در بهشت اکنون!


در بهشت من
ه.

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
خرداد ٩٦
اردیبهشت ٩٦
فروردین ٩٦
اسفند ٩٥
بهمن ٩٥
دی ٩٥
آذر ٩٥
آبان ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
امرداد ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
هستمت، رویای درهای پلاستیکی
اونور
درد در چشم چپ
محیا بانو
هنوز ایستاده زیر باران
فرنودیان
آرامگاه زنان رقصنده
راز سر به مهر
زرمان
زاویه
ولوج
تلخ، مثل عسل
لیمان
از بهشت تا بهشت
برای خاطر کتاب ها
زاناکس
premenstrual syndrome
آهو نمیشوی به این جست و خیز گوسپند
Dream Land
روزهای روزمرگی
والس با قلم
نوشی و جوجه هایش
کنار کارما
خجسته
اقلیما
تقویم باطله
و اگر نمرده باشند
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
در کنار رودخانه (مهبد)
یادداشت ها
راهی
روشنان
شاتوت
نقش پرنيان (سميرا)
فرصتی برای خودم
نیلوفر و بودنش
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

سی خرداد

من بچه ی سوم هستم. آن همه ذوقی که برای عکس گرفتن از نوزاد در پدر و مادرها هست، همه اش صرف عکس های کودکی خواهری و برادری شد. من، خود کودکم را خیلی کم دیده ام. آلبوم عکسی هم اگر بوده، یک باره دود شده و رفته. نمی دانم دقیق چرا. اما از بین رفته تمام عکس های تا سه سالگی ام.

بعد فقط دو تا عکس هست، از اولین عید زندگی ام. که نشسته ام و دارم می خندم. یک کودک تپل تپل تپل. که انگار صرف همین تپلی توانسته بنشیند.

برادری ام که از ایران رفت، یک عکس برایم فرستاد از همان سفر عید. من و مامانیم. چهره ی آن وقت هایش را هیچ وقت ندیده بودم در هیچ عکسی. عکس های کودکی یک جور بدی همیشه تکی هستند. انگار فقط خود بچه مهم بوده. خیلی بد است این. دوست ندارم اینطور.

مادرها، یک جایی از زندگی شان صبر کنند بهتر است. دخترها هیچ وقت آنها نمی شوند. هیچ وقت هم پای هم نمی شوند. اما یک جا صبر کنند و به آنها حرف بزنند. یک جا، فقط یک جا باور کنند دخترها دیگر فقط بچه هایشان نیستند. می توانند دوست باشند هم.

مادرها، یک جا، دخترها را از روی پاهایشان بلند کنند. ببینند چقدر رشد کرده اند. چقدر شبیه خودشانند. چقدر بازتاب آیینه ی درونشانند. ببینند چقدر تکرار رفتارهای آشنا دارند هر دو. بعد شاید زندگی بهتر شد....

حتما بهتر می شود!

اگر بخواهند ... اگر بخواهیم...

...



6/19

مردمان

در گوش هم

آهسته می گویند:

دختر خوشبخت...

.

.

.

مردم احمق!

...



آسمانی که باید ببوسمش

آرزو که برای من عیب نیست

که بره یه سفر طولانی

بره بولیوی

چمدونش رو هم برداره با خودش ببره

بره اونجا

به زندگی اش برسه

بدون مرز

می تونی بری بولیوی

توی میدون هاش بشینی

آسمون رو نگاه کنی

نیمکره ی جنوبی حتما آسمونش فرق داره

بعد لباس کولی ها رو بپوشم

یا نه! یه دامن بلند بلند چین دار

یه بلوز یقه آویزون تنگ

برم برقصم توی کافه ها

بیست و دو سال دیگه طول بکشه که یاد بگیرم زبونشون رو، فرهنگشون رو

روسری ترکمن ام رو ببرم، بپیچم دورم

براشون کارت های تاروت رو بچینم

فال بگیرم

بعد دخترهای کوچولو دورم جمع شن

بهشون کمک کنم با پسرهای مثل خودشون آشنا شن

از دور نگاشون کنم

بخندم

بیست و دو سال دیگه بگذره

نصف بیشتر موهام سفید شه

روسری ترکمن ام رنگ و رو رفته شه

لاغر و استخوونی شم

دوستام دارن زیر آسمون تهران آرزوهاشون رو از دست می دن

بریم با هم بولیوی

من برقصم براشون

آبجو بنوشن

زیر آسمون قدم بزنن

بالاد های مجاری بزنم براشون

توی جیبم بادام سوخته داشته باشم

تنم بوی تن بده

بوی عرق

بوی هم آغوشی

بوی تن....

من می رم بولیوی

تهران کیلویی چند؟

بچه ها دارن رویاهاشون رو از دست می دن...

...



مارکوپولو

یک روز می روم بولیوی

چمدانم را هم می برم

...



مان

یه نفر هست که یه حرف و

که یه قلب مهربونه واسه ما

یه نفر هست

یه نفر هست

یه نفر هست

به خدا

...



عصاره

خوابیده. شربت درست می کنم. سکنجبین. بیدارش می کنم. می دهم دستش.

گیج گیج دنبال جزوه هایش می گردد. تمام اتاق را. می فرستمش به نقطه ای. پیدایش می کند.

کلافه است. دوش. می فرستمش برای دوش. خوب می شود. بر می گردد.

دلم یک "خودم" برای خودم می خواهد...

...



گیجاویج

عجیب غریب مثل ترس

مثل تن

مثل تنها

...



ایمان دارد

گاهی؛ اگر امیدی که من به خودم داشتم،‌حتی نیمی از امیدی بود که دیگران به من دارند،

زندگی حتما جور دیگری بود!

...



سرزمین های سرد شمالی

در درون هر کسی

یک موجود کهن هست

یک موجود قدیمی قدیمی غریزی

و قدیمی من

دوست داشت پاسخ لب هایت را

در هنگام خداحافظی

جور دیگری می داد

...



سبزک

داشتیم علافی می کردیم با هم. همگی. من و جمیع دوستان. بعد از مدت ها. بعد از سال ها. از همان ها که دور هم جمع می شویم، به حد شعورمان چرند می گوییم، می خندیم، می گردیم، زمان هم همین طور می گذرد.

نهار رفتیم بیرون. بعدش پارک، بعدش بستنی. بعدش سلانه سلانه برگشتیم دانشگاه. دور هم جمع شدیم. گودر را باز کردم که خبر فوت صابر را خواندم و روزم پرید رنگش. بحث کشید به روزهای ایران. یکی از بچه ها چیزی گفت و بعد، در حین به قول خودش شوخی، دستش را،‌و کیف پولش را، به شوخی پرتاب کرد به سمت صورتم. فاصله داشت با من. فاصله اش ایمن بود. ترسیدم. مهره های پشت گردنم تیر کشید. ترسیدم.

رفتیم که بروند. از در رفتیم بیرون. خیابان ولیعصر، طالقانی. به سمت چهار راه. در حال خودمان بودیم. خنده های خودمان. تازه ساعت چهار شده بود. قرار نبود آن وقت خبری باشد که. نیروها کم بود. می شد به روز عادی گرفت. رسیدیم چهارراه. چراغ قرمز بود. خوش و خندان، نشستیم که با هم به حرفمان ادامه دهیم. آمد و بهمان گیر داد. در حال خنده و شاد خودم بودم. ترسیدم. تعادل کلامی ام را از دست دادم. منتظر بودیم چراغ سبز شود فقط! سر جایم ماندم، پشت به برادر ارزشی. دوستانم به خیابان رفتند. ترسیدم.

چراغ سبز شد و رد شدیم. ما رد شدیم و یک گروه موتور سوار وحشی سیاه حمله کردند سمت پارک دانشجو. من کنار کسی بودم که نشد دستش را بگیرم. ترسیدم. از آنطور بی هوا حمله کردنشان -هرچند به قصد موضع گرفتن بود فقط و نه زدن- ترسیدم. گیر کردم بینشان. سه بار جا خالی کردم کردم که نخورند به من. بین گله ی موتورهایشان، انگار هیچ کس نبود و فقط من بودم. ترسیدم. یک چنین آدم بزدلی. ترسیدم. من، با شلوار سفیدم، با مانتوی گل ریزم، با مقنعه ی سبز کمرنگ خوشحالم، بین آن همه آدم سیاه تنها بودم. ترسیدم. آن وسط، فکرم کشید که متنی که خواندم بودم، که همرنگ بقیه لباس بپوشید در شلوغی ها که شناسایی نشوید. ترسیدم. ترسیدم. ترسیدم.

پارک دانشجو پر بود از موتور، از آدم های باتوم دار، از بچه های ١۵ ١۶ ساله ای که جلیقه پوشانده بودنشان با باتوم. کناری ام، یکسالی ایران نبود. تعجب کرده بود. من ترسیده بودم. پرسید که چرا انقدر موتورهایشان رنگ رنگ است. تند تند توضیح می دادم و حرف می زدم تا گریه ام نگیرد. تا لرزم قطع شود آن موقع. آن آدم،‌ آن هدیه، طفلک بود. ندیده بودمش هیچ وقت. دلش می خواست می رفت روی تختش، چماله می شد که هیچ کس نبینتش، سرش را می کرد توی بالشش، پتو را می کشید روی سرش و با تمام وجودش اشک می ریخت. دلش گریه می خواست. دلش،‌جایی می خواست نترسد انقدر. دلش کمی، فقط کمی، امنیت می خواست.

نرفتم. آن طور بی هوا که دیدمشان، نشد که بروم. نشد. ترسیدم. ترسیدم. ترسیدم. من، بیشتر از تمام روزهایم، از تمام بی پناهی هایم، ترسیدم. نشد که. نشد.ترس، از ستون فقرات شروع می کند. می لرزاند تمام چهار چوب بدن را. سست می کند. سست می کند.

من، ترسیده، نگران خودم،‌نگران تو، نگران همه،‌ نگران وجود ترسیده ی درونمان ام. من،‌خجلم از نرفتنم. اما شرمگین نیستم. من می ترسم. به اندازه ی تمام روزهای زنده بودنم، از این ناملایمات، می ترسم...

...



آخرین

موهایم را که بافه کردم، صدایی درونم گفت به تمسخر که اشتباه می کنی. که یک خط نوشته خواندی. اثر ندارد که.

صدایی در درونم گریه کرد.

دست به قیچی بردم و بریدم بافه را.

صدایی از درونم به تمسخر گفت که اگر راست می گویی کوتاه کن ناخن هایت را. به تمامی. از ته.

صدایی در درونم گریه کرد.

کوتاه کردم. ناخن های دست و پا را. مثل دوران مدرسه. مثل شنبه صبح ها.

صدایی از درونم خندید که چه احمقانه راه های هیچ کس نرفته را هم می پیمایم برای کوتاه کردن رابطه. که جای خالی یک بافه را هر کسی تشخیص می دهد.

صدایی در درونم گریه کرد.

صدایی در درونم گریه کرد.

صدایی در درونم گریه کرد.

راست بود جمله. کارا بود. ناخن هایم هنوز رشد نکرده کامل، که رابطه تمام شد. تمام شد رابطه. تمام شد. آزاد شدم. صداهای درونم سکوت کرده اند. ساکت شده اند. ساکت.

خوب راست بود جمله

پ.ن:

در راه بازگشت به شهر موهایم را از ته ماشین کردم. دلم می خواست چیزی از وجودم را بکنم بریزم دور. یک جور انتقام آیینی. ما زن ها رسم خوبی داریم. زمانه که سخت می گیرد،... شروع می کنیم به کوتاه کردن. ناخن ها، موها، حرف ها، رابطه ها.

خاطرات خانه ی ییلاقی، ویرجینیا گلف

...



بهانه

نشسته ایم از صبح، ورق می زنیم هم را. متفاوت است از من دختر، خیلی. اما مودب است (مثل خودم!) نشسته ایم و همین جور ورق می زنیم هم را. به آرامی. به آرامش. بدون درگیری. کم کم ورق می زنیم هم را. کم کم نقاب هایمان را کنار می زنیم. می رسیم به همان مبحث درونی هر آدمی که در روزانه هایمان سعی داریم نبینیمش: چه کار کنیم با انرژی روانی مان؟

انرژی روانی ام، جایی برای خروج می خواهد. پخشش می کنم بین آدم های مختلف. انتخاب می کنم حتی آدم ها را. که این، همانی خواهد بود که از انرژی ام سهم خواهد برد. چند ماهی که می گذرد، خودش می آید و سهم انرژی طلب می کند. انرژی های زائد، پرتی انرژی ام را می گیرد.

انگار کن که یک شکارچی شده باشم، نقشه می کشم برای شکار هایم، تله می گذارم برایشان. به بند می کشم آنها را. در قفس می اندازم به طوری که حتی ندانند که در قفس اند. و آنها را از اضافه های انرژی که نمی خواهم، تغذیه می کنم. اینطور که می شود، بهانه دار می شود تولید انرژی روانی بیشترم. اما آزار می بینم از این پروسه ی ناقص. پروسه ی مریض ناقص.

نقشه را رسم می کنیم. نقشه ای که استاد جانمان از روان ترسیم کرده برایم و استاد جانش (یونگ بزرگ) مبدع اش بوده. در بررسی اش، می بینم که انگار انرژی بین من و سایه هایم می چرخد. می چرخد. می چرخد. همین. انرژی ایی که باید به مردی در زندگی ام برسد، حرام می شود در بین شکار شده هایم. و چقدر بد!

نمی شود که یکی بیاید، ببرد این دل من را؟ خیلی وقت است برای کسی نتپیده انگار. نمی شود که کسی بیاید و انرژی ام را هدفمند طلب کند؟ نمی شود که کسی بیاید و آنقدر انرژی مند باشد که بخواهمش؟ نمی شود؟ نمی شود؟

پی نوشت: پس کی می شود؟ بشود دیگر!

...



چیزی شبیه معجزه

دوست هایم که برمی گردند به وطن، به خودم حق نمی دهم دیگر که خمود باشم. خمود شده ام این یک سال کمتری که گذشت. حس گند تنهایی گرفته اتم. حق دارم. حق ندارم اما این جور روی همه چیز پا بگذارم. گذاشته ام اما گاهی.

دوست جان جان جان جان جانم برگشته مام وطن. زنگ زده ام و در دسترسم نبوده. قهری شده ام. دو روزم را زهر مار کرده ام. بلاخره که بیرون رفته ایم، تمام انر‍ژی مفیدم تخلیه شده. چند دقیقه ی اول خوب است. یک ساعت را هم می شود که کنار بیایم. اما بیشترش....

راست می گوید خب. خستگی شدید رفتاری ام را دوست ندارم. نمی پسندم. زنگ می زنیم یکی دیگر از بچه ها که آمده. چند روزی بیشتر نیست و می رود. می گویم دلم می خواهد ببینمش. دوستم همپا می شود با من. ساعتی طول می کشد تا برسیم. می بینیمش. حواسم نیست. اصلا حواسم به خودم نیست.

حواسم جمع که می شود، دارم می خندم. خوش شده ام. از پیله ی غم سهمگین این روزهایم خارج شده ام. بوی خودم را می دهد تنم. خنده هایم را دوست دارم. شوخی هایم را. انگار حال گرفته شده ام پس داده شده.

استاد جانم، می گوید که وقتی به انرژی زنانه ی درونتان توجه نکنید، حالتان را می گیرد. نگاه می کنم به خودم، می بینم نشسته ام پای یک رابطه ای که به هزار کلام آرزو کرده ام که تمام شود، باز همچنان نشسته مانده ام. اصلا انگار عشق کرده ام که بگویم زنانگی ام را تحقیر کرده حتی، اما اگر بشود فلان و بهمان. دیده ام کسی که زن زندگی اش شده، چقدر با آنچه نیستم و نمی خواهم شبیه است، باز بافته ام خب من نبودم و او را یافته. حق دارد بانوی کبیر عزیز دوست داشتنی درونم که حالم را بگیرد. اصلا حال بد فرستادن را برای این وقت هایش کنار گذاشته دیگر!

خودم، نوشته ام که وقتی کسی اندازه ات نیست دست به اندازه ی خودت نزن. که بیخیال شو. که مرض که نداری پای یک رابطه ی اشتباه بمانی. بعد خوانده امش و تعجب کرده ام که چقدر عجیب! همین خودم، همین کار را کرده. بعد از نسخه پیچی هایش تعجب کرده. از سرخوش نبودن ها و گرفته بودن هاش. از تمام درد هایی که به زن درونش داده. از تمام وقت هایی که خودش را برای خود بودن، برای زن بودن،‌ برای هزار و یک دلیل بی دلیل سوزانده. زخمی کرده. خودش، خودش را!

با خنده، با شادی، با همه ی چیزهای خوب، برگشته ام. نشسته ام به نوشتن ِ وقایع. ورق زده ام دفتر خاطراتم را. دیده ام که همین ملاقات آخر با این دوستم را، به سه زمان مختلف، با سه ادبیات مختلف، همچنان با یک نوع متن، نگاشته ام. و چقدر عجیب!

می زنم چند صفحه قبل تر. خواب دیده ام. بیدار که شدم، ثبتش کرده ام. در خواب، کنار هم نشسته ایم. من به سمت مقابلش تکیه دارم، نه به شانه ی او. می بینتم. آرام موهایم را کنار می زند. به نرمی. به بازی. هدیه ی خواب گونه،‌به شدت منتظر است که اتفاق بعدی چه می تواند باشد. سعی می کند منتظر بماند. خم می شود آرام او، می بوسد صورتم را. یادم که نمی آید. اما باید حتی توی خواب هم توی ذوقم زده باشد. (انقدر که توی خواب هم بچه پررو شده ام جدیدا) بقیه اش را نشد ثبت کنم. پرید. اما می دانست که بیدارم. می دانست منتظر حرکاتش هستم. توی خواب هم عجیب بود.

مرد عاشقی هایم را باید عوض کنم. مهم نیست که این همه انسان می بینمش. مهم نیست چقدر تک تک حرکاتش را می شناسم. مهم نیست. اینکه انرژی عشق زندگی ام بلوکه شده برای روز مبادا، نفس امروز هایم را گرفته. زئوس چند ماه پیش به پا خواسته ام آرام گرفته. از بند گسستن انقدر سریع هم نمی هراسم دیگر. کنش هایم خود آگاه تر شده حتی.

یک چیزی، درونم دارد لبخند می زند. انگار خوابی که دیده ام، یک نشانه ی از پیش بوده. روزی که گذرانده ام،‌تاییدش. مرد زندگی ام عوض شده. باور نکرده ام. باور می کنم.

باید یک اسم جدید پیدا کنم. آدم جدیدی است در نوشته هایم. خوشحالم که وارد شده. شاید عمر بودنش تا به همین بودن ایرانش بکشد. شاید دوست جان جان جان جان جانم دیگر هم پایم نیاید بهانه دستم بدهد که ببینمش، برای ساختن این لحظات. مهم نیست. همین چند لحظه ی کوتاه هم شیرین بوده. یادم انداخته که چقدر شاد بودنم،‌ مهم است برایم و چقدر از این مهم دور افتاده ام. 

یک آدم جدید، که یک بهانه شد برای نوشتن طولانی یک متن. 

...



ضد ارزش

قلبه

تخت که نیست

فقط جای یه نفر رو داشته باشه

...



تحقیقات دانشمندان نشان می دهد یک جای کار سالهاست که می لنگد.

من

یک جورهایی

توی خودم مانده ام

تیتر از وبلاگ استکهلم

...



امشب

دیوانه بازی یعنی فکر که نمی کنم من

گوش که نمی شوم من

ممنوعه که بازی می کنم

اینچنین که بی پروا می شوم

می ترسم از این خودم

و دوستش دارم

...



انگار پی ساختمان وجودم را کنده باشی

خسته که می شوم

از امروزی ها

به دوستان دیروز پناه می برم

از دیروزی ها به پریروزها

از دوستان پریروز به قبلی تر ها

از قبلی تر ها

قبلی ترها هم حتی

به کسی که امیرنام است و اصغری کنیه

می ترسم از روزی که نباشد او

می ترسم نباشد که امیر

اینجوری دنیا ترسناک می شود

پی نوشت: امشب به امیر رسیده ام، انقدر که بریده شده ام.

...



ده و ده دقیقه ی شب

امروز دلم دوستانه می خواست

حالا، دوستانه جانم، امیر مهدی جانم، کمتر از یک متر آنور تر نشسته، من همش سعی می کنم این هدیه ی لوس درونم را مهار کنم نپرد بغلش کنم بیست دقیقه ای همانطور بماند.

عجب عجیبی می شوم من که لوس می شوم

...



اینطور که من فهمیده ام

زمان های خیلی خیلی قدیم که خیلی خیلی خیلی مادرشاهی بود، آن زمان ها که وجود "پدر" ارزشمند به حساب نمی آمد، به دنیا آمدن فرزندان عجیب گزارش می شد. در داستان های کودکی هایم، بادی بود که زیر دامن دختر می پیچید. نسیمی بود که به او می وزید. خوابی بود که بر او مستولی می شد. همه اینها بود. مردان در داستان نقشی نداشتند. بمیرم برایشان! همین شدند که غول شدند بعدها  هرچه توانستند کردند در عصر پدرشاهی.

پدرشاهی که شد اما، ایراد ها همه از مادر شد. مرد بود که نطفه را به زن می داد. زن بود که دخترزا بود. مرد بود که قدرت بود. که سیبیل بود. که غیرت بود. که شرف بود. که اعتبار بود. زن بود که پست و حقیر شمرده شد. مردان بودند که اگر دخترانشان زیاد می شد، اینطور گفته می شد که نطفه ی شان ضعیف است و کمرشان شل.

گذشت و گذشت.

فکر می کنم روزی که علم رسید به اینجا که در بقای نسل،‌ هم زن و هم مرد به تساوی نقش دارند،‌هر دو جنس آرام گرفتند. مردها و زن ها. بعد همین شد که زنان حق مساوی خواستند در زندگی شان که حق مساوی داشتند در زندگی دادن. همین شد که مردانی قبول کردند حق مساوی بدهند به زن ها. اثبات شده بود سهمشان. شاد بودند حتما.

گذشت و گذشت.

حس می کنم ترسشان را. ترس همان آنهایی که می کشند ما را و می زنند ما را. می ترسند از تمام این فشاری که بر ما وارد می کنند. می ترسند چون باور ندارند که باورشان داریم. می ترسند چون فکر می کنند این سکوت ما،‌از خفت ماست. از ترس ماست. از نتوانستن ماست. فکر می کنند اگر کمی نرم خو تر باشند، چیره می شویم بهشان. که اینبار ما درنده می شویم. فکر می کنند نرم خو بودن ما از نتوانستن، از ذلالت ماست.

اشتباه می کنند.

می گذرد. می گذرد.

می ترسم از روزی که آنقدر پیش بروند که تحلیل رود این خوی خوش ما.

...



جزئیات مهم

من دوره ی دانشجویی عجیبی داشتم. می گویم داشتم، نه چون تمام شده. چون عجیب بودنش حتی، دارد به عادت می رسانتم.

جمع های دخترانه یمان رو دوست نداشتم. هیچ وقت. پسرانه ها بهتر بود. گروه های پرطرفدار همسالانم را خیلی زود امتحان کردم و خیلی زود بریدم ازشان. شد که کشیده شوم به تنهایی، اما نشد که بخواهم برگردم به برزخ دنیای دخترانه شان.

یک روز اما، نشستیم دور هم. چهار نفر از دخترانه ترین ها بودند به بیانی. و من. حرف کشید به کارهای دخترانه. به کارهای زنانه. به مثلا درست کردن غذا. خاطره ی شیرینی است. بهترین دست پخت را به بیان خودشان به من دادند. پیاز سوخاری ام. خوراک مخصوص ماکارانی ام. برشته کردن دانه های برنج. دستورهای غذایی ام را دوست داشتند. یک مکالمه شد، نه خیلی کوتاه. و خیلی دوستانه.

امروز از ارزش های زنانه حرف زدیم. یاد آن دور همی دوستانه ی زنانه مان افتادم. کوتاه بود اما زن بودیم.

...



 

خسته ام

...



واهه

توی فانتزی های خیلی عمیق من، آنهایی که وقتی خیلی خیلی خیلی فانتزی می بافم می رسم بهشان، یک چیزی هست در مورد روابط من و مامان.

نشسته ایم و داریم با هم در مورد مامان حرف می زنیم. راجع به خواسته هایش. راجع به آرزوهایش. راجع عاشق هایی که در زندگی داشته و آدم هایی که عاشقشان شده. بعد من می پرسم راجع به هر کدام از بخش های زندگی اش. که چه شد که اینطور شد. که چه شد که اینطور نشد. بعد برایم می گوید. من دوستانه بغلش می کنم. او دوستانه با من حرف می زند.

دوتایی بنشینیم با هم فیلم می بینیم. این یکی از ناموفق ترین بخش های زندگی من بوده تا به حال. دیدن یک فیلم که من دوستش دارم - با مامان- و لذت بردنش از فیلم همان طور که من دلم خواسته. آخرین تجربه ی ناموفق مان، "تنها دو بار زندگی می کنیم"  بود. بنشینیم با هم تحلیل کتاب کنیم! با هم سفر برویم و اصرار نداشته باشد هر دو دقیقه عکس بگیرد. اصرار نداشته باشد در تمام عکس ها یکی مان باشد. من دوست دارم عکس ها بدون آدم گرفته شود. اصلا پنجاه تا عکس بگیریم! ده تا به نظر من! ده تا به نظر مامان! اصرار نداشته باشد که عکس که گرفته شد، ببیند که چطور شده.

امروز -بیمارستان- وقتی قرار شد که فقط یک نفر می تواند همراه شود و بماند، وقتی بابا آماده شد که برود، وقتی لب ورچید مامان، وقتی بغلش کرد که نه! تو بمان! راستش، یک گوشه ی دلم لرزید. یک گوشه ی دلم بد جور هم لرزید. یک گوشه ی دلم، انگار گفت که فعلا ها باید صبر کرد برای دیدن این رویاها در جهان بیرون. بعد بقیه ی وجودم جمع کرد که برود، اما فکر کنم تا سال های سال، یک حسرت بماند در وجودم، که چهارم خرداد ماه نود، من هنوز بهترین ِ دنیای مادرکم نبودم....

پی نوشت ١: البته! البته! می دونم که چقدر من موجود مزخرفی هستم که فقط از شرکت کردن مامان در فعالیت هایی که خودم دوست دارم اسم بردم. البته! البته! یک شخص رشد یافته، می دونه که مشارکت یه امر دو طرفه است.

پی نوشت ٢: البته! البته! می دونم اینکه کسی بخواد بهترین باشه در زمینه ای، یعنی صفت عالی! که از خواسته های شخصیت است و غیره و ذالک و اینها. خب هست! هست دیگه! یک چنین شخصیتی دارا می باشم من!

...



195 کیلومتر تا تهران

بابا زنگ زده که بگه راه افتادیم

هیچی نیست ها! همه چی امنه.

گوشی رو می ده به مامان. می گم عزیزم! می خواستم زنگ بزنم عصر با خیال راحت بهت تبریک بگم. تا میام تبریک بگم بهش، تا می یام بهش بگم دوست دارم، قطع می کنه. نا نداره برای حرف زدن.

تو جاده ان. تو راه ان.

تا بیمارستان، تا آتیه، ۴ ساعت دیگه حداقل راهه. قبلا ۵ دقیقه هم نبود که.

می گن خواب، خواب می یاره. ترس هم ترس می یاره؟

...



برای روز مادر

اینجانب،

یک عدد زر زرو، هق هقو بچه ننه می باشد

که نشسته

داره مثل ابر بهار الان اشک می ریزه

به خودش لعنت می فرسته چرا صبح که زنگ زده خونه با مامان حرف نزده روز مادر رو تبریک بگه؟ چرا فکر کرده می تونه بذاره برای عصر؟

اینجانب می ترسه. یه ترس قدیمی. یه ترس کهن. که دیگه وقت نشه که روز مادر رو تبریک بگه.

اینجانب از خودش بدش می یاد. از خودش بدش می یاد. بدش می یاد.

بعد، امیدواره مامان تو راه باشه. که برسه زود زود پیشش. که الان سوار آمبولانس شده باشن. که خوب بشه حالش. که سالم باشه. که هیچی نشه.

اینجانب می ترسه.

...



بیگانه

در مفهوم، در باور، در اعتقاد و عمل و اجرا، موافق نیستیم با هم.

نماز می خواند، به خدا باور  دارد، یک باور شاید نه خیلی گنگ و نامفهوم - در حال شکل گیری- در اعماق حرف هاش خانه دارد. خیلی مراعات می کند که چیزی نگوید که به من بر بخورد. چیزی نگوید که اصول احترام به حقوق انسانی در ابراز عقیده را زیر سوال ببرد. محترم است کلا.

مثلا باور دارد که یک رابطه، نباید شکل بگیرد اگر قصد تنها شناخت است. در ذهنش، اینطور جا افتاده که رابطه هایی که هم سالانش درگیر می شوند، تنها بخش های تاریک دارد. چه معنی دارد اصلا؟ قبول ندارد که یک انسان را می توان به پاس انسان بودنش دوست داشت و بعد، مسیر عوض کرد. قبول ندارد که یک دل را شاید به چند نفر بشود داد و از هر کدام چیزی به دست آورد. قبول ندارد خب!

لیوان، افتاد و شکست. زمین پر شد از خرده شیشه. برای جمع کردن شیشه ها که رفت، برید پایش را. یک قطره ی خون، یک قطره ی کوچک، چکید روی فرش.

یکی اعتراض می کند که ما اینجا نماز می خوانیم، و باید تمیز باشد زمین. یک مسواک آورده، روی لکه را تمیز کرده. لکه رفته. رفته اند تشت آورده اند گذاشته اند زیر فرش، سه بار آب ریخته اند که نجاست برطرف شود. یک قطره خون، فقط یک قطره خون را پاک کرده اند انگار، و تمام این فرایند را به انجام رساندند.

نمی فهممشان.

...