در بهشت اکنون!


در بهشت من
ه.

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
خرداد ٩٦
اردیبهشت ٩٦
فروردین ٩٦
اسفند ٩٥
بهمن ٩٥
دی ٩٥
آذر ٩٥
آبان ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
امرداد ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
هستمت، رویای درهای پلاستیکی
اونور
درد در چشم چپ
محیا بانو
هنوز ایستاده زیر باران
فرنودیان
آرامگاه زنان رقصنده
راز سر به مهر
زرمان
زاویه
ولوج
تلخ، مثل عسل
لیمان
از بهشت تا بهشت
برای خاطر کتاب ها
زاناکس
premenstrual syndrome
آهو نمیشوی به این جست و خیز گوسپند
Dream Land
روزهای روزمرگی
والس با قلم
نوشی و جوجه هایش
کنار کارما
خجسته
اقلیما
تقویم باطله
و اگر نمرده باشند
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
در کنار رودخانه (مهبد)
یادداشت ها
راهی
روشنان
شاتوت
نقش پرنيان (سميرا)
فرصتی برای خودم
نیلوفر و بودنش
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

هیچ چیزمان به آدمیزاد نرفته

از همان دیروز که در را بستم و با خودم برای سی و شش ساعت تنها شدم، فکر این لحظه های دلتنگی و این دقایق الان را باید می کردم. اینکه سی و شش ساعت تنها باشی و کسی نباشد که بیاید پیش ات. کسی نباشد که دلت بخواهد صدایش کنی. حتی پسر- مردی هم نباشد به رسم شیطنت های قدیم. اه. باورم نمی کشد چقدر آن روز ها ساده دل بودم.

حالا، از ابتدای سی و شش ساعت فقط ظرف کثیف کرده ام، چیزهای مختلف پخته ام یا خام خام خوردم، دو ماشین لباس شسته ام، لباس های شب مختلف پرو کرده ام و با یقه ی باز و گردن افراشته نشسته ام گلدن گروپ دیده ام و زار زار اشک ریخته ام وقتی فرهادی را صدا کردند (لعنت به من اگر بدانم که چرا) هر چقدر از دستم در رفته، وبلاگ نوشته ام، خواب دیده ام، و باز چیزی کم است.

رفته ام در گودر. همان چیزی که از گودر مانده. رفته ام نوشته های سر هرمس و همینطور پایین رفته ام. خوبی اش این است که لینک در لینک است و می شود همینطور وبلاگ جدید فالو کرد. می روم پایین و چه فایده! سطح درونم بالا می آید.

لیوان را پر از یخ کرده ام. با آبلیمو و نمی دانم چی. نمی دانم چی را از قفسه ی نوشیدنی ها برداشته ام. دلم، کنترل ام را در دست گرفته. از صبح نشسته به حرف زدن به آدم ها. به چت کردن. به هیچ کاریش نرسیده. فقط به یک بهانه ی احمقانه:

دلتنگ شده. همین!

پی نوشت: دروغ چرا؟ دل دل کردن های این روزهایم برای از دست ندادن کسی است که فقط اینجاست و نه هیچ جای دیگر جهان. می ترسم بروم و هیچ وقت نداشته باشمش. می ترسم بدون اینکه داشته باشمش، بدون اینکه بچشمش بروم. و من؟ آخ که خواستن این آدم سخت ترین دغدغه ام شده.

...



یکی که نبود

از صبح نشسته، زل زده به لیست جی تاک اش. به چراغ های سبز و قرمز و زرد.

به چراغ های خاکستری فکر کرده که رنگ چراغ توست. به تو که روشن نیستی. به دلش که خاکستری شده.

...



میانه ی میدان

لباس ها تمیز شده اند. تمیز و شسته. بوی رطوبت می دهند. بین پارچه های نمدار نشسته ام. رطوبت بلند می شود. روی پوستم می نشیند. رطوبت از پارچه های آبی. از پارچه های صورتی. از پارچه های گلدار.

آبی ام. صورتی ام. گلدارم.

...



سیمای کسی در دوردست

یک آسانسور بود. بالا می رفتم و پایین می آمدم و دنیاها عوض می شد. آسانسور شبیه دانشکده بود. اما هشت طبقه می پیمود.

آقای جدیدم با یک آقای دیگر تلفیق شده بودند. آقای دیگر، پسر دوست خانوادگی است که مادرش معتقد بود  می شود من مزدوجش شوم و وقتی پایم از آب ها گذشت دوباره استقلالم را پس بگیرم. جریان برای تابستان بود.

آقای جدید با آقای دیگر تلفیق شده بود. خصوصیات اخلاقی و ویژگی های فردی، برای آقای جدید بود و موقعیت زندگی و مالی برای آقای دیگر و من می دانستم که این، آقای جدید است و او نمی دانست که هدیه کیست. همان دوست این روزهایش بودم و قرار بود عید برویم همه خانه شان و من دلهره داشتم بفهمد که می شناختمش و دیدارمان، برای او جدید بوده. من دیدنش را انتظار می کشیدم. این طبقه، منفی یک بود. مثل منفی یک دانشکده پر از کمد بود. و درهای بسته ی آزمایشگاه. و شاید بشود گفت که بوی مواد شیمیایی.

پنج، طبقه ی طلایی بود. بالا تر از هر بلندی. طبقه ای طلایی و زرد. آدم هاش نو بودند. چلچراغ طلایی بزرگی داشت. پنج، طبقه ی طلایی بود و نرفته بودم هیچ وقت. جایی بالاتر از ساختار معمول دانشکده. بالاتر از ساختار هر جایی که رفته بودم.

پی نوشت: فکرم مشغول آینده است. از تمام راه های روبرو.

پی نوشت دو: دوستم رضا هم بود. در طبقه ی منفی دو داشت آب هویج می گرفت و آب هویج بستنی می داد به همه. من هم کمکش بودم گاهی.

بعدا نوشت: یادم رفته بنویسم. که خواب دیده ام اینها را.

...



ما را به سخت جانی خود این گمان نبود

یک روز - یکی از آن روزهای بعد، روزهایی که می آید- آنقدر شاید قدرت گرفتم که برای تک تک لحظات این شش سال خودم را ببخشم. خودم را عفو کنم که این همه نامهربانی در حق خودم - خودم - کردم.

یک روز - یکی از روزهایی که می آید - وقتی آنقدر محکم بودم که اینطور، مثل حال الانم موقع نوشتن این خطوط، بی مهابا اشک نریزم، خودم را بغل می کنم که این سال های سگی را، مجبور شد زندگی کند. تک تک پاره پاره شدن ها، تک تک مشت های روانی، تک تک خرد شدن های من و شخصیت و وجود و چنگ خوردن به روح.

یک روز - روزی که شاید برسد- آنقدر مهربان می شوم که دختر ِ هنوز کودکی را ببخشم که در ابتدای راهی گذاشته شد. رها شد و گذاشته شد و پوست انداخت و پوست کند و خون ریخت و در حد مرگ خونین شد. و شد آن چیزی که من امروز هستم. اینطور زخمی، اینطور دردآلود و اینطور همیشه خنده به لب. اینطور هیچ وقت فهمیده نشده. حتی توسط خودش.

یک روز - روزی اگر برسد - بابت تمام اشتباهاتی که کرد می فهممش. بابت تمام فرصت هایی که سوزاند و خاکستر کرد. بابت تک تک این لحظات. یک روز، که به قدر کافی این هزار و نهصد و چهل و پنج روزی که گذشت را گذرانده باشم. یک روز می شود که ...

نشسته ام، کودکم را در آغوش گرفته ام و زار می زنم.

پی نوشت: بعد خاطره می آید. خاطره می آید. خاطره می آید. قطع هم نمی شود که این اشک ها!

...



شروع می کنم

باد که می آید

خاک نشسته برصندلی بلند می شود

می چرخد در اتاق

دراز می کشد کنار زن .

فکر می کند

به روزهایی که لب داشت ...

وبلاگ گروس عبدالملکیان

...



عصر جدید

گفته بود یکبار هم که شده، معلم اول دبستان شدن را تجربه کن. آن لحظه ای که بکارت "دانستن" برای کسی باز می شود و یاد می گیرد چند دنیای رنگی، زندگی وجود دارد.

با مادرش می آمد استخر و بیست و چند سالش بود. سیزده چهارده ساله بودم. از صبح تا عصر استخر بودم و غوطه ور و خیلی ها بودند که می شناختیم هم را. جمله اش یک چیز دیگر بود. اما فکر می کنم اگر به من ِ امروز می خواست بگوید از همین کلمات استفاده می کرد.

پ.ن: امروز قرار است اولین شاگرد اول دبستانم را ببینم. قرار است بهش یاد بدهم که الف چیست و ب چیست و امیدوارم شب نشده بتواند بخواند آب.

* آب، دروازه ی دانستن است. اولین کلمه ای که آموختیم. اولین کلامی که معلم هلن کلر کف دستش هجی کرد.

...



گرگ و میش

می چرخم و می چرخم و می چرخم و وسط چرخ زدن ها، کسی نوشته که: ... حقیقت این است که دمای بدنم به هم خورده است. توازنم هم..." چشم های درونم گرد می شود.

خواب ها و بیداری هایم مخلوط شده. باید فکر کنم چه چیزی خواب بود و چه چیز واقعیت. چند وقت پیش تلفن خواهری زنگ زد. همسر ِ دوست ِ پدر ِ مرحوم  ِ شوهر خواهر جان بود. سلام کرد و گفت که شب یک سر می آیند اینجا دیدن خواهری و شوهر خواهری. خداحافظی کردیم و قطع کردیم. امروز به خواهری می گویم آمدند آنها؟ فهمیدم که نه! خواب دیده ام در کل انگار.

در وبلاگ دوستم کامنت گذاشته ام. راجع به پرسفون و خودش و البته خودم. کامنت ها نیاز به تایید دارد. دو روز پشت سر هم چک کردم که تایید شده نوشته ام؟ آخر گفتم شاید خواب دیده ام باز. خواب دیده ام؟ واقعا نظر گذاشته ام؟ نمی دانم.

یکی از دخترهایی که قبلا دوست بودیم و یک شب - خیلی بد - دعوایمان شد و رابطه مان قطع شد، چند وقتی توی خواب هایم می آید. چه کارم دارد؟

شب نوئل است. من شادم. به تقویم نگام می کنم. بیست و چهار دسامبر. توی تاریکی اتاق نشسته ام، فیلم می بینم و برای خودم شادم. سرم گیج می رود کمی. بیست و چهارم و کارهای بیست و چهار دسامبر را مرور می کنم. شب خوبی است. شب جشنی است. تاریخ کوبیده می شود توی صورتم. چهاردهم. همه چیز همین طور ناگهانی ده روز تغییر می کند. مطمئن ام همین طور ناگهانی بود. این بار بیدار بودم.

سال هشتاد و هفت ام. زندگی ام را می کنم که می فهمم نود شده. سه سال گذشته و من نفهمیدم. زمان لمس ام نکرده. من در دنیای هشتاد و هفت زیسته ام چند ساعتی و جهان در سال نود بوده...

بالا و پایین شدن های جهانم تفاوت کرده. زمان را گم می کنم. قبلا ساعت از دست می دادم. هفته هایم الان جابه جا می شوند و نمی فهمم چطور.

پی نوشت: بهش پی ام می دهم امروز چندم است؟ چندم است؟ می گوید نوزدهم. می ترسم بگویم چه سالی؟ می ترسم که کجای زمان ام.

...



به یاد می آورم

یک مکالمه بین من و مامان هست که هنوز با عشق و خنده (و به نظر من درد خاصی) بیان می کنه: مدرسه نمی رم هنوز. به مامان می گم من هیچ وقت ازدواج نمی کنم و می مونم وقتی شما پیر شدین ازتون نگهداری می کنم. مامان می گه ورق بیار بنویس این رو. می رم و برمی گردم و می گم می شه همینطوری ازم قبول کنی؟

رفتیم مشهد. من و مامان و بابا. دوتا بزرگترها نیومدن. برادرم کلاس اوله و خواهرم هم سال آخر دبستان باید باشه. تو عکس، بابا داره به دوربین لبخند می زنه، و داره سعی می کنه من رو سر جام نگه داره. من خم شدم و دارم گل می چینم. صبر نمی کنم سر جام. تو عکس خم شدم و دستم رفته به گل.

خونه ی ما مهمونیه. حداکثر باید اول دبستان باشم. هنوز خونه ی فرمانیه ایم که نقشه اش رو کامل می تونم بکشم اما از خودم توی خونه، فقط دو تصویر یادمه. و البته پسرهای دو قلوی هم سن من که طبقه ی اولمون زندگی می کنن. همه ی فامیل پیش مان. شاید هم دوستان بابا. یه عالمه بچه دارن. من می رم که بخوابم. وسط مهمونی. بچه ها پا می کوبن که هدیه با ما بازی نمی کنه. بابا همیشه مدافع منه. می گه خب خوابش می یاد. نمی تونم بگم نخواب که. من خوابم می یاد و برام بازی کردن با بچه ها هیچ جذابیتی نداره.

مسعود کلاس دومه. رفتیم مسافرت باز. مامان داره ازش سوالای علومش رو می پرسه.  من زودتر از اون جواب می دم. هنوز مدرسه نمی رم و مسعود لجش در میاد. اصرار داره به من بگن که جواب ندم. پا می کوبه و غر می زنه.

مسعود کلاس سومه. من اولم. روی تخت بالا پایین می پریم و صد دانه یاقوت حفظ می کنیم. خواهری هم پا به پای ما می یاد. شعرهای کتابهاشون رو دوست دارم.

گریه می کنه و به مامان می گه که بیا بغل دست من بشین من مشق هام رو بنویسم. تا کلاس چهارمش وضع همینه. اول یا دوم دبستان که بود، من رو می نشوند که براش از رو بخونم تا بنویسه. من بلد نبودم. کوچیک تر بودم ازش. می گفت شکل هاش رو تو هوا بکش. هر کاری می تونست می کرد اما من بلد نبودم. آخر مجبور می شد خودش بخونه.

دوم دبستانم. اردیبهشت. یه نمایشگاه کتاب نزدیک خونه است. بابا وضع مالی اش خوبه و بهمون می گه هر چی می خوایین بردارین. کلیله دمنه رو برمی دارم. اسمش رو شنیدم. نخوندمش. با تحسین به جلد خاکستری اش دست می کشم. هیچ وقت نخوندمش. کتاب دو جلدی سنگین با فونت ریز.

خواهری شیطونه. از دیوار صاف می ره بالا. رفتیم یه جایی که نمی دونم کجاست. یه سری پسر هم هستن و خواهری بینشون وایستاده و دارن برنامه میریزن که کی از دیوار بره بالا. دیوار آجریه. تو کوچه دوچرخه سواری می کنه. تو عکس های بچگی اش، یکی هست که داره می دوه و بلوز قرمز با شلوار سیاه تنشه، خورده زمین و پشتش درد می کنه. می دوه و استش پشتشه و قیافه اش شبیه آخه.

رفتیم دریاچه تار. پنج سالمه. بابا همه ی ما بچه ها رو روی یه تیوپ می شونه و می بره وسط دریاچه. تیوپ برمی گرده و همه میریم زیر آب. من زیر آبم. بالای چشمم آبه. آسمون رو از زیر آب می بینم. قشنگه. دارم تعجب می کنم چقدر قشنگه همه چی. هیچ تلاشی برای بیرون اومدن نمی کنم. بین زمین وآب معلق ام و به سادگی دراز کشیدم. قبل از اینکه برم زیر آب، دختر عمه ام رو میبینم که داره می دوه به سمت ما. با لباس زده به آب. من رو بیرون می کشه. هشت سالم که می شه، بهش می گم هما چشمات مثل آهوئه. می خنده. هیچ وقت بهش نمی گم چرا انقدر دوستش دارم.

مامان اصرار داره که کنارش وایستم و آشپزی یاد بگیرم. می گه از گشنگی میمیری آخر. نمی خوام. هیچ وقت کنارش وای نمی ستم. خواهری کلاس زبانه و من خونه اشم و قراره غذا درست کنم. نوزده یا بیست سالمه. شوهر خواهرم می گه حواست باشه هدا از بوی ضخم گوشت بدش می یاد. با ترس و لرز غذا درست می کنم. خواهری که میاد، می گه طعم غذاهای مامان رو می ده. خوشحال می شم. لزومی نداشته از مامان آشپزی یاد بگیرم. بلدم که چیکار می کرد انگار.

خونه ی مادربزرگیم. خواهری و برادری دو طرفم وایستادن و اصرار دارن از یه پله بپرم. نمی پرم. یک.. دو ... سه... پام رو آروم زمین می ذارم. دوست ندارم پریدن رو.

رفتیم مسافرت. (باز!) من پنج سالمه. شاید هم کمتر. همه با همیم و جنگل های گلستان باید باشیم. رفتیم جنگل و هوا مه آلوده و بی نهایت سرده. من سردمه و یه گوشه نشستم دارم تیک تیک می لرزم و به صدای به هم خوردن دندون هام گوش می دم. بار اولیه که انقدر سردم می شه. بار اولی که دندون هام به هم می خوره. نشستم دارم تعجب می کنم که چه جالب! یه جا شنیدم که از سرما دندون هاش به هم می خورد و دارم تجربه اش می کنم. هیچ کس حواسش به من نیست. یه گوشه نشستم و دارم سرما رو می چشم. سردمه.

خواهری و من اتاقمون یکیه. من عاشق شب هایی ام که حالش بده. من می رم تو تختم و کمین می کنم تا کی می یاد بخوابه. قبل از خواب باهام حرف می زنه بعضی وقتها. درد دل هاش رو دوست دارم. خواهری که ازدواج می کنه، یه بخش امنیتم برای همیشه جاش گم می شه. هیچ کس جاش رو نمیگیره. من سیزده سالمه.

حمام ام. خواهری رو صدا می کنم. می یاد و حوله رو دورم می پیچه و بغل ام می کنه می برتم می ذارتم روی تخت. باید پنجم دبستان باشم. قشنگ ترین خاطره ی زندگیمه از حمام کردن. لذت اون لحظه ای که صداش می کردم و می یومد و منتظر بودم بغلم می کنه یا نه.

برادری به دوچرخه اش چرخ کمکی می بنده. دوچرخه سواری که یاد می گیره باز می کنتشون. برای من نمی بنده. من دوچرخه سواری یاد نمی گیرم. هنوز هم بلد نیستم. من نمی دوم. من می شینم و با عروسک های کوچیک و لگوهام سرگرم می شم. ساعت ها. من خیلی زود کتاب خون می شم. امن ترین راه که بچه ها من رو به خودم واگذار کنن. کسی مزاحمم نشه و من بتونم بشینم سر جام.

به یاد می یارم. کم کم باید به یاد بیارم. بخش بخش خاطراتی رو که حجم عظیمی شون رو از یاد بردم. و شاید فقط همینقدر دیگه یادم بیاد. از سال های معروف به کودکی. سال های سیاه شده ی فراموشی

...



لورل هاردی

اولین بار که طولانی از خانه دور شدم، اولین باری که از چهارچوب امن اتاقم خارج شدم، در کمتر از چهار ماه سیزده کیلو چاق شدم. این یعنی من که هیچ وقت هم ترکه ای نبودم، به یک توپ کامل تبدیل شدم!

اولین بار که بعد از چندین سال، چهار دیواری ای برایم بوی خانه گرفت - اتاقی برای خودم شد- دو ماه نشده شش هفت کیلو کم شدم. این یعنی من که هیچ وقت توپ ثابتی نبودم، تبدیل به یک استوانه شدم! با دایره ای بزرگ به عنوان محیط اش. اتاقم را تقریبا دوست دارم. تقریبا به هم مانوس شدیم. تقریبا خوبیم.

هستیا، ایزد بانوی اجاق است. اجاق نشانگر نور است. نشانگر گرماست. نشانگر هر چیزی است که می توان دورش جمع شد و گرم شد و در سکوت لبخند زد. لبخند بود. هستیا، ایزدبانوی خانه است. وابسته است به خانه. به چهاردیواری امن اش.

...



قمرک

منتظر بودم. ونک. حوصله ام سر رفته بود و دکه ی روزنامه فروشی روبرویم بود. "دانستنیها" خریدم. این یعنی من خیلی کوولم. خیلی باحالم. خیلی به روزم. صبر کردم تا بیاید. داشتم مجله می خواندم که رسید.

رفتیم بانک. تا کارهایش را بکند، باز داشتم مجله می خواندم. بحث یک سیارک بود در کنار مشتری. اسمش بود وستا. وستا، اسم آشنایی بود اما یادم نمی آمد کجا. پرسیدم که وستا کی بود؟ یادش نبود. یک چیزی از درون گفت دنگ! گرفته شد که هیچ کدام یادش نبودیم.

وستا - هستیا- ایزد بانو است. یکی از انرژی های زنانه که معطوف به درون انسان است. انسان هایی که تحت تاثیر این ایزد بانو قرار دارند، درون گرا هستند. زنان هستیایی، رابطه رکن حیاتی زندگیشان نیست و با بود خودشان، خوش اند. و همین برایشان معنا است در زندگی.

من، انرژی هستیا را در زندگی ام حس می کنم. هستیا، در بخشی از زندگی من پرستیده می شده. من خاکستری بودم. دیده نمی شدم. خنده، به عنوان یک رکن بیرونی در زندگی ام نقشی نداشته. من آرام بودم. از بود خودم شاد بودم. راحت بودم. بخشی از زندگی ام بوده که من همانطور خجالتی و آرام و سربه زیر و بی سر و صدا بوده ام که به یاد دارم. که تقریبا کسی به یاد ندارد من را در آن روزها.

روزی که در مورد هستیا خواندیم، دلم میخواست زار بزنم. از غم ایزد بانویی که همیشه مهجور بود انگار و من هم مهجور قرارش داده بودم. امروز که اسمش - هیچ کداممان - یادمان نبود، غم آمد و خیلی خیلی ساعت ماند. تا یادم آمد که وستا - که سیارکی کوچک در نزدیک مشتری است - همان هستیا است. همان انرژی پربار زنانه که درون است و دور است و گاهی نمی بینمش.

نمی دانم هیچ ایگویی انقدر قدرتمند هست که بتواند یک ایزد بانو را دست کم بگیرد؟ نمی دانم. عرض ارادت ایزدبانو! عرض ارادت!

پی نوشت: ایزدبانوی دیگری هم هست که نیرویش رو به درون است. فردا در موردش می خوانیم. شاید فهمیدم که همه چیز از این دیگری بوده. نمی دانم. یک کدامشان اما امروز فرمانروای روزم بود.

...



صدای زوزه می آید

گرگ، از خانه اش بیرون نمی آید. چمباتمه زده، دُم بزرگ اش را کشیده جلو، حلقه زده و نفس های گرمش را می پاشد توی صورتم.

لُخت ام. در بین تن گرمش پیچیده شده ام. من را در پناه گرفته و پوزه ی مرطوب و بو دارش را گذاشته نزدیک کمرم. نفس گرمش، می پیچد روی پوستم و روی کلوخه های کمی نوک تیز زمین، خوابیده ام. پنجه ی راستش را بین پستان راست و شانه ام گذاشته و پنجه ی چپش، روی زمین است. پنجه هایش را جمع کرده که پوستم را نخراشد. کمی زخمی شده ام و زخمم را دوست دارم. چشمانش باز است و هوشیار و هر کسی که نزدیک می شود را، به خرناسه دور می کند.

گرگ، از خانه اش بیرون نمی آید. رفته ام درون خانه ی گرگ. ترسیده شاید. تنها. که حمایتم کند و  هوشیار به نگهبانی ام ایستاده.

پی نوشت: لباس ها، کتاب ها، موبایل، همه چیزم با هم مانده بیرون. زیر برف. جهان بدون من پیش برود. چند وقتی استراحت ام احتمالا از این وسایل. در حد مقدور البته.

کافه کافکا بخوانید...

...



جان من است این

  1.  سمت چپ وبلاگ، بخشی هست به نام کلمات کلیدی.
  2. اولینش، بخش "در لحظه" است. بخش روزمره هایم. من، در دقایق زندگی ام. خودم. لحظه هایم. من با خودم.
  3.  "خودکار آبی"،" آقای خاص"، "1"، "2"، "0" و این روزها "جدید"، نشانی هایی هستند از عاشقی هایم. تمام انسان هایی که در این هفت سال و نیم ِ وبلاگ داشتن، عاشقشان بودم. حتی یک تپش قلب.
  4.  "همگنانه"، خانواده - نوشت هایم هستند. هر چیزی که به یاد یکی از اعضای خانواده ام نوشته ام. "همه"، عمومیت دارد. برای کسی از دوستانم نوشته ام که یکی مثل بقیه است. فقط نفسی، اهمیت یافته و همین. شاید حتی کسی باشد که بتوانم در چهار یا پنج متن به اسمش اشاره کنم. اما یکی است مثل بقیه. مثل همه.
  5. بقیه، اسم هستند. اسم ها، به کسانی اشاره دارد که بودنشان با نبودنشان فرق می کند. که هر کدامشان زندگی ام را به بخشی تقسیم کردند: قبل از بودن و بعد از دیدنشان: "محمد"، "شفق"، "امیرحسین"، "علی"، "بهار"، "محیا"، "امیر"، "سالار"، "نغمه"، "رضا"، "طلایه ای"، "طلایه" و البته: "رسول"...
  6. رسول، آن بخش پایین پایین دسته بندی موضوعی وبلاگ جا خوش کرده.

پانزده سالگی ام، با کانون جوانان و جوانان مقیم! گذشت. بلوار مرزداران. تقاطع اشرفی اصفهانی. من بودم و گروهی دختر و پسر که برایشان جنسیت اهمیت داشت. من بی خیال ترینشان بودم. تنها کسی از میانشان که هیچ وقت دل به کسی ندادم و دل از کسی نبردم. دوستانم بودند همه. رسول، یکی از همان ها بود. رسول، یکی از همان هاست. عمو صدایش می کردم. پنج سالی از من بزرگتر است و دوستش داشتم و دارم. حضورش، هاله ای از امنیت گذشته دارد.

امروز، چهار راه ولیعصر، صدایم کرد. ضعیف، دردناک. بغل اش که کردم، از درد فریاد زد. رفتیم دکتر. رفتیم بیمارستان. عکس گرفتیم. دکتر رفتیم. آزمایشگاه. داروخانه. ویلچر. من و رسول. آخرش رفت خانه. بهتر بود حالش.

رسول، آدمی است از دنیای گذشته ام. دنیای امن گذشته. آدمی است که مانند تک تک قدیمی ها و صمیمی ها، دارد از بین می رود انگار...

یادم کشید که از همه ی آن آدم ها، از همه ی آن روزها، فقط رسول است که در دسته بندی وبلاگم اسمش ذکر شده. یادم افتاد که دو بار، رسول کلامی گفته بود که گرم شده بودم. دو بار، این منِ تشنه ی حمایت را با کلامش هم که شده، حامی شده بود:

زخم خیانت خورده بودم. زخمی که هنوز هم انگار خون چکان است و آرامم نذاشته:

دختر، با رسول حرف زده بود و حرف زده بود و حرف زده بود که چطور وارد رابطه شده و مهجور واقع شده حرف زده بود و مثل همیشه فقط خودش در دنیایش اهمیت داشت. رسول،  یک کلام گفته بود: هدیه چی؟ به دلم نشست وقتی شنیدم. تنها کسی بود که آن لحظه به من فکر کرده بود.

با اولین مردی که دوستش داشتم و دوستم داشت و رابطه ای داشتیم و آنی، تمام کرده بودیم. هفته ای یا دو هفته ای می شد. توی یک مهمانی بود که دیدیم هم را. توی همان حال و هوایش، گفت که اگر بخواهم می رود و حسابی می زنتش. من اهل غیرت بازی مرد ایرانی نیستم. هنوز هم به کسی که رفت و خاطراتش احترام می گذارم. هر چند آن روزهای نخست امید داشتم که برگردد. این حرف رسول، ستون اولی شد که من را سر پا کرد دوباره. که دنیایم ویران نشده و هنوز هستند کسانی برایم.

پی نوشت: دروغ چرا؟ می ترسم از روزی که رسول بمیرد. که رسول نباشد.

پی نوشت دو: خودم را بغل کرده ام. که اینطور دارد زار می زند. طفلک عجیب روز سختی داشته.

...



از خلال چت

- هدیه/؟

- جانم؟

چه می دانستم همین "جانم" گفتن ها می تواند چه بلایی سر انسان های آن سمت رابطه بیاورد؟

صدایش می کنم

- جانم؟

می داند. می دانم که می داند همین کلام کوچک می تواند سخت ترین ها را هم نرم کند و به راه آورد.

...



تصویری که من از مادر دارم

مامان، فوق تخصص بافتن لباس های زشت و بدقواره است. وقتی که صاحب لباس منم. وگرنه لباس های خوش قواره ی اندازه با کامواهای قشنگ و رنگی رنگی را برای باران چند وقت به چند وقت می بافد و کیف می دهد. لباس هایی که برای باران می بافد خیلی قشنگ اند. هنر ند. لباس های من، یک فاجعه بر علیه بشریت.

بابا که از کارمند بودن دست کشید، من راهنمایی بودم. از آن وقت بود که صبح ها مامان دیرتر از من بیدار می شد. صبحانه ها را تنها، یک لیوان شیر سر می کشیدم. برادری که از ایران رفت، صبح هایم تنها تر شد. وقتی از سرویس جا می ماندم یا آنقدر دیر شده بود که به مدرسه نمی رسیدم، آرام آرام تقه تقه به در اتاق خوابشان می زدم تا بابا بیدار شود. من را تا مدرسه می رساند. پیش دانشگاهی که رفتم، خیلی از صبح ها، من را تا مدرسه می رساندند. دوتایی می رفتند صبحانه می خوردند. حلیمی، کله پاچه ای. چیزی. بعد یک ساعت پارک پردیسان قدم می زدند. قبل از نه خانه بودند.

از مدرسه که می آمدم، مامان خواب بود. قابلمه ی غذا روی گاز بود و هنوز خاطره ی لذت بخش وقتی کلم پلو داشتیم خندانم می کند. صبر می کردم برادری برسد. دوتایی نهار می خوردیم. برادری که رفت، نهارهایم هم تنهایی شد.

مامان شب ها راحت نمی خوابید. تلویزیون را روشن می کرد و تمام کانال های ماهواره را می گشت تا خوابش بگیرد. از پنجره ی کوچک بالای در اتاقشان، نور که به سقف می زد، می فهمیدم بابا خوابیده و مامان بیدار است. بابا، قبل از ده -گاهی راس نه- می خوابید و ساعت ورود به اتاق خوابشان با هم بود.

رویای کودکی ام، این بود که وقت ورود به نوجوانی - اولین تجربه ی ماهانه - چطور و چه کسی را صدا کنم. خانه ی اول شهرکمان بودیم. اتاق من و خواهری مشترک بود. حمام توی اتاق ما بود و من، خواهری را صدا زدم. خواهری مامان را صدا کرد. مامان، یک جور غم توی نگاهش نشست. خیلی به آن چهره و آن نگاه فکر می کنم. شاید تصویر زنی باشد که باور می کند کودکش بزرگ شده. نگاه غمگین اش و کلام اش که تبریک می گفت به من.

همه ی بچه های فامیل عاشق مامان بودند. دوست داشتند جای من بودند و مادر من را داشتند. من نمی فهمیدم چرا. مامان چیز خاصی نبود به نظرم. مهربانی خاصی هم نداشت. لباس های مرتب دختر عمه ام یا موهای مرتب دختر عمویم را من نداشتم. فکرم را زیاد مشغول نمی کردم. مگر وقتی دلخور می شدم از دستش. مامان به من نمی چسبید. به من گیر نمی داد. و همین غنیمتی بود.

بچه که بودیم، هر وقت می خواست تهدیدمان کند، می گفت که به بابا می گوید چه کردیم. ترس نداشت. هیچ وقت. نوجوان که شدم، توی چشم هایش زل می زدم می گفتم بگو! کاری نکردم که. هیچ وقت نمی گفت چیزی. واقعا هیچ وقت کار بدی نکردم من البته. حداقل تا قبل از هجده سالگی ام.

مامان و من، هیچ وقت تنش نداشتیم. یک بار دعوایمان شد. به اصرار بقیه زنگ زدم بهش. فکر کنم یک ماهی که گذشت. صدایم را که شنید زد زیر گریه. من آب شدم. هیچ وقت پاپیچ من نشد. در تمام سال های نوجوانی ام، هر وقت هر کاری کردم نگفت نه. هر وقت ازش نظر خواستم و گفت نه، نکردم. بحث نبود.

مامان، مذهبی بود. خیلی هم. پا به پای ما تغییر کرد و خم و راست شد و هیچ وقت هیچ باری بر دوش من نگذاشت که باورها یا چهارچوب هایش را بپذیرم. برایش سخت است پذیرش چهارچوب باوری من. هر وقت بی پروا صحبت می کنم دنیای امن اش به لرزه می افتد. باور کرده من اهل ازدواج نیستم. من را نمی فهمد. من را نمی شناسد و هیچ راهی برای نزدیک شدن به این روزهای من را انگار بلد نیست.

این سالها که رسیده، همیشه نگران روابط من است. نمی فهمد. نمی فهمد چرا مرد ثابتی در زندگی ام نیست. به هزار شیوه سعی کرده خط بگیرد و هر بار خیلی واضح گفته ام که تنهایم. هر بار از یک زوج از دوستانم می شوند، دلش قنج می زند که خب! تو چی؟ من همیشه می خندم. بلند بلند.

مامان لباس های زشت بدقواره ای برای من می بافد. الان که دارم اینها را می نویسم، آخرینی که بافته و برایم فرستاده تنم است. لباس هایی که مخصوص من هستند، واقعا زشت اند. رنگ بد، طرح بد، مدل ناجور.

دو سال پیش عید، یکی از همین بافتنی های زشتش را از بعد از سال تحویل تا هفتم هر جا که رفتیم پوشیدم. چشم هایش می درخشید.

پی نوشت: فقط خودم می دانم که چقدر به مامان مدیون ام.

...



در ستایش حضور

چند دقیقه پیش، نوشتم در وصف گرمای این روزهایم. این که چقدر آرام گرفته ام. یک بار دیگر خواندمش. انتشار که پیدا کرد، توی گودر، دیدم که نوشته ام: "دلیل دل خوشی". یک چیزی یک جای وجودم گرم لبخند می زند. من آدم سرخوشی هام. آدم کلماتی که با سر جفت می شوند. دل خوشی؟ معنای غریبی دارد. معنای امنی دارد. زنانه است این کلام.

"دل خوشی" یک جور تن پوش است. آرام دورم پیچیده شده. آرام گرما داده به من. لَخت کرده من را. فکر می کنم دل خوشی، یک جور رد قدم هاست. رد حضور. فکر می کنم برخلاف آنچیز که می ترسانتم، این کلام با دل سر و کار دارد.

دل؛ جایگاه آدمی است. نیست؟

...



سنگفرش کوچه های شهر

یک جورهایی، یک جاهایی از قلبم آرام است. یعنی نیازی نیست که شفق جانم اشاره کند که: هدیه! خوشحالی! از ته دل خوشحالی! من؟ بی دغدغه خوشحالم. یعنی نیازی نیست استاد جان - کلاس که تمام شد- اشاره کند که چهار جلسه است که برق شادی در چشمانم می درخشد.

یک جورهایی آرام ام. یک جورهایی رضایت از ته ته وجودم بالا می آید. یک جورهایی، آگاهی مثل یک نقطه ی روشن شده که به تمام لحظات بودنم نور داده. یک جورهایی، می ترسم که نکند دلیل این همه دل خوشی، حضور یک انسان باشد.

اضافه نوشت: شرماگین می شوم وقتی استاد جان به برق چشمانم اشاره می کند. انگار که پدری، مچ دختر بازیگوشش را گرفته باشد!

...



ژاندارک

شب ها، روشن می نشینم و زل می زنم به اسمش.

من شوالیه ی راه های تکراری ام!

...



نمی دونی تو که عاشق نبودی

1 از بین زخم ها، حواست به آنکه به عنوان بزرگترین زخم زندگی ات انتخاب کردی، بیشتر باشد.

2 بزرگترین زخم زندگی من در یک کلام می گنجد: "مراقبت". کردن یا شدن؟ هر کدام داستانی است. برای همه این طور است؟ نمی دانم. برای من مراقبت کردن و مراقبت شدن هر دو مسیرهایی بودند که کلام "نه" در ابتدایشان هست. فکر می کنم نه آنطور که باید مراقبت شدم و نه آن طور که بایسته است، مراقبت کردم. برای اولی، قهر می کنم. پایم را به زمین می کوبم. دختر لوس می شوم. برای دومی؟ برای دومی هیچ کار بیرونی ای انجام نمی دم شاید. در درون اما هر وقت که لایه های درد بیرون می رود، شماتت می کنم خودم را.

3 کارگاه کودک درون بود. نشسته بودیم به نوشتن از زخم. "مراقبت نشدن" را انتخاب کردم. به نظرم راه حل واضح و انتخاب واضحی بود از طرف من. نوشتم و نوشتم. در میانه ی متن، نوشته مسیر عوض کرد. رفت و ملامت ام کرد که چرا از پس "مراقبت کردن" برنیامده ام. این بزرگترین کشف سال اخیرم بود. که دردی که عظیم است را، نمی توان زیر لایه های فراموشی دفن کرد.

4 درونم، مدتی است که سعی می کند با درد مراقبت نشدن کنار بیاید. بعد خاطرات به یادم می آیند. از مامان که همیشه شاکی بود که چرا هیچ وقت حتی نامه های مدرسه را نشانش نمی دهم. جلسات اولیا مربیان را هیچ وقت نمی دانست مامان. حالا دارم فکر می کنم چطور برایش بگویم تمام این کارها دلایل روانشناسی دارد و من، در کوچکی ام بهترین کاری که به نظرم می آمده را انجام دادم. زخم مراقبت نشدن را از بیرون خورده ام.

5 درد مراقبت نکردن را سعی دارم در بیرون آرام کنم. هنوز آنقدر قدرتمند نشدم که در دنیای بی کرانه ی درون ببینمش. مگر در کارگاه گروهی ای، جایی که بدانم نیروی کمکی هست برایم. درد مراقبت نکردن را در بیرون مرهم می گذارم. آدم ها را که میبینم. دردهایشان. زخم هایشان. خون زخم های آنها با دردی که اگر اجازه بدهمش، له می کند من را، در هم می تنند و چند وقتی آرام ترم می کنند.

6 و این بزرگترین کابوس من است: وقتی که نتوانم به درستی از آدم هایم حمایت کنم. آدمی که انتخاب شده تا حمایت دریافت کند را ناکام رها کنم. از پس کمک کردن به شخص دیگری بر نیایم. بالغ است؟ زخم نمی خورد اینطور حتی؟ دردش هم شاید نیاید؟ مهم نیست برای هدیه ی درونم. هدیه ی بیرونی اما، اینطور راضی است کمی. از مسئولیت اش کمتر می شود.

7 گفته بودم حمایتش می کنم در زمینه ای. نشد. نتوانستم. تمام نیرویی که لازم می دانستم برای رسیدن به هدف به کار رفت، اما نرسیدیم. بعد امروز شماتتم کرد از کاری که کردم و طریقی که کار را انجام دادم. قبل از اینکه خشم آتشم بزند، ترکش کردم. دقیقا معنای: او را از گرمای حضورم محروم کردم. بعد قبل از آنکه نیزه و تیرکمان سمتش نشانه بروند، پرسیدم که دلیل این همه خشم چیست؟ صدا جواب داد که باز نشد حمایت کنی. من؟ پذیرش ضعف برایم از هر چیز سخت تر است. پذیرش دوباره ی ضعف...

8 یک روز، آنقدر بزرگ می شوم که کودک درونم را حمایت کنم. یک روز آنقدر بزرگ می شوم که فراموش که نه، درک کنم زخمی را که خوردم. از مراقبت نشدن. از مراقبت نکردن. یک روز می شود. یک روز می شود... یک روز خوب می آید...

پی نوشت: بعد همان عصرش، کلاس که داشتیم، استاد جانم اشاره کرد که هر رابطه ای برای شما معنی اش چیست؟ و روشن شدم که رابطه ای جبرانی ساخته ام. برای مراقبت کردن. به همین عنوان.

...



 

1

پام درد می کنه.

2

مچ پام درد می کنه.

3

مچ پای چپم درد می کنه.

4

مچ پای چپم از بالای قوزک به اندازه ی یک انگشت تیر می کشه.

5

مچ پای چپم که شش سال پیش موقع پایین اومدن از پله ی مترو برگشت و سه بار صدا داد، دردش برگشته.

6

پله های مترو، برای دویدن جای امنی نبودند. این را دیر فهمیدم. هزینه ی دیر فهمیدنم را اما، مچ پای چپم داد وقتی زمین خوردم و سه صدای تق متوالی بلند شد و درد، زبانه کشید از پایم بالا آمد و امانم را برید. آن روزهایی بود که فهمیده بودم هیچ دردی ارزش اشک ریختن ندارد و تا وقتی کبودی یکپارچه اش را ندیدم وخامت شرایط را درک نکردم. هنوز هم، هوا که سرد می شود و پایم که دوباره و دوباره و دوباره پیچ می خورد، سه تقه ی متوالی در گوشم می پیچد و درد، خط می کشد بر روی اعصابم.

7

تخم مرغ را با دقت می شکست، هر بخش از پوستش را در یک دست می گرفت. دست راست را بالا می برد و هر آنچه بود درون پوسته ی دست چپ می ریخت. دست چپ را بالا می برد و هر آنچه بود درون پوسته ی دست راست می ریخت. سفیده، از لای انگشتانش شره می کرد و زرده را درون کاسه ی کوچک شیشه ای میریخت. زرده ی تخم مرغ و زردچوبه، خوب قوام می آمد. از درد پا که بی تاب می شدم، بی بی خلیفه تشت مسی کنگره دارش را پر از آب گرم می کرد، می گذاشت جلویم تا پایم را توش بگذارم و خوب ماساژ بدهم. بعد انگشتانش را ضمادی می کرد، تمام مچ پایم را زرد می کرد. زرد زرد. از ته کمدش - که به عادت قدیم، گنجه صدایش می کرد- پارچه ی آب ندیده در می آورد و پایم را که زق زق می کرد، سه دور با پارچه می بست.

درد زود می رفت اما ده روز طول می کشید که زردی پوستم رنگ ببازد...

پی نوشت: همان که اول گفتم: آخ پام!

...



کاتارسیس در تارتاروس

صدایی از درونم نیشخند می زند که بنویس

و من از اینکه ملکه ی جنایت شوم، می ترسم

...



To be continue

آیا من دختری هستم که دارد مجددا عاشق می شود؟

آیا یک گزینه ی بررسی و شناخت برای یک آدم جدید در جلوی رویم باز شده؟

آیا دهان من و این وبلاگ در ماه های آتی صاف خواهد شد؟

جواب تمام این سوالات را در ماه های آینده خواهیم فهمید!!!

...



یلدا

یک شبی از زندگی هست که بطری می چرخد و می چرخد و روبروی تو می ایستد و نشانت می دهد که بزرگ شده ای...

...