در بهشت اکنون!


در بهشت من
هدیه

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
امرداد ٩٦
تیر ٩٦
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
تلخ، مثل عسل
درد در چشم چپ
محیا بانو
یادداشت ها
نقطه سر خط
ولوج
نیلوفر و بودنش
در کنار رودخانه (مهبد)
نوشی و جوجه هایش
شاتوت
خجسته
از بهشت تا بهشت
روشنان
نا گفته هایی از جنس سکوت
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
فرشته های زندگی
پوتشكا (معين)
راهی
خبرنگار مرد (امير)
نقش پرنيان (سميرا)
تقویم باطله
same old fears
و اگر نمرده باشند
دهل (رضا و بهروز)
فرصتی برای خودم
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

دلم برای خانه ام تنگ شده

شمالم. اینترنت به صورت قطره ای موجود است. در سرزمین غریبه ام. دلم جایی کنار قدیم خودم جا مانده.

پی نوشت: دیشب از فشار دلتنگیش سه ساعت غمبرک زدم، و آخرش هم زودتر از همیشه خوابم برد

...



صد سال تنهایی

1) حس ناتوانی از زیر پوستم بالا می خزد، می کشد بالا، تنم را مور مور می کند. به پوستم نگاه می کنم و به برجستگی هایی که انگار از هر ریشه ی نامرئی مو بیرون زده. پوست ِ دانه دانه شده ام. مثل سال های قبل. مثل حس های گم کرده.

2) جهان را گم می کنم، حرف زدنم را گم می کنم. کلام را، تمام صداهای دنیای بیرون را. انگار جسمم جداره ای گوشتی شده باشد، و اینبار به جای بیرونش، درونش زندگی کنم. در درون - نه در سر، در جایی حوالی معده - زندگی می کنم. اندام های داخلی ام حیات گرفته اند و من آنجا می تپم. همان بخش بدون پوشش ِ زیر دیافراگم.

3) خاطره ی احساس برگشته اند. خاطره ی وقتی که تنم را به خواندن می سپردم: توی تخت دراز می کشیدم، می خواندم و می خواندم و می خواندم و می خواندم. کتاب دنیای شگفت آورم بود. خاطره ی احساس برگشته است. خاطره ی همان شعف و همان خنده و همان شگفتی از سرنوشت شخصیت های داستان. حالا؟ به تعجب نشسته ام. بعد از این همه سال کتاب نخواندن - آن طور کتاب نخواندن - دوباره که به رختخواب برگشته ام، دوباره که کتاب دست گرفته ام، دوباره که مفتون شده ام، همان احساس قدیمی برگشته است.

4) دوم دبیرستان بودم. با یکی از همکلاسی هام سوار اتوبوس شده بودیم. مسیر برای او بود، من همراهش شده بودم. از مثال تخم مرغ استفاده کردم: حس یک تخم مرغ را دارم که سفیده اش درونش بوده، حالا همان مقدار از مواد درونش به حالت زده شده، پف کرده و اطرافش را گرفته (کسی که کیک اسفنجی درست کرده باشد، کسی که سفیده ی تخم مرغ را آنقدر زده باشد که کف کرده باشد، می فهمد که منظورم چیست). آن سال، اولین سال سفر به دنیای خارجم بود. آن آرامش قدیم جایش را به شیطنت خالص داد. آن شیطنت خالص، نقابم شد. چاره ای شد که بقیه را از خودم دور نگه دارم. کاری که قبلا سکوتم انجام می داد. دیشب، حس کردم که گاهی باز درون پوسته ی تخم مرغی ام جمع می شوم. گاهی که حواسم نیست. گاهی که در دو سال اخیر بیشتر و بیشتر شده است.

5) نوشته های اینجا، عزیز ترین دارایی های من در زندگی ام شده اند. گاهی، می نشینم به خواندن ِ روزهای قبل. از تکرار کلمات شگفت زده می شوم. از به زیر رفتن بعضی اتفاقات و اثر همچنان پا برجایی که بر روی زندگی و تصمیماتم دارند. از تصمیم همیشگی ایی که بر روی بالا آمدن از اعماق داشتم و دارم، و تکرار اینکه هنوز در همان زیرها زندگی می کنم. از خط روزهایم، از خط اتفاق ها. از خط عمیق افسردگی که این چند سال به هر بهانه ای روی زندگی ام کشیده شده. که چقدر به نظر بقیه - مخصوصا شفق - گاهی ایستاده ام. از این آسانسور بازی. از اینکه چقدر بعضی وقت ها احساس قدرت می کنم. دارم خودم را می شناسم؟ امیدوارم. دیشب، برای اولین بار این پایین رفتن ها را مقدس تر از همیشه دانستم. شاید زندگی من همین تلو تلو خوردن هاست. شاید زندگی همه همین است. شاید کار درست این است که در هر کدام از جهان ها که هستم، با قوانین همان زندگی کنم. حتما همین است. احساس بلوغ می کنم.

6) احساس ِ ناتوانی ِ تن دوباره برگشته. احساس اینکه من، تن نیستم. چیزی از من در جایی از تن به ودیعه گذاشته شده. حس ناتوانی تن دوباره برگشته. من دلم میخواهد به چنین تنی سجده کنم. تنی که می داند تنها وسیله ایست برای حرکت من، باز انقدر زیباست. انقدر بی نظیر است. انقدر شکیل است. تازگی ها - نمی دانم چند وقت است، شاید یک هفته باشد و شاید شش ماه و شاید هر چقدر دیگر - فهمیده ام دیگر خودم را چاق نمی دانم. دیگر وزنم اضافه تر نیست. با وزنم به صلح رسیده ام. با خودم به صلح رسیده ام. آنقدر آرام که می توانم گل بکارم. و صبورانه رشدش را نگاه کنم. تک تک بخش های بدنم را دوست دارم. بیش از همیشه. خیلی بیشتر از همیشه.

7) کارگاه کودک درون بودیم. چند ویژگی منفی بود؟ چند خصلت منفی بود؟ یک چیزی بود که باید می نوشتیم. من نوشتم چاقی. دیگر نمی نویسم.

8) حس غریبی دارم که توانایی حرف زدنم دارد رشد می کند. که منطق بررسی ام هم. خراب کردن تمام دنیایی که داشتم ساده بود. حالا، چند سال است که دارم قطعه به قطعه باز می سازمش. هر روز احساس بهتری دارم. مخصوصا این ماه های اخیر. خیلی طول کشیده است. هنوز هم دنیایی که می خواستم را نساخته ام. اما دارم باز ساخته می شوم.

9) آخرین خشت ها که گذاشته شود، زندگی طوفانی می شود و همه چیز را ویران خواهد کرد. همه چیز که ویران شود، باز باید گریان شوم، بگردم، مواظب خودم باشم، بخش های نباید را ویران کنم،بجنگم، عاشق داشته هایم شوم، موقعیت های جدید بسازم، مسئولیت زندگی ام را بپذیرم، به همه چیز معنا دهم، به گامی بالاتر استحاله بیابم و باز در شعفی عمیق تر از امروز غرق شوم. چرخه را پذیرفته ام. این بار با شعف، نه از سر ناچاری.

10) سال عالی ایی بود سال نود. بهتر از آنچیزی که در حین زیستنش تجربه کردم.

پی نوشت: استادجان و بخش زیادی از رفقای سه شنبه اینجا را می خوانند. درود؟ تعظیم؟ سپاس؟ هیچ کلامی ارزش وجودی تان را برایم نشان نمی دهد. حتی معجزه ی سکوت.

بعدتر نوشت: برای من، این متن پر از شعف است!

...



رهاش کن بره، رئیس

راستش - از شما چه پنهان - آن پالت رنگی که آنطور زندگی ام را نور افشان کرده بود، از دستم گرفته شده. طلایی؟ رنگش فقط این نبود. یک رنگین کمان رنگ و یک طلایی شور از زندگی ام رفته و من، خاکستری شده ام. خاکستری بی روح.

کتاب گرفته ام دستم، کتاب می خوانم. فیلم می بینم. بافتنی می بافم. (دو متر شالگردن شده و هنوز پیش می روم) بی برنامه می خوابم و هر کاری می کنم که نوع زندگی ام را عوض کنم.

رنگ آفرودیت طلایی بود. شعف روزهایم هم. خنده های از ته دلم هم. با فوران حس خوشبختی. نیروهای زندگی ام را صدا کردم ام. هر کس، بخشی از جهان بالغانه ام را به دوش گرفته. یکی به فردا فکر می کند. یکی کارها را مرتب می کند. یکی ازم مراقبت می کند. آفرودیت ام اما، غریب شده. رفته آن پایین ها. شیون می کند. موهاش را آشفته می کند. درد می کشد. درد می کشد. درد می کشد...

قبولش برایش سخت است. اما کاری از من برایش ساخته نیست.

...



کلهم عرض شود

توی خانواده ی پدری، من جزو نوه های آخر هستم. دو دختر از من کوچک ترند که از یکی شان شش ماه و یکی هجده سال بزرگترم. توی خانواده ی مادری، بزرگترین نوه ی دختر، منم. خانواده ی پدری یک قبیله آدمند و خانواده ی مادری خیلی کمترند. از همان کم هم، در شش سال اخیر سه نفر مرده اند.

در خانواده ی پدری، بچه ها که به دنیا می آمده اند، بستگی به اینکه فرزند دخترهای خانواده هستند یا فرزند پسرها، طریقه ی اسم گذاریشان متفاوت بوده: مثلا اسم های ایرانی برای نوه های دختری است (هما، مرجان، میترا، سایه، شادی، ترانه و الخ) و اسم های عربی برای نوه های پسری (سعید، مسعود، هدا و به تازگی امیرمهدی و الخ) که با توجه به اینکه من نوه ی پسری هستم، بین دو اسم "هستی" و "هدیه" انتخاب زیادی باقی نمی مانده. البته روایت می گوید مادربزرگم، به طرز نامحسوس دخالت می کند و می گوید هستی، آدم را یاد هسته می اندازد و بچه می رود مدرسه و مسخره اش می کنند.

چرا هدیه و چرا هستی؟ احتمالا از همه بیشتر به خاطر همخوانی اول اسمم با خواهری جان بوده. دو نفری که در خانواده "هـ" دارند، ما دو نفریم. داستان دیگری هم یادم هست که مامان، یک دوستی داشته به اسم هدیه. دوستش اوایل انقلاب اعدام می شود. کلا مامان خیلی علاقه ندارد در مورد اوایل انقلابش صحبت کند. یکبار بیشتر این کار را نکرد. همان چهار پنج سال پیش.

پدربزرگ پدری، ساکن شهسوار بوده. احتمالا از خیلی قبل تر ها همه ساکن همانجا بوده اند. خیلی هایشان معمم بودند و دیگر نمی دانم چه کاره! اما به پاس همین کارهایشان، وقتی رضاشاه مملکت را قانون مند می کند، از پرداخت مالیات و از اجباری (سربازی) "معاف" می شوند. یعنی از هر چیزی که جامعه ی "مدنی" به اجبار به بقیه تحمیل می کرده، "معاف" می شوند: معافی مدنی.

مدنی ها در ایران انگار هفت تیره اند. تیره ی ما، اکثرا در همان شهسوار است. در ابتدای جاده ی سه هزار. همه شان به صورت های سفید و گردشان معروف اند. من، تا جای ممکن سفیدم. و صورتم مثل اسب کشیده است. خواهری سبزه هم هست. روی قبر پدر بزرگ پدرم - که همان زمان ها می کشندش - نوشته شده سید خلیل شهسواری. روی قبرهای ما اما یک چیز دیگر خواهند نوشت.

* بهمن دارالشفایی

...



دانه هایی که در ما کاشته شد

تالار وزارت کشور بودیم. من، مانتوی قهوه ای سوخته ی آستین کوتاهم را پوشیده بودم و روسری سیاه سرم بود. موهام، به رسم آن روزها - و این روزهام - کوتاه بود.  بابک، مهشید و احتمالا آیدا یک جایی نشسته بودند که برای همه مان مقرر بود. من، از کنارشان بلند شده بودم. لحظه های خوش را، لحظه های درد را، باید تنها بود. سی چهل صندلی رد کرده بودم، یک چهارم دور زده بودم و نشسته بودم. کارت دعوتم دستم بود. با یک مداد.

روی پاکت کارت، ابتدا و انتهای قامت مرد را اندازه زدم: از بالای سرش - که عمامه ی سیاه داشت - تا پایین پاش. یک سانت و نیم بیشتر نبود.

تلویزیون، حتی همین صحبتی که باب خداحافظی کرد را هم کامل پخش نکرد. در باب مطبوعات گفته بود که یک باره کات شده بود روی: ما در گندم به خودکفایی رسیدیم.

پاکت، با کارت دعوت درونش "سلام خاتمی"،  بین پارچه های ایرانی که وسطش نوشته: "دوباره می سازمت وطن" بین پارچه ی زرد کاور "یاران دبستانی" بین پارچه های سبز و سبز و سبز، در یک جعبه جا مانده.

پی نوشت: خاطرات را نباید نگه داشت. اینطوری، انگار هر بخشت یک جا جامانده...

...



از خواب دیدن ها 0

من تعبیر خواب بلد نیستم. فقط می دانم خواب ها را باید نوشت.

بعضی از خواب ها اما تعبیر ساده ای دارند. بعد از هفت ترم کلاس استاد جان، می شود تعبیر بعضی هایشان را دانست.

مثل وقتی که شخصیتی را در خواب میبینی، و بعد دقیقا فردایش آدمی را می بینی که همان شخصیت را دارد. بعد، راحت تر می توانی احساساتت را حلاجی کنی. بهتر تر می فهمی که چرا چه اتفاقی و چطور افتاده. خواب ها را که یادداشت کنی، مشخص تر می شود حس هایی که از آدم ها داری و نمی دانی چطور سُر خورده بین زندگی ات، چطور و از کی شروع شده.

دوستی تعریف می کرد که شب، خواب ِ عزیزی را دیده که از زندگی اش رفته. بعد از فرداش، نشانه های تداعی کننده اش دوباره و دوباره شروع به سر و صدا کرده اند. جزئیات ِ بیشترش شخصی است و برای خودش، تعبیری که برای خوابش و اتفاقات دیگر کردم هم. (هر چند شش ماه بعدش گفت که تعبیرش به خوابش خورده است).

جالب ترین بخش خواب دیدن ها، وقتی است که با آدم های درگیر خواب صحبت می کنی: کسی که خواب دیده است، کسی که خواب در موردش دیده شده و کسی که تداعی کننده است، در بازه ی زمانی کوتاهی اتفاقات یکسانی تجربه کرده بودند. زنجیره ی اتفاقات که به ظاهر بی ربطند اما در زیر نقاب، یک چیز را نشان می دهند، خواب های یکسان و تنیده شدن هزار چیز به هم.

این روابط ِ از دور ِ آدم ها را دوست دارم. انگار بدون اینکه بدانند، همه به هم مرتبط هستند. هر چقدر هم که سعی کنند جلوی چنین چیزی را سد کنند.

ناخودآگاه گاهی بازی های جالبی دارد!

موقعیت نویس: در دانشگاه گیر کردم. لباس هایم نازک است. کلاس های عصرم تمام شده و در موقعیت سرما - لرزیدگی قرار دارم! اگر جمله ها مفهوم نیست، شاید برای همین سرمای شدید است.

...



خواب دیدن ها 1

دو شب قبل - پریشب - خواب ِ یک خانه دیدم.

خانه، دو راه داشت. یکی اش از طبقه ی چهارم پله می خورد و می آمد طبقه ی اول، در گاراژ مانندش باز می شد. جلوی خانه، یک رودخانه مانند بود. باید یک سری وسایل را از طبقه ی بالا می آوردم پایین. از پنجره، پرت می کردم پایین. روی ماشین که پایین پنجره می افتادند و همانجا می ماندند تا بروم برشان دارم. عروسک های بچگی ام بودند. هستی، قدیمی ترین عروسکم را که پرت کردم، خورد به ماشین، پرت شد توی آب. آب بردتش. دلم می خواست بگیرمش. می دانستم بهش نمی رسم. هستی را آب برد.

خانه یک راه دیگر هم داشت. همان طبقه ی همکف، کنار در گاراژ، یک در دیگر بود که می خورد به یک جای قلعه مانند. که دیوارهاش مشعل داشت به جای چراغ. که آدم هاش انگار از تاریخ آمده بودند. لباس هایشان قدیمی بود.

دیوارها، مسیر ها، صاف نمی رفت پایین. بالا می رفت، پایین می آمد. سه شیب پله طی می کرد. پله ها هم کفو بودند.

از خواب، جزئیات زیادی یادم نیست. یکی بود که کتاب منشر کرده بود. روی کتابش عکس مارمولک بود. می خواست کتاب را جلوی همه تبلیغ کند. (فکر کنم پیشنهاد این کار را من بهش دادم) و دستش را شکل داد طوری که از سایه ی دستش روی دیوار مارمولک شکل گرفت. توی خواب تنها نبودم. کسی کنارم بود. و گرم بودم از این بودن.

این راه به زیر زمین بود. آن راه به بیرون.

آخرش به کجا رسید؟ یادم نیست.

...



خواب دیدن ها 2

چند شب هست، باز خواب می بینم.

خواب ِ دیشب، یک پسر بچه داشت. پسربچه، برادر کوچک ِ کسی بود. اسم کسی را مثلا بگذاریم جناب جیم. قرار بود بهش شنا یاد بدهم. در خواب، تمرین پادوچرخه می کردیم. توی یک فضای بسته، مثل طرح سالم سازی دریا.

توی خواب، جناب جیم با یکی از دوستانم داشت قرار می گذاشت. دختری به شدت زیبا و به شدت دوست داشتنی (سلام دختر شیرازی!). که اگر من می شد خودم را سفارش دهم و همین الانم نمی شدم، چنین چهارچوبی برای تن و خودم تعیین می کردم. توی خوابم، جناب جیم می دانست که من می دانم دارد با بانوی زیبا قرار می گذارد. می شنیدم و توی خواب درد می کشیدم.

توی خواب، توی دریا بودیم. دریا عمیق بود. آنقدر که پسر بچه می توانست پا دوچرخه تمرین کند. اما می خواست که دوچرخه بزند، عمق کم می شد. سرم را به راست چرخاندم، دیدم دریای عمیق به سمت راست رفته: خارج از طرح و خارج از چادرهای طرح. دریا، بخش عمیق ترش آن سمت رفته بود و آن سمت، آزاد بود. یعنی تپه های ماسه ای داشت، گل و علف داشت. مثل بخشی که ما بودیم به دست انسان تغییر نکرده بود.

...



سووشون

1) سووشون را یازده سال پیش خواندم.

2) طبقه ی بالای خانه ی عمو، خانه ی مادر زنش -حاج خانوم- بود. عمو از غریبه زن نگرفته. فقط همینقدر می دانم. اما اینکه نسبت فامیلی فامیل زنش با ما چیست را، فقط بزرگتر ها می دانند. انگار پسردایی مادربزرگم می شود پدر زن عموی بزرگم. مطمئن نیستم.

3) صاحب ِ قبلی خانه، خانواده ی بنی صدر بودند. زن عمویم هشت ساله بوده که خانه را می خرند. همان وقت هم خانه قدیمی بوده. با جلو آمدگی هایی در آشپزخانه که توش دیگ می گذاشتند. یکی از خانه های سبک قدیم تهران. با حوض حیاط. با باغچه ها. با همه ی چیزهای قشنگی که یک خانه ی اصیل داشت. بعدها، پدرش وقتی یکی از نوه ها در حوض پرت می شود، حوض را پر می کند.

4) خانه، انتهای کوچه ی بزرگ نیا بود. یکی از سه کشته ی شانزده آذر. برادر زاده ی دوست پدری جان. دوست پدری، کوچکترین نوه ی قائم مقام فراهانی (و یا شاید کوچک ترین فرزند کوچک ترین نوه ی قائم مقام فراهانی) است. ورود به اتاق کارش برای همه ممنوع است. یک بار که گیلاس های شراب شیرازش دستمان بود، عکس روی دیوارش را نشانم داد: آدم های خیلی قدیم. خیلی قدیم. که از عکس چهل نفره فقط سه نفر زنده مانده بودند. در عکس، فقط یک نفر از دوست پدری کوچکتر بود: پسرهای کوچک با کله ی تراشیده.

5) خانه، اتاق های سبک قدیم داشت: بزرگ با دری در وسط. طبقه ی حاج خانم، دو اتاق خیلی بزرگ داشت که یکی شان از وسط در می خورد و اتاق ها را می کرد سه تا. یک راهرو که به پاگرد می خورد و وسط خانه بود. هر سوم ماه (قمری) برنامه ی دعا داشت. یازده ساله باید بوده باشم. همه ی زن ها دور سفره روی زمین نشسته بودند. نهار لوبیا پلو بود. لوبیا پلو را در ماهی تابه دم می کردند که ته دیگ سیب زمینی اش بیشتر شود. همیشه کم بود از جمعیت اما.

6) از ده سالگی ام، کسی به من کتاب نمی داد. بقیه سعی می کردند جلوی کتابخانه شان نروم. دورم می کردند. عصر که به مهمانی شام می رفتیم، عروسی بود برای من.  از وقتی می رسیدم با کتاب می رفتم توی یکی از اتاق ها، و سعی می کردم تا وقت خداحافظی تمام شود. "عروس خانواده ی پندوریک" را همینطوری خواندم. پانصد صفحه ای باید بوده باشد کتابش. خواندن "سلام بر خورشید" یک سال طول کشید: عمه جان بزرگم در کتابخانه اش را قفل می کرد و باید صبر می کردم برویم خانه شان، کتاب بیرون باشد، کسی حواسش نباشد. آخمی از آن کتاب خواندن.

7) سووشون، برای زن عمو بود. شاید هم برای مادرش. شب، مانده بودم آنجا. بار اول - و آخری - بود که طبقه ی حاج خانم می خوابیدم. تا صبح، توی رختخواب ماندم و کتاب خواندم. بعضی خط ها را دوبار، بعضی پاراگراف ها را سه بار. آن بخشی که یوسف به زری می گفت هوس ات را دارم، وقتی پاهای سرد زن به پاهای پرموی مرد می خورد را، آن بخشی که بدن خدمتکار را - پاهاش که مثل کله قند وارونه بود و کسی باور نمی کرد که این زن سه شکم زائیده و یکبار سقط کرده باشد - آن وقتی که حمید به مادرش می گفت برو به خواستگاری زری، من چهار بچه ام را به یاد او ساخته ام، می خواندم، برمی گشتم، دوباره می خواندم. با بخش های مبارزه آشناتر بودم.

8) صدای اذان صبح که آمد، کتاب تمام شد. با صدای اذان - و هوس نماز - خوابیدم. به نظرم آن صدای اذان، آن جور نماز و آن جور کتاب خواندن از متن خود داستان می آمد. انگار در متن یک داستان زندگی می کردم.

9) . خانه ی قدیمی ته آن کوچه ی بن بست هفت ماه پیش تخریب شده. دوست پدری حالش خوب است. از صدای اذان یک خاطره ی امن از قدیمی مانده فقط.

و سووشون شده یک ورق از گذشته. (کتابناک).

...



هزار تا خاطره

در حال خانه تکانی ام.
یک پیکسل پیدا کردم. از زمان انتخابات. از ورزشگاه حیدرنیا. وقتی به عنوان انتظامات، کلاس سبز داشتم، کاور سبز، یک روسری سبز روی سر، یک پارچه ی سبز دور شانه، چهار مچ بند سبز به دست ها و آرنج ها.
پارچه ی سبز توی وسایل خاطراتی ام بسته بنده شده مانده. پیکسل را بهش زده بودم که نگه اش دارد. حالا پارچه یک جای دور است، من و پیکسل اینجاییم.
من
و پیکسل
و میر حسین موسوی و یک گل پر از کبوتر
پی نوشت: زنجیر انسانی بودیم برای هدایت کردن جمعیت. فشار آوردند، من افتادم. پارچه ی سبز و دست بندها و کلاه را جمعیت برد.
...



هر تار یک خاطره

مامان گفت لباس هات رو بپوش و کهنه کن. لازم نیست لباس بیاری. اینجا همه چیز هست. قیمت مناسب، جنس خوب و تیپ متفاوت از ایران. لباس های ایران - پسند کسی اینجا نمی پوشد.

نشسته ام بین لباس هام، در حال خانه تکانی، انگار حاضرشان می کنم که شش ماه در مراسم تدفینشان زندگی کنند.

...



رسد از لطف هوا مژده ی بارانم باز

از در ولیعصر میروم تو، در اول که می شود دانشکده برق، در اول که می شود سایت، آن گوشه، ردیف سوم، کنار پنجره. آن عقب ِ عقب. دانه ی آخر میز کامپیوتر ها که خالی است، من می نشینم و لپ تاپم. عصر جمع می کنم و می روم پی زندگی ام.

حواسم به ساعت کلاس ها هست، که وقتی بچه ها صحن را پر می کنند، نباشم. نمی خواهم کسی را ببینم. همین چند قدم از در ولیعصر هم، گاهی با یکی دو نفر چشم در چشم می شوم. سریع می پیچم و مسیر عوض می کنم. مسیر خودم را، یا مسیر نگاهم را. بعضی از روزها که خواهری حالش بهتر است، اصلا از خانه بیرون نمی زنم. غاری شده برایم. می خوانم، آنلاین می چرخم، می بافم، می خوابم و دقیقه می کشم. به آدم ها نگاه می کنم که چطور زندگی می کنند. ساعت ها را گم می کنم. و روزها را.

صبح تر بیدار شدم امروز. صبح تر زدم بیرون. صبح تر رسیدم. اینبار کسی نرسیده بود که ببینمش. که دختر را بعد از یکسال بیشتر دیدم. چادری است. از چادری های ترسناک. از همان ها که وقتی ما کتک می خوردیم، کتک می زد. از همان ها که مسئول می شد در بخش بسیج. از همان ها که روزهای اعتصاب یکی مان یک طرف بود و یکی دیگر آن طرف. از همان ها که آزمایشگاه ها را هم با چادر شرکت می کرد. از همان ها که بهش با لبخند سلام می کردم و با بدبینی نگاهم می کرد و من کیف می کردم از قیافه اش. از کنار هم گذشتیم.

استراحتگاه های دخترهای کل دانشگاه را جمع کرده اند. برای آزاد شدن از مقنعه، فقط مسجد مانده. رفتم مسجد صبح. خواب ِ دیشب بودم هنوز. کار هم داشتم. رفتم مسجد. ولو شدم. پنج نفر دیگر هم بودند که چهارتایشان خواب بودند. مسجد دانشگاه، برای بچه ها جایی است برای غیبت. برای حرف زدن. برای ولوو شدن. برای دختر بودن به سبک تلویزیون.

آمد دم شبستان مسجد، گفت هدیه ای؟ از دور نمی دیدتم خوب. گفت نمی توانم بیایم تو. یک لحظه می آیی؟ رفتم و خیلی عادی و سرد دست دادم و شروع کردم باهاش حرف زدن. یک سوال داشت در مورد تابستان دو سال قبل. سوال ِ درسی. از من. اول گفتم باشد بهت ایمیل می کنم. می دانست نمی کنم. می دانستم نمی کنم. بعد وایستادم به توضیح دادن. اطلاعات را بعد از دو سال کشیدم بیرون. یک کلمه می گفتم و کلمه ی دوم جرقه می زد. بعد از هر شش جمله ی من، یک "آهان" یا یک کلمه ی آشنا می پراند که توی هوا می گرفتم و می بافتم. کلمات می آمدند. مثل همان دو سال قبل که میانشان زندگی می کردم. تمام که شد، مور مور می شدم.

دست دادیم، خداحافظی کردیم و لحظه ی آخر، یکبار دیگر هم پوزش خواست که نتوانسته وارد شبستان شود. برعکس همیشه که خیلی مهربان تر حرف می زنم، گفتم مهم نیست. این قیافه ام را ندیده بود. خودم هم ندیده بودم. آن دختر هجده ساله ی همکلاسی اش دیگر نبودم. خیلی بیشتر از همیشه سن داشتم. خیلی بیشتر از بیست و سه سالم.

منظومه ای هست، در باب خواستنی ها از خدایان یونان:

دختر، در هنگامه ای بین دخترانگی اش و زن شدنش، در لحمه ای بین زانو زدن و بر پا ایستادن، از اعماق وجودش فریاد می زند: آتنا! آتنا! دریاب مرا.

...



نگاه ِ نرم ِ خامه ای

دارم داستان می نویسم. داستان، قرار بوده در هر موضوعی بوده باشد و من، نذر کرده ام که این یازده روزی که گذرانده ام را، بنویسم. دو هفته فکر کردم. آن سه - چهار روز آخرش، هر چیز که  فکر می کردم برای داستانم لازم است، فکر کردم و تخیل کردم و نگفته، او در دنیای بیرون انجامش داد.

داستان را نوشتم

به پایانش نرسیده، دیوانه ام کرد: زاویه ی دید می چرخید از راوی اول شخص به روی دانای کل. بخش بعدی عوض می شد. آرام نمی گرفت. کلافه ام کرد.

امروز، چرخاندمش. به جای از چشم های خودم، از چشم های او نوشتم. از زبان او. از چیزهایی که سر او آمده. از دیدی که می توانسته داشته باشد.

نرم پیش رفته تا به حال. عاشق طرحش شدم.

...



قسم به کار

قسم به درد

و آنگاه که در را می بندی

...



قسم به شنبه

قسم به امید

و آن هنگام که تاریکم

...



قسم به نور

قسم به روز

و آن هنگام که از خواب برمی گردی

...



قسم به عکس

قسم به کلیک

و آنگاه که لبخند می زنی

...



قسم به کادر

" خودم را عرض می‌کنم، از سیاه‌سفید و سپیاکردن عکس‌ها خوشم می‌آید. خصوصن پرتره‌ها. خیال می‌کنم با این کهنه‌نمایی دارم یک بعد چهارمی به عکس می‌دهم. زمان را به عکس اضافه می‌کنم. عادت کرده‌ام که عکس‌هایی را که مربوط به قدیم است دوست‌تر داشته باشم. انگار صرف گذشت زمان بر عکس، بر سوژه، عکس را مهم‌تر از آن چیزی که هست دارد می‌کند. چون مربوط به چیزی است که یحتمل دیگر نیست. دم دست نیست. همین باعث می‌شود ارزش مضاعف پیدا کند. انگار هرچه فاصله‌ی تاریخ عکس با زمان حال بیش‌تر باشد، پس دست‌نیافتنی‌تر و قیمتی‌تر است. چون حال همیشه در دسترس است. کافی‌ست سرت را برگردانی."

سرهرمس

* اصلا در کجای عالم گفته شده که فقط سر هرمس می تواند بقیه را لینک دهد؟؟؟ همین است که هست

** این متن یک چیز عجیبی دارد. یک جور عجیبی پیچانده من را

...



جان ِ منی تو

 وسط ِ رقص، وسط ِ پایکوبی همگانی، با صدای موسیقی بسیار بلند، توی رقص موج ها و نورها، داشتم نگاهش می کردم. که دستش رفت روی قفسه ی سینه اش، سمت چپ، آرام گفت آخ. پدری، دستش را سه شماره نگه داشت.

سه شماره مُردم...

...



درخت ام

حالم خوب است. دنیا، امروز به طرز خارق العاده ای سبز شده. انگار دیشب برای من مراسم اسکار برگزار شده.  انگار اسکار امروز به کشورم رسیده. انگار آزاد شده ها برای همین امروز صبح اند.

حالم خوب است. مثل هوایی که گرد و خاکش گرفته شده. باران آمده و همه چیز را تمیز کرده.

حالم خوب است. دیشب، تا صبح کابوس دیدم. امروز، ته نشین شده ام...

پی نوشت: دوست گلی دارم که سال های اخیر را دور بودیم از هم. کم دیدیم هم را. و امروز، قرار است که سه ساعتی را با هم چرخ بخوریم. آنقدر امن شده ام با همین دیدار.

...



چیزهایی هست که تو... می دانی!

داغ می شوی اول، فکر می کنی که تو داغ شده ای فقط. فکر می کنی تو عجله می کنی. فکر می کنی تو،‌ تند راه می روی. قدم هات را آهسته می کنی که سر وقت برسی. و نه زودتر. بعد می بینی که تو زود رسیده ای. اما او حداقل پنج دقیقه زودتر از تو.

چیزهایی هست که تو می دانی. چیزهایی هست که می فهمی اما شک می کنی. مثل وقتی که صدای نفست را بی هوا می شنوی،‌ بعد همان صدای نفس، با همان کشش از قدمی آنطرف ترت بلند می شود. انگار حواسش پیش نفس های تو بوده و شک می کنی که درست شنیدی؟ مثل وقتی که در حبابی مغناطیسی به شعاع دو متر گیر می کنی و هیچ تکانی نمی خورید آنقدر که مبهوت بودن همدیگرید. و شک می کنی که درست حس کردی؟ چیزهای دیگری هست، که اینبار برای خودم نگه می دارم. گفتنشان، ملاحتش را از بین می برد برایم.

چیزهایی هست که نمی داند. مثل وقتی که ماشین می پیچد توی کردستان و تو چشمانم که اشکی شده که هر گامی توانسته ای برداشته ای ولی همه چیز رابطه دست تو نیست.  هراس لیلا وقتی از در فرودگاه خارج می شود. خیلی چیزها. بعد یادت می کشد به نگاه لیلا حاتمی، وقتی که سر دخترش روی پایش است و توی اتوبانند و سرک می کشد که نگاه علی را از آینه چک کند.

چیزهایی هست که نمی داند

چیزهایی هست که نمی دانم

چیزهایی هست که... با همین سکوت ها و ندانستن هاست که آدم خم می شود. زیر بار این چیزهاست که له می شود.

له ام.

...



هر تن، یک سپر

وقتی که ترسیده اید، وقتی هراس سرک کشیده توی دنیایتان، وقتی تنهایید، وقتی شب است، وقتی نا امنی در فضای اطرافتان پر پر می زند، وقتی معلوم نیست در چند روز ِ آینده چند نفر زیر چرخ بروند و استخوان هایشان خرد شود و شما صدایش را بشنوید فقط، فیلم بادیگارد را نبینید.

آن دیالوگ اش را که می گوید من از تو حفاظت می کنم، نترس. آن دیالوگش را که می گوید خیالم جمع است، تو هستی. نشنوید. نبینید.

بیشتر می ترسید. هراسان تر می شوید. نا امن تر می شوید. صدای خرد شدن استخوان ها را حس می کنید. بیشتر می ترسید. بیشتر می ترسید. بیشتر می ترسید.

و اویی هم امن نمی شود

...



هیشکی زنده نیست

- چقدر از آغازهای داستانهایی که نوشته اید، توش جنگ دارد؟ می خواهم ببینم چقدر شروع ِ جنگ برایتان دغدغه است.

استاد جان ِ داستان نویسی مان گفت. قبل از اینکه از روی صندلی اش بلند شود، چهار گام بردارد، کمی به سمت میز ِ نصفه ی کنار دیوار سمت چپ خم شود و از روی میز، یک بسته سیگار ِ اسه ی سیاه بردارد.

سرزمینی که می شناسم، آدمیانی دارد که دستگیر می شوند. امنیت ندارند. در زندگی هایشان رخنه می کنند. کسانی که دائما چک می کنند تو را. شاید خیلی ها بیست - و پنجم - بهمن را یک پیروزی بزرگ برای خودشان قلمداد کنند. برای من، روز ترس بود. (و البته روز خنده! سلام مهرناز! پیراشکی داغ شکلاتی!) روزی که از هر پنج نفری که رد می شد، یک نفر بی سیم داشت. یک نفر مامور بود. یک نفر نگاهت می کرد و می کاویدت. سرزمینی که تمام عمر می شناسم، دو چشم بزرگ شده که نگاهم می کند.

امشب، یک داستان ِ شش هزار کلمه ای دلهره دارم.

...



قبل از طلوع

دست و پا می زدم و چنگ می کشم به در و دیوار. من پایین نمی رم. من پایین نمی رم. اینبار تسلیم نمی شم. نمی ذارم که تسلیم شم.

باید بروم برای خودم یک مداد رنگی قشنگ بگیرم. رنگ. رنگ. رنگ. از خاکستری بیایم بیرون.

...



توبه ها را بشکنید

ساسی مانکن، پیامبری است که بدون اینکه شما را مجبور کند، در خیابان ها راه می روید و شعرهایش را زیر لب زمزمه می کنید. با آهنگ هاش می رقصید. شما را می خنداند. ساسی مانکن پیامبر است. دو درجه صدا را بیشتر کنید. به او ایمان می آورید!

از این لینک دانلود کنید.

بعدش، یکی دعوتم کند به رقص.

...



مدیریت

بهش گفته بودند من اینجام. احمق نیستم من. نگاهش، از همان ابتدا که از در آمد تو، می کاوید.

پسر، جالب انگیزناک ترین مجردی بود که در ماه های اخیر وارد خانه شده. از همان ده دقیقه ی اول که نشست، سعی اش را برای آشنایی به کار برد. تکه هایی که می انداخت، حرف هایی که می زد، توجه هایی که به خرج می داد. وقت رقص، قر های ریزی که می ریخت و نگاهش روی من بود. چرا نمی رقصی اش. 

نشستیم دور کانتر. دو تایی. یک پیک را گفت که بریزم. دومی را خودم ریختم برایش. سومی را گفت که همراهی اش کنم. چهارمی را ریختم. پنجمی را. گُر گرفت صورتش. پاتیل ِ پاتیل. من؟ از همان پیک اول رفته بودم. سر ِ ششمی اش، لبخند می زدم و جرعه به جرعه می رفتم که معلوم نکند. آدم ها عقلشان به شمردن لیوان هاست. سر ِ هفتمی خودت که همینطور بخندی و براش ششمین پیک متوالی اش را بریزی، برایش کافی است. دو دو زدن هات را نمی بیند. همینند.

گفته بود احساس قدرت می کنی از اینکه کنترلت را از دست نمی دهی؟ از این که اینطور مسلط مدهوش می کنی کسی را؟ گیریم که کلماتش کمی فرق تر داشت. من که از دهان ِ او صحبت نمی کنم. امشب، پسر که پاتیل شد احساس قدرت کردم. احساسی کاذب. اعمال ِ قدرت بر این دسته انسان ها هیچ اهمیتی ندارد.

گفته بودم خسته ای؟ چشمات خودش نیست. گفته بود: مستم.

...



در نجابت رقص

دست هام باز است. تا جای ممکن دور از تنه نگه شان می دارم. عادت به بشکن زدن هم دارم. به چرخیدن، سر جای خود نماندن، عشوه های زیرکی، بلند می شوم و کشیده. دست هام تا جای ممکن بالاتر می رود. من که می رقصم، می رقصم. رقص، به همین بی خود شدن هاش، به نگاهی که می بینی دنبال خودت می کشانی، به همان معدود چند ساعت هایی که با کفش پاشنه دار می گذرانم، به لباس های بدون یقه و بدون آستین اش خوش است. به تحسینی که در چهره ی روبرویی ات می سازی. به لبخند تعجب آمیزش - بدون استثنا - که این آهنگ را هم حفظی؟ به تصور اینکه با ریتم بعدی حرکتت چه باشد. به حرکت های ناگهانی ایی که ندانسته اتفاق می افتد. بدون فکر. و به ریتم می آید و روی آهنگ می نشیند. به حرکت قشنگی که رقصنده ی کمی آنطرف تر اجرا می کند و تو هم اجرایش می کنی. و قشنگ در می آید.

دست هایم هنگام رقصیدن، تا انتهای خود بازند. باز، برای در آغوش کشیدن جهان. برای در آغوش کشیدن زندگی. آدم روبرو. هر چیزی.

دست هایم، چسبیده بودند به تنم. ریز می رقصیدم. آهنگ را نمی شناختم. (با آهنگ ناشناس نمی رقصم من) دمپایی پام بود به جای کفش های سیاه پاشنه دارم. دست هایم، چسبیده بودند به تنم. داغ بودم. شاید شرم بود اسمش. داغ بودم. سال ها بود اینطور نرقصیده بودم. نرم ِ نرم. با دست های چسبیده به تن.

دست هایم جمع بودند. اینبار، منتظر در آغوش کشیده شدن.

...



روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

اولین کسی از خانواده که رفت، عموی کوچکم بود. بعدش، پسرعمه ی بزرگم. تفاوت سنی شان باید کمتر از سه سال باشد.

پسرعمه،  در نیم طبقه ی بالای خانه ی عمه ام زندگی می کرد. روی دیوارش، نقش بزرگی از اخوان ثالث کشیده بود. پر از عکس و تسبیح و کارت بودند دیوارهاش. یک ضبط دو کاسته ی بزرگ مشکی داشت و مقدار زیادی کاست. فکر کنم یک یا دو بار یواشکی به اتاقش سرک کشیدیم. هفت یا هشت ساله بودم حداکثر. تازه برگشته بود ایران و به شدت بداخلاق بود. تا وقتی ازدواج کرد ازش می ترسیدم. خانومش، یک فرشته است.

عمو، با زنش برگشت. عمه ی دومم، رفته بود "عروس پسندون" و با چند عکس برگشته بود. وقت عروسی شان، من ده ساله باید بوده باشم. زن عمویم بلند قد ترین زنی بود که تا آن وقت دیده بودم: سفید، اسکلت درشت، لاغر، قد بلند و کشیده، چشمان تقریبا سبز، موهای روشن. نمونه ی کامل یک دختر روس. عمو، کوتاه قد ترین مرد خانواده است. ازدواج کردند. همین جا ماندند چند سالی. مادرجون که فوت کرد، به سال نکشید که رفتند از ایران. وروجک کوچک پنج ساله شان، سه هفته پیش آمد ایران. بدون یک کلمه فارسی بلد بودن. این مدت کمی یاد گرفته.

برادری، اولین کسی بود که رفت و رفت که رفت. هشت سال و نیم پیش. نشد که برگردد. خیلی ها و خیلی چیزها فراموشش شده. پسر عمو جان چند ماه بعدتر رفت. سه چهار باری برگشت. یکی از این بارها، آمد و یک جشن عروسی هم ایران گرفت. یکی از بارها آمد و رفت سربازی. (برادری سربازی معاف شد). هشت سال رفتن و چهار بار آمدن...

یک سال عید، یکی از دخترعمه ها پیدایش نشد. پنج سالی شاید بگذرد. چهار خواهر بودند. یکی یکی رفتند. یکی شان پنج سال است. دو تاشان سه سال و یکی، یک سال هم کمتر است که رفته.

خواهری، کارهای مهاجرتش را کرده. دو سالی می شود. احتمال خیلی زیاد تا شهریور بیشتر نیست.

بهانه نوشت: یکبار زنگ زدم به پسرعموجان. خواب بود. خواب ِ بعد از شب ِ مستی. خیلی دلم گرفت. خیلی دلم تنگ شد. بعدترش، اولین شعری که توی سرم پیچید را روی دیوار نوشتم. امشب، بعد از سالها، آهنگش دوباره دستم رسید

I belive I can fly....

پای رفتنم هست من هم.

...



اینجا هوا هم مزه ی خاک می دهد

1) دخترکم، سایت کتابناک عضو شده. تاریخ تولد واقعی اش (و نه تاریخ شناسنامه) را وارد کرده و سایت، لطف کرده و سن دقیقش را مشخص کرده: بیست و سه سال و چهار ماه و سه هفته و سه روز: هشت هزار و پانصد و چهل و چهار روز زندگانی.

2) خواهری اش، بهش گفته اتاق را مرتب کند. این چند وقته که خانه ی خواهری اش است، بار چندم است که این تذکر را می شنود: نظم هایشان فرق دارد. اتاق به هم ریخته ی شلوغ و درهمی که خواهری می بیند برای او مرتب است. مشکل از جایی است که خواهری هم به سلیقه ی خودش هر چیزی را جایی می گذارد. این شش ماه را در بین وسایلی زندگی کرده که اگر به حرف خودش بود، بیش از نیمی شان را بیرون می ریخت. خواهری اش هم همین نگاه را دارد.

اتاق را مرتب کن، این بار یعنی کاغذها و کتاب هایت زیادی شده اند. بروند انباری. بعد امروز ظهر و عصر دلش گرفته بود. جانش به کاغذهایش بسته است. به کتاب هایش. هیچ کدام نیست که بتواند ازش دل بکند. آخر یک کشوی لباس را خالی کرده که بفرستد انباری، جایش کتاب چیده. آرام تر شده.

3) یک بخشی از ذهنش درگیر است. یک بخشی حس می کند نشسته و هیچ کاری نمی کند. یک بخشی از ذهنش دوست ندارد این روزهایش را. هنوز گم است. یک جورى گم است که می ترسد پیدا نشود.

4) می ترسم برای دخترک جانم. می ترسم باز حواسم نباشد بهش و لیز بخورد توی روزهای خاکستری اش. خیلی ماه نیست که از ته چاه آمده بیرون. می ترسم حواسم نباشد، باز موج افسردگی ببرتش. می ترسم غرقش کند. می ترسم بر نگردد. به این زودی ها حداقل.

کاش یک اتفاق جدید بیفتد برایش!

پی نوشت: مهربان تر شدم با خودم. بلاخره شد که دخترم صدا کنم خودم را.

...



قیافه ام طفلک شده

خواهری اولتیماتوم داده: وسایل ات به هم ریخته و شلوغ است. کتاب ها و کاغذهایت را ببر انباری.

من بدون کتابهایم چه کنم؟ بدون کاغذهایم چه کنم؟ انگار گفته باشد هویتت را عوض کن. من دلم گرفته. من، از نداشتن جایی که آزادانه کتاب بریزم و کاغذ بچینم، دردناکم شده.

کسی کتاب نمی خواهد؟

...



اعلام یک قتل

1) "دختر خنده های از ته دل" صدایم می کند. امشب، اسمش برایم شد بانوی لیمویی. لیمان، یعنی سرزمین سرسبز. اما طنینی شبیه لیمو دارد. ترش و زرد است اسمش. قشنگ است.

قبل از رفتن، می گوید بوسم کن. تا همین جای چت پنج دقیقه ایمان، چهار بار نوشته بوس و شش بار شکلکش را فرستاده. دو نقطه می زنم. خط. ضربدر. دو نقطه می زنم. خط. ضربدر. دو نقطه می زنم. خط ضربدر. ریتمم تند و می شود. دو نقطه ها و ضربدرها می مانند.

3) بوسیدمش. مثل اتفاقی که باید می افتاد. مثل حادثه ای اجتناب ناپذیر. بعدها، (سه روز بعدترش منظورم است) گفت که چقدر خوب می بوسی. که چه لب های لطیفی داری. که چه احساسی به خرج می دهی.

4) آهنگ از شاهین نجفی پخش می شد. آهنگی که برای صانع ژاله خوانده. کف زمین دراز کشیده و دستش، چلیپا زیر سرش بود. سیگار می کشید. نگاهش کردم که جدی بود. نگاهش کردم که خط درد داشت توی صورتش. انگار کلمات کردی آهنگ را می فهمید. توی تاریکی عصر، چیز زیادی از چهره اش معلوم نبود. لطیف بود، با بوی مبهم سیگار.

2) تصویر زودتر آمد. قبل از اینکه اینتر را بزنم، قبل از اینکه بوسه های لیمان را برایش بفرستم برود.

پی نوشت: می توانم برای این چند روز، یک کتاب بنویسم. ارزش هیچ چیز با زندگی زیسته برابری نمی کند.

...



ما یک قبیله ایم

رویای پیاده کردن خانواده بر روی یک صفحه احتمالا به چنین چیزی منجر شود:

تنه ی اصلی:

آمنه خانم (خانم بخشی از اسم شناسنامه ای است) و مهدی (مادرجون و آقاجون)

تعداد فرزندان: 8

1) زهرا (افتخار سادات) و محمد علی (عمه ی بزرگ و همسرش)

تعداد فرزندان: 4، تعداد عروس ها و داماد ها: 4، تعداد نوه ها: 8 + داماد جدید

1-1) میترا و علی (دخترعمه ی بزرگ و همسرش

تعداد فرزندان :2 = نسیم (نامزد کرده: اشکان) و نیلوفر

1-2) همایون و فرانک

تعداد فرزندان:  2 = کسری و کیمیا

1-3) هما و اسماعیل

تعداد فرزندان: 2 = سیاوش و کیارش

1-4) مرجان و مجتبی

تعداد فرزندان: 2  = سروش و سارا

 

2) لیلا (احترام سادات) و محمدحسن

تعداد فرزندان: 3

2-1) ترانه

2-2) هومن (فوت کرده - هفده سال پیش)

2-3) حمید

 

3) شهربانو (اکرم) و محمد علی

تعداد فرزندان: 4

3-1) سایه

3-2) سمانه

3-3) شادی

3-4) بهاره و محمد حسین

 

4) مصطفی و زهرا

تعداد فرزندان: 3

4-1) هدا و بهرنگ

تعداد فرزندان: 1 = باران

4-2) مسعود

4-3) هدیه (این اسم یه مقدار آشناست براتون!)

 

5) ابوالقاسم (امیر) و سودابه

تعداد فرزندان: 3

5-1) سعید

5-2) سوده

5-3) امیرمهدی

 

6) زهره و حمیدرضا

تعداد فرزندان: صفر   تعداد فرزندان همسر: یک

6-1) علیرضا

 

7) مرتضی و مینا

تعداد فرزندان: صفر   تعداد فرزندان همسر: دو

7-1) رضا

7-2) مهرداد

 

8) رضا و یولیا

تعداد فرزندان: 2

8-1) امیر رضا

8-2) امینا (اسم دختر - به بیانی برگرفته از اسم مادربزرگ فوت شده است)

 

پی نوشت: اسمش شجره نامه می شود؟

...



من فقط یک سرشاخه ی کوچکم

یادم نمی آید که بابا، مادر بزرگش را "عزیز" صدا می کرد یا "ننه" یا هر چیز دیگری. مثلا چیزی مثل مادری. اصلا یادم نمی آید.

بابا، مادر بزرگش را دوست داشت. بچه که بودند، مادربزرگش با آنها زندگی می کرده انگار. خاطرات زیادی دارد که همه شان دلنشین است. بابا حافظه ی خوبی دارد. مادربزرگ ِ بابا (همان ننه صدایش کنیم!) دو دختر داشته: دختر ها دو سال تفاوت سنی داشتند. یکی شان خاله جان می شود و یکی شان مادر جان. بستگی دارد که از دید بچه های کدام نگاه کنی. از دید ما، مادر بزرگ من (خواهر کوچکتر) مادر جون بود.

مادر جون ِ من، با مردی شمالی ازدواج می کند. مرد، به تهران فرار کرده بوده. جریان ساده است: وقت ِ زمین خواری های رضا شاه، پدربزرگ پدری، با گلوله کشته می شود. تنها پسرش فرار می کند و به تهران می آید. پدر بزرگ آن وقت ها هنوز کوچک بوده. دوازده ساله حدودا. به رسم شمالی ها، احتمالا سید مهدی صدایش می کردند.  بعدها، بارها و بارها می رود شمال. هیچ وقت نمی ماند. این شمال رفتن ها هم خاطرات شیرینی در بچگی پدر بودند. همین شد که بلاخره خاطرات از واقعیات کشش بیشتری پیدا کرد. کشید و بردتش.

دو خواهر، بچه های زیادی داشتند و از این جهت، شبیه مادرشان نشدند: مادر جون من، هشت بچه داشت: چهار دختر و چهار پسر. خاله جون، با مردی ازدواج می کند که دو بچه داشته. یازده بچه ی دیگر هم خودش اضافه می کند. بچه ها باید شیر به شیر بوده باشند. یکی از بچه ها در جنگ شهید می شود. دختر بزرگ هم چند ماهی بیشتر نیست که فوت کرده. هیچ وقت اسم هایشان را یاد نگرفتم انقدر که زیادند. ریشه های قبیله اند اما.

خواهری، ذوق زیادی برای تولدش داشت. باید تولد هجده سالگی اش بود. سفارش یک عطر داده بود و مامان و بابا رفته بودند و برایش گرفته بودند. آن وقت ها، من و خواهری هم اتاق بودیم. صبح - بیدار شده و نشده - مامان را دیدم که آمده تو اتاق، دارند حرف می زنند: کادوش را دستش داد. بوسیدتش و تولدش را تبریک گفت. روز تولدش، خاله جون فوت کرده بود.

برای خاله جون، فکر کنم سه قطره اشک ریختم. بار آخری که آمده بود خانه یمان، یک کتاب و یک ژاکت برایم آورده بود. کتاب را هنوز دارم. ژاکت هم توی عکس ها هست. فکر کنم ده یازده ساله بودم آن وقت. هنوز هم آن کتاب را به یاد خاله جون می گیرم دستم. تولد شش یا هفت سالگی ام، مادر جون یک آلبوم عکس بهم کادو داد. یادم نمی آید کادوی دیگری ازش گرفته باشم. آلبوم عکس را چند سالی هست که دور انداخته ام. عکس ها را بعدا در یک آلبوم بهتر گذاشتیم. یادم نیست برای مادرجون گریه کرده باشم. سر قبر خاله جون هیچ وقت نرفتم. حتی نمی دانم کدام قطعه ی بهشت زهراست. برای مادرجون، دوبار سر خاک رفتم. قطعه ی سوم...

مادر جون که فوت کرد، بابا خیلی خیلی خیلی غصه خورد. جمع شدند دور هم. همه ی خواهر و برادرها. با داماد ها و پسرعمه ی بزرگم که هم سن عموی کوچکم است. من هم بودم. حوصله ی جمع های زنانه را هیچ وقت نداشتم. من، پانزده سالم بود. همان روز بابا بهم گفت که ننه که فوت کرده، او  هم پانزده ساله بوده.بابا آن وقت ها خیلی غصه خورده بوده. من بیشترین غصه ام این است که دیگر هیچ وقت همه یک جا جمع نشدیم.

مادرجون، حداقل پنج شش سالی بعد از خواهرش فوت کرد. در این بین، سی سال از فوت ننه گذشت. مادرجون را در همان قبری گذاشتند که ننه در همان قبر دفن شد. مادر و دختر، در یک خاک. روی سنگ قبرشان، اسم هر دو هست. سنگ قبر سیاه بلند و شکیلی است. قطعه ی سوم، با آن کاج های بلندش، با صدای کلاغ هایش، زمین مورد علاقه ی من است. دوست دارمش. طبق قانون، آن بخش از زمین از تصرف بچه های خاله جون جدا شده است. از طرفی، هر کدام از هشت خواهر و برادر که بلافاصله بعد از سی امین سال فوت مادر جون بمیرد، قبرش معلوم است. فکرش هیجان انگیز است. حداقل برای من به عنوان یکی از نوه ها. مثلا شصت سال دیگر، می توانم بگویم این قبری است که مادر بزرگ پدرم، مادربزرگ خودم، عموی بزرگم و دختر عمویم تویش دفن اند! جالب نیست؟!؟!

توی این سالها، از فوت آقاجون بیست و پنج سال گذشته. پسر ِ بزرگ ِ عمه ی دومم - آن وقت ها که نوجوان بود- فوت کرد. همسر ِ عمه ی سوم ده سال پیش رفت. از فوت مادرجون، هشت سال می گذرد. عمه ی کوچکم و عموی وسطی ام اخیرا ازدواج کرده اند. با کسی که قبلا بچه داشته و دیگر قید بچه دار شدن را زده اند. بزرگترین نوه ی عمه ی بزرگم - که دو سال از من کوچکتر است - دو هفته پیش نامزد کرد. یکبار باید شجره نامه را بنویسم. چیز جالبی می شود. اینکه زندگی با کمال شور و هیجانش چطور ادامه دارد.

قبر ننه را که باز کرده بودند، دندان هایش (احتمالا دندان های مصنوعی اش) و بخشی از موهایش باقی مانده بوده. بعد از سی و یک سال. گفته اند به کسی نگویم. من نباید این را بدانم انگار!

همینطور، گفته اند که نگویم روز ِ سالگرد ِ ازدواج خواهری بود که مادرجون فوت کرد. روز تولد ِ برادری با روز فوت پسر عمه ام یکی است. من عاشق ِ تکرار مناسبت هام. شاید به نظر بقیه شگون نداشته باشد!

بهانه نوشت: بهانه اش، این متن بود.

...