در بهشت اکنون!


در بهشت من
ه.

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
خرداد ٩٦
اردیبهشت ٩٦
فروردین ٩٦
اسفند ٩٥
بهمن ٩٥
دی ٩٥
آذر ٩٥
آبان ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
امرداد ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
هستمت، رویای درهای پلاستیکی
اونور
درد در چشم چپ
محیا بانو
هنوز ایستاده زیر باران
فرنودیان
آرامگاه زنان رقصنده
راز سر به مهر
زرمان
زاویه
ولوج
تلخ، مثل عسل
لیمان
از بهشت تا بهشت
برای خاطر کتاب ها
زاناکس
premenstrual syndrome
آهو نمیشوی به این جست و خیز گوسپند
Dream Land
روزهای روزمرگی
والس با قلم
نوشی و جوجه هایش
کنار کارما
خجسته
اقلیما
تقویم باطله
و اگر نمرده باشند
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
در کنار رودخانه (مهبد)
یادداشت ها
راهی
روشنان
شاتوت
نقش پرنيان (سميرا)
فرصتی برای خودم
نیلوفر و بودنش
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

بزرگ شدن درد دارد گاهی

تمام آدم های نسل من- با چند سالی تخفیف- که ازدواج کرده اند و اطراف من اند، یا طلاق گرفته اند، یا در شرف طلاق اند، یا طلاق عاطفی گرفته اند یا....

یای آخر هم یا اینکه انقدر جدید ازدواج کرده اند که به اینجا نرسیده اند!

می ترساندم ازدواج. می ترساندم دوتایی تعهدی که می شکند به این سادگی. می ترسم از دنیای تا به این حد آدم بزرگ ها!

شاید همین است که در تنهایی ام این چنین سر خوشم!

...



آرکتایپ معصوم یا بچه ننه سابق

راست می گفت امیر

آنهایی که آرکتایپ معصوم دارند، هی همش اژدها که می بینند، چشمانشان را می بندند. هی همش بار مسئولیت زندگی شان را نمی پذیرند. هی همش فقط خوبی می بینند و بدی که پیش می آید، یک جوری شان می شود

راست می گوید امیر

شده ام شبیه یک بچه ی تخس ترسیده ی گند اخلاق که موقعیتش را دوست ندارد و دلش می خواهد بنشیند، دست روی دست بگذارد و بقیه جهانش را درست کنند برایش

الان همان بچه به درد نخوره شده ام اصلا!

پی نوشت: که هیچ چیز زندگی اش را دوست ندارد!

...



آخ اگه بارون بزنه

بلند می شویم دست همدیگر را می گیریم به مقصد دکتر. معمولا ما عادت نداریم دست هم را بگیریم. واقعا کار لوسی است. اما وقتی می رویم دکتر، این کار دیگر ایرادی ندارد. انگار دوباره همان پدر - بزرگی می شود که دخترش کوچک شده.

می رویم دکتر. معمولا ما فقط برای سرما خوردگی که برویم دکتر پدر خوش اخلاق است. چون می داند سرما خوردگی من خوب می شود. سخت است، اما خوب می شود. وای به روزی که بخواهیم دکتر چیز دیگری برویم. یادم نمی آید به دندان پزشکی رفتن با پدر. چشم پزشک هم بار آخری که رفتیم دکتر ترسید و گفت با اینکه بد نیست عینک بزنی، اما خیلی هم اجباری نیست و بی خیال شو!

معمولا برای سرماخوردگی که برویم، پدری خوش اخلاق است. پدری اعتقاد دارد من همه ی کارهایم را خودم می کنم به جز همین دکتر رفتن و این یعنی من احتیاج دارم پدری بیاید و امنم کند. اصلا می آید تهران که من را ببرد دکتر. از در که می رویم تو، به منشی می گوید که این دختر کوچولویمان را آوردیم که سرما خورده. می رویم پیش دکتر. دکتر که معاینه ام می کند و می آید که برایم قرص و دوا بنویسد، انگار پدری بهش بر می خورد. انگار کم است. شروع می کند که: آقا/ خانم دکتر! این دختر ما، چند سال پیش، یه سرمایی خورد....

راست می گوید پدری خب. چند سال پیش من یکبار سرما خوردم که دو سه ماهی طول کشید و آخرش کارم به عکس ریه کشید. اول تر ها که سرما می خوردم، دکترها از این کپسول دو رنگ های یک سر سبز که اسمش فکر کنم آموکسی سیلین است می دادند برایم. بعد شد آموکسی کلاو ۶٢۵. دو سه سالی بعدش، دو سه سال قبل، شد سفالکسیم ٨٠٠ اگر اشتباه نکنم که انقدر گنده بود که توی گلویم گیر می کرد.

بعد پدری کل این داستان را که می گوید، دکتر چشمانش گرد می شود، سرش را می اندازد پایین که پدری باز از آمپول های معجزه آسا تعریف می کند که باید بزنم تا خوب شوم. بعد دکتر با عزم مصمم یک عالم قرص سخت سخت می نویسد و راهی مان می کند.

بعد پدری دستم را می گیرد می برد که آمپول بزنم. این باید درد آور ترین بخش ماجرا باشد. اما همیشه انقدر خندیده ایم که مثل آدم!!!! آمپولم را با خنده می خورم و می روم پیش پدری. بعد پدری دستم را می گیرد و می رویم خانه. ما معمولا عادت نداریم دست هم را بگیریم. اما وقت های دکتر رفتن، موقعیتی استثنا است.

حالا فردا صبح، قرار است بیدار شوم، بروم بیمارستان ساسان. که آنجا دستش را بگیرم. برود برای اکوی قلبش. برود که مطمئن شویم خوب است و درست است. فردا صبح، قرار است همراهش بروم که امنش کنم. که بهش بگویم همیشه هستم که دستت را بگیرم.

پی نوشت: چرا حواسم نبود پدری که داری پیر می شوی؟  چرا حواسم نبود که وقت مطالعه عینک می زنی؟ چه شد که توی عکس ها فهمیدم که موهات یک دست سفید شده؟ پدر چه شد که دور چشمانت انقدر خط خط شد؟ چه شد که ....

بابایی، بابایی، بابای گلم، چه شد که زمانه پرخید؟ چه شده که این روزها، این بار من شدم که نگرانت شدم؟

...



یادت باشد هدیه جان

باید وقت بگذارم بیایم نظراتم را بنویسم. ایده هایم را. حرف هایم را.

آینده ام را نور می تاباند. روشن می کند. می بینم خوب.

می دانم!

...



آنقدر که تو خوبی!

یک عادت بدی دارند پدری و دوستانش:

در مسائل بدی شان، بچه هایشان را غریبه می کنند.

دوست جان تری پدر جان، خیلی سال پیش سرطان گرفت. سرطان غضروف بود و بد چیزی بود. همه می دانستند. همه می دانستیم. دیدیم همه که چطور شد. چطور دنده هایش را چند تاییش را برداشت. چطور عمل کرد و عمل کرد. چطور شیمی درمانی کرد. چطور چی شد. دیدیم که در تمام مدت به بچه هایش نگفتند چه شده تا جایی که شد. خود من هم از بچه ها محسوب می شدم همیشه. من هم غریبه محسوب می شوم همیشه. اما از زنگ هایی که می زد و به خاطرش پدری همان وقت می رفت و بلیط می گرفت و پرواز می کرد پیشش، معلوم بود چقدر اوضاع می تواند بعضی وقت ها بد باشد برای آن آدم بزرگ ها.

نسکافه خوردم. یک لیوان تلخ. بعد نشسته ام پشت کامپیوتر. تکیه داده ام به میزش، و ضربان قلبم را حس می کنم که تند شده و نامرتب شده و تمام حواس هایم در دستم متمرکز شده که قلبم را حس می کند.

فکر می کنم به پدری. به اینکه چهارشنبه که بشود، وقت اکوی قلب دارد. من آن وقت ها که بچه تر بودم، فکر می کردم خانوادگی خیلی سالم هستیم ما. فکر می کردم هیچ بیماری موروثی ای تویمان نیست. یک شب که رفتم دکتر قلب، پرسید که شما بیماری قلبی موروثی دارید یا نه؟ گفتم نه. گفت کسی تا به حال سکته ی قلبی نکرده است بینتان؟ بعد یادم آمد پدربزرگ هیچ وقت ندیده ام همین شد که هیچ وقت ندیدمش. یادم کشید که مادرجونم هم همین شد که یک شب را صبح نکرد. یادم آمد که خاله ام هم حتی همین جوری سه سال پیش (سه سال... چه زود گذشت) رفت. یادم آمد والده جان مکرمه را که یکبار تلویحا به وضع نامیزان قلبش اشاره کرد و بعد از آن هیچ وقت هیچ چیز نگفت و من هم نمی پرسم که! یادم آمد عمه جانم چند وقت پیش بالون زده/ گذاشته؟ برای قلبش. یادم آمد که.... من نمی دانم چه مرگم است که همیشه انقدر خوش بینم. اما آن روز فهمیدم کمی باید بدبین تر باشم.

پدری پنجشنبه زنگ زد و گفت دیروزش اینجا بوده و رفته دکتر و نوار قلب گرفته. گفت چهارشنبه ی بعدی اش هم می آید برای اکو.

راستش دارم به همه ی این جریانات فکر می کنم. فکر می کنم اگر چیزی بود، پدری طبق اصل همیشگی شان، حتی روز بعدش هم به من نمی گفت. یادم می کشد باز به آن روزی که مادرکم بیمارستان بستری بود و عمل داشت و امید به برگشتش خیلی کم بود. و تا یک هفته بعدش هم من نفهمیدم که حتی عمل شده مادرکم. چه برسد به میزان خطرش که یکی دو سال بعدش برادری سوتی اش را داد انقدر که من همیشه کوچک و کودک خانه محسوب شده ام. یادم می آید تابستان امسال که خواهری ام را داشتم از دست می دادم هم کسی به من چیزی نگفت تا چندین روز بعدش. یادم می آید که پدری سوتی این روزها زیاد می دهد و بعضی وقت ها چیزهایی که نباید را جلوی من می گوید و بعد ماست مالی می کندش.

راستش دارم به همه ی اینها با هم فکر می کنم. راستش الان که همه ی اینها را کنار هم گذاشتم، بیشتر نگران کل خانواده شدم! راستش فکر می کنم به پدری. به عزیز بودنش. به مهربان بودنش. به صورت همیشه گردش. (انقدر که ما دو تا تپل محسوب می شویم در خانواده!) دارم به همه ی اینها فکر می کنم....

راستش چیزی اش نیست پدری. راستش می دانم! یعنی باید مطمئن باشم. چون کسی که به من چیزی نمی گوید در هر حال. راستش باید عادت کنم یک روز به اینکه من جدا شده ام ازشان. باید عادت کنم که هر روز صبح که پدری هفت صبح برایم اس ام اس می زند، با ترس از خواب نپرم. باید عادت کنم که همه چیز خوب است. باید عادت کنم که اطمینان کنم مواظب خودشان هستند....

پدری. پدری. پدری! دخترت که پیشت نیست، خودت مواظب خودت باش!

پی نوشت: اصلا من همیشه عادت دارم الکی خیلی نگران باشم

پی نوشت ٢: اصلا حالا که فکر می کنم این عادت بد را خودم هم دارم!

یاد چند سال پیش افتادم ییهو! که می ترسیدم مشکوک به ام اس باشم و رفتم آزمایش دادم و تا وقتی انقدر فشار رویم زیاد شد که نتوانستم ترسم را کنترل کنم، به مادرکم و پدری چیزی نگفتم. من هم عادت ندارم انگار به گفتن اینها به خانواده.

...



هاروارد

دارم تو خیابون راه می رم

دارم از سر کار می یام

دارم حس می کنم که دارم یه پارت از افسانه ی شخصیم رو، از زندگیم رو بازی می کنم.

دارم می بینمشون. نه! بهتره بگم دارم حسشون می کنم. همشون رو. اون دخترا و پسرهایی که قراره دوستای من بشن. قراره هم کلاسی های من بشن. قراره یه بخشی از افسانه ی شخصی هم رو، مهره ای بشیم و بازی کنیم....

چقدر آرامشم! چقدر خوبم!

پی نوشت:  چهارگوشه ی دنیا، یه سری آدمن که قراره امسال بیان (برن نه! بیان!) هاروارد و فیزیک بخونن. حس می کنم که به زودی دور هم جمع می شیم!

...



سفرت خوش

می دونی شفق!

یه روز ما یه خاک پیدا می کنیم، که خاک که شبیه خونه باشه، یه خاک که توش امنیت باشه...

می دونی شفق!

یه روز یه جای رو پیدا می کنیم که مال ما باشه، اونوقت اونجا می شه مال خودمون، می شه خونمون!

اما عزیزم، تا اون روز، ما همگی مسافریم...

یه روز اما می رسیم!

...



ستایش سراسیمه سحر سوزان نگاهت

من؟

راستش می ترسم که دو روز دیگر، دوستانم که می روند، تمام این امنیت شگرف این هفده روز برود و بشوم دوباره همان هدیه ی آشفته و سرگردان و نسازی که ساخته بودی ازم. می ترسم که دوستانم بروند و دوباره بیایی. که این روزها، آنقدر دور بودی و آنقدر امن بودم از اصلا نبودنت....

تو؟

روزی واقعا می روی... روزی، رفته می شوی...

می آیی  و چون چاقویی روز را به دو نیم میکنی/نیمی بهار هلهله زن،توفان های سرخوش/نیمی که نیامده بودی هنوز/و بوی نان کپک زده میدهد...شمس لنگرودی

...



باد من را با خود خواهد برد

نگاه می کنم و می بینم دور و برم را. دور و برم را. یک موبایل و یک لپ تاپ دارم. هر دو درون کیفم جا می شوند. نگاهم می گردد و دفتر خاطراتم نیست. که اگر بود کامل بود.

من، موبایلم، لپ تاپم، دفتر خاطراتم....

بعد می بینم که همین قدر بسم است. بسم است همین قدر. که بر دارم و  کیفم را و نیت کنم به رفتن و بروم.... بروم و بروم و بروم.

انقدر خوب است! هیچ بندی نیست که آنقدر محکم باشد که اگر بخواهم، بندم کند و نگذاردم که رفته شوم. این روزها در هوایم. این روزها بی بندم. این روزها...

رفتنی ام!

پی نوشت: اصلا انگار رفته ام. انقدر که خوب ام!

...



آنچه هستم

کشف کرده ام امشب، که مهربانم.

پی نوشت: بعد متعجب شده ام انقدر که هیچ وقت عادت نداریم صفات مثبت خود را ببینیم. متعجب شده ام اما حق با من است. متعجب شده ام اما تعجبم از ندیدن این همه محبت است در نوک انگشتانم...

بعد حسرت می خورم که چقدر دلم می خواست محبتم را خرج می کردم. خرج کسش. حسرت اینکه چقدر دلم خواسته که آن کس تو باشی!

جدی نوشت:

واقعا ها! من مهربانم ها!!!!!!!!!

بهانه نوشت:

ساناز، برای خودش می نویسد که، خودش را صدا می کند "ساناز، دخترم"

بعد من فکر می کنم هنوز راه دارم تا به آن حد با خودم به مهربانی برسم.

اما فکر می کنم مهربان می شوم روزی در این حد با خودم.... می رسد آن روز!

...



نخلستان

عاشق شده ای جانا؟

یلدات مبارک باد...

...



کاش گفته باشم مادرجون که دوستت دارم

جمعه ها، پدری سوار ماشینمان می کرد، حدود ساعت یازده صبح، حرکت می کردیم سمت خانه ی مادرجون. از خیابان مطهری که رد می شدیم، حس رفتن به پیش مادربزرگ می گرفتتم. می رفتیم آنجا، نهاری میخوردیم، بعد دور هم می نشستیم فیلم شبکه ی ١ را می دیدیم. همیشه جمعه ها بعداز ظهر کودکی من، شبکه ی یک فیلم سینمایی داشت که چقدر هم دوستش داشتم بعضی وقت ها و چقدر بعضی وقت ها نمی خواستمش.

جمعه ها، گاهی یک عمه ای، عمویی، کسی هم هوس کار مشابه می کرد. خانه ی مادرجون شلوغ می شد حسابی. بچه که بودیم، تعدادمان خیلی زیاد بود. شاید چون بچه بودیم. خیلی شلوغ بودیم. خیلی بازی می کردیم. خیلی دعوا می کردیم. چهارتا دختر همسن ما بودیم، هر سن دیگری، گروه گروه می شدند همینطور.

جمعه ها، ساعت چهار که می گذشت، بوی هوا عوض می شد. کم کم باید می رفتیم. گاهی می ماندیم برای شام، ما و چندتایی دیگر. گاهی هم توی همان جمعه هایی که غروبی می شد و غروبش دلگیر قرمز آجری، می رفتیم.

مادرجون که سکته کرد، من هشت ساله بودم. بعدش عادت پیدا کرد که بنشیند بر روی تختش. از همان لباس های آبی یا صورتی گل گلی پارچه نازک خوش رنگش بپوشد، موهای یک دست سفید کوتاهش را فرق باز کند. همیشه هم کنار تختش یک کتاب دعا داشت و یک کنترل تلویزیون! زمستان ها که می شد، یک بافتنی خوشبافت خاکستری نقره ای داشت که می پوشید و می گفت که جنس دنیس تریکو است و مرگ ندارد و اینها.

از خانه ی مادرجون که برمی گشتیم، یک آکواریوم ماهی بود که همیشه از کنارش که رد می شدیم، یعنی دیگر چند لحظه ای هم که شده، آن لحظات بود و تمام شد...

مادرجون که فوت کرد، پدری همه ی خواهر و برادرهایش را جمع کرد، با یک بغض عجیبی برگشت و گفت خب، دیگر یتیم شدیم. دیگر هیچ چیز مثل قبل نخواهد شد. بعد ترش، به من گفت که دیگر تمام آن دور هم جمع شدن ها، تمام شده. و من؟ من باور نکردم.

مادرجون که فوت کرد، گفتم خب فوت کرد دیگر! همیشه همین است! خیلی شده در این چند ساله که من همینطور گس و همینطور بی حس موضع گرفته ام. بعدا ها، از خیابان مطهری که رد شدم، یک حس غریب بود که می گرفتتم و نمی دانستم چرا. یکی از همان بعدها، از کنار همان آکواریومی رد شدم. عجیب بودم. انگار چیزی کم بود. بعد روی بیلبورد آن سر خیابان، انگار مادرجون را دیدم که نشسته روی تختش. با همان لباس آبی کمرنگ خوشگل. با همان موهای لخت سفید کوتاه. تازه انگار چهار سال بعدش فهمیدم مادربزرگم نیست یعنی چه.

راستش حق هم با پدر بود. هیچ وقت بعد از آن همه مان یک جا نبودیم. هر کسی جوری رفت. توی زمین کمی پخش تر شدیم. بعداترها، پدری و مادری هم که رفتند از تهران، عصرهای جمعه کلا از دست رفت. عصر جمعه هایم شد به ولگردی های تنهای توی خیابان ها یا پرسه های حقیقی یا مجازی. یا اگر شمال بودم، می شد زمانی برای برگشت. دیگر از بین رفت آن حس عجیب ساعت چهار.

بعد امروز جمعه، بعد از چهار سال و کمی بیشتر و حتی پنج سال، جمعه رفتم خانه ی خاله. سنت شکستم. نمی روم خانه ی فامیل اصلا همانطور که نرفته ام تنها این پنج سال را مگر به ضرورت و خاص دو یا سه بار. بعد عقربه که آمد روی چهار، همچین دلم لرزید. عقربه می آمد و هی یکجوری می شدم. می آمد و بوی لاله عباسی می آمد انگار. می آمد و آن جمعه ها همش برایم زنده می شد که چقدر خوب بود و قدیمی بود و صمیمی. دلم لرزید همینطور و گذاشتم بلرزد تا نزدیک شش. همیشه اینوقت که می شد پدری و مامان حاضر می شدند که برویم. تا آن وقت که رفتنم گرفت و رفتم....

امروز دل کودکی ام قنج رفت!

پی نوشت: بعد امسال تابستان، خواهری برگشت و بهم گفت که چقدر دلش مادربزرگ می خواهد.

پی نوشت دو: این بار که رفتم خانه راستش شروع شد. برخلاف همیشه که هیچ کس نباید چیزی به اتاقم بیاورد و یا ببرد، مادری قاب عکس مادرجون را گذاشته بود توی اتاقم. پشت پرده که نامحرم نبیند که برایش مهم بود. اتفاقی دیدمش. وسط گل های حیاط عمه ام وایستاده بود در همان روزهای آخر، و عمه ازش عکس گرفته بود. انگار تازه مادر و دختر یاد گرفته بودند با هم خوش بگذرانند. عکسش خیلی خوب بود. اما دیدمش که، دلم گرفت. عجیب هم. خنده اش همان بود، لباسش همان، موهایش همان، پوست سفید یکدستش همان، حتی توی عکس دندان های تا به آخر یکدست و ردیف و سالمش هم دیده می شد از لای لبخند. دلم خیلی گرفت. عکس را گذاشتم بیرون. به مادری گفتم نمی خواهم عکس مرده درون اتاقم باشد. و دعا کردم پدری نشنیده باشد حرفم را. بعد دلم از خودم گرفت. از حرف زدنم گرفت. از رفتن آن روزها گرفت. از اینکه دیگر هیچ وقت با هم نبودیم گرفت. دلم برای همه تنگ شد.

راستش دلم یک جمعه ی واقعی می خواهد!

پی نوشت سه: یکبار باید بروم بهشت زهرا این روزها. دلم برای رفته های تمام این سالههایم تنگ شده.

...



پشتیبانی

انقدر این روزها بالا و پایین شده است، نمی فهمم دیگر این نور از خانه ی همسایه است یا چراغانی برای درون دیوارهای خودم است...

...