در بهشت اکنون!


در بهشت من
ه.

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
خرداد ٩٦
اردیبهشت ٩٦
فروردین ٩٦
اسفند ٩٥
بهمن ٩٥
دی ٩٥
آذر ٩٥
آبان ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
امرداد ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
هستمت، رویای درهای پلاستیکی
اونور
درد در چشم چپ
محیا بانو
هنوز ایستاده زیر باران
فرنودیان
آرامگاه زنان رقصنده
راز سر به مهر
زرمان
زاویه
ولوج
تلخ، مثل عسل
لیمان
از بهشت تا بهشت
برای خاطر کتاب ها
زاناکس
premenstrual syndrome
آهو نمیشوی به این جست و خیز گوسپند
Dream Land
روزهای روزمرگی
والس با قلم
نوشی و جوجه هایش
کنار کارما
خجسته
اقلیما
تقویم باطله
و اگر نمرده باشند
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
در کنار رودخانه (مهبد)
یادداشت ها
راهی
روشنان
شاتوت
نقش پرنيان (سميرا)
فرصتی برای خودم
نیلوفر و بودنش
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

بمیرم برای قلبم، سال هاست نتپیده

فشرده سازی یک رابطه ی طولانی در یک بازه زمانی کوتاه، مثل فشردن یک فنر تا منتهای درجه ی خود است: فنری که ضریب سختی بالایی دارد. و البته اگر به نظر می رسد منظور از فنر من هستم، خب معلوم است در نهایت من و شما زبان صحبت کردنمان یکی شده است!

با تساهل و تسامح، طول رابطه چهارده روز بود. بعد هر چقدر حقیقی تر نگاهش کنم، این زمان کمتر می شود و به سمت عدد یازده میل می کند: یعنی سه روز کمتر می شود. این سه روز ربطی به حال امروز من ندارد.

من؟

دردآلود نیستم. (بانوی صورتی می ترسید که درد داشته باشم). راستش بیشتر از این حرف ها، شگفت زده ام: شگفت زده از اینکه انسانی در گوشه ی این شهر نفس می کشد. و روحش ... . شگفت زده ام و از گذران این چند روز سرخوش. هرچند سرخوش تر بودم اگر به یک حد میانی برای نظرات هم می رسیدیم.

چرند! همان شگفت زده ام!

...



شاید بهار خنده زد و ارغوان شکفت

من؟

بعضی وقت ها، خوشبختم. آن وقت ها که اشک هایی را که هر کسی منجرش شده، در آغوش خودش می ریزم. این دقایق کم اند. خیلی کم. به انگشتان دست هم نمی رسد.

آدم ها را، با دردی که در آغوششان بیرون میریزم می شناسم. با بوی تنشان. با کلمات گرمشان که سعی دارند آرامم کنند. با مهربانی صدایشان. با نرمی پوست تنشان. با خواهش های محجوبشان.

پوست تن، حافظه دارد. آدم ها را به حافظه می سپارم.

* تیتر، بخشی از شعر شاملو است. که بیگ اسلیپ در متن اخیرش ازش استفاده کرده. لینک ندارند. نه آدم ها. نه وبلاگ ها. باشد که بخشیده شوم!

...



عاقبت این پرده ها افتادنی است

کمبل: اما دلدادگی نیز می تواند به نوعی تکانه ی مذهبی تبدیل شود. تروبادورها دلدادی را به مثابه عالی ترین تجربه ی معنوی درک می کردند.

تجربه اروس نوعی تصرف است. در هند، خدای عشق، جوانی قوی هیکل و پرابهت، و مسلح به یک کمان و ترکشی پر از تیر است. تیرها نام هایی از قبیل "عذاب مرگ آفرین"، "گشایش" و نظایر آن را دارند. در واقع، او این تیر را چنان وارد بدن شما می کندکه گویی نوعی انفجار کامل فیزیولوژیک - روانشناختی اتفاق می افتد.

نوع دیگر عشق، یعنی آگاپی، عشق به همسایه، مانند عشق به خویش است. در این حالت نیز فرقی نمی کند که شخص مورد نظر چه کسی باشد. فقط همسایه ی شماست و باید آن نوع از عشق را نسبت به او داشته باشید.

اما در مقوله ی دلدادگی با آرمانی کاملا شخصی مواجه ایم. به روایت مندرج در سنت تروبادورها، آن نوعی از تصرف که در پی تلاقی نگاه ها صورت می گیرد، تجربه ای چهره به چهره است.

مویرز: در یکی از آثار شما درباره ی این تلاقی نگاه ها شعری وجود دارد: "از طریق چشم ها است که عشق به قلب می رسد..."

کمبل: این تلقی کاملا مغایر با همه ی چیزهایی است که کلیسا توصیه می کند. تجربه ای ضخصی و فردی است، و گمان می کنم همان مطلب اساسی و مهم مربوط به غرب باشد که آن را با کلیه ی سنت های دیگری که من می شناسم متفاوت می کند.

مویرز: پس شهامت عاشق شدن، به شهامت تایید تجربه ی شخصی در مقابل سنت، یعنی سنت کلیسا تبدیل شد. چرا این موضوع در تکامل غرب اهمیت داشته است؟

کمبل: به این دلیل که این تاکید بر فرد را به غرب داده است. اینکه شخصی باید به تجربه ی خود اعتماد کند، نه حرف هایی که صرفا از دهان دیگران به او رسیده است. این تلقی بر اعتبار تجربه ی فرد از ماهیت انسانیت، زندگی، و ارزش ها در مقابل یک نظام یکپارچه و فراگیر تاکید می گذارد. نظام یکپارچه نوعی نظام ماشینی است: هر ماشینی شبیه به ماشین دیگری کار می کند که از همان کارگاه بیرون آمده است.

کتابی به واقع مقدس: قدرت اسطوره: جوزف کمبل: عباس مخبر

نشر مرکز صفحه ی 277

...



ضرورت مباحثه

دست چپ جان، دیشب قیام کرده بود. به تنهایی. اول لرزید. فکر کردم از لرزه های ساده است. یکبار. دوبار. سه بار. بعد تیر کشید. بعد سرگیجه آمد.

دست راست جان، امروز قیام کرده. درد. درد. درد. درد. امانم را بریده اند.

دست ها. دست ها. صدای اعتراضتان را شنیدم. چه می خواهید بگویید؟

...



روی هدف ام باید تمرکز کنم

دیشب خواب دیدم مامان. خواب دیدم که در حال سفرم. که دارم می یام آلمان. تمام دغدغه ی زندگی ام توی خواب همین بود. فقط داشتم به همین فکر می کردم. فقط داشتم سفر می کردم.

دیشب خواب دیدم مامان.

پی نوشت: آخ. فقط همین. فقط همین. فقط همین.

...



مهرناز دوست دارم! :))

امیرمهدی ژوله (خودتان سرچ کنیدش! حوصله ی لینک دادن ندارم که کیست!) آن وقت ها، "ولن نمی دونم چی چی" صداش می کرد.

در کوچکترین فضای ممکن دوتایی پیچ می زدیم برای خودمان. یک بار باید خط کش بگیرم دستم و اندازه ی دقیق بدهم اما به نظرم در محوطه ای به عرض نود و سه سانت و طول قدمان، پیچیده بودیم و شیطنت هایمان تمامی نداشت. یکی مان، وسط خنده ها و چرخش ها، گفت راستی امروز ولنتاین است! خندیدیم. بوسیدیم هم را و به زندگی مان - که همه چیزش آن روزها مثل یک شوخی بود - ادامه دادیم. دو نفر هجده ساله بودیم و عین هم. امروز، دقیقا شش سال می گذرد. سال بعدش، یادم نیست الان کجا بودیم. سال بعد ترش، یکی دیگر باهام بود.

کره ی بادام زمینی نخورده بود. یک کره ی بادام زمینی هزار و خورده ای خریده بودم و یک روبان دورش. همین. ناراحت شد. گفت که قرار بود اهمیتی ندهیم به امروز. زندگی از نظر هر دویمان یک جور نبود. یکی شوخی تر بود همیشه و یکی جدی تر. زده ام کرد از همه ی روزها.

راستش بیست و یک چهارده فوریه ی دیگر را تنها گذراندم (با امروز شمردم) و این گذراندن ها یادم داده که امروز می تواند روز قشنگی باشد! بستگی دارد کجا باشی. چطور باشی. چه کار کنی.

من؟ با مهرنازم. می رویم بیرون. قبلش آمفی تئاتر مرکزی. بعدش وسط خیابان. این وسط ها هم بستنی می خوریم حتما! ولن چی چی؟ مهم نیست! مبارک باشد روزی که شاید عده ای از ما - توی این روزهای بی لبخند - بهانه ای برای دلخوشی داشته باشند!

...



آدم ها حاشیه نیستند. اصل اند

این که قرار اولیه ی ما این است که عاشق نشوم یک چیز است، این که دلم الان مثل سینک ظرفشویی شده که توش یک نفر یک ظرف گنده مایع ظرفشویی را با آب قاطی کرده و با نی توش فوت می کند و همین طور حباب می زنم و حباب می زنم و حباب می زنم یک چیز دیگر است.

زل زده ام به این کلمات آخرش که برایم ایمیل کرده. به همین قربان تو. به همین خوبم. به همین گوشی رو فعلا خاموش کردم (معلومه که خاموش کرده! وگرنه ایمیل نمی زدم بهش که حالش را بدانم!!!) و به این خط آخر که جوابت می ماند برای فردا البته اگر عمری باقی مانده بودش.

وبلاگم که غریبه نیست. اصلا تمام گندهای زندگی ام، تمام تصمیم های احمقانه ام، تمام شادی های بزرگ و کوچکم و تمام لحظه های شادی ام را در خودش دارد. حالا گیریم که بعضی وقت ها در لفافه پیچیده باشم که فقط خودم بفهمم. گیریم بعضی وقت ها اسم آدم ها را عوض کرده باشم.

وبلاگم که غریبه نیست. توی دلم رخت می شورند. در همین میان هم یک حسی می گوید بخواب! صبح زود قبل تر از او (ساعتش شش و نیم شروع می کند زنگ زدن) بیدار شو. صبحانه که می خورد (نان گرم شده در ماکروفر، پنیر، کره و چایی شیرین در آن استکان های باریکی که من یکی شان را شکستم) برس آنجا. قبل از اینکه از خانه بزند بیرون ببینش. که ببینمش که سالم می رود بیرون. شما که غریبه نیستید. نگرانم.

فردا روز دلشوره است. روز نگرانی ها. تازه دارم نگرانی مامان را وقتی زنگ می زد و گریه می کرد که نرو بیرون درک می کنم. یک سال بود که فقط یک روز نا آرام داشتیم. یک سال که آدم های خیلی بیشتری عزیز دلم شدند. یک سال گذشته.

فردا؟ قلبم در حلقم آمده.

...



قعر

دارم ظرف می شورم. هفت لیوان و سه استکان کثیف توی سینک هست که باید شسته شود. چهارمین لیوان دستم است، به خودم می آیم که دستم وسط زمین و هوا خشک شده و عالم خیالات برده اتم.

دارم تایپ می کنم. آهنگ که عوض می شود، تکان می خورم. خشک شده بودم و زمان رد شده بوده. عالم خیالات برده اتم.

غوطه خوردم. آن پایین ها. کم کم دارم بالا می آیم.

...



درنده خویی در روان ماست

صداهای بلندشان - که خشمگین خدایشان را صدا می زنند - بلند شده است. اولی، برای مردی است که آن وقت ها در جواب یاحسین گویی های ما فریاد خشمش بلند بود. در ته صداهای ما ترس بود که شاید امنیت خانه هایمان با این فریاد ها بشکند و در صدای او اوج بود. که اخبار قدرت نمایی هایشان را در کوبیدن خانه ی امن آدم ها می شنیدیم.

دومین صدا، شبیه صدای دختر بچه هاست. نباید بیشتر از پانزده سال داشته باشند.

خشم صدایشان، خشم صدایمان، این نفرت عمیقی که همه در دل هایمان جمع کردیم، این خاک را می سوزاند.

ما، مردمان همین خاکیم.

...



پشت دیوارهای این روزهایمان

الف) اولین دوره ی توانمند سازی اجتماعی شهر تهران بود و من، پیش دانشگاهی بودم.

ب) ردیف روبرویم نشسته بود. تازه چند هفته ای از انتخابات می گذشت. داشتیم قوانین دوره را تعیین می کردیم. دست بالا کردم و پیشنهاد دادم که حفظ شئونات و حجاب اسلامی را هم اضافه کنیم. بعدا فهمیدم بهم چشم غره رفته.

پ) از ان جی او ی کیهان آمده بود. بغل دستی اش برای هفت سیب مربع بود. ما از چتر بودیم.

ت) دوره تمام شد. مدرکش را هنوز نگه داشته ام شاید به عنوان گواهی جایی به دردم بخورد.

ث) دوره تمام شد. فراز زنگ زد که فامیلی اش را می دانی؟ برای ثبت در مدرک می خواست. نمی دانستم. زنگ زدم دوست سوممان پرسیدم. زهره خودش سریع دوباره زنگ زد: مگر اسمش را می دانی؟

ج) سید حسین موسوی.

چ) دوره تمام شد. ما تمام نشدیم.

ح) هفت مهر تولدم بود. (هنوز هم هست) یک کارت پستال بهم داد. با یک شعر که برایم سروده بود. اثرش ماند.

خ) جواب المپیاد نجوم آمده بود و قبول نشده بود. صداش کردم که بیاید. همان شب، ایستگاه مجلس (بعدا شد دانشگاه امام علی) دیدمش. دردش را می فهمیدم. چیز مهیبی بود آنچیز که درونش شکست. آن درد من را این شکلی کرد. او هم قالب اش تغییر کرد.

د) دردش آمده بود. یادم نیست چرا. حرف زدیم. یادم نیست یازده و نیم تلفن را قطع کردم یا دوازده؟ بهش گفتم زندگی پر از شادی است. گفتم هر اتفاق خوبی که افتاد یک خط بکش. نشانت می دهد چطور در شادی ها زندگی می کنی. فرداش شاید بود، یک اس ام اس برایم فرستاد که اولش خط خط خط خط خط بود. و زیرش تشکر کرده بود. تا سال ها نگه داشته بودمش. گوشی ام را که عوض کردم، دیدم اول اس ام اس یک گل هم بوده.

ذ) دختر هفت سیب مربع، شد دوست جانم. شد مادرش. من، شدم عمه اش. شدیم سه تا.

ر) تولد هجده سالگی ام، رفتیم بازار. تمام خرید دانشگاه را کردیم. شد کادوی تولدم. اولین مانتوی دانشگاه را هم با هم خریدیم.

ز) عاشق نجوم بود و می رفتیم رصد. من لباس زیاد نمی بردم. مادر و پسر لباس گرم برایم می آوردند. کویر مرنجاب بودیم و سرد سرد سردم بود. کنار آتش چنبره زده بودیم. چراغ های مسافرخانه خاموش شد. آسمان یکپارچه ستاره شد. سردم بود و می لرزیدم. اولین پسرکی بود که بغل اش کردم. اولین پسری که بوسیدم (روی موهایش)، یکی از همکلاسی هایم بود. در سفر شیراز. ترم اول.

ژ) تولد دخترخاله ی دوستمان - نفر سوممان بود. یادم نیست چه شد که عصبانی شدم از دستش. برای اولین بار در عمرم رفتیم خیابان پیروزی - خانه اش آنجا بود - و کیک را، وسط خیابان و سرما، کوبیدم توی صورتش. آشتی کردیم. رفتیم گل یخ بعدش.

س) زنگ زد که شماره ی شناسنامه ات را بگو. نشستم وسط کوچه. دوباره بگو. همان روی آسفالت نشسته بودم و گفتم. رتبه ی کنکورم را بهم گفت. اولین جشنی که برای دانشگاه گرفتم، من معلم اش بودم. او شاگرد کنکوری ام بود و یک شاگرد دیگر هم داشتم. سه تایی، روز اول بعد از اعلام نتایج.

ش) گفتم راحت باشین. یه نفس راحت کشیدن که خوب شد. که اصلا به هم نمی اومدین. دلم گرفت ازشان. اما راست می گفتند. هر کسی که هم قدمم می شد را نمی پسندیدند. نه خودش، نه دوستم که مادرش بود مثلا. یک آخریی بود که زهره دوستش داشت. ما دو تا نداشتیم. نزدیک چهار سال است الان.

ص) بلیط کنسرت فرمان فتحعلیان را گرفته بود. فرهنگسرای بهمن. اولین و آخرین کنسرتی بود که رفتم.

ض) کنکور داشت، رفتم گشتم تا حوزه ی امتحانی اش را پیدا کردم. خیلی راضی نبود. با هم رفتیم خانه اش. 

ط) بزرگ تر شده بودیم و سرکش تر. جامعه مان شده بود پر از دختر ها و پسرها. من دیگر رصد نرفتم. چند تایی از هم سفرهایش، دختر بودند برایش. سه تایی مان از هم پاشید. یاد نگرفته بودیم به انتخاب های هم احترام بگذاریم.

ظ) عروسی یک دوست مشترکمان بود. من کوچکترین دختر بودم. او کوچکترین مهمان. می رقصیدیم و شیطنت می کردیم. یادش بخیر. همان جا بود که آقای قد بلند بد اخلاقی شاکی شده بود که این بچه ها اینجا چرا دعوتند. یادش بخیر. آقای قد بلند بد اخلاق، چند سال بعدش شد استاد بسیار بسیار بسیار عزیزم. امشب هم عروسی اش است!

ع) موهاش را بلند کرد. موهای من هم بلند شد. موهای من الان دوباره کوتاه شده. موهاش، هنوز بلند است.

غ) ریش هایش را بلند کرد. هنوز هم بلند است.

ط) رفته بودیم پارک لاله. یک عکس ازش گرفتم. مامان که دید، پرسید این کیست؟ بهش که گفتم، تعجب کرد. در بیست - بیست و یک سالگی، بیست و هشت سالگی به نظر آمده بود. ریش و موی بلند به درد خورده بود.

ظ) روی چمن های پارک لاله، چند سال قبل ترش سه تایی ولو شده بودیم. از سنترال پارک حرف می زدیم. من همیشه باور غریبی بر اینکه می روم داشتم و دارم.شاید این از آخرین بارهای سه تایی از آخر دلمان بود.

ف) دوستانم رفته بودند. من غم داشتم. خیلی غم. برایم پیغامی گرم گذاشته بود. که می دانم می روی. که سال دیگر نیستی. از سال دیگرش شش ماهی گذشته. و من هستم هنوز. اما باور داشت به من.

ق) تولدم بود. آخرین باری که تولدم را جشن گرفتم. باز تولد گرفته بودم و باز قال ام گذاشته بود و داشتم می رقصیدم. آهنگی که می خواستم برقصیم را گذاشتم، چرخیدم، چرخیدم، چرخیدم، لحظه ی قبل از افتادن، صدایش کردم. توی هوا گرفتتم. امن ترین کسی بود که در شب تولدم داشتم.

ک) هوا آلوده بود. آلودگی اش خیلی بیشتر از حد مجاز شده بود. باران که گرفت، پارک ایرانشهر بودیم. من خسته بودم. آمده بود برای کمک. گفته بودند این باران به شدت مضر است. ما زیر باران بودیم. پارک ایرانشهر. دیگر کودک نبودیم. دیگر کوچک نبودیم. اول جوانی وایستاده بودیم و گیج گیج بودیم. مسیر هایمان داشت جدا می شد.

گ) - می دونی هدیه! اینکه توی گودر می خونم کسی نوشته که من نمی رم از اینجا، چون هنوز توی شهر خودم کوچه ای هست که ازش رد نشدم رو می فهمم. هنوز توی شهر خودم، کوچه ای هست که من ازش رد نشدم!

+ و لبی هست که نبوسیدم!

- دقیقا!

ل) تولد بانوی صورتی مان بود. من اینور می رقصیدم و او آنورتر. من گرم بودم که همه هستند. نمی دانستم برای او کسی نیست. بعدها فهمیدم. مسیرها از زیر پوست جدا می شد.

م) برادری عزیزتر از جانم و بانویش، دعوایشان گرفته بود. راهی بود که آرام تر شوند و سعی کردم که این راه را برویم. راه از خانه ای می گذشت که برای آنها معبد بود و برای من خانه. رفتیم و تا برادری صحبت هایش را بکند، کشیدمش توی یک اتاق. داشتم از درد می ترکیدم و باید با کسی حرف می زدم. همان حرف زدن، همان بیست و سه دقیقه صحبت، لرزه را به  سطح کشاند. برای همیشه جدا شدیم.

ن) چند بار بعد از این فروردین دیدمش؟ سه بار؟ چهار بار؟ هفت بار؟ نمی دانم. دیدارهایمان شبیه دیدار دوست های قدیمی شده. حالی از هم می پرسیم و هر کسی مسیر خودش را می رود.

و) شاد است؟ راضی است؟ نمی دانم. دیگر شبیه آن پسرک شانزده ساله نیست. بزرگ شده و مسیرش را می رود خودش. من فقط از دور می بینمش. او هم من را از دور می بیند. امیدوارم آرزوی او هم برای من رضایت باشد. دوست داشتنی تر از این حرف هاست. می دانم که آرزوی دنیای سرشار از خوبی دارد برایم.

ه) یک ماه پیش کمی بیشتر، کار یکی از بچه ها به بیمارستان کشید و همراهش من بودم. دوست مشترکمان بود. اس ام اس زد. احوال پرسی کردیم. می دانم که می خواند اینجا را. من هم می خوانمش از دور. آن شب احساس کردم چقدر دور شدیم و چقدر نزدیکیم. چقدر این خطوط برای نشان دادن ارزش دوستی اش، ارزش بودنش، ارزش همه چیز ناکافی است. عمیق تر از این حرفاییم. هر چند شاید نفهمیم هنوز.

ی) دیشب بهت اس ام اس زدم سالار. خواستم بگویم که تمامی این جریانات جدید که اینطور شلوغش کردم چیست و کیست و چطور بوده. جواب ندادی. دلم نیامد. تو تنها کسی هستی که هر مردی که وارد زندگی ام شد می دانی چون خودت در کنارم بودی. تنها کسی که هر وقت خواستم بودی. دیشب خواستم بگویمت. نبودی. نیستی؟ نمی دانم. می آیی اینجا. می دانم که می آیی. این حرف آخر، می شد تنها یک اس ام اس باشد در نیمه های شب دیشبمان. نشد و می دانی که من همیشه پرچانه ام.

راستش، فقط می خواستم بهت همین را بگویم دوست ِ همیشه در جانم.

...



هنوز مست شب گذشته ام

تو عجب شرابی هستی

× عباس معروفی - سمفونی مردگان

...



نور، مثل آب است.

صدایش در گوشم می پیچد. قصه خوانی کرده. فایل را دانلود کرده ام و الان - که دارم فایل های دانلود شده را به طور رندوم گوش می دهم - هر چند وقت یکبار می شنومش.

توی کامنت دونی وبلاگ، یک سری کامنت ها هست که نشانه ی خصوصی بودن دارند. من خصوصی نکردمشان. کار ِ فرستنده شان است. و من فکر می کنم این تجربه ی مشترک تمام وبلاگ نویسان باشد: کامنت هایی خصوصی که سرشار از فحش اند، سرشار از کلمات رکیک، سرشار از حرف های کسی که دعوتنامه برایش نفرستادی و آمده و هر چیز که توانسته، نوشته!

متاسفانه، ما در وبلاگ هایمان بخشی از جامعه را نمی بینیم. بخشی که در زندگی روزانه هم قسمتی از ما نیستند انگار. کلمات برای ما بار دیگری دارند. نه این که پر از خواسته های لجام گسیخته ی ج-نسی شود و زن، تنها یک ابزار قلمداد شود. صدایش - و داستان کوتاهی که خوانده- در گوشم می پیچد و فکر می کنم که این صدا، شبیه یک انسان عادی روزانه است. و وای به وقتی ماسک کمی عقب می رود.

آنهایی که می خوانمشان - آنهایی که به اینجا سر می زنند را به تمامی نمی شناسم - احترام ِ درخوری برای زنانگی قائل اند. اینکه من مالک ِ تنم هستم، اینکه مسئولیت کارهایم متوجه خودم است، اینکه آدمی را به صرف آدمیت ارزش بگذاریم. روی کسی که به ما بی احترامی نکرده، خط نکشیم. اسید نپاشیم. و چیزهای دیگر هم البته! و اینجا، توی وبلاگ خودم، کسی آمده که به هیچ اصل ارزشی من معتقد نیست و صرف کلیک کردنش هایش، خودش را محق دانسته که هر چیز می تواند بخواهد. فحش بدهد و برود.

توی کامنت دونی وبلاگ، یک سری کامنت ها هست.

کامنت ها را نگه می دارم. خشمگین ام می کنند. اما به من نشان می دهد چرا مردمانی هستیم که تا روشنایی فاصله داریم. نشانم می دهد تاریکی از چه روزن هایی سرک می کشد به دنیایمان.

...



سفارشی از کاتالوگ

آدم ها، قبل از اینکه بفهمی، سُر می خورند لای زندگی ات. بعضی وقت ها انقدر طوفانی می آیند که نمی فهمی چطور نشستی پای ایمیل ات، دائما چک کردی اش و به دقیقه، آخرین ایمیل دریافتی ات را خواندی و جواب دادی. نمی فهمی چطور از دینگ ِ جی تاک می لرزی. نمی فهمی چطور وسط ِ سایت ِ دانشکده ی جدی برق، از ته دل می خندی و امید هم داری که کسی آن طرف خط به حرف هایت بخندد.

آدم ها، قبل از اینکه بفهمی سر می خوردند لای زندگی ات. کمی صبوری باید بلد باشی. قوه ی تخیل هم به تنهایی راهت می برد.

از نشانه هاش، همین که دائما تلفنت را چک کنی که پیغامی نیامده؟ حرفی زده نشده؟

از کجا معلوم؟ شاید در حال رسیدنیم. شاید در حال جا افتادنیم.

...



مست و گیسو افشان

ذهن ِ زیبایی دارد. به دسته ای از انسان ها تعلق دارد که با کلام، آدم ها را به رام می آورند و در "سر" زندگی می کند. کلامش گیراست. و خودش این را می داند. کار مشترکی پیدا شد، یک بار برای کار بیرون رفتیم، بار دوم کار کنسل شد و قهوه خوردیم. بعد دعوتم کرد برای خودم. دعوتم کرد به شام. ور ِ منطقی ذهنم، غر زد که یک دعوت است. رفتیم و شام خوردیم و گپ زدیم و آمدم.

ور ِ منطقی، همچنان می گفت یک شام بوده. بخش ِ دیگرم می گفت که عادی نیست کسی را به شام دعوت کنی. انقدر زود. اینجور صمیمی. ور ِ منطقی، شش ساعتی است که خفه خون گرفته. اس ام اس زده و اینبار برای یک شام ِ دیگر، وعده ام گرفته. گفت برای دوشنبه. نمی شود و کلاس دارم. استاد ِ کلاس ِ سه شنبه ام این هفته داماد می شود پس سه شنبه روز مبارکی است و اینبار همه، اطمینان می دهند هیچ کس دوبار در یک هفته به صرف شام دعوتت نمی کند. بی منظور. که رد ِ رابطه را بگیر.

من؟

نشسته ام و صفحه آهنگ های دانلود شده ام باز است. نگاهم می کشد به یک اسم آشنا. یک آهنگ آشنا. کلیک می کنم. آهنگ به نصفه نرسیده، دلم از شادی خالی می شود. اینبار گریه می خواهم. یک شب با همین آهنگ دوتایی گریه کردیم. هر کس در جای خودش. بعد، یاد بوسه های مجازی اش می افتم. یاد ِ بوسه اش در اس ام اس. آهنگ به نصفه نرسیده که پیغام می دهد. و آقای منطقی را به تمامی آرشیو می کند در ذهنم.

من؟

وسط ِ دوتایی ام. مثل خیلی وقت ها. به یکی شان می شود رسید. به یکی شان نباید رسید. و من؟ آنی که نباید را شدید تر خواسته ام این چند ماه...

...



جان ِ در خود فشرده

"من و تو" داشت مستند نشان می داد. فاجعه ی قرن. برخورد ِ دو هواپیما که در مجموع پانصد و هشتاد و سه نفر کشته شده بودند. از بازمانده ها سوال می کرد. همه می گفتند که دیگر کابوسش را نمی بینند. که دیگر هراسش را ندارند.

دیشب، خواب دیدم که رفته ام پیش یکی از استادها. دو تا درس در دوران تحصیل با هم داشتیم. یکی اش اختصاصی گرایشم بود. یکی اش مشترک بود و مخصوص دانشکده. یکی پانزده شد و دومی ده. توی خواب هم استرس داشتم.

پریشب، رفته بودم پیش ِ جدید ترین استاد ِ پروژه ام. می گفت خیلی دیر آمدی. می گفت بیست و نهم بهمن است. دیگر وقتی نیست. من توی خواب گیج بودم. توی خواب زمان را گم کرده بودم. پرسیدم که هنوز بیست و دوم بهمن نشده. بیست و دوم تعطیل است. توی خواب گیج بودم. توی خواب هم استرس داشتم.

یک شب دیگر هم...

می ترسم. از شما چه پنهان، می ترسم. از خودم که پنهان نیست. امن نیستم.

و انقدر خرم (به همین زشتی و همین وضوح) که قدمی برای امنیتم بر نداشته ام این روزها.

...



می خواهم استفراغ کنم

هیچ وقت، هیچ زمانی، به این اندازه دلم نخواستن ِ کاری را نخواسته.

درس ها تمام شده. حتی پایم برای پروژه هم نمی رود.

...



از پسش بر می آییم!

عزیزی که نمی شناسمش - یکبار بیشتر افتخار ملاقاتش را نداشته ام - ایمیل های گروهی زیادی می فرستد. تنها کسی که ایمیل های این دست اش را می خوانم. بعضی هایش را واقعا گلچین می کند. مخصوصا ایمیل های موسیقیایی اش معرکه اند!

ایمیل زده و توی ایمیل اش یک آهنگ از نانسی عجم اتچ کرده. من خانه ی خواهری زندگی می کنم و صبح تا شب به اینترنت وصلم. اما قانون خاص خودم را هم دارم: تا وقت اجبار هیچ چیز از خانه دانلود نمی کنم. حتی یک فایل پنج مگابایتی. با لپ تاپم، قبل از دوازده رسیدیم دانشگاه.

از همان وقت رفته برای دانلود. من کارهایم را کرده ام و او رفته برای دانلود. به جز یک وقفه  ی چهل دقیقه ای هم دائما وصل بوده ام و دائما روی دانلود بوده. حداقل سه بار قطع شده و دوباره از اول گذاشتم. سرعت دانلودش بعضی وقت ها به 200 بایت بر ثانیه می رسید. دانلود منیجر ندارم و من صبورانه نشستم که دانلود شود. فایل های دیگر حداکثر پانزده دقیقه طول کشیدند. این یکی اما نخواست انگار.

چند دقیقه ای است که دانلودش تمام شده. به خودم جایزه دادمش. بار پنجمی شده که پخش می شود (پشت سر هم مسلما) و من این متن را دارم تمام می کنم. ساعت شش و سی دقیقه است و این یکی از طولانی ترین رکوردهای انتظار این طور پیوسته و امیدوارانه ی من است.

اپیزود دوم فرندز، همان فصل اول، ریچل قهوه درست کرده. و می گوید: من قهوه درست کردم، پس هر کار دیگری هم می توانم بکنم! خب من امروز صبورانه یک فایل را دانلود کردم!!!! حس می کنم از پس هر جنگ دیگری از زندگی ام بر می آیم.

پی نوشت: دوستی امروز نوشته بود که معصوم فعالی دارد. خواستم بگویم معصومم به معصومش سلام می کند! دست تکان می دهد چه جور هم!

...



درد، برای چشیده شدن است.

آدم ها را، آنطور که هستند ببینید. نه آنطور که می توانستند باشند.

نه آنطور که هیچ وقت، در برخورد با شما نبودند.

آدم ها، آدمند بی انصاف ها.

                  آدم ها، آدمند.

...



همچنان نخواهد شد

فرض کنید هدیه، دستش باز باشد که یک فیلم کوتاه بسازد و فیلم اش، سه بخش یا سه نگاه داشته باشد. سه زاویه. چیزی مثل کافه ستاره.

1) شروع، از تصویری خواهد بود تماما رنگی. یک اتاق رنگ به رنگ و دخترانه پسند. یک کتابخانه، یک میز تحریر، یک لامپ لخت، یک تخت فرفورژه با روتختی بنفش و یک قالیچه ی کوچک. روی میز یک لپ تاپ است. آهنگ باور کن گوگوش را پخش می کند. دختر، روی تختش نشسته. آهنگ از نیمه می زند: باور کن اسمم رو باور کن. من فصل بارون برگم.  اتاق رنگی است. آهنگ به تمام می رسد. دوباره شروع می شود. دختر هنوز روی تخت نشسته. هق هق می کند. تمام جزئیات تصویر رنگی است.

2) از سفیدی مطلق تصویر، اشکال شکل می گیرند. دختر رنگی است و تمام تصویر خاکستری. چشم های دختر خاکستری است و تن و لباس هایش به تمامی رنگی.  دنبال کارهایش است درون شهر: دانشگاه می رود. سر کار می رود. با دوستانش معاشرت می کند. تمام تنش رنگ است و در هر محیطی یک رنگ را شدید تر دارد: بنفش، صورتی، سبز، زرد و یا هر رنگ دیگری.

3) صدای خنده اش می آید و از متن سیاه مطلق فیلم، اشکال شکل می گیرند. دختر، خاکستری است و تمام تصویر رنگی. چشم های دختر رنگی است و برق می زند و هر دم به رنگی در می آید. در یک مهمانی نشسته اند و به عادت شب نشینی های این روزها، مشروب است و سیگار است و یک بازی مسخره برای گذراندن دقایق بعدی.

4) پایان، تصویری خواهد بود تماما رنگی. یک اتاق رنگ به رنگ و دخترانه پسند. یک کتابخانه، یک میز تحریر، یک لامپ لخت، یک تخت فرفورژه با روتختی بنفش و یک قالیچه ی کوچک. روی میز یک لپ تاپ است. آهنگ باور کن گوگوش را پخش می کند. دختر، روی تختش نشسته. آهنگ از نیمه می زند: باور کن اسمم رو باور کن. من فصل بارون برگم.  اتاق رنگی است. آهنگ به تمام می رسد. دوباره شروع می شود. دختر هنوز روی تخت نشسته. هق هق می کند. تمام جزئیات تصویر رنگی است.

...



بهانه

ساعت یک و سی و پنج دقیقه ی شب وقتی است که آدم دلش برای روانشناسش هم تنگ می شود.

...



در بگشای

1) مهرناز، از دوست های دبستان بود. با هم کانون می رفتیم. با هم شعر خوانی می کردیم. با هم هم سن بودیم و با هم، هم را گم کردیم.

توی شلوغی های دانشگاه یکی دو باری دیدمش. همانطور لاغر بود و همانطور خنده بر لب بود و همانطور گم شد. گودر کمکمان کرد پیدا کنیم هم را. ارشدش را دانشگاه ما قبول شد.

2) وبلاگش را باز کرده ام. نه که دوست داشته باشم. نه که دوست نداشته باشم. جستجوگر ِ کامپیوتر، دوست دارد با هر "پ" که فشار می دهم، بیارتش. آهنگ ملایم وبلاگش را دوست دارم. وگرنه که هر صد سال نوشتن هایش، به ذوق نمی آورتم. خانه تنهام. روز سوم تنهایی است و دلم هم نخواسته امروز که تنها نباشم. از زیادی ِ هیجان این روزها، آرامش در این دم، غنیمت است.

3) لیست جی تاک ام را تا جای ممکن کشیده ام. خیلی ها روشنند. خیلی ها سبزند. زرند. قرمزند. دنیا جای امنی است وقتی این همه آدم شبیه تو دارد.

4) وبلاگ ها را باز می کنم. می روم آرشیو. خیلی هایشان را قبلا خوانده بودم و یادم رفته بوده. مثلا هشت متن قبل ترش را کسی شیر کرده بوده و خوانده بودم و گذشته بودم. می روم توی گذشته ی آدم ها. سرک می کشم. یک نفس. به خودم می آیم که یک ساعتی بیشتر گذشته. دردها و عاشقی ها و لحظه هایشان می نشیند روی پوستم. می فهمم چند سالشان است. می فهمم چه کاره اند. می فهمم چطورند. به خاطره هایشان حسودی می کنم.

5) دراز کشیده ام روی مبل. خانه تاریک است و فقط دیوار کوب بالای سرم روشن است، چراغ های مودم و صفحه ی لب تاپ. یکی از همان شیوه هایی هستم که ایمیل ها می گویند که نباش. دراز کش، لب تاپ روی عریانی پا، که گرمایش پوست را می سوزاند. همینطور مرتب از چشم هایم آب می آید. از چرخیدن در وبلاگ هاست. خودم را که رها می کنم، قهقهه ی خنده می زنم و خب! اشک هم می آید همراهش.

6) یک نفر، همین الان سبز شد. استتوس زده: و دوباره تنهایی. عادت کرده ام دستم را درازش نکنم. کسی که نمی خواهد را، نباید در آغوش کشید. مگر التزام باشد. از آدم هایی است که دلم برایش تنگ خواهد شد. شاید یک روز بعد از ظهری. در کشوری یخ زده و مرطوب. وقتی که یک حال دیگری باشم.

7) خب. راستش فقط خواستم بنویسم. بعد از موج های احساسی ِ چند وقت گذشته، بعد از کندن ها و بستن ها و رفتن ها و برگشتن ها، بعد از نبرد های پیدا و پنهانم با خود، عرض شود به خدمتتان که الان در یک کرختی خاصی هستم. از همان بی حسی هایی که مجبورم می کند تصمیم هایم را یخ بگیرم و یخ زده زندگی کنم. از همان حس های بعد از هم آ-غوشی های منطقی. یک جور یخ زده ای.

آقامون وودی الن می فرمان: نگرانی های زیادی دارم، از تاریکی می ترسم و به روشنایی هم مشکوکم.

پی نوشت: شروع کرده بودم که بگویم آدم های زندگی ام، رفتنی نیستند. فقط گاهی بین دو دیدارمان چند سالی فاصله است. باید مهلت داد تا آدم ها برگردند. یا بیایند کلهم. یاد گرفته ام آدم ها در دسترس تر از آنند که در آینه پیداست.

دو قطره اشک دیگر هم پاک شد. امشب، شب چشم هایم نیست.

...



نبرد سخت تری است

اگر دنیا حقیقت نداشته باشد چطور؟ اگر هر چیزی که من حس می کنم و فکر می کنم و اینها، همه از برهم کنش یک سری اتفاقات ساده باشد که در ذهن ِ من ِ اسیر در کپسول گذشته باشد؟ یا هر چی؟ اگر در دنیای شماها همه ی معادلات اقتصادی، امن باشد و اینها تنها به دلیل رسیدن من به جایی که باید اتفاق افتاده باشد چطور؟

قیمت دلار بالا رفته. وضعیت اقتصادی کشور به زمین خورده. هر کس به یک جور فرار فکر می کند. به یک روزنه برای تنفس. به یک راه برای زنده ماندن.

من؟ من فکر می کنم معنی این راه برای من چیز دیگری است. باید به جای شعار "آشتی با مادر و زیستن سویه ی روشن عقده ی مادر" و هرچیز دیگری که می گویم و شعارهایم گوش همه را پر کرده، به یک "آشتی با مادر" واقعی فکر کنم.

...



آخ دختر شیرازی جان!

دختر جان شیرازی قشنگم!

این را برایت می نویسم چون آدم باید با یک نفر درد دل کند دیگر! اصلا شاید اسمش هم درد دل نباشد. آدم باید حرف هایش را بزند دیگر! از کجا معلوم که کسی بفهمدش؟ از کجا معلوم بشود مطمئن بود سر تکان دادنش از باب همدردی است یا هم فهمی یا حوصله اش سر رفته؟ اصلا این را می نویسم چون باید بنویسمش دیگر!

می دانی دختر شیرازی جان!

دل، بعضی وقت ها می لرزد برای خودش. بعضی وقت ها به زور می لرزانی اش. وقتی که با عقل و منطق و اینهاست کارت، واقعا با اولین تکان از همه چیز خلاص می شوی. خوبی و بدی و همه چیزش قاطی می شود. آن وقت شرم هم نمی کنی که بگویی نادرست بود. که بد بود. که رفتنی بود. تجربه اش خوشایند نیست اما فکر کنم چشیده باشی اش. من به وفور از این موارد داشتم. وقت هایی که اما خودش می لرزد، هزاری هم که سعی کنی و بکنی (به فتحه خوانده شود) از رابطه، آدم آن سر کسی است که هنوز با بقیه فرق دارد. من دلم نمی آید از چنین کسی حتی به کلامی رنجیده بگویم.

دختر شیرازی جان! دل عادت کرده بد وقتی بلرزد. توی بزنگاه. عادت کرده من را بین دو راهی ِ بودن به مثل یک زن قرار دهد یا بودن به شکل یک انسان مستقل. جمع شدن به عنوان عضوی از یک رابطه یا یک بودن و مستقیم پیش رفتن. دل عادت کرده بد وقتی بلرزد. حالا، بعد از سه سال که هیچ آدمی را نخواسته بود، لرزیده. با لبخند شیطنت بار کسی. حالا، دل دل کردن هایم ربطی به کشور و مسیر و رفتن ندارد. برای بودن در جمع آدم هایی است که این روزها یکی شان نگاهی دارد که آشناست. جور دیگری آشناست.

می دانی دختر جان شیرازی من! بعضی وقت ها حسرت می خورم از جمع آدم هایی که یک "دم را غنیمت شمار" صرف دارند. آنهایی که می گویند این لحظه را دریاب و در این لحظه با این آدم باش و فردا مهم نیست. حتی بدتر! آنهایی که می گویند من الان با این انسان خوشم. حالت بعدتر هایش برایم مهم نیست. آدم هایی که می توانند این طور به جهان نگاه کنند. آنهایی که این کلاس های رنگ و وارنگ را نمی روند که در نهایت، بهشان ثابت کند باید به تمام انسان ها احترام گذاشت. آخ. لعنتی ها. چقدر معصومانه خوشبختند!

دختری جانم! می دانم که چنین آدمی را دیگر نخواهم دید. می دانم که اینطور خواستن، با رفتنم تمام می شود و آدمی است که نداشتنش حسرت دارد برایم. اما فکر می کنم کسی که پایش برای رفتن رفت، هیچ وقت آنقدر مطمئن  ِ ماندن نیست. بین ِ به تمام نماندن و به تمام نرفتن، به تمام نرفتن برایم کمتر ترسناک است. راستش آدم در بیست و سه سالگی فکر می کند همیشه می تواند عاشق شود. شاید همیشه اما نتواند راهی برای درس خواندن و رویاهایش پیدا کند و بین خودمان بماند! آدم در بیست و سه سالگی چرند فکر می کند.

راستش مژگان، من در این خاک مادر نخواهم شد. هدفمند و نتیجه گرا هم. با تدبیر هم. خانه ی امنی که می توانم داشته باشم و آدم هایی که با لبخندشان اینطور گیج می شوم قربانی خواهند شد. امیدوارم قربانی ام آنقدر سنگین باشد که پذیرفته شود.

پی نوشت:  اما فکر کنم با این دل لرزیده، صبوری کنم. هزاری هم که سرنوشتش رفتن باشد. زخمی ِ صبوری شده ی مرهم گذاشته شده را می شود راحت تر لیسید.

...



داغ ِ داغ ِ داغ

بسته ی وینستون قرمزش را که باز کرد، تق تق تق که کوبید روش، تعجب شدم که چرا. سیگارها را هل داد تو. دوباره کوبید. انقدر زد که تا نصفه بیرون آمدند. چهره هایمان خنده شد.

آرس، از در که وارد شد، رنگ خوش پلیورش، چهره ی اینبار آرامترش و شوخ طبعی توام با قدری آشنایی اش دیدارمان را دوستانه تر کرد. بعد، از همان اول، آفرودیت از عمق وجودم جوشید و طوفانی کرد من را و در نوردیدم که بعد از مدت ها، آرس دیده بود و حس وجد داشت.

وقت سفارش که رسید، شیرعسل سفارش دادم. که هم طعم شیرین بچشم، و هم پیش پرداختی باشد برای شام. گفت قهوه ی ترک سفارش بده برایت فال بگیرم. قهوه را آرام خوردم. روی دماغم خط انداخت. تمام که شد، هرمس شد و فنجان را برداشت: شبیه یک حلزونی که غمباد زده. توی دلش یک غمباد بزرگ است که باید خالی اش کنی. کل دنیایت را گرفته. کسی را کنارت راه نمی دهی. کل دنیایت را همین تصویری که از خودت ارائه می دهی گرفته و کسی کنارت جا نمی شود. باید سوزن بزنی به خودت، غمبادت خالی شود. آن وقت مثل یک کرم کوچک می شوی و - فنجان را کج گرفت که ببینمش - از این راه روشن که در پیش روت داری، و از میان این همه سیاهی - سه طرف فنجان سیاه مطلق بود و یک طرف راه سفید - پر سرعت مثل اتوبان بالا می روی.

سیگار اول را که کشید، دوم را که، سوم را، و حتی چهارم همه چیز خوب بود. از گودر حرف زدیم و از دنیای وبلاگ و از آدم های مشترک مجازی و متن های خوانده ی مشترک. بعد کم کم تراکم دود به سرگیجه ام انداخت. بلند شدم برویم. رفتیم توی هوای تمیز تر!! تهران. درونم، نمی خواست بروم. پیچیدیم خیابان های خیس خورده ی براق را. خیابان های خلوت. قدم زدیم و حرف زدیم و یکی از همان حالت های این آدم دیگر غریبه نیست را، گذراندیم. حداقل من گذراندم.

آرس، در خیابان های خیس خورده ی نیمه تاریک راه می رفت. نوع قدم هایش قابل تشخیص بود. آفرودیت، می توانست حتی تکانه های عضلات را هم حس کند. حسی قدیمی، حسی غنی. انسان بدوی درونم از یافتن کسی اینطور زمینی و جسمانی راضی بود. رسیدیم خانه اش.

خانه، مرتب بود. تمیز بود و بسیار نو. در که بسته شد، تعبیر آتش و پنبه - قرار گرفتن آرس و آفرودیت در کنار هم - آنقدر برایم واضح شد که همانجا سرپا ماندم. کفش هایم، عزیز ترین بخش زندگی ام شدند که در جا نگه می داشتنم. یاد هرمس افتادم و یاد کفش های طلایی آفرودیت. یاد اینکه کفش ها، در فضای تب دار ِ تاب دار ِ ملتهب چقدر بوی رفتن می دادند و من، در تلاش بود که کنترلش را به آفرودیت نسپرد. شال گردنم، بدون هماهنگی با من باز شد. در هوا گرفتمش.

در که بسته شد، گفتم که می روم. آرس هم حس کرد که لحظه ای بیشتر ماندم می تواند همه چیز را به آتش بکشد و همان دور ایستاد و همان دور با من حرف زد و در آن فضای به شدت مواج از انرژی، نگاهش را از من دزدید.

یادم نمی آید هنگام خداحافظی، دست داده باشم. آفرودیت، نعره می زد و آرس را می طلبید و من، دست هایم را مشت کردم. در جیب گذاشتم. یک ساعتی طول کشید که خشم اش از نماندم آرام گرفت.

پی نوشت: فکر کن چه افتضاحی می شود اگر تمام این جریانات شدید انرژی توسط هر دو نفر انسان قابل درک باشند!!!

-------------------------------------------

آرس، خدای قدرت فیزیکی، جنگ و البته روابط جن.سی هیجان انگیز است. به شکل مردی جوان و عضلانی تصویر می شود.

آفرودیت، الهه ی عشق، شهوت و تمنا است. معشوق های زیادی داشته که از معروف ترینشان می توان به آرس اشاره کرد.

هرمس، خدای سخنوری، کلام و مسلما هر آنکس که وبلاگ می نویسد! او برای هم آ-غوشی با آفرودیت، کفش های طلایی اش را دزدید. هر چند آفرودیت هیچ وقت بدون میل تن به رابطه نمی داد و می توان رد پای شیطنت خودش را در اینجا دید.

× Ares, Hermes , Afroudit

...