در بهشت اکنون!


در بهشت من
هاش

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
شهریور ٩٦
امرداد ٩٦
تیر ٩٦
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
تلخ، مثل عسل
درد در چشم چپ
محیا بانو
یادداشت ها
نقطه سر خط
ولوج
نیلوفر و بودنش
در کنار رودخانه (مهبد)
نوشی و جوجه هایش
شاتوت
خجسته
از بهشت تا بهشت
روشنان
نا گفته هایی از جنس سکوت
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
فرشته های زندگی
پوتشكا (معين)
راهی
خبرنگار مرد (امير)
نقش پرنيان (سميرا)
تقویم باطله
same old fears
و اگر نمرده باشند
دهل (رضا و بهروز)
فرصتی برای خودم
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

دل پیچه!!!!

یکی از روزهای زمستانی که گذشت، با پدرجانم به یک سفری رفتیم که تا می شد طولانی بود. از قم، اصفهان، شیراز، قشم، بندرعباس، کرمان و یزد گذشتیم و در تمام طول سفر، نشستیم مخ همدیگر را ساباندیم که: "هدیه! تو چرا ازدواج نمی کنی؟!!!" اینجور شد که دو هفته ای مذاکره کردیم و رانندگی کرد و مادرکم هم خرید کرد البته در آن میان! تا پدرجان، بلاخره به این نتیجه رسید که در جبهه ی من کار کند بسیار به صرفه تر و مقرون تر است و البته شاید به نتیجه تر! که من هیچ شباهتی به آن دو بچه ی دیگر در این زمینه خلفش ندارم!!!

تابستان قبل ترش، یک چهل و چهار روزی را در خدمت مادرک جانم، دخترانه گونه بودم. یعنی نه تنها خانه بودم به تمامی - یعنی خواب نبودم، کوه نبودم، در رفته نبودم و اینها!!!!- بلکه کمکش هم کردم برای بار اول در زندگانی!!!! بعد انگار مادرکم و تمامی دوستانش به این نتیجه رسیدند که به!! به!!! هدیه را هم بیاوریم به جمع نسوان بپیوندانیم!!!! (و البت فرض را بر این گذاشتند که من هیچ اشاره ای شان را نمی فهمم!!!!)

از تکه ها و مراسم های شب نشینی ای که در این شهر جدیدمان داریم و همسایه جان هم بگذریم و غیره و ذالک!

حالا واو. میم جان بانو، نامه فرستاده اند از بلاد کفر!

که من اینجا دوستی دارم که دوستم پسری دارد و پسرش بیست و شش هفت سالی اش هست و فوق لیسانس الکترونیک است و متولد ایتالیا است و بسیار خوب است و مهربانی جای سیبیل هایش، پشت لبانش است بسیار اصیلند و مهربانند و ایرانی هستند، اما همه اش در اروپا زندگی کرده اند و مسیر بعدی شان آمریکای جنایت کار است و دارند کم کم می روند و خیلی خوب اند و اصلا با آن مردهای ایرانی قابل مقایسه نیستند و یادت باشد هر کس با مرد ایرانی ازدواج کرد و با سیستم ایرانی، روزگارش خیلی هم آفتابی نیست و گلی است و باید ببینی اش و باید آَشنا شوی و چه بهتر از او و این آرزوی همیشگی من بوده که با این خانواده وصلت کنم و بیا و اینترنتی باهاش آشنا شو و قصدش هم ازدواج است و غیره و ذالک!!!!

پدری که هیچ!!!‌مادری را هم یک جوری هضمش می کنیم! حالا این یکی را کجای دلمان بگذاریم نمی دانم!!!!!

...



غنیمت من

راستش رابطه ی من و زنانگی ام، چیزی بیش از معنای تنفر بود در ابتدا.

من زنانگی ام را دوست نداشتم. تنفر داشتم به نوعی از این که زن ام. از این که باید زنانه باشم. از اینکه این زن شدن، سرنوشت محتوم من است. همیشه با نگاهی سراسر نفرت زنانگی ام را تعقیب می کردم. به نظرم زن شدن، چیزی به معنی بود و شاید موهبتی به مانند سرطان را آرزو می کردم که رها کند من را از زن شدن. از زنانگی.

گریزان بودم ازش. هنوز نگاه های تلخ و خرده گیرانه ام را به تن کوچکم به یاد دارم که چطور تقبیح می کرد بخش بخش رشد یافته اش را. بخش بخش رشد یافتنش را....

بعد، یک جای داستان بود که همه چیز عوض شد. یک جای داستان بود که ایستادم و مهربان شدم با خودم. که دوست داشتم خودم را. تنم را تر. دوست داشتم بودنم را. یک جای قصه شد که ایستادم و با قدرت، و گفتم که چقدر می تواند اینگونه بودنم زیبا باشد...! راستش نمی دانم کجای زندگی ام چرخیدم، اما یکی از نقاطی بود که داشتم روی پای خود ایستادنم را تمرین می کردم....

در یکی از صحبت های تقریبا دوستانه ی همگی مان، در همان اتاق قشنگ و امن و صمیمی، شفق برمی گردد و توی چشمایم نگاه می کند انگار و در بین حرف هایش می گویدم: گاو! راستش هیچ لحظه ای را به یاد نمی آورم اینگونه. بعد، شب ترش، "خودکار آبی" پیغام فرستاد برایم که چرا اجازه دادی اینجور صحبت کند با تو و من شاکی شده ام ازش و این حرف ها. و من باز اهمیتی ندادم. در حد حالا گفت که گفت و شاید حقی در پشت حرفش نهفته باشد و راست گفته باشد و این ها.

بعد اینبار را اما نگاه می کنم، که خودش نشسته کنارم، و بدون حضور کس دیگری که بگویم حضورش سنگین تر کرده حرف های شنیده ام را، و زنانگی ام را به چالش کشیده. راستش من می گذرم از کنار خیلی از حرف ها. ساده است. خیلی ساده. اما اینبار بد مانده بودم حرف هایش را. یعنی خیلی سنگینم بوده که یک ماهی طول کشیده تا در بیایم ازش.

الان که بی طرفانه تر و از دورتر نگاه می کنم، می بینم خودم را که چقدر برایش اهمیت دارد زنانگی اش. که می تواند هر چیزی را ببخشد. می تواند هر چیزی را کنار بیاید. اما زنانگی اش را نه. که کسی دست دراز کند به سمتش، می ایستم و زخمش می زنم هر چقدر هم که زخمی ام کند. می بینم که این مهم ترین بخش وجودم است برایم. می بینم که....

می بینم که این تنها بخش وجودی ام است که به تمامی برایش جنگیده ام. جنگیده امش!

...



نفس بکش

لحظه ی آخر بعد از طوفان دوست داشتن هایم،

لحظه ی "لطفا زنده بمان" است

لطفا زنده بمان. زنده بمان. زنده بمان. زنده بمان.

نه برای من اما. برای خودت. زنده بمان!

...



طلب

دلم می خواهد کسی بغلم کند

درست و حسابی!

...



و صدایی در دوردست مرا فرا می خواند

وقت هایی هست در زندگی ام، که همه چیزش خوب است. همه چیزش، به اندازه ی یک غذای جا افتاده ی خوشمزه ی مادرکم خوب است. همه چیز به اندازه ی اندازه ترین روزهای آن دورانم حتی، خوب است. وقت هایی هست که همه چیز خوب است...

اما ارضا کننده نیست برایم.

همه چیز خوب است راستش. دوستانم زیادند. آنقدر که در بیست و دو سالگی بشود آرزوی دوستانی رنگارنگ و از همه جهت فوق العاده داشت، خوبند. بعد هستندم هم. این لحظه هایم اصلا بوی خالی بودن نمی دهد حتی یک ذره. اما....

یک مرگی ام هست دیگر!

دوست دارم یکی می آمد این روزهایم را حل می کرد. حل می کرد و می دید مشکلش چیست. من کجایم هستم که دلگیرم. من کجایم هستم که دلتنگم. دلم می خواست می فهمیدم دلتنگم؟ دلگیرم؟ کجایم؟ دوست دارم می شد بفهمم خودم را یکبار. این نمی شودم.

این خوب شدن همه چیز، نه! من کس این لحظه ها نیستم. من آدم طوفانم. در این نسیم ملایم....

می گندم من.

پی نوشت: دلم چیزی را مبهوت است. دلم گیج است. من گیجم...

...



کاین غصه هم سر آید

گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد؟

گفتا مگوی با کس، تا وقت آن در آید

...



در ستایش شمس الملوکیت

یکی از آن خانه های درندشت قدیمی، که یک حوض بزرگ وسطش دارد و یک چند ردیفی درخت خوشگل وسطش دارد و حیاطش موزائیک دارد و ویلائی است و یک باغچه ی بزرگ دارد و یک خانه ی عمارت طوری یکی دو طبقه دارد که همه اش اختصاصی است و پشت بام دارد و بهار خواب دارد و زیر زمین گنده دارد و اتاق هایش پنجره های گنده گنده دارند و اینها، یکی از همین خانه ها را، بدهید به من!

دیگر نه سر کار می روم، نه خودم را آواره ی این کشور آن کشور می کنم، نه دلم آزادی و این جور شوخی های زنانه ی این کشور را می خواهد و نه دیگر هیچ چیز دیگر.

صبح به صبح، آب حوض را تمیز می کنم و حیاط را با جارو دستی تمیز می کنم و آب می پاشم و به گلدان های شمعدانی و لاله عباسی و محبوبه شبم آب می دهم و بعد، می نشینم لباس می دوزم رنگ به رنگ، بافتنی برای زمستان ها و دوخت آخرین مدل لباس ها برای تابستان، چند مدل ترشی و چند رنگ مربا و چند مزه کمپوت و برگه های میوه ها و خشک کرده ی میوه جات فصل و در وقت فراغت هم، گلدوزی و قلاب بافی و تابلو فرش بافتن و غیره و ذالک!

یکی از این خانه گنده ها بدهید من!

که توی حیاطش صنوبر باشد و اگر شد حتی تبریزی و اگر خواستید بهشتی اش کنید، یک بید مجنون کنار استخر کم ارتفاع پر از ماهی قرمزش و یک چند تایی درخت میوه و یک درخت نارنج...

ظلم همین است دیگر! ایکه دیگر هیچ مردی نیست که چنین خانه ای داشته باشد.

ظلم همین است دیگر! من برای یک زن سنتی خانه دار شدن، یک خانه کم دارم، با مردش.

بهانه نوشت:

یک هم اتاقی من دارم جدیدا، که از من حدود سی کیلویی لاغرتر است!!!! بعد یک دوست آقایی هم دارد که رابطه ی بسیار خاص و جالب شش ساله ای دارند با هم. یک یکی دو هفته ای می شود که صبر می کنیم وعده های غذاییمان را با هم بخوریم. من اکثرا تر درست می کنم و او بیشتر تر می خورد.

دختربانویمان اعتقاد دارد کسی که در خوابگاه چنین غذاهای خوشمزه ای بپزد، یک شمس الملوک واقعی کشف نشده در وحودش دارد!

آخر آقای دوست دختر بانویمان، اعتقاد دارد که او در همین چند روزه لپ در آورده!!!!!!

...



دوران

از طبقه ی دوم که نگاه کنی، دقیقا سه طبقه ی مختلف را می شود ببینی. طبقه ی اول، همکف و زیر زمین. بعد می چرخد دنیایت. دنیا کج می شود خم که بشوی. بعد آدم ها را جور دیگر می بینی. هی تجمع می کنند و هی گسست می کنند و هی می آیند و هی می روند و جالب است برای من که عاشق این روابطشانم. جالب است برایم این همه شفافیت که از گامی بالاتر بهش می رسم.

از طبقه ی دوم که نگاه می کنی، کمی که خم شوی، ارتفاع همیشگی ات، می شود طول. بعد جهانت می چرخد. جهان که بچرخد، ساعت هم چرخیده، تو هم چرخیده ای، آدم ها هم که چرخیده اند...!

از طبقه ی دوم که نگاه کنی، آدم ها را با کفش هایشان می بینی. با کفش هایشان می شناسی.  بعد بدون آنکه ببینند می توانی لبخند دوستانه - عاشقانه ات را بگذاری روی لب هایت که کش بیاید و نگاهشان بکنی و آن نگاه چرا گراینشان را ندوزند به تو.

آن ارتفاع معکوس را - برای من که همیشه از چرخش یکباره ی جهان به روی یکی از دیواره هایش ترسیده ام - دوست تر از این جهان دارمش انگار.

پ.ن: کفش هایش را شناخته ام. با تک تک خطوطش. چند هفته ای می شود. بعد راه که می رود، راحتم که می شود نگاهش کرد. راحتم که می شود همقدمش نگاه راه برد. راحتم....

بعد روزهایی که حواسش می کشد به بالای سرش، معذب می شود. سعی می کند راه نرود هی. بعد هی راه می رود، هی نگاه می کند ببیند نگاهش می کنم هنوز یا نه. هی راه می رود، هی معذب نگاه می کند ببیند نگاهش می کند یا نه....

نگاهش می کنم اما. از بالا که نگاه کنی، همه چیز قاعده عوض می کند!

پ.ن.2: بعد آدم های دور و برم همش می آیند و حرف می زنند ازش و نمی دانند که دختر بی تفاوت بی اعتنا گذر از کنار موجودش، چطور کلمه کلمه شان را می نوشد!

...



ثانیه

آدم که زیاد با خودش تنها بماند

حکما خل می شود!

...



اگه برنگردیش

دل کوچک پسرک غصه دارد....

این را همه می دانیم. چرا؟ هیچ کس نمی داند. هیچ کس؟ من که می دانم. بعضی چیزها را می دانم من و کار سختی نیست دانستنش. فقط باید باور کنی شده این اتفاق. و آنوقت تکه های پازلت با هم جور می شود.

دل کوچکش غصه دارد پسرک.

قرار می گذاریم برای نهار. برای بیرون رفتن. می خواهم حالش را بپرسم. می خواهم بدانم کجای چطوریتش ایستاده. می چرخد سیب قرارمان و می چرخد و امروز فرود می آید.

پسرک با دل کوچک غصه دارش می آید و حرف می زند. پسرک خیلی مودب است. خیلی. پسرک خیلی مهربان است. خیلی. پسرک خیلی اذیت شده. خیلی. پسرک خیلی. پسرک خیلی حرف ها را می زند و خیلی تر ها را نمی زند. حق دارد طفلک پسرک! حق دارد.

می شنوم. خیلی وقت است که هیچ انسانی را نشنیده ام. می شنوم و شنیده می شود. حرف می زنیم و حرف می زند و هر جا سکوت می کند، نقطه های خالی اش را خودم پر می کنم. تائید و یا تکذیب می کند و باز ادامه می دهد... پسرک حرف می زند و من گوش می کنم و حس عجیب گوش شدن برای دیگرانم، پر می کندم و گیج می شوم که چرا چنین می کنم. پسرک حرف می زند و من گوش می کنم و نمی دانم چرا هستمش باز یکبار دیگر یک نفر دیگر را.

پسرک می خواهد قوانینش را عوض کند. می خواهد قانون جدید وضع کند. دلم برای این پسرک این چنین شکسته ی این سالها تنگ می شود. او، دیگر خودش نخواهد شد. یک جایی شد که ما همه مسیر عوض کردیم.

دلم برای دنیای آن سوی پیچ همه ی مان تنگ شده...

پ.ن: قانون شماره ی ١ حرف شنیدن: همیشه تو هم صحبت کن. وگرنه با فراموش کردن صدایت، به اولین اصل اعتماد دو تایی، خیانت کردی.

می پرسد ماجرای شما چطور شد؟

می گویم این یک داستان بلند دو سال و اکنون پنج ماهه  است. از دو آدمی که چون نتوانستند همدیگر را بدست بیاورند، سر آدم های اطرافشان مبارزه کردند. که چه کسی سهم بیشتری می برد. بعد می بینم راست گفتم ها! مشکل از همین جا شد که مشکل شد. بعد می بینم حق دارد ها! همیشه همه ی آدم ها را من برده ام و بعد، تمامشان کرده ام و آنوقت توانسته سهم ببرد ازشان. وقتی من نخواستمشان.

می بینم پسرک هم سهم تر من شد. می بینم این آخرین مبارزه را هم... باخت.

می گویم ها! کاش بیاید سر من مبارزه کنیم. قول می دهم بگذارم ببرد! قول می دهم!

...



بهانه های کوچک خوشبختی

جوراب ها. برای من همیشه نقطه ی شروع لباس پوشیدنهایم، از جوراب بود.

آن وقت ها که زندگی ام جور دیگری بود،

آن وقت ها که مجبور نبودم در سریع ترین زمان ممکن پوشیده شوم سر تا پا،

آن وقت ها...

جوراب ها نقطه ی شروع لباس پوشیدنم بود....

پ.ن: این روزها حتی فراموش کرده ام چطور می شود از لباس پوشیدن لذت برد!

...



تو که زیاد دلتنگ می شوی...

اینجا بوهای خاصی می دهد.

پی نوشت:

بعد بوی روزهای نیامده، یاد های به ذهن تبادل نکرده، بوی بودن های عمیق، بوی هم قدمی قدیمی، بوی....

بوی همه چیز می پیچد در دماغم.

بعد من گیج و مبهوت و مبهوت و گیج، قدم می زنم. کسی گیج و مبهوت نبودنش کنارم قدم می زند. بعد من گیج . مبهوت بودنمان، نفس می کشم. بعد هوا سنگین است. بعد اینطور نمی شود. بعد می شود اما انگار. بعد...

باران این روزهای شهرم بوی عجیب غربت می دهد.

خجالتانه: الان خیلی ضایع می شود اگر بگویم دلم خودکارانه آبی است؟ بگویم هی دلتنگش می شوم وقتی اینطوری می شود روزهایمان؟ الان....

اصلا نمی فهمم خودم را

...



جایی خالیست انگار

یک دختر خوب، زنگ می زند و یک عالمه غرغر می کند که دلتنگش شده ام و دلتنگی هاش را کلمه می کند و جمله می کند و با هر بهانه ای که شده بیان می کند و بیرون می ریزد و صدها بار می گوید که چقدر هر ثانیه اش خالی است جایش و چقدر دوستش دارد و ثانیه ثانیه اش را اگر بود اینگونه می ساخت و می گوید و می گوید و به استیصال می رساند و در درون هر لحظه ی خالی بی ربطی حضورش را می گنجاند و ....

دیگری وبلاگ می نویسد و از هوا می گوید و روزهایش را با دانه دانه ی حرف ها معنی می دهد و وسواس می گیردش و هی تکذیب می کند و هی می چرخد و هی می چرخاند و اینگونه نیست می کند و اینگونه بود می کند و از بالا و پایین و هزار و یک نما به تک تک تصاویر خیره می شود و ...

هر دو؟

هر دو دلتنگی اند....

پ.ن: دراین کوچه های بارانی، تنهایی

...



یکی بود

از کجای قصه شد که من نازک شد دلم؟

از کجای قصه اینقدر شفاف شدم که آنور دلتنگی ها و عاشقی هایم معلوم شد؟

...



آهای! شماها!

هیچ وقت عزیز دل کسی نشوید

یا اگر شدید، نمام لحظاتش را پر نکنید

یا اگر پر کردید، بمانیدش. اما نه به تمامی

که اگر به تمامی ماندینش، خفقان می گیرد از نبودنتان

هیچ وقت تمام تنهایی کسی را با حضورتان پر نکنید

دلتان برایش نمی سوزد

برای اشک هاش بسوزد که اینطور باید شبی -هفتاد و اندی بعدتر- در تنهایی خودش و ظلمات معکوس این مانیتورهای لعنتی، اینجور تنها بریزد.

برای اشک هایش بسوزد که می ترسد گاهی از ریخته شدن حتی...

آهای شماها! شماهای من!

...



از خونی که از خودم ریختم

اوزیلیس، از خدایگان مصر باستان بود. که با نماد نور و برکت (خوشه ی گندم) زاده شد. همسرش، ایزیس بود و خودش، مورد احترام همگان. روزی با خواهر - همسر برادرش، نفتیس که زیباترین زن زمانه اش بود،‌هم-خ-وابه شد و برادرش -سث- آنقدر  از این ماجرا عصبانی شد که بعد از آن به هر کاری برای نابودی او دست زد.

یکی از مراحل نابودی ای که برایش رقم زد، ابتدا این بود که در تابوتی زندانی و قیر اندودش کرد، سپس تابوت را به نیل انداخت. ایزیس جسد اوزیلیس را پیدا کرد، به مصر برگرداند و اینبار سث پیکر برادر را به ١۴ قسمت تقسیم کرد. و باز این ایزیس بود که کبوتر شد و تکه هایش را پیدا کرد و دوباره از نو زندگانی اش داد....

داستان ما، اوزیلیس اش را داشت.

داستان ما، نفتیس اغوا گرش را هم داشت.

داستان ما، حتی سث هم به میزان کافی داشت. گاهی تو بودی و گاهی هم من. و خرابی به بار آوردیم و خون ریختیم در ازای هر خواستنی.

داستان ما ....

حالا تکه تکه هایم که مانده را، نگاه که می کنم، دلم که آتش می گیردش، مهربانی دوستانه ی دوستان ترین هایم را که می چشم، می خواهم اینبار ایزیس شوم و بسازم دوباره این تن رفته از یادم را. می خوام خون بریزم دوباره در رگ هایم.

می خواهم آنهمه به جایگزینی برای خونی که ریخت و رفت و رفت و رفت را، احیا کنم تنش را. تنم را. خودم را.

پ.ن: حوروس و نفتیس کمک کردند برای ساخت پیکر اوزیلیس. ایزیس هم دوستان دوستانه ای داشت....

...



جانم به لب

یادم داده که برای روان، چیزی به نام زمان مطرح نیست.  در یک بیکرانگی و بی زمانی قشنگ غوطه می زند.

فهمیده ام که برای روان، چیزی به نام شعور هم مطرح نیست! نمی فهمد که باید چیزی که گذشته را راهی کند!

پ.ن: اینکه زمان نمی فهمد یعنی نمی فهمد گذشته ها گذشته دیگر دیگر! یعنی مشکل از خودش است. باید آنقدر صبر کند تا بفهمد!!!!!‌ من کمکی اش نمی کنم دیگر!

بعدتر نوشت: بعد انگار تریلی زده باشد بهم ها! بعد انگار دیر دیر دیر رسیده باشم، اما رسیده باشم ها! نشسته ام بالای این تکه تکه های خونینی که به نظر آشنا می آیند. به نظر "من" می آیند. به نظر آنچیزی اند که بوده ام اش. نشسته ام و نبضش را نمی گیرم. می دانم که مرده ام کرده. مرده ام شده. نشسته ام و هنوز امید دارم....

...



پاک ام

١٨ ساله ام انگار دوباره

...



به شیرینی سیب

سیب قلب. این دقیقا مسخره ترین کلمه ایست که همیشه سعی کردم شنیده باشم.

سیب قلب.

دخترانی هستند که معتقدند - به شدت- قلبشان را به مثابه سیب نگاه باید داشت. که نباید به دست هر کسی داد. که هر کسی لایق دیدن و بوییدن قلبشان نیست. چه برسد به اینکه یه گاز محکم آبدار هم بزند به قلبشان. یک گاز محکم؟ کسانی هستند که فکر می کنند قلب سیب است و باید تمیز شستش و پوستش را برق انداخت و آماده نگاه داشت. باید انقدر پوستش را جلا داد که بشود آینه ی چهره اش کرد.

بعد می نشینند و منتظر چشم به در می دوزند که برسد از در آن شاهزاده ی سوار بر اسب که سوارشان کند و ببرتشان به مسافرت سرزمین پریان و ذره ذره بچشد قلبشان را. و هر کسی که برسد و آنها قبول کنند که شاهزاده است - و در لباس کاملا مبدل البته! - دلی بر او می بازند و خود را موظف می دانند که به پایش بمانند. دخترانی که آنقدر وفادارانه می مانند به پای همان انتخاب خود، که در بهترین کلمه، ساده لوح می نمایانند گاهی.

نگاه که کردم اینبار، دیدم از تمام معامله های عمرم راضی بوده ام. از تکه قلبی که داده ام، از تکه قلبی که گرفته ام، از تکه قلبی که جا به جا شده و همراهش بی نهایت خاطره ی خوش و لحظه ی دوست داشتنی و لذت بی کران بوده. دیدم اما وقت هایی که کسی از قلبش خواسته به زور در مشتم بچپاند، سعی کرده ام گریز کنم از چنین مخمصه ای. وقت هایی که کسی خواسته دوست داشتنی بودنش را برایم به اثبات برساند، حتی سخیفانه نفهمیده امش اصلا.

و دیدم....

دیدم تکه قلب هایی بوده که داده ام، بدون هیچ گونه برگشت. کم بوده اند ها. دو بار شاید، یا حتی سه بار. اما انگار این دادن تکه های قلب، از شکل می اندازدش. انگار دیگر آن یک دستی و لطافتش از بین می رود. انگار دیگر دلت نمی آید قلبت را به کسی بدهی، با کسی شریک بشی درش. دیدم قلب که تکه هایی اش نیست، راحت تر می شکند. راحت تر له می شود، راحت تر ضربه می پذیرد.

داشتم نگاه می کردم که آدم های سیب قلبی، همیشه از نظر من سادگی غیرقابل تحملی داشته اند. داشتم نگاه می کردم که هیچ کدامشان طعم ناب این همه قلب را نمی چشند. این همه خاطرات برایشان حتی شاید رقم نخورد. یاد نمی گیرند بازی محبت را وقتی طرفت عوض می شود چطور می شود برد. دیدم این آدم ها چقدر فقط مساوی کردن بلد اند....

راستش نگاه کردم دیدم چقدر امنند، چقدر خوشبختند....

یک دفعه دلم خواست که قلبم یک سیب بود که یکبار به کسی می دادمش و برای همیشه پیش خودش نگاه می داشت....

دلم برای تکه های قلبم تنگ می شود!

پ.ن: با دست که کم است، حتی تن هم جواب نمی دهد گاهی. خودانگی و غرور و قلب و روحم را سپر یا شاید مرهم یا شاید حتی ضماد کردم و برایش فرستادم. گفتم که شاید او آرام بگیرد. بزرگترین تکه ی سالمش را برایش فرستادم.

فقط کاش روزی بفهمد. روزی بفهمدم او.

...



نقطه سر خط

آدم ها متفاوت اند ها

دیدنشان هم همه جوره کیف دارد. همه جوره. اصلا لذت زندگی دیدن همین آدم هاست. همین است دیگر!

وبلاگ اما، به مثابه لذتی - بسیار غیر مشروع تر از هر آنچه به ذهن خدایگان آمده - عمل می کند که فرای مرزهای وجودی انسان ها را به پیوند می رساند.

راستش دوست تر دارم وبلاگش را نسبت به بقیه ی خواندنی هایم. خیلی بیشتر.

...



پرنده مردنی است

مهم نیست اون کیه
مهم نیست
مهم اینه که زمانی فرشته ترین روی زمین بوده برات
فرشته ها رو پرواز دادن فقط حسرت داره دوست من!

...



سرمه

چقدر دزدیدن نگاه

از چشمان تو

لذت‌بخش است

گویی

تیله‌ای

از چشمم به دلم می‌افتد

کیکاووس یاکیده

بعد من نگاهش نمی کنم. هر چقدر هم که از کنار هم رد شویم و هم را بدانیم که هستیم، نگاه نمی کنیم به هم.

بعد من را نگاهم نمی کند. می بینم که قدم هایم را می بیند اگر نشمارد ها! اما نگاهم نمی کند. قرار داد نانوشته ی مان است. اینطور حتی خودمان هم فراموش می کنیم بودنمان را. اما می دانم و می داند که هست دیگری. در صدا رس هست و هست!

بعد تر، بانوی صورتی آن سو ترم ایستاده. زل زده ام به بانو و الان به یاد نمی آورم چه می خواستم بگویمش. زل زده ام و هیچ چیز را نمی بینم انقدر حواسم به یک نقطه متمرکز است. جمله ی نگاهی ام تمام می شود و اطرافم را واضح می بینم.

می بینم که حواسم نبوده، زل زده بودم انگار به صورتش. می بینم که نگاهم به بانوی صورتی انگار تنها نبوده، می بینم که نگاهم را دو جفت چشم پاسخ داده اند و یکی شان پر از تعجب و هزار و یک چیز دیگر است که سعی می کنم دیگر تفسیر نکنمشان.

می بینم که نگاهی هست که دنباله ی نگاهم را دزدیده کرده.

می لرزم.

و پاره می کنم خط نگاه را. خطر نگاه را.

...



اگر دنیای انرژی ام بی دیوار باشد ....

نشسته ام

و با تعجب فکر می کنم

اگر واقعا به همان قدرتمندی باشم که گفت چه؟

اگر سرشار از نیرویی باشم که نشناخته امش هنوز چه؟

اگر به همان تفاوت مندی باشم.... چه؟!

...



برمی گردند که اما

دو تا آبی

که ظرفی آب نگه داشته اند برایم

که درونش آب تنی کنم

جوانی کنم

کودکی کنم

دو نفر صبور

هفتاد شب است که رفته اند...

...



از شیطانی که منم

حالا بیایم بگویم چه شده؟

امیرحسین یادمان داد امروز که هر کسی یک بخشی از وجودش را که در انتخاب دو- دویی اش بر مبنای اصول اخلاقی خاص خودش نمی خواهد، می اندازد درون بخش سایه اش. بعد سایه می شود چیزهایی که دوست ندارد، چیزهایی که با اصولش نمی خواند. چیزهایی که خوب نیستند کلا. سایه می شود تمام چیزهایی که خواسته ایم نباشیم.

بعد بگویم چه گفته بود؟

زل زد توی چشمانم، گفت که رابطه ی ما اینجور بوده که من می گویم. و چیزی گفت که اصلا آن چیزی نبود که بوذ از نظر من و کسانی که دیدشان به رابطه از دید من بود. یک رابطه ای را برایم تعریف کرد که از دید او اینجور بوده بودم من. و فکر کن که من یکی از آن بی پیرایه مهربان بودن هایم را - که صادقانه بگویم با مثلا کسی مثل محیا بانویم پنجاه درصدی اش هستم شاید - را برایش بودم. آنقدر بی دفاع و بی سپر و بی خنجر و شدید مهربان که صدای خرد شدن تکه های خودم را هم که شنیدم، ماندمش. که جانانه ترین دوست جان جان جان جان جانم یک سال و هفت ماه بعدش کنارم ایستاد تا بتوانم زندگی کنم روزهای بعدش را.

بعد چه شد که آشفتگی ام، زمانه ام را به ویرانی کشاند سریع؟

برگشت باز هم زل زد توی چشمانم. گفت که " اعوذ بالله من الشیطان الرجیم" را می خواند دائم در برابرم. که تصویری که فکر می کردم هستم را آنچنان شکاند که تا دو ساعت نمی شد از جایم بلند شوم و همچنان نشسته بودم به جایم. که نمی دانستم باید بر کدامین پا بایستم. چطور بلند شوم. که باز آنقدر خودانگی ام را کامل پیشش برده بودم باز که حرف هایش راست زد و بد زخم زد بهم. که نمی دانم من چرا خودم را بی دفاع می برم پیش بعضی ها؟

بعد چطورم الان؟

امیرحسین امروز یادمان داد که "ما همه چیزیم" تمام این خصوصیات منفی و تمام این مثبت هاییم. ما کل ایم. ما کامل ایم. یادمان داد که امر اخلاقی، مشروط است. که در نهایت روانمان جایی ندارد. و من یاد گرفتم که می شود که من آن شیطان باشم. می شود فرشته هم باشم. این ها خوب است. مهم نوع استفاده از این بودن است در زندگی. بعد آنقدر آرام شدم من.

بعد دوستانه ترین فرشته ام؟

دوستانه ترین فرشته ام را کشیدمش به خشم. به انزجار. یک روز کاملش را به آتش زدم. من خراب شدم و او بر خرابه هایم آتش گرفت. که گرمای آتشش آنقدر آرامم کرد که توانستم باز گردم. من نوشتم نظر نمی خواهم و او برایم پست نوشت در وبلاگش. بعد امیرحسین باز یادم داد که چرا اینطور شده. که محمد همان خصوصیات خودکار آبی را به شدت در وجودش دارد. اما در بخش سایه. یعنی تصمیم گرفته در نهایت اختلاف با او زندگی کند. و این اختلاف است که آنقدر بزرگ و زیاد است که کنش خودکار آبی واکنش شدیدش را می انگیزاند. یعنی انگار آن یکی خداوندگار بدی هاییست که محمد در نهایت خوبی بر آن ها پروردگاری می کند.

بعد تر چه؟

بعد من مانده ام این وسط که بفهمم چه چیزی است که آنقدر برایم جذاب است که بهترین و بدترین آدم در این خصوصیت را جذب کرده ام و جذبش شده ام.

حالا چه می خواهد بشود؟

یک جمله ی بد تری گفت خودکار آبی. یک جمله ی خیلی بدتری گفت. گفت که من نه در اینجا می نویسم، نه در دفترم، نه می گویم به کسی. می خواهم تمام قدرتش را حفظ کند آن جمله. می خواهم شاید به شیطانگی ام آنقدر پر و بال دهم که به همان بدی بشوم که گفت. وسوسه ای شوم به همان شدت که از آن می ترسید. یعنی وسوسه نمی خواهم کنم ها، می خواهم با وسوسه ی ترساننده اش یکی شوم. می خواهم به همان قدرتمندی بشوم که یک انرژی می تواند تبدیل شود. می خواهم بشوم و همان فاجعه آمیزترین حرکتی را سرش بیاورم که می ترسید انگار حتی بیانش کند.

بد احساسم کرد جمله اش؟

راستش عجیب بودن ماجرا همین است برایم. که بدترین چیزی که می توانسته بگوید - حتی وقتی که شنیدمش - یک حس عجیب رضایت بهم داد که اینطور بودم. یک لبخند قوی روی لبهام نشاند. شادم کرد. شاد شدم. راستش بیشتر انگار می خواهم این خط شادی را دنبال کنم. می خواهم چنان بشکنمش و پاره اش کنم که....

راستش می خواهم جوری پاره پاره اش کنم که خود واقعی اش را ببیند از پشت این نقاب. می خواهم ببیند خودش را. ببیند. ببیند چرا دیگرانی مثل ما این همه وقت ماندند پیشش. می خواهم ببیند که چرا اینطور می شود. می خواهم ببیند که چهره اش - وقتی حواسش نیست- چقدر زیباست. می خواهم ببیند که چه احمقانه سعی کرده نگاهش را به نقابش بدوزد تنها.

راست ترش؟

راست ترش حالا که امیرحسینی هست که یادم دهد، حالا که محمدی هست که اطمینان دهد به من که آن طوری که بوده، هست، حالا نمی ترسم. حالا می خواهم که قدم بزنم. می خواهم ببینم چه کار می کنم.

پ.ن: اولین باری که از خودکار آبی در دفترم نوشتم، با چنین تیتری بود که دوست دارم یادداشت کنم. به نظرم مطالعه ی این رابطه بعدا خیلی کمک می تواند بکند. و خوشحالم که همه اش را مکتوب دارم!!!!!!!

...



حق با تو بود

محمد، کاش یادم نبود

محمد، کاش نبودند

محمد، کاش بودی

محمد، خوش به حال بهاره

محمد، من یه دختر لوسم

محمد، رفتم صورتم رو با صابون شستم و وسطش چشمام رو باز کردم و چشمام می سوزه! می سوزه! می سوزه! اما باز هم اشک ازشون نمی یاد امشب

محمد، بی انصافیه که همه ی آدم های خوب زندگی من اینجوری می رن

محمد، بی انصافیه که حالا که شماها نیستین همه می یان و می ترسونن من رو که از دستتون می دم

محمد، بعد از صحبت های امروز از خودم احساس خجالت می کنم

محمد، به خاطر گروه دوستی قشنگ شما که نموند از خودم احساس خجالت می کنم

محمد، می دونم از اینجا که برم به خاطر این کامنت ها هم احساس خجالت خواهم کرد

محمد، دلم برای اس ام اس بازی باهات تنگ شده

محمد، دلم برای اون همه علامت تعجب و سوال توی اس ام اس هات تنگ شده

محمد، دلم برای کافه کلید تنگ شده. برای بعد از ظهر اردیبهشتی

محمد، چرا من آدم نمی شم؟

محمد، چرا بر خلاف همه ی اینهایی که گفتی و رفتن، تو نرفتی و موندی؟ چی شد که تو من رو حذف نکردی؟

محمد، محمد.... محمد....محمد....

محمد، راسته که تو پاسکالت رو شده بودی 17 و نه 15؟

محمد، یعنی واقعا هر چی اتفاق افتاده این وسط تقصیر من بوده؟

محمد، این عادلانه است؟

محمد، چرا اونجوری که من آدم ها رو دوست دارم اونها دوستم ندارن؟

محمد، اگه این چیزایی که من امروز شنیدم راست باشه باید خیلی  از آدم ها از من بدشون بیاد

محمد، چرا من هیچ وقت حس نکردم که آدم ها این همه از من ناراضی ان؟

محمد، چرا من می دونم که سهم تقصیر من کمه و با این حال الان خودم رو گذاشتم لای منگنه فشار می دم؟

محمد، زندگی ناعادلانه است. زندگی خیلی نا عادلانه است. چرا؟؟

محمد، چشم چپ من هم درد می کنه

محمد، چرا الان که دیگه اشکام داره می یاد سایت پر از آدمه؟

محمد، چرا تو این همه با بقیه ی آدم ها  فرق داری؟

محمد، نکنه من تو رو هم این همه اذیت کردم و تو هیچ وقت به روم نیاوردی؟

محمد، من که این همه بد بودم، چرا همون روزها همتون من رو حذف نکردین؟

محمد، من که این همه اذیت کردمتون، چرا اجازه دادین باشمتون؟

محمد، شانس آوردی که نیستی. شانس آوردم که نیستی. وگرنه باز تا 11 شب توی خیابون ها نگهت می داشتم

محمد، فکر کنم روحم داره خون ریزی می کنه.

محمد، حق با تو بود. این داستان باید تموم می شد.

محمد، هوا خیلی سرده

محمد، تو از دستم خسته نشدی؟ تو نمی خوای بذاری بری؟

محمد، باز احساس می کنم کثیفم

محمد، روحم رو که نمی شه ببرم حمام، چیکارش کنم؟

محمد، اونقدر جیغ دارم برای زدن که حنجره ام اصلا باز نمی شه

محمد، من چجوری به آدم ها بگم که آزردنشون از قصد نبوده؟ که نمی خواستم اصلا. که دوستشون داشتم واقعا. چجوری بگم ببخشیدم؟

محمد، من بخشیدنی ام؟

محمد، نامرئی. کاش نامرئی می شدم برای آدم ها

محمد، پس اون روزی که مهدی گفت آدم به همه ی این تجربیات می خنده، کی می رسه برای من؟

محمد، ببخشید. ببخشیدم. ببخشیدم بابت بودنم. ماندنم. که اگر بقیه این همه شاکی  اند، تو باید در نهایت باشی.

محمد، مرسی که حداقل تو دوستمی. دوستم ماندی.

محمد، آخ.

پ.ن: نظر نمی خواهم

...



آن روزهای نیامده

امیدوارم بیست سال دیگر که به این روزهایم نگاه می کنم به جای دختر خسته ی ضربه خورده ی تنها، به جای کاخ ویران شده، آرامش را بتوانم که ببینم.

امیدوارم بیست سال دیگر نگاه قشنگ تری نسبت به الانم نسبت به بیست سال پیشم داشته باشم.

امیدوارم چهل و دو سالگی ام متفاوت از دو سالگی و بیست و دو سالگی ام باشد.

امیدوار ترم که بیست و دو سالگی ام تغییر کند البته!

...



رخوتناک

بوی تازه ی تن که توی فضای نیمه بسته می پیچه

بوی اودکلن مردونه - با همون تم سنگین سنگین- که بهش اضافه می شه

بوی زندگانگیِ بودن

دوست دارمش ها!

پ.ن: نمی دونم بوی اودکلن کیه!

پ.ن.: امیرانه را بخوانید. نوشته ام انگار باز.

http://amirane.persianblog.ir/post/2586/

...