در بهشت اکنون!


در بهشت من
هاش

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
شهریور ٩٦
امرداد ٩٦
تیر ٩٦
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
تلخ، مثل عسل
درد در چشم چپ
محیا بانو
یادداشت ها
نقطه سر خط
ولوج
نیلوفر و بودنش
در کنار رودخانه (مهبد)
نوشی و جوجه هایش
شاتوت
خجسته
از بهشت تا بهشت
روشنان
نا گفته هایی از جنس سکوت
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
فرشته های زندگی
پوتشكا (معين)
راهی
خبرنگار مرد (امير)
نقش پرنيان (سميرا)
تقویم باطله
same old fears
و اگر نمرده باشند
دهل (رضا و بهروز)
فرصتی برای خودم
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

تهوع!

الان که بر می گردم و از بالا نگاه می کنم می بینم که این موج عجیب و شدید محبت و توجه و همه ی این جور چیزایی که هی به سمتم می اد و می ره و در گردش می ندازمش، به جای اینکه یه حال اساسی بهم بده، عمیقا داره از کار و زندگی می ندازتم چون همش باید جواب محببت ها رو بدم و همه ی کار هام رو بذارم بشینم سر این مباحث!

یه دوباره- شروع!‌(بخاطر پاسداشت زبان فارسی به خودم افتخار می کنم!) لازمه. و من اینکار رو می کنم.

دوباره شروع می کنم!

موج احساس تعطیل!‌می رویم روی موج درس و تحقیق و آینده و پیشرفت!

بپیچون پیچ تنظیم رو! یه بسامد جدید!‌ (ترکوندم زبان فارسی رو!)

...



هدیه

می شه از عشق فرار کرد؟

باید بشه.

این رو اون تصویر مسخره ای می گه که داره از تو آینه نگاه می کنه. این رو سبکی بیش از اندازه ی سرم می گه.

دارم کلمات رو گم می کنم. حرف زدن ها رو. دارم فراموش می کنم و قاطی می کنم و گم می کنم و آَشفته می شم.

الان تنها چیزی که نیاز دارم اینه که یه آغوش گرم داشته باشم که پیشش دراز بکشم و بفشارتم و حرف هام رو از منافذ تنم بفهمه.

تو ذهن خودم تیکه تیکه ی بدنم رو پاره پاره می کنم و این خونه که می جهه. و درده. و سکر آوری طعم ناب و فلزیش. تو ذهن خودم...

دارم جلوی خودم رو می گیرم. وگرنه می رم یه قیچی بر می دارم و تمام موهای ابرو و مژه و سرم رو از ته می کنم. دارم جلوی خودم رو می گیرم. وگرنه یه چاقو بر می داشتم و تیکه تیکه رو دستام خط می نداختم. ساق پام رو راه راه می کردم. دارم جلوی خودم رو می گیرم و گرنه خودم رو سیاه مست می کردم و می رفتم وسط یه جای بلند ببینم می افتم یا نه.

وحشتناک شدم...

وحشتناکم.

...



هان؟!

١

 در دایره ی قسمت، ما نقطه ی ترسیمیم...

٢

عاشق اون یه تیکه ی کلیدرم که گل محمد و مارال اولین هم آغوشیشون رو تجربه می کنن و بعد،‌ مارال خودش رو می ندازه تو بغل گل محمد و های های گریه می کنه. آخ که عجب حالی می ده!

٣

تولد گرفتم. یه عالمه فشار عصبی و یه عالمه هیجان و یه عالمه تحرک. و نتیجه اش این شد که آخر تولد علی رو بغل کردم و های های گریه کردم. کل تولد و زحمتاش و دردسر هاش، به اون گریه اش می ارزید...

۴

الان خیلی آرومم. خیلی خوبم..

۵

شادی رفتنش به استرالیا جور شد. یاد همه ی آرزوهایی افتادم که خواستیم و نشد!‌و حالا واقعا به نظرم وقتشه که دوباره شروع کنم.

موهام رو زدم...

* من هیچ دلیلی برای نوشتن این متن ندارم!

...



شیرین

"خوشبختی یعنی اینک خانه را که ترک می کنی خیالت از بابت همه چیز راحت باشد."

اینو میلاد نوشته. میلاد من! میلاد عزیزم! دوست گلم که جون می دم براش! پسر نازنینی که همه چیزش تکه. معرکه ای که فلسفه ی زندگیش دویسته!

برای آرزوی صبر می کنم.... آرزوی صبر بیشتر.... توانایی تحمل بیشتر برای گذروندن این روزها. کاش هر چه زودتر مامانت خوب شه.

/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/

1

نمی فهمم چرا اینقدر داغونم. اصلا نباید اینجوری باشم.  هیچ دلیلی نداره واقعا! پیاده روی یه مسیر کوتاه و یا یه حرکت رو مسیر کم به سرگیجه می اندازتم و یخ می زنم و بیییخ! (این صدا رو الان کشف کردم!) می خوام بیفتم زمین!

نمی تونم باور کنم بدنم داره تحلیل می ره.

2

یه رویای کوچولو! اینکه روز تولد تو رو شاد باشم و جشن بگیرم و همه با هم بودنت رو پاس بداریم!

و داره واقعیت پیدا می کنه! چقدر کرختم در برابر این روز! هجدهم داره می رسه. تنها چند روز کوتاه دیگه! داداشی؟ بزرگ شدی؟

3

داره کم کم کم همه چیزم رو به راه می شه. با تمام غرغر های این روز هام، با تمام بد بودن هاش!  دارم کم کم کم کنترل همه چیز رو به دست می گیرم. فقط تنها مشکلم این روزها، این دل دیوونه است که باز می خواد کار بده دستم و در برابر تمام التماس ها و خواهش ها و توروخدا گفتن های من فقط لبخند می زنه!

* امیدوارم بتونم کنترلم رو همچنان حفظ کنم!

...



کلمات

زندگی من تو همین لیوان های تلخ قهوه خلاصه می شه که بالا می ندازم....

تو همین اس ام اس های مزخرفی که می زنم و نه برای من ارزشی دارن نه برای اون کسی که دریافت می کنه

زندگی من می گذره همون طوری که زندگی یه دختری که آرزوش متفاوت بودن بود باید بگذره! کسی مه به همه چیز قبولش دارن مگر دختر بودن!

زندگی من می گذره! با شادی های زیاد و غصه های زیاد و همه چیز زیاد! با حس اوج اوج اوج احساس!

زندگی من می گذره با تمام حرف هایی که می خوام بگم و نمی گم و تمام حرف هایی که می خوام بگم و می گم!

زندگی من می گذره! با تمام بهت و کرختی عجیبی که روزها و شب ها و لحظه هام رو می گیره!‌با همون گیجی و خوابی که تمام اوقاتم رو پر می کنه. می گذره در پس یه پرده ی مه آلود که حتی خودم هم نمی دونم چطور همه ی زندگیم رو پر می کنه و چرا بیرون نمی ره و چرا من اینجوریم؟!

زندگی من می گذره تو تمام اون دقایقی که رو یه تیکه موکت دزدیم توی بالا پشت بوم خوابگاه دراز می کشم و دونه دونه سیگار های تو بسته ام رو دود می کنم و از گسی مزخرف دهنم حالم به هم می خوره!

زندگی من می گذره. در هراس اینکه با گذاشتن لینک بلاگم توی صفحه ی سیصد و شصت، چند نفر "دوست" به اینجا رهنمون می شن و بلرزم از اینکه ببینم ١٠ بازدید کننده ی اخیرم از آلمان بوده که احتمالا یکی از اون هایی بوده که می شناسم من....

زندگی من می گذره و من حالم به هم می خوره از تمام اس ام اس هایی که می زنی برام. و نمی تونم بگم نزن!‌ و می میرم از  غصه ای که با هر پیامت برام می فرستی و خودت نمی فهمی چطور یه اس ام اس ساده ات من رو از پا می ندازه. و به خودم نفرین می فرستم که چرا باید اینقدر ناراحتی یا خوشی دوستام موثر باشه برام. . بسوزم از یه اس ام اس بسیار ساده!

زندگی من می گذره!

بذار بگذره!

بذار این روز ها دیگه نیاد!

پ.ن.١: این متن رو در آرامش کامل نوشتم. دستم رو گذاشتم رو کیبورد و هر چی به دستم اومد نوشتم. نه حتی یه کلمه فکر و نه هیچ اصلاحی ای. وگرنه من خوبم!‌هر چند این متن این رو نباید خیلی نشون بده. خوبم و شاد و از یه ساعت رقصیدن می ام.

پ.ن.٢: دارم قرص جمع می کنم. تا حالا ٨ تا جمع شده که با توجه به اینکه داروخانه ها دیگه مسکن بدون نسخه نمی دن و برای شروع کار،‌ آمار خیلی خوبیه!

پ.ن.٣:

کلمات چیزی به مرد نمی فهماند

مردی باید فراچنگ آری که آن ها را بفهمد.

پ.ن.۴:

ما تکنیکیان سرور و سالار جهانیم

               از شیر نترسیم که خود شیر ژیانیم

         ما تکنیکی هستیم

        پلی تکنیکی هستیم

...



وزنه ای بر روح

اونقدر تو تختم گریه کردم که اشکام از صورتم سر خورد رفت تو گوشم!

اس ام اس های تبریک بچه ها یکی یکی می رسه که پر آرزوی شادیه و خوشی و خوشحالی و شعف و آرزوی یه زندگی پر خوبی. و می خونم اس ام اس هاشون رو از پس پرده ی اشک و فکر می کنم به اینکه چقدر بازی کردن نقش واسه آدم های ساده لوح ساده است!

آدم هایی که براشون خیلی به شدت راحت تره پذیرش اینکه وقتی کسی می گه خوبم، یعنی خوبه و وقتی کسی می خنده یعنی شاده و وقتی کسی در برابرشون ساکته، فکر می کنن نشسته به حرفاشون گوش بده...

از سرگیجه نمی تونم سر پا بمونم....

سکوتی طولانی برقرار شد. سپس خرمگس سر برداشت: من، حداقل درباره ی کارهای خود شخصا تصمیم می گرفتم و متحمل عواقب آن نیز می شدم. با آن بزدلی مسیحی نزد مردم نمی رفتم و از آنان نمی خواستم تا مشکلاتم را حل کنند.

خرمگس با خشونت ادامه داد: ما مرتدین بر این عقیده ایم که اگر مردی ناگزیر از تحمل چیزی است باید آنرا به بهترین وجهی تحمل کند. و اگر در زیر آن پشت دو تا کند وای بر احوال او.

مثل آیه های یه کتاب مقدس دائما این خطوط رو تکرار می کنم. و فکر می کنم.

سرم داره گیج می ره....

* و فردا، باید یه دختری باشم که می خنده و می پره و خوشحاله و از همه تشکر می کنه و همه رو (دختر ها فقط منظورمه!) بغل می کنه و می بوسه....

دارم از پا می افتم....

+ رستاخیز کبود

...



tired of being

ماه من غصه نخور زندگی جزر و مد داره

دنیامون یه عالمه آدم خوب و بد داره

ماه من غصه نخور همه که دشمن نمی شن

همه که پر ترک مثل تو و من نمی شن.....

آخ که عجب شب کوفتی یی شد امشب.... عجب روز نحسی بود امروز. عجب دوران تلخ و گندیه.

***************

بلاخره یه خبر خوب  شنیدم توی بد ترین روز دنیا.  تو روزی که زهر مار بود از فشار و استرس و خستگی و پر بود از خشم و فوران اشک و ناراحتی. و هنوزم هست....

اینکه چتر عزیز دوباره قراره سر پا بشه و دوباره همه دور هم جمع بشیم و با هم باشیم....

*-*-*-*-*-*-*-*-*-

امشب دلم یه عالمه تنهایی داره و حتی شده، یه دونه حضور گرم می خواد. حضور گرم آدم هایی که هیچ کدوم نیستن. در زندگیم انقدر احساس تنهایی و بطالت نکرده بودم. دارم سعی می کنم مسئولیت کارهام رو خودم بپذیرم. سعی می کنم امید واهی به کمک دوستام نداشته باشم. که یاد بگیرم بیش از این تنهایی رو تو خودم حل کنم بدون اینکه کسی بفهمه عمق و شدت فاجعه چقدره. اما واقعا کار ساده ای نیست... اصلا ساده نیست! دلم یه عالمه چیز میز ناممکن می خواد. مثلا دلم می خواد وقتی به یه نفر اس ام اس می زنم حرف من رو بفهمه. وقتی تنهام کسی بفهمه. وقتی غمگینم کسی بفهمه. تمام لحظات تنهاییم رو کسی بفهمه. تمام چیز هایی که نمی خوام رو کسی بفهمه. دلم می خواد وقتی می گم چیزی نیست، باور نکنن و به راه خودشون برن. می خوام این  تلفن لعنتی زنگ بخوره و تمام این اشک هایی که دارم برای نریختنشون جلوی همه ی بچه های سایت با همه ی قدرتم می جنگم، بریزم بیرون و دلم خوش باشه که یکی شنیدتم....

از کمیته ی انضباطی که اومدم بیرون (امروز کمیته انضباطی دانشگاه به عنوان کادو تولد!‌ احضارم کرد و پرونده دار شدم) دلم دو چیز می خواست. یکی اینکه یه جای خلوت دراز بکشم و زار زار گریه کنم و یکی دیگه اینکه در رو رو خودم و همه ی دنیا ببندم و تا می تونم سیگار بکشم.... یا بهتر بگم. دلم می خواست یه جا دراز بکشم و یه عالمه گریه کنم و بعدش برم سراغ سیگار. دلم برای اون روزهایی که اونقدر قلیون می کشیدم که حتی نمی تونستم از سر جام بلند شم یا گردنم رو صاف نگه دارم، تنگ شده. دلم واسه آلودیدن جسمم و لذت از اینکار تنگ شده. دلم واسه خیلی چیزهای مضر تنگ شده.

تمومش کن... دیگه کشش ندارم.....

می خوام که عریان عریان عریان دراز بکشم.... یه دستم رو بذارم زیر سرم. توی یه اتاق سرد دراز بکشم و یه ملافه ی نازک بکشم روم.... قهوه ی گرم بخورم و اشک بریزم و هایده گوش بدم و تنها روشنی اتاق، یه شمع باشه که دائما باهاش روشن کنم نخ های مرگ رو... یکی پس از دیگری....

دارم از سر درد می میرم...

و فکر کن! فردا تولدمه....

و دارم فکر می کنم واقعا فردا مبارکه؟

اون فرشته خویی که فکر می کنین،‌ من نیستم... این شیطانی که داره در درونم پنجه می کشه بیشتر به من شبیه!!!

...



از خاموشی، تا فریاد

1

لانگ شات می گه:

خدا نکند که دل به یک چمدان ببندی. بعد یک پاییز خیال آمدن و یک زمستان نیامدنش....

2

بلاخره یه راهی پیدا کردم برای گفتن حرفام به دوستام!

وقتایی که دلم گرفته و می خوام به یکی شون چیزی بگم، به جای اینکه صبر کنم ببینم چی می شه، براش با حروف یه زبون دیگه پینگلیش اس ام اس می کنم!!!!

 یعنی یه زبون دیگه رو می آرم، اما فکر می کنم هنوز رو ورژن انگلیسیه و اونوقت اس ام اسم رو می نویسم و می فرستم.!

نتیجه یکیه! اون ها در هر حال نمی فهمن حرف های من رو. اما اینجوری بلاخره حرفم رو زدم. ناراحتیم رو با یکی قسمت کردم. هر چند، خودش نفهمه!!!!

الان یه عالمه احساس راحتی و درد دل کردن می کنم!!!!

* خود درگیری مزمن!

...



غنی تر از شقایق...

١

"زن عفیف و بدون "صاحب"، فاقد پیش شرط اولیه ی عشق و عاشقی است و از گردونه ی عشق جنون آمیز خارج است. "

*-*-*-*-*-*-*-*

٢

ببین، من آخرین برگ درختم....

درختی زخمی از تیغ زمستون

من و راحت کن از تنهایی من

من و پاکیزه کن با غسل بارووون

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

٣

گاهی روزهایی مثل امروز،‌ از هر چیزی بیشتر حضور یه دوست رو می خوام که توی لحظه هام باهام شریک باشه. دوستی که بهش اعتماد داشته باشم. تنها مشکل اینه که نمی خوام بگم بهشون این رو. آرامش این رو که با دوستات حرف بزنی رو.

۴

ذهنم خالی شده از حرف اما می خوام حرف بزنم.....

۵

خونه ی قشنگ و گرم و مهربون من!

اگه تو رو نداشتم چیکار می کردم؟

۶

برای هفت مهر، یه سری تدارکات دیدم. یه بسته سیگار، یه فلاسک آب جوش، یه عالمه نسکافه، یه پارک خنک . خلوت مثل جمشیدیه شاید، یه کیسه ی بزرگ تنهایی، و دلم می خواد این جمع رو حضور دوست های خوبم تکمیل کنه. اما نمی خوام بگم بهشون. می خوام خودشون بیان. یکشنبه شب تولد منه!‌حالا جشنش هر وقت می خواد باشه!

٧

جشن تولد امسالم، یه حرکت نمادینه برام. یه حرکت نمادین بیانگر اتحاد آخر من و برادرم به نوعی. جشن می گیرم شب تولد اون رو به اسم خودم. هجدهم مهر ماه. به یاد برادری که نمی تونه تو جشن بیست و دو سالگی خودش شرکت کنه. و وای که چقدر اشک نریخته دارم از الان برای اون شب. و وای که چه شبی خواهد شد....

٨

چرا وقتی انقدر به نظرم شب دردناکی می شه، باز انقدر اصرار به تدارک جشن دارم؟

٩

از هفت مهر می ترسم.... می ترسم از اینکه کیا زنگ می زنن بهم تبریک می گن؟ اصلا می زنن یا نه؟ می ترسم از فکر اینکه چطوری خواهد بود اون شب؟ شب هراسه یه جورایی. فکر کن! بیست سال بعد از نخستین شبی که من "بودنم" رو آغاز کردم،‌ نمی دونم که چه کسانی همراهیم می کنن؟

١٠

دستم رو بالا می آرم.... لب هام رو لوله می کنم و با لذت،‌ نفسم رو آلوده می کنم با دود سیگار.... آخ که چه لذت سکر آوری!

١١

امروز یه میل بهم رسید در مورد شیوه های خودکشی! خیلی برام جالب بود دیدن راه کارهای طبقه بندی شده!

١٢

توی نظر سنجی امسال بچه های دانشکده، به تفکیک ورودی،‌ "ترین" ها نوشته شدن. و ورودی ما،‌تنها ورودی ای بود که شرور ترین و اکتیو ترین فرد ورودیش، یکی  بود: من!   یه جورایی برام قشنگه آرامش درونیم و گیجی و سرگشتگی شدید ایم روزهام و فرقش با اون چیزی که از بیرون دیده می شه.

١٣

تمام دیروز رو به شوق اینکه بهار می یاد و یه شب رو میون دوستام با همیم، طی کردم. برای اولین بار وسط تدارکات افطاری پیچوندم و رفتم خوابگاه، دوش گرفتم و یه بار سر تا پام رو اتو کردم و آرایش کردم و حاضر شدم. و اس ام اس زد که نمی تونه بیاد. حتی زنگ نزد. به درک از اون ژتون دوهزار تومنیش که سوخت! دل خودم بدتر سوخت.... این طلسم انگار شکستنی نیست!

١۴

نه این طلسم شکستنیه و نه هیچ طلسم دیگه ای....

١۵

و من می سوزم در تب اینکه یه اس ام اس بزنم و دعوت کنم برای همراهی یکشنبه از یکی از دوستان عزیزم. و نمی کنم اینکار رو! که یه کم خود داری بیاموزم!

و می آموزم!

نمی شه هفتم از تاریخ جهان خط بخوره؟

...



بهترین خبر، همین حضور تو!....

خب! باز هم نزدیک هفت مهر شد و بنا به سنت پسندیده و حسنه ی هر سال!!!! و البته بنا به درخواست دوستان (اینو جدی می گم!‌چند نفری درخواست دادن) یه راهنما می نویسم برای اینکه اگه خواستین کادو بگیرین (اگه خواستین؟؟؟ مگه دست خودتونه؟! اهه؟!) گیج نشین!!!

١- اول از همه بگم که با توجه به اینکه پول ماهانه ای که دریافت می کردم قطع شده و هیچ ممر درآمدی هم ندارم و به زودی قراره به جمع متکدیان بپیوندم!!!!‌اگه واقعا نمی دونین چی بگیرین، می تونین یه کمکی برای برگزاری جشن بکنین!!!! که خب! این یه عالمه خوبی داره:

اول- با توجه به اینکه من تو خوابگاهم و اینجا نمی تونم وسایل زیادی نگهدارم، از حجم کادو ها کم شده، مثل پارسال بدبخت نمی شم برای بردنشون شمال!

تبصره: و با توجه به اینکه تا آخر ترم خونه رفتنی در کار نیست، درک می کنید که این مورد خیلی منطقیه!

دوم- با توجه به اینکه پس انداز من محدود تر از اون چیزیه که حتی خودم فکر می کردم و تمامی خرج تولدم هم پای خودمه و هیچ کمکی از خانواده ی محترم برای برگزاریش قرار نیست بهم برسه! این کارتون یه حال اساسی محسوب خواهد شد!

سوم- هرگز نرود میخ آهنین در سنگ!‌اگه هنوز قانع نشدی، برو بقیه اش رو بخون!

٢- لطفا عروسک نخرید!!!! این رو گفتم تا مطمئن باشید که اگه عروسکی خریدید، فردا صبحش تحویل باران (خواهر زاده ی با مزه ام) خواهد شد!!!!

٣- لوازم آرایشی نخرید!!!!  اولا اینکه من مصرفم خیلی کمه و می مونه فاسد می شه. ثانیا اینکه هر چی خواستم سفارش دادم برام بگیرن. اگه شما جزو اون هایی که بهشون سفارش دادم نیستین، در این زمینه به خودتون زحمت ندین!

۴- اگه کتاب خاصی در نظرتون نیست، تنها برای انجان تکلیف!!! کتاب نگیرید!‌واقعا حمل و نقلش سخته در آینده برام. (کتاب خاص: یه کتاب هایی هستن که به نظرمون می آد کس خاصی باید بخونه و براش واجبه یا دوست داریم که بخونه و اینجور چیزها! )

تبصره: جدا از بحث حمل و نقل، امسال وقت کتاب خوندن اصلا ندارم. برای کمک به درس من هم که شده، کتاب نخرین!!!!

۵- وسایل تزئینی در و دیوار و از این جینگولک های سرخ پوستی و گلدون های خوشگل خوشگل و شمع و هر چیز دیگه ای که برای آرایش اتاق بکار می ره،‌ نگیرید!!!! لطفا نگیرید! نگیرید! نگیرید!!!! اینجا خوابگاهه!‌ واقعا جا ندارم بتونم بذام و از زیبایی هاشون لذت ببرم. اتاق خودم تو شمال رو هم که تا تابستون رسما خالیه. تابستون هم شاید ترم داشتم تهران موندم. واقعا برای چنین چیزهایی به مشکل می خورم.

۶- اگه خواستین پوشاک یا سایر چیزهایی بگیرید که به سلیقه ی شخصی پوشنده!!!‌بر می گرده،‌ دو حالت داره:

اول: شما از دوستان خارج از دانشگاه هستید!

خب شما هر چی خواستی بخر!!!! دوستان خارج دانشگاه من نه تنها سلیقه ی خوبی دارند، بلکه به خوبی از سلیقه ی من هم آگاهی دارند!!!!

دوم: شما از دوستان دانشگاهی هستید!!!!

به موارد دیگه رجوع کنید!!!!

٧- با توجه به اینکه معلوم نیست چندین سال طول بکشه تا بتونم قبض ٩١٢ رو پرداخت کنم پس همچنان ازایرانسل استفاده خواهم کرد،‌ کارت شارژ ایرانسل هم کی تونه گزینه ی خوب و قابل قبولی باشه.

٨- عطر: it's delicious parisvally

تبصره: اینو نوشتم برای محکم کاری!!!!!

نکته: این مایه بویی رو خیلی حال می کنم.

۹-کیسه خواب!

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

 حالا دو قطره حرف جدی!

اینکه شما جزو دوستانی هستی که من برای شرکت در تولدم ازت دعوت کردم،‌ به تنهایی به این معناست که جزو خوبان عالمی برام و "بودت" از هر چیز دیگه ای برام مهم تره. اینکه بیای و با من در جشن بیست سالگیم (که همه می دونن چقدر برام مهمه) شرکت کنی، به اندازه ای برام ارزش داره که با هیچ چیز دیگه ای قابل مقایسه نیست.

پس لطفا، بیا! و بذار همه در کنار هم از یه جشن خوب و قشنگ و بیاد موندنی لذت ببریم.

و باز هم تبصره!!!!: این دقیقا به این معنیه که حضور تو از هر هدیه ای (به معنی کادو!) دوست داشتنی تره! و بدون کادو! بیشتر (خیلی خیلی خیلی خیلی بیشتر!!!!) دوستتون داریم!

امضا:

هدیه

 

...



وسعت تشکیل ابرها....

از تکامل تدریجی پیکره ی نظام بشری  بیزارم  ،

چرا که آدمی را زیر ساطور تغییر نابود میکند.

شیفته

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت به آب

دور خواهم شد از این خاک  غریب

که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه ی عشق

قهرمانان را بیدار کند....

در نظر دارم بودنم رو تموم کنم. فکر می کنم بودن،‌چه ارزشی داره؟

و همیشه وقتی به اینجا می رسیدم، می اندیشیدم که نبودن چطور؟ نبودن چه تاثیری تو بقیه داره؟ و همیشه نتیجه یکسان بود.

نبودن من نباید روی آدم های زیادی تاثیر بداره. یکی شون باید مامان بابا باشن که ناراحت می شن. اما به نظرم بلاخره یه روز مامان التیام پیدا می کنه. و بابا... همیشه تنها دلیل من برای کارام بوده. برای بودنم. و الان فکر می کنم دیگه کافیه.

فکر می کنم به یکی دیگه که باید مسعود باشه. و فکر می کنم اون اصلا نفهمه. مگه الان می فهمیم "بودن" همدیگه رو که بعدا بخواد بفهمه نبودنم رو؟ مگه قراره اصلا روزی بیاد که اون دوباره به حیطه ی زندگی من وارد شه؟ نه. به نظرم جواب این سوال منفیه و چون تا دو سه سال دیگه و یا شاید هم همیشه این جواب همینجوری باقی می مونه پس خیلی فرقی نداره و نباید داشته باشه. اون می دونه من چطورم؟ نه. قرار هم نیست بدونه. (و من فکر می کنم به تمام دلتنگی این سال ها و این که چه احمقانه بود دلتنگی برای کسی که نمی خواد باشه. پس بذار نباشه.)

و فکر می کنم به هدا. اون باید یه مدت کمی عزاداری کنه برام و بعد شروع کنه تک تک خصوصیات خوب یا بدم رو صد برابر کنه و به تناسب ازش استفاده کنه. شاید اگه نباشم، بتونم به خواهر رویایی اون تبدیل بشم...

و طاهره.... هیچ وقت نفهمیدم واقعا دوستم داره یا ازم می ترسه. نمی دونم.... و واقعا برام اهمیتی هم نداره. اینکه در نبود من چی می شه. اون که همیشه با یه سایه- خاطره از من بوده. بقیه اش رو هم طی کنه....

دوستام چی؟

از تاثیر بود یا نبودم، بر این گروه کاملا مطمئنم. می فهمن؟ نه! اصلا درک نمی کنن. مثل یه لباس یا یه عروسک کوچولو که از اتاقت گم بشه و یه روز به دکور اتاقت نگاه کنی ببینی یه چیزیش کمه. فکر کنی تا یادت بیاد اینجا باید با یه عروسکی پر می شد اما یادت نمی یاد چه عروسکی. پس می ری و اولین عروسکی که به نظرت متناسب با سایز اتاقته رو تهیه می کنی و گاهی (اونم شاید ) یادت بیاد این عروسک اون قبلیه نیست.

حس آرامش بخشیه. این که هیچ کس به من وصل نیست. اینکه حتی اون دو سه نفری که می خواستم به صورتی بیش از بقیه دوستم داشته باشن و متعلق  به خودم باشن، الان خوشحالم که نیستن.

خوشحالم که رها ام. که آروومم. که حتی شاید بر خلاف اون چیزی که از این متن بر بیاد، اصلا ناراحت و گریون و به هم ریخته نیستم....

من می خوام دیگه نباشم. نه مثل یه صاعقه که بزنه و همه چیز و زندگی همه کس رو خراب کنه. بیشتر شبیه این می خوام نباشم که همه یه روز از خواب بیدار شن و ببینن هدیه دیگه تموم شده. و اون وقت به زندگی همیشگی شون ادامه بدن. حالا بعد ها هر چیزی تو نظرشون اومد، فرقی نداره خیلی. به صورت یه رویای ملایم بهش نگاه کردن یا یه کابوس آزار دهنده. در هر حال هر جور بود، خوابی نبود که کسی رو بیدار کنه....

من کسی رو بیدار نکردم....

می خوام تو روز های آخر بودنم، یه اثری باقی بذارم تو ذهن اطافیانم. خاطره های روزهای آخر شاید، از اون دسته چیزهایی هستن که دیرتر از همه چیز از یاد می رن. دلم می خواست فردا، تو افطاری دانشکده، برای بار آخر مجری برنامه باشم. شاید چون مجری تمام برنامه های دانشکده کاملا تو ذهنم حک شده که کی بوده و حتی چی پوشیده بوده. اما خب! باز هم خوشحالم. علی، تنها کسیه که می تونم از اجراش لذت ببرم. دیدن چهره ی دوست داشتنی یه دوست خوب - روی سن- از هر چیزی می تونه آرامش بخش تر باشه. حتی شاید به اندازه ی اینکه خودت رو سن باشی و یه عالمه چهره ی دوست داشتنی رو به روت باشن...

و می خوام امسال یه تولد بگیرم برای پاسداشت آخرین روزهام. یه تولد با حضور همه ی دوستای ارزشمند زندگیم.

و بعد....

وقت خ د ا ح ا ف ظ ی ه.

هیچ کسی از رفتن من غصه نخورد

هیچ کسی با موندن من شاد نشد

وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت

بغض هیچ آدمی فریاد نشد

وقتی رفتم کسی گریش نگرفت

اشکاشو کسی نریخت پشت سرم

راستی بی کسی درد بدیه

منم انگار همیشه تو سفرم

وقتی رفتم کسی غصه اش نگرفت

وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد

دل من می خواست تلافی بکنه

پس چرا هیچ کسی عاشقم نکرد

چشمی با رفتن من خیره نموند

به درو به آسمونو پنجره

می دونم خیلیا گفتن چیزی نیست

اینکه ماتم نداره بذار بره

وقتی رفتم کسی اشکش نیومد

نیومد هیچ جا صدای گریه ای

توی این دنیای بد هیچکی نداشت

ازسفر رفتن من گلایه ای

چهره ی هیچ کسی پژمرده نبود

گلا اما همه پژمرده بودند

کسایی که واسشون مهم بودم

همه شاید یه جوری مرده بودند

کی میرم کجا میرم میام یانه

کسی لااقل اینا سوال نکرد

انگاری میخوام برم خرید کنم

هیچ کسی چیزی نگفت حلال نکرد

دم رفتن کسی حرفی نمی زد

همه ساکت بودن و بی سرصدا

یه نگهبان که مارو نگاه میکرد

زیر لب گفت به سلامتی کجا؟

اشک وخندم دوتایی کنار هم

بایه لحن مهربون جواب دادان

انگاری یه عالمه کوههای سخت

از رو شهر شونه ی من افتادند

این سوال مهربون وبی ریا

پرسش ساده ی یک غریبه بود

کسی که اسم منم نمی دونست

زیر چشماش غمی بود داغ و کبود

دم رفتن کسی گفت سفربه خیر

که واسم غریب و نا شناخته بود

اما اون وقتی رسید که قلب من

همه ی آرزوهاشو باخته بود

* آرووومم. حتی به چشم همه هنوز شادم. اما، شاید برای این زندگیم دیگه کافی باشه....

** 4 روز دیگه بیست ساله می شم و برام مهم نیست واقعا که تولد آخرم باشه. شاید بهتر باشه چراغم رو خاموش کنم.  خوشبختی فقط مختص آدم های زنده نیست. شاید بخوام نوع خوشبختی ام رو عوض کنم...

شاید بهتر باشه

          نقطه رو

                  از سر خط بذارم...

           یا

                    انتهای خطم ره با یه نقطه،

               مشخص کنم...

...



 

١

یه عالمه شادم! بیشترین حدی که می شه با تمام خرابکاری هایی که کردم، شاد بود!

هدیه ی بیست ساله!

٢

توی لباس های خوابگاهی من (لباس های مورد استفاده در خوابگاه منظورمه!!!‌ چی بگم؟ خب لباس خونگی که نیستن!) بلاخره یه شلوار خوابگاهی!!!‌(رجوع شود به توضیح بالا!) پیدا شده! از اون شلوار های نخی خنک گشاد راحت که کاملا شبیه تنبان!‌های سنتی توی کاریکاتور هاست!!!!

از طرفی، یک دو بنده - زیر پوش!!! ی پسرونه هم پیدا شده که در مورد اینکه قبل از اینکه از وسایل من سر در بیاره متعلق به کی بوده، اختلاف نظر وجود داره!!!‌‌(هر چند احتمالا از متعلقات خان داداش بوده قبل از سفر کردن! که دیگه از متعلقات بنده محسوب می شه!) 

دیشب از  تلفیق این دو لباس، یه لباس خواب بسیار راحت درست کردم که وقتی از خواب بلند شدم، با موهای وزوزی و چشمای ورم کرده و صورت پف کرده!!!‌شبیه این حاجی بازاری تپلو ها شده بودم  که سر تخت می شینن داد می زنن: ضعیفه!‌ پس این هندونه ی ما چی شد؟

 البته یه فرق بزرگ بزرگ هم داریم که فرد مذکور!!!‌مقادیر قابل ملاحظه ای پشم و پیلی فرفری!!‌ (اه! تهوع!) داره که از یقه ی لباسش بالا زده دستاش هم از نوک انگشت تا بالا ترین حد ممکن!!!‌ پر از این افزودنیهای سیاهه!

: یه روز صبح از خواب بیدار شدم و با سروه (هم اتاقی جدیدم) به این شباهت عجیب! پی بردیم و یه عالمه خندیدیم!

پ.ن: غرض از نوشتن این متن، یادی بود از هم دانشکده ای های عزیز! که نه تنها یقه ی لباس زیرشون از لای لباس روشون!!‌معلومه، و نه تنها آستینشون هم زده بیرون!!!!‌ بلکه جدیدا یاد گرفتن دکمه هاشون رو باز می ذارن تا محدوده ی ناف!!! (یه کم این جمله اغراق داره!)

. یه روز، نمی دونم چرا! امین و محمد و مسعود و سروش و یکی دو تا از بچه های دیگه ی دانشکده، با اجرای این مد جدید!!!‌موجب شدن چشمامون تا شب سیاهی بره!!!!

پ.ن. تر!!!!

گروهی از دوستان معتقدن من یه کم با دیده ی هیزیت! نگاه می کنم بقیه رو! اما راست می گم خب! این چه وضعیتیه؟!

پ.ن. تر تر!!!

من هنوز این سوال برام حل نشده که اگر قرار بود خدای زیبایی مرد باشه، زیبایش با یه بدن بدون مو و صاف و قشنگ تکمیل می شد و یا از این مرد پشمالو ها می شد؟!؟!؟!

راستی!‌شما کدوم نوعش رو ترجیح می دین؟! (سال گذشته این نظر سنجی رو بین تعداد محدودی از دخترهای دانشکده انجام دادم)

* یه کم سعی کردم چاشنی طنز وارد متن کنم. به نظرم می شه خندید!  قصد دیگه ای هم نداشتم!!!

 

...