در بهشت اکنون!


در بهشت من
ه.

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
خرداد ٩٦
اردیبهشت ٩٦
فروردین ٩٦
اسفند ٩٥
بهمن ٩٥
دی ٩٥
آذر ٩٥
آبان ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
امرداد ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
هستمت، رویای درهای پلاستیکی
اونور
درد در چشم چپ
محیا بانو
هنوز ایستاده زیر باران
فرنودیان
آرامگاه زنان رقصنده
راز سر به مهر
زرمان
زاویه
ولوج
تلخ، مثل عسل
لیمان
از بهشت تا بهشت
برای خاطر کتاب ها
زاناکس
premenstrual syndrome
آهو نمیشوی به این جست و خیز گوسپند
Dream Land
روزهای روزمرگی
والس با قلم
نوشی و جوجه هایش
کنار کارما
خجسته
اقلیما
تقویم باطله
و اگر نمرده باشند
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
در کنار رودخانه (مهبد)
یادداشت ها
راهی
روشنان
شاتوت
نقش پرنيان (سميرا)
فرصتی برای خودم
نیلوفر و بودنش
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

کنعان

تو که دستت به نوشتن آشناست،

دلت از جنس دل خسته ی ماست....

خیلی وقت بود خیلی چیز ها رو ترک کرده بودم. خیلی چیز ها رو... مثلا یاد گرفته بودم چطور می شه یه دختر بود. یاد گرفته بودم چطور می شه از نانگی لذت برد. و وای! وای که چه ساده فراموش کرده بودم چه دردی داره زندگی برای کسی که داره تو مرز زندگی می کنه...

میان دیدن و بودن همیشه فاصله است....

وای! وای! وای که فراموش کرده بودم چه دردی داره واسه دختری که آونگه. آونگ بین ظاهر و باطن. فراموش کرده بودم چه دردیه براش. اینکه بخوای ظاهرت رو اون جوری که می خوای حفظ کنی نه اونجوری که می خوان. و بعد بخوای اونجوری که هستی نگات کنن. چیزی ورای ظاهرت...

بنویس هر چه که ما رو به سر اومد
بد قصه ها گذشت و بدتر اومد

بگو از ما که به زندگی دچاریم
لحظه ها رو می کشیم نمی شماریم

بنویس از ما که در حال فراریم
توی این پاییز بد فکر بهاریم

دل دریا رو نوشتی ،‌همه دنیا رونوشتی ،‌ دل ما رو بنویس

باز دچار تمام اون لحظه هایی شدم که می خوام خودم رو ترک کنم. می خوام بودم رو ترک کنم. آرزو می کنم همه یز یه جور دیگه بود. همه چیز یه جور دیگه بود. همه چیز یه جور دیگه بود.....

نمی فهمم علت این ناراحتیمو. اما می دونم ناراحتم از دست خودم. می دونم ناراحتم از اینکه من هم فراموش کردم من چرا؟ من که خودم تجربه کردم آخر بودن رو؟ دیده نشدن رو؟

چرا نگاه نکردم؟؟؟؟؟

...



دانش گا یا دانشگاه؟!

به نام عشق و آزادی

غم این خلق می خوردند

ولی با دست خود ما را

به قربانگاه می بردند

کجایند آن همه دلسوز؟

در این هنگامه ی ماتم

که رفتند و رها کردند

من و ما را به حال هم

١

حکم کمیته انضباطی اومد. درج کتبی در پرونده. و احمقانه است واکنش های احمقانه ی دوستای احمقم. که: فراموش کن. که: ای ول! حقته! که: .... که: .... که:....

هنوز معتقدم گرفتن حال بقیه برای بعضی در حد نون شب واجبه.

٢

و امروز، روزیه که بچه ها دفترچه های کنکور رو گرفتن تا شرکت کنن برای ارشد بصورت آزمایشی.

و من هنوز سیالات دارم.

پ.ن: اصلا حوصله ی ویرایش درست رو ندارم.

پ.ن/٢: امیدوارم هیچ لذتی از خوندن این عبارات نبرده باشید!

خیلی خرابم...

...



BRT

گاهی خوشی های زندگیمون انقدر راحت راحت راحت بدست می یاد که یه طنز به نظر می یاد. یه شوخی! اصلا فکر نمی کنی که همه چیز انقدر راحت درست شه. همه چیز انقدر راحت سامان بپذیره...

خسته ی خسته ام... از صبح از شمال اومدم و رفتم سر کار و بعد ترافیک و بعد کلاس های دانشگاه و بعد با بچه ها رفتیم بیرون و بعد سر یه مبحثی که آخر هم جسته گریخته یه صحبتی در موردش شد، پیاده روی از دانشگاه (امیرکبیر- ۴ راه ولیعصر) تا تهران پارس

 و فکر کن!

فکر کن وقتی خسته ی خسته ی خسته، سوار اتوبوس های تندروی ویژه! می شی و می شینی و سرت رو تکیه می دی به پنجره و پات رو جمع می کنی تو شکمت (صندلی پشت راننده) و هدفن رو می ذاری تو گوشت و آهنگ عارف رو روشن می کنی که می خونه: "مردم از دست تو، دیگه بسه دو رویی... یا این رو، یا اون رو، کوچولو" و بعد، ذهنت بعد از مدت ها آرووم آرووم آرووم می شه و فکر می کنی به اینکه چقدر ظرف ذهنت -به معنی حقیقی- آروم شده. چقدر این حرف زدن ها و ظرف به ظرف کردن های افکار و احساسات، تخلیه می کنه آدم رو....

بحث، تو این پیاده روی خرد کننده، بحث عشق بود. اینکه همراه و مخاطبم، معتقده عشق تصاحب به دنبال نمی آره و مرحله ی فنا، از مراحل آخر عشقه و از این حرف ها. و من هیچ نظری ندادم. خب معلومه!‌به نظر من عشقی که با تصاحب نباشه اصلا بدرد نمی خوره! هر چه این تصاحب عمقی تر، بهتر!!!! (اینو شوخی کردم!) (؟؟؟)

و وقت برگشتن،‌ دیدم که اگه بخوام با خودم رو راست باشم، دلم میخواد عشق به آدم ها رو ترک کنم. (همون طوری که در خیلی موارد می خوام آدم ها رو ترک کنم) . می خوام برگردم پیش اونی که از همه بیشتر بهم آرامش می داد. بیشتر بهم رضایت می داد. اونی که می فهمید حرفم رو. و کل وجودم رو در بر می گرفت. اونی که به معنی واقعی کلمه، روحم رو در چنگ داشت. تمام شب هایی که الان مثل یه الهام میاد و در بر میگیرتم، شاید برای اینه که بهم یاد آوری کنه: "من فراموشت نکردم! من منتظرتم! برگرد! تو برای زندگی با من ساخته شدی! نه زندگی با این آدم ها. متفاوت بودنت رو بپذیر. اینقدر مخفی اش نکن. خیز بگیر عزیزم."

و حالا، حالت کسی رو دارم که بعد از یه روز طولانی و خسته کننده و سرشار از تنش، سوار یه اتوبوس نیمه خالی می شه و سرش رو تکیه می ده به شیشه و چشماش رو آروم می بنده و مطمئنه، به اینکه در آخر این مسیر، وقتی چشماشو باز می کنه...

می رسه

به

خونه!

به این می گن آرامش! به معنی واقعی کلمه! یه آرامش اتوبوسی! زنده باد BRT!

"هنوز مست شب گذشته ام، تو عجب شرابی هستی!" 

جام را برخواهم داشت. و جرعه جرعه جرعه سر خواهم کشید... حتی اگر این شراب، همان شوکران شیرین باشد... وه ه ه ه! چه طعم نابی! و اینگونه اسطوره زاده می شود...

"خداوند شبان من است.

        او روح مرا درمان می کند.

              و در کنار آب های آرام مرا هدایت می کند.

و هیچ گاه اجازه نخواهد داد که مفهوم زندگی ام را از یاد ببرم."

آمین!

* روز به روز بهتر می شم. خوب خوب خوب! عجب احمقی ام که دنبال عشقم بین آدم ها می گشتم.  اونم وقتی در تمام این مدت تمام علم و آرامش مورد نیازم، لا به لای کتاب هام منتظرم بود....

** می تونم بین آدم ها دوستان خیلی خوبی داشته باشم. اما اون عشقی که می خوام رو نه. معیار های خودم رو باید باز به کار بندازم. و اعتراف می کنم این مثلث عشقیی که تو این 3 4 ماهه بر اساسش کار کردم، واقعا چیز مزخرف و مسخره ایه که می تونست بنیان دو تا از دوستی هام رو بکنه. و چقدر امشب در مواجهه، آروم تر بودم و برام عزیز تر بودن!

شبت خوش!

پ.ن: این عدم استعمال دخانیات در مکان های عمومی مثل اتوبوس هم مشکلیه ها! بعضی وقت ها زندگی به سادگی طعم بهتری می گیره!!!!

پ.ن.2: دلم می خواست الان که دوباره یه دعوت از دوستام شد برای اومدن به اینجا، اگه پست های قبلیم رو خوندن، بهم بگن می تونن رد پاهاشون رو ببینن یا نه؟

...



وقتی از عشق حرف می زنیم...

اگه قبول داشته باشیم که زندگی مثل یه جاده می مونه،‌ تو جاده ی زندگی من الان شب حکمفرماست. شب به معنی بدی و کژی و این ها نه. شب دقیقا به معنی تیرگی و تاریکی.

جاده ام،الان تاریکه.

چراغ های ماشینم،خیلی نور ندارن که تا ته جاده رو روشن کنن. برد نوریشون،در حدیه که تا مسافت دو تا سه هفته ای رو روشن می کنن برام.  خب! همینم دستشون درد نکنه!

تنها چیزی که برام تو این جاده واضحه، وجود آدم های "حاله" اینکه هستند کسانی که باشند! چراغ های ماشینشون رو می بینم. می بینم که داریم کنار هم راه می ریم. می بینم که هستن. نمی دونم آسمون اون ها در چه حاله. یا برد نور ماشینشون. می بینم که الان هستن. و این برام لذت بخشه. خوشحالم که هستن.

و این رو اس ام اس می زنم:

" تو زندگی، ما برای همیشه هم مسیر نیستیم.

تا فرصت باقیه، بگم که: یک دنیا دوستت دارم و از داشتنت، عمیقا شاد و شاکرم.

هدیه.

شب خوش"

و این رو می فرستم برای همه ی خوبان عالم. همه ی ماشین های اطرافم. که ...

می فرستم برای:

امین، امیر، ارمغان، بهار، محمد، الینا، فائزه، فهیمه، فراز، فربد، فرهاد، فاطمه (ش)، گلاره،  علی، هخامنش، حامد، حسین ، مهدیه، محیا، مریم، مسعود گلم، مسعود (اون یکی!)، محدثه، محمد رضا ،  محمد رضا (اون یکی!)، محمد (باز هم اون یکی!)، محسن، مجتبی، مصطفی، نگار، پریسا، راحمه، رزا، سالار، ساناز، شادی، شیما، شوکا، سینا، سروش، طلایه، وحید، ولگا، هومن، زهره و آتوسا.

تمام ماشین های دوست داشتنی و قشنگ اطرافم. دوستای گلم!

و اما!!!!

واکنش ها انقدر قشنگ و جالب بود که گفتم ثبت کنمشون! اینکه پذیرش عشق واقعا انقدر سخته؟!؟

(به ترتیب اس ام اس های رسیده:)

امین: ممنونم heidiخانوم. به همچنین

(توضیح! امین تقریبا به این اس ام اس هایی که یه دفعه می زنم: وای امین چققققدر دوست دارم! قلبای ول! و این جر حرفا خیلی وقته عادت کرده!)

حسین:  No matter how god a friend is, they're going to hurt yo every once in a while and you must forgive them for that.

محیا: فدای تو دختر گلم. رک باشم انتظار یه همچین اس ام اسی از تو به من نداشتم. خیلی دوست دارم. (علامت بوس سونی اریکسون)

سروش: ؟! (١)

الینا: هدیه عزیز دل و هدیه خداوندی.

(قربونت برم من الینا با این تشبیه قشنگت!)

شادی: اشتباه نفرستادی هدیه؟

(واقعا که! حالا خوبه این همه من قربون صدقه ات می رم هر روز!!!! بیا! اینم نتیجه اش!)

فرهاد: ممنون. راست میگی! خوش به حالت که احساست رو اینقدر راحت بیان می کنی!

(خواهش می کنم! ما هم شما را دوست می داریم!!!!)

نگار: هدیه چی شده؟ جایی می خوای بری؟ حالا درسته کارمند شدی چرا انقدر سخت حرف می زنی!!

( و این نشون می ده نگار فکر کرده یا من دارم میمیرم یا می رم حج!!!ابرو)

ولگا: قربون تو عزیز. منم همینطور. لطف داری تو خودت خوبی که منو خوب می بینی. شاد باشی خانومی.

(تصدیق بفرمایید که من نگفتم کسی خوبه! اما باز مرسیییی!)

فهیمه: منم خیلی دوست دارم هدیه جونم و دلم نمی خواد هیچ وقت از دستت بدم... شب بخیر عزیز.ماچ

طلایه: me 2 my dear freind چشمک

زهره: لبخند سلام گل بانو. مرسی چشمک ولی مقصد همه مون یه جاست و اون رسیدن به کمال و آرامشه. شب خوش لبخندچشمک

(ما هم قربان شما می رویم!!)

فائزه: مرسییییییییییی. همه اینا که گفتی منم همینطور. شاد باشی همیشه. ماچ

مسعود: (اون یکی!) اوووف. مرسی. تنکس. (اینو به انگلیسی بخونین!) ممنونم. (اینو فارسی بخونین!) تشکرل. (اینو به ترکی بخونین!) مقسی! (اینو به فرانسه بخونین!!) ..... {بقیه اش سانسور می شه. به دلیل اینکه دیگه زبان های خیلی زیادی بکار می ره که شاید خیلی وارد نباشین!!!} (٢)

علی: سلام دوست عزیز. یه سوال: حالت خوبه؟؟! (علامت گیج سونی اریکسون) (٣)

مجتبی: ممنون هدیه جان! می خوای جا پای من بذاری انرژی سند تو آل می کنی؟! چشمک

(ای بابا این حرفا چیه؟؟؟ من باید حالا حالاها شاگردی شمارو بکنم...)

محمد (باز هم اون یکی!): کاش دم و بازدم کوتاهمان آنقدر طولانی بودند تا بازدمت دمم و دمت بازدمم می گشت. محمد. شبت خوش خواب.

(با یه حسی نفس بعدیمو کشیدم!!!)

محمد: گیوه هم حالش خوبه! {گیوه دختر من و محمده}

(احتمالا این رو با یه حالت بهت و ناباوری و گیجی و اینا نوشته!!! مثلا خواسته بگه: من بچه دارم!!!‌حواست به حرفات باشه! یکی هم بسمه!!!)

محمد رضا: برای من دنیا با بودن تو، دنیای بهتریه. منم دوست دارم مامان گلم. شب خوش.

(به این می گن تربیت خوب بچه! پسر دارم شاخ شمشاد! گل بارش آوردم!!! دستم درد نکنه!)

محمدرضا (اون یکی!): انشاالله حالا حالا ها وقت هست مدنی جان

(به این هم می گن تربیت بد بچه!!! با این پسر سابق بزرگ کردنم. .... {یه چند تا جمله حذف شد!})

پریسا: همه ذرات جان پیوسته با دوست/ همه اندیشه ام اندیشه ی اوست/  نمی بینم به غیر از دوست اینجا/ خدایا این منم یا اوست اینجا؟

شب تو هم به خیر چشمک

مصطفی: مرسی هدیه جان با اس ام است روحیمو عوض کردی. هدیه نمی دونی چقدر امروز ناراحت بودم، ولی با این اس ام است حداقل فکرم از غصه هام پرت شد. شاد باشی.

(و این ارزشمند ترین جوابی بود که گرفتم...)

شوکا: شما طبق آیین 28 ماده 5 قوانین دوستی به حبس اد در قلب من محکومید. اعتراضی هم دارید؟

(من غلط بکنم!)

وحید: پائولو کوییلو: ارزشمندترین چیز در زندگی این نیست که چه چیزی داریم. بلکه این است که چه کسانی را داریم. وحید (با دبلیو!)

(بگذریم که یه ماه پیش هم همینو فرستاده بود برام!!! چشمک)

فربد: سلام. اس ام اس رو اشتباهی نفرستادی احیانا؟

( اینو ۳:۴۵ صبح زده!!!! )

شیما: زندگی جیره ی مختصریست

مثل یک فنجان چای

و کنارش عشق است

مثل یک حبه ی قند

زندگی را با عشق

نوش جان باید کرد (س.سپهری)

(من: من  که فکر می کنم/ گل به راز زندگی اشاره کرده است)

سینا: مرسی!

(اینو ۱۴ ساعت بعد زده! دقیقا از همون اس ام اس اجباری ها که می گن!!! چه زجر بزرگی ام من!!!فرشته)

ساناز: ؟؟؟؟؟؟ اینا همشون دوستت دارن. اونی که برات غش کرده منم.

(سبز)

رزا: هدیه جونم اس ام است خیلی قشنگ بود، میسی!ماچ ولی اولشو که خوندم دلم گرفت ناراحت منم بهت بگم که دوست دارم دوست گلم. شب خوش. ماچ

(اینو ۴ روز بعدش! در دانشکده بهم نشون داد. نرسیده بود. رزا جونم! ما هم قربون شما می رویم! و فدای شما می شویم!)

و بقیه جوابی ندادند.

جالب بود برام. چرا انقدر برای یه عده ی زیادی مون انتقال و دریافت عشق و محبت از همدیگه، اتفاق غریبی شده؟ ما داریم کجا میریم؟؟؟؟

پ.ن.١: شماره های یک، دو و سه، دنباله دار شدند. (یعنی من بهشون پاسخ دادم و اونها هم جواب دادن.) دیگه ذکر دنباله ها،زیادی این پست رو زیاد می کرد....

پ.ن.٢: مسعود خودم زنگ زد!!!! این نشون می ده که اس ام اس ها گاهی واقعا چیزهای با ارزشی به ارمغان می یارن!

پ.ن.٣: من واقعا همه تون رو دوست دارم!!!قلبماچ (متن اس ام اسم خیلی عقشولانه تر بود. دو تا هم بوس اول و آخرش داشت. شاید بهتر شد تعدیلش کردم!!! )

توضیح ضروری: بر خلاف اون چیزی که شاید به نظر بیاد، این اس ام اس برای همه نبود. بلکه برای یه قسمت از دوستام بود که جدا دوستشون دارم. هرچند، به دو نفر از روی مصلحت فرستادم این رو... (بعضی اس ام اس ها هنوز تا این لحظه نرسیده)

*و اینجوری، انرژی لازم رو برای جواب دادن به اس ام اسی پیدا کردم که حدود یک ماه پیش برام فرستاده شده بود و قدرت پاسخ گویی نداشتم...

شبتون خوش!

...



مرتضی

شده نصفه شبی از خواب بیدار بشی و دیگه خوابت نبره؟

شده بارون بیاد و یا لباس نازک تنت باشه و یه شال رو شونه ات و بری زیر بارون و با یه لیوان نسکافه ی داغ راه بری و دلت حضور یه کسی رو بخواد؟

یه دوست!

 دلم امشب عجیب حضور مرتضی رو خواست برای اینکه یه وعده غذایی رو دوباره با هم باشیم و از اون غذاهای معرکه درست کنه و حرف بزنه و یه کم کمک کنه فکرم مرتب بشه.

و برام عجیبه!‌ که کسی انقدر متفاوت با پدرم (که بیشترین نقش رو تو شکل گیری شخصیتیم داشته) همیشه انقدر از نظر فکری کمکم کرده.

متفاوت؟ نه!‌متفاوت  دقیقا بیانگر این همه تضاد نیست!

و چقدر خوشحالم از اینکه هست! کسی هست به نام مرتضی. شاید عجیب باشه اما این بودنش واقعا برام امنیت فکری می یاره. کسی اینقدر متفاوت با همه ی دیگر اعضای فامیل! کسی که واقعا برام مهمه بهم افتخار کنه!

 دلم الان یه صحبت اساسی با مرتضی می خواد اما شمارشو ندارم! اینجوری که بوش می آد، فردا باز باید یه حال اساسی به قبض موبایل داد!

راستی! کد اسپانیا چنده؟

...



لعنت به من!

در دیگران می جویی ام اما بدان ای دوست
اینسان نمی یابی ز من حتی نشان ای دوست
من در تو گم گشتم مرا در خودصدا می زن
تا پاسخم را بشنوی پژواک سان ای دوست
در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من
سردی مکن با این چنین آتش به جان ای دوست
گفتی بخوان(خواندم)اگرچه گوش نسپردی
حالا که لال-ام خواستی پس خود بخوان ای دوست
من قانع ام...آن بخت جاویدان نمیخواهم
گر میتوانی یک نفس با من بمان ای دوست
یا نه!تو هم با هر بهانه شانه خالی کن
از من ...من این بر شانه ها بار گران ای دوست
نا مهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت
بیهوده میکوشی بمانی مهربان ای  دوست
آنسان که می خواهد دلت با من بگو آری
من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست...

سخت ترین اتفاق دنیا اینه که تن به کاری بدی که دل بهش نمیدی...

یا دل به کاری بدی که تن بهش نمیدی....

سخت ترین کار دنیا اینه که ندونی باید چه غلطی با خودت بکنی

سخت ترین کار دنیا اینه که...

اینه که مجبور بشی واسه احساست اسم بذاری و توجیه کنیش.

سخت ترین کار دنیا اینه که رو در روی خودت وایستی و بگی نکن! و بعد خودت از دست خودت زیر زیرکی در بری و بکنی! بعد بری واسه دوستات بگی و سعی کنی اون ها رو توجیه کنی که: من که غلطی نکردم!

بعد بری غلطی بکنی که .....

بعد هی به خودت بگی: غلط کردم!‌غلط کردی!‌غلط کردم! غلط کردی....

پی نوشت: گاهی انسان به حماقت خویش بیش از همه، ایمان می آورد....منتظر

* خب گیرم دامی هم پهن شده!‌تو در دام نیفت!

...



مبهم نامه!

کم کم دارم رو به بهبود می رم

دارم خوب می شم. دارم به بهشت اکنون، جدی جدی وارد می شم!

و باید تشکر کنم

اما الان نه! هنوز زوده!!!!

دارم دوباره به بهشت وارد می شم.

پ.ن: دوباره دارم عاشق می شم.

پ.ن.2: عاشق فرد نه الزاما!

...



رشادت جاذبه!

سقوط رو وقتی دوست دارم

که آزادانه باشه

آزاد آزاد آزاد

وقتی ته خط می رسی

و دستات رو باز می کنی

و خودت رو رها

.........

و دیگه چیزی نمی مونه به جز صفیر باد و نئشگی عمیق برخورد!

* پ.ن:

عادت بدیه اینکه از پله های دانشکده پایین نمی یام.چشمک از رو نرده ی کنار پله ها سر می خورم.  تا حالا چند بار خوردم به این پسر اون پسر!آخ‌ (منم که ناراحت!‌اما جالبه هیچ وقت به دخترا نمی خورم!از خود راضی)

امشب، موقع سر خوردن - وقتی اعصاب و روانم خمیر بود و خمیره اش هم رو به خرابی می رفت- تعادلم از دست رفت و از پشت برگشتم و پرت شدم پایین از نرده ها.فرشته یادم نمیاد چطوری گرفته شدم!‌ فقط ترس تصور درد شدید رو با همه ی وجودم حس کردم و لحظه ی آخر،‌ فهمیدم که دو دستی!‌ (شایدم سه دستی!) وسط دانشکده از اون نرده ها آویزوونم و یکی از پاهام رو یه موقعیت خطرناکیه که هر لحظه سقوط دو طبقه ایم رو تضمین می کنه.

بار دوم بود.

بار قبل، چند روز پیش بود که داشتم از خیابون دماوند رد می شدم و یه پیکان از بیخ گوشم رد شد....وقت تمام (تا من باشم بفهمم پیاده روی هم اندازه داره!منتظر)

و فکر می کنم حداقل در یکی از زندگی های موازیم،‌ کار دست خودم دادم.

یکی یا چند تا از زندگی هام تموم شده.

و من

ادامه بدم؟ / می دم؟

پ.ن-۲: اینجا تهران است!‌ صدای من را از پلی تکنیک (امیرکبیر!قلب)می شنوید!!!!خجالت

(این شکلک ها رو دوست دارم!)

...



چرخ و فلک

و فکر کن!

وقتی از اولین مصاحبه ی کاریت بسیار موفق تر از اون چیزی که در باورت می گنجید میای بیرون، و وای که چقدر دلت می خواد...

چقدر دلت می خواد یه جعبه شیرینی بخری و یه شاخه گل داوودی و یه شاخه گل کوکب -که من عاشقشونم- بگیری و یه خنده به اندازه ی همه ی شادی های دنیا بچسبونی رو صورتت و بدو بدو سوار ماشین بشی و بری خونه. تند تند زنگ بزنی و از در خونه بری بالا و مامانت تو چهار چوب باشه و بپری بغلش! جوری که مقنعه ات کج شه و بیفته و مامانت بگه: هیس! تو راهرو زشته! بیا تو!

و بری تو!‌و یه عالمه بالا پایین بپری جلوی مامانت و بغلش کنی و جیغ بزنی و ببوسیش! و شیرینی رو بگیری جلوش و بگی: بفرمایید خانوم گل!

و چه حالی می ده که همون موقع زنگ بزنی خواهرت و بهش بگی و هر دو تایی از دو طرف خط یه عالمه جیغ شادی بکشین و تو شاد بشی از شادی همه!

و چه حالی می ده شب که بابات می یاد و لباسش رو عوض می کنه و یه چیزی می خوره، وقتی طبق عادت همیشه اش یه بالشت گذاشته زیر آرنجش و ولوی زمین شده و کجکی نشسته و یه دستش رو هم اهرم کرده، بری بپری بشینی جلوش و بگی: بابایی جونم؟ ،‌و اونم جواب بده: جانم دختر گلم؟ و اون وقت بغض کنی و تمام شادی و خوشیتو بهش بگی. که بلاخره دختر کوچیکش بزرگ شده.....

و چه حالی میده....

چه ضد حالیه! دیگه مامان و بابا نیستن. تعطیلات رو هم دوتایی رفتن مسافرت. من موندم و آرزوی اینکه به یه دوست بگم کار پیدا کردم و خوشحال بشه تا کمتر دلم غصه ای بشه.

و بعد یه دوستی مثل مهران بیاد و بهش بگی و اون ۴ تا بذاری روش و بزنه تو پرت که یادت باشه گرفتن حال آدما بعضی وقتا از نون شب برای خیلی ها واجب تره....

دلم

گاهی

خانواده می خواد.

* و آخ که دلم می گیره وقتی فرهاد می گه نرو سر کار. به درست لطمه می زنه. و در جواب خودت چرا نمی ری سر کار،‌بگه که آخه خواهرم بهم نیاز داره....

و فقط بتونی یه نفس عمیق بکشی و از همون اول، از گوشه ی گوشه ی چشمت اشکتو پاک کنی که نیاد پایین....

** حتی نخواستم بهش فکر کنم چطوری به داداشی بگم. نمی گم دیگه....

به هیچ کس نمی گم...

اما شما بدونین!

من شاغل شدم!

+ شروع در بهشت اکنون

...