در بهشت اکنون!


در بهشت من
هاش

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
شهریور ٩٦
امرداد ٩٦
تیر ٩٦
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
تلخ، مثل عسل
درد در چشم چپ
محیا بانو
یادداشت ها
نقطه سر خط
ولوج
نیلوفر و بودنش
در کنار رودخانه (مهبد)
نوشی و جوجه هایش
شاتوت
خجسته
از بهشت تا بهشت
روشنان
نا گفته هایی از جنس سکوت
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
فرشته های زندگی
پوتشكا (معين)
راهی
خبرنگار مرد (امير)
نقش پرنيان (سميرا)
تقویم باطله
same old fears
و اگر نمرده باشند
دهل (رضا و بهروز)
فرصتی برای خودم
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

به بهانه ی جشن ماه!

* این متن کاملا نظر شخصیمه. دلیل خاصی برای نوشتنش ندارم جز اینکه دلم می خواد. و...

همین!

شاید بلوغ، لذت بخش ترین، عجیب ترین و پر رمز و راز ترین اتفاق زندگی هر آدمی باشه. اون وقتی که بدنت شروع می کنه به رشدو به تغییر. خیلی چیز هات عوض می شه. لباس هایی که می پوشی. طریقه ی نگا های بقیه به تو و خودت به زندگی. همه چیز و همه چیز و همه چیز! به نوعی همون بزرگ شدن معهود که هر کسی تو بچگی اش یه تصوری ازش داره.

بلوغ حس قشنگیه! بلوغ جسمی منظورمه. لذت بخش ترین و زیباترین حس دنیا. و از طرفی گیج کننده ترین! این یکی از تابو های جامعه بوده که خیلی دلم می خواد همیشه که برداشته بشه ببینم چی پیش میاد. یا نه. شاید بودن این تابو هم زمان داشته باشه.. شاید هر چی پیشتر بریم کمرنگ تر بشه.

فکر کن! به حس عجیب و ترس آور دختری که برای اولین بار عادت ماهانه رو تجربه می کنه. به نظرم باید معصومانه ترین ترس دنیا باشه! فکر کن! (یاد کتاب ریشه ها افتادم. اونجایی که می ترسید از ختنه شدن و فکر می کرد به اینکه ختنه شدن چطور می تونه باشه)

و بعد چرخه ای که تکرار می شه و تکرار می شه و تکرار می شه! و جالبه! اتفاقی که ثمره ی لذت بخش ترین حس دنیاست (زن بودن) برای خیلی ها موجب نفرته. و باز جالب تره تمام اونهایی که از دوران پریود شدن به عنوان کثیف ترین و خسته کننده ترین هفته ی ماه نام می برن، از یائسه شدن و پایان این دوران هراس دارن....

چرا؟ شاید چون در فرهنگ غلط اسلام (منظورم دین اسلام نیست. به اون کاری ندارم. فرهنگ، منظورم اون چیزیه که پیاده می شه) ارزش زن فقط برای اطفای شهوت مرده. و تنها و تنها کاربرد جسمش، بقای نسل. در حدی که قبل از بلوغ و بعد از یائسگی، پوشوندن جسم دیگه معنایی نداره و حجاب تنها در بین این دو بازه تعریف می شه. و این احمقانه ترین و مسخره ترین دستوریه که می تونه وجود داشته باشه....

و چرخه ای که تکرار می شه و تکرار می شه و تکرار می شه! خیلی فوق العاده است! وقتی که شاید وقت نکنیم توی یک دوره ی سی روزه به عروس آسمون (ماه) نگاه کنیم، بدنمون دائما چرخش ماه رو به دور زمین جشن می گیره. و بعد زیبا می شه و می شکفه و باز می شه و تمیز می شه از آلودگی. هیچ وقت نفهمیدم چرا دخترهای دیگه انقدر کم از این دوران لذت می برن. لذت اینکه دراز بکشی. چشماتو ببندی و لذت ببری از خروج جریان خون از بدنت. و لبخند بزنی از حس کردنش. طعم ناب زن بودن. زنی سالم. و کامل!

و چرخه ای که تکرار می شه و تکرار می شه و تکرار می شه! و فوق العاده است اینکه حتی می تونی تغییرات دمایی بدنت رو هم حس کنی. بدنی که سرد و گرم می شه. بدنی که کمی ورم می کنه. بدنی که کمی پریده رنگ می شه. بدنی که پاکیزه ی پاکیزه می شه. بدنی که از نو شروع می کنه! نمی فهمم چرا می گن خانوم ها در دوران پریودشون، عصبی و یا افسرده ان. من کاملا مخالفم. به نظر من به خاطر افزایش قدرت جسمیشون (خیلی از ورزشکار های زن، روز اول عادت ماهانه رو برای ثبت رکورد جدید قرار می دن) و بیرون ریخته شدن زواید بدنشون، شاد تر و پر انرژی تر هم می شن! (این یه تیکه کاملا نظر شخصیمه!‌نمی شه از دختری که مشکلات دهانه ی رحم داره و یا کمبود ویتامین ب و روز اولش رو زیر سرم سپری می کنه، انتظار داشت بخنده و بذله گو باشه یا از پریود شدن لذت ببره!)

و چرخه ای که تکرار می شه و تکرار می شه و تکرار می شه!  مارمولک قرمزی که من اومدنش رو خیلی دوست دارم!‌ مارمولک، چون عادت داره اگه قراره بی خبر بیاد، بد ترین زمان رو واسه اومدنش انتخاب کنه!‌ (مثلا شروع یه مسافرت دسته جمعی! یا وسط برنامه ی جنگل نوردی!) یه شوخیه بامزه شاید! باز هم تکرار می کنم! حس قشنگ سالم بودن و زن بودن!

و چرخه ای که ....

بسه! ۵ صبحه و من هنوز نرفتم بخوابم. اومدم که فقط بگم من هم با تمام عشقی که به داشتن این حس کاملا زنونه دارم، ترجیح می دم همون ماهی یکبار چرخه ی ماه رو زندگی کنم! نه بیست و یک روز یکبار! آخه مگه اینجا زمین نیست؟! مگه ماه زمین هر بیست و هشت روز یکبار زمین رو دور نمی زنه؟ نمی فهمم! مگه من نباید از ماه فرمان بگیرم؟

* یه نوشته ی نه چندان کوچولو رو برد آموزش که حکم احضار من (شایدم احتضار!) رو اعلام می کرد، یه بار دیگه سرعت بدنم رو از سیکل ماه تندتر کرد. به این می گن قدرت فکر! که حتی می تونه سرعت چرخش کیهانی رو عوض کنه!

پی نوشت خیلی مهم:

خیلی با خودم فکر کردم که این متن رو بنویسم یا نه. نه فقط این متن رو. هر چیزی که جزو مناطق ممنوعه ی بحث های ماست. خیلی فکرکردم و اعتراف می کنم نتیجه ای نگرفتم. فقط به نظرم اومد که اینجا خونه ی منه! منم دلم می خواد بگم!‌ پس می گم. حتی اگه متنی که می نویسم فقط بیان مطلب باشه و هیچ چیز خاصی رو بیان نکنه. چرا اصلا باید حرف زدن راجع به تجربه های نهانیمون بد، ناپسندیده و زشت تلقی شه؟ چرا باید با نوشتن یه متن از لذت پریود شدن، بترسی از اینکه به چشم یه فاحشه نگاهت کنن؟ (احتمالا به زودی یه مطلب در مورد فاحشه و فاحشه گری بنویسم) و این دقیقا حرفی بود که یکی از دوستام بهم زد. که با گفتن این حرف ها نظر بقیه بهت عوض می شه و نگاهشون بد می شه و...

من یک زنم.... از بودم خوشحالم.... و به زن بودنم افتخار می کنم!

بیش از اون چیزی که تصور کنی!

*** دیگه فردا شده!‌هفت روز دیگه بیست ساله می شم!

...



جنایت و مکافات

بلاخره وقتش رسید که تو این روز های آخر وایستم و به خودم بگم دیگه کافیه!

فرار دیگه کافیه!‌ وقتشه وایستم رو پای خودم و به خودم بگم که هدیه جان!‌هر کاری یه عاقبتی داره و بهترین حالت اینه که تا دیر دیر دیر نشده وایستی و سرت رو بالا بگیری و بگی: آره!‌من تا حالا نتونستم!‌من تا حالا کم گذاشتم!‌آره!‌من از همه ی بچه های ورودی عقب ترم! اما دلیلی نداره به همین وضع و روی همین روال پیش برم. دیگه تموم شد. از حالا هم چیز رو عوض می کنم!‌من دارم سعی خودم رو می کنم. هر چند شاید هنوز کم باشه. باشه! بیشتر سعی می کنم! فشرده تر. بیشتر. بیشتر! من همونی ام که اون اوایل که می اومدم اینجا، قبولی هام تو المپیاد رو جشن می گرفتم. همونی ام که به دانشمند کوچولو ی کلاس معروف بودم. همونی ام که امیرانی ازم تعریف کرده. من همونی ام که ... همونی که می تونه!

فرار دیگه کافیه!‌و تکیه هم!

اینبار سعی می کنم به کسی دیگه تکیه ندم. سعی می کنم رو پای خودم وایستم!‌محکم و استوار!‌دلیلی نداره وقتی اعصابم خورده دنبال کسی باشم که به حرفام گوش بده و بهم بگه  که اشکالی نداره و همه چیز حل می شه و درست  می شه و از این مزخرفات! و وای که به اندازه ی کافی در طول تابستون سر بچه های مختلف خودم رو آوار کردم به حدی که جلوی هر کسی دیگه می گن که .... (بیخیال! غرغر هیچی رو حل نمی کنه)

اما آره!‌اما گاهی دلم می خواد کسی بود که تمام این حرف ها و غرغر ها رو رو سرش آوار می کردم و اون یه کم کمکم می کرد و می گفت می چی کار کنم.  دیشب عاشقانه ترین میلی که می شد دریافت کرد و بعد از ٣،۴ سال دوباره خوندمش و سرم گیج رفت از اینکه نمی دونستم چیکار کنم.... اصلا این قهر و آشتی کردن های من فایده ای داره؟ این کارهای من زمان رو بر می گردونه به عقب؟ دوباره همه چیز رو درست می کنه؟ روابط خراب بینمون رو ترمیم می کنه؟

می شه کسی رو مجبور کرد دوستمون داشته باشه؟

* دو تا دوست جدید پیدا کردم. یکی شون قبلا آشنا بودیم و حرف می زدیم و بیرون می رفتیم و سینما و از این جور ولگردی ها و دو سال هم دانشکده ای بودیم. و تازه دارم کشف می کنم که می تونه دوست خوبی هم باشه. و یکی دیگه، دختره!!!!‌یه دختر هشتاد و ششی! مرضیه. جالبه....

...



قهقهه ی سکوت

دلم قهوه می خواد... یه عالمه قهوه توییه لیوان خیلی بزرگ. یه قهوه ای که هر چقدر هم توش شکر بریزی، اصلا انگار نه انگار. یه قهوه که طعم تلخ و شیرینش رو با هم بچشم. هر دو طعم رو در آن واحد داشته باشه. (این قهوه وجود دارد! قبلا یکبار درست کردم خوردم.)

دلم یه بسته سیگار می خواد. یه بسته سیگار که وقتی سرت رو تکیه دادی به دیوار کافه و داری به یه آهنگ آروووم آروووم آرووم گوش می دی و وجودت آرومه و جات خوبه و همه چیز عالیه. وقتی تازه یه جرعه از قهوه ی تلخ- گرم- شیرینت خوردی و بعدش، نفست رو با دود سیگار آلوده می کنی و با لذت قاطی می کنی و می کشی تو... وای. چشمات رو می بندی و آروم از بین لبات بیرون می دی....

دلم یه تخت می خواد. وقتی گیج از نخوت قهوه و سیگارت شدی، وقتی پر شدی از لذت، بری و خودت رو ول بدی توش. همچین خودت رو ول بدی توش که دلت قنج بره از خوشی. یه اتاق که توش یه نسیم ملایمی می اد که پرده هاش آروم آروم تکون بخورن یا نه... یه کم از نسیم تند تر.... یه اتاق که هوای توش ساکن نباشه. یه اتاق که تاریک باشه... اما یه باریکه ی نوری رو کفش وجود داشته باشه. یه باریکه ی خیلی نازک. نه!‌حتی بهتر! یه اتاق تاریک تاریک تاریک که یه شمع روشنش کنه...و شب باشه.

دلم یه آغوش گرم می خواد. دو تا دست مهربون و صمیمی که وقتی روی تخت ولو می شم، آروم بغلم کنه و در پناهش نگهم داره. بدون داشتن هیچ خواهشی.  دو تا دست صمیمی و مهربون یه موجود عزیز و مهربون و دوست داشتنی.... (اسم نمی برم چون اسمی در نظرم نیست. هر چند ترجیحی هست، اما اسم... نه!) کسی که بوی تنش رو دوست داشته باشم.

دلم چی می خواد؟

همین!

یه قهوه ی گنده ی تلخ و شیرین. یه عالمه سیگار که تا وقتی بخوام تموم نشن. یه تخت نرم با یه پتو تو یه اتاق خنک و تاریک. و آغوش صمیمی یه دوست خوب!

همین!

........... معجزه ی سکوت!

...



چه سبزم...

گاهی شب هایی مثل امشب که خیلی خوبم و خیلی عالی ام و همه چیز خوبه، (همه چیز یعنی همه چیز!)  دلم می خواد گوشیم رو بردارم و بهت زنگ بزنم یا نه! دیگه دست کم اس ام اس بهت بدم و بیدارت کنم و جوابش رو بدی.

گاهی دلم می خواد بشنوم صدات رو. هر چند؛ این صدا هنوز برام ممنوعه. و هر چند؛ می خوام ممنوع بمونه فعلا. نیاز دارم که ممنوع بمونه. شاید به خاطر اینکه الان کمتر می بینم خودم رو. کسی که به گدایی می ره به نوعی. نه!‌کسی که یه پله پایین تره!‌هر چند روابط عاطفی و انسانی برای خیلی ها از روابط کاری و اداری و درسی سواست. اما برای من نیست!

برای من نیست! شوخی که ندارم!

یاد اون شبی افتادم که داشتم می سوختم در شنیدن صدات و دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. بهت انقدر زنگ زدم که بلاخره مجبور شدی گوشیت رو برداری و تا گفتی الو، قطع کردم و قهقه های خنده ام رو زیر پتو ریختم بیرون.  هم برای اینکه عاصیت کردم هم چون مجبورت کردم جواب بدی و هم چون شنیدمت!

شب بخیر عزیزم! (نگران نباش!‌عزیزم تیکه کلومه)

بابت همه چیز ممنونم. بیش از همه چیز برای شادی و آرامش امشبم. که خیلی اش بخاطر توئه!‌ (هر چند نمی دونم چرا)

...



چهار دیواری، اختیاری!

باز هم خوبم....

باز هم آرومم....

متن قبلیم خیلی درهم و آشفته بود اما نمی تونم بگم چقدر از نوشتنش خوشحال و آروم و رها هستم... نوشتن چیزی که باید بنویسی بهت آرامش می ده. هر چند این نوشتن موجب می شه دفتر خاطرات صورتی خوشگلم تنها بمونه.

خیلی آرومم. اومدم باز خوابگاه. وسایلم رو دارم می چینم. خرید هام رو کردم. تا چند دقیقه پیش سر کتاب خوندن بودم. آرومم. آرامش دارم. فردا اون کاری رو می کنم که لازمه. هر چقدر هم که سر و صدا و جوش و جلا داشته باشم، آرامشمه که داره فوران می کنه. حتی اگه بقیه فقط ظاهر رو ببینن و فکر کنن که دارم شیطنت می کنم!

آرومم....

چقدر خوشحالم که اینجا رو دارم. خونه ای که متعلق به خودمه! فقط خودم!‌هیچ کس دیگه ای با من توش شریک نیست! شریک نیست و من با تک تک صد و شصت و خورده ای متنش زندگی کردم... اینجا دیگه بلاگ سیصد و شصت نیست که همه ی آدم هایی که می خونن کل اطلاعاتت جلو روشون باشه و عکست رو ببینن و وحشتناک تر از همه! هم کلاسی های دانشکده ات باشن!

اینجا دیگه لازم نیست حرفام رو غرغره کنم! خونه ی خودمه و از هر چی بخوام هر چقدر که بخوام حرف می زنم! من کسی رو دعوت نکردم!‌حالا اگه کسی خواست و کلید خونه مو پیدا کرد و در رو باز کرد و اومد تو، این دیگه تقصیر من نیست که بخوام ازش با گل و شیرینی پذیرایی کنم!

اینجا خونه ی منه!

مقدمت مبارک عزیزم!

...



می رم همراه کولی های آواره!

تو سایت تنهام...

هیچ کس نیست.

برگشتم خوابگاه. یه حس غریبیه. یه چیز عجیب! اون تنهایی ای که کل تابستون حسرتش رو می خوردم رو الان دارم، اما چهره ی مامان بابا روز آخر خداحافظی واقعا ناراحتم می کنه. یا مثلا اون روزی که بابا گفت که: هدیه نمی شه از دانشگاه انصراف بدی و همینجا بمونی؟ یا مامان که کل روز آخر مغموم بود...

برگشتم... همون خوابگاه، همون اتاق، همون تخت! این عجیب ترین قسمت زندگی خوابگاهه. اینکه هر ترم رو تختی می خوابی که نمی دونی قبل از تو کی روش خوابیده؟ شاد بوده؟ غمگین بوده؟ کجا؟  چطور؟ اینکه من از باقی مونده ی روح چند نفر از اون تخت بهره مند می شم خیلی برام عجیبه.

برام عجیبه که برم سلف غذا بخورم وقتی نمی دونم قبل از من چندین دانشجو این ظرف غذایی رو که من بدست می گیرم رو استفاده کردن....

برام عجیبه و شیرین! اینکه من هم جزوی از این چرخه هستم...

یه عالمه با خودم کلنجار رفتم که این ترم سنگین تر باشم. تنها تر باشم. ارتباطاتم رو کم کنم. هیجاناتم رو بیرون نریزم.... و امروز شاید از همه بیشتر خندیدم و چرخیدم و گفتم و شاد بودم... این منم!‌من تغییر نا پذیرم!‌

من عاشقم!

عاشق تمام لحظات خوشی ای که می گذرونم. عاشق تمام آدم هایی که باهاشون می خندم. آدم هایی که می خندونمشون. عاشق شادی و محبتی هستم که دائما دارم جا به جاش می کنم!‌

آره!‌دائما این شادیه از وجود من جا به جا می شه! این چیزیه که خودم حس می کنم! حسش نمی کنی؟ می دونی بهترین حس من کیه؟ وقتی آشوبم، می نویسم و خودم رو خالی می کنم از ناراحتی و پر می کنم دوباره از شادی و خوبی و آرامش‌ (وای، مخصوصا آرامش)  و آخر چیزی که نوشتم، آرزوی خوشی و خوبی و سربلندی می کنم برای اون کسی که اومده و با خوندن متنم تو یه لحظه ی من شریک شده.

چرا انقدر این آدم ها برام مهمن؟

نه. همه برام مهمن. آدم ها مهمن. شاد کردنشون. آرامش دادن بهشون. همه چیز.

و غم هاشون!‌ که این همه به هم شبیه هستن به این شدت. همه یه راه رو می ریم. یه مسیر رو. می تونیم هم مسیر باشیم! می تونیم با هم باشیم. همه با هم. یه مسیر رو با هم بریم و پر از عشق به همدیگه کنیم. حتی اگه همه چیز به اون غمناکی تموم شه که امیر گفته. حتی اگه همه چیز همونی باشه که رعنا نوشته. نوشته ای که خوندمش دو نصفه شب و هق هق گریه ام خالی اتاقم رو پر کرد تا یک ساعت. چقدر با صدای بلند اشک ریختن درد داره! یا چقدر درد باید باشه که با صدای بلند بگریی.

فقط یه چیز می گم . می رم. به همه امیر ها! به همه ی رعنا ها! این روز ها حرف رفتن نزنین. خیلی راحت اشک مهمون چشمام می شه. خیلی راحت ابر چشمام گند می زنه به همه چیز.

دردیه که تو هم یه مسافر کوچولو، اون ور دنیا داشته باشی! مسافری که روز رفتنش هنوز یادت باشه و هنوز اذیتت کنه. آخ! برادر نازنین نبوده ی من!

می دونی الان دوباره اشکام در اومد؟

این متن قرار نبود این جوری پیش بره و این جوری تموم شه. آره می دونم! اما هنوز دیدن پسر هایی که بین یک تا سه سال از خودم بزرگترن، درد می ندازه تو دلم که آخ! من هم برادری اینجوری دارم که اگه بود.... (دوباره بلاگ امیر رو خوندم و هوای بلاگم رو عوض کرد)

شب هایی که با مهران چت می کنم و اون برام از اعصاب خوردش می گه و از ناراحتی هاش و یا اون بار های کمی که احساساتش یه کم بروز می کنه و از نامزد- دوست دخترش حرف می زنه و اینکه چقدر دوستش داره، فکر می کنم که یعنی کسی هم پیدا می شه که به حرف های مسعود من گوش بده که حرف می زنه و درد دل می کنه و آروم می شه. و فکر می کنم که توی پنج سال گذشته، دوست- خواهر چند نفر بودم به جای برادر عزیز سفر کرده ام؟ شاید برای همینه که من انقدر دوست دارم پسر های اطرافم رو!

و وای!

* با این متن نوشتنم گند زدم به همه چیز و همه کس و همه جا!

 

...



بمان! وبگو چرا

مامان! صبر کن!
اینکه می بینی دختر کوچک توست
دختر کوچک تو
که هنوز
بعد از همه ی این سال ها
با چشم های خسته
و نگاه غمگینش
میخواهد بپرسد:
چرا دوستم نداشتی؟


مامان! صبرکن!
اینبار آرام تر
برای پروازت دیر نیست
اما این بار
قبل از رفتن
بگو به من
چرا دوستم نداشتی؟


مامان! صبر کن!
می دانم
اینبار هم می روی
می روی تا سال بعد
و برمی گردی
نه برای من
اما بگو
بگو چرا!
من تصویر تو هستم!
من توام!
پس
چرا دوستم نداشتی؟


می فهمی مامان؟
هنوز صدایت که می کنم
طعم صابون می گیرد دهانم
هنوز عادت نکردم به صدا کردن تو
هنوز
گاهی
فکر می کنم
لایق دوست داشته شدن نیستم من
وقتی تو دوستم نداشتی


می بینی مامان؟
باز گریه ام گرفته
اینبار در برابر سوال نام مادر مردد نیستم
اینبار سوال
سخت تر است برایم
مامان!
بگو!
 چرا دوستم نداشتی؟


من
مگر
دختر کوچک تو نبودم؟


می بینی مامان؟
همیشه بی فایده است
حرف زدن با تو
گوش سماع من را نداری
و راه خودت را می روی
راه یک زن
نه راه یک مادر
که دختری با چشمانی نگران
و نگاهی غمگین دارد


پی نوشت: من عادت به دزدی یا اقتباس متن از کسی ندارم.
اما متن غمگینی بود!

...



اکنون

همیشه همین بوده. رستاخیز چهارم شهریور. و من به این رستاخیز ایمان دارم.
از ابتدای شهریور شروع می شه. در هم میپیچدم. فرو میریزدم. داغونم می کنه. در سه شهریور به اوج می رسه و چهارم روز نابودیه. و بعد از اون باید منتظر رستاخیز بود. رستاخیز اول دوازدهم شهریور بود. اما امسال رستاخیز موعود چهارم رسید. و یا شاید هم نه. شاید هنوز در راه باشه. اما مهم الانه. در اکنونم خوبم!
...



ولعنت ابدی بر فردا

و اینگونه ت..می ترین* بیست و چهار ساعت سال فرا می رسد!1

گل من گوهر من کاش اینجه بودی
جان من جوهر من کاش اینجا بودی
گل من گوهر من
کاش اینجا بودی جان من جوهر من
کاش اینجا بودی
اگر اینجا بودی خانه خاموش نبود
آیینه حوصله داشت گل فراموش نبود
وزن قلبم سنگین غربت آهنگ نبود
ساعت دیواری خسته از زنگ نبود
گل من گوهر من کاش اینجا بودی
جان من جوهر من کاش اینجا بودی
با تو بودن ای کاش تا ابد ممکن بود
لحظه های بی تو تا ابد ساکن بود
اگر اینجا بودی زندگی وسعت داشت
غزل ناممکن به قلم رغبت داشت
گل من
گوهر من
کاش اینجا بودی
جان من
جوهر من
کاش اینجا بودی
گم ترین پیدایی دوری و اینجایی
من که با تو هستم تو چرا تنهایی
با همه دوری ما این همه فاصله ها
همه جا سرشار است از هوایت اینجا

گل من
گوهر من
کاش اینجا بودی
جان من
جوهر من
کاش اینجا بودی
کاش اینجا بودی
کاش اینجا بودی

*سعی ام رو کردم مودب باشم. شما هم سعی کنید
...