در بهشت اکنون!

می دانی محیا...

می دونی محیا، دارم فکر می کنم به شرایطی که من دارم توش زندگی می کنم و اون داره توش زندگی می کنه و اینکه چقدرررررر همه چیز های اطرافمون متفاوته. اینکه اون الان نمی تونه و وقتش نیست که همپای من زندگی کنه و من  حداقل برای رسوندن زندگیم به جایی که اون هست، بین 2 تا 4 سال زمان نیاز دارم.

شوخی نیست این زمان ها.
واقعا هست این فاصله ها. واقعا هست. نمی شه دست کمشون گرفت.
واقعا تفاوت ها هست. هست. هست. شیرین هم هست برای خودش. ئ دوست داشتنی. اما دیوار تفاوت ها خیلی بلنده
گاهی وقت ها هست که احساس هیچ کاره است. می دونی چی می خوای و چطور و چقدر. اما می دونی که نمی شه چون چیز قوی تری هست به نام منطق و می دونی که چقدر این فاکتور توی من خر قویه.
عزیزم، از روزهات لذت ببر و نگران من نباش.
من کهنه کار این بازی هام....

   + هاش ; ۱:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢٩
comment نظرات ()

از دردی که می دانم چیست!

گام برداشتن سختم شده. فقط همین!

تمام مشکل همین است. آنقدر سر جایم نشسته ام تمام این روزها را که برداشتن یک گام هم حتی انگار سخت شده.

دوست نمی دارم این روزها را اصلا. اصلا دوست ندارم. این هدیه را هم حتی. بهترین ها را می خوام و بهتر بودن ها را. خیلی بهتر. خیلی. و گام برداشتم برداشتن سخت شده برایم. همه اش همین است شاید. اینکه می خواهی بکنی و برداری یک قدم.

باید بجنبم!

هیچ راه دیگری نیست!

   + هاش ; ۱:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢٦
comment نظرات ()

فال

کسی نیست

تنهام تو اتاق.

دسته ی ورق ها، گوشه ی تخت افتادن. نزدیک پایه. شیطنت می کنن. یا اونها یا خودم. به یاد می یارم که خواستم به یاد و اسمت فال بگیرم. تعبیر اعداد یادم نیست. برمی گردم و می گردم بعد ها به دنبالش. هنوز وقت هست!

چهار دسته می کنم ورق ها رو. به نیت اسم تو. به نیت اسم خودم. به نیت عدد چهار که از ابتدای کودکی ورق ها رو به تعدادش می نداختم بدون اینکه بدونم دلیلش رو.

چهار دسته. پخش می کنم ورق ها رو.

دسته ی کارت های دستم تموم می شه و ورق ها، چهار تا سیزده تایی، روی زمینن.

دسته ی اول رو برمی دارم. همه اش پوچ می شه.

دسته ی دوم رو برمی دارم. همه اش پوچ می شه.

دسته ی سوم رو برمی دارم. به قلب دل می رسم. نماد قلب خودم.

دسته ی چهارم رو برمی دارم. کارت دوم، بی بی دله. نماد خودم.

تو نیستی. فراموش کردی انگار بودن توی فال رو.

کارت ها رو دوباره پخش می کنم. دسته ی سه تایی. به سه سه تایی مرتب می رسم. مساوات کاملا رعایت می شه.

دسته ی اول، کامل پوچ می شه.

دسته ی دوم، به خودم می رسم.

دسته ی سوم، به قلب تو. تک خاج.

کارت ها رو پخش می کنم برای دسته ی دو تایی. کارت ها، خیلی کم موندن. خیلی کم....

دسته ی اول، دو کارت.

دسته ی دوم، دو کارت.

همین!

یخ می کنم. کارت ها رو می ذارم رو هم دسته هاش رو. و رو می کنم:

تک خاج - تک دل - سرباز خاج - بی بی دل

فال!

   + هاش ; ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢٠
comment نظرات ()

در کنج سکوتی... غوغای تو بر پاست درونم!

مزه مزه می کنم این روزهایم را. این روزهای آمده و نیامده و در پیش و همین نزدیکی. مزه مزه می کنم این روزهایم را. می چشم طعم نابش را.

همین!

   + هاش ; ٢:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢٠
comment نظرات ()

در لحظه - 9

تو اینجایی عزیزم،

تو اینجایی!

گامی فراتر از رویا

گاهی بیشتر از لحظه!

تو اینجایی عزیزم،

تو اینجایی!

دیگر کسی در درونم تنها نیست....!

   + هاش ; ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱٧
comment نظرات ()

8

زیر هجوم دوست داشتن، خوابم نمی بره!

-----

دیگر شراب هم

جز تا کنار بستر خوابم نمی برد....

   + هاش ; ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱٦
comment نظرات ()

باغ های کندلوس

عاشق اون لحظه ای ام که نشستی روی زمین

تکیه ات رو دادی به درخت

من میام

دستات رو به روم باز می کنی

.....

دستات رو می بندی...

عاشق تمام لحظه های زندگی ام،‌ که هنوز با هم زندگی نکردیم. تمام لحظاتی که در حافظه ی زمان،‌ نگران و منتظرمونن....

   + هاش ; ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱٥
comment نظرات ()

پوکر

قمارت می کنم.

یا می بازمت

یا برنده، تماما منم!

پ.ن:

گاهی فکر می کردم داشتن یه مامان اینترنت باز می تونه چیز جالبی باشه.

اما حالا اینطور فکر نمی کنم.

دیگه وبلاگ من رو نخون. اومدنت رو،‌ آمار وبلاگ نشون می ده.

نمی خوام بیای. نیا. نیا. این حریم برای تو نیست.

آمدن بیش از اینت، این وبلاگ رو برای همیشه تعطیل می کنه.

   + هاش ; ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱۱
comment نظرات ()

2015

یادت باشد

حتما

یادم بیندازی

بگویم برایت

که چقدر جایت خالی بود

در تمام شب های شش سال پیشم....

* شش سال دیگر را می گویم!

پی نوشت: احتمالا این وبلاگ رو عوض کنمش. یعنی اینجا متروک شه.

   + هاش ; ٢:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٤
comment نظرات ()