در بهشت اکنون!

ما با تو دوره می کنیم همیشه هنوز را

ما قربانی شدیم پسر جان

قربانی شدیم در این میانه

هم من و هم تو

بازی خیلی پیش از بود ما، نوشته شده بود. ما فقط بازیگر بودیم، یا نه! سیاهی لشکر این قصه ی سبز. سبز لجنی. مثل من. مثل تو. مثل این هفت سال طولانی. مثل تمام احساسی که نیست. مثل تمام این فاصله ها. اتفاقات. تمام نبودن هایمان. نوجوانی برگشت ناپذیر من، نوجوانی برگشت ناپذیر تو!

حقیقت، با نبودن هایمان خیلی وقت است که پیوند خورده!

پ.ن: از بازی کردن در نمایشنامه هایی که نویسنده یا ویراستارشون نیستم، متنفرم، خسته ام، فراری ام...

متن ۶۵ ام علی. متن سال تولدش. متن تاریخش!

   + هاش ; ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۳٠
comment نظرات ()

با یک دل یک عالمه غصه دار

محمد

تو که بروی

چه کسی دوست جان جان جان جان جانم شود؟!

هان؟

   + هاش ; ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۳٠
comment نظرات ()

آقای خاص

ماشین که پیچید - آن کذایی ترین پیچ خیابان های تهران را که هرگز نپیموده بودم و نشد که دیگر هم بگذرم از آن

ماشین که پیچید

تو را که دیدم

تو که دیدی ام

لبخندی که زدی

.....

و یک سالی که گذشت!

   + هاش ; ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٩
comment نظرات ()

هنوز

تمامشان که نداشتن و نرسیدن بودند و از دور نگاه می کردمشان و از دور نگاه می کردمشان و از دور نگاه می کردمشان و عجیب می فهمیدم دلیل هر حرکتشان را،

تمام غول های زندگی ام، تمام آنها که ستوده امشان یا خواسته امشان روزی،

تمامی شان

برگشته اند.

زانو زده

تسلیم شده

پشیمان

خواهان

* برای همان طور که بودم و هستم. نه آنطور که خواسته بودندم و نشدم.

پ.ن.تر: به تو فکر می کنم. به روزی که می آیی. برای من. منی که این همه می فهممت. و بی هیچ حسی، تنها تو را در قفسه ی "برگشتنی ها" قرار می دهم.

پ.ن: بعد در جواب ساده ترین پیامک ارسالی ام بعد از ماه ها و ماه ها، تا چهار صبح بیدار می ماند و برایم پیغام می فرستد. می گرید و می لرزد و با تمام خضوع هیچ وقت نداشته اش، پوزش می طلبد. شرمنده می شود برای تمام لحظاتی که باید می بود و نبود. و عذر می طلبد.

و حتی در آغوشم می کشد به تمامی از راه دور نگفته. یک آغوش تابستانی گرم گرم ناب!

   + هاش ; ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢۸
comment نظرات ()

now a day you're gone

امروز که داشتم دنبال تاریخ تولد مینو می گشتم، به یک متن خوردم، ٢١شهریور. آدم ها را باید با دل رها کرد. که اقتباس کاملی بود از تلخ مثل عسل امیرحسین.

دیدم حواسم نبوده، اما این ماه ها مادری کرده ام برای کودک درونم. دوستش داشته ام. بهش اطمینان داده ام هستمش. که می فهمم محبت ناکامش را. که ترسش را می فهمم. که می فهمم گیجاویجش را و می گذارم که ابرازش کند.

مادری کرده ام برایش. که دوستش داشته ام....

بعد نگاه کردم دیدم کودکم آرام گرفته. یا نه! آرام تر گرفته. می گذارد گاهی دستش را بگیرم و آدم جدیدی را نشانش دهم. حتی اگر اینبار هیچ شباهتی به الگوی رفتاری تو ندارد. حتی اگر...

دیدم کودکم دلگیر شده ازم بخاطر بالغ ترسویش. از بالغ کناره گیرش. و گذاشتم سرزنشم کند مرا با اشک های بی صدایش که چرا حبسش کردم و ابرازش نکردم . حتی از بودنش شادان نبودم...

دیدم...

کودکم طفلک بوده، طفلک کودکم!

   + هاش ; ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٦
comment نظرات ()

jense-akhar

مینوی من ٢١ تیرماه امسال، شش ساله شد.

مینوی من، شش سال زندگی من را ثبت شده نگاه داشته برایم.

مینوی من، امن ترین و بهترین بهشت زمینی بوده برایم...

پ.ن: مینو همین وبلاگه دیگه!!!!

پ.ن. تر: ساعت دو و بیست و دو دقیقه ی بعد از ظهر!

   + هاش ; ٢:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٦
comment نظرات ()

خواندن

قشنگ ترین لذت زندگی ام است

* آهنگ خواندن! نه کتاب!

پ.ن:

بعد گوشیم می ره روی اسکرین سیور، عکس تو می یاد و عکس من. با خنده ی من، کاملا تا بناگوش! و لبخند تو، که خط لبخندت را برجسته کرده حسابی!

و گل هایی که قاب گرفته اندت تو را....

پ.ن. تر: آخی! دلم حتی برای دوست حذف شده از عکست هم تنگه!

   + هاش ; ۱:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٥
comment نظرات ()

بگم ببخشید بر می گرده این فیلم از اول؟!

اونجایی که حافظ می گه:

حال دل با تو گفتم هوس است

خبر دل شنفتنم هوس است

اونجا نه! دو خط پایین ترش که می گه:

شب قدری چنین عزیز و شریف

با تو تا صبح خفتنم هوس است

یا اونجایی که اخوان ثالث می گه:

سحر زلفش به دست آمد مرا شب گم شد از دستم

شب قدری نصیبم شد ولی قدرش ندانستم

اونجاست که یکی درونم می گه:

آخ....! آره!

   + هاش ; ٢:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٥
comment نظرات ()

بدون استعاره

احسان اولی سه سال و یکی دو ماه پیش مرد

گندترین حس دنیا بود اون روز

گند ترین حس دنیا

تمام عکس هایی که ازش داشتم رو چند ماه پیش زدم روی سی دی

تمام سی دی های عکسم گم شده توی اسباب کشی هفته ی پیش

نمی دونم،‌ شاید حق همین باشه

اما دلم براش تنگ می شه، دلم براش تنگ شده!

پ.ن:

انگار یک بار دیگه از دستش دادم.

باز هم پ.ن:

یعنی این متن یعنی گور بابای تمام اون سه سال عکس دانشگاهم که یه جا گم شده!

   + هاش ; ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢۳
comment نظرات ()

ای به جا مانده از دی

روزهای رفتنش، چند روز قبل تر، هی می گفت محیا که ببرم براش اون رژلب نارنجی اش رو که دستم جا مونده بود.

و من شب خداحافظی شون بهش پس دادم.

فکر کنم حتی من جدی بداخلاق هم بفهمم الان حسرتش رو!

   + هاش ; ٩:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢۳
comment نظرات ()

به رنگ نارنجی!

چی فکر کردی؟

هنوز هم پی. ام دادن به تو، یک کار عجیب محسوب می شود که حتی شاید بشود در دفتر خاطرات ثبتش کرد!

پ.ن:

بعد به خودت می آیی، از لبه ی لیوان آب رو برویت، به یاد می آوری همین امروز یک رژلب جدید خریدی. از همان هایی که جان می دهد ۴ ۵ بار بکشی روی لب هایت که جان بگیرند حسابی، و بعد یک بوسه بزنی. یک بوسه ی حسابی. یکی از آنهایی که طرح بخشی از تو را طرح می کند روی نرمولانه ترین پوست دنیایت.

به خودت بیایی، ببینی سه رنگ سایه زدی پشت پلکت کنار هم و یک رنگ دیگر زیر ابرویت، به خودت بیایی ببینی مداد کشیدی به چشمانت،‌ و خط آبی زیر چشم را از همیشه پر رنگ تر کشیدی که برای خیابان های تهران - این اطراف - مناسب نباشد اصلا، و تو وقتی برگشتی، همه ی این کارها را کردی.

به خودت بیایی، ببینی موهایت را صاف کردی و شانه، جمع کردی بالای سرت، بخشیش دورت ریخته باشد و خوب ریخته باشد!

به خودت بیایی و بفهمی که همین باشد شاید دلیل همین ۴ ۵ جمله ی کم، همین حسرت اینکه اینبار هم هدر می رود این رژلب. هدر می رود بیهوده...

پ.ن. تر:

مثل ٣ تا رژلب اخیرم! ناراحت

پ.ن. تر تر تر:

من عاشق پی نوشتم یعنی. عاشق اشم! حتی اگه به خودم بیام ببینم برای ٢ خط متن یه صفحه پی نوشت دادم!!!!!

   + هاش ; ٩:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢۳
comment نظرات ()

نیلگون

انقدر دلم نوشتن می خواهد!

انقدر دور می کنم خودم را از نوشتن!

این روزها روزهای آخر است، روزهای آخر اینگونه بودن. روزهای آخر روزمرگی های این روزهایم.

چشم هایم را می بندم.

باز می کنم چشم هایم را.

تفاوتی ندارد انگار. نمی شود فردا را دید. نمی دانم چه می شود فردا! این هم می شود برای خودش ترسی باشد! نمی شود؟

چشم هایم را باز می کنم.

می بندمشان.

نمی فهمم حتی احساسم را. که ترس است یا هر چیزی از پهنه ی احساسات؟

* دلم برای بابا تنگ می شود.

این را اشک هایی به طول جاده چالوس اطمینان می دهندش.

   + هاش ; ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢۳
comment نظرات ()

 

"انگار منم و چمدان و سفر و یک پادر هوایی تمام نشدنی کولی وار هیجان انگیز با عشقهایی که می آیند و می روند و دوستیهایی که اول برق چشمهایشان را حس می کنی بعد می شوند یک عکس توی فیس بوک و یک دلتنگی که مخصوص ما کولی هاست"

بعد من انگار که دل درد گرفته باشم، انگار که نساخته باشد اصلا حتی یک ذره با زندگی ام، انگار که نخواسته باز عادت ماهانه ام شروع شده باشد،

کرخت می شوم

می شوم

می شوم.

* از وبلاگ نیلوفر و بودنش

   + هاش ; ٩:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱٦
comment نظرات ()

انگار زندگی یک دیکته ی سراسر اشتباه است گاهی

بعضی وقت ها دلت می خواد زل بزنی تو چشم دوستات و بگی:

برید به جهنم عوضی ها!

* بعد هی به خودت می گی که نه! من توقعم زیاده... من توقعم خیلی زیاده...

   + هاش ; ٦:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱٥
comment نظرات ()

دل لرزه

بیشتر یک آرزو بود، که برقصیم با هم آهنگ را. آرزویی که تکرار می شد هر وقت می شنیدمش. که رقصیم با هم تک تک گام های زیبا و پر شور موسیقی اش را.

....

به حمید گفتم اون آهنگه رو می خوام که توش می گه برقص برقص دیوونه ام کن امشب

....

همه مست و گرم بودن. مهمونی خوب بود. همه آهنگ ها رو دوست داشتن. همه چیز خوب بود. و نرقصیده بودم هنوز با تو. این اش کم بود. کم بود برای تشنه ای مثل من.

....

فلش بنفشم رو وصل کردم. رفتم توی فایل ها و آهنگ رو گذاشتم.

....

رفتم تو آشپزخونه. آهنگ پخش می شد. می ترسیدم که نرقصیم. می دونستم نمی رقصیم. رفتم توی آَشپزخونه. تو ذهنم می رقصیدم.

اومدی پیشم. شاید هم بودی از اول همون جا. گفتی مهمونی ات خوب گرم شد ها!‌ گفتم آره! ‌گفتی می رقصی این آهنگ رو؟

....

توی عکس، داریم می رقصیم من و تو.

   + هاش ; ۳:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱٥
comment نظرات ()

آدم ها دوست داشتنی اند!

دخترک نشسته توی کافه هنر. نشسته و زیبا نشسته. و این بد دردی است. تو نباید بدانی که زیبا شدی و زیبا هستی. بدانی، دیگر خودت نیستی. در بند زیباتر کردن هر حرکتی آنوقت. زیباتر کردن هر اشاره. زیبا که باشی، می دانی رقص انگشتانت زیباست. لختی بکر گردنت زیباست. نگاهت وقتی می چرخد به چپ و راست زیباست. بدانی زیبایی، سرگردان کسی هستی که بستاید برایت زیبایی ات را. که زمزمه کند برایت که: وای! چقدر دوست دارم تک تک زیبایی ساختن هایت را! که تابلوی زنده ای هستی سرشار از اعجاز انگار. که حتی دوست دارد آدم خط نگاهت را به نوازش بکشد. زیبا که باشی، یا نه! بدانی که زیبایی....

دخترک نشسته توی کافه هنر. زیبا نشسته. زیبا سیگار می کشد. (دستم می رود سمت سیگار. برش می دارم. که از پشت دود همسان ببینم زیبایی اش را. که پشیمان می شوم.) زیبا لبخند می زند. ساق دستش زیباست. زیبا!

هیچ کس حواسش به دخترک نیست. به تنهایی از بزم زیبای روبرو، لذت می برم...

* چقدر آدم ها را دوست دارم. برای همین تکه تکه ی لحظه هایی که به تصویر می کشند خود را دائما برای بقیه. چقدر آدم ها را دوست دارم!

   + هاش ; ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱٢
comment نظرات ()

عشق بازی دلم می خواهد.

از همان عشق بازی هایی که عشق می کنی تا تمام شود ها!

از همان ها که پوستت عرق می کند و از عرق لیز می شود. خیس عرق می شوی از حرارت. بعد می رسی فقط که چشمانت را ببندی و گیج خواب شوی....

دلم خواب می خواهد، دقیقا از همین خواب ها....

که هی بیدار شوی بعدش و هی بخوابی. بخوابی و بیدار شوی.

زاهد شده ام این روزها!

پ.ن: دوست جان جانم هست برای زاهد نبودن ها! خیلی هم هست! اما دوست جان جانم را نمی خواهم. جان جان جان خودم را می خواهم!

زندگی من ندارد اما جان جان جان که این روزها!!!!

   + هاش ; ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱۱
comment نظرات ()

PURITY

زدم تو خط اعصاب و روان مجددا رسما!

مرا دریابید!

   + هاش ; ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٩
comment نظرات ()

مخصوص با پنیر اضافه

دلم برات تنگ شده علی

پ.ن: لعنتی! خیلی!

پ.ن.٢: یاد خرداد پارسال افتادم که بهت گفتم لعنتی! گفتم خیلی احمقی. انقدر که حرصم رو درآورده بودی. و گریه کردی تو. لعنتی! چقدر دلم برات تنگ شده!

پ.ن.٣: دلم برات تنگ شده، علی!

   + هاش ; ۳:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٩
comment نظرات ()

خوابگاه

زندگی کمونیستی خیلی سخته!

   + هاش ; ۱:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٦
comment نظرات ()