در بهشت اکنون!


در بهشت من
هدیه

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
امرداد ٩٦
تیر ٩٦
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
تلخ، مثل عسل
درد در چشم چپ
محیا بانو
یادداشت ها
نقطه سر خط
ولوج
نیلوفر و بودنش
در کنار رودخانه (مهبد)
نوشی و جوجه هایش
شاتوت
خجسته
از بهشت تا بهشت
روشنان
نا گفته هایی از جنس سکوت
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
فرشته های زندگی
پوتشكا (معين)
راهی
خبرنگار مرد (امير)
نقش پرنيان (سميرا)
تقویم باطله
same old fears
و اگر نمرده باشند
دهل (رضا و بهروز)
فرصتی برای خودم
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

برای این چند روز دردناک مریض وش!

یکشنبه شب بود که دعوامون شد

منی که قهر نمی کنم معمولا، قهر کردم و خودم رو گه کردم و جواب هیچ پیغامی رو ندادم و از حدود ١١ تا بعد از یک و نیم نصفه شب (به حروف که نوشته می شه ترسناک تره) یه گوشه نشستم برای خودم زار زدم. بعد می دیدم که دوستم نرفته، که نشسته همانجا - حالا چه منتظر من چه منتظر خودش که آرام بگیرد- بعد دلم نخواست تا اشک هام ته نکشیده، به حرف برویم. از آنطرف به ساعت سه و نیم کشید که رفت. به ساعت چهار کشید که خوابیدم.

دوشنبه عصر شد که خوردم زمین

وسط دانشگاه، کنار یکی از این برد های اداره رفاه، یه جوری زمین خوردم که دستم و جفت پاهام و مچ پای چپم، کبود و ورم و زخم شدن (قاطی پاتی نه به این ترتیب) همین جوریش از وقتی چشمام رو باز کرده بودم سر گیجه و اینجور مزخرفات داشت خفه ام می کرد.

سه شنبه شد که تب کردم

چشمام شروعش کرد، بعد رفت سراغ تن درد، بعد تمام تنم بی وقفه گرم شد. تمامش. به زور خودم رو کشیدم به کلاس، مردم تا تموم شد. اما تموم شد. ده خوابیدم تا صبح.

چهارشنبه است که الان

چشمام انقدر درد می کنه که نمی تونم چپ و راست رو نگاه کنم. سرم رو باید به مسیر نگاهم بچرخونم که کمتر دردش بیاد. سرم داغه اما تمام تنم داغ تره. بعد یه دفعه لرز هم می کنم. من دلم نمی خواد مریض باشم اما مریضم. زنگ زدم مامان اول می گه حساسیته. بعد می گه ترسه. بعد هم خاکشیر تجویز می کنه و غرغر می کنه که من که پیشت نیستم و اینا. تجربه ثابت کرده که به این مریضی ها پدری و مادری می گن مرض کمبود محبت و توجه. می شینن بهت توجه می کنن همینجوری! (البته اگه مثل الان در مقطع بحرانی با خانواده باشی، می شوننت و برات می شکافن نقش پر رنگ خودت رو در این میان) شوهر خواهر جان قرار بود یک ساعت پیش بیاد دنبالم، مرض کارهای مختلف گرفته معلوم نیست کجای این شلوغی گیر کرده. (فقط امیدوارم به خیر بگذشته باشه هر کاری که هست انقدر که همیشه خوش قوله و بار اولشه اینجوری می شه)

ظهر خوابیدم خواب درس و دانشگاه و پروژه و یکی از بچه ها رو دیدم که خورده به دیوار عاطفی! کلهم پنجاه دقیقه خواب بودم مثلا.

خواستم بیام شرح مبسوطی از مشکلات این چند روزه بدم که یه روز یادم بیفته یه دعوایی که سر الاغ بودن یه نفر دیگه شروع شد چطوری می تونه زندگی چند روزه ی من رو به هم بریزه.

خواستم یادم بمونه روزگاری بود که انقدر شکننده بودم، و البته مرا محکم تر ساخت....

...



پنجره

وقت هایی که نشسته ای

همش دو نقطه دی، دو نقطه پی، دو نقطه دو تا پرانتز رو به بالا، دو نقطه کوفت می زنی با انگشتانت، بر روی کیبورد

وقت هایی که می دانی

مرز است بین دنیای حقیقی و مجازی

و گلوله - گلوله های اشک می چکد از چشم هایت

وقت هایی هست که از این مرز، متنفری...

...



شما به خمس و زکات اعتقاد دارید؟

خمس لب هایت را نخواستیم

باشد

نخواستیم این مسلمانی به نامت را

باشد

اما یک سوال

به انفاق چطور؟ اعتقاد داری؟

پی نوشت: تمام نمی شود که خب! خسیس!

...



چون من عاقل نیستم!

آدم خداحافظی کردن نیستم من. این، سخت ترین کاریست که می شود انجام دهم. شاید آدم سلام کردن هم نباشم به تناوب، نمی دانم. فقط می دانم وقتی به کسی سلامی کردم که به دل خودم نشست، خداحافظی کردنِ با او، جان کندن می خواهد.

همان سه سال پیش که بود، جشن لاله ها بود در گچسر. در جاده بودم در حال آمدن به تهران. آن روزها هنوز حال و هوای بیشتری داشتم برای عکس گرفتن از خودم در هر لحظه. یک عکس شد به مدل عکس های قدیمی، با باد که موهایم را کمی آشفته کرده بود. بعد، آن روزها فیس بوک یا گودر و این جور مرض ها نبود اینجور فراگیر که. یک یاهو ٣۶٠ بود که چقدر هم بهتر بود از این امروزی تری ها! (مرض در قدیم همه چیز خوب بود) بعد در تشریح همان عکس، در همان شبکه، (توضیح اضافه!!!! انگار اگر کسی خواسته باشد این متن را بخواند در این یکی دو خط یادش رفته که منظورم به کدام و کی است) نوشته بود برایم به طنز چند کلامی.

همین شد که عکس برایم عزیز شد. آنقدر که وقتی پرشین بلاگ عکس خواست از نویسنده، آن عکس شد عکس منتخبم. آنقدر منتخب که هیچ وقت نشد که عوض کنمش. نخواستم. نخواستم.

آدم خداحافظی کردن نیستم من. آدم گذشته را به کاملیت بستن و سویی نهادن. گذشته، انگار شده یک نهر باریک هم باشد، اما هست. هست و به کناری جریان دارد. اما پر اثر. پر بار. پر آب. همه چیز انگار در "حال" باشد، انگار در "اکنون" باشد، انگار یک هدیه ی همیشه - اکنون - همه چیز - حاضر باشم.

تجربه ام، نشانم داده همیشه که یک روز می روند آدم ها. همیشه یک روز می روند. هر چقدر اجازه بدهم بیشتر و راحت تر خودشان باشند، وقتی رفتند، رفته تر می شوند. دیگر کم تر بد می شود رفتنشان.

شاید همین است که انقدر به پای دلم دارم راه می آیم....

شاید رخصت دهد به سفرت.

...



آداب دارد تبریک گفتن هم!

برای تبریک گفتن،

باید طرف را گرم در آغوش بفشاری که تمام استخوان و گوشت و پوست بیست و سه ساله اش به درد بیاید

پیام و نامه و اینها، همه بهانه....

...



تولدت مبارک شفق!

دست هایم را کمی دراز تر که بکنم

چشمانم را که کمی ببندم

آنوقت خدایی دیگر لازم نیست

تو تجسم می یابی

و این همان معنای عمیق خوشبختی است

...



در سر کلاس درس

استاد جانمان - حداقل استاد جان من!- یک روز گفت که همین که جایی صدایش می کنند - می شناسندش- به نام امیرانه، تلخ مثل عسل، چقدر برایش لذت بخش است.

دارم فکر می کنم به روزی که جایی، اعلام کنم که من، هدیه - در بهشت اکنون - هستم. و چقدر لذت بخش و خندانم می کند این فکر....

پی نوشت: استادم، امروز گفت که تخیل کنید تا زندگیتان رنگ بگیرد.

پی نوشت دو: این از بسیار معدود متن هایی است از وبلاگم که اول روی کاغذ نوشته شد، از معدود بار هایی که متن در سرم چرخید و پیاده اش کردم. سر کلاس همان استاد جانم.

پی نوشت شادی: استادم، داماد شده. و انقدر خوشحالم من برایش که انقدر به همه جلوه های خوب زندگی می آموزد که در زندگی خودش، حیات متعالی جلوه گر می شود... بشود، امیدوارم؛ بیش از این.

...



زمان حرمت ندارد

دارم فکر می کنم آدم ها را که حتی یک روز دوست داشته باشی، تکلیف خودت و دلت را معلوم کرده ای. وگرنه حسرت، حسرت، حسرت، این حسرت لعنتی آنچنان نفست را می گیرد که کبود می شود جای نفست و خودت هم نمی فهمی. آدم ها را باید دوست داشت پسر جان همیشه عزیز من! باید دوست داشت. بگذار داستان را از همین جا شروع کنم. داستان؟ بیان را. بگذار اینبار حکایت کنم که گاهی، حسرت طنابی می شود برایت و دست هایت را می گیرد و پایت را می بندد و تو، تو آنوقت همین طور نفس نفس می زنی که خودت را برهانی. مگر رهانده می شود کسی به همین راحتی؟ همین است که تو هر جور که عمرت را زیست می کنی، کاری نکن که به حسرت ختم شود. حسرت، حسرت، حسرت است که ریشه ی عمرت را می خشکاند.

زندگی کن پسر جان من! زندگی کن! نه زندگی ای که می توانستیم با هم به تقسیم بگذاریمش حتی در یک روز. همان جور که می خواستی باش. این گردونه و چرخه، می چرخد و می گردد و آخر، یک بار روزی آنقدر چرخیدیم که این حسرت لعنتی زندگیمان را ترک کرد.

ما، انسان های ترسویی بودیم. چرا که فکر می کردیم بیش از اندازه زرنگیم، قوی هستیم و محکم. ما، ناقضان کلمات داروین شدیم. اولین کسانی که از بین رفتند، ما شدیم.... 

...



شاید امسال نیاید دیگر

وقت سال تحویل بود که باران گریه کرد.

باران من، در خواب گریه می کند هر شب. هر شب می پرد از خواب یک یا دوباری، چند ثانیه ای، و می خوابد دوباره. پیش من خوابیده بود که گریه کرد اینبار. وقت سال تحویل بود و باران، گریه می کرد.

چشمانم را باز کردم، ساعت را نگاه کردم که زمان سال تحویل را نشان می داد چند ثانیه ای. نمی دانستم. نمی دانستم می تواند یک رسم باشد. آرزو کردم.

آرزو کردم بروی. که رفته شوی. که تمام شوی جدا. که روح من، که روح تو، آزار نبیند. که رها شوم. که رها شویم. آرزو کردم که بروی در این سال. نمی دانستم که این می تواند بخشی از یک رسم خوب قدیمی باشد. فقط آرزو کردم.

زمان سال تحویل بود، اشک های من را باران می ریخت. آرزو می کردم که راهت، آزاد از وجود من باشد و راهم، رها از تو. باران گریه می کرد و سال، نو شده بود....

...



اعتراف

"سلام، خوبی؟ به میس انداختنت عادت نداشتم. خوب بخوابی عزیزم. با اجازه.ماچ"

دارم گوشی قبلیم رو دوباره بازنگری می کنم. یه اس ام اس از سال های الان قبل پیدا می کنم. فکرم می کشه دوباره به اون همه سال الان خاطره.

یک روز، اون همه وقت الان قبل، من یک انسان رو اذیت کردم. خیلی. خیلی. خیلی. یادم می مونه، یادم می مونه که دیگه هیچ وقت این کار رو نکنم. که انسان ها رو بیشتر محترم بدارم. یادم می مونه که این پیغام برای ۶ روز بعد از تمام شدن همان آخرین رابطه ی نفرین شده بود.

یادم می مونه که دیگه هیچ وقت، چنین پیامی نگیرم:

"سلام، خوبی؟ به میس انداختنت عادت نداشتم. خوب بخوابی عزیزم. با اجازه.ماچ"

...



منجی - قربانی - جلاد

گند شدن های من، طرق و مثال گوناگونی دارد. مثلا یک دفعه گند می شوم، می روم در مودی که متن قبلی نوشته شد. هدیه گند می شود،‌گند اخلاق می شود، دلش دوستانش را می خواهد، دوستانش گاهی می گویند هستیم و هستند و گاهی می گویند نیستیم و نیستند و گاهی - بدترین نوع- می گویند هستیم و نیستند می شوند.

من آدم پر توقعی نیستم. -اوه! البته که بد توقع هستم، اما پر توقع، نه!- بعد اینطور که می شود، تعادل متابولیسم بدنی و ذهنی ام به هم می ریزد شدید. باز این بهترین حالت است. حالت بدتر، وقتی است که دوست مورد اشاره، یک ندا بدهد که ببین! من الان خوب نیستم. فقط هم کافی است همین را بگوید. بعد یک دفعه عذاب وجدان می گیرم، طفلک می بینمش و سعی می کنم به اندازه -باز- باشم.

چرخه ی مزخرف کج و کوله ای است ها!

پی نوشت طوری: یک آقای دوست جانی هست، که مثل خیلی از آقاهای دوست جان دیگر، گریه نکرده اما گریه ای بوده خیلی وقت ها. راستش نگرانش هستم. نگران این روزها و لحظاتش. شاید خوب باشد ها! شاید واقعا خوب باشد. اما این نبودنش، این کنار کشیدن ها، این ها، شیوه ی کردار کسی است که در فرار است نه قرار.

پی نوشت استاد جانم: من یک استاد جانی دارم که واقعا هم استاد است و هم جان. بعد ایشان فرموده اند که الکی برای کسی منجی نشوید! بگذارید به زندگیشان برسند و راست گفته. بعضی ها فقط گاهی بد می شوند که توجه کسب کنند. اما استاد جان! من دوستان جانم را می شناسم. الان طفلکی و گناهی شده یک جوریی به نظرم.

خب! حداقل می دانم که باید از دور نظاره کنم. دخالت از نزدیک تر، منجر به فاجعه می شود.

...



اعتباریه

آدم ها؟

آدم ها اصلا برای من می توانند مهم نباشند وقتی که فقط نامی برشان باشند که در برابر من آدمند. بعد یک لحظه ی جادویی هست برای من، که تصمیم می گیرم آدم ها دیگر برایم فقط آدم نباشند. که دوستانم باشند. که همراهانم، یارانم یا هر اسم قشنگ دیگری که می خواهی بر آنها بگذاری باشند.

آدمها؟

آدم ها که می شوند دوست، خیلی چیزها در برابرشان تغییر می کند. دیگر لبخندشان مهم می شود، غصه ی شان ارزشمند می شود، بودنشان ارجمند، و هزاران چیز دیگر. آدم ها که می شوند دوست، به حسابشان یک میزان اعتبار ریخته می شود. چقدر؟ بستگی به دلم دارد. برای بعضی ها آنقدر زیاد که تا سالها می توانند خرج کنند و وام بگیرند و به دیگران قرض الحسنه دهند و غیره، برای بعضی آنقدر که سلامی را به اکراه جواب ندادن بهشان، حتی یک دو سالی وقت می برد.

بعد آدم ها، این حساب و این اعتباری که به اسمشان منظور شده است را می توانند استفاده کنند. می توانند استفاده نکنند. می توانند استفاده کنند و یا افزایش دهند و افزایش دهند و افزایش دهند. می توانند استفاده کنند و بسوزانند و بسوزانند و بسوزانند. این که کدام، چه شود، بستگی باز کاملا به دلم دارد. یکی، حرکتی بکند و حتی سلامی و اس ام اس به موقعی و احوال پرسی و غیره، بعد یک دفعه ارزش پیدا می کند حسابی، یکی از اعتبارش برایش خرید می کنم، حتی برای دیدن خرید ها هم نمی آید.

راستش، امروز، یکی از دوستانی که پر اعتبارش کرده بودم - و البته خودش هم سعی کرده بود حسابی - زد و حسابش را حسابی سوزاند. زد و گند زد به تمام آن ارزشی که به اسمش قائل بودم.

حالا؟ خشمگینم. خشمگینم حسابی. حسابی. راستش، فکر می کنم بهای این خشم من را تنها خودم پرداخت نکنم. وقتش است برای این آدم های بد حساب، یک صورت حساب به مقدار منظور کنم.

و البته، بفرستم.

...



کاش بخندی سعید

ما بچه های بزرگی بودیم، تمام مشکل همین بود.

دور هم جمع می شدیم، فکر می کردیم که بزرگ شدیم. همدیگر را به اسم فامیل صدا می کردیم. من خانم مدنی شده بودم، نسیم خانم "چ" صدا می شد، میثم آقای "و". محمدکریم، آقای "آ"بود. میلاد، آقای "ن" بود. بابک؟ بابک هم حتی در آن سال ها هنوز آقای "ص" بود. بابک خیلی زود اسم عوض کرد. بعد یکی یکی بچه ها هم همینطور. همه پوست انداختند، اسم عوض کردند. یکی نزدیک تر شاید، یکی متفاوت تر، مهربان تر. بودیم باز هم. مثلا غزاله بود. مثلا آن یکی هدیه یک مدتی بود. سهیل بود مثلا.... مثلا سعید هم بود.

ما بلد نبودیم دور هم باشیم و بچگی کنیم. تمام مشکل همین بود.

همین شد که آدم های آن جمع خیلی زودتر از همه ی دیگر آدم ها ازدواج کردند. همین شد که آدم های آن جمع خیلی زودتر از دیگر آدم ها شکست خوردند و شکسته شدند. همین شد که آدم های آن جمع، خیلی زودتر، دیر شدند....

میلاد سیگار می کشید حداقل. در کنار تمام خصوصیاتش، این یکی از همه ناراحت ترم می کرد. آن وقت ها؟ خیلی وقت پیش بود. خیلی سال قبل تر از تولد بیست سالگی و دود گرفته ی خودم. میلاد؟ اولین پسری بود که آنطور بی پروا عاشقانه نوشت برایم. اولین پسری بود که آن طور سراسیمه ترسیدم ازش در همان بچگی آن طور بلندمان.

بابک؟ بابک مثل یک سیب می ماند در رابطه ی با من. هزار جور چرخید. توی چرخیدن هایش هم، عاشقانه هم ساخت برایم. با من؟ هیچ وقت نفهمیدم. هیچ وقت نگفت به من چیزی حتی اگر روزی چیزی ساختیم و شکستیم. اما برای من، همیشه بابک بابک ماند. همیشه آنطور عزیز ماند. طوری که گاهی ترسیدم که نزدیکش شوم و بشکند تصویرم از آن پسر دوست داشتنی عزیزم.

هر آدمی در آن جمع، بعدها یک داستان شد. یک داستان شد برای تعریف. یک داستان شد برای دوستی. یک داستان شد برای عاشقی فهماندن. یک داستان شد برای...

تلفنم که زنگ خورد، قرار شد برویم برای افطاری دور هم. بعد از پنج سال؟ شاید کمتر یا بیشتر. دیگر اصرار نداشتیم که بچه ایم هنوز. اصرار نداشتیم بزرگیم هم. پذیرفته بودیم کمی خودمان را. همه شان -به جز من- یا نامزد کرده بودند و به هم زده بودند، یا ازدواج کرده بودند در همان سن هنوز بچگی شان. من اما تغییر کرده بودم. در رابطه ای به جدی بودن عشق های آنها فرو رفته بودم و مجرد هنوز!!!! خارج شده بودم.

برای افطاری که رفتیم، تازه از زندان آمده بود. سعید را می گویم. از بعد از انتخابات گرفته بودندش و تازه شده بود که رها شده بود. هنوز دعای کمیل شکل نگرفته بود که باز و این بار این همه طولانی برود اوین. برعکس همیشه کمی گپ زدیم، کمی خندیدیم. کمی حرف زدیم اینبار کمی دوستانه تر. وقت خداحافظی گفت که هیچ وقت فکر نمی کرده یک روزی برسد که از دیدن من خوشحال شود اما شده. و چقدر به دلم نشست حرفش.

چند وقت بعدش لهو و لعب ترین مجلس این دورانمان را گذاشته بودیم با بچه ها. شب شده بود که من برگشتم. برگشتم که، دوباره سعید دستگیر شده بود. برای مراسم دعای کمیل. سعید و میثم و نسیم زندانی شده بودند و چقدر عجیب بود برایم که به برنامه ای دعوت شده بودم و تمام دعوت نامه ها و خبر ها را بعد از فاجعه ی دستگیری خواندم.

دوباره که برگشت، شاید یک سالی گذشته بود. زندان و بازجویی و دادگاه اختصاصی و آن حکم سنگین و این همه ناعادلانه. سعی می کرد اما شجاع باشد. سعی می کرد از خوشی هایش بگوید. خندیدیم. خندیدیم. خندیدیم.

یک تسبیح ساخته بود از پوست پرتقال های اوین. یک عالمه خاطره ساخته بود برای خنداندن بقیه. خرابش کرد همه را. خرابش کرد با متن. یک متن نوشته بود و درونش را خاطره پر کرده بود. یک متن نوشته بود از لحظه ی کوبانده شدن آن سیلی - با آن دست من مطمئنم سنگین- به صورتش. و لحظات بعدش البته. یک چیز بدی بود. چیز خیلی بدی بود که حتی صورت من سوخت. یک چیز بدی بود که صورت به یک سمت خم شده از دردش را هم می توانستی ببینی. یک چیز خیلی بدی بود که هنوز می توانم چشم هایم را که ببندم، بر روی آن صندلی و آن اتاق و با همان حس دردناک، ببینمش.

سهم من چیز زیادی نشد از این فاصله ی دوم بین زندان هایش. یک بار دیگر کوه رفتیم فقط. و شب تولد من شد بار آخری که دیدمش. ترسیده بود و به هم ریخته بود. حق هم داشت. حق هم داشت. فقط دو شب دیگر آزادی برایش مانده بود. باید برمی گشت به سرمای اوین. سرمای اوین؟ سرد بود حتما آن چیزی که یواشکی و زیر لب تعریف کرد. سرمایی که خودت را باید با یک پتوی نازک بپوشانی. سرمایی که یک شوفاژ نه اصلا گرم داری فقط. سرد بود حتما. آنقدر سرد که تمام امید امسال من شد به اینکه برف کم بیاید برایش. که گرم تر بماند.

سعید زود بزرگ شد. سعید حیف بزرگ شد. من بچه تر ماندم. من از همه بیشتر بچگی کردم.  من دیگر گونه تر زیستم. من شاد تر بودم. شادی کپسول نیست. شادی قرص نیست. شادی را شاید بتوانی کمی با بقیه تقسیمش کنی. اما نمی توانی مطمئن باشی شاد می ماند. که سهم شادی اش را می تواند استفاده کند. هنوز امیدوارم کمی شاد شده باشد که بتواند در آن همه سرما تاب بیاورد...

امسال عید؟ امسال عید تمام شد. تمام گشتن هایم به دنبال اسمش، به دنبال عکسش، به دنبال خبری، هیچ شد. هیچ جای این خبرهای دنیای مجازی، کسی از پسر سبزه پوستی که سعی می کرد شجاعتش را حفظ کند، که خیلی زود بزرگ شد و خیلی زود بهای بزرگ شدنش را ازش طلب کردند، چیزی نوشته نشد. عکسی منتشر نشد. زندانی سیاسی بود هم اما. مثل بقیه. مثل خیلی ها. اما هیچ کمپین اعتراضی انگار دیگر برای اسمش و آزادی اش تشکیل نشده.

اردیبهشت اما گفته که برمی گردد. کاش که می آید، راستش را بگوید. راستش را بگوید و بتواند بگوید که زمستان امسال را با سرما سر نکرده...

بعد من نمی دانم دیگر بار می بینمش یا نه. شاید دیدیم هم را باز. شاید باز هم مسیر شدیم. شاید کپسول شادی به خوردش دادند. شاید برگشت. شاید حکمش کم شد. شاید چهار سال دیگر زندان تعلیقی اش را تعلیقی بگذراند و دیگر هیچ وقت از آن چهارچوب در به سمت سرما نرود. کاش دنیای ما جور دیگری واقعی بود....

پی نوشت: نقطه ی تمام یعنی همین دیگر! نمی دانم چطور باید ببندم این همه نوشته را. پس فقط تمام!

...



وسواس

فکر کردم که تعهد خوب چیزی است

بعد همش تمام عدم تعهدها را پشت سر گذاشتم، رد کردم

حالا سرم سوت می کشد که رسیده ام به این تعهد نداشتن

تعهد نداشته باش دختر! تعهد نداشته باش! تعهد بیهوده حداقل نداشته باش

بعد تنم تیر می کشد که سایه های تعهد را نپذیرم، که روابط آزاد جلوی رویم را انقدر بی پروا نپذیرم، که سعی داشته باشم که هی خود معقولم را وارد کنم. که نه! من باز در این دو تایی، حد وسط را می گیرم. بعد بسته می کنم دست و پایم را که ندوم به سمت این شیرینی بیش از حد این همه وقت محدود مانده. یعنی تصور کن نشسته ام، هی جلوی فکرهایم را می گیرم، هی جلوی فانتزی هایم را می گیرم، هی می گویم که دخترک! کمی معقول باش. بعد هی تنم فراری می دهد خیالم را، تیر می کشد که بیادم آورد. بعد نباید که!

دارم فکر می کنم به دنیای اسطوره ها. یک زئوس و یک هرا. که زئوس، خود روابط آزاد را می پسندید و هرا نماینده ی شخصیت متعهد بود. بعد اگر من یک هرا داشته باشم، سعی اش را کرده در دو سال گذشته که زندگی شود. (سعی اش را کرده!!!! حالا گیریم شکست هم یک - دو باری خورده باشد) من دل به دلش دادم و زندگی کردمش. بعد چهارشنبه سوری که شبش بود -می شود ظهر - هرا خوابش برد یک دفعه. زئوس جان هم بعد از تمام این دفعات، بیدار شد. یک چند ساعتی طول کشید، اما بیدار شد. حالا هم دائما دارد مشت می کوبد به قفسه ی سینه ام که رهایش کنم و بیرون بپرد.

حالا یک من طفلکی این وسط هست، که هی یک زئوس قدرتمند دارد درونش مشت می زند. بعد هرا جان هم که خسته بوده، خوابیده. تنها گذاشته اش. من جانم تنها مانده طفلک!

اوووووف!!!!! چقدر سخت شد!

ببینم! نمی شود من یک دست زئوس را بگیرم، یک دست هرا را، با هم در این جهان به رقص برخیزیم؟ این طور که برود که من سختش می شود خب!

پی نوشت: بعد چشمانش را بسته هدیه جان! دست هایش را در هم گره کرده گذاشته بین پاهایش، همچین چمباتمه زده، فکر می کند که بیشترین خوبی این عید به این بود که چمباتمه اش کرده. بعد همش سعی می کند آدم باشد. همش سعی می کند آدم باشد. همش سعی می کند آدم باشد.

سعی می کند آدم باشد،

قبل از آفرینش حوا البته!

...