در بهشت اکنون!


در بهشت من
هاش

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
شهریور ٩٦
امرداد ٩٦
تیر ٩٦
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
تلخ، مثل عسل
درد در چشم چپ
محیا بانو
یادداشت ها
نقطه سر خط
ولوج
نیلوفر و بودنش
در کنار رودخانه (مهبد)
نوشی و جوجه هایش
شاتوت
خجسته
از بهشت تا بهشت
روشنان
نا گفته هایی از جنس سکوت
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
فرشته های زندگی
پوتشكا (معين)
راهی
خبرنگار مرد (امير)
نقش پرنيان (سميرا)
تقویم باطله
same old fears
و اگر نمرده باشند
دهل (رضا و بهروز)
فرصتی برای خودم
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

خروش از خم چرخ چاچی بخواست

یادم که می افتد که دوست جان جان جان جان جانم همش که می آید اینجا را می خواند و چطور می شود

هی حسم می گوید ننویس. گناه دارد

هی مغزم می گوید بنویس! ‌صاحبخانه مختار است.

گفتم که بگویم ببخشیدم دوستم. این کامنت های نقطه نقطه ات... ببخشیدم

...



بوسه

بعد آدم خیلی دلش می خواهد پی ام آخر بعضی از چت ها یا خط آخر بعضی ایمیل ها را بزند دو نقطه ایکس.

دو نقطه که دو نقطه است، ایکس هم یعنی نمی دانی که! خیلی می بوسمت!

پی نوشت: بعد خط آخر خیلی از ایمیل ها را نمی نویسم من، چه برسد به اس ام اس یا پی ام!!!!

...



امشب

خوشبختم

...



هوا بوی امنیت خانه می دهد

انگاری تمام وزنه های روحم به زمین گذاشته شده

در همان حد و اندازه آرامم...

...



روز و شب

کلافه که می شوم، بیشتر کار می کنم.

بیشتر که کار می کنم، خسته می شوم.

خسته که می شوم، نسکافه می خورم.

نسکافه که می خورم، قلبم درد می گیرد.

قلبم که درد می گیرد، کلافه می شوم.

...



تولد

بعد من می روم خانه، خب؟

بعد برمی گردم....

و همه چیز تمام شده انگار!!!!!

...



افسانه ی سیزیف

من می خواهم فراموشت کنم

همانطور که می خواهم این یک متن بلند باشد!

من می خواهم فراموشت کنم

اما گربه های شهر نمی گذارند

از وقتی خواسته ای رسما که رفتنی شوی، هروقت به تو فکر می کنم، یک گربه می بینم که می آید، زل می زند در چشمانم، دورم می چرخد، بغلم می آید، و نمی خواهد برود.

هر وقت به یادت قدم می زنم، دائما گربه می بینم که سمتم می آیند و یا نه! کنار راهم می نشینند. گاهی دنبالم می آیند این گربه ها.

می خواهم فراموشت کنم

اما وقتی می دانم اینجایی که قدم می زنم، همان پارک میعادگاه توست

وقتی به جایی اش می رسم که رازآلود است و تا به حال ندیده امش

وقتی به تو فکر می کنم و از پله هایش بالا می روم

آنوقت ناگهان از دود آلودی وهم انگیز درختها، گربه گربه گربه سمتم می آید. آویزانم می شود. "نرو" می گوید. می کشد کتم را یکی. یکی می پرد میان دستانم.

می روم، دنبالم می آیند با حسرت

می خواهم فراموشت کنم

می پرسم حالت را، دوستت می گوید چطور یاد او افتادی؟ دوستت که نمی داند هیچ چیز! دوستت روزی ١٠ بار کارهایت را تعریف می کند ها! اما انگار باید همین الان خسیس شود.

می خواهم فراموشت کنم.

می خواهم فراموشت کنم.

می خواهم فراموشت کنم.

تاروت می گیرم. تاروت هم می گوید بمانش. بمانش که شادی دارد. که خوشی هایی دارد که حیف است از دست بدهیش. که احسن البشر است شاید حتی.

- استاد! تاروت چیزی می گوید که قلبم تائید می کند و مغزم. اما بقیه به تنافر به تنفر رسیده اند از آن.

- شاگرد! به حرف هر سه - اولی شان با هم گوش کن. چه می دانند بقیه از تو؟

چه می دانند بقیه از من؟ از لحظاتم؟ از لحظاتمان؟

عارفه می گوید این یک چرخش بوده برای جفتتان. که در این دو سال برابر شوید. یر به یر. حالا برابرید. اگر خواستی الان وقت چرخش بازگشت است.

من می خواهم فراموشت کنم

فراموش نمی شوی اما انگار تو به سادگی

انگار سر ستیز داری

انگار همیشه سر ستیز داشتی

من یک جایی ام می گیرد در روزهای اینطوری

در روزهای اینطوری پاییزی

من دلم برای دوستانه هایم تنگ است

برای دوستانه های سکوتم

برای دوستانه های امنم

من نمی دانم منظورم از دوستانه چیست

من نمی دانم

پس نگاهت نمی کنم

باید دو چشم جدید در آورده باشم

که اینطور دقیق آن سمت را نگاه می کنم و تو را می بینم.

باید دو چشم جدید داشته باشم

که ببینم تعجبت را از اینکه نگاهت نمی کنم

ساعت لعنتی همش می گذرد!

می چرخم به دنبالت

رفته ای

باید فراموشت کنم

می آیم از پله ها پایین

می چرخم

نیستی

رفته ای

باید فراموشت کنم

صدا می کنم: علیرضا! که بقیه اش را بگویم

نمی شود!

سه ساعت و به قراری صد و هشتاد دقیقه و به بیانی خیلی بیشتر ثانیه می ایستم که حرف بزنم و نمی شود. نمی فهمد که خب.

به انگشتانم نگاه می کنم و صدای محرم می آید. به تاسوعا فکر می کنم و آن پارک کوچک سرد و انگشتان سرد ترسیده ی تو که بلاخره بکارتشان را چند لحظه ی کوتاه شکستی و صدایت که رضا داد نامی صدایم کنی برای یک چند باری. صدای محرم می آید و من یاد تو می افتم و درگیری فرضی ات با جوجه بسیجی هایی که شاید می آمدند و می پرسیدند شما؟ که نیامدند و نپرسیدند و تو فقط فرصت طلبی کردی شب قبلش که بگویی اگر سردت شد من که هستم! گرمت می کنم. که آغوش دستانم که هست

صدای محرم می آید و دلم یک عزاداری می خواهد.

می چرخد دور خودش که غذا بخورد و می چرخم همپایش که بلکه جرئت کنم بپرسم راست حدس زده ام؟ راست فهمیده ام؟ می گیم و می خندیم و نمی گویم من. بخاطر تو. به خاطر خودم. یک راز به رازیتش زیباست.

باید فراموشت کنم

باید فراموشت کنم

باید فراموشت کنم

توی چشمان پسر زل زده ام اساسی و مواظبم نگاهم چپ و راست نشود که تو نود درجه سمت چپ به دو متر عقب تر کمتر، تو نشسته ای و از طوفان آمدنم یک لحظه سرت را بالا آورده ای و سعی می کنم نبینم حرکت بعدی ات را. می دوم. دور می شوم.

باید فراموشت کنم

باید از فانتزی های معصوم شبانه ام - که حتی گاهی یک صحبت همیشگی را در برمی گیرد - بیرونت کنم. باید یکبار به حرفم گوش بدهی. باید بروی. باید راهی باشد

باید فراموشت کنم

باید فراموشت کنم

باید فراموشت کنم

می ترسم.

می ترسم که فراموشت کنم.

پیش از آنکه بیایی

"باید" بیایی.

 

...



حفاظ

انگار همیشه آدم ها را در آغوش می کشم من

اینطوری، سالها بعد هم اگر کشف کنم دوستشان داشتم

حسرتی نیست که بکشم

پی نوشت: گاهی هم نمی شود و مردانه حسرت می کشم!

...



تحدید

اگر قرار بود زمان برگردد

همان دو سال پیش می بوسیدمت

...



خطوط دوست داشتنی چروکیده صورتم

من دختر کوچولوی سابقم

که بزرگ شده

خانم شده

و آرزو دارد پیر شود زودتر

و بمیرد!

...



شمشیری در دست! پاپ زن تنهاست

ملکه ی شمشیر!

به یاد داشته باش که در انتها، تو یک ملکه ای! حتی اگر شمشیر در دست داشته باشی!

پی نوشت: با موهای بلند شده ی رنگ شده ی حنایی. با تاب و دامن کوتاه صورتی! با قلب تنها! به تنهایی ملکه ی شمشیر!

...



استخاره

کاش همه ی جنین ها متولد شوند!

...



دم -- بازدم. دم-- بازدم.

برای زندگی دو بال لازم نیست امیر!

تو اشتباه کردی!

برای زندگی بیش از هر چیز نیرویی برای نفس کشیدن لازم است

...



آرماگدون

کاش همه ی این دو سال خواب بود

اصلا همه ی این سه سال خواب بود

کاش این پنج سال همه اش را خواب دیده باشم

کاش فردا بیدار شوم

کاش هنوز همه چیز همان سابق باشد

کاش می مردم!

...



زندگی ناعادلانه است

که یک نبرد است!

...



تصلب

دوستانم که رفتند

تنها شدم

می ترسم از آمدنشان حالا

تنهایی ام و من عادت کردیم به هم

...



دلم یک مرد می خواهد

یا خنده هایش

شوخی هایش

دستانش

و بوی تن اش

پی نوشت: انگار عقیم زندگی می کنم این سالهایم را.

کوفت بگیرد این دل که نمی خواهد به هیچ کس دیگری هم سپرده شود....

...



تهران قشنگ گرم مهربان دوست داشتنی من!

آسمانت را امشب دیدم

صاف بود آنچه از بین ابرهایت دیده شد

...



گربه ها را نمی فهمم

توی خیابان راه می رم و گربه می بینم

بیشتر از آدم ها، گربه می بینم حتی

توی خیابان راه می رم، گربه ها می یان سمتم

می ایستم

می یان، دورم می چرخن. می مالن خودشون رو بهم.

زانو می زنم

می یان بغلم، می یان تو دستم. دورم می چرخن.

توی خیابان راه می رم

گربه می بینم...

پی نوشت: ماشین زمان را می توان ساخت. می شود!

...



ناجی

چند روزی سکوتم

پی نوشت: بعد موبایل هایتان را وقتی اس ام اس حساس دارید درونش، ندهید دست من. بعد ندهید دستم وقتی شماره تلفن خاص دارید درونش! دور از من نگاهش دارین این وسایل ارتباطی تان را!

حس نوشت:

گس ام

...



لبخند

خانواده امنیت است برادری

تو خانواده ای!

...



Irich Cream

آن لحظاتی هستند که در زندگی، همه چیزت انگار سخت است؟ همه چیزت نا ممکن است انگار؟ باید تصمیم بگیری و نمی شود؟

آن لحظاتی هستند که ترجیح می دهی حتی بنشینی سر جایت و هیچ کاری نکنی به جای تصمیم گرفتن؟ به جای پیش رفتن؟

سخت است تصمیم گیری. برای من حداقل سخت است. ماندن، بودن، ایستادن، همه امنیت دارند. تصمیم که می گیری، یعنی واقعیت موجود را تغییر می خواهی بدهی. یعنی اینجا که هستم را نمی خواهم. جای دیگری به من بدهید. یعنی سنت جاری اکنون زندگی ام برایم ناخوشایند است. یعنی....

این تصمیم گیری، در نهایت اش برای من معنی می دهد که هر چه از قدیم بوده و در دستم مانده را می خواهم ببرم و تغییر دهم. که هر چیزی که این که هست، نیست.

بعد آدم ها تصمیم که می گیرند، بهایش را هم می پردازند. و بها سنگین است. تصمیم که می گیری، باید پای بها هم بایستی. پای بها که می ایستی....

اینها همه را بگذاری کنار هم، می بینی که چقدر سخت است تصمیم گرفتن گاهی وقت ها. آنقدر که سعی می کنیم تا لحظه ی آخر به عقب بیندازیم آن لحظه ای که باید در آن تصمیم گرفت را.

من ِ ابتدای تصمیم، گاهی فکر می کنم این بزرگترین بحران اکنون هایمان است. نه برای آنها که هنوز دارند راه روتین هر روزشان را طی می کنند و از همان مسیر می روند و از همان مسیر می آیند. برای هر کسی که داعیه ی تغییر دارد.

جالب نوشت:

در سفرهای گروه کوه، وقتی یکی سرپرست می شود و بقیه اعضا، یعنی تو به کسی پول می دهی و اختیارت را. و او با آن مبلغ، آن امنیت فراموش شده را برایت بازسازی می کند. بعد همه همان شکلی می شویم که وقتی کودک بودیم، رفتار می کردیم. حرف گوش کن ها همانطور می شوند. لوس ها همانطور. شیطان ها همانطور. اذیت کن ها همانطور. در سفرها، وقتی کسی سرپرست می شود، وقتی نیازی نیست تو برای هر لحظه ات فکر کنی، انگار تمام بار مسئولیت زندگی ات را زمین می گذاری و کسی تمامی، حمایتت می کند. آن وقت یک امنیت فراموش شده ی قدیم برایت برمی گردد. آن موقع خوبی. خیلی خوب...

پی نوشت:

بعد یک بار سنگین زندگی بر روی شانه هایم هست. این چند روز که زمین اش گذاشته بودم، این چند روز که شادمانه کودک بودم، این چند روزه فهمیدمش. فهمیدم که چقدر خوش هستمش.

فهمیدم بارم را دوست دارم.

مهربانانه ات نوشت:

بعد لبخند که می زند، لبخند می زنم. گرم می شوم. اما داغ نه.

بعد می خندم پیروزمندانه. آنقدر که دوستش دارم. دوستانه اش دارم. آنقدر که این بزرگترین پیروزی ای است که می توان از هر رابطه ای داشتش!

لینک نوشت:

حامد - متن مرتبط

...



تین

می ترسم از روزی که تمام رودخانه های جوان خروشان، رود بزرگ آرام شوند

که آرام بگیرند

که آرام بگیرم...

پی نوشت: آرام تر بگیرم

...



گل و مهتاب و لبخند

- می دونی هدیه! اینکه توی گودر می خونم کسی نوشته که من نمی رم از اینجا، چون هنوز توی شهر خودم کوچه ای هست که ازش رد نشدم رو می فهمم. هنوز توی شهر خودم، کوچه ای هست که من ازش رد نشدم!

+ و لبی هست که نبوسیدم!

- دقیقا!

پی نوشت: بعد انگار تمام طلسم شاهزاده در همان بوسه خلاصه می شود، در همان لبت که نبوسیده امش، که اتفاقش، می رهاند من را از طلسم. می شکند طلسمت را. نابود می کند.

زنده می کند دوباره من ِ اینچنین کرخت را!

...



Is it me you looking for

همه ی دردهای دنیا یک طرف

اینکه توی چشم های عکست زل می زنم

و می بینم من که هستم دیگر نمی خندی

و می بینم تو که هستی دیگر نمی خندم

این را سختم است. این را سخت ترم است....

...
ادامه مطلب



و شما!

اول:

یک کتاب بسیار جالب و مفرح توی فایل های احسان (لپ تاپم) پیدا می کنم. انقدر جالب است که زنگ می زنم محیا. قطع می کنم، دوباره زنگ می زنم. قطع می کنم، می گویم او زنگ بزند. قطع می کنم، می بینم نمی شود!!!!‌ اس ام اس می زنم همش.

نشسته ام روی زمین اتاق خوابگاه. یک تاپ و یک دامن بلند تن ام است. میز پایه کوتاه جلوم، احسان هم روش. قارت قارت برای خودم شادم و می خندم از کتاب بانمک بسیار جالب. هی زنگ و اس ام اس می زنم این و آن و خوش می گذرد بهم...

دوم:

صدایی از راهرو می آید که: ساختمون رو تخلیه کنین! اینجا آتیش گرفته! ساختمون رو تخلیه کنید! اینجا آتیش گرفته! احسان را می گذارم درون کیفش و فرامرز (موبایلم!) را درون جیبم و یک کاپشن بر می دارم و یک شال سرم می کنم و سریع می روم طبقه ی همکف. طبقه ی اول دود خالی است و بوی وحشتناک سوختگی. بعد روی دور تند که بگذاری، یک نگهبان خوابگاه طفلک وسط دود می شود و کپسولی که دستش می دهیم و آتشی که خاموش می شود و صورت دوده گرفته ی من و آتش نشان های خوش تیپ و فنی که گذاشتند برای خروج دود و آمدن تاسیسات خوابگاه و انتظامات دانشگاه و مسئول کل خوابگاه ها و نزدیک ٢ ساعت و شاید نیم ساعتی بیشتر تخلیه ی هیجانات کلامی شدید بچه ها بر سرش که اگر می مردیم چه و اینها!

سوم:

نشسته ایم کف اتاق. من هم دوده ها را شسته ام دوباره سفید شده ام! یک کمی غذا می خوریم و یک کمی حرف می زنیم و اتفاقات را به خنده و شوخی می گیریم و خوشیم مثلا تا چند دقیقه ای بگذرد باز هر کس به زندگی عادی اش برگردد که فرامرز زنگ می خورد...

چهارم:

محیا زنگ زده! خوشحال و خندان و سرخوش و آخ جانمی من و اینجور حالت هاست. برایش مشروح می گویم که چه شد از تماس قبلی تا این تماس. برایم می گوید چه شده از این تماس تا آن تماس!

جناب آقای نمی دانم چه اینجا صدایش کنم، از خارجه زنگ زده اندش که سلام! از آن ورترش صدایی آمده که: محیا چقدر خوشگلی!‌ خوشم اومد از سلیقه ی این!!!! به روی خودشان نیاورده اند دوتایی. به چطوری ادامه داده اند که صدایی از آن ورتر آمده که: بگو دوستش داری!!!! و تماسشان نا تمام موکول می شود به وقتی دیگر!!!!!

پنجم:

راستش گاهی فکر می کنم همین زندگی ام که گاهی انقدر متفاوت می شود از حتی همین دوست کنار دستی ام، آنچنان جرئت دیوانگی می دهم بهم که تصمیم بگیرم برای خودم!

راستش اینجور زندگی روی هوای کج و کوله ی وحشتناکی را که دارم را، خیلی دوست دارم!

پی نوشت: سفید بخت شی دختر!

...



بیمار خنده های توام بیشتر بخند!

در تمام شب گردی هایم

در تمام سر زدن هایم به این سو و آن سو

تمام سعی ام این بود که کلیک نکنم به هیچ عنوان بر روی آن خط آبی که می رساند من را به جایی که کسی نشسته که در لیست "باید فراموش شوند ها" قرار دارد.

انگار نا پرهیزی کرده باشم

انگار گریز ناگزیر زده باشم

انگار ....

انگار کن چشم ها، بی خود می سوزند!

شاید....

پی نوشت: فعلا برای حفظ آبرو!!!! تگ ندارد چند روزی!

...



جوجه ای که مرغ شد!

آدم ها، نمی دانند خیلی وقت ها که چطور سر و کله ی شان در زندگی من پیدا می شود. نمی دانند چطور سر و کله ی من در زندگی شان پیدا می شود. نمی فهمند اصلا شاید. اصلا هم بعضی وقت ها نمی فهمند چطور کم رنگ و حتی تمام می شوم. این ها را خوب نمی فهمند، چون به تمامی دانسته است برای من. نه اتفاقی.

راستش آدم ها که می آیند، نمی روند مگر به خون ریزی. مگر خونی بریزند و خونی بریزم و چیزی شود. وگرنه آرام می مانند یک گوشه. یا فراموش می شوند یا دوباره چندی بعد تازگی مان بر می گردد.

بعضی اما، انتخاب می کنند به رفتن.

من سخت بخشم؟ راستش نه. اما نمی بخشم کسی را که حتی خشی بر روی من بخواهد بیندازد. نمی بخشم. نمی توانم. باید یک جوری مواظب خود درونم باشم، مگر نه؟ خب همین است که اینطور مواظب خودم هستم دیگر! نمی شود!!!

آن روزها که برای بارهای اول رفته بودند خواستگاری اش - یک سال و نیم پیش باید باشد به گمانم دست کم - در اینترنت گشته بودند دنبال اسمش و راهنمایی شده بودند اینجا که برایش یک مهربانانه نوشته بودم - که آن روزها مهربان بودیم- در تعریف و دلتنگی اش. بعد ها؟ خیلی خوش نداشتم برای غمگین کردن شدید بعدش، کلمه خرجش کنم. کلام حرمت دارد!

فقط...

امشب باید لباس زیبایی پوشیده باشد از نظر خودش. لباسش باید برق برق داشته باشد انقدر که چیزهای براق دوست داشت. آرایشش باید ضایع باشد انقدر که همیشه عروس دهاتی آرایش می کند. شاید هنوز در حال جشن باشند. اما "بله" را گفته حتما تا به حال. حتما خانواده های دو طرف هر چه توانسته اند برایشان کادو آورده باشند و دوتایی یک عالمه ذوقیده باشند. شاید در سالن عقدشان حتی بادکنک رنگی رنگی هم گذاشته باشد. باید....

می دانم خیلی ها برایش آرزوی خوشبختی کرده اند. من نمی کنم. می دانم خیلی ها برایشان آرزوی شادی کرده اند. من نمی کنم. می دانم یک عالم آرزوی چرند یکنواخت دل گرم کننده شاید شنیده اند. من از این آرزوها نمی کنم... من اما فقط یک آرزو دارم برایش. آرزو می کنم یاد گرفته باشد بزرگ آرزو کند. نه کوچک. نه کم. نه به اندازه. آرزو می کنم بلاخره یاد گرفته باشد سهمش از دنیا می تواند نا محدود باشد نه یک چهاردیواری تنگ و کوچک.

من آرزوی تکراری برایت نمی کنم جوجه! آرزو می کنم یک روز یاد بگیری خوشبختی را. که یک روز، بدون هیچ حسرتی، بدون هیچ ترسی، بدون هیچ حقارت پنهان درونی، زیبا آرزو کنی.... و زیبا بزی ای....

...



625

علم می گوید ماهی به خاطر دور شدن از آب به دلایل طبیعی می میرد. اما هرکس یک بار بالا و پایین پریدن ماهی را دیده باشد تصدیق می‌کند که ماهی از بی آبی به دلیل طبیعی نمی میرد، ماهی به خاطر آب خودش را می کشد.

قوزک پای زرافه

...



ماه اینجا بدر است دوباره

این روزها، من...

این روزها. من؟!؟؟؟

...