در بهشت اکنون!


در بهشت من
ه.

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
خرداد ٩٦
اردیبهشت ٩٦
فروردین ٩٦
اسفند ٩٥
بهمن ٩٥
دی ٩٥
آذر ٩٥
آبان ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
امرداد ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
هستمت، رویای درهای پلاستیکی
اونور
درد در چشم چپ
محیا بانو
هنوز ایستاده زیر باران
فرنودیان
آرامگاه زنان رقصنده
راز سر به مهر
زرمان
زاویه
ولوج
تلخ، مثل عسل
لیمان
از بهشت تا بهشت
برای خاطر کتاب ها
زاناکس
premenstrual syndrome
آهو نمیشوی به این جست و خیز گوسپند
Dream Land
روزهای روزمرگی
والس با قلم
نوشی و جوجه هایش
کنار کارما
خجسته
اقلیما
تقویم باطله
و اگر نمرده باشند
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
در کنار رودخانه (مهبد)
یادداشت ها
راهی
روشنان
شاتوت
نقش پرنيان (سميرا)
فرصتی برای خودم
نیلوفر و بودنش
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

چشمان باز بسته

ناتانائیل، دوست میداشتم لذتی به تو دهم که تا کنون هیچکس بتو نداده است. اما در ضمن که مالک این لذتم نمیدانم چگونه آنرا به تو بدهم. می خواستم با چنان صمیمیتی ترا خطاب کنم که هیچکس دیگر تاکنون نکرده باشد. می خواستم در این ساعت شب، بجایی بیایم که تو در‌ آن، چه بسا کتابها را پی در پی می گشایی و می بندی، و در هر یک از آن کتابها چیزهایی را جستجو می کنی که تا کنون در نیافته ای. بجایی که تو هنوز در آن منتظری؛ بجایی که شوق تو از احساسی ناپایدار در شرف تبدیل به اندوه است. جز بخاطر تو نمی نویسم؛ و برای تو نیز جز بخاطر این ساعات. می خواستم چنان کتابی بنویسم که در آن هر گونه فکر و هر گونه تاثر فردی از نظر تو پنهان بماند و پنداری که در آن جز پرتویی از شور و حرارت خویشتن نمی بینی. می خواستم خود را بتو نزدیک کنم و تو مرا دوست بداری.

اندوه، چیزی جز شور و حرارتی فرو افتاده نیست.

هر موجودی در خور عریان بودن و هر هیجانی در خور سرشار شدن است.

تاثرات من همچون مذهب، پذیرنده است. آیا می توانی بفهمی که هر احساسی ناشی از حضوری نامتناهی است.

ناتانائیل شوق را به تو خواهم آموخت. اعمال ما بما وابسته است؛ همچنانکه درخشندگی به فسفر. درست است که اعمال ما ما را می سوزانند ولی تابندگی ما از همین است.

و اگر روح ما ارزش چیزی را داشته، دلیل بر آن است که سخت تر از دیگران سوخته است.

ای مزارع گسترده که در سپیدی سحر غوطه ورید، من شما را بسی دیده ام، ای دریاچه های آبی، من در موج هایتان غوطه ها خورده ام. هر نوازش نسیم خندان، مرا به تبسم واداشته؛ و من از بازگو کردن آن برای تو خسته نمی شوم. ای ناتانائیل؛ شوق را به تو خواهم آموخت.

اگر چیزهای زیباتری می شناختم، همانها را برای تو می گفتم - همانها را. مطمئنا همانها را، نه چیزی دیگر را. منالک، تو عقل بمن نیاموختی. عقل نه، عشق.

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

خب! این احتمالا آخرین متن منه. نه برای همیشه که برای ماه فروردین. و شاید هم برای فصل بهار. بستگی داره که تا هفته ی دیگه همین موقع توانایی وصل شدن به نت رو داشته باشم یا نه. نمی دونم کی دوباره می نویسم. شاید سه یا چهارشنبه ی دیگه و یا شاید خیلی دیرتر. هیچ چیز معلوم نیست....!

هیچ چیز معلوم نیست حتی جواب این ویزای لعنتی من که خیلی وقته درگیرشم. که دو هفته پیش قرار بود جوابش معلوم بشه و خورد به تعطیلات پاک و تا حالا معطلم کرده. دو هفته ی جهنمی..... تا امروز که بهم خبر داده سه شنبه ی دیگه خبرش معلوم می شه.

آره! می خوام برم. می خوام یه راه رو برای دومین بار برم. راهی که یک بار دعا کردم نشه. (هنوز اون روز یادمه. تو کلیسای سرکیس سر خیابون قرنی. رفتم شمع روشن کردم و دعا کردم.) و اینبار برای دومین بار، با همه ی وجود آرزو می کنم درست بشه.

آره! می خوام برم ببینم درسته همه جا آسمون همین رنگه؟ و برای همینه که انقدر محتاج دعا و کمک معنوی بودم و هستم.

هر چند!!!! تجربه ثابت کرده من هر چیزی بخوام برعکسش می شه. نشون می ده هر وقت احتیاج به کمک دارم، تنها تر از همیشه می شم. آره! می خوام برم. می خوام از بین آدم هایی (خواستم بگم دوست هایی. دیدم شاید خیلی هم سنخیت نداشته باشه.) برم که هر وقت خودشون می خوان و احتیاج دارن، هر وقت احتیاج به نیرو گرفتن دارن می رن و باقیت می ذارن. تا بمونی و اگر خواستن اونها برگردن و اگر نه هم که..... آره! آره! شاید می خوام فرار کنم.

می خوام برم جایی که از آدم هاش توقع آدمیت ندارم. توقع ندارم... . می خوام برم تو جهنمی که می دونم جهنمه. آره! حتی می خوام برم تو خونه ای که بیش از پانزده ساله ازش بیرون انداخته شدم.....

اما اون فقط آدم ها هستن که ازشون توقع آدمیت می ره..... فقط آدم ها!

* هنوز هم فقط برات آرزوی شادی می کنم.

...



رخوت

از نوک انگشتا شروع می کنه و میاد بالا.

تموم وجودتو کم کم می گیره.

آره! بد کوفتیه!

بابا می گه: چیه؟ چرا انقدر کسلی؟

*معطل یه جغله پلیس نشده بودیم که شدیم!

** اینکه سه روز باشه حوصله ی غذا خوردن نداشته باشی یعنی کسلی؟!

...



رد پای مرگ

۱- یه مدتیه گیجم. شاید زیاد مسئله ی مهمی نباشه اما خب هر کس خودش برای هر چیزی ارزش گذاری می کنه. امشب قراره یه چیز خیلی مهم برام روشن شه. نه! اونی که فکر می کنی نیست. اصلا نمی تونی بفهمی چیه. اصلا. احمقانه است اما امروز یه کم از راهی که قراره فردا و فرداها طی کنم مشخص می شه. خدا به داد برسه! مخصوصا برعکس اون چیزی که می خواستم، تقریبا اون مشورتی که می خواستم بگیرم رو نگرفتم. فقط تونستم با بهناز حرف بزنم که گفت: من می گم نه!

خیلی مبهمه؟ آره! خیلی مبهمه! اما امشب معلوم می شه.

* راستی راست می گن هر جا بری آسمون همین رنگه؟

-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-

۲- بهار زنگ زده. معمولا از این کار ها نمی کنه!!! مهمون داره خونمون قل قل می زنه! پنج تا بچه ی یک تا پنج ساله! حال صداش خوب نیست. می گه سرت خلوت شد بهم زنگ بزن. طاقت نمیارم و می رم در اتاق رو می بندم بهش زنگ می زنم. یه کم مقدمه می چینه. می گه نمی خوام به روحیه و درست لطمه بزنه. قول بده عقلانی بگی و احساسی کار نکنی.

مقدمه اش که تموم می شه، کاملا خودم رو می بازم. یه چیز مهمی شده که اینقدر داره می پیچونه. یکی تو سرم داد می زنه: بابک رو می گه.

می خندم و می گم ادامه بده. رو من تاثیر بذاره؟

 می گه حتی اگه بهت بگن بهار مرده هم برات فرقی نمی کنه؟

بیشتر می ترسم. می گم مگه چیزی شده؟ کسی مرده؟

می گه: آره. و بعد سریع اضافه می کنه: سمیرا و رسول و میلاد نیستن ها! (فکر می کنم چرا بابک رو نگفت؟)

میگم امیر کیانی؟ می گه: نه! نه! نه!

کم مونده کنترلم رو از دست بدم. می گم: کی؟

می گه: بابک. خودکشی کرده.....

* این یه متن تخیلی نیست. نه! نه متاسفانه.

* بابک یکی از بچه های کانون بود. (دقت کن. بود) مو های فرفری داشت و تصویری که من ازش یادمه، خیلی می خندید. خواهرش المپیادی بود. ریاضی. و خیلی به اون افتخار می کرد. رشته ی خودش هم فیزیک بود. و هزاران بود دیگه!

* بله! کاملا با شما موافقم! این طرز خبر دادن نیست. اما خودم هم همین قدر شوکه شدم خواستم کاملا منتقل کنم! یادتون نره تو دنیا از هر اسمی فقط یکی نیست!

* شاید نحسی سیزده به همین بگن... درسته که من امروز فهمیدم اما این اتفاق سیزدهم افتاد....

...



پر پرواز

احساس خوبی ندارم

اصلا!

دوست ندارم یک راه رو دوبار برم. و حالا دارم می رم.

راهی رو برای بار دوم!

*دعا کنید موفق بشم. دعا کنید بشه. توان نه شنیدن ندارم.

** سخته برای چیزی که نمی دونی چیه دعا کنی؟ هنوز هیچ چیز نیست!

...



رویای سبز

I feel so unsure

As I take your hand

And lead you

To the dance floor

As the music dies

Something in your eyes

Calls to mind

A silver screen

And all its

Sad goodbyes

 

I’m never gonna

Dance again

Guilty feet have

Got no rhythm

Though it’s easy

To pretend

I know you’re not a fool

I should’ve known better

Than to cheat a friend

And waste the chance

That I’ve been given

So I’m never gonna

 Dance again

The way I danced

With you …

 

Time can never mend

The careless whispers

Of a good friend

To the heart and mind

Ignorance is kind

And there’s no comfort

In the truth

Pain is all you’ll find

 

I’m never gonna

Dance again

Guilty feet have

Got no rhythm

Though it’s easy

To pretend

I know you’re not a fool

I should’ve known better

Than to cheat a friend

And waste the chance

That I’ve been given

So I’m never gonna

 Dance again

The way I danced

With you …

 

Living without your love

 

 To night the music

Seems so loud

I wish that we could

Lose this crowd

May be

It’s better this way

We’d hurt each other

With the things

We want to say

We could have been

So good together

We could have lived

This dance forever

But now

Who’s gonna dance

With me please stay

 

I’m never gonna

Dance again

Guilty feet have

Got no rhythm

Though it’s easy

To pretend

I know you’re not a fool

I should’ve known better

Than to cheat a friend

And waste the chance

That I’ve been given

So I’m never gonna

 Dance again

The way I danced

With you …

 

Now that you’re gone

Was what I did

So wrong

So wrong

That you had to

Leave me alone.

همیشه از متن هایی که یه شعر انگلیسی هستن، حالم به هم می خوره!

اما گاهی اوقات بعضی چیزها خیلی خیلی قشنگن آخه!

بعد از تحریر:

صدای منحوسش تو گوشم می پیچه:

دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد.

...



بز بز قندی - ۲

... این ماجرا چندین روز و به شکلهای مختلف تکرار می‌شود و در طول این مدت نه بچه‌ها یکبار به محل کار مادرشان زنگ می‌زنند و نه شبها برایش چیزی  تعریف می کنند. شاید هم تعریف می‌کنند و او بی‌خیالی طی می‌کند. یک نقل قول دور از ذهن و زاییده عوامل استکبار جهانی هم که می‌خواهد اسطوره‌های زمان بچگی ما را سیاه و مشکل دار نشان دهد، می‌گوید که او در طول این مدت اصلا شبها به خانه نمی‌آمده است!!!

خلاصه اینکه در روزی که بچه‌ها به شدت گشنه‌شان بود و سرگرم بازی پلی استیشن 2 بوده‌اند فریب می‌خورند (در روایات غیررسمی در باب اینکه بچه‌ها وقتی تنها بوده‌اند در آن روز بخصوص چرا انقدر احمقانه رفتار کرده‌اند و گرگ را با مادرشان اشتباه گرفته‌اند مسائل بسیاری عنوان شده است). شنگول و منگول به چنگ گرگ می‌افتند و حبه انگور در راه آب خانه مخفی می‌شود. (از خوانندگان محترم تقاضا می‌شود ذهن خود را مشغول مسائل حاشیه‌ای نظیر سایز سیفون دستشویی و یا قیافه و رنگ حبه انگور پس از خروج از طاق توالت نکنند) گرگ که حسابی در این مدت دچاره عقده حقارت شده بود بچه‌ها را درسته قورت می‌دهد و به ویلایش در شمال دهات می‌رود و متالیکا گوش می‌کند.

با تلاش سربازان گمنام ... در کوتاهترین زمان ممکن بزبزقندی از ماجرا مطلع می‌شود و به منظور ایجاد جنگ روانی  با رجز خوانی به در خانه گرگ می‌رود و خواستار مبارزه با او در روز بعد می‌شود (آگاهان گفتند حالا چرا انقدر عجله داری؟ بذار عرق تنت خشک شه. می‌چایی‌ها!) نقل است وی فریاد می‌زد: منم منم بزبزه‌ها، دو شاخ دارم به هوا، کی خورده شنگول من؟ کی خورده منگول من؟ فردا که آید جنگ من؟

خونسردی بز در مواجهه با گرگ در حالی که فرزندانش در معده وی بسر می‌بردند مایه تقدیر و شایسته الگو شدن برای نسل جدید است. روز موعود می‌رسد و بز که شاخهایش را حسابی هم تیز کزده بود در یک اقدام شک برانگیز که هنوز هم بعد از گذشت سالها شائبه تبانی درخصوص آن وجود دارد، با فرو کردن شاخهایش در شکم گرگ، وی را به قتل می‌رساند و فرزندانش را بطور کاملا سالم و آکبند بیرون می‌آورد( با تشکر از خانواده آقای رجبی دندانپزشک محترم داستان که تمام دندانهای گرگ را قبلا کشیده بود تا شنگول و منگول درسته وارد شکم گرگ بشوند)

جهت پاک شدن آثار انگشت، جسد گرگ را به دریا می‌اندازند. بز فرزندانش را با دستمال کاغذی پاک می‌کند و با هم به خانه می‌روند. از فردای آنروز آنها در خانه یک آیفون تصویری نصب می‌کنند و  بز نیز با خرید یک دستگاه موبایل هر روز کلید خانه را با خود به بیرون می‌برد که از این پس ماجراهایی اینچنین باعث تلاف وقت و بیخوابی مردم نشود.

سالها گذشت. بز سربه راه شد و با یک راننده اسکانیا ازدواج کرد. بز و بچه‌ها چند ماهی جهت گردش به سواحل آنتالیا رفته بودند و مرد که مدتی بود نابینا شده بود در خانه تنها مانده بود. روزی پسر گرگ جهت انتقام خون پدر به در خانه آنها آمد. زنگ در را زد و گفت بچه‌ها منم منم مادرتون. مرد با خوشحالی در را باز کرد و....

بعد از آن هیچ کس خانواده گرگ را در آن حوالی ندید!

--------------------------------------------------------

باز هم با تشکر از رضا و دهل.

...



روزانه-۴

در آستانه ی گور خدا و شیطان ایستاده بودند

و هر یک هر آنچه به ما داده بودند

باز پس می گرفتند.

آن رنگ ها و آهنگ ها، آرایه ها و پیرایه ها، شعر و شکایت ها،

و دیگر آنچه ما را بود، بر جا ماند

پروا و پروانه ی همسفری با ما را نداشت

تنها، تنهایی بزرگ ما،

که نه خدا گرفت آنرا، نه شیطان،

با ما چو خشم ما به درون آمد.

اکنون او

-این تنهایی بزرگ-

با ما شگفت گسترشی یافته،

این است ماجرا.

ما نوباوگان این عظمتیم.

...........................

دیدن چیزهای آشنا همیشه به شوق آورنده است

مثل وقتی تصادفی تصمیم می گیری بری خرید.

مثل وقتی تصادفی تصمیم می گیری بری کتاب شعر بخری.

مثل وقتی میای خونه و بازش می کنی و صفحه ی اولش نوشته: (دقیقا صفحه ی اول)

موج ها خوابیده اند آرام و رام

مثل وقتی می خندی و می گی:

چه جالب! چه شعر آشنایی! من اینو کجا خوندم؟!؟!

مثل ..!

 بخند!

* داره از روزانه نوشتن خیلی خوشم میاد!

...



روزانه-۳

آبی که میره می شه رودخونه

وقتی که تو یه چاله می افته می شه دریاچه ی کوچیک

می شه تالاب

وقتی که بگذره مدتی و کسی بهش نرسه می شه مرداب

و اگر باز هم کسی بهش توجه نکنه از دست می ره و می شه گنداب

اون وقته که باید خشکش کنن. (مثل چند سال دیگه ی مرداب انزلی)

هر چیزی بمونه می گنده.... هر چیزی. هر چیزی باید رشد کنه. باید بزرگ شه. باید حرکت کنه. وگرنه می گنده....

...



زیبایی

امروز زیباترین دختر شهر رو دیدم....

زیباترین دختر شهر رو!

.........

و من هنوز در کف به سر می برم!

پ.ن:

تو اتوبوس!

...



عصیان

آخرین باری که برای کسی زلزله گرفت

این دل کوچک کوچک من،

یک سال و شش ماه و سه ساعت پیش بود!

................

و من هنوز روزه ی سکوتم را نشکسته ام!

...



چرند و پرند

خیلی وقت بود که می خواستم بنویسم و نمی شد. خیلی وقت بود.....

همه چیز خوبه. به خوبی سال هشتاد و پنج که آرامش تامه. به خوبی .... و به خوبی آموختن که تنها چیزیه که هر روز داره حریص ترم می کنه.

درسا خوبن. انقدر خوبن که دوباره دارم به رتبه ی زیر صد و حوالی چهارده فکر می کنم. انقدر خوبن که می مونی برای دانشگاه کدوم درس رو می تونی دیگه نخونی. می مونی کدوم رو بیشتر دوست داری تا برای آینده ات روی اون سرمایه گذاری کنی.

فقط این وسط این هواست که یه کم بدجنسه! هوای بهاری که تمام هوش و حواس آدمی رو به یغما می بره! چه برسه به اینکه بذاره درس بخونی. هوای بهاری که انقدر دونفره است که هوس می کنی دوتایی (دوتایی امسال من و کتاباییم البته) بری زیر باروون.

خیلی چیزها برای گفتن دارم. خیلی چیزها می خواستم بگم. مثلا اینکه بلاخره با لعنتی آشتی کردیم. هرچند الان هر دو حدود رو به شدت رعایت می کنیم. رابطه مون خیلی متزلزله!

یا مثلا می خواستم یه پست برای امیر و ابرو آرزوی شادی کنم. آرزوی همونقدر شادی که خود امیر خواسته. که خیلی از شادیشون شاد شدم.

مثلا می خواستم به پست فقط برای نیما و نظری که گذاشته بنویسم. در مورد امسال. و حتی در مورد سالهای پیش. سالهای آینده.  در مورد تمام چیز هایی که خیلی قشنگن! در مورد اون چیزهایی که بودن و هنوز هم هستن. که از دست نرفتن و قرار هم نیست از بین برن.

یا می خواستم در مورد شکر و قهوه بنویسم....

می خواستم گانه ها رو ادامه بدم و سه گانه رو کامل کنم: گانه ی دوم رو بنویسم (چرا ما هیچ وقت جارو برقی رو نمی شوریم؟) و گانه ی سوم رو که خیلی وقته نوشته شده، (در امتداد ترس) به روز کنم.

و می خواستم در مورد حوادث عیدی مدرسه بنویسم. سوتی های بچه ها و کارهاشون و خاطراتشون و خیلی چیزهای دیگه. که هر وقت پیششونم، سوژه های قشنگی برای نوشتن به من می دن و تا می رسم خونه فراموش می کنم.

مثل مهشاد که دلش می خواست یه کرم سبز ابریشم بود.... یا یه دم سفید پشمالو داشت.... یا زندانی بود.... یا یه راکون داشت... یا خیلی چیزهای دیگه!

و بنویسم که بعد از دوبار پشت هم عید نداشتن چقدر دلم برای عید تنگ شده!

خیلی چیزها می خواستم بنویسم...

همون طور که خیلی چیزها رو هم می خواستم گاهی بگم....

می دونم! کمتر از صد روز تا کنکور مونده. و می دونم که خیلی از بچه ها با وبلاگ هاشون تا بعد از کنکور خداحافظی کردن. اما من این کار رو نمی کنم. حرف احمقانه ایه وقتی پاش نمی مونم. من باز میام. باز می نویسم. باز دلم برای همه تنگ می شه. و مخصوصا برای اون عزیزانی که نظر می ذارن! هر چند اینبار دیر تر می نویسم. شاید خیلی دیرتر...!

باز سال قشنگ 85 برای همه مبارک باشه!

**یه نکته ی عجیب! طبق سیستم نظر سنجی پرشین بلاگ من تا حالا از کشور های: ایران، عربستان، امارات متحده ی عربی، آلمان، کویت، سوریه، جمهوری چک، آمریکا، اسراییل، قطر، بلژیک، کانادا، بحرین، هلند، سوییس، انگلستان، نروژ، اردن ، مصر، عمان، فرانسه، سوئد، چین، لبنان، باربادوس، ایتالیا، آلبانی، اوکراین، یمن ، فلسطین، مالتا، لهستان و استرالیا بازدید کننده داشتم! حالا نمی دونم خیلی از مردم اشتباه روی آدرس ها کلیک می کنن یا واقعا وبلاگ من داره جهانی می شه یا مردم جهان رسما می خوان به من حال بدن!

*** وقتی می بینم بچه ها سر بیست تا تست مسخره ی شیمی که سه دقیقه هم وقت نمی خواد بیست دقیقه وقت می ذارن، خدا رو شکر می کنم.

وقتی سر هر تست فیزیک یک دقیقه وقت میذارم، با تمام وجود به نوید حسودیم می شه!

 

بعد از تحریر:

بعد از یه مدت طولانی، بلاخره این وبلاگ نوشته شد.

* بعد از تحریر پاک شدنی نیست!

...