در بهشت اکنون!


در بهشت من
ه.

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
خرداد ٩٦
اردیبهشت ٩٦
فروردین ٩٦
اسفند ٩٥
بهمن ٩٥
دی ٩٥
آذر ٩٥
آبان ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
امرداد ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
هستمت، رویای درهای پلاستیکی
اونور
درد در چشم چپ
محیا بانو
هنوز ایستاده زیر باران
فرنودیان
آرامگاه زنان رقصنده
راز سر به مهر
زرمان
زاویه
ولوج
تلخ، مثل عسل
لیمان
از بهشت تا بهشت
برای خاطر کتاب ها
زاناکس
premenstrual syndrome
آهو نمیشوی به این جست و خیز گوسپند
Dream Land
روزهای روزمرگی
والس با قلم
نوشی و جوجه هایش
کنار کارما
خجسته
اقلیما
تقویم باطله
و اگر نمرده باشند
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
در کنار رودخانه (مهبد)
یادداشت ها
راهی
روشنان
شاتوت
نقش پرنيان (سميرا)
فرصتی برای خودم
نیلوفر و بودنش
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

بزرگ

اولین باری که به معنای دگر گونه عاشق شدم، ١١ شهریور هزار و سیصد و هشتاد و دو بود.

پسر، تی شرت سفید پوشیده بود، شلوار سیاه. کوله پشتی داشت. زنجیر نازک طلایی. داشت با موبایلش حرف می زد و از پله ها بالا می آمد.

متولد هشتم ماه نه بود. در دانشگاه زبان انگلیسی می خواند آن وقت ها هنوز. دو کتاب ترجمه کرده بود و چند کتاب دیگر هم داشت. و برای من مظهر دانستن بود آن زمان. یکبار از استنفورد گفت. که چیزی شبیه زندگی است....

هفت سال گذشته است. حالا، هم سن آن روزهای مرد بزرگ آن روزگارانم شدم. هشتم آذر ماه امسال، امتحان تافل دارم. (و فکر می کنم چقدر این روزها اعداد بی دلیل بی بدیلند.) و سال هاست رفتن استنفورد، طواف زندگانی ام است....

امروزِ، همان وسوسه ی قدیمی استنفوردی قلقلکم داد...

...



برای آن روزها و آن آدم ها

پسرک، اولین کسی بود که شناختمش چهار سال پیش. خانه بودیم و اسامی قبولی کنکور در روزنامه چاپ شده بود و داشتم می گشتم دنبال اسامی همکلاسی های آینده ام. یلدا داشت دنبال اسم ها می گشت در حرف اسم پسرک. و من با تلفن -با نمی دانم کی- داشتم حرف می زدم. که بلند داد زد اسمش را. و من بی دلیل ذوق کردم. بی دلیل بلند خندیدم از شنیدن اسمش.

پسرک، اولین کسی بود که نگرانش شدم چهار سال پیش. رفته بودیم همدان و مریض شده بود. مریض شده بود و نگرانش بودم پسرک یک دنده ی آن زمان ها را. وقتی از بیمارستان برگشت، همه از دیدنش آنچنان پریدیم وسط خیابان و به سمت ماشینش که انگار دوباره برایمان متولد شده.

پسرک، اولین کسی بود که نگرانی هایش را تقسیم کرد برایم چهارسال پیش. شب بود و اطراف خوردین نشسته بودیم. داشت اس ام اس می زد برای یکی از دختر های کلاس. و نگران بود که شاید این چند حرف تایپ شده بتواند برداشت بدی را به همراه بیاورد برایش.

پسرک، اولین کسی بود که دل شکستگی اش را دیدم چهار سال پیش. اولین خیابان سمت راست میدان بوستان. از ماشین پیاده شد. زد به فضای باز. و آرام نشد تا هق هق گریه اش سکوت اطراف را شکست.

پسرک، ....

برایم میل آمده که "تقدیم به همه ی دوستان خوبم."

یاد پسرک افتادم. یاد دفعه ای که مرد تر شده بود. که عصبانی شدیم هر دو. که توی کلاس خشممان را سر هم خالی کردیم با آخرین قوا. یاد پسرک افتادم. یاد پرخاشگری هایش که سعی می کند همیشه نقابی کند برای خود آرام و دوست داشتنی اش. یاد پسرک افتادم. یاد عاشقی هایش. آرزوهایش. جاه طلبی هایش. یاد پسرک افتادم....

خاطره نوشت: آّبان هشتاد و پنج. رفته بودیم چیتگر. من حالم خوب نبود اصلا. هیچ هم خوب نبود. رفتیم چیتگر و قلیان سفارش دادیم. از چهارتاییمان، فقط ما دو تا می کشیدیم. قلیانش خوب کام می داد ها! وسط ابری بودن احوالات، برگشت و بهم گفت: "می دونستی اسم خواهر من هم هدیه است؟" و هنوز هم که بهش فکر می کنم می چسبد این حرفش ها!

پی نوشت: پیرو همان میل، جوابی که بهش دادم و جوابی که بهم داد شاید، شاید یاد دخترک یک دنده ی آن روزها افتاد. که امروز زنگ زد به من که بیا تولدم.

...



گرما

"امشب یکی از دوستام داشت از نوستالژی یکی از دوستاش حرف می زد. یهو گفت: خوشبخت شد... رفت انگلیس...
حالا توهم بگو خوشبخت شدن... رفتن استکهلم...
منم سال دیگه میگم خوشبخت شد... رفت استنفورد!
کاش یه روزی. یکی هم درباره من بگه:|||
"

انگاری که از یک ارتفاع پرت بشی ها! ارتفاعش هم زیاد باشد خیلی، بعد هیچی حس نکنی. دردت نیاید اصلا. انگار یک بالش گنده ی گنده ی گنده دورت باشد که هیچی نذارد حس کنی ها. دوستانم اینطوری شده اند برایم!

از جمعه دلم می خواد بهت اس ام اس بدم اما نمی دونم چی باید بگم! همش تو ذهنمی، مخصوصا امشب که بلاگتو دیدم... کاری هست که نیاز به پایه داشته باشی؟

پ.ن: من سال دیگه می رم هاروارد!

 

...



یاران

نشستم روی صندلی. به پهنای صورت اشک می ریزم. همه با نگاه های مبهوت و مهربانشان زل زده اند به من. چشم های حامد قرمز اشک است. فرهاد با کلافگی سعی می کند بخنداند جمع را - و من را-. زل زده ام توی چشم های حامد و همینطور اشک می ریزم. شفق سمت راستم نشسته. محمد روبرویش کمی آنطرف تر. همه نگاهم می کنند و من به پهنای صورت اشک می ریزم.

بعد من نشسته ام روی صندلی. کادوی تولد زودرسم را گرفته ام توی دستم. هی همینطور اشک می ریزم. آرایش دارد چشمانم و می دانم که خنده دار می شود به زودی چهره ام. اشک می ریزم و ظرف پر از آب دستم است. شفق روبرویم گریه می کند. محمد روی صندلی جلویی ماشین نشسته. کنار مدرس ایم. نگاهم می کنند. شفق این تصاویر آخر را عکس می کند.

بعد تلفنم زنگ زده که ما آمده ایم دم در. دختر آخر مهمانی هستم. دم در، هخامنش دست دراز می کند که دست بدهد و خداحافظی کند. دوست کوچک مهربانم را می بینم که آن همه در روزهای تلخ و زهر و تنهایی ام کنارم ایستاد. دست دراز می کنم و در آغوش می کشمش. گریه امانم نمی دهد. در آغوش می کشدم و بغض صدایش را می شنوم. من می شکنم و بیرون می زنم از در. اشک هایم را پاک می کنم.

بعد شادی نشسته پشت فرمان. رسانده تمان فرودگاه. تا اینجا خوب است. می گیم و می خندیم و سه تایی خوشیم مثلا. به فرودگاه که می رسد، هواپیما ها را که می بینم... از صندلی عقب، محمدحسن صدا می کند که برگرد ببینم! رویم را می چرخانم سمت جلو. سمت هواپیماها. سمت....

بعد شب شده. کنار سمیه پارک می کند محمد. با دوستانه ترین دوستم خداحافظی می کنم. شجاعتمان را جمع می کنیم که پاک کنیم اشک هایمان را. و شجاعت همیشه کفاف نمی دهد این لحظات را. کفاف نمی دهد که. کفاف نمی دهد.

بعد فرودگاهیم. طبقه ی اول. از روی صندلی ها بلند شدیم. این دیگر آخرین خداحافظی است و می دانیم. از صدای هق هق بر می گردند همه ی بچه ها دوباره . می نشینم دوباره روی صندلی و بدون اشک اینبار فقط هق هق می کنم. سه جفت کفش مستاصل جلوی رویم می ایستند. نمی دانند چه کنند که. صورتم را بالا می آورم. شفق دورتر تر وایستاده کنار بهاره. می روم و شفق پناهگاهم می شود.

کنار هخامنش ایستاده ام. روبرویمان بیلبورد فرودگاه است. می چرخد و می چرخد و اعلام می کند که پروازشان فقط سه مرحله به آخرین نقطه - رسیدن دارد. آه می کشد که وای! جدی جدی داریم می ریم...

دست تکان می دهد برایم محمد که یعنی خداحافظ! تلافی اش را سر شفق در می آورم و در آغوش محکم می فشارمش. دارند می روند. دارند می روند. دارند می روند. صورت شفق را می گیرم و محکم می بوسم لپ های همیشه نرمش را. محمد و علیرضا مثل همیشه - به تلافی ما- روبوسی می کنند آنطرف. و این آخرین بوسه هاست....

از فرودگاه می آییم بیرون. هواپیما ها ردیفند باز. یکی اش همانیست که باید بپرد الان.

" دوستتون دارم. ماچ منتظر باشید تا من و هوو هم بیایم. ماچسفر به سلامت." و می رسد این آخرین اس ام اس. شاید روی پله های هواپیما رسیده باشد.

سرگردانیم توی اتوبان های تهران. یک هواپیما اوج می گیرد و می بینمش. می بینمش و می رود. می رود و ....

خداحافظ!

...



ًQTR489

و ...

پرید!

پ.ن: ساعت بیست و دو و بیست و پنج دقیقه

به مقصد دوحه

از خروجی ١۴

...



به مقصد استکهلم

+: ای بابا! علیرضا! فردا بچه ها می رن. جدی جدی تموم شد...

- : هدیه جدا تموم شد.

...



بی من

زهر مار بود امشب...

پ.ن: و من فکر می کنم هیچ وقت - و دقیقا هیچ وقت- هیچ کس - و دقیقا هیچ کس- نمی فهمد که چه دنیا مفهومی نهفته دارد برای آدمی پیش رویش.

پ.ن. تر: هیچ کدام از آدم های امشب نفهمیدند که روی خار می رقصیدم.

امشب، با آخرین پیوند با گذشته های دانشجویی ام خداحافظی کردم... تمام گذشته ام بود. و پسری که آخرین پیوند بود.

و

رفت...

زهر مار بودم امشب. رقصنده بر خار...

و هیچ کس نفهمید چقدر دوست داشتم تک تکشان را!

...



TWILIGHT

روحم را پر می کشاند از خوشی!

پ.ن:

فیلم که تمام می شود، به یاد می آورد برایم که این روزهایم تمام می شود به زودی. خورشید می شود دوباره مهمان آسمانم.

به یاد می آورم رفتنی در کار نیست. تمام، ماندن است و قرار. به یاد می آورم فاصله ای نیست. چند لحظه ای ندیدن است.

کیفی می دهد فیلم دیدن!

پ.ن.تر: وبلاگ حامد را دوست دارم. تنها کسی است که بیش از متن نوشتن، پی نوشت می نویسد!!!!

پ.ن. جدید: تازه نشانم می دهد خون آشام ها چه قشنگ عاشقی بلدند! نشانم می دهند ناراحت نباشم وقتی از انسان ها نومید شدم. نشانم می دهند طبیعی است!!!

...



اینجا چراغی روشن است

بعد من اینجا نشسته ام

آهنگ قشنگ قشنگی که نمی دانم از کیست - و مهمانی خالی موسیقی است تنها-

پخش می شود برایم.

بعد من اینجا نشسته ام....

چشم می دوزم به چراغی که نشاندهنده ی توست.

که یعنی تو هستی

که یعنی نشسته ای پشت کامپیوترت شاید

که پایت را انداخته ای روی هم شاید -و گذاشتی شان روی میزت-

که فیلم می بینی شاید

یا نه

نشسته ای روی تختت

لپ تاپت را بغل زده ای تو

فیلم می بینی تو

وب گردی می کنی حتی

یا بعضی وقت ها چت!

جایی نشسته ای!

آنجا، چراغ اسم من روشن است...

...



بودن - شیفته (حاد!)

تنم تیر می کشد از خوشی...!

پ.ن: بر می گردم به دوست داشتن خودم که، دوست می دارم تک به تک خطوط من کننده ام را. تمام منییت ام را.

بعد انگار آشتی کرده باشم با خودم، با تنم، با خویشتنم، این خطوط انگشتام که می نویسد این خطوط را، لذتی ام می کند همش هی خیلی از شکلشان!

...



برای نگاهی که فراموشش کردم!

آقای خاصی بود آقای خاص.

مثلا می خواست چایی دم کند و یادش می رفت زیر چایی ساز را خاموش کند تا که همسایه ی شان بیاید و خاموشش کند.

مثلا آنقدر نسکافه را تلخ می خورد که وقتی برای من دو قاشق شکر می ریخت، تعجب می کرد که من هنوز می گویم عادی است طعمش.

مثلا رنگ قرمز را آنقدر دوست داشت که یک کلاغ رنگ طلایی را!

مثلا با یک تی شرت بنفش چندین سال پیشش هم می توانست جذاب باشد اگر می خواست.

آقای خاصی بود آقای خاص.

کلمات خاصی هم داشت.

مثلا به نسکافه می گفت کافی همیشه.

مثلا حرف زدنش لحنی خاص داشت و باز با این حال به حرف زدن و جمله بندی های من می خندید.

مثلا ....

حالا از ما که گذشت...

حالا که ما گذشتیم ازش کامل.

اما آن شب، وسط عروسی، وقتی یاد آقای خاص افتادم و هر چه فکر کردم چشم هایش به یادم نیامد.... دلم از خودم گرفت!  دلتنگش شدم کمی.

پ.ن: خانه که آمدم، عکسش را که آوردم، هی نگاهش که کردم، باز هم یادم نیامد!

بعدا نوشت: غریبه شده بود با من.

بعد تر نوشت: دلتگ دقایقمانم شدید.

تصحیحیه ی چند روز بعد محیا:

به انگلیسی خواندن من هم اهمیت زیادی می داد تازه! الان مثل بلبل حرف می زنم من بخاطر زحمات ایشان!

...



سرویس

شب ها را خوابگاه نیستم. خانه ی خواهری ام. که دور است خیلی خیلی خیلی از محل کار (آموزی!). و هر روز یک آدمی خیلی خیرخواه می شود می خواهد برسانتم. می رساند هم بعضی وقت ها این آدم های گاه به گاه!

بی کارند ها مردم!

پ.ن.1: آقاهه ی امروز از آقای خاص هم حتی 4 سال بزرگتر بود حداقل!‌ (یعنی خودش گفت! شاید دروغ گفته باشد!) آقاهه ی خیر امروز حالتش شبیه آقای هیچ کس بود. چقدر خوب بود که هدیه هیچ روزیش شبیه روز و ثانیه و وقت قبلش نیست!

پ.ن.2: وبلاگم که درست شده، انقدر ذوق مرگیده ام که می خواهم نه یکبار که هشتصدانه بار متن بنویسم برایش!

پ.ن.3: کار خوبی نیست ها! اما کیف می دهد گاهی از ستاری تا لویزان را بیست دقیقه ای برساندنتت!!!!

...



هر چی آرزوی خوبه مال تو

اصلا من حرفم را پس می گیرم. پس می گیرم از امروز که دیدمت. پس می گیرم از امروز که دیدمت وقتی آنچنان مظلوم و شکستنی روی مبل نشسته بودی، نگاهت به انگشت های پایت بود. داشتی آرام آرام برایم - بعد از سال ها- از دوران اخیرت می گفتی. پس می گیرم وقتی چهره ی آرایش نکرده ی کشیده ی استخوانی ات - بدون هیچ لبخندی - با هر حرکت اوج درد تنهایی ات را به نقش می کشید برایم. پس می گیرم وقتی تمام وجودم حس می کرد نیازت برای به آغوش کشیدنت را و من فقط دستت را گرفتم.

اصلا من حرفم را پس می گیرم. من آدم ای کاش ها هستم. آدم کاش می شد ها. آدم کاش می کردم ها. آدم کاش نمی کردم ها. آدم گند زدن ها و خرابکاری ها و تقصیر را گردن دیگری انداختن. دیدم باید حرفم را پس بگیرم عزیزم. دیدم روزی که نوشتم دلم بودنت را می خواهد و خواهرانگی ات را، دیدم همان روزها بوده که داشته ام از دست می دادمت برای همیشه. دیدم تو تنها بودی و من نبودم. تو مریض بودی و من نبودم. تو بستری بودی و من امروز فهمیدم....

ای کاش ها. بانوی ای کاش ها می شوم اینبار. ای کاش اینطور نبودم من. ای کاش اینطور نمانم. اینطور نمی مانم من. اینطور نمی مانم من. ای کاش فهمیده باشم نیازت را. شکنندگی ات را. ای کاش اینبار فهمیده باشم ات.

عزیز دل.

پ.ن: فکر کن! خواهری ام داشته ترک می کردتم. داشته می رفته. داشته می مرده....

پ.ن.تر: حالش خوب خوب است الان. خوب می ماند هم فرشته ی شکننده ی من.

آخرین پی نوشت! : ممنونم آبجی فاطمه. ممنونم بابت همه چیز!

...



بابایی

پدری که زنگ می زند، یادم می رود تمام حرف هایم را.

یادم می رود می خواستم اینبار که دیدمش مظلوم کنم خودم را که من دارم می پوسم توی این چهار دیواری پوسیده! فکری به حالم کنید.

یادم می رود می خواستم بگویم که چقدر سخت است این روزها را تنهایی سپری کردن. که چقدر اصلا سخت است تنهایی ام!

یادم می رود می خواستم بگویم جمعه ها دیگر کسی نیست هم صدایم شاهنامه بخواند خیلی سال است.

یادم می رود می خواستم بگویم که من هفت سال است ذره ذره تنها شده ام! تهی می شوم ها اگر بیش از این تنهایم بگذارید!

یادم می رود تمام غرغرهایم. تمام خستگی هایم. یادم می رود تمام لحظه های بی قراری ام را.

پدری که زنگ می زند بهم، فقط همان سلام دختر گلم را که بهم می گوید....

گل می شوم جدا!

پی نوشت:

حافظه ی خاطره ای من همیشه خیلی قوی نبوده که هیچ، ضعیف هم بوده.

اما بچه که بودم - شاید حتی ٢ یا ٣ ساله- فکر می کردم دستگاهی هست که آدم ها از یک طرف وارد می شوند و از طرف دیگر عروسک خارج می شود!‌(عروسک می شوند) و اولین آرزوی بزرگ من این بود که همین طور که بابا بغلم کرده، بریم جفتی توی این دستگاهه و عروسک شیم بیایم بیرون!

* اون عروسکه بود که یه مامان طوری بود یه نینی طوری رو بغل می کرد، دکمه اش رو که می زدی تکونش می داد و براش آواز می خوند،‌ از اون عروسک ها مجسم کنید. البته من اون ها رو اولین بار ٨ سالگیم دیدم.

پ.ن.تر تر تر:

بعد از اون چیزی که یادم می یاد برای ۶ سالگیمه. این یعنی فکره خیلی خاص بوده که یادمه هنوز هی!

...



زمان را به سخره می گیریم

غصه را نباید گذاشت تیتر درشت زندگی. با غصه باید مدارا کرد. با غضه باید زندگی کرد. باید زندگی کرد. زندگی. حتی اگر تا همیشه بماند. مردم به کسی که تلاش می کند روی پا بایستد احترام می گذارند.

آنقدر لحظه می سازیم که با رفتنتان، مرور یکباره شان هم حتی زمان را کفاف ندهد!

*رعنا نوشت

...



دعای یک کارآموز طفلک

خدایا!

اجازه بده پنج دقیقه بیشتر بخوابم!

...



آنچنان موجود شاهکاری که هستم من!

شاهکار اول:

رفتیم کوه. موبایلم رو گذاشتم توی جیب عقب کوله ی نفر جلوییم که نه زیپ داره و نه بند. برنامه شب نوردی است. موبایل گم می شود!

شاهکار دوم:

عروسی پسر عمو جان است. بسیار خرسندیم که یک نفر در عنفوان کودکی خودش را با کله در چاه می اندازه و ما هم قرار است جمع شویم برایش دست بزنیم! (سعید بیست و چهار ساله است!) موبایلم گم است همچنان! به مادر جان زنگ می زنم که کی می رسند تهران برویم عروسی! می گوید پاتختی هم حتی دیروز بود و تمام شد! من موبایل نداشتم هیچ کس نتوانسته بهم زنگ بزند! مادرجان - پدر جان هم در جاده گیر کرده اند نرسیدند بدتر از من! من دو روز بعد از عروسی می فهمم...!

شاهکار سوم:

دلمان هوس دیدار برادر را که کرده! اما دیدن دو تا مرتضی و رفتن پیش بچه ها در سوئد خیلی بسی فرحناک تر می باشد! در کل آماده می شویم برای ویزا گرفتن. وقت می گیرم از یک ماه و نیم قبل و مدارک را دانه به دانه آماده می کنم. از پاسپورت جدید گرفته تا عکس ۶*۴ جینگولی! صبح بدو بدو خودم را به سفارت می رسانم. اسمم در لیست نیست. می روم در صف اعتراض و پرسش. می روم توی سفارت. می روم می نشینم روی صندلی!!!!

و بلاخره وقتم را چک می کنم می بینم برای دو روز پیش بوده! و من در تمام این مدت فکر می کردم وقتم امروز صبح است و لاغیر! و من باز دو روز دیر می فهمم....!

شاهکار آخر:

من همچنان عاشق خودم می باشم کاملا!!!!!!

پی نوشت:

تمام بدی هایم گذشت. آسمانم آبی است با نسیم ملایم. آنقدر خوبم که انگار تمام طوفان این چند وقته خواب بوده. آسمانم آبی است!

همه چی آرومه!

...



دختره ی لوس!

بعد لبخند می زنی

یک لبخند مهربان وانیلی

...

بعد یک قطره ی درشت اشک از کنار چشم چپم سر می خورد تا کناره ی لبخند

...



قدیمی تر

رعنا نوشته:

کلن من آدم ای کاش نیستم.

فکر می کنم من هم نیستم. هر گندی و بلایی و اتفاقی و چیزی که شده و بوده و کردم، آخرش وایستادم و گفتم کردم این کار را! عقوبتش هم دربست قبول بدون هیچ حرف و گله ای و شکایتی حتی گاها. راهم را با افتخار پذیرفته ام حتی.

داشتم فکر می کردم من هم آدم ای کاش نیستم. اما همیشه، هر وقت تنهایی ام سوراخم می کند، هر وقت دوتایی هایی های بقیه را می بینم که دریغ شد از من -به گناهی که برای من نبود- هر وقت روز تعطیل می شود و دلم می گیرد از تکرار چهاردیواری های همیشگی اینجا...

آنوقت دلم یک ایکاش بزرگ می خواهد برای بودن تو. برای خواهرانگی شدید دریغ شده ات!

...



وقتی هیچ کس آنجاست

زنگ که می زنی،

صدای شادش که با صدای ساز و آواز سرزنده ی عروسی مخلوط شده

وقتی می بینی از راه دور که می خندد!!!!

شاد می کند کل شبت را دوست جان جان جان جان جانت آنوقت!

بعدن نوشت: دوست خوب است! هر که باشد و خوب باشد.

دوست جان بهتر است کمی تر. اما کمی.

دوست خان جان (یا جان خان!) منقرض شده اما دیگر!

دوست جان جان جان عزیز ترین است و همیشه تک تک تک است هر وقتی از سال.

دوست جان جان جان جان می شود همان چند نفری که حرف می زنیم با هم همش!

دوست جان جان جان جان جان هم که فردا می رود چهارتا دندان عقلش را یکجا بکشد انقدر جانش اضافه کرده!

پ.ن: هیچ کس کدام است راستی؟؟

...



گفتا که رهرو است او، از راه دیگر آید

کلید آدم ها در شنیدنشان است

اگر بخواهند کلید به دستت بدهند

از خودشان می گویند

کودکی ها

ترس ها

از زندگی ای که سپری کرده اند.

کلید آدم ها در شنیدنشان است. در درست شنیدن آنها.

پ.ن: بعد کیف کامل یعنی کسی که می خواهی بشنوی اش آنقدر حرف بزند تا به خودش برسد. آنقدر که روحش بدرخشد از ورای تنش. آنقدر که ببینی که این همان روح است که در تمام این مدت سعی می کردی و سعی می کرد سرک بکشد برای ملاقات. کیف کامل یعنی روح که سرک کشید و بالا آمد و اوج گرفت و نمایان شد، جسم نمایش دهد خودش را...

شیفته ی بوی جسم ام. بوی خوش تن!

پ.ن.تر: این روزها که داغون هم داغون ترم بعضی لحظه هایش را، می نشینم و سعی می کنم روحم را بیرون بکشم از این خرابه ها. نباید ضربه بخورد. نمی گذارم حتی یک خش بیفتد. محافظتش می کنم روح تنهایم را. محافظتش می کنم.

بعد، در این گیر و دار، با این گرما، بوی تن گرفته ام. بوی زندگی. جسمم اشاره می کند که هستم تلاشت را. هستمت. که حداقل تنها نیستی. داری چند تایی ِ خودت را. بعد پوستم بوی انگشت گرفته. بوی رد و پای نوازش. آنقدر که با نگاهم پیموده امش. بعد آرام می کنمش. آرام می کندم. هر لحظه انگار می چرخیم به دور هم. هیچ کس که نیست! خب نباشد.

زنگ می زنم به هیچ کس. می گویم هستی؟ می خواهیم بشنویم که هستم برایتان. و می گوید که نه.

می گوید که نه، و من دست می کشم از اووییتش. دست می گذارم روی خودم، می گویم آرام. آرام. آرام. نیمه شب هم گذشته حالا. آرام ترم. خیلی آرام تر.

بوی تن می دهم....

...



در چشم باد

باید کولی باشد زن

با دامن بلند بلند پرچین پرچین پرچین

با بلوز تنگ

با موهای آشفته ی آویخته بر روی عریانی پوست

زن باید کولی باشد

نباید ترساند زن را از زنانگی اش

...



لطف عالی مستدام

و من عاشقم بر اینکه کاملا می دانم هیچ کس نیست الان

عاشق این خاصیت نهادینه شده ی دوستان

عزت زیاد!

...



من اشتباهی هستم

بعد دلت بخواهد گریه کنی

گریه کنی

گریه کنی

گریه کنی

بعد دلت فقط همین را بخواهد از دست خودت!

و ندانی دلت کی می خواهد اصلا. اما بخواهد کسی را انگار الان الان الان الان.

...



شات

نوشیدنی داغ، دوبار در روز ساعت دارد: یکبار ١٠:٣٠ صبح که شروعی باشد برای بیدار شدن، نسکافه ی تلخ.

یکبار ٣ بعد از ظهر ساعتی برای خستگی گرفتن، نسکافه ی شیرین.

و لیوانی که فقط هر بار رد پای رژلب بار قبل را با انگشت از لبه اش می گیرم و همین!

هر روز صبح، ساعت ١٠:٣٠ تعجب می کنم. که من نبودم که، پس تو کی آمدی، لیوان من را برداشتی و طعمین (دارای طعم خوب) اش کردی؟ هر روز شیرینی غریب لبه ی لیوان فراموشم می کند لحظه ای که کجایم. هر روز، لیوان یکبار مرا می برد به تاریک روشن فرش رقص، لیوان تو را یکبار دیگر به دستم می دهد، می چشاندم تو را بار دیگر، و باز می گرداند مرا -مست مست مست- بار دیگر پشت میزم.

هر روز تعجب می کنم از کجایی تو و کجاییم خود!

پ.ن: در هر روزم، تنها چند لحظه ماندی. چند لحظه. مسخ شده. لیوان در دست. متفکر. نسکافه ی تلخ. انتخاب تو. یادآور تمام آدم بزرگ های گاها بد اخلاق گاها جدی. یاد آور ...

...