در بهشت اکنون!


در بهشت من
هدیه

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
امرداد ٩٦
تیر ٩٦
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
تلخ، مثل عسل
درد در چشم چپ
محیا بانو
یادداشت ها
نقطه سر خط
ولوج
نیلوفر و بودنش
در کنار رودخانه (مهبد)
نوشی و جوجه هایش
شاتوت
خجسته
از بهشت تا بهشت
روشنان
نا گفته هایی از جنس سکوت
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
فرشته های زندگی
پوتشكا (معين)
راهی
خبرنگار مرد (امير)
نقش پرنيان (سميرا)
تقویم باطله
same old fears
و اگر نمرده باشند
دهل (رضا و بهروز)
فرصتی برای خودم
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

بعضی خیابان ها هم حتی بن بست می شوند

یک جمله ی خیلی قشنگی داشت یکی از دوستانم. که می گفت: " فرق ما با اروپا در این است که آنها بعد از قرون وسطا، در عصر جدید، یک چیزی ساختند به اسم موزه. هر چیزی را که دیگه نخواستند از گذشته ی شان دنبال خودشان حمل کنند، گذاشتند توی موزه. حالا می شه که گاهی بهش سر بزنن، اما می دونن که این متعلق به گذشته است، این برای دیروز است، این نیست برای الان دیگه اصلا."

بعد از اون روز من دارم فکر می کنم روی این جمله اش. که راست گفته چقدر! که آره! لازم نیست تمام گذشته رو هر روز با خودم - با خودمان- حمل کنیم. می شود حتی یک موزه داشت، یک جعبه، یک بخش خداحافظی. می شود رابطه ها را تمام کرد. نه نصفه و نیمه و نشده، همان جور رهایش کرد و هی هر بار نگاهش کرد و زجر کشید....

یک کسی بود که من از روز اول دانشگاه خیلی دوستش داشتم انقدر ماه بود. خیلی خوب بود همیشه،‌خیلی همدل بود همیشه، خیلی عالی بود همیشه، خیلی دوست داشتنی. من آدم ها را دوست دارم معمولا. دوست دارم مگر خودشان خلافش را ثابت کنند به من. و خلافش را ثابت کرد به نوعی. محبت، نه دست دارد و نه پا. اما می شود ازش بند ساخت. و بند محبتش، به جای دستم، بر گردنم نشست در نهایت. بزرگترین غصه ای که برایم رغم زد، بزرگترین شادی سالم را برایم به ارمغان آورد. اما می توانست که نیاورد. یک کسی بود که....

آدم هایی هستند که واضح هست که دوست نداریم هم را. سر هم حتی داد می زنیم و دعوا می کنیم. این نوعی دوست داشتن من است اما. این یعنی هنوز برایم مهم است. یعنی می بینمش. یعنی می فهممش. یعنی حتی زجرم می دهد. اما یعنی هست در دنیایم. اما "یک کسی" این متن، از دایره ی حسی من خارج کرد خودش را. کامل. و خارج شد. کامل....

امروز، رفتم دیدمش. سلام کردیم کادوی تولدش را - که چند ماهی پیش بود- دادم بهش. با یک نامه که همان زمان نوشته بودم. بعد دیدم دارم باهاش خداحافظی می کنم. دیدم که کاملا برایم "سرکه" شده. دیدم که از ٢٨ شهریور ٨۵ تا امروز که می شناسیم هم را، انتخابمان راهمان را شدید جدا کرده.

امروز رفتم دیدمش. رفتم و بهش گفتم که بعضی آدم ها در حد سلام برای بودن، کافی اند. و گفت مثل من؟ دیدم آره! گفتم آره! دیدم داریم خداحافظی می کنیم....

امروز، برای اولین بار، دانسته، توانسته، با آگاهی، با خواستن، با حس خوب کامل، یکی از آدم های خیلی عزیزم رو توی موزه گذاشتم. گفتم خداحافظ، و در رو بستم....

پ.ن: نمی دونم! شاید یک روزی در بیارمش! اما الان شادم. انگار حرف آخرم رو زدم!!! انگار از وضعیت یویو در اومدیم!

پ.ن.٢: هر گونه شباهت این متن و بقیه ی متن ها به شخصیت های دنیای واقعی کاملا تایید می شود!!!!

پ.ن.٣: خوشبختم ها!

...



خوش و فارغ ز خرافات پریشان من و تو

نه که به همین سادگی ها باشد ها! نه! اما نمی شود. هزاری هم من دستت را بگیرم، بنشانمت جلوی رویم، برایت بگویم که هی! تو! اینجوری شده. هزاری هم برایت بگویم ها! هزاری هم برایت اشک بریزم و تو پناهم دهی در دستانت ها! هزاری هم هی دوستم بداری ها! اما نمی شود. نمی فهمی. نمی فهمی چون سخت است. سخت است فهمیدن اینکه "چرا" من چنین می کنم.

نه که نخواهی ها! می دانم حتی بعضی وقت ها بعضی هایتان خیلی خواسته اید و خیلی بوده اید و خیلی کرده اید کارها برایم. اما نمی شود که! عمق درد ریشه دار وجود من را، نمی شود روی یک روز و دو روز و یک سال و دو سال فهمید. باید خاص باشد آدم. نه خاص باشد که من را بفهمد را! برای فهمیدن هر آدم دیگری، باید خاص باشد. خیلی باید خاص باشد که بفهمد "چرا" اینطور می شوم.

نه که چیز خاصی باشد ها! اما آدم خودش را نشان نمی دهد به هر کسی. نشان نمی دهد به سادگی به هر کسی. نمی فهمد هیچ کس شاید که "درد" بعضی کلمات چقدرند. نمی فهمد. نه اینکه محرم نباشد ها. اما بعضی درد ها ریشه ی سیب زمینی دارند. پشت یک شاخه ی کوچک،‌ یک عقده ی گنده در زمین اش است.

قدیمی. آدم باید قدیمی باشد. آدم باید قدیمی باشد تا بفهمد. تو باید برای تعریف کردن باهاش، بتوانی بگویی: یادت می آید آن روزها؟ آدم باید قدیمی باشد. خیلی قدیمی باشد برای آدم روبرویش. خیلی قدیمی.

آدم باید شراب چندین ساله ی آدم روبرویش باشد. که عیدی بشود و گوشی اش را بردارد و برای تو اس ام اس بزند که: الان داشتم فکر می کردم دیدم تو قدیمی ترین دوست زندگی من هستی که هنوز موندی. باید قدیمی باشد که تو برای دیدنش لحظه لحظه را واقعا بشماری. هر چند کم باشد خیلی دیدنش.

آدم باید قدیمی باشد....

یک "برادری" دارم من، که خیلی بیشتر از برادر خودم دوستش دارم. که شده دعوا کند من را، اما نشده برود. یک کسی هست، که تک تک ذرات وجودم را می شناسد انقدر که قدیمی هست. کسی هست که آن وقت ها که دوست شدیم، من هنوز روی جلد کتاب هایم گل های دبستانی بود. کسی هست که وقتی بهش بگویم: "علی"، دلم گرفته! اما نباید باشمش. می فهمد! می فهمد چرا. کسی هست که می فهمد چرا خشمگینم. چرا شادم. چرا خوبم. می فهمد چرا اینجا هستم. می فهمد. کسی هست که پدری هم ارزش پسرش دوستش دارد. کسی هست که بودنش دنیا نعمت است واقعا!

داشتم نگاه می کردم که آدم ها انگورند. می گذاریمشان و صبر می کنیم ببینیم شراب می شوند و یا سرکه. بعضی شراب می شوند و بعضی سرکه و بعضی نه! همان آب میوه ی بکر نام با بوی سکرآور خاک می مانند. داشتم نگاه می کردم که واقعا شراب هر چقدر می ماند، بهتر جواب دردهات را می دهد. داشتم نگاه می کردم....

دوستان خوبی دارم من. خیلی خوب. همه ی آنهایی که می آیند اینجا و می خوانند و می شناسندم از نزدیک. اما هیچ کس نیست که "بداند" چرا چنین ام. هیچ کس. این را خودم خواسته ام. و خیلی راضی ام از خواسته ام. خیلی. آدم قدیمی ها که می آیند، خاص بودنشان را که می بینم، کییییف می کنم.

پ.ن: خوشحالم آنقدر!!! که توانسته ام برای آدم هایم مرز بگذارم و تنها تا به مرزهایم راه داده امشان. خوشحالم که این یک جای زندگی ام حد دارند آدم ها! خوشحالم ها! خوشحالم.

خوشحالم که برادری ام را دارم هنوز، بعد از تمام این سال ها و اوج ها و فرود هایمان!

محیاآنه: نقطه ی استثنای شما کار من نبود بانو! اما شما استثنایید در این مرزها. می دانی که!

...



دوست تر ترانه

آدم ها مثل صخره اند انگار.

نمی شود دوستشان داشت همینجوری. باید جایی داشته باشند که دوست داشتنت را بهش گیر بدهی. مثل صخره که باید جایی داشته باشد که دستت را گیرش بدهی و بالا بروی ازش.

باید نقص داشته باشند. خلا. جای خالی. یک چیزی که بخاطرش دوستشان بداری. نمی شود همینطوری دوستشان داشت توی هوا. باید یک جای شخصیتش باشد که نشانت بدهد بگوید ببین، من اینجوری دردم می آید ها! ببین! من اینجوری ام ها! ببین....

بعد تو بروی جلو - بگذارد که بروی جلو- نگاه کنی اش و همینجوری هی نگاهش کنی تا جایی که یاد بگیری کجا می توانی دست بگذاری که بغلش کنی انگار. همان طور که صخره را در آغوش می گیری برای بالا رفتن.

بعد فکر کن چقدر دوست داشتن این آدم های مزخرف کامل سخت است! مثلا کسی که رتبه ی یک می شود، کسی که توی تیم ورزش است خفن، کسی که موسیقی کار می کند در حد خفنگ.... بعد ببین چقدر دوست داشتنش سخت است برایم! وقتی انگار هیچ جایی ندارد که دست هایم را بهش گیر دهم، هیچ نقطه ای که انداخته باشد روی سطح آینه ای شخصیتش که دست گذاشت رویش و گیر داد و بندش شد. این آدم را نمی شود دوست داشت در قاموس من گاهی.

بعد فکر تر کن که یک معجزه که پیش می آید به اسم وبلاگ! که وقتی جایی هست که آدم ها می نویسند از همان جای دست هایی که می شود پیدایش کرد و ازش بالا رفت. فکر تر کن! وقتی نشانت می دهد که کجا می شود دست گذاشت که سر برگرداند و لبخند بزند و لبخند بزنی و دوست دار لبخندش شوی... فکر کن!

آن وقت حتی می شود همان موجود مزخرف رتبه یک تیم دانشگاه نوازنده را هم دوست بداری یک عالمه!

پ.ن: خیلی ها را اینطوری شده که دوست داشته ام.

پ.ن آنه: جای دست های شخصیت آقای خودکار آبی را آن روزها یاد داشت می کردم. تک تک اس ام اس هایمان را که جای دست داشت. تک تک جمله هایی که جای دست داشت. تک تک لحظاتی که جای دست داشت. تک تک نگاه هایی اش که جای دست داشت...

این است دقیقا! این است که هیچ کس نمی تواند بفهمد که من چرا اینقدر از ته دل مهربانم با خودکار آبی. این است که هیچ کس نمی تواند بفهمد که چقدر، که چطور، که چه فراوان،

دوستانه دارمش!

...



پولدارانه

رفتم یه لباس تنیس صورتی خریدم!

پ.ن: تاپ و دامن!

پ.ن.٢: می دونم که هیچ کس نمی ره چنین چیزی رو برای کادوی تولدم برام بخره! الکی انتظار نکشیدم!!!!

پ.ن. پولدارانه: مارکش هم آدیداسه!!!!

...



غرغرویی

دلم نمی خواد غر بزنم

اما بدی این موقع سال نمی دونم چیه که همیشه به اینجای شهریور که می رسم حالم به هم می ریزه.

سرما خوردم.

سرفه می کنم

مریضم

اتاق خوابگاهم جور نیست هنوز و آواره و ویلان کلا همه چیزم پخش و پک شده است.

سردمه

گرممه

کمرم درد می کنه از دست این صندلیه

گلوم هم

از این متنم هم بدم می یاد فردا که حالم بهتر شد پاکش می کنم!

پ.ن: تازه برای فردا بلوز و جوراب تمیز ندارم

...



لبخندانه

حالم از آن حال هایی است که دلم می خواهد زنگ بزنم به همه بگویم دوستشان دارم.

حالم از آن حال های خودکار آبی است!

پ.ن: اسم آقای هیچ کس رو عوض کردم گذاشتم خودکار آبی!!!!

پ.ن. تر: ببخشید محمد جانم! حرص نخوری از دستم ها! کار احمقانه نمی کنم جدا اصلا.

...



سعادتمندانه

گند گند بد اخلاق خوابیدم

خوب خوش با لبخند بیدار شدم

...



بچه

یه حس گندی بهم می گه اگه تمام تلاش ما توی این زندگی فقط توی تلاش برای بقای نسل - پیدا کردن بهترین شخص برای گرفتن نیم دیگری از ژن ها ازش - باشه، اون وقت چی؟

...



آسمان آبستن اتفاقات است

می شمارم روزهای عاشقی نکردنم را. خیلی شده! خیلی! می ترساندم. می ترسم عقیم شود احساسم. یا به اوج باروری اش برسد. وقت هایی که این همه بی کسی طی می کنم، فاجعه در پی می آورد. آن وقت دیگر مهار احساس سخت تر است. سخت تر زمام می گیرد. سخت تر رام می رود. گاها حتی آنچنان خمار و وحشی می تازد که حتی نی تواند منییت ام را هم همراهش ببرد و دیر برگرداند.

به نظاره نشسته ام چرخه ی تغییرات احساسم را. این دگرگونه دیدن هر چیز را. بابک نوشته برایم که :نمرده. که هنوز دختر سابقم برایشان (حتی شده گاهی.) بعد انگار از در آمده تو. دست گذاشته روی شانه ام. هر دو دستش را. گرم و مهربان بالای سرم وایستاده باشد. اینجوری می خوانم کامنتش را.

رفته ام یکی از جاهای دانشگاه. (الان مثلا می خواهم نگویم کجا) می دانم که هیچ کس آنجا نیست. کمی صداهای غریب غریب و کمی صدای آشنا می آید. بی خیال می روم تو. نشسته آنجا. یکه می خورم. یکه می خورد. به روی خودم نمی آورم. به روی خودش نمی آورد. به کارم می رسم. به کارش می رسد. خلوت می شود و فقط ما سه تا می مانیم. نا آرامم هنوز از اینکه اینجاست. ناآرام است هنوز از اینجا بودنم. از دست می دهد کنترلش را انگار. که شروع می کند به صحبت کردن در هوا. که به هر کداممان بخورد ولی بشکند سکوت را. افسار گسیخته می شکند سکوت را اما. سومی مان می رود که سری به دانشکده بزند و سکوت له می کندمان. و باز کلمات بی افسار.... چرخه ی احساساتم ناجور می چرخد. جور خوبی نمی دهد معنی انگار اصلا.

می شمارم روزهای عاشقی نکردنم را. چک می کنم تغییرات احساساتم را. نوید خوبی نیست. طوفانی انگار در راهم است....

هوای فردا معلوم نیست!

بخیر بگذرد فقط!

...



تعلیقی

انگار خانه ام را دزد گرفته باشد

نذارد بیایم توش.

هی راهم ندهد

من هم هی پشت در باشم

هی غصه بخورم ها!

وقتی که پرشین بلاگ قاطی می کند چنین بی پناهی می شوم من!

پ.ن: و باز فکر می کنم به خانه ی جدیدم!‌که باید بسازمش.

...



انقدر تیتر گذاشتن کار سختی است!

١

دفتر خاطراتم را که برداشتم، تازه فهمیدم از دو روز قبل از رفتن دوستان ترین هایم هیچ چیز ننوشتم. بعد دلم تنگم شد... انگار بچه ها رفته اند و من همراهشان پر کشیده شده بوده!

٢

آنجایی که آخرین اس ام اس هایش را یادداشت کردم، همان آخرین شبی که هفتاد و دو بار دکمه ی ارسال را فشرد و دریافت کردمش، آخرین ها را مرور می کنم همش. و فکر می کنم چرا تمام نمی شود این آدم؟ چرا تمام نمی شود؟ فکر می کنم باید چطور می شد که باور می کردم رفتنش را؟ چکار باید کرد؟ و فکر می کنم بزرگترین دلیل رفتنم برای جایی به این دوری و به این درازی، این است که ضمانت می کند از زیر نگاه هایی که دو روز نمی داند چطور یکسان چشم بدوزد به من، آسوده شوم برای همیشه. از فکرش هم!

٣

ما، زنانگی سختی داریم. زنان سختی که با الماس تراش داده نمی شوند حتی. انسان هایی به آن سان قدرتمند که جهانی را به زیر سیطره می کشند و کسانی بدان سان ظریف که لبخند انسان های روزهایمان برایمان تابلوی خوشی می کشد.

ما زنان دشواری هستیم. دشوار برای دوست داشتن. دشوار برای دوست داشته شدن. دشوار برای زندگی کردن. می ترسیم حتی که نباشیم پیش از اینکه زندگی را به تمامی مزه کنیم. جهانی بسمان نیست. زنان دشواری هستیم....

زنان دشواری اینجا را می خوانند جدیدا. زنان قشنگی که مظهر توانایی اند. زنانی که مهرشان، شمشیر است. که خشمشان لطافت است. که کوششان بی خستگی است. زنانی که...

۴

دختر دشواری را می شناسم که قسمت کرده خوشبختی شاتوتی اش را با کسی. که چند روزتری که بگذرد باز بهتر و بهتر می شود. که می داند بالا رفتن از کوه ها، در شیب هاست که استقامت می طلبد. که می دانند خورشید جایی پشت کوه هاست!

۵

دختر دشواری را می شناسم که بسته ی سوزن برداشته. روی هر بخش از وجودش که می بیند، برچسبی می چسباند که بشناسد بهتر خودش را. که نماز می خوانم دست نوشته هایش را.

۶

دختران دشواری که فائق آمدند انگار بر وجودشان بعد از حدود چهار سال همراهی که دوستم بدارند و می دانم که فائق شده اند!

٧

دختر دشواری که هیچ وقت ندیدمش، هیچ وقت حرف نزدیم. اما بیان می کند مرا. به لطافت نیلوفرهای چیده نشده. که پژواکی از درونم را می پراکند جایی از دنیا!

٨

به دختری فکر می کنم که اگر دست نوشته هایم را می خواند زجر می کشید خیلی شاید. شاید اگر می شنید مایمان را. چقدر بد! هیچ حس بدی ندارم از تصورش.

٩

بعد انقدر من با خودم مهربانم که دلم هیچ هم کمبود ندارد. فقط کسی را ندارد من منهای دلم که برایش حرف بزند پیچیده پیچیده مثل آن وقت ها!

١٠

پسرک چشم هایش را گشاد کرده بود. یک نگاه به من. یک نگاه به دوست جان جان جان جان جانم. بعد با تمام باورش گفت که: خانم م! شما یا نابغه اید یا دیوانه!

١١

رفته ام بعد از ۵ سال باشگاه دانش پژوهان که به باورم برساند آن رویای شیرین در بیداری دیده شده بود. بعد از ۵ سال تازه می فهمم چقدر درخشان می توانستم باشم. که می توانم شوم. که هستم!

١٢

سلندیون (جقدر نوشتن فارسی اسمش مسخره است!) می خواند در باره ی آغوش کشیده شدن در دستان کسی. و من فکر می کنم که تو چرا بعد از بیش از پانصد روز باید برگردی و به غوغا بکشی ام؟ که این ۴٠ روز دقیقی که گذشت، من در برزخ دوباره تنها احیا شدم یا تو هم طوفانی شد دنیای امنت؟

١٣

بعد چهار صبح است و مغزم پر از حرف های امروزی و این جایی و اینجوری ام است که عزیزترین برادر دنیا برایم پیغام می گذارد که سلام. بعد اشک می چکد چکه چکه. که یادآورم شوند که من هنوز ماهی چند باری از کوچه ی جلالیه رد می شوم. که هنوز سرم می چرخد در هنگام رد شدن از کوچه ی ناخدا محتاج. که حتی اسم کافه ی نهار عروسی اش را هم دیگر نمی آورم انقدر غصه ام می گیرد.

غصه ام می گیرد که ببینمش ها! بعد توی چشم هایم نگاه کند و بگوید که تو دیگر شناخته نمی شوی. بگوید که مرده دختر آن روزها.

غصه ام می گیرد ها! آنقدر که می ترسم ریحان بانو دوست نداشته باشدم...

١۴

چهارده ندارد! بقیه ای ندارد! تمام است اینجا دقیقا این متن.

حرف نمونه هایی که یک دختر از ضن خود دشوار کاملا دلتنگ مز مزه می کند!

...



خوشبختی

صدای موسیقی بلند است. بلند بلند. وسط سالن را خالی گذاشتند برای رقص و هیچ جایی نیست برای اضافه شدن کس دیگری حتی انگار.

صدای موسیقی بلند است. بلند بلند. در میانه ی رقص، چهره ی مهربان دوست داشتنی اش را می بینم که نشسته در ردیف های دور از رقص. که همانطور خانمانه و مهربانانه دارد حرف می زند با بغل دستی اش. دلم را پر می کشاند...

دستش را می کشم که بیا! نمی آید.

بیا! می آید.

می برمش. بیا و برقص. نگاهم می کند که نه. نگاهش می کنم که آررره!!!! (صدای موسیقی بلند تر از صدای ماست) می برمش وسط.

داماد را صدا می کنم که هی! نمی خواهی با خاله ی عروس برقصی یعنی؟ از گوشه ای، خواهری ام می آید رقصان و خندان و شادان. همانطور که همیشه دوستش داشتم و بایسته اش است. دوره می کنیمشان. حلقه می زنیم دورشان. من. خواهری. همه.

همه می رقصند و ما نه. خواهری مادرکم را در آغوش کشیده.

همه می رقصند و ما نه. من اضافه می شوم به دوتایی شان.

همه می رقصند و ما نه. ما هر سه، خندان ترینیم...

ما،  در آسمان هاییم....

...



باور بودن

یکی بود

یکی نبود

یک هدیه ای بود که...

پ.ن: ادامه ی این متن پر از پی نوشت های قشنگ قشنگ است!

...



کسی بیاید!!!

انقدر هیچ کس نیست این روزها که یک ساعتی فکر کنم بهش

چندین ساعت فکر می کنم که هی! چه ام شده؟!!!!

پ.ن: الان می دانم اما دلم کی را می خواست ها! اصلا هم آقای خاص بد اخلاق را نمی خواست. اصلا هم نمی خواست. دلم هیچ کس می خواهد. دلم هیچ کس می خواهد ها! دلم بحث کردن با هیچ کس، نرد بازی باهاش و کلمه ساختن و حرف بافتن می خواهد و دلم تنگ آن خنگول تر بازی هاست....

پی نوشت ٢: دلم دوست جان جان جان جان جانم را می خواهد. که بیاید و با من حرف بزند. حتی راجع به هیچ کس....

پ.ن.٣: بابا اس ام اس زده که دخترگلم! نگرانتم! و فکر می کنم من که چشم های مراقب و نگرانش، بو می کشد مرا که چطورم انگار!

...



روزی، روزگاری، فردا!

" مردم حقیری که خرسندانه از دریچه های محقر به جهان می نگرند را دوست نمی دارم. این خیانتی است بزدلانه به چشم. به حق رویت،‌ به توان شگرف دیدن... "

این یک سنت غیر پسندیده است که باید به یاد داشت چهارم شهریور ماه رو. یک سنت خیلی غیرپسندیده. که باید ریاضت کشید و آه انبار دل کرد و به دور دست ها خیره شد و فکر کرد که چرا و چرا و چرا. که مقصر او بود و نه!‌ این یکی بود و نه حتی تو بودی و گاهی هم من و وای ی ی !

این یک سمت غیرپسندیده است. خیلی غیر پسندیده.

این سنت باطل اعلام می شود.

دنیا را به جلو می بریم. گذشته تمام شده!

...



سرخوشانه

نشستم پشت کامپیوتر،

توی سایت

دارم تایپ می کنم مثلا

هدفن توی گوشمه

آهنگ شاده.

شاد شاد شاد.

و یکی هست که داره در درونم می رقصه.

...



عمو قاقایی

رابطه ی ما، از همه ی رابطه های آن دوران خاص تر بود. هر چند کلا موجود خاصی بود عمویم. همیشه می دانست برای کداممان چی بخرد که بیشتر شاد شویم و همیشه می دانست که باید چیزی داشته باشد برایمان. و همیشه داشت چیزی. همیشه. همیشه سهمی داشتم من.

کودک خاصی بودم به گمانم. با عینک از همان ابتدای روزهای بچگی. با ترس از ارتفاع که از بیش از یک پله نپریدم هیچ وقت. با بیزاری از تحرک و میل شدید به نشستن و بازی کردن در یک مکان ثابت. با خوی خاص خودم که هیچ وقت با دخترکان آن زمانمان نشد که دوست باشم در دو دیدار متوالی. با حافظه ی افتضاح! که هیچ وقت به یاد نمی آوردم اینی که الان قرار است ببینم، اسمش چیست و چه نسبتی با من دارد!!! و اتفاقات طفلکی تر ساز که بدون نظر من صورت گرفت. شاید همین بود که همیشه عمویم دوست ترم داشت. یا من اینطور فکر می کردم!

رابطه ی ما خاص بود. حافظه ی کودکی ام پر از خاطرات گشتنمان در خیابان هاست به  خرید خوراکی های ریز و درشت، اسباب بازی های ریز و درشت و خوشی های خاص آن دوره. دوران خوشی من و عمویم...

امروز، یاد عمو جان جانم افتادم.

پ.ن: مثل همه ی آدم های خوب دیگر، اسم عمویم هم مرتضی است.

پی تر نوشت: یادم هم نمی یاید لقب عمویم کار من بود یا کار یکی دیگه!

...