در بهشت اکنون!


در بهشت من
ه.

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
خرداد ٩٦
اردیبهشت ٩٦
فروردین ٩٦
اسفند ٩٥
بهمن ٩٥
دی ٩٥
آذر ٩٥
آبان ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
امرداد ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
هستمت، رویای درهای پلاستیکی
اونور
درد در چشم چپ
محیا بانو
هنوز ایستاده زیر باران
فرنودیان
آرامگاه زنان رقصنده
راز سر به مهر
زرمان
زاویه
ولوج
تلخ، مثل عسل
لیمان
از بهشت تا بهشت
برای خاطر کتاب ها
زاناکس
premenstrual syndrome
آهو نمیشوی به این جست و خیز گوسپند
Dream Land
روزهای روزمرگی
والس با قلم
نوشی و جوجه هایش
کنار کارما
خجسته
اقلیما
تقویم باطله
و اگر نمرده باشند
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
در کنار رودخانه (مهبد)
یادداشت ها
راهی
روشنان
شاتوت
نقش پرنيان (سميرا)
فرصتی برای خودم
نیلوفر و بودنش
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

شام آخر

در راه بازگشت به شهر موهایم را از ته ماشین کردم. دلم می خواست چیزی از وجودم را بکنم بریزم دور. یک جور انتقام آیینی. ما زن ها رسم خوبی داریم. زمانه که سخت می گیرد،... شروع می کنیم به کوتاه کردن. ناخن ها، موها، حرف ها، رابطه ها.

خاطرات خانه ی ییلاقی، ویرجینیا وولف

از اولش هم به دلم نشست، کوتاه کردن ها را می گویم. همیشه همین کارم بود، بدون اینکه حس کنم بخشی از یک آیین می تواند باشد حتی. کوتاه کردن موها. انگار بخشی از وجودت را به بیرون بریزی. انگار قسمتی از قدرتت را به آغوش بازگردانی.

اولین بار که حرف زدیم، آن وقتی بود که هنوز فکر می کردم شرق شهر، جایی است در افق های دور. نرفته بودم هیچ وقت دور تر از غرب. با هم رفتیم شرق. در خیابان های شرق قدم زدیم. رفتیم هفت حوض. نرفته بودم که. فقط اسمش را شنیده بودم. شمرد برایم تک تک حوض ها را با خنده. که ببین! هفت تاست! هفت تا بود. راست می گفت.

گاهی، فکر می کنم شاید باید یک بار خودم می شمردم حوض ها را. شاید اشتباه گفته بود. مثل هفت دخترون جاده ی چالوس. که هر بار می شمارم. بعد از زلزله و قبل از زلزله. همیشه هفت تا نیست. هیچ وقت انگار نبوده.

بعد از آن بار، فقط یکبار شد که کوتاه کردم موهایم را. فقط خلاصه شد در کوتاه کردن ناخن ها اما. هر بار، نگاه خرده گیرش - که آن روز به ناخن هایم خیره شده بود- به یادم می آمد که بلند کن اینها را. لاک بزن. دخترانه تر باش. دخترانه تر شدم. موهایم بلند شد، تاب برداشت، رنگ گرفت، ناخن هایم هم. لاک های مختلف گاهی حتی. برای نگاهش، که ببیند. که تایید کند. که مُهر بزند. ما دخترها، رسم بدی داریم. نگاه کسی درگیرمان کند، از دریچه ی چشمش خودمان دیدن را دوست داریم.

امشب، بافتم یک بخش از موهایم را. بافه ای که برای موهای وحشی پرپشت من بخش کمی بود، اما بافه ی پدرمادر داری از آب در آمد. بافتمش. بالا و پایینش را با کش بستم. و بریدمش. یک بافه ی بیست و پنج سانتی تقریبا قطور. ناخن هایم را از ته کوتاه کردم. انگار یک بخشی از وجودم باشد. انگار باید که کنده شود. انگار که باید به یاد داشته باشم که هر قدر هم بخشی از وجودم باشی، می شود جدایت کرد، که به دورت انداخت.

دختر سال های الان دور، می فهمم که اشتباه می کرد.

باید یک بار بروم هفت حوض، قبل از اینکه تیر ماه به نیمه برسد. باید بروم و یک بار دیگر بشمارم آن حوض ها را.

شاید باید بافه ی موی ام را در آب هفت حوض بیندازم....

...



تیشه

من، نماینده ی هیچ نسلی نیستم.

هیچ نسلی.

پی نوشت:

دلم لرزیده برای عاشقانه نوشتن هایم باز. شب قبل، از دوستش پرسیده ام که چطور است این روزها که شاید شهامت را گرد آوردم و تمام کردم این دور شاید به تمامی باطل را. دلم لرزیده و عاشقانه نوشتم باز. از همان ها که حتی آنقدر جرئت ندارم که به زبان و یا به نوشته در بیارمش.

بعد، امروز، به پای نوشتن که رسیده ام، حواسم به یک هزار و صد جهت پرت کرد خودش را. ترساندتم. ترسیدم. که نکند به انجام نرسد و پایان گیرد این حس لعنتی. که نکند همینطور نارس بماند و بگندد. کتاب، گفته بود که احساسات موجودات هستند. باور دارم من. کاش یا بدنیا بیاید و زندگی کند و ببالد، یا کاش بدانم که هیچ گاه نمی شود و بشود دفن کنمش. اینطور حسی که جنین وار در درون انسان بماند، حتی اگر هیچ گاه نبالد هم نفس می کشد که، نفس می گیرد که، نفس می برد هم...

می ترسم که از ترس، نیرو بسازم برای رساندنش. کاش نیرویی دیگر یاری بکند مرا...

...



عطف

یک معلم عزیزی داشتم من. آن وقتی که راهنمایی بودم. سه سال معلم علومم بود. همیشه از شاگرد های دلخواهش بودم (این را هیچ وقت نگفت اما می دانم دیگر!) همیشه سرگروهش بودم و همیشه عاشقش. یک روز در این سه سال با ما قهر کرد. آن روز را کامل به یاد دارم که چه درس داد و چطور بود. همان عشق به شیمی را کاشت در من. مسیر زندگی دبیرستانی ام، رشته ی تحصیلی ام در ادامه اش، همه از کارهای اون بود.

امروز، سر کلاس های سه شنبه، استاد جان خواست که مسیر زندگیمان را تصویر کنیم. از سال های بین دبستان تا دبیرستان که گذر می کردم، رسیدم به آن روزی که سوم راهنمایی بودم، ترم اول. نمره ی علومم شده بود چیزی حدود هفده و نیم یا شانزده و نیم شده بودم و برای بار اول، توان ایستادن روی پاهایم را از دست دادم. صدایم کرد. تک تکمان را البته. نمره ی کلاسی و کارهای امتیازی و غیره را هم جمع زد و اضافه کرد و دست آخر، از نمره ی بیست هم کمی بیشتر شد نمره ام.

امشب حس کردم چقدر انسان بوده. که چه تاثیر مثبتی رویم داشته و گذاشته و دارد.

پی نوشت: می گویند گریه آدم ها را به هم نزدیک می کند. حداقل می تواند که.

پی نوشت دو: امروز آسمان کلاسمان بارانی بود ...

...



در میانه ی درگاهی

از این متن ها هست که یک بار که با خودتی و تنهایی، فکر می کنی به آدم هایت و دلت پر می کشد از خوشی برای داشتنشان و می خواهی که بهشان بگویی، بعد خودت را می گردی برای کلمات محبت، پیدا می کنی این کلمات را، می گذاری توی جملات، یک یکشان را می کشی، زیبا می کنی،‌طرح می دهی، می نویسی و می فرستی برای آدم هایت. که ممنونم از حضورتان. که گرمم. که مرسی.

چند ماه پیش بود به گمانم، یک متن نوشتم به تشکر از حضور دوستانم در همان چند ماه پیش. و وقت فرستادن برای آدم هایم، یکی شان را هر چقدر سعی کردم بگنجانم، نشد. هر چقدر که گشتم به دنبالش که کجای روزگارم ایستاده، که چقدر دوست داشتنی و عزیز است، نفهمیدم. آدم دل لرزه سازی بود برایم، فکر کردم تمام شده. سختی ماجرا وقتی شد که بار دیگری دیدمش و باز لرزیدم.

راستش، الان دارم فکر میکنم چقدر سخت می شود وقتی دل و دانش آدمی،‌تایید نکنند هم را. که بدانی کسی باید رفته شود، که باز جایی بلنگد. شاید هم نه. شاید دارم بار اضافی روی دوش خودیت خودم می گذارم.

بعضی آدم ها، باید رفته شوند. این، حکم است. باید است. قطعی است.

پی نوشت: بدی ترش این است که متاسفانه بعضی آدم ها، به هیچ وجه زیر بار حکم و حرف قطعی  و باید نمی روند.

...



از بین گرد و غبار گرفته ترین ها

یک دوره ی باز - پروری گذاشتم برای خودم.

نشسته ام، به شروع لیست گرفتن از تمام متعلقاتم. از هر چیز که دارم. از کتاب ها شروع کردم. آسان تر است. بعد می خواهم لباس ها را سرشماری کنم. بعد می خواهم بشمرم. ببینم که از کدام نشده که یکسال استفاده کنم. رهایش کنم که برود.

احتمالا، بعدش باید نوبت خودکارها باشد، نوبت سیم ها باشد، نوبت لوازم آرایش باشد، نوبت گل سر ها، نوبت جینگیل جات.

از بعدش می ترسم.

بعدش، سراغ آدم ها باید بروم. آدم هایی که یک ماه است ندیدمشان، یک سال است، بیشتر است حتی گاهی. نوبت آدم ها که برسد، آدم های رفته را باید رفته کنم. آدم های درگاهی را باید حالشان را بپرسم. شاید اصلا بشود قدر آدم هایی که هستند را بهتر بفهمم.

آدم ها....

باید خیلی سخت تر از آن چیزی باشد که به نظرم می آید الان. اینکه بی رحمانه حتی، به قضاوت بنشینم احساس واقعی ام را در باره ی جایگاه حقیقی انسان ها برایم.

اینکه زندگی ام را، مرتب کنم.

پاکیزه کنم

...



دختر خوشبخت

شب تولد بیست سالگی ام، تک و تنها، رفتم کافه بارانداز. تازه افتتاح شده بود. سر راه یک بسته سیگار گرفتم. تصمیم گرفته بودم در بیست سالگی امتحانش کنم. کردم. بلد نبودم درست چطور روشن کردنش را. گندی زدم که تمام دود پک اول، رفت توی چشم هام. تنها نشستم، یک فرنی سفارش دادم (ماه رمضان بود) نشستم برای خودم ساعتی، دوست نداشتم آن شب جهان را. حتی خاکستری هم نبود آن وقت ها انقدر که تیره بود.

جشنم، شد یازده روز بعدش. جشن را گرفتم، برادرانه ترین دوستم را وسط تولد در آغوش کشیدم و هق هق گریه هایم، یک ساعتی ادامه داشت. بعد یک بار دیگر گریه. جشنم شد جایی که بغض چند ماهه ام بشکند و تنها همین انگار.

امشب، شب تولدش بود. کیکش را صورتی گرفتم، کادو هایش را رنگ رنگ و مدل مدل. چیدمشان جاهای مختلف که هی بگردد پیدا کند و ذوق کند. فکر کنم بهش چسبیده بود. دو ساعتی داشت می خندید همین طور.

امشب شب تولدش است هنوز. خوشحال است. خیلی خوشحال...

من؟

نشسته ام امیدوار که برحذر مانده باشد از موج غم. که شاد شده باشد و شاد زیسته باشد و شاد گردیده باشد.

می دانم!!! هر کس باید کوله بار اندوه خودش را به پشت بکشد و به مقصد برساند. فقط می توانم امید داشته باشم که از آن همه اشتباه رنگ به رنگ، نصیبی نبرد. که اشتباهاتش، اندازه ی توانش پرداخت بخواهند ازش. که امن جهان عوض کند. که شاد... بماند.

...



چشم سوم

همین چند سال پیش، اینکه دخترانه - به شکل دیگر دخترانه ها- به نظر بیایم، آنقدر مهم به نظر نمی آمد. شاید چون همیشه دختر شیطان پدر بودم من. با حرکات و کارهایی که از سنی به بعد، بیشتر دنباله ی وجود برادرم بود تا خواهری جان. خواهری در فکر این بود که کی، چهره ی آراسته ی دخترانه پیدا کنم، خودم در فکر این بودم که چطور موهایم را به بیشترین میزان کوتاه کنم که کمترین نیاز به رسیدگی را بطلبد.

از ماه آخر دبیرستان، ماجرای بچه ها با ابروهایشان شروع شد. یکی یکی چهره ی دبیرستانی شان را ترک کردند و تغییر دادند خودشان را. من اما دوست داشتم بر پافشاری ماندن بر چهره ام. پدری همیشه می گفت که چقدر دوست دارد چشم ها و ابروهایم را و در تعاریف گوشه و کناری، همیشه این دو عضو از همه بیشتر به شباهت به او منسوب می شد.

بعد چند روزی مانده به شروع سال دوم دانشگاه، از ابروهایی که اینقدر پدر مدل و حالتشان را دوست داشت، کندم دیگر. ابروهای دوست داشتنی پدر، شد ابروهای خودم. بعد بار اول که در آیینه نگاه کردم، ترسیدم. میان دو ابرویم - حدود جایی که چشم سوم شیوا بود- قطعه ای از صورت مادر نشسته بود. من همیشه می دانستم شبیه مادری جان ترم تا پدر، اما آن روز دیدم این شباهت نیست. بودن ِ به مانند است.

هر روز، وقتی به دقت تر در آینه نگاه می کنم، مادری را می بینم. نشسته در میان ابروهایم. حتی بالاتر از چشم هایم. و انگار دارد به زندگی ام نظارت می کند. انگار دارد نگاهش می کند.

حضور عجیبی است

...



سه شنبه ها عصر خوشمزه

سه شنبه ها، کلاس داریم ما. سه شنبه عصر ها. دور هم جمع می شویم. کلاسمان طفلکی است. جا ندارد. کوله بارش را می گیرد دستش، می گردد جایی که امن باشد تشکیل می شود. معمولا همیشه یک جاست، اما مهمان است آنجا، خودش که می داند!

کلاس های سه شنبه، دو تا خانم دارد که خیلی بزرگ ترند از من. شاید حتی از والده جان مکرمه هم بزرگ تر باشند، نمی دانم من که. اما هر دو، دختر دارند و دخترها، باید بزرگ تر از من باشند. کلاس ها، در خانه ی یکی شان تشکیل می شود.

کلاس که تشکیل می شود، ما همه دور می نشینیم. استاد می نشیند وسط. بعد استاد درس می دهد، به سبک این مکتب خانه های قدیم که ملا درس می داد. آن وقت ها روی زمین می نشستند همه، این روزها روی صندلی می نشینیم همه. مثل مکتب خانه های قدیم که بچه ها شیطنت می کردند و ملا تنبیه می کرد، ما هم همین کار را می کنیم! ملایمان هم خوب بلد است تنبیه را البته!

بعد کلاس هایمان، در چند ماه اخیر، خانه ی یکی از شاگردها بود، که می شود یکی از همین خانم های فوق الذکر. تا اینجا همه چیز خوب است. خیلی هم خوب. یک خانم بسیار دوست داشتنی با محیط خانه ی بسیار صمیمی و الخ. بدی ماجرا، به ماجراهای ملّایمان بر می گردد.

کلاس که شروع می شود، با یک لیوان آب خنک شروع می شود. بعد می شود آبمیوه. بعد می شود قهوه. بعد می شود چایی. می شود آبمیوه. می شود نسکافه. می شود شیرموز! می شود هر چیز خوشمزه. بعد همین نیست که! کنارش همینطور شیرینی می آید. همین طور کیک می آید. همین طور چیزهای خوشمزه ی مخصوص ملّا می آید. بعد ما، همین طور مکتب وار، نگاه می کنیم به ایشان. که یک به یک ناپدید می شود خوراکی ها. بعد آب دهانمان را قورت می دهیم همینطور. بعد لیوان به لیوان که عوض می شود، می خندیم همینطور. کاری نمی شود کرد که!

چند دقیقه ی استراحتمان که می رسد، ما خسته ایم گاهی. ما شلوغی دلمان می خواهد. بعد ملّا که مجال نمی دهد گاهی! باید ساکت بنشینیم و در سکوت چایمان را بخوریم و شیرینیمان را. بعد ملّا هی یادآوری می کند دیر شد! عجله کنید.

بعد ملّایمان ملاست ها! از آنها که تو اگر خوراکی بخوری حواسش پرت می شود، بعد ما که حواس نمی ماند برایمان گاهی!

خانم پیرسون یک داستانی دارد که می گوید فرزندش، از حمام که می خواهد به در بیاید، فقط دستش را دراز می کند به انتظار حوله، و همیشه می داند حوله ای هست. این را گفتم که بگویم ملاّی ما، یک معصومی می شود گاهی سر کلاس ها! یک بار دستش را دراز کرد به سمت لیوان نوشیدنی که چند لحظه قبل تمامش کرده بود، توی هوا دستش خشک شد. یادم نیست کی، تاریخ نزدم این خاطره را، اما نشان دهنده ی کامل اعتماد به لیوان همیشه پر روبرویش داشت.

راستش، خواستم بگویم چنین سه شنبه عصر هایی داریم ما. سه شنبه هایی که معلوم نمی کند تو کجایی، تو کی هستی، تو را در بهشت لحظه جای می دهد. فکر می کنم این احساس امنیت حبابی مکان، می گیرد آدم ها را که حتی به چنین چیزهای کوچکی هم، همگی - و البته آق ملاّ - اعتماد می کنیم. این جو اعتماد، سیلان می دهد زندگی را و انرژی هایش را.

یک جمله ی زیبا هست که می گوید زیبایی در جزئیات است. فکر می کنم امنیت هم در همین جزئیات زیبا باشد.

پی نوشت:

فکر کنم بهشت باید چنین جایی باشد:

در بهشت، همیشه سه شنبه عصر است، همیشه ساعت استراحت است، ملاّ حالش خوب است و هی این زمان را تمدید می کند، و البته

کیک هویج داریم.

...



فضاهای صمیمی سه شنبه عصرها

تا آنجا که هر کدام یک سپر داریم دستمان، قبول دارم. هر کدام یک سپر دستمان داریم که از ما حفاظت می کند در جاهای مختلف، در فضاهای مختلف، در کنار آدم های مختلف.

فضا که صمیمی بشود، سپر را پایین می آوریم. سپر را کنار می گذاریم که در کنار هم یک چای و کیک بخوریم. یک گپ دوستانه بزنیم. یک کمی دست و دل همدیگر را بگیریم خب!

بعد سه شنبه ها که می شود، انگار همه چیز امن است. همه چیز در پایان سفر است. همه چیز رسیده است. همه چیز کامل است.

گاهی هفته ها، سه شنبه به سه شنبه رنگ می گیرد.

پی نوشت:

بعد یک نوشته، نوشته ام در باب دردهایی که گاهی سه شنبه ها می گیرم. خط آخر که رسیدم، از غم اینکه شاید ناراحت کنم، از غم اینکه شاید بد بیان کنم و بد نتیجه بگیرم، منصرفش شدم. بعد همین جور رود رود (گوله گوله نه!) صورتم دارد خیس می شود. در باره ی سپر زمین گذاشتن در محیط های صمیمی بود و فکر کنم که در حین نوشتن هم، به خوبی گاهی سپرم را کنار می گذارم.

انقدر قیافه ام طفلکی می شود خنده دار می شود من!

...



تماس

انگار کن که یک بازی باشد

می نویسم، بعد به انتظار می نشینم برای آدم ها. آدمی که باید، می آید. پیغام می گذارد. لایک می زند در گودر گاهی، یک اثری، یک گامی، یک رد پایی، چیزی می گذارد که نشان دهد آمده.

سرشار از حسودی بودم. تنها کسی است دختر، که در این میان می توانم نشانش دهم و بگویم چه بدشانسی خوبی داشتی! خوش به حالت! که بگویم کاش من بودم به جای تو. من جای خودم را معمولا دوست دارم. اینجور گفتن ها معمولا در کلامم نیست. اما خوش به حالت دختر!

بعد نوشته ام از اعماق حسادتم آمد. نوشتم و در حین بازی با کلمات، تصورش کردم که آمده و خوانده و البته نفهمیده کلامم را. با تمام سردگمی حس هایم، نوشتم و ثبتش کردم...

اولین گام ها، رد پای همان دختر بود...

بعد دارم فکر می کنم حالا که اینطور است، یعنی تمام کارهای دیگری که در دنیای بیرون از مجازی می کنیم هم به همین میزان واقعیت می یابد؟ ما به همین میزان به هم وصلیم؟ من که کاری می کنم، من که فکری می کنم، حسی، چیزی، به همین سان منتقل می شود؟ انسان ها به همین شدت متصل اند؟

دارم فکر می کنم تو می فهمیتم یعنی کامل؟ که یعنی انقدر می توانیم نزدیک باشیم؟ انقدر به روی خود نیاوریم؟

دارم فکر می کنم جایی هست که جواب این همه سوال پیدا شود؟

...



تصمیم کبری

از آن همه فاصله، زل می زند به مانیتور: خودت را ول کرده ای هدیه. تو اینطوری نبودی. احساس می کنم خودت را ول کردی.

به دلم می نشیند حرفش. انتقاد نیست. یک نظر ساده است. به خودم فکر می کنم، به وزنم که اینطور بی حساب بالا رفته این مدت، آرایشگاه رفتن های هر پنج و یا شش ماه یکبارم، به لباس هایم که همان برای سال گذشته اند، به همیشه یک شکل بودن هایم، به اینطور آشفته بودن ظاهرم، به آرایش نکردن های معمول، به روزهایی که یادم می رود عطر زدن دم صبح را. به خودم فکر می کنم، گرگیجه می گیرم.

می روم خانه. می نشینم جلوی آیینه، سعی می کنم تقارن ایجاد کنم، شکل دهم به چهره ام، درستش کنم. همش به همان جمله ی ساده فکر می کنم.

راست می گوید احتمالا. یک جوری بیخیال این زندگی دلچسب شده ام. گیر انداخته ام خودم را در این لوپ یکسان بودن، با نتایج یکسان. باید فرمش دهم. شکلش دهم. بگیرم دوباره خودم را. از این رهاشدگی، دست بردارم....

در همین این روزها، دختری هست که تصمیم دارد که جمع کند زندگانی اش را، و به دستش بگیرد. که حاکم زندگی خودش شود واقعا!

می شماریم معکوس، به پانزده شماره. و این می شود اولینش: پانزده.

...



لطفا چند لحظه صبر کنید

بعد گودر را که باز می کنم، می ترسم. این همه انسان، حرف های بهتر، قشنگ تر و روان تر می زنند،‌چه نیازی هست به صحبت کردن های من.

سر کلاس که هستم، امتحان که تمام می شود، وقتی می بینم گاهی حتی همان چند درصد میانه ی کلاس هم نیستم، چیزی در وجودم می لرزد: چه نیازی هست به حضور من در این جمع؟

خانه که می روم، چرخ خانه که بی من می چرخد و من فقط گاهی سنگ هستم انگار در سر راهش، وقتی بدین سان انسان ها حتی بدون من شادند، انگار محو می شوم.

وبلاگم را که باز می کنم، وقتی سیل کلماتم ته می کشد، وقتی هیچ حرفی نیست برای گفتنم، انگار می شکند یک چیز درونم. کلمات هم گاهی دریغ می کنند خود را از من.

بعد قدم که می زنم، حرف که می زنم، طعم جدید که تجربه می کنم، پوست که زیر انگشتانم می لغزد، کلمات از سرم فریاد می کشند. که می خواهند حضور یابند و نیستمشان.

دفتر خاطراتم را که نمی نویسم، حضورم تو را که حتی نمی خنداند، برگ ها که نیستند این روزها روی زمین که لگد شوند و صدا دهند حداقل...

فکر می کنم زندگی بعد از مرگ باید یک همچین چیزی باشد.

و یا حداقل، چند لحظه ی قبل از تولد!

پ.ن: ته کشیده ام ها! هی می خواهم بنویسم، صد ها و صدها سوژه ی قشنگ و عالی و دوست داشتنی هم در ذهنم سورتمه می روند. اما نوشتنم نمی کشد.

اما راست است ها! جنین هم در اواخر جنینیتش بی حرکت است خیلی....

...



تک جمله

آدم ها، بی سپر عاشق می شوند.

 

پی نوشت: فقط کاش بی خنجر باشند هم.

...



رایحه

بوی سیگار

مانده از ساعتی قبل

بوی اودکلن، مخلوط با الیاف لباس

بوی تن، بوی بدن

در عصر یک روز

عجیب دلتنگم....

پی نوشت: حیفه این روزا که اینجوری تنها می گذره

...



در سرزمین های دور دوردست

دوستان جان که رفتند، دنیای واقعی من عجیب تنها شد. همین شد که دنیایم، بوی مجاز گرفت. همین شد که گاهی شش، هفت و یا بیشتر ساعت، می نشستم و چشم می دوختم به این رنگ ها و شکل ها و نوشته ها و می خندیدم و اینها...

حرف که می خواستیم بزنیم، می شد حرف زدن با نت. صحبت های عادی مان چت شده بود. خبر گرفتن هایمان وبلاگ خوانی، از احوال هم از فیس بوک خبر می گرفتیم. شب ها، زود تر بر می گشتم اما دیرتر می خوابیدم. همین دنیا بود که زنده نگهم داشت. وگرنه شاید زودتر از اینها بریده بودم...

من هیچ وقت از مرزهای کشورم فراتر نرفته ام. آرزویش را داشته ام، بارها و بارها. اما تمام دوران عمرم همین مرزها پاسدارم بودند. بعد اما این چند ماهی که گذشت، بارها با این گوگل نازنین، در کوچه های استکهلم قدم زدم. می دانم هر کدام از بچه ها کجا زندگی می کنند. درخت روبروی پنجره ی اتاقشان را حتی دیده ام. سرگرمی هایشان، ایستگاه های مترویی که هر کدام هر روز طی می کنند، زندگی کرده ام جایی به غیر این شهر، و البته مجازی.

امتحان دارند. درس هم خیلی. هر چقدر پیغام می دهم، جواب نمی دهد. آن دیگری شان هم همان جاست به استثنا. چند کلامی حرف می زنیم. می گوید که می خواهی ببینیش؟ غرق خواب است دوست جان جان جان جان جانم. بالشت را روی صورتش گذاشته، یک دستش را زیر سرش، و منگ منگ خوابیده. غش می کنم از خنده. از خوشی. شفقم دوست جان، چند لحظه ای می رود که بیدارش کند. چند لحظه اش به چند دقیقه می کشد. بعد من مجازی، می بینتشان وقتی یکی دارد بیدار می شود و آن یکی دارد بیدار می کند. حرف هایشان، کردارشان، بودن هایشان....

نیستم آنجا، می ترسم که شاید هیچ وقت هم نباشم. شاید نباشم. هیچ کس نمی داند. یک شب تقریبا کوتاه اردیبهشتی، دل من پر کشید از پشت مرزهای مجازی. کشید به آن سرزمین سرد دوردست. به پیش دوستانم. به آن لحظات بکر جوانی دو تاییشان. دیدمشان. انگار دنیای روزانه ام، مجازی است و در دنیای واقعی، هیچ وقت تنها نیستم.

من فکر می کنم گم کرده ام خودم را و مرزها و حدودم را در میان این تارهای شبکه ی جهانی. و دوست دارم این فراموش شدن تنانگی و خودانگی ام را در برابر این حجم انسانی. هر چند ناواقعی....

...



آنیس

آن روزهای سال اول دانشگاه بود که شروع شد، تلاش برای یافتن دلیلی برتر برای آمدن به محیطی که انقدر آرزویش را داشتم و آنقدر زود بریده شدم ازش. درباره ی معنای چرایی دانشگاه آمدن من. دانشگاه، آذر همان سال اول بار علمی اش را برایم از دست داد. آن عشق شور انگیز من به نوردیدن خطوط علم، آن رسیدن به قله ی دور دست دانایی، آن همه این چیزها، برگشت بعد ها البته. چهار سال بعد. اما دانشگاه رفتن - صرف علم آموزی- خیلی زود رنگ باخت.

بعد، توی همین رنگ باختن ها شد که یک رابطه در زندگی من شکل گرفت. یک رابطه ی دو طرفه، یک رابطه ی قشنگ، یک رابطه ی ... عالی! همین شد که یک سری جمله ی اعصاب خورد کن در درون من شکل گرفت. که شاید هدف من از آمدن به چنین محیطی که انقدر زود بریدم در آن، آشنایی با این آدم و شکل گیری این رابطه باشد.

بعد ما هر چیز که خواستیم تجربه کنیم را تجربه کردیم، هر قدر که خواستیم دوست داشته باشیم، دوست داشتیم هم را. هر چقدر عاشقی خواستیم، بازی گوشی خواستیم، شیطنت، روابط، هر چیز خواستیم، هر جور خواستیم، تجربه شد و خوب شد. آن روزها دنیای من، کوچک تر از امروز بود. مرزهای دنیای او هم. شد که دنیایمان را به اشتراک بگذاریم، گذاشتیم. خوش هم گذشت. خوشبخت هم گذشت.

همین هفته باید باشد، سومین سالگرد پاشش آن خوشبختی کوچک. اولین رابطه ی من، اولین رابطه ی او. به اشتراک گذاشته شدن دنیای دو آدم به آن همه کودک سان. که عشق و شادی را یکی گرفتند و یکی کردند برای خودشان.

داشتم فکر می کردم به آدم های این روزهایم. دنیایم رشد کرده. عموما آدم های اطرافم هم رشد تر کرده اند. دیگر نمی شود خوشی ها و خوشبختی هایت را به اشتراک بگذاری در چند ساعت. خاطرات، زیر لایه ها پنهان کرده اند خودشان را و به اسم محدوده ی خصوصی و هزاران چیز دیگر، معمولا به کسی نشان داده نمی شوند. به آدم ها اجازه ی نزدیک شدن نمی دهیم.

شاید همین باشد که دیگر آنطور خام، آن طور دست و پا گم کرده عاشق شدن، تمام می شود خیلی زود. بعد تو می مانی و دلت، و سرزمین وجودی که انقدر بزرگ شده که مرد سفر می خواهد برای پیمودنش. مرد سفر شدن برای سرزمین کسی، جان می خواهد، اینکه کسی را به سرزمینت ورود دهی، دل. می شود که نه جان و نه دل، همراهت نباشند و همین می شود که دست و پا گم نکرده عاشق شدن هم، ته می کشد.

داشتم نگاه می کردم به بهای این گسترش سرزمین جانی که پرداختم. یک بهایش همین شرکت ندادن هیچ کس در وجودم شد. یک بهایش همین تنهایی نفرین شده که خوبی های خودش را هم داشت و دارد،( اما آنقدر نیست که "به عالم نفروشم".) یک عالم بهای دیگر. بعد، توی این خیابان های بهاری تهران - که باران اردیبهشت زده- بعد از سه سال فکرم کشید پیش سه سال پیش، همان پسرکِ نیمه مرد شده. بعد دیدم هنوز هم عاشق آن همه خاطرات قشنگم. دیدم که این همه بهای سنگین پرداختم. بهایی به سنگینی جان. اما ارزش داشت. ارزش داشت. ارزش داشت.

چیزی بیشتر از سه سال قبل، یک مرد کوچکی بود که به من آموخت عشق را. که با من آموخت عشق را. و رفت. و رفتم. و هنوز عزیز است. به خاطر حضور خالص آن روزهایش.

و من جان کندم از کلام اول، که فقط همین را بگویم.

پی نوشت: اما راست گفته بودم، می توانست معنی آمدن و رفتن من فقط همین باشد. قدرت یافت کسی که یک بار هم که شده، دوست داشتن کامل را با هم تجربه کنید.

پی نوشت دو: اما هیچ چیز آن رابطه ی اول نخواهد شد. چقدر احترام دارم برای آن خاطرات.

...



مشارکت

هیچ کس که نمی دانست، خودم می دانستم.

برای همین، وقتی آمده بودیم صبح، دور هم جمع شده بودیم، سرم را بالا نیاورده بودم، نگاهت نکرده بودم. فرار کرده بودم از نگاهت. نخواسته بودم ببینمت انگار کن که دارم می گویم یکی مثل بقیه ای. یکی مثل بقیه نبودی که.

هیچ کس نمی دانست که، خودم می دانستم.

برای همین، وقتی دست دراز کردی که بگیرمش، نگرفتم. یک پارچه ی غرور را، اینطور نمی خواستم بشکنم. انگار که گفته باشم من می توانم بدون این دست ها هنوز به راه خودم ادامه دهم.

هیچ کس نمی دانست که، خودم می دانستم.

برای همین، به مثلا به روی خودم نیاوردم وقت عکس گرفتن. که برای من مهم است هنوز تو کجایی و من کجا. برای همین، سرت را که تکیه دادی به من نامحسوس و یواش - که پست سرت بودم-  خندیدن که خندیدم، فقط سرم کمی خم تر شد به سمت پایین. به سمت تو.

هیچ کس....

نه! تو می دانستی. برای همین سعی کردی به روی خودت نیاوری که صبح دیده ایم هم را. که شتابزده - سلاممان و گیج احوالپرسی مان شد. برای همین دستت را که نگرفتم، شاکی شدی. برای همین، عکس که تمام شد، برگشتی، من را نگاه کردی و ابراز کردی که دانسته ای که سرت تکیه به پای من داشته. که خنده ات نه که نگرفته باشد، فرق دارد با تمام عکس ها و خنده ها.

هیچ کس نمی دانست که، من و تو که می دانستیم.

فقط

باور نداشتیم....

پی نوشت: تمام خاطرات که تمام شوند، ته بکشند، آدمی به چه دلخوشی زنده است؟

پی نوشت ٢: از چه زندگی ای چه ساختیم....

...



پژواک

مامان برایم ایمیل زده. از همان ایمیل های طولانی. بعد با لحن بیشتر دوستانه و کمتر مادرانه. نشسته و فیس بوکم را ورق به ورق می گردد. تحلیل می کند کمی، نظر می دهد کمی، می خواند و این ها.

بعد جواب ایمیلش را، برخلاف همیشه خیلی بلند می زنم. یکبار دیگر خودم را تصویر می کنم برایش. اینبار نه فقط به شکل یک دختر کلافه ی خسته از این همه نصیحت، به شکل یک دوست، که دوست داشتنی هایش را به تصویر می کشد. که دوستانش را تصویر می کند....

انگار یک خشت جدید زده باشم در رابطه مان، کمی آگاهانه تر. کمی بزرگانه تر.

راستش، فکر کنم لاغر شوم.

...



عزیزترین خواهری که توئی

زنگ که زدم خواهری جانم، گفتم مریضم، تجویز که کرد که چه بخورم، گفت میایم دنبالت عصر. بعد، حالا که چند ساعتی گذشته، من به حرفهایش گوش ندادم، می دانم بیاید دنبالم می برد مرا، و هر چه بتواند انجام می دهد که خوب شوم. اس ام اس زدم که مرسی! که خوب شدم! اس ام اس زده که چی خوردی؟

راستش...؟

راستش انگار یک جایی در آن سال های دور که من به یاد ندارم اصلا، خواهری عزیزم - به حکم بزرگ تر بودنش- یاد گرفته زودتر از موعد، که مادری کند، که بزرگ تری کند، که برایش واقعا مهم باشد که ما - هر دو کوچکترها- خوب باشیم و سرحال باشیم و به فکرمان باشد. بعد یادم که می آید سال های بعدش را، که همیشه چقدر قوی و محکم پشت سرمان می ایستاد که در هر نقطه ی زندگی چه کار کنیم و تقویتمان می کرد در حد بنیه اش و تشویقمان می کرد و غیره.

بعد، خواهری که ازدواج کرد، من باید خیلی غصه خورده باشم. خواهری، قبلش برای خودم بود. خواهر عزیز من بود که با من درد دل می کرد، با من حرف می زد، و من چقدر با حرف هایش زود بزرگ شدم. و چقدر خودش زودتر بزرگ شد. چقدر زود رفت حالا که فکر می کنم. بیست و یک سالگی سنی نبود برای عروس شدنش که! بعد، همین شد دلیل که ما فاصله گرفتیم.

در میان همه ی این روزها، خواهری برایم اس ام اس زده که چی خوردی؟ یک چیز به همین سادگی. اما انگار به همین سادگی نیست. یک عالم انگار توجه زده باشد برایم. انگار که یک عالمه برایش من مهم تر باشم. انگار که همین یک جواب من، برایش دنیایی مهم باشد. همین یک جواب ساده!

فکر می کنم در آن سال های واقعا دور دور، خواهری باید بغلم کرده باشد، و با خودش گفته باشد که هیچ وقت نمی گذارم ترس را بفهمی، درد را بفهمی، که پشتت می ایستم در زندگانی ات. بعد سعی اش را کرده. همیشه هم که من خوش قلق نبودم، هر دو سعی مان را کردیم اما. و من چقدر کار دارم برای انجام. چقدر محبت دارم برای خرج کردن. چقدر آدم دارم برای دوست داشتن. چقدر سعی بیشتر برای انجام دادن.

یادم باشد یک روز، یک روز خیلی دور تر از امروز، بگویم به خواهری ام که چقدر در تمام زندگی ام دلم خواسته مثل او باشم: قوی، استوار، زیبا و خواهرانه.

...



من، به مانند یک کشور به شورش کشیده شده

بدنم بر علیه ام دست به اشورش زده!

اول فکر کردم یکی از همان شوخی های همیشگی اش است، اما همینطور که دارد روزها می گذرد، بیشتر معلوم می کند که این، اعتصاب است و به این آسانی ها هم نمی خواهند شورشیان دست از هوچی گری بردارند و سر میز مذاکره بنشینند.

خلق بد فرستاد، اشک و ناله و آه و بی خوابی برای اولینش. بعد تب آمد و زیاده خوابی، بعد اشک و آه و ناله ی دوم این بار رگباری تر. دوباره فرداش، تب فرستاد (اینبار حتی قرص هم خورده بودم!) گذاشت بیدار بمانم، نگذاشت صبح بیدار شوم، بعد حالم را یک جور بدتری (که اصلا دیگر گفتن ندارد!!!!) کرده توی قوطی. این اعتصابات از یکشنبه شب تا جمعه ظهرش می شود.

حالا من نشسته اینجا، طفلک! (این یعنی صفت خودم است این کلمه!) بعد زنگ زده ام به خواهری عزیزتر از جانم، که من اینبار کم آورده ام! می گوید این را از داروخانه بگیر و این را هم بخور! خوب می شوی. بعد تلفن را قطع می کنم. به بدن شورشی ام نگاه می کنم، دلم برایش می سوزد.

انگار که بدنم دست به شورش زده باشد، سر به اعتصاب گذاشته باشد، من شده باشم قذافی اش. بعد سلول ها و اندام لیبیایی من یک چیزی بخواهند بگویند، من... من؟ من فکر می کنم آتش نمی گشایم که رویشان! که با قرص و جوشانده و دوهزار چیز دیگر که سرکوبشان نمی کنم! بگذار طفلکی ها اعتراضشان را بکنند. بعد خودشان آرام می گیرند.

خب خودشان هم آرام نگیرند، این من قذافی شده را می خواهند از میان بردارند دیگر! باشد! بردارند! باز نشسته ام دارم صبوری می کنم که دلیل دارد خواسته های یک بدن! آرام تر!

بعد نه اینکه من خودکفا این همه دموکرات باشم ها! دیشب که زیاده بیدارش نگه داشتم، تا صبح برایم کابوس و خواب بد فرستاد که حتی یادم نیست چه بود. اما خیلی بد بود. می رسم اگر همینجور ادامه دهیم، این نیروهای ناتوی ناتو، دیگر به رسمیت نشناسندم!

آخرش چه؟

نشسته ام دارم فکر می کنم که خب! چه کار کنم پس من؟ آهنگ بری باخ منصور را گذاشتم، بدنم به رقص برخواست. آن لحظات حالش بهتر بود. فکر کنم با رقصیدن وارد آن دنیایی بشوم که بدنم آرامتر می شود.

شاید!

...



دوست داشتنی عزیز من!

امسال می شود پنج سال، که احسان مهمان من شده. یعنی چهارسالش تمام می شود و وارد پنج سال می شود. مثل باران. احسان، دو ماهی از باران کودک تر است. بعد من عاشق تمام دکمه های کیبوردش هستم، عاشق تمام سرعتش که اینقدر کم شده، عاشق باتری اش که نفس کم می آورد این چند ماه اخیر این همه، عاشق سرسختی اش که تا بتواند، همه چیز را خودش می خواند و خودش اجرا می کند و خم به ابرو نمی آورد.

حتی عاشق این دکمه های سیاه قشنگش که وقتی فشارشان می دهم، از هر ده - بیست بار، یکبار تق! صدا می دهد که یعنی یک چیزی زیر دکمه رفته بوده و الان خورد شده.

بعد امروز کشف کردم که می شود دکمه هایش را در آورد. بعد زیر دکمه ها را فوت کرد، دکمه ها را دوباره جا زد.

این متن را می گذارم، به عنوان گواهی بر حضور احسان، حضور پسر عزیزتر از جانم، که اگر خراب کردم و دیگر سر پا نشد....

زبانم لال!

پی نوشت بعدا نوشته!: باران خواهر زاده جان می باشد و احسان جان لب تاپ همایونی!!!!

...