کرده بودند باورشان نمی‌شود و صدای او را مسخره کرده و می‌گویند صدای تو نه تنها شبیه مادر ما نیست بلکه عین خشایار اعتمادی می‌ماند. روز بعد او تکه ای خمیر در دهان می‌گذارد و صدای مادر را تقلید می‌کند. بچه ها به پیشنهاد فرزند کوچک موسوم به حبه انگور، خواستار مشاهده دستها و پاهایش از سوراخ در می‌شوند و او باز ضایع می‌شود چرا که بز زنگوله پا که مدام دنبال قرتی بازی بوده و همیشه خارج از خانه به‌سر‌می‌برده، از حنای گابرینی بر روی ناخنهایش استفاده می‌کرد و حال اینکه گرگ بدبخت دستهای پینه بسته و ناخنهای کوتاه داشته است. خلاصه این بار هم گرگ بدجنس تحقیر شده و ناکام برمی‌گردد...

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

این متن بسیار قشنگ، برای من نیست. این رو از وبلاگ دهل برداشتم.

امیدوارم ناراحت نشن!

...



متشکرم!

دنباله روهای ذن، با فلسفه ای به اشراق می رسند که برای بقیه شاید به راحتی قابل حس نباشه. با دنبال کردن چیزهای ساده. با پی بردن به معنی صدای یک دست. با پاره شدن ته سطل نیی آب. .... . با لذت بردن از سادگی. با فراموش کردن اون چیزهایی که ما خیلی زود از یاد می بریم. و این تنها یکی از دلایلیه که ذن می تونه برای همه لذت بخش باشه.

معانی ساده. حرف های ساده. کارهای ساده و خیلی چیزهای دیگه که انقدر برای بعضی هامون تکراری شده که دیگه به فلسفه ی وجودیشون فکر نمی کنیم.

یه بسته آدامس چیز ساده ایه. خیلی چیز ساده ایه. خیلی. اما من تا قبل از اون بسته ی آدامس معنی سادگی رو اینقدر نمی دونستم: "سر کلاس بودیم باز. شیرین بسته ی آدامسش رو میز بود. برداشت و تعارف کرد. ریلکس توت فرنگی. وقتی آدامس رو برداشتم، وقتی مزه اش رو حس کردم که هیچ چیز غیر طبیعی نبود، وقتی از خوردنش لذت بردم، وقتی هیچ اتفاقی نیفتاد، راستش خیلی تعجب کردم."

خیلی مسخره است شاید. حالا که دقت می کنم می بینم که من همه چیز رو به طرز احمقانه ای سخت گرفتم. همه چیز رو. حتی اگر چیز مسخره ای مثل خوردن همیشگی آدامس های مسخره ی نعنایی و اکالیپتوس باشه. حتی اگر چیز مسخره ای مثل ... مثل  نخندیدن به جک های تکراری باشه.

کلاس درس محل آموزش همیشگیه. اما نه فقط آموزش درس که آموزش زندگی. و این هم از اون چیزهایی بود که خیلی دیر بهش رسیدم. (البته کلاس امسالم با همیشه فرق می کنه.) و من بلاخره سر این کلاس یاد گرفتم که هیچ چیز رو جدی نگرفتن، در حال زندگی کردن و شاد بودن قشنگ ترین اتفاق دنیاست!

کلاس ما احتیاج به مناسبتی نداره که بخواد شاد باشه. احتیاج به جک خنده داری نداره تا از خنده روده بر شه. احتیاج به تلنگری نداره که شروع کنه به خوندن و رقصیدن. ( به قول نیلوفر همه پایه ان!) احتیاج به هیچ چیز نداره. برای جو کلی کلاس ما استرس کنکور معنی نداره. در کل بچه ها شادن. حتی اگر این فقط ظاهرشون باشه. حتی اگر... بچه ها فوق العاده ان!

و از وقتی که این ها رو فهمیدم، خیلی بهترم. خیلی آرومم. دیگه هیچ چیز سخت نیست. دیگه هیچ چیز زشت نیست. دیگه هیچ چیز کدر نیست.... و شاید این همون معنی زندگیه.

خیلی وقت بود (دقیقا از وقتی پیش دانشگاهی شروع شد) دنبال یه بهونه بودم که شروع به درس خوندن کنم. بهونه به دستم افتاد. از فردا همه چیز رو شروع می کنم.

آهنگ "تملّی مئک" از "امر دیاب" (همون آهنگ متن قبل) رو گذاشتم. برای پنجاهمین باریه که توی این سه روز می خونه. بهم آرامش می ده و این هم بارقه ای از آرامش میاره.

شاد باشید!

* می دونی بزرگ ترین آرزوی یه خرس پاندا چیه؟ اینه که یه عکس رنگی بندازه!

* عقیلی یه مسئله داده حل کنیم. چند لحظه بعد: حل شد؟ شیما: داره می شه. عقیلی: داره می شه. داره می شه. داره می شه. (بچه ها تا اینجا تا پیشونی قرمز شدن. عقیلی تازه می فهمه) داره حل می شه!

** شاد باشید!

...



tamally maak

Tamally maak
We law hata ba eed any,
Fe alby hawak.

Tamally maak
tamally fe baly we fe alby
Wala bansak
Tamally waheshny,
Low hata akoon waiak.

Tamally habibi bashtaklak
Tamally alaya men badlak
We law hawalaya kol el doon
Bardo ya habibi bahtaglak. 

Tamally maak
Maak alby, maak rohy
Ya aghla habib
Ya aghla habib.

We mahma tekoon baeed any
Le alby areeb.
Ya omry el gai wel hader,
Ya aghla naseeb.

Tamally maak
Maak alby, maak omry
Ya aghla habib
Ya aghla habib

We mahma tekoon baeed any
Le alby areeb.
Ya omry el gai wel hader,
Ya aghla naseeb.

Tamally habibi bashtaklak
Tamally alaya men badlak
We law hawalaya kol el doon
Bardo ya habibi bahtaglak.

پ.ن: این آهنگ عربیه.


i am always with you even when you are far away
your love fills my heart
i am always with you
i am always thinking about you
never forget you for a moment
i miss you even when you are by my side
oh sweetheart
i miss you so much
and want you always before my eyes
i feel so lonely when you are away
even when surrounded by people
i miss you dearly
darling don't go away
i need you near me
you are my first love
with you here i have nothing to fear
پ.ن: این ترجمه ی انگلیسیشه.

...



 

۰-تموم شد؟

۱-خم می شه و تو چشماش نگاه می کنه. نمی بینه. نمی بینه و خودش نمی دونه. اون هم نابیناست.

۲- عقیلی داره هندسه درس می ده. شیفته ی هندسه ام: چقدر درسامون قشنگن! شیرین و مهشاد می زنن زیر خنده. مروارید و مریم که دیگه کبود شدن از خنده. اما درسا واقعا قشنگن. می گم: چقدر حیفه که ما سال دیگه هندسه نداریم. چیزی نمونده از بچه ها کتک بخورم.

۳- شیرین سرش رو گذاشته روی میز. به مهشاد می گه: دستتو بذار رو دماغم. بالاتر. بالاتر. یه کم سمت چشمم. خوبه! همین جا رو برام بخارون.

۴- سرداری می گه: یکی هم مثل مدنی بی رگه. سیب زمینیه. هیچی نداره. اگه بخوان بهش سرم بزنن نمی تونن چون اصلا رگ نداره.

۵- موبایل زینب رو ازش گرفتن. از وقتی اومده داره یه سره غر می زنه. میگه: همه تو کلاس دارن فقط از منو می گیرن. مهسا، شیرین، مریم، هدیه.... و من نمی فهمم به من چه ربطی داره.

۶- مریم و نشاط مثل دو تا سلیطه افتادن به هم و دارن مثلا شوخی با هم دعوا می کنن. جیغ و دادشون کلاس رو برداشته. دعواشون که تموم می شه، به هم تبریک می گن که انقدر خوب بلدن....

۷- نشاط داره داد می زنه. سرش داد می زنم و جوابش رو می دم. داد می زنه و داد می زنم. و ادامه پیدا می کنه..... یه لحظه که ساکت می شم، می بینم تمام وجودم داره می لرزه. دیگه جون و حوصله ی یه دعوای درست و حسابی رو هم ندارم....

۸- با رسول دعوا می کنم. با فراز هم. ناراحتیم هیچ ربطی به اون دو تا نداره. اما هیچ ربطی به من نداره که به اونها ربط نداره! بی منطق بی منطق می شم. هر جفتشون رو عصبی می کنم و حداقل یکیشون رو برای همیشه از دست می دم. به درک که مقصر کیه.

۹- نیلوفر میگه: چطور وقتی شما ها حرف می زنید.... شیرین بر می گرده و هر چی میتونه بهش می گه. کلاس مثل یه بشکه باروت منفجر می شه....

۱۰- سرداری می گه: به ما که نمی رسه. هفتاد سال دیگه که ما مردیم و شما هشتاد و هشت سالتونه.... شیرین میگه: واییی. نمیریم. فکر می کنم به اینکه چقدر اگر می مردیم آروم تر بودیم.

۱۱- فقط می خوام بخوابم. بخوابم و چگونه فولاد آبدیده شد بخونم. فقط خوندن زندگی پاولشا ی عزیزمه که بهم یه کم آرامش می ده. بهم آرامش می ده وقتی من ریتا می شم و اون رفیق اوود. اون وقته که فکر می کنم چقدر زندگی ساده است!

۱۲- سر کلاس فلسفه ام. دانشگاه علامه. استاد: اولین کسی که در مورد ۲√ حرف زد، در رودخونه غرقش کردن.

۱۳- فرانسوی ها، برای مجازات دست و پای متهم رو می بستن و در رودخانه می انداختنش. اگر غرق میشد، بیگناه بود و اگر زنده می موند،گناهکار و باید کشته می شد.

۱۷- تلفن های بهناز رو جواب نمی دم. دلیل خوبی دارم برای خودم. دلیلی که برای خودم قابل قبوله فقط. چون دارم با همه ی دوستام دعوا می کنم و نمی خوام بهناز رو از دست بدم.

۱۸- دارم با همه دعوا می کنم. با همه. با همه! از خودم خسته شدم.

۱۹- دو سال و خورده ای پیش باید بوده باشه: فردا وقت سفارت داشتم و چقدر با خودم کلنجار رفتم. تا بلاخره تصمیم گرفتم ایران بمونم. دو سال به مردمم عشق ورزیدم. دو سال همه رو دوست داشتم. دو سال سعی کردم با همه مهربون باشم. دوسال گذشته. شاید اگر فردا وقت انتخابم بود، یه جور دیگه انتخاب می کردم.

۲۰- بدترین چیز دنیا، کنکوری بودنه. اونم وقتی نفر اولی هستی که توی خونه داری کنکور میدی. بدترین چیز دنیا بچه کوچیکه بودنه. اونم وقتی همه ی امید و آرزوهای خونه یه جورایی توی تو خلاصه بشه. وقتی همه از تو توقع داشته باشن. و بدترین چیز دنیا اینه که....

۲۳- بدترین چیز دنیا اینه که دوستت لعنتی از آب دربیاد و تو دائما برگردی نگاه کنی ببینی کجای کارت اشتباه بوده.

۲۴- پاول، از پیش ریتا برگشته. می دونه دیگه نباید این وضع ادامه پیدا کنه. می دونه الان وقتی برای عاشق شدن نیست. به خودش می گه: همه ی پل ها رو بسوزون.

۲۵- جواب های المپیاد نجوم اومده. ندونسته به س. اس.ام.اس میدم. زنگ می زنه. انقدر گریه کرده که صداش در نمیاد. براش می ترسم. دوباره بهش زنگ می زنم: الان کجایی؟ یک ساعت بعد می بینمش. صورتش از اشک پف کرده. کاش جواب المپیاد زیست به این زودیها نیاد.

۲۶- پل ها.... پل ها دارن می سوزن. پل ها....

۲۷- این تویی که داری میای. می خوام قبل از اینکه تو پل های سمت من رو بسوزونی، من پلهای طرف تو رو آتیش بزنم. اگه اشتباهه، زودتر بهم بگو.

۲۸- بلبل افسانه ها، روی شاخه های توسکا نشسته. می گه: همه خوابیدند و تنها منم که خوابم نمی بره. کسی نیست که بگه: بلبل تو هم بخواب؟

۲۹- خودم هم نمی دونم چرا کلافه ام. به هر دوستی که زنگ می زنم، به هر وبلاگی که سر می زنم، همه خالی از شادی اند. همه ناراحتن. کسی نیست بگه چرا؟

۳۰- به ایوان می رم / و انگشتان خود را / بر پوست کشیده ی شب می کشم/ چراغهای رابطه تاریکند / کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد/....

۳۱-راستی چقدر حیف شد که آفتاب مرد! مگه نه؟

۳۲- چرا من هرچی زنگ می زنم نمی تونم امیر رو پیدا کنم؟

۳۳- به من بگو من کجام؟ بگو کجای زندگی توام. نمی خوام بصورت یه مهمون کاملا ناخونده باشم. بگو ... بگو! آهای! من کجام؟

۳۳- فردا روز دیگری است.. اما اگه خورشید درنیاد چی؟

۳۴- واقعا کسی وجود داره که تا اینجا رو خونده باشه؟

۳۵- با همه ی این احوالات، دوستتون دارم. و این آغاز ویرانیست....!

لطفا به سوال های زیر پاسخ دهید:

برای روز تولدتون، ترجیح میدین یه کادوی گرون بگیرید یا چند تا کادو اما ارزونتر؟

برای تولدتون، دوست دارین چه کادویی بگیرین؟!؟!

...



هنوز عنوان ندارد

  Hey! Please hug me!

 

…………………………………………………………..

1-

تو خونه ی ما هر وقت یه چیزی گم می شه، اولین چیزی که به ذهن همه می رسه اینه که از هدیه بپرسن!

حالا فرقی نمی کنه سیم کامپیوتر باشه یا جعبه ابزار یا توپ بدمینتون یا ورق های بازی یا حتی قرقره ی نخ!

امروز مامان، در کمال تعجب از من می پرسه: آخه تاس های تخته به چه درد تو می خوره که برشون می داری؟

*تقصیر من چیه که تاس ها از زیر کیبورد پیدا شده!

2-

یه خواهشی از همه دارم:

لطف کنید دست از سر المپیاد بردارین. باور کنید فرصت قبولی برای کسی که قراره طلای المپیاد بگیره توی کنکور هست.

یا لااقل آمادگی شکست رو داشته باشید. می شه؟!

*یه تجربه ی ناموفق رو لازم نیست همه بگذرونیمش.

3-

دیروز ساینا اومده بود مدرسه. (مهم نیست ساینا کیه. یه دوست و آشنای نه صمیمی اما سه ساله) تا وقتی ندیده بودمش باورم نمی شد انقدر دلم براش تنگ شده باشه! طفلک رو انقدر محکم بغل کردم که تا دو ساعت استخوان های فکم درد می کرد! چند روز قبلش هم مهشید گلم اومده بود. با اون ملایم تر بودم اما دست اون رو هم انقدر نگه داشتم که تا دو سه زنگ بعد همچنان دستم بوی عطر می داد! (برای اونهایی که نمی شناسن: اگه مهشید دردش میومد، من رو زنده نمی ذاشت!)

از اون طرف بعد از ماه ها!!!!! یه خبری از امیر شد و دوباره من یه عالمه شاد شدم (نظرات پست قبل!) یا حدود سه هفته پیش بعد یه دنیا انتظار زهره پیداش شد....  وای! چقدر آدم هستن که مدت هاست ندیدمشون! یا بهتر بگم چقدر آدم هستن که دلم براشون خیلی خیلی خیلی خل شده! (تنگ شده)

*ه. مولایی، بعد از چهل و سه دقیقه فکر کردن می گه: تو داری حسودی می کنی! (به کیش به شما ربطی نداره مسلما!) آره! اما به سال پیش همین موقع خودم حسودی می کنم. نه به کس دیگه ای!

** اگه عصبانی می شم، اگه داد می زنم، اگه شما رو هم عصبانی می کنم، اگه لج می کنم، اگه بچه بازی در میارم و... همش به خاطر اینه که دلم براتون تنگ شده! حتی اگه هر روز هم با همتون حرف می زدم باز دلم براتون تنگ می شد چه برسه به حالا...! شاید به خاطر همینه که رو اعصابتون پرش می کنم. شاید برای همینه که زیادی بهونه می گیرم. برای همینه که هر کاری رو زیر ذره بین میزارم و الکی بهونه می گیرم!

*** عمو کوچولوی خود خود خودم! هر که در این بزم مقرب تر است ....... جام بلا بیشترش می دهد! مواظب خودت باش!

لطفا به سوال های زیر پاسخ دهید:

برای روز تولدتون، ترجیح میدین یه کادوی گرون بگیرید یا چند تا کادو اما ارزونتر؟

برای تولدتون، دوست دارین چه کادویی بگیرین؟!؟!

...