در بهشت اکنون!

مشروطی

خب! به مبارکی و مییمنت!

بنده موفق شدم بهترین و جالب ترین رکورد رو به ثبت برسونم!

بلیییی! من در اولین امتحان دوره ی دانشجوییم، اُفتادم!

به نظر شما این قابل تقدیر نیست؟؟٬؟!؟!؟!؟

   + هاش ; ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/٢٦
comment نظرات ()

سینا

بلاخره انجام دادم.

اون کاری رو که خیلی ازش می ترسیدم.

دوست داشتن رو.

به صورت دو طرفه.

-----------------------

ترسناکه هنوز. اما حس خوبیه. خیلی خوب. حس خوب خواستن دختر بودن!

و جالبه! که اون موهاش از من بلندتره.

----------------------

می ترسم. اما نه وقتی هست.

* یه آرزوی کوچیک موفقیت!

   + هاش ; ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/۱۸
comment نظرات ()

من صورتیه رو می خوام!

همیشه همینطور بود! از هر چی دو تا! یکی برای من بود، یکی برای تو.

یکی سبز. یکی قرمز. یا یکی آبی. یکی نارنجی. خب حالا کدوم مال من ؟ کدوم مال تو؟ سبزه مال من! نارنجی مال تو!

آبی مال من! قرمز مال تو!

همیشه همینطوری!

................................................

خیلی سال گذشته! خیلی!

................................................

مامان با دو تا مسواک اومده. سبز و قرمز. می گه کدوم رو می خوای؟

سبز مال من!

*تو کجایی؟

   + هاش ; ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/۱٥
comment نظرات ()

بازی یلدا

به تازگی بازی جالبی توسط اول بلاگر عالم بشریت برای شب یلدا اختراع شده که در آن هرکس پنج مورد از خصوصیات اخلاقی، رازهای شخصی و یا خاطرات مخفی خود را که دیگران از آنها باخبر نیستند اعلام می کند. و بعد از آن پنج نفر دیگر را به بازی دعوت می کند که آنها هم موظفند همین کار را تکرار کنند و این آبروریزی همین طور ادامه پیدا می کند....!

۱- اول دبستان که بودم، با خواهر و برادرم هم اتاق بودم. یه بار از کشوی خواهرم ۴۰۰ تومان برداشتم و به بیست تا از بچه های مدرسه مون بستنی دادم!‌ (قیمت ها پیشرفت خوبی داشتن تو این ۱۲ سال!)
 ۲- پنجم دبستان هم که بودم، دو بار پشت سر هم رفتم سر جیب بابام و پول برداشتم. یادم نیست چقدر بود اما نصف جیبش رو خالی کردم. وقتی فهمید خیلی ضایع شدم! (این یکی از بدترین خاطرات بچگیمه!)
۳- بین سوم دبستان تا دوم راهنمایی، طبقه ی اول ما بودیم و طبقه ی سوم، یه خانواده بودن که یه پسر داشتن سه چهار سال از من و پنج شش سال از برادرم کوچیک تر بود. ما دوتا هم نامردی نمی کردیم و هفته ای چهار پنج بار صداش می کردیم تو حیاط و تا می خورد می زدیمش و بعدش ساکتش می کردیم مامانش نفهمه! و می فرستادیمش خونه/.
۴- بی اندازه آدم کثیفی هستم! توی لباسام به تنها چیزی که حساسم تمیز باشه، بلوز و جورابمه. همیشه به اندازه ی چهار پنج کیسه آشغال (آشغال خالص ها!) کف اتاق بنده موجوده! همیشه در کمدم بازه و تمام لباس هام (دقت کنید تمامشون!) کف زمین ولو هستن. و چون من خیلی بیش از ظرفیتم لباس دارم، یه چمدان لباس رو هم به این مجموعه اضافه کنید. چون عادت به جمع کردن کتاب و دفتر هام هم ندارم، این ها رو هم اضافه کنید با مقادیر بسیار زیادی ورق و کاغذ و روزنامه و مجله. چون هر روز تختم رو هم تمیز نمی کنم، دو تا پتویی که از صبح تا شب کف اتاقن و از شب تا صبح روی من! رو هم به این مجموعه اضافه کنید. همین طور سه چهار جفت کفش! (آخه کفشای من از ظرفیت جاکفشیمون بیشتره!) و همین طور یه عالمه خرت و پرت که از گوشه کنار جمع می کنم. و هر چیزی که هر وقت می یام خونه از کیفم می ریزم بیرون (سیب گندیده، ساندویچ نصفه و .... ) از آخرین باری هم که ناخن هامو تو اتاق گرفتم، هنوز خورده هاش توی یه جا شمعی کنار تختمه و نریختمشون دور!
۵- اگر با دوستی باشم و حوصله مون سر بره، شروع می کنم جریان های عشقی مزخرف بقیه رو تعریف کردن و مسخره شون کردن! چون اکثر دوستام فکر می کنن من می تونم محرم اسرار و کمک حال و راهنمای خوبی در مسائل عشقی باشم که کاملا اشتباه می کنن!‌ (البته یه نفر گفت که چون تو شبیه پسرهایی، فکرشون رو نسبت به بقیه راحت تر می خونی و دوستات کار درستی می کنن!) در هر حال معمولا خیلی عذاب وجدان نمی گیرم سر این جریان.
آبرو ریزی دیگه بسه!

چون خیلی از شب یلدا گذشته، من کسی رو معرفی نمی کنم

من رو رضا و بهروز دعوت کردن. با تشکر خیلی خیلی خیلی زیاد از وبلاگ دهل.

www.2hol.persianblog.ir

   + هاش ; ٩:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/٩
comment نظرات ()

بین پیله ی فراموشی


دست دراز می کنم. هفت تیر رو بر میدارم. چشمام رو می بندم. روی شقیقه ی چپم می ذارم. آروم آرومم. یه نفس عمیق می کشم و آماده اش می کنم برای شلیک. چرخش استوانه ی هفت تیر رو احساس می کنم. فقط باید ماشه رو چکوند. چقدر همه چیز آشناست! یه نفس عمیق می کشم. بوی عطری که دوست داری تو دماغم می یچه. گفته بودی دریا از "نوآ" استفاده می کنه. و برام "نوآ" گرفته بودی. این شاید آخرین نفسمه. می خوام بدمش بیرون. چقدر همه چیز آشناست. و...

 

دستم رو پایین می آرم. فهمیدم چی شده. این همون "تکرار تکرار است" معروفه. به یاد می آرم کی بود. حوالی پارسال. اون موقع هم هفت تیر رو برداشتم و یادم نیست چه کردم. باید برم متن هام رو بگردم!!!! و این تکراره. تکراره. تکراره!

*******

دستام رو گرفتن و دارن می کشن. به شدت. به زور. نمی خوام برم. نباید برم. اون یه جهنم واقعیه. دست هام رو گرفتن. از پشت. هر کدوم یه دستم رو. و می کشن. و من پشت به اون ها فریاد می زنم. نه! نمی خوام برم. نمی خوام اینکار رو بکنم. نمی خوام برم. نباید بری.

************

جلوی روش وایستادم. یا نه! اگر ایستاده بودم که انقدر بلند نبود! جلوی پاش زانو زدم. یه زانوم زو زمینه و زانوی راستم (همونی که هنوز به شدت درد می کنه) عمود بر زمین. جلوی پام یک عالمه چیزهای شکسته ریخته شده. یک چیزی شکسته. دست دراز می کنم و تکه تکه تکه تکه های شکسته ها رو بر میدارم. نفسم گرفته. این بغض نیست. نمی دونم چیه. یه حالت گرفتگی. یه چیزی تو گلومه. باید فریاد بزنم. نمی شه. صدام در نمی یاد. نمی دونم با شکسته ها باید چکار کنم. نمی دونم. دستم رو در خاک زیر شکسته ها فرو می کنم. سر رو بالا می یارم. و ...

منتظر یه بغض می مونم. یا شاید یه فریاد. و از گلوم، فقط سکوت بیرون می یاد...

******

سرم رو به آسمون می کنم. می گم هاااااااااااااااااااااااا. گلوم می سوزه. فقط همین!

******

" خیلی به فکرتم. خیلی دوستت دارم.دلم برات یه ذره شده. خیلی نوکرتم.  منو ببخش که پیشت نیستم. منم می بخشمت که نیستی!"

براش چی بزنم؟ براش چی بزنم؟ باز توان فریاد ندارم....

******

باید خودم رو غرق کنم....باید خودم رو غرق کنم... باید خودم رو غرق کنم..... باید چیزی پیدا کنم که بتونم خودم رو توش غرق کنم.... باید به فراموشی برسم....

...........

صدام می کنه. جلوی پاش زانو می زنم . می گم چیه؟ سرش رو بالا می یاره. چشماش قرمزه. می گه: دیگه نگو می خوای بری. اگه تو بری تو این چهار سال من هیچ دوست دیگه ای ندارم.

...........

می شکنم. بوووووووووف. و شکسته هام همه جا پخش می شه. ولی نه. هیچ کس نباید به شکسته ها نزدیک بشه. هیچ کس نباید دست بزنه. نزدیک بیاد.

هی! با شما هام! برید عقب! عقب! عقب! عقب تر! هیچ کس نباید آسیب ببینه.

نه! من همین وسط شکسته ها می مونم. باید مواظبشون باشم....

..........

بین شکسته ها زانو می زنم. ساق چپم رو زمینه و پای راستم عمود. دستم رو بین شکسته ها فرو می کنم. زخم می شه. بیشتر. بیشتر. بیشتر. بیشتر.....

سرم رو بالا می گیرم و به یه فریاد ناکشیده، دهان باز می کنم....

//////////

من خوبم.

   + هاش ; ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/٥
comment نظرات ()