در بهشت اکنون!


در بهشت من
هدیه

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
تیر ٩٦
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
تلخ، مثل عسل
درد در چشم چپ
محیا بانو
یادداشت ها
نقطه سر خط
ولوج
نیلوفر و بودنش
در کنار رودخانه (مهبد)
نوشی و جوجه هایش
شاتوت
خجسته
از بهشت تا بهشت
روشنان
نا گفته هایی از جنس سکوت
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
فرشته های زندگی
پوتشكا (معين)
راهی
خبرنگار مرد (امير)
نقش پرنيان (سميرا)
تقویم باطله
same old fears
و اگر نمرده باشند
دهل (رضا و بهروز)
فرصتی برای خودم
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

در خشاخش برگ های پاییزی

این روز ها، همه چیز یک "خب، گیرم که، بعدش چی؟" بزرگ دارد. همه چیز. همه ی روزهایم که روز به روز شبیه تر به هم می شود و شبیه تر و دورترم می کند از همه چیز و حل می کندم و خسته م کندم و می فرسایدم.

خب، گیرم که بیاید، بعدش چی؟

خب گرم که بروی، بعدش چی؟

خب گیرم که  آشتی کنید، بعدش چی؟

خب گیرم که درست تمام شد و مهندس شدی و کار کردی، بعدش چی؟

خب گیرم که یک روز (و واقعا چه روز محالی!!!) بدون دلتنگی گذراندی. یک روز بدون دلتنگی برای هیچ کس... ( و به راستی چه روز غریب و دوری می شود آن روز!)

این روزها، هیچ چیز جواب نمی دهد. نه گوش دادن به آهنگ، نه خواندن و نه...

هیچ چیز!

این روزها، جای یک چیز فقط خالی است! خالی بودن و پر بودن از خلاء ذهن. این روزها، هیچ چیز کفاف نمی دهد. هیچ چیز کافی نیست. این روزها، حتی هوسی برای شیطنتی کودکانه نیست که پر کندم. این روزها، هیچ چیز جواب سوال هیچم نیست. این روزها، پر از نوشته هایی ام که انگار هچ وقت آنقدر پخته نیستند که از تهیگاه مغزم خارج شوند و هیچ وقت آنقدر کم نیستند که ذهنم را در آرامش بگذارند. نه اینجا می آند و نه هیچ کجا. هیچستان من .این روزها....

این روزها، عجیب مردن می چسبد!

...



پراکنده های من، تکه های تو!

از کوچه های خاطره گذشتم امشب....

اندی می خونه. " ... گلی جون، گل من...." و من با تک تک واج هاش، یاد تو می افتم...

و از کوچه های خاطره می گذرم...

"...گلی جون گل من رنگ شادی تو چشامه

واسه تو همیشه گل شوق بوسه رو لبامه

تو بیا که نگام توی راه تو نشسته

تو بیا که دلم به طلسم تو شکسته

گلی جون وقتشه دیگه از راه برسی ها

عزیزم وقتشه که تو از راه برسی ها..."

هوا، امشب عجیب ملسه. می چسبه برای راه رفتن. راه رفتن با یک آشنا. با کسی مثل تو! چقدر دلم تنگ شده برای راه رفتن با تو در چنین شبی. آخرین شبی که با هم - دوتایی- راه رفتیم، یادته؟ من قهوه ای سوخته پوشیده بودم و تو کرم. هوا امشب عجیب ملسه! چقدر دلم تنگه برات.

چه دلتنگی عجیبی! چه دلتنگی عجیبی وقتی دلتنگ توام... وقتی از کوچه های خاطره رد می شم. امشب از کنار خونه ات گذشتم. همه چیز مثل سابق بود. همون آبمیوه فروشی، همون رستوران که همیشه از اونجا برام غذا می گرفتی، همون میوه فروشی... فقط یک چیز نبود. خونه ات رو خراب کرده بودن! خونه ات نبود اونجا دیگه. خونه ای که...

خونه ای که من رو یاد تو می انداخت!

"...قاصدک، تو ببوس گل عشقی که تو راهه

کاروان تو بیا که دل من بی قراره

می دونم که سحر پشت شب های سیاهه

تب عشق رو تنم یه مسافر توی راهه

گلی جون وقتشه دیگه از راه برسی ها

عزیزم وقتشه که تو از راه برسی ها..."

چه دلتنگی عجیبی وقتی از کوچه ای می گذرم که هر تیکه اش یاد تو رو زنده می کنه. تنها نقطه ی شهر که واقعا بوی تو رو داره. چه دلتنگی عجیبی وقتی از کوچه ای میگذرم که دستمو می گرفتی و با هم راه می رفتیم...

دلم برات تنگه عجیب. با این که شاید فقط کافی باشه تلفن رو بردارم، بهت زنگ بزنم و پاره کنم این فاصله ی کوفتی رو. که توی این روزهای سیاهت، شاید یه کمکی بشم برای روشنی! اما نمی شه. نمی دونم چرا. نمی دونم چرا. نمی شه. نمی شه. نمی شه. نمی شه.

یاد ساحره ی پورتوبلو می افتم. یاد فاصله ی سفید بین کلمات. و این روزها، انگار بین هر کلمه ی من، جمله ای فاصله است... و من، بی تو و تنها به یادی که شدید ورم کرده،‌ از کوچه ای که روزی خونه ی تو بود، عبور می کنم...

"...فاصله یه شبه بین آغوش من و تو

همه جا سر رات گل میریزم جای پاتو

گلی جون اسم تو توی سینه شده فریاد

عشق تو واسه من مثل شیرین واسه فرهاد

گلی جون وقتشه دیگه از راه برسی ها

عزیزم وقتشه که تو از راه برسی ها..."

عجیب ملسه هوا امشب! شام مهمون یکی از بچه ها می ریم بیرون. و عبورمون می ده از کوچه ای که روزی خونه ی تو بود. و برمی گردیم از همون کوچه. و من از بقیه جدا می افتم. چند قدم عقب تر. از جلوی جایی که قبلا خونه ات بود، رد می شیم و فقط من می دونم اینجا کجاست... میعادگاه شاید. و من از بقیه عقب ترم. و هیچ کس نمی شنوه اسم تو رو که تکرار می کنم زیر لب: .... .... و هیچ کس نمی فهمه که جلوی من، تو تاریک روشن کوچه، شبح "ما" راه می ره. من،‌ دست در دست تو!

"...گلی جون تو ببین من عاشق چه صبورم

آخرین بوسه هات زده آتیش به وجودم

تن من نازنین، یه ستاره یه فرشته

گلی جون تو بیا که گذشته ها گذشته

گلی جون وقتشه دیگه از راه برسی ها

عزیزم وقتشه که تو از راه برسی ها..."

عجیب ملسه هوا امشب! و عجیب دلم می خواست اینجا بودی و راه می رفتیم با هم و می شنیدیم هم رو. من و تو. من، شبیه ترین فرد به تو. و تو،‌ کسی که عریانی روحم رو در برابرت دوست دارم. عجیب دلم می خواست به جای هر کس دیگه ای، امشب تو بودی. تو بودی تا با هم می رفتیم پارک ورشو، روی یه نیمکت می شستیم و حرف می زدیم... مثل قدیما! مثل ما! اما تو نیستی. نیستی تو. و من تنهام. تنهام به اندازه ی تمام صفحات دفتر نقاشی. تو نیستی و من تنهام. تنهام با خلا تو. و تنها می تونم روی دسته نیمکت بنویسمت. چقدر دلم برات تنگه...

عجیب هوا ملسه امشب!

و نیستی تو...!

مثل ِ       

         .........

                     همیشه.

 راستی! این نم اشک های منه که شهر رو مرطوب کرده یا این آسمونه که برای ما، شور گریه می کنه؟

"گلی جون وقتشه دیگه از راه برسی ها

به خدا  وقتشه که تو از راه برسی ها"

...



بایستگی

ترجیح می دم به جای رفتن به نمایشگاه کتاب مزخرف، برم و کادوی تولد فرهاد رو بخرم.

و کادوی تولد محمد رو.

و برم کتابفروشی و کتاب اوشو رو بخرم راجع به رابطه ی جنسی و حال کنم که چقدر خوبه یکی دیگه موافق نظر منه. (یا من موافقشم! چه فرقی می کنه!)

یا برم هزار تا کار دیگه بکنم.

مثلا یه بادمجان دیگه گاز بزنم.

اما شفق گفته بریم نمایشگاه. و مخالفت کردن، بیش از اونی که حوصله اش رو داشته باشم، انرژی می خواد.

هم پاش رفتن،‌ آسون تره!

پ.ن.١:  ضد حال یعنی یه روز که با غینک آفتابی بیای دانشگاه، نم نم بارون بزنه!

پ.ن.٢: و این خود خود خود سرنوشته! که آدم هایی که حالشون یه کم بده، بیان پیش من تا حالشون خیلی خیلی افتضاح بشه! گند زدن به حال آدم ها تا مرحله ی نابودی، و این همان بزرگترین ماموریت منه!!!!

 

...



و در آخرین روز هفته...!

"... آخرین پروانه ی کم جان در دلت نفس نفس می زند. میمیرد..."

سال ها بود که می گفتم. که اگر همان بود که می خواستم،‌همان می شدم که بایسته بود.

تا به حال تب کردی؟ داغ داغ داغ. با سری پر هذیان. که بگویی آنچه را که فقط برای خود داری و مجال تقسیم با کسی نیست....

تغییر می دهم خودم را. با تک تک کلمات آشفته ام. هذیانی ام این روزها بسیار....!

"قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد "، "خرها عمر دراز دارند" و " اگر نمرده باشند" امشب بهشتیم کردن. چه هوایی داره بهشت اکنون!

با همه ی وجودم زنده بودنم رو احساس می کنم! م نبه طرز غریبی خوشبختم.

* همه چیز دارم. به همون اندازه ای که نیاز دارم. و بیشتر بدست می آرم. چون لایقم.

** عمر این بلاست زدن هاش هم تموم می شه.

"من اگر پروانه بودم کل عمرم به اندازه ی یک عید هم می توانست نباشد..."

چه خوبم!!!

پ.ن: هذیان!!!!

...



یه سبد محبت...!

شرک به خره گفت: ببین خره! غول ها مثل پیاز می مونن. لایه لایه لایه اند...

ببین خره! آدم ها هم مثل غول هان. مثل پیازهان. آدم ها هم لایه لایه ان...!

لایه لایه ان آدم ها و هر کسی تو یه لایه از وجودشون زندگی می کنه. هر کس یه مقدار تو وجودشون نفوذ می کنه. هر کس یه حدی داره. هر کس یه مقدار واسه آدم عزیزه!

ببین خره! آدم ها هم مثل پیازند. لایه لایه. هر کس تو یه لایه است. اونایی که خیلی جدیدن، رو پوسته ان. لایه ی آخر. فقط کافیه پیاز رو بشوری یا پوسته ی روش رو بکنی، یا به بیانی خونه ی دل رو خونه تکونی کنی تا برن. از دل و یاد و همه چی. فقط کافیه یه کم بخوای تا دیگه نباشن. همین!

رو لایه ی اولن بعضی ها. خیلی ها... لایه ی اول از همه ی لایه ها بزرگتره. گنجایش بیشتری داره. آدم های بیشتری توش زندگی می کنن. می دونی خره! خیلی ها برای ما تو لایه ی آخرمونن. اولین لایه ای که می گنده...

خیلی ها برای من تو لایه ی آخرمن. برای از دست دادنشون فقط کافیه یه کم از پوستم رو بکنم... خیلی ها...

مرحله مرحله، هر چقدر به قلب نزدیک تر می شی، گنجایش کمتر می شه و آدم ها عزیز تر! می دونی خره! هر چقدر به آخرین لایه های من نزدیک می شی، آدم های کمتری هستن. کمترن اونهایی که می دونن چه طعمی داره هدیه. که من چی ام. کی ام. کمتر می شه شناخت. و کمتر می شه اهمیت. لایه به لایه. هر چقدر به سطح می ریم. ارزش آدم ها در عمق بودنشونه. مساحت کمتر لایه ها اما ضخامت بیشتر....

انتهایی ترین دوستم، اونی که نزدیک تر از همه بود به خودم، اونی که خیلی براش احترام قائل بودم و هستم و خواهم بود، در سال 88 ازدواج می کنه. با یه دختر خوب. تو یه زندگی پر احترام و پر آرامش. انتهایی ترین دوستم، ازدواج می کنه و حس غریبیه دیدنش. حس غریبیه ببینیشون. و به همون اندازه لذت بخش. حس غریبیه انتهایی ترین دوستت ازدواج کنه. اونقدر که هیچ حرفی برای گفتن نداشته باشی. هیچ حرفی. جز اینکه: وای! یه دنیا تبریک می گم!

انتهایی ترین دوستم، ازدواج می کنه و هیچ چیز ارزشمند تر نیست برام جز اینکه خوشبخت بشه!

انتهایی ترین دوستم، عزیز ترین دوستم، داره ازدواج می کنه!

کسی که در شش سال اخیر، برادرم بود....

ازدواجت مبارک داداشی! خوشبخت شی!

آدم ها مثل پیاز می مونن خره! آدم ها مثل غول ها می مونن خره! اما آدم ها همون خر هایی هستن که همیشه هستن خره!

...



کسی که مثل هیچ کس نیست

قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود ...

و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطارِ رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاهِ رفته
تکیه داده ام ! ...

........

همیشه همینه!

تو می دونی از دستشون می دی. مثل همیشه.

و باز دل می بندی به تک تک آدم هایی که وارد زندگیت می شن و عزیز می شن و می رن.

همیشه همینه!

تو می دونی که از دست میدیشون!

تک تکشون رو!

همه رو! تکه تکه ی وجود و خاطرات و زندگیت رو. سال های خوش بچگیت رو.

این ازدواج می کنه. اون مهاجرت می کنه. اون یکی می ره دنبال زندگیش. پرواز لعنتی لعنتی لعنتی به مقصد آلمان دوباره پرواز می کنه.

می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رنمی رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رنمی رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رنمی رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رنمی رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رنمی رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رنمی رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رنمی رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رنمی رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رنمی رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن. می رن.  

و علی، ازدواج می کنه...

پ.ن: خواهر نداری تو. وگرنه به جای من او بود که گریه می کرد برایت. برای تو! وقتی سر سفره ی عقد می نشینید و ریحانه، با تمام قلبش به تو "بله"  می گوید.

خواهر نداری تو. وگرنه به جای من این او بود که گریه می کرد برایت در لحظه ی تبدیل شدنت به یک مرد. به یک شانه ی مقاوم. به یک...

خواهر نداری تو! وگرنه هر دو با هم برایت گریه می کردیم در شکوه مقدس لحظه ی ازدواجت!

فرخنده پیوندت، مبارک!

پ. ن. ٢: یکبار دیگر، پرواز یک هواپیما.... هواپیمایی که تکه ای از وجودم را می برد... به اوج، به ادامه ی راه زندگی... و باقیمانده ها، پیکره های از درون تهی....

 

...



تلخ، مثل عسل!

ساده است دلتنگی!

 می دانی؟

چند گروهند آدم ها.

آنها که هستند. هستند برایم و هستم برایشان. با همیم. در مسیر و فکر و راه. یا کم حداقل،‌ یکی از بی شماران،‌ که لذت بخش می کند حتی دیدار هر روزه ی شان را.

آنها که رفتند. رفتند چون تمام شد دوره ی با هم بودن. که دیگر حتی حرف مشترکی نداریم در حد بیش از سلام و چطوره و چطورم و چه خبر و خوبی و خوب باش! که حتی بزرگ ترین دغدغه های پیشینمان هم، برای هم رنگ باخته.

و آنها که...

آنها که تو در زمره ی شانی. آنان که با هم بودنمان پیش از پایان هم مسیری، پایان یافته و حسرت نبودشان، دردی است سکر آور!

سکر آور است نبودنت. و لذت بخش. همان طور که بودنت بود. خالی است جایت. می دانی؟ خالی! به اندازه ای که از کسی زخمی داشته باشی و زخم، خون چکان باقی مانده باشد و بلیسی اش تا طعم لذت بخش خون، به یادت بیاوردتش...

و من طعم خون را دنبال می کنم.... دنبال می کنم در نقطه نقطه ی خاطراتی که فقط متعلق به "ما" است و لازم نیست دیگر با کسی تقسیمش کنم تا باور کنم بودنشان را... خون چکان بودنشان را....

" ... احساس می کنم دارم عاشق می شم. عاشق لیلی. عاشق اس ام اس هاش... عاشق جمله بندی هاش... راستی،‌ چه شکلیه؟ خوشگله؟ نمی دونم... "

خیابان بلندی است آن که پر از خاطره کردیمش. خاطره های دغدغه ها و خواسته های تو. زیباست هنوز برایم. و هر بار، هر بار که از قسمتی اش می گذرم، دو شبح پیاده را می بینم و آرزو می کنم خوب باشی...

خوب باشی تو، و سرشار و در اوج. همانطور که می خواستمت. همانطور که بودی. در اوج می خواهمت! عقاب را در لانه ی مرغان به سر بردن،‌ در خور نیست! آسمان است که صدایت می کند.

باورت می کنم هنوز! باور می کنمت با تمام باوری که دارم به تو. که خوب می شوی. که اوج می گیری دوباره... دوباره، می ایستی بر پاهایت و رشد می کنی... باور می کنمت دوباره. و از حالا،‌ تبریک می فرستم برای ریشه های محکمت که دوباره به اعماق می فرستی شان.

و امیدوارم تمام پیکره هایی که در آنها ریشه می دوانی، بهترین ها باشند... بهترین ها برایت!

دوست خوبی بودی. گفته بودم؟ بر خلاف تمام چیزهایی که گاه گاه گفتم، نه هیچ گاه در پاکی ات شک کردم و نه هیچ گاه در معصومیت وجودت. برای من دوست خوبی بودی. و همین کافی است... دیگر نیازی به تمام اسم هایی که صدایت می کردم، و صدا می شدم نیست. دوست خوبی بودی تو. و همه، و همه، به شدت دلتنگیم برایت. هر چند، هیچ کس، هیچ کس شاید نگوید برایت. ما زخم هایمان را برای خودمان نگاه می داریم. و نگاهت می کنیم، برای خوب بودنت دعا می کنیم و از آشفتگی از زجر می کشیم... و همه، دلتنگی حمل می کنیم...

از با هم بودنمان، به باور من، چهارده سالی مانده! (تا سی و چهار سالگی من). و سرشار از تلاطم است این باور. آرام بگیر تو. شاید در اینجا آرام بگیری. نه پارک مرجان است اینجا و نه قسمتی از سنگ فرش خیابان.  و نه داریوش که بودنت را از همه جا بیشتر به یاد می آورد. و نه هیچ کجای دیگر. آرام بگیر اما. در همه جا. در همه ی راه ها. در همه ی زمان ها. در همه ی خاطر ها و خاطره ها. و در ذهن من هم. آرام بگیر! اینجا را برای آرامشت، لایق می دانم. لایق می دانم، برای پسری که باور نکرد شاید چقدر دوستی برای من از عشق برتر است و عمیق تر! و نیازی نبود که از هشت به نُه، هیچ عددی تغییر کند برای ابعاد هیچ دوستی ای. لایق می دانم، چون برای یکبار، منم که با تو حرف می زنم... و این بار تویی که نمی توانی خنجر بزنی... ساکتی. و فقط گوش می دهی!

عزیزم، این بار سوم است که در خانه ام برایت متن می نویسم. و پنجمین باری که یادی از تو را در بهشت اکنون ثبت می کنم... امیدوارم همیشه خوب باشی!

اکنون... آینده... و همیشه!

...



عاقلانه

خوشحالم. چون بهترین گام، نخستین است....

گام نخست، مشکل ترین قدم هاست!

سخت است تصمیم بگیری. که کجا. و چطور. وقتی گسترده ی دنیا در برابرت پهن می شود و می گوید که انتخاب کن!

خوشحالم.

و در لایه های این خوشحالی - هر چند احمقانه- حس می کنمت. که هستی. که منتظر. که در حال رشد و بالندگی...

چیزی نمانده! تنها چند سال کوتاه دیگر!

می آیم...

می آیم...

...



به همین سادگی

به همین سادگی

به همین سادگی بود همه چیز از اول! افسانه ی بود و نبود و چطور و چگونه و همه چیز! به همین سادگی بود! از روز ابتدای خلقت!

در تمام روز ها، در تمام سال ها، در تمام نسل ها، در تمام آمد ها و شد ها و بود ها و هست ها، در تمام تمامیت ها، گاهی هنوز هستیم که می ایستیم و هیچ... هیچ می شویم گاهی!

هیچ می شویم گاهی در نگاه کسی که بودش شاید برایمان هیچ شده. هیچ می شویم در دل کسی که همه چیزمان است و گاهی حتی هیچ می شویم در براربر کسانی که هیچند برایمان... ذره ذره ذره! غبار می شویم عاقبت!

غبار! می رویم! با پایان! تمام می شود! دنیا ماییم. و هیچ می شویم. دنیا نابود می شود!

کوچک می شود و کوچک تر! وقتی سرشار از خوشی به سر می بریم. و عظیم می شود وقتی تمام تنهایی مان را در دست می گیریم! و به قهقهه رشد می کند در برابر هجوم هراسمان!

به همین سادگی! همه چیز از اول دروغ بود! هیچ وقت خدایی در مسند آفرینش نُنِشَست. هیچ وقت انسان نخستینی نبود که پا به منصه ی وجود بگذارد. هیچ وقت هیچ ماری برای گمراهی هیچ کس نخزید. هیچ وقت... همه چیز از ابتدا همین بود: هیچ!

و ما هیچ بودیم. و اندیشیدیم که بسیارانیم. و ما هیچ بودیم. و اندیشیدیم که اشرف مخلوقاتیم. و ما هیچ بودیم و خود را عظیم به حساب آوردیم...

به همین سادگی! از ورای غبار قرن ها و جنگ ها و روز ها،  ما هیچ بودیم.... ما هیچ بودیم و همیشه، خود را بزرگ انگاشتیم...

ما هیچ بودیم... و تمام بشر هیچ بود... ما هیچ بودیم... و تمام دنیا هیچ بود... ما هیچ بودیم و تمام خاطرات هیچ بودند...

هیچ...

هیچ...

هیچ...

به همین سادگی!

گاهی، در برابر هیچ هم باید به خاک افتاد!

...



باید دوباره دیوونه بشم.

می شینم پشت کامپیوترم. شمالم. تو اتاقم. همه جا به هم ریخته است. هدفون رو می کنم تو گوشم و به یکی از آلبوم های فریبرز لاچینی گوش می دم.

آهنگ اول:

موسیقی! جادو می کنه! همیشه همینطوری بوده. لغزش ملایم و آرووم انگشتان روی دکمه های پیانو و یا صدای جادویی ساز دهنی! مثل یه عشق بازی می مونه. چیزی که هر لحظه درش بیشتر فرو می ری و بیشتر عاشق تر می شی و بیشتر می خوایش و بیشتر غرقت می کنه. از معدود لحظاتی که می تونی خودت رو پاره کنی....

ریتم آهنگ شادی و زندگی بیشتری میگیره.

دلم می خواد برقصم. یه رقص هماهنگ و آموزش دیده. دلم می خواد باله بلد بودم و با این آهنگ خودم رو تو ضاش غرق می کردم. دلم می خواست تمام منافذ پوستم باز می شد و جیغ می کشید از خوشی. آره! الان دلم یه تانگو می خواد، تو ی مراسم بی نقص، در صورتی که رقص رو خودم به بهترین نحو بلد بودم...

آهنگ تموم می شه.

آهنگ دوم:

مثل یه دونه، که از زمین جوونه بزنه، رشد می کنم. از دونه ام بیرون می یام و سر می کشم به سمت آسمون... قدم قدم قدم. ذره ذره ذره. بلند می شم به سمت آسمون. نه آسمون روشن روز. چراغونی آسمونی شب. گم می شم و گیج می شم در بهت لایزال اون اوج. برتر از من... برتر از من حسی هست. برتر از من چیزی هست. آسمون اون چیزی نیست که ما می بینیم. ما، فقط ته مونده اون چیزی هستیم که یک روز به جهان معروف بوده. ما هیچیم... تهی ام.

تهی ام از هستی. از احساس. انگار بر سطحی که نیست، نیمه عریان دراز کشیدم بر روی هیچ چیز و در لاینتهی سیاه، شناورم. هیچ نیستم من... حتی چیزی که اگر کسی با تلسکوپ از ماه به زمین نگاه کنه، (حتی ماه، این همسایه بغلی!) نمی تونه من رو ببینه. من دیده نمی شم... فقط یه ذره ام. یه ذره که در ملکوت سیاه پرواز می کنه.

شبم مهتابیه و نسیمی. و عطر شکوفه و بوی چمن می ده. رها... شناورم... و کم کم، به سمت هیچ صعود می کنم و بخشی از اون می شم. بخشی که نیست....

آهنگ تموم می شه.

آهنگ سوم:

همه چیز داره پرواز می کنه...

فکر کنم برای امشب بسه. نمی کشم. جنون پشت دره. صدای قهقهه هاش می یاد. اون من رو می خواد. من رو هم. می خواد رها کنم همه چیز رو. نمی دونم لازمه برای چیزی که اصلا نیست، خودت رو وقف کنی؟

دیشب خواب دیدم. خواب دیدم که ١٧ سال خوابیدم. زمان خوابم برای ٣ سال دیگه بود. خواب دیدم خوابیدم... ١٧ سال. خواب دیدن، یکی از دروازه های جنونه. و اون دیگری، حضور خودمه. مغزم پره. و آماده ی انفجار. می خوام وقتی منفجرش کنم که سلول های خاکستریش تعفنی ایجاد کنه که دنیا رو بگیره.... رشد می کنم من. گامی پس از دیگری.چون درختی که رشد کرد و جهان رو گرفت... زندگی، یه بازیه تموم شده است....

آهنگ تموم می شه.

بقیه اش رو، قطع می کنم...

...