در بهشت اکنون!

ساربان

چند وقت پیش بود. در سبک "یکی بود یکی نبود" است این جمله. معنایش برای من این است که جایی در میان بی زمانی هایم. وقت هایی که روزش را نمی دانم، روشنایی و تاریکی اش را هم. زمانی سپری شده و من را در هجمه اش پیچیده و راه برده.

چند وقت پیش بود که رفتیم برای دیدن فیلم "مادر و فرزند" و البته ترجمه همه چیز را خراب می کند. ترجمه، مثل نوشتن می ماند. نوشتن که جادوی فکر را تخریب می کند و نوشتن که جادوی کلمه را به نیستی می کشد حتی.

فیلم که می بینم - فیلم اگر فیلم من طوری باشد -  نه نقدش می کنم و نه تحلیلش. فقط شناورش می شوم. چند سال پیش بود - این که چند سالش چقدر بود معلوم است اما وقت مشخصش نه - رفتیم سینما. فیلم حریم. که مثلا فیلم ترسناکی بود. آنقدر جیغ زدم و خودم را به در و دیوار کوبیدم که فیلم تمام شد. و لذت داشت آنجور فیلم دیدن. این فیلم هم همینطور بود برایم. نشسته بودم روی صندلی ام مثلا. اما همپایش می رفتم اینور و آنور.

فیلم که تمام شد، یک جمله بود که در نقد فیلم گفته شد و فقط همان یادم مانده. شاید جمله های دیگری هم بوده. اینطور که معلوم است روز مه گرفته ای بوده برایم. جمله این بود که چقدر دختر درون فیلم ویرانگر است. چقدر تمام پل های زندگی اش را زود خراب می کند. چقدر خوب خراب می کند. اگر من جای دختر بودم؟ تماما همان ها را انتخاب می کردم.

نشسته ام حالا. در یکی از مقاطع بی زمانی زندگی ام. تمام بخش هایش را تعلیق کرده ام. بهای این تعلیق را خودم باید بپردازم. یک روزی می پردازمش و آن روز هر ثانیه نزدیک تر می شود. انگار که بخشی از شخصیت شده باشد. بارهای دیگری هم بوده که همین طور مه آلود زندگی کرده ام و همین طور سنگین هزینه داده ام. بارهای زیادی هم شاید. می نشینم - مه آلود - روی صندلی ام و افسار زندگی ام را رها می کنم به تمامی. به دیوار که خوردم، خرد و تکه تکه که شدم، بر می خیزم. سعی اش را حداقل می کنم.

این روزها، تمام راه های ارتباطی ام به زندگی مسدود شده. آدم هایم آنطور که دوست دارم، نیستندم. این نبودنشان در زندگی عادی دلگیرم می کند. در زندگی مثل این روزهایم؟ قیچی دستم می دهد که رشته به رشته ببرم بودنشان را. بعد آجر به آجر خرابی. رشته به رشته بریده. احمقانه است!

پتک را داده ام دستش، خودم نشسته ام در فاصله ای - به گمانم ایمن- که همینطور بکوبد و بکوبد و بکوبد همه چیز را. خودم در این فاصله نشسته ام و به خیال خوشم که تا همه چیز آوار شود وقت دارم برای نفس کشیدن.

چندین شب پیش بود. - باز زمانش یادم نیست- رفته بودم خانه ی یکی از عزیزترین دوستانم. نشستیم به حرف زدن. از دوستان وبلاگی همان هفت سال پیشم. تصویری که از من داشت را دوست داشتم. دیدی که داشت. خاطراتی که داشت. بعد حیف است آن تصویر. زندگی آینده ام را این - من نمی سازد. زندگی ام را بر پایه ی توانایی ها و خواسته های همان کسی که تصویرش کرد دوباره برایم، می خواهم که بسازم. آن طور بودن. آن طور خواستن. آن طور توانستن. آن طوری...

اینطور مه آلود بودن چه معنایی دارد

 این جمله را به هزار و یک صورت می توانم بخوانم. خشمگینانه. سرد. خسته. مهربانانه. پرسشگرانانه. و چندین و چند صورت دیگر. تنها یک چیز انگار روشن است برایم. که دوست دارم جمله اینطور باشد: اینطور مه آلود بودن، معنایی دارد.

   + هاش ; ٥:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۳٠
comment نظرات ()

I Have a Dream

مهرماه امسال، بیست و سه ساله می شوم.

یعنی بیست و سه سال زندگی با آرزوها و امیدها و خواسته ها و داشته های یک دختر. در کشور خودش - کشور خودم. بدون حتی یک لحظه خروج از مرزها. بدون حتی یک بار تجربه ی سوار شدن بر هواپیما.

حالا، دلم یک چیز عجیب می خواهد. بهمن امسال - تا به مهرماه، یک دوره ی چند ماهه هیچ کاری ندارم برای انجام و هزار و یک کار دارم. هیچ کاری ندارم یعنی از برنامه های همیشگی و کانال هایی که از ابتدای شش سالگی در آنها قرارمان دادند، برای اولین بار خارج می شوم و نمی خوام که برگردم چند ماهی درونشان. و این یعنی می توانم دنیا را تجربه کنم.

دلم یک سفر می خواهد به یک کشور جدید. می خواهم از بهمن تا اردیبهشت - یا حتی تیر - را بروم کانادا. چرا کانادا؟ هزار و یک دلیل دارم. کمترین شان این است که دور است برایم. آنقدر دور که وسوسه کند من را که بخواهمش. و البته هیچ دلیلی که بتوانم بخاطرش ویزای کانادا بگیرم، در اطرافم نمی بینم.

اینجا، در این دنیای مجازی، کسی هست که راهی بشناسد که بر طبقش، یک دختر به زودی بیست و سه ساله که وضع مالی متوسطی دارد و فقط می تواند پول هواپیمایش را بدهد و دوست دارد با این حال که برود کانادا را یاری کند؟

راهی؟ پیشنهادی؟ چیزی؟

مثلا یک دوره ی آموزشی که توسط دانشگاه یا کالج برگزار شود و ورودش برای عموم آزاد باشد و دو ماهی طول بکشد حداقل؟ یا چیزی در حدود آلمان که یک نوع ویزا دارد برای دختران زیر بیست و پنج سال که برای نگهداری از کودکان می توانند شش ماه بروند آنجا. دوره ی آموزش های اجتماعی مثلا. دوره های حفاظت از محیط زیست و آشتی با آن. صلح بین الملل. هر چیزی. هر چیزی که هم کمکی باشد که چیزی یاد بگیرم و هم راهی باشد برای گرفتن ویزا و البته چه بهتر که راهی باشد برای کسب مقداری درآمد که بشود زندگی روزانه ام را در چندماه آنجا بودن بگذرانم. یک دوره ی کارآموزی به طور مثال.

و دوست دارم - و می خواهم -  بروم مونترال یا تورنتو.

می گویند دنیای مجازی معجزه می کند. و من یک معجزه برای بیست و سه سالگی ام می خواهم.

آدرس من در اطلاعات کنار وبلاگ هست. در هر صورت این منم:

hedieh_madani@yahoo.com

پی نوشت:

می شود به هر کس که می شود بگویید؟ یک جمله ای هست که می گوید اگر کاری را هزار بار انجام بدهی در آن کار بهترین می شوی. شاید هزار نفر بفهمند و این آرزو عملی شد.

من پلیمر - رنگ امیر کبیر خوانده ام سال های اخیرم را. اما می خواهم بعد از این چند ماه استراحت فیزیک شروع کنم. شاید این اطلاعات هم مفید باشد!

   + هاش ; ٢:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢٤
comment نظرات ()

لبیک

مثل یک اسفنج که باشد آدمی، تنش که به هزار و یک سوراخ مزین باشد، می شود که دراز بکشد بر روی یک سطح مرطوب. نرم نرمک آب را از سطح بکشد بالا. نرم نرمک خیس شود. از سطح لذت را فرو دهد به درون تن.

انگار که دراز کشیده باشم بر روی دریایی از احساس. نرم نرمک پاشنه ی پای چپم آلوده شده باشد و بقیه ی تنم خشک خشک باشد. سرد است این دریا. مثل غوطه ور شدن درون استخر آب سرد. که تن، محبوس می کند گرما را درونش از طریق بستن منافذ پوست. پاشنه ی پای چپم سرد می شود. اول پس کشیدم پا را. همانطور که در ابتدا پایت را پس می کشی از سرمای آب. اینبار اما آرام آرام آرام نهاده امش که سرما را به درون بکشد...

نوشته بود* که زن را از چروک پوست کف پا آفریده اند. راست می گفت انگار. کف پا حساس ترین و زنده ترین گیرنده ها را دارد. هر قطره ی احساس جدید را حس می کند. کشف می کند.و یک دریا احساس است که الان، پاشنه ی پایم درونش قرار دارد.

انگار قهوه خورده باشم. فنجان را برداشته باشم به نیت فال. درون فنجانم یک راه افتاده. یک پیچ که می زند بقیه اش دیده نمی شود انگار. و پاشنه ی پای چپم از شوق این سفر می خارد...

به عاشقی دعوت شده ام باز.

* زنانی که با گرگ ها می دوند

   + هاش ; ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢۳
comment نظرات ()

اهلی

آن طرف تر فنس، یک موجود بزرگ نرینه بود که دو شاخ بزرگ داشت. این طرف فنس هم یکی دیگر بود. دلم حرارت تن می خواست. یک مدتی است کلا که دلم حرارت تن می خواهد. از همان حرارت ها که یکی باشد که "قد آغوش تو باشد" و تو هر وقت حرارت دلت خواست، بخواهی اش. کلا گرما بهتر از سرماست. حرارت بهتر از خنکی است. تن... تن اما از همه چیز بهتر است. مثل نفس می ماند. نفس خوب است. برای تو باشد هم که بهتر است. بر روی پوست باشد عزیز تر است. نفس تو اما اگر بر روی پوست من باشد که... کلمه نمی خواهد که آن وقت.

این طرف فنس، یکی بود که مثل من پایش را عمود - تکیه گاه کرده بود و به سمت جلو خم شده بود. مثل من دست هایش را تکیه داده بود به پای عمودش. مثل من سرش را مشتاقانه خم کرده بود آن سمت فنس. این طرف فنس یکی بود که مثل آن طرف فنسی، نفس می کشید. مثل آن یکی هم گرم بود. و حتی همان شوق که دستت را پیش ببری و نوازشش کنی را زنده می کرد.

آن طرف فنس، یک گوزن بزرگ مهربانی کرد و وقتی انگشتانم نرسید به پوست صورتش، نرفت. همان جا ماند. یک نفر دیگر هم خیلی مهربانی کرد. خوراکی آورد ریخت کف دستم. یک سوراخ طوری توی فنس بود که دستم رد شد ازش. گوزن آمد جلوتر. همان حجم بزرگ گرم. تمام خوراکی ها را خورد. با زبانش هر خرده ی باقی مانده بر روی دستم را هم تمیز کرد. با همان زبان بزرگ خیس سردش که زبر زبر زبر بود. و دستم توانس سفر برود بر روی صورت بزرگ مهربانش.

این طرف فنس، تعجب زده بود کمی انگار. فاصله ی معمول آدم های مشترک دنیایمان کمرنگ تر است برایش. تعجب گرمش را از خط بدنش می فهمیدم. دستش را پیش نمی برد اما. نمی رفت که حس کند آن انرژی خالص وجودی را. شاید می ترسید. شاید تمیز نمی دانستش. من در دنیای خودم کیف می کردم.

آخرش نه دست او آنقدر پیش رفت که تف مالی شود، نه من به آغوشش تکیه کردم که گرما بدزدم. دستم بو گرفت اما. بوی بکر بذاق یک گوزن بزرگ مهربان در پشت فنس های دنیایش در پارک خنک ملت.

   + هاش ; ٥:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢٠
comment نظرات ()

مونوپولی

گلایه ای نیست، از همان لحظه ی اول ِناباوری معلوم بود آخر این بازی برایم درد آور خواهد بود.

حالا، یخ زده ام.

   + هاش ; ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢٠
comment نظرات ()

 

لب هات، طعم بکر بادام می دهد.

بادام خام.

   + هاش ; ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱٧
comment نظرات ()

درماندگی

از درونم آمده بیرون. دمدمه های صبح است. شب ها نمی خوابم که کمی مجال نفس کشیدن بماند برایش. یا نه. شب ها نمی خوابم که از روز می ترسم. چه فرق می کند؟ یک ماهی می شود که شب ها نمی خوابم.

چرخش چرخش چرخش، می رسم به فیس بوکش. چرخان چرخان؟ بحث زندگی داریم می کنیم. یاد زندگی خودم می افتم که نمی کنمش. که گوشه ای ترکش کرده ام مدتی است. و عشق، گنگ ترین حسی است که می توان زندگی کردتش. گنگ ترین حسی است که مدت هاست درگیرش نمی شوم.

از پشت عکس ها، از پشت تصاویر یخ زده، نگاهش را می دوزد به چشمم. دلم تنگ شده برای نگاهش. نگاهش، همانطور مانده که بود. سرتا پایمان را عوض کرده ایم. من لباس هایم را، موهایم را، کارهایم را و او هم. فقط نگاه هایمان همانطور آشنا مانده.

اگر درست گفته باشد یونگ، اگر هر زنی در درونش یک مرد داشته باشد که عاشق شدن هایش را می سنجد همیشه با او، مردی شده است در طی این سال ها دیگر و همانطور بیرونی ترین تصوری که می توان تصویرش کرد، باقی مانده. تمام عاشقی هایم را می سنجم با دستانش، با لبخندش، با نگاهش، با بودنش، با لحظه به لحظه ی او.

پا به پای دلت باید راه بیایی؟ صبوری کنی سختی هایش را؟ بی تابی هایش را؟ درکش کنی؟ آنطور غریب رهایش نکنی؟ نمی فهممش من که! بعد از این همه سال برگشته. بعد از تمام آدم هایی که آمد و شد داشته اند، بعد از تمامشان. بعد از بیش از هزار روز گذشته، آمده بار دیگر این اطراف که چکار؟ آورده امش که چه؟ زخمی بوده که باید شفا می دامش؟ حرفی بوده که همانطور نگفته رهایش کردم؟ اینطور دوباره لباس آن روزهایم را دستم گرفته ام چکار؟

آدم های رفته، رفته اند. حتی اگر با نوک انگشتانت حفظ کرده باشی کلمه به کلمه ی بدنش را. حتی اگر تمام تجربیات قشنگ زندگی ات را با بودنش عجین کرده باشد. آدم های رفته، رفته اند. اگر برای روان، زمانی وجود نداشته باشد، همین می شود که نمی فهمد رفتنت چقدر زمان برده. چقدر زمان ازش گذشته. هی همانطور می رود نبش می کند آن ته ته های وجود را و هرچقدر بگویی که نکن، باز خاطراتی که نباید را، آدم هایی که نباید را با خودش به سطح بیاورد.

فکر می کنم تا وقتی یک اویی اینجور همیشه  زنده در کنارم زندگی می کند، چطور می شود دوباره عاشق شد؟ دوباره برگشت به زندگی؟ دوباره حرکت کرد؟ وقتی کسی هست که این همه وقت نبودنش انگار نه انگار که باید بودن هایش را فراموش کرده باشد، چه توقعی باید داشت از این "من" که بخواهد باز قدم پیش بگذارد به تمامی؟ که فقط خواهان دست نیافتنی ترین ها نشود؟ که اطمینان اینکه هیچ کس به حریمش وارد نمی شود را تضمین نکند؟ و "من" هنوز می ترسد دوباره آن طور عاشق شود، و دوباره آنطور شکست بخورد.

این روزها، از هزار و یک شب هم بیشتر از داستان ما می گذرد. و با این داستان، حتی خودم هم خوابم نمی برد.... 

   + هاش ; ٤:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱٦
comment نظرات ()

دیوانگی

یک جایی - هنوز در اعماق وجودم - از عاشق شدن وحشت دارد

   + هاش ; ٤:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱٦
comment نظرات ()

بیدار شو

داشتیم درس های ترم قبل را با هم مرور می کردیم. درس های شیرین سه شنبه ها را. یک جای کار خوب نبود که داشتیم حرف می زدیم. اصلا وقتی یک جای زندگی خوب نباشد آدم حرف می زند دیگر!

شمردیم یک به یک شان را:

چهار تای اول: معصوم بودن. یتیم بودن. جستجوگر بودن. غمخوار بودن

رفتیم چهار تای سوم: حاکم بودن، فرزانه بودن، جادوگر بودن و دلقک بودن.

چهار تای دوم اما در نمی آمد. ویرانگر بودن، عاشق بودن، یک چیزی بود و بعد خالق بودن.

هی چرخ می زدیم. هی چرخ می زدم حداقل در درون خودم. که آخری کدام می شد. هی می شمردم. هی می شمردم. هی می شمردم....

یکی اش بود این وسط، که آخر از همه و خیلی به سختی به یادم آمد. مثل یک به یاد آوردن. مثل بخش از یاد رفته. مثل یک قطعه ی پازل که از زیر میز پیدا کرده باشی اش.

جنگجو. جنگیدن برای خواسته ها. جنگیدن در مسیر زندگی. جنگجو بودن. مبارزه کردن قبل از ایجاد نابودی. قبل از ویرانگری.

یک جایی ام، در تمام این مدت به اشتباه، در حال جستجو بود و در حال مراقبت. یک جور جستجویی که واقعا به سرگردانی ام رسید.

یک جایی ام، در تمام این مدت باید می ایستاد و برای خواسته هایش می جنگید. اشتباه کرد که نکرد و نجنگید. اشتباه کرد...

خوشحالم.... تا چند ساعت دیگر یک روز دیگر آغاز می شود!

   + هاش ; ٤:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱۳
comment نظرات ()

مثل صدای ربنا

بین ملافه های سبزم، چند تار موی سیاه بلند افتاده. موهای کمی تابدار. کمی جاندار. تار موهای قرمز نازک کوتاهم انگار حسودیشان می شود. توی خواب، موهام ریخته که خب، در هر شب چندتاییش می ریزد. اما موهای سیاه، شاید از نوازشی کنده شده باشد. شاید در نرمش ِ پیچش ِ بعد از ظهری، شاید در شیطنت و خنده ای. همانطور خواب آلود، بین تار موهای قرمز و سیاه لبخند می زنم. من نبوده ام و تختم، مامن عشقی شده.

بین شرم و گیجی و خواب آلودگی ِ دم صبح، می بینم که یک تار موی سیاه کوتاه روی لباسم جا مانده. مثل غنیمتی عزیز. یک یادگاری ِ کوچک. یک بوسه ی بی مجوز.

   + هاش ; ۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱٠
comment نظرات ()

دور ِ دورِ دور

می شود

فقط یک شب دیگر

دوستم را به من پس دهید؟

فقط یک درد دل

فقط یک گفتگو

فقط یک شب دیگر بیدار مانی

می شود پسش دهید به من؟

   + هاش ; ٤:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱٠
comment نظرات ()

تصویر

- یکی واسه من، یکی واسه محمد

دختر کوچولوی ساده، چیزی بیش از بیست و سه سال پیش خوراکی هایش را با برادر خیالی اش تقسیم می کرده....

یک آرزوی کودکانه که امشب شد بیست و سومین سالگرد برآورده شدنش.

برادری اش. محمد. محمد ما!

   + هاش ; ٢:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٩
comment نظرات ()

در آینه

در لغت نامه ی دهخدا آمده است که:

الو (به فتح الف و ضم لام): شعله ی آتش. زبانه ی آتش.

*رفت عقب

   + هاش ; ٥:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۸
comment نظرات ()

برای من

متنم نمی آید. اما باید بنویسم.

باید بنویسم به خاطر اینکه بعضی چیزها سنت که می شود احمقانه می شود. سنت که می شود از بین می رود. نه! سنت کلام درستی نیست. رسم که می شود باید می گفتم. و من، چند سال است که رسم کرده ام که شب تولدم را تا به صبح یکسره گریه کنم.

تاریخ تولد من، بیست و دو سال و ده ماه پیش به طرز ناجوانمردانه ای گم شد. خیلی ناجوانمردانه. وقتی که به رسم آن روزهای پدر و مادر ها، شناسنامه ی مهرماهی من شد برای شهریور. من شهریوری نیستم. می شد که مهری بمانم و تفاوت سال تحصیلی ام با برادر جان، سه سال شود. می شد او هم حتی مهری بماند و همین دو سال باقی بماند تفاوت هایمان. اما انگار آن زمانی ها یک جور مسابقه داشتند با زمان. که می خواستند ما زودتر بزرگ شویم. زودتر قد بکشیم. زودتر وارد بازار کار و زندگی شویم. شاید مقتضیات یک کشور جنگ زده این بود. شاید رسم بر این بود که هر کس هر جور ثبت شد مشکلی نباشد. مشکلی بود. مشکلی بود. من تاریخ خودم را می خواهم.

تولد من، به طرز ناجوانمردانه ای گم شد. پسرعمه جان روز تولد نه سالگی برادرم تصادف کرد و کشته شد. هفده سالش بود فقط. دردناک باید بوده باشد برای تمام خانواده. اثرش این شد که تا چند سال هیچ کس از تولد ما دو نفر اسمی نبرد مگر در روزهای اولیه ی مهر. روز تولد واقعی مان گم شد. گم شد. گم شد....

سال ها بعد بود که از خرت و پرت های مادربانو، مچ بند روز تولد من و برادری سر درآورد. و تازه بعد از آن همه سال بود که روز تولدم ثبات گرفت. زمینی شد. طبیعی شد. تولد دار شدم.

ده ساله که بودم، یه روز بود که حسین رفیعی در تلویزیون به هزار و یک نگاه به بازی گرفته بودتش. هفت ِ هفتِ هفتاد و هفت. من دوستش نداشتم. روزی شد که رفتم و سه تا از دندان های شیری ام را کشیدم. نشد که دوستش داشته باشم. چند سال بعد، فهمیدم جشن تولد ده سالگی ام بوده.

نشد. روزش را به اسم دوست دارم. اما نزدیک که می شود، نمی شود که دوستش داشته باشم.

چند شب پیش بود، سوم مرداد ماه. خوشحال بودم. خیلی خوشحال. حس کردم که چقدر جهان زشت امسالم می شود که خوب شود. همین که شد، همین خوشی بی دلیل، همین... همین...

اگر من خدای تر بودم در زندگی ام، تاریخ تولدم می شد سوم تیرماه.

اصلا آدم برای خوشبختی، باید مردادی باشد....

پ.ن: اسم کادویی که خریدم به نیت خودم را، شد روژا. صورتی تند است. آلبالویی حتی.

   + هاش ; ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۸
comment نظرات ()

مباحثه

براش می نویسم: نترسیدی؟

   + هاش ; ٢:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٧
comment نظرات ()

آدم هایم- 3

این دوستان آدم چه کار می کنند که آدم یک سره از خودش حرف می زند؟ چطور حرف ها را بدون اینکه بفهمی چطور، می کشند از لایه لایه های وجودت بالا، بعد مهربان - مهربان گوش می شوند؟

دارم سعی می کنم بنویسم کمی. که سوژه ی نوشته اینبار خودم باشم. دو دل شده ام که آهنگ بگذارم با صدای بلند، که ذهنم را تخلیه کند و راحت بنویسم یا همه چیز را در سکوت فرو ببرم و شروع کنم؟ انقدر عاجز شده ام این چند وقت از ارتباط با خود درونم.

جای دوستان جانم خالی الان. همیشه می دانند چطور شروعم کنند.

   + هاش ; ٢:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٤
comment نظرات ()

آدم ها- 2

برایم یک اس ام اس زده که در مورد خودش است. این هم جوابش. اس ام اس بعدی. جوابش. بعدی. جوابش. بعدی. جوابش. بعدی. جوابش. بعدی. جوابش. بعدی...

آخرش قرار می شود که شب آنلاین شود چت کنیم. و شب که می شود، آنلاین ام. حرف می زند. گوش می دهم. همان بودن همیشگی من برای دوستانم. برای دوستان باید یک جور خاصی بود. یک جوری که دلت رضا دهد. که به اندازه بودی. که کم نذاشتی. هستم من هم. هستم.

یک جاهایی از تو های دلم، حس می کنم که دوستم است. وقتی می نویسم، همانطور که در مورد دوستان ام می نویسم در موردش حرف می زنم. بهش اهمیتی که می دهم. همه ی چیزها. اما همه چیز این نیست. یک طرف دیگر قضیه این است که حس نمی کنم آنطور که از دوستانم توقع دارم، هست برایم. یک جورهایی نمی شود.

همه اش هم این آدم نیست ها. تمام آدم های یک سال اخیر زندگی ام - باشد! باشد! منصفانه اش بیشترشان است - همین اند. آنقدر نیستند که کمی هم که شده این سپری که دستم است را پایین بگیرم و دیده شوم. هر چقدر هم جزئی حتی.

رفته ایم کوه. من از کوه می ترسم. از ارتفاع وحشت دارم و این، دلیلی است که بیش از هرچیز کوه بروم. باشد که به این احساس فائق بشوم. من از سنگ های کوه، از تغییر ارتفاع هایش، از پرش ها و گام های بلند روی دیواره های سنگی هیچ دل خوشی ندارم. همیشه وقتی تغییر ارتفاع می شود، وقت های پایین آمدن، کوه که یخی می شود، همیشه یک کسی را کنار دستم نگاه می دارم که دستش را هر لحظه بشود و بگیرم.

رفته ایم کوه مثلا. از بستر رودخانه ی دره دارآباد قرار شده بالا برویم. مسیر سنگی است. پرش از رودخانه دارد. بالا و پایین رفتن های متوالی. دقیقا همانطوری است که نباید باشد. همانطوری. می پرم. سر نمی خورم. راهم را صاف می روم. سعی می کنم جلوی بقیه حرکت کنم که کمتر از حرکاتی که باید بکنم بترسم. به دیواره ی سنگی می رسیم. می روم بالا. صاف است تقریبا. می آیم پایین! بدون کمک گرفتن. بدون زمین خوردن.

پایین که می رسم، یکی شان - همانی که اول متن گفتم - در فکر است. می پرسم که چی شده و توضیح حرفی که می زند این است که دارد به مستقل بودن فکر می کند. مستقل بودن من. به کمک نخواستن هایم. به راهم را خود ادامه دادن هایم. سعی می کنم توضیح دهم. نمی شود که. نمی شود. کلماتم در نمی آیند.

برگشتن که می شود، توی ماشین، اشاره می کند که می داند رابطه ی اولم را. یک جوری نفس ام می گیرد. حتی فکر به اینکه چیزی که من بهش نگفتم را می داند، نفسم قطع می شود. سرم منگ می شود تا دو روز. فکر اینکه چیزی از من می داند که من نگفته امش. اینکه دزدکی به زیر سپرم سرک کشیده. من نخواسته امش...

شروع می کنیم چت کردن. حرف هایش را که زد، تمام که شد، آخرهای آخرهایش، یک جمله می گویم به شوخی. یک جواب می دهد شوخی و جدی. و من جدی جدی هنوز دردم می آید از حرفش. بعد تصمیم می گیرم آگاهانه خودم باشم. برایش می گویم که چقدر سخت است برایم که کمی حتی سپر را پایین بگذارم. چندین خط بدون وقفه تایپ می کنم. می گوید خودت هم مقصری. من قبول دارم. خودم هم دیوار کشیده شده را می بینم. حس می کنم. تمام خط ها که زده شد، می زند که بله، حق با توست. و شب بخیر.

می خندم. می دانم نمی فهمد این خنده ی آخر برای چیست. کسی که قبلی تر ها را نفهمید این جدیدتر ها را هم نمی فهمد. می رود. شب بخیر می گوید.

یک نفری، درون من نشسته است. در تمامی این ماه های یکسال اخیر. سخت اش است که قدم بیرون بگذارد. سخت اش است که از این محیط خارج شود. یک کسی هست، که می داند چقدر بیرون از دیوارش نا امن است. همان جا مانده. همان جا می ماند...

باز هم برایم اس ام اس خواهد زد. می دانم. حتی شاید باز هم چت کنیم. اما مطمئن نیستم که اینبار در دفتر خاطراتم چطور ازش یاد کنم.

پی نوشت: اسم این متن می شد که آدم هایم باشد. تفاوت های انقدر جزئی است که درد دارد

   + هاش ; ٢:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۳
comment نظرات ()

آدم ها - 1

یک. دو. سه.

و من از خشم منفجر می شم.

لازم نیست چیز خاصی بگه. لازم نیست کار خاصی بکنه. لازم نیست حالت خاصی باشه جملاتش. همین حرفای عادی. همین کارهای همیشگی. همین کلمات روتین توی ایمیل هاش. همین که همیشه داره سعی می کنه انگار بهم بگه به جای زن مستقل موفقی که من آرزو دارم باشه، در خیلی از مواقع اسیر موقعیت ها و شرایط بوده و هست. همین ها. همین که هر وقت چیزی می شه می گه به خدا توکل کن و از خدا کمک بخواه. این عبارتش که برام عین عجزش رو بیان می کنه. همین که توی حرفاش همیشه یکی هست که داره براش از معجزه و اینها می گه و برام این ها رو تکرار می کنه. همین که معتقده مردهای ایرانی فلان و بهمان. اصلا همین که معتقده هنوز دنیا دو دسته ی زن و مرد داره. همین حرف هایی که بنظر من برای دو نسل قبل تره. همین که از رابطه های قبلی اش جرئت نداره بیاد بیرون. همین که فرق امروز و دیروزش رو خیلی وقت ها گم می کنه. همین که می شینه ببینه زمان چطور پیش می ره. همین ها. همین ها و هزار و یک همین دیگه که الان تو ذهنم نیست.

همین ها که انقدر به هم وابسته اند که نمی شه یکی شون رو از سر خط جدید شروع کرد...

یک. دو. سه.

من رو از خشم منفجر می کنه.

   + هاش ; ٢:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۳
comment نظرات ()