در بهشت اکنون!

دختر جان شیرینم

به بابا و خواهری که نگاه می کنم

کیف می کنم از تفاوت سنی بیست و پنج ساله شان

یعنی می فهمند هم را

هم پای هم می روند می دوند

یعنی خاطرات یکجور تر و همسن تر دارند

به تقویم که نگاه می کنم

حسرت می خورم کمی!

شانس اختلاف سنی بیست و پنج سال را با دخترم از دست دادم دیگر!

باید روی همان سی و دو سال بیشتر فکر کنم!!!!

   + هاش ; ۳:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢۸
comment نظرات ()

آخر به جایی می رسیم

در تمام این سال ها، در تمام این سال ها، خواندم و نوشتم و بحث کردم که زنانگی ام را به تصویر بکشم. که به تصویر بکشم که جدای از تمام پیش داوری ها و باورها، زن بودن من، تن بودن من، زیباست. چهره اش قشنگ است. قابل عشق ورزیدن است. می تواند در تمامی معانی تجلی بیابد. می تواند در نور یک شمع، بدنی برهنه زیبا ترین تصویر باشد.

در تمامی این سالها، خواندم و تلاش کردم که در شکلی به تمامی متفاوت از آنچه برایم تعریف کرده بودند، خودم، خودم خودم را لایه لایه جدا کنم و به تصویر بکشم و تجربه کنم.

در تمامی این سال ها، مطابق خواسته هایم زیستم. مطابق خواسته هایم خواندم. مطابق خواسته هایم، تجربه کردم. در تمامی این سال ها....

حاصل تمامی این سال ها، عشقی شد به احمقانه ترین گزینه ی ممکن. کسی که به خاطر خوانده هایم، تجربه کرده هایم و خواسته هایم، از من ترسید و فرار کرد. کسی که به دلیل تمامی این بودن هایم، پس زد در تمامی این مدت طولانی من را. حاصل تمام این تجربه ها، خواستن تنانه و روحی کسی شد که حتی ذره ای به آنچه معتقد بودم، دید مثبت نداشت. که به تمامی آنچه که بودم، به ترس و گاهی تحقیر می نگریست.

در تمامی این سال ها، در ثنای مادر سالاری و احترام به مادر طبیعت خواندم. زندگی ام را تحت تاثیرش قرار دادم. پذیرفتم که باید به جهانم احترام گذاشت. اعتقاد پیدا کردم که چقدر در جهان می توان احترام گذاشت و احترام دید و لذت برد. و کسی را یافتم که به تمامی ارزش های جهان پدرسالار معتقد بود. که هراسید از من. از دیدگاهم. از زندگی ام. از تمامی ام. آنقدر هراسید که به بیماری رسید کارش.

در تمامی این سال ها....

این همه سال گذشته پسر! این همه وقت گذشته! بایست سر جایت. یک بار برای همیشه بگذار تمامش کنیم. بایست سر جایت! این دو دنیا، یکی در مشرق است و یکی در مغرب. در یک اقلیم نمی گنجیم ما. این همه سال گذشته...

دلگیرم. دلگیرم که نمی فهمم چه چیز انقدر جذبم کرده اتم به این انسان بدین حد در جهان متفاوت. دلگیرم. دلگیرم که چرا از این هزار تو خارج نمی شوم. دلگیرم. دلگیرم. دلگیرم. دلگیرم.

من فکر می کنم به تو. به تمام جاذبه هایت. به تمامی دافعه هایت. به تمامی نیرویی که می دهی و می گیری. من نمی فهمم. من هنوز نمی فهمم. پ

من

 هنوز

 نمی فهمم

   + هاش ; ۱:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢۳
comment نظرات ()

چه حسی داشته وقتی اینو نوشته؟

که موی گندیده ی به چشم نامده ات هم

مازاد بر مصرف من است...

   + هاش ; ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱٧
comment نظرات ()

تصویر

یعنی منی که الان منم، نشسته ام درون سایت، گوش سپرده ام به صداهای شاد مردمان بیرون. می بینمشان که ایستاده اند دور همی و می خندند (باز هم همی) گودر می خوانم که پر از عاشقانه است و می کشد دلم که بنویسم.

طفلکانه: می نویسم ها! اما وسط متن، نوشتنم ته می کشد! مثل الان که صدای خنده قطع شد و نوشتنم... به ته رسید!

   + هاش ; ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱٧
comment نظرات ()

رندی و هوسناکی، در عهد شباب اولی

با کمبود شدید امکانات مواجه ایم...!

   + هاش ; ٩:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱۳
comment نظرات ()

 

کلمات اول را که خواندم، خواب آلود شدم، با سرما

بعد خودم را سه بار پتو - پیچ کردم و خوابم برد

هی می خواستم بیدار شوم، پیچ می خوردم

می خواستم بخوابم، پیچ می خوردم

دقیقا حس می کردم دنیای خواب و دنیای بیداری را، و مسیر بین آنها را که یک پیچ بود

هی تاب می خوردم، می رفتم

هی تاب می خوردم، می آمدم

هوشیار بودم و عجیب بود

   + هاش ; ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱۳
comment نظرات ()

نظم دارد بر می گردد

داشتم می نوشتم

شناور بودم، نمی دانم کجا و داشتم هر آنچه که فکر می کردم را می نوشتم

الان یادم نیست چه چیزی را

یادم نیست کجا بودم

اما چیزی بود که می خواستم ثبتش کنم....

   + هاش ; ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱۳
comment نظرات ()

کشتی

نشسته ام سر جایم

مثل بچه های خوب

به تمام راه هایی فکر می کنم که برای رسیدن به هر آنچه "آنم آرزوست" در پیش است.

می بینم راه ها را می شود که دوست نداشته باشم ها! می شود! اما به طرز غریبی، به طرز غریبی خوشحالم از این راه ها. خوشحالم که هنوز می شود سکان روزهایم را به دست بگیرم من

   + هاش ; ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱۱
comment نظرات ()

شهر در امن و امان است

چقدر خسته است این دل

و چه تنها

وقتی هیچ کسی در آن نیست

   + هاش ; ٦:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱٠
comment نظرات ()

نازیباست

آن لحظه که نگاه می کنم

و می بینم

در آستانه ای

و در حال رفته شدن...

   + هاش ; ۳:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٧
comment نظرات ()

قحطی

بیچاره دلم

نشسته

خودش را گرفته

توی کاپشن گرمم خودش را جمع کرده

هی دارم اشک می ریزد

هی دارد اشک می ریزد

هی دارد فکر می کند چرا هیچ کس را آنقدر ندارد که بیاید از پیش من ببردش چند ساعتی هم که شده

که گریه کند

که نرم کندش

که آنقدر قابل بداندش دلم که باهاش صحبت کند

که آنقدر قدیمی باشد که هنوز در دسترسم باشد

که آنقدر جدید باشد که رسیده شده باشد برایم

بیچاره دلم

بیچاره دلم

   + هاش ; ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۳
comment نظرات ()

دوستان های دوستانه ام

آدم های صمیمی

آدم های قدیمی صمیمی

آدم های مهربان قدیمی صمیمی

آدم های دوست داشتنی مهربان قدیمی صمیمی

همین است که هنوز سر پا ایستاده ام

   + هاش ; ٢:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢
comment نظرات ()