در بهشت اکنون!


در بهشت من
هدیه

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
تیر ٩٦
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
تلخ، مثل عسل
درد در چشم چپ
محیا بانو
یادداشت ها
نقطه سر خط
ولوج
نیلوفر و بودنش
در کنار رودخانه (مهبد)
نوشی و جوجه هایش
شاتوت
خجسته
از بهشت تا بهشت
روشنان
نا گفته هایی از جنس سکوت
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
فرشته های زندگی
پوتشكا (معين)
راهی
خبرنگار مرد (امير)
نقش پرنيان (سميرا)
تقویم باطله
same old fears
و اگر نمرده باشند
دهل (رضا و بهروز)
فرصتی برای خودم
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

در صبحی که می رسد

اصلا حالا که اینطور شد،‌حالا که نوشتم بلند ترین پست این روزها را و شدید می دانم که هیچ کس برای خواندنش بیدار نیست،‌ حالا که اینطور شد، پس من هم دلتنگی می کنم اصلا. اصلا می گذارم دلتنگی از نوک انگشتانم شروع شود. پس سرم را بگیرد. ستون فقراتم را به خارش در آورد، جمع کند صورتم را. لوس کنتم. لب هایم را غنچه کند. چشمانم را بخاراند....

و به باورم برساند که دلتنگم. که اگر فرقی می کرد، در زندگی موازی ای شاید،‌ فردا صبح، از خانه که بیرون میزدی، می رساندم خودم را به تو. گلوله می شدم و جمع می کردم خودم را در آغوشت. که ببین! دلتنگ تو و دستانت شدن حد دارد به خدا!

بعد می گفتم کمی صبر کن!‌ نازم را بکش! ببین من لوس شدم! ببین دیشب اصلا خوابم نبرد از دست تو! ببین صبحانه ی بام تهران خوردن هم آرامم نمی کند. ببین! باید صبر کنی تا نگاهت کنم. تا تکیه ام را بدهم به در ماشین، تو آهنگ های لئونارد کوهن بذاری برای پخش شدن، من هم بد اخلاق نگاهت کنم. هی نگاهت کنم. تا با آرامش همیشگی ات رانندگی کنی. فرو رفته در آن همه لباس گرمالویی که همیشه می پوشی. و من کم کم نرم شوم. سیر شوم. تا گرم شود وجودم. تا چشمانم کم کم بر روی هم بیاید. نگاهت کنم. آرایش نکرده،‌با صورت پف آلود،‌ با مانتوی سیاه دانشگاه، کوله ام را پرت کرده باشم صندلی پشت،‌ کنار کت تو، مقنعه سرم باشد (و وای که چقدر تو متنفری از این کار!) و مقنعه ام هم کج شده باشد و اهمیت نداده باشمش که بگویم بد اخلاق ترم. اصلا حالا که اینطور شد،‌ کفش هایم را هم در می آورم، پاهایم را جمع می کنم در دلم، دستانم را هم حلقه می کنم دورشان. و دعا کنم ترافیک همت ادامه داشته باشد. ادامه داشته باشد. ادامه داشته باشد. و من همچنان نگاهت کنم.

خروجی چمران را نپیچی. از همت بروی. بدانی می خواهم بودنت را. ارج نهی. مثل همیشه. کوهن بخواند. گرم تر شوم. سرم را تکیه دهم به پشتی صندلی ام. جلیقه ی بافتنی کرمت را بپیچم دورم  بوی عطرت، بپیچد در دماغم شدید. سرم را تکیه دهم به پشتی صندلی. چشمانم گرم تر شود. نگاهت کنم و چشمانم گرم تر شود. چشمانم گرم تر شود و تصویرت مات تر. همت ترافیک دارد و تو به خروجی شیخ فضل الله رسیده ای. رانندگی می کنی. با آرامش. با احتیاط. مثل همیشه. (و چه خوب که تو بوق نمی زنی. خوابم می آید بعد از شبی بیداری) و ....

.

.

.

بیدارم می کنی به آرامی. باید خداحافظی کنیم. روز جدایمان می کند. می بینی؟ خورشید هم حسود است گاهی! خداحافظی می کنیم.... خداحافظی می کنیم چند ساعتی.

سوار آژانس می شوم. بوی عطرت را می دهد سراسر وجودم. چشمانم را می بندم. سرم را تکیه می دهم به پشت تکیه گاه و سعی می کنم بخوابم باز. غوطه ورم در خیالت. در تصویرت. حک شده بر پشت پلک های خسته ام. راننده تو نیستی! تو آرام تر می رانی! می دانم!

و این می توانست زندگی من و تو باشد. در صبحی که می رسد. چیزی بیش از مزه مزه کردن رویای شیرینت!

دلم برایت تنگ شده!

پی نوشت:

همین الان این رو دیدم:

صورتم را در دست‌هایم گذاشتم و به این فکر کردم که نباید بیش از حد دست و پا بزنم. دانستم که خیلی چیز‌ها به اختیار آدم نیست، زندگی خواب‌های گذشته است که تعبیر می‌شود. زندگی تاب خوردن خیال در روزهایی‌ست که هرگز عمرمان به آن نمی‌رسد. زندگی آغاز ماجراست.
پیکر فرهاد / عباس معروفی
...



بیدار شب های تنهایی من

١

واضح است شاید اینکه تا این وقت شب (شاید هم صبح!‌بستگی به نوع نگاه تو دارد!) نخوابیده ام،‌ هیچ مفهومی به جز اینکه بی خوابی به سرم زده شدید امشب،‌ندارد.

٢

شب گندی بود شاید امشب. حتی این را هم نمی دانم کامل. کسی چیزی نگفت. اما یک دفعه دلم گرفت. شاید باید بفهمند بچه ها که وقتی می خواهم بروم برای بستنی خوردن،‌یعنی دلم شادی بی دلیل می خواهد!‌شادی خوردن بستنی!‌ و وقتی هیچ کس نیست که باشد،‌ یعنی شادی ام آن شب نیست با من. شاید همین بود که شبم را گند کرد.

٣

شب گندی بود شاید امشب. درس داشتم. و انقدر حجمش زیاد بود که شاید برای فرار، در تمام مدت مشغول سایت گردی و گشتن های مختلف و وقت تلف کردن های جور وا جور بودم. شب گندی بود که اصلا درس نخواندم و امتحان هم ساعت به ساعت نزدیک تر می شود! شاید همین بود که شبم را گند کرد.

۴

امروز،‌ از دانشگاه که می خواستم برگردم،‌ وقتی تنها بودم و هیچ کس نبود،‌ دلم یک لباس گرم خواست. که رنگی باشد،‌ آستین داشته باشد،‌گشاد باشد،‌ نرمولکی باشد،‌ جیب و کلاه داشته باشد و دلم کشید به سمت لباس فراز.

باور نکرد کشیده شدن دلم را. باور نکرد هوس بعد از ظهر بهاری ام را. به شوخی گرفتش. چرا؟ شاید همین بود که شبم را گند کرد.

۵

چرا هیچ کس بین ساعت ١٢ شب تا صبح وبلاگ نمی نویسد؟ فیس بوک گردی نمی کند؟ چت نمی کند با من؟ حالم را نمی پرسد؟ نمی آید با من نقاشی بکشد؟ آرام با موهایم بازی نمی کند؟ برایم آهنگ نمی خواند؟ با من فیلم نمی بیند؟ چرا کسی تکیه ام را بر دستانش نمی پذیرد؟ چرا کسی نیست؟ چرا همه می خوابند؟ وقتی که بیدارم من....

۶

حالم را گرفته ای با این رفتنت. با این نبودنت. امشب می خواستم غرغر کنم که چرا رفتی. که دلم تنگ شده برای التهاب دیدنت. برای نقشه کشیدن ریسه کشیدن کلمات به زیباترین شکلشان. تا گردن آویزی شود و زینت دهد مرا در برابرت. حالم را گرفته ای. حالم را گرفته ای که کرختم در برابر حجم خالی عظیم درونم. جایت باید خالی باشد!‌این را می دانم. اما انگار تو هنوز هیچ کجا نرفته ای! و یا رفته ای و جایت را هم برده ای.

نمی فهمم کجایی! که کجایم!

٧

عکس های فیس بوک را به روز می کنم. چند تایی اضافه می کنم، تگ می زنم،‌ توضیح می نویسم،‌ و هزار کار دیگر. که می بینم برادری - درساعتی بین نیمه شب من و نیمه شب او - برای چند تایی از جدیدترین ها، لایک زده. دلم هوایش را می کند باز. مسنجر را باز می کنم و پیغام می فرستم برایش: مسعود؟ باز بود تا همین چند لحظه ی پیش، صفحه ی خاموش بی پاسخ. بعد از سه یا چهار ساعت - یا کمی بیشتر- انتظار برای کیبوردی شدن انگشتانی در آن سوی دنیا!

من که آخر تکلیف خودم،‌ دلتنگی ام و احساسم را با این فاصله گم کردم! دیگر که من روزهایم را نمی شمارم. حواس تو باشد بعد از این. من که حواس ندارم اصلا!

٨

زن پوست می اندازد در هر دوره ی زندگی اش. تکامل می یابد و به تمامی نو می شود. برای مادر شدن ریحانه - پاره شدن شفیره ی زنانگی و پروانه ای جدید شدنش - شادباش گرفتم. اما خجالتی شده ام برای دادنش.

چه حس غریبی دارم در برابر این زن. چشم هایش. چیزی در نگاه دارد. چیزی... چیزی را نگاه می دارد!

چه کم می فهمم پاره ای از مواقع!

٩

بابک روشن می کند چراغش را. قبلش سالار آمده و قبل ترش فراز. بابک روشن می کند چراغش را و سلام می کند. سلام که می کند،‌ دلم برای دقایق دوستی اش تنگ می شود. نسل بابک دارد تمام می شود. دوستانی که دوست بودند و برادر. و بودند و عزیز بودند. دلم برایشان تنگ شده بوده. و نمی دانستم تا وقتی که بابک روشن کرد چراغش را. یک ساعت بعد زنگ زده ام. ساعتی بعد از نیمه شب! ١ بامداد. قرار است که جدی نباشیم برای یک بار. که لوس شوم در نهایتش. که بخنداندم. یادم رفته بود که چقدر دلم برای خنده هایش تنگ شده بوده. یادم رفته بود که می شود با بابک هم شادی کرد. انقدر که گاهی هر دو بد اخلاق و بزرگ می شویم!

می خندانتم بابک. آنقدر بی پیرایه مهربان است که بغض می کنم. اعتبار کارتم تمام می شود و قطع می شود تماسمان بی خداحافظی. و شاید به موقع! چشمانم داشت بارانی می شد.

١٠

می ترسم از این پاسکال! زنگ می زنم مصطفی. که شاگرد می خواهی یا نه؟ و اگر می خواهی،‌ جلسه ای چقدر؟ اولین سوالش، این است که برای خودت می خواهی!‌درسته؟! و دعوتم می کند به مهمانی کلاسش. که به باورم می رساند که هنوز دوستی دارم که برای داشتن دوستی من بسیار ارزش قائل است. دوستی که به فاصله های سال - ندیدن، بی تاثیر است برایش.

گرم کردتم این پاسخ حمایت آمیز. هر چند دو شبی می گذرد الان، اما هنوز گرمم.

١١

سرم درد گرفته دیگر. از بی خوابی است احتمالا. باید بستنی را می خوردم. مهربانم می کرد. مهربان می کرد دنیا را. بستنی! بستنی! این لحظات تلخ خالی را دوست ندارم!

١٢

دوست ندارم این اجبار را برای بزرگ بودن. که باید بزرگ باشم و حمایت گر. که باید گوش دهم و راهنمایی کنم و تصمیم بگیرم برای آدم ها. و هل دهمشان برای تغییر. دوست ندارم این اجبار را.

دلم کودکی می خواهد. بی دغدغه بودن!

١٣

دلم کودکی می خواهد!‌ دلم بچگی می خواهد! وقتی پدر و مادرها آنقدر بزرگ بودند که از پس تمام مشکلات بر می آمدند. نه اینکه دوستانم شوند. و گاهی نیازمند نظر و مشورت. وقتی کسی بود که برایم معلوم می کرد قدم هایم را. وقتی شب بیداری جرمی بود نابخشودنی! و لذتی بود فزاینده!

دلم کودکی تر می خواهد! آن وقت ها بستنی می خواستم و همیشه هر چقدر می خواستم بستنی داشتیم!

دلم کودکی می خواهد!

دنیایی که در آن نوشتن یک پست کامل چندین تکه، به بهانه ی هوس بستنی داشتن،‌ مجاز باشد!

من بستنی می خواهم!

پی نوشت!

اصلا همینه که هست! متن به این بلندی نوشتم که بگم نمی دونم چمه،‌خوابم نمی یاد، یه عالمه دوست خوب دارم اما هنوز غرغرم. دلم بستنی می خواد.

و دلم برات تنگ شده پسر.

...



شبی از همین روزها

سر کلاس  نشستم.

خودم می دونم که هیچی بارم نیست. یه جوری که کل علمی که استاد سعی در منتقل کردنش داره رو انگار از پشت مه می شنوم. انگار هیچی نمی فهمم. جزوه جلوم بازه. دست خط علی اه. ورق می زنم تا بلکه پیدا کنم اون مبحثی رو که نقوی ازش حرف می زنه.

از خواب بیدار می شم.

احمقانه است خوابم به نظرم. من؟ استادی که ندیدم؟ سبک کلاس دانشکده ی ریاضی؟ هز همه عجیب تر،‌ جزوه ی علی؟!

امروز، ساعت ٢:٢۵ دقیقه، خواب چندین ماه پیشم رو جزء به جزء دوباره دیدم.

دنیا داره تموم می شه. یا نه!‌این دنیا داره تموم می شه!

اتفاقی در شرف وقوعه! می دونم!

...



اطلاعیه!

می شه لطفا یه نفر بیاد من عاشقش شم!؟؟!؟!

پ.ن: البته اونم عاشقم شه!

...



زر- فام!

کسانی هستند که به جای من زندگی کنند، اگر من بمیرم!

کسی که به جای من بیندیشد

کسی که به جای من فکر کند

کسی که به جای من برقصد

کسی که به جای من اندوهگین شود

کسی که...

امروز،‌ کسی دیدم - برای نخستین بار - که مثل من مهر می ورزید! و خوشحالم. که اگر همین حالا زمین را ترک کنم، کسی هست که امتداد من باشد! کسی هست که گونه ای از من است!

پ.ن: هنوز، ندیدم کسی که به مانند خودم بخندد. زمین دلش برای خنده هایم تنگ خواهد شد!‌

می دانم!

پ.ن.٢: مهربان خاتون زرین!

ممنونم!

زیباترین احساس هرگز نداشته ام را تجربه کردم با تو. برای بودنت ممنون. ممنون شجاع بانوی این روزها!

ممنون!

...



هی، فلانی!

اصلا پسر باید وبلاگ نویس باشد که بشود عاشقش شد!

باید وبلاگ نویس باشد!

وگرنه من از کجا بفهمم که کلمات عاشقی کدامند؟

که کلمات خنده کدامند؟

پسری که شعر ننویسد،

 پسری که اشک- نوشته هایش را خالی نکند در این صفحات،

پسری که ...

شاید برای همین بود که هیچ وقت نفهمیدم می خواهمت برای عاشقی کردن یا نه.

روحت ....! روحت را هیچ وقت نشد لمس کنم، آن جور که می خواستم!

...



به بهانه ی دوستی!

من دوستان خوبی دارم، مثل محمد

که دائما به من یادآوری می کنند هنوز موفق ام و در راه خودم.

من دوستان خوبی دارم، مثل محمد

که حواسشان هست کی خوبم و کی بد، کی ناراحتم . کی خوشحال. که کمک می کنند همیشه خوب باشم.

من دوستان خوبی دارم، مثل محمد

که به حرف هایم گوش می دهند، کلام به کلام. و پیش از اینکه به فکر گفتن کلامی باشند،  به فکر یافتن من هستند از میان کلماتم.

من دوستان خوبی دارم، مثل محمد

که لبخند به لبش می نشیند از دیدن تلاش من برای بقای دوباره

من دوستان خوبی دارم، مثل محمد

من دوستان خوبی دارم، مثل محمد

من دوستان خوبی دارم، مثل محمد

من دوستان خوبی دارم، مثل محمد

من دوستان خوبی دارم، مثل محمد

من دوستان خوبی دارم، مثل محمد

که...که معجزه ی مسلم بر روی زمین اند. که لبهایی اند برای بیان من، بدون نیاز به اینکه سخنی بگویم.

من دوستان زیادی دارم.

که بهترینشان، محمد است !!!!

* این زندگی، برای من است. صحنه ای برای زیستن من. نبرد نیست. رویداد است. سانحه نیست. نعمت است. محل دیدار من با محمد ها، محیا ها، امیر ها و امیرانه ها، طلایه ها، شادی ها، بابک ها، میثم ها، رضا ها، شفق ها، و ....

زندگی را دوست دارم!

...



آدم ها تا ناشناسند همه با هم دوستند

راستش

حالا که رفته ای

کمی گیجم

کمی خسته

کمی هم....

اصلا در فکرت نیستم! اصلا به تو فکر نمی کنم!

شاید برای همین است که هنوز خوبم...

پ.ن: شازده اسدالله: از دست دادن لیلی خیلی مهم نیست، مهم اینه که تو عشق رو شناختی!

دایی جان ناپلئون / ایرج پزشکزاد

...



 

دوباره صبح شده

دوباره آفتاب زده

دوباره روز آغاز شده

دو راهی جاده، جدایمان می کند.

هر کس راه خودش را می رود.

هم مسیر نیستیم دیگر من و تو.

خورشید همچنان می درخشد.

روز ادامه دارد.

زندگی با سرعت همیشگی ادامه دارد

چرا گله؟

این انفصال ها را به اندازه ی اتصال ها دوست دارم!

* آخرین نوشته. برای مردی که مردانگی کرد. مردانه بود. و مردانه رفت.

با عرض پوزش که اسمی زینت بخش این متن نیست.

دوستان، می آیند و می روند اینجا!

پ.ن:

از ساعت سه و بیست دقیقه ی روز دوشنبه ی آخر تیرماه تا امروز، ساعت هفت و چهل دقیقه ی غروب، به سال حساب کنی چیزی نگذشته.

٧٠.۶٨%  یک سال

...



طلایی

خانوم گل

بابت همه ی چیزهایی که گفتم و نوشتم معذرت می خوام اگر آزارت دادن.

خوب و خوش و سر حال باش!

شاید عجیب به نظر بیاد، اما من مدل خودم دوستت دارم یه جورایی! هر چند پیش من معذبی به نظرم.

*فکر کنم دو روزی روی این متن فکر کردم آخرش هم اینجوری از آب دراومد!

...



1389

دیشب، ساعت دو نصفه شب

عاشق کتابخونه ی معارف شدم!

* گاهی فکر می کنم وقتی تو جای من بودی کجاها می رفتی و چه کار ها می کردی؟ که سنگفرش کدوم خیابون ها قدمگاهت  بوده؟

یا نه؟

شاید تو هیچ وقت در مود این چیزها نبودی؟!

...



زمستان 85

هدیه خانوم بیدارید؟

00:28:29

خیر، میخواستم عرض کنم بنده در هر 2 مراسم میتوانم شرکت کنم

00:31:02

مراسم تشییع جنازه من در آخر ترم، چرا که به علت افتادن این ترم پدرم مرا ذبح خواهد کرد! خونه ی گلاره رو می گم :-)

00:37:54

یه دفعه باحال جلوه کردی. تجسم کردم که اینحرفاتو الان بایه حالت دلسوزی همراه با مهربونی داری به من می گی منم یه کم خنده ام گرفت الانم از لطف خیلی زیاد تو که تا الان بیداری و داری اس ام اس های منو می خونی یه کم گریه ام گرفت. الان درک کردم که تو چقدر دوست خوبی هستی.

2:49:26 نیمه شب

شب بخیر هدیه. تو هم خوب بخوابی. شکرا جزیلا

4:04:55 نیمه شب

این کار روبا من نکن. سکوت نکن که منو داغون می کنه!

21:27:10

کزبند عاری بود

منم همینطور

20:31:49

فرشته ی عزیزم

13:57:47

دارم سکته میکنم

14:30:57

آره. کجا؟

19:45:20

تا نیمساعت دیگه شام می خورم می یام.

19:47:47

پی نوشت: تک تک این لحظه ها روبه خاطردارم. تک تک احساسات رو هنوز می تونم تجسم کنم.حتی نیازی نیست سر بالا بیارم و به سرویس شمع بالای دکور نگاه کنم. پشیمونم؟ نمی دونم. نمی دونم از راهی که رفتم پشیمونم یا نه. شاید نباید با پلنگ آغاز میکردیم. شاید از همون جا شروع شد....

خوشحالم از جایی که هستم!

پ.ن:2:

دقت کردی این پسره "بن" تو فیلم ریبا، چقدر شبیه توئه!؟؟

...



دهم فروردین ماه

١

یک یا دو روز از تولدت می گذره.

بزرگ شدی تو. مثل من. هر دو بزرگ شدیم. هر دو. و هنوز، بعد از گذشت نزدیک دو سال، مهمانی کابوس شبهام، با حضور پر رنگ تو برگزار می شه. هنوز تو خواب هام که می یای، از زور درد و عصبیت، می پرم از خواب. هنوز، گاهی خواب هام رو پر می کنی. و آزار می دیم.

بزرگ شدی تو.

خیلی وقته که می گذره. خیلی روح ها رو آلوده کردم. خیلی ها رو آزردم. خیلی کارها کردم. خیلی کارها. که پاک کنم کثافتی که انگار روحم رو پر کرده بود از خاطرات تو. خیلی ها رو آزردم. دهم فروردین، سالگرد مهم ترینشه. بیشترین عذابی که دادم. بیشترین عذابی که منجر شدی که بدم. خیلی وقته می گذره. خیلی هاش رو انتقال دادم به بقیه. اما هنوز یادت پر از انزجار می کندم. از خودم. از تو. از هستی.

بزرگ شدی تو.

و ما هیچ وقت درست خداحافظی نکردیم. شاید برای همین بود که هنوز گاهی می یای و تمام خشم های نهفته ام رو بیدار می کنی. می بینی؟ شاید برای همینه. رها نکردن تمام خشمی که از هم داشتیم. خشمی که فلج و لال می کنه من رو. نه فرصت فریاد می ده و نه توانایی مشت زدن. صدام رو می کشه و دستم می گیره. ما هیچ وقت درست خداحافظی نکردیم. شاید همین اون دختر طلایی رو می ترسوند که از اون فاصله ی دور بیاد و وبلاگم رو بخونه. تا مطمئن شه دنیاش امن هست و می مونه. و اومدنش مجبورم می کرد که بگم: هی! همه چیز عالیه! باور کن دختره!

بزرگ شدی تو.

 هنوز عجیب کوچکی. "تو" کوچکی هنوز. و لجباز.

خداحافظی کن جنگجوی همیشه مست. با من خداحافظی کن. و با روحم. و برو. و برو. و رهایم کن. این خانه خیلی وقت است که زنگار گرفته. جنس مرغوبی نبودی. یا نه! جنسی متجانس با من نبودی. راه خودت را برو. یا نه! راه خودت را می روی، یادت را هم با خودت ببر!

برو!

خداحافظ!

٢

و من شرمنده ام بابت آزردن تمام وجود های زیبایی که به گند کشیدمشان ناخودآگاه. که سالگرد تلخ ترینشان دهم فروردین ماه است. و من شرمنده ام. و کاش کافی باشد. کاش بخشیده شوم. توسط تو. و تمامی فرشته ها.

٣

این خانه صاحب ندارد. و مهمان هم. مسافر ماه های اخیرش هم بار سفر بسته. نمی دانم بماند یا نه. ماندش شیرین است. اما امروز و این روزها، سرشار از بی تفاوتی ام.

پ.ن: بمانی یا بروی، "ما" ی زیبایی داشتیم. راضی ام از ماه های با هم بودن.

۴

یک روز تعطیل می خوام. بی دغدغه. با وسایل لازم! که بشه نشست و با محمد حرف زد. از روزمرگی به ستوه می یام اگر که نشه.

باید به دوستام بگم بعد از این در انتخاب دوست دختر دقت بیشتری کنن!

پ.ن: چه خواهر شوهری بشم من!

...



تق!

صدای تقه ی بند سوتین،که یعنی پیچ نخورده، تاب نخورده، کج نیست، صاف و کشیده و سفت روی پوست-سرجاش- قرارگرفته، قشنگ ترین صدای دنیاست!

...