در بهشت اکنون!


در بهشت من
هدیه

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
تیر ٩٦
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
تلخ، مثل عسل
درد در چشم چپ
محیا بانو
یادداشت ها
نقطه سر خط
ولوج
نیلوفر و بودنش
در کنار رودخانه (مهبد)
نوشی و جوجه هایش
شاتوت
خجسته
از بهشت تا بهشت
روشنان
نا گفته هایی از جنس سکوت
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
فرشته های زندگی
پوتشكا (معين)
راهی
خبرنگار مرد (امير)
نقش پرنيان (سميرا)
تقویم باطله
same old fears
و اگر نمرده باشند
دهل (رضا و بهروز)
فرصتی برای خودم
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

مضرب

این یک جور مرض همگانی است که هیچ جور هم مربوط به من خاص نیست. خوشبینی و خوشحالی مفرط در کودکی. از یازده سالگی ام برای همین متنفرم. برای شکستن تمام چهارچوب های خوشبینی آن روزها. از قبول به اجبار اینکه هیچ چیز پایا نیست. هیچ چیز همیشه خوش نیست. هیچ چیز نیست آنطور که باید.

بدتر از یازده سالگی، حتی خیلی بیشتر از دو برابرش هم،‌ شد این بیست و دوسالگی.

نشسته ام تمام شود...

تمام شود...

تمام شود...

...



اصلا معلوم نیست که ما ده سال دیگر کجاییم

آیدای پیاده رو نوشته که: "در ابتدا کلمه نبود، لب بود." بعد من پرت می شوم توی خاطره ی تو که لب هات درد گرفته بود و من خجالت کشیده بودم و بعد، یادم آمده بود که در تمام مدت، خیال کرده بودم که تو دوست تر داری که سفت ببوسمت. محکم. انگار که آخرین کاری است که قبل از مردن می شود انجام داد. آخرین دستاویز قبل از ویران شدن دنیا. بین شلوغی خانه نشسته ام، به تو فکر می کنم و به خاطره ای که باید کم کم دور شود.

من با اتوبوس رفتم ترکیه. دلایلش زیاد بود: پول نداشتم، بلیط هواپیما نبود، دلم می خواست اولین بار که سوار هواپیما می شوم خیلی خاص باشد و خاص باشم (بله بله! خانواده ای هستیم که برای سفر با قشم هم از ماشین شخصی استفاده می کنیم!)، کشتی برای استانبول از تهران وجود نداشت (خب این هم دلیلی است!) و آخر از همه، دلم می خواست قبل از رفتن یکبار "حسابی" خداحافظی کنیم. نشد. بعد، دلم خواست که تا وقتی می شود اس ام اس بازی کنیم. شد. یک تلفن لب مرز. و رد شدم.

وسایلم را از کمد ریخته ام بیرون. از کمدهای پلاستیکی - فلزی ایی که باید بیایی خانه و به هم وصلش کنی خریده ام که سبک باشم. خم شده و باز شده و امشب، افتاده ام به تمیزکاری. یک تمیزکاری بی رحم. نه و پنج دقیقه ی شب، چهارتا کیسه ی پر پر وسیله را خالی سطل سر کوچه کردم. هنوز بس نیست. از وقتی خانه را گرفته ام، وقت نشده که درست بچینمش و بلاخره امشب توی چشمم زده که درستش کن. لباس ها را مرتب می کنم و به آدم هام فکر می کنم. کسانی که این لباس ها را برام خریده اند. کسانی که من را در این لباس ها دیده اند. لباس هایی که با تصور چشمانی خاص پوشیده ام.

وسط تمیز کاری هام، گودر می خوانم. اینطوری تنها نیستم. بعضی متن ها نزدیک یک ماه از نوشته شدنشان می گذرد و همین زیباترشان می کند. توی انباری کوچک پشت اتاقم، دو تا بال سوسک دیده ام و پیشتر نرفته ام. از خانه ی یکی از همسایه های دست راستی یا چپی صدای تلویزیون می آید و من نمی دانم کدامشان. دست راستی، سی دقیقه ی پیش داشت بلند بلند با تلفن حرف می زد. با لهجه ی غلیط ترکی. صدای چک چک آب می آید و فکر می کنم شاید از کولر من است که آب میریزد و نمی دانم چرا.

و میان همه ی این صداها، یاد تو می افتم که گفته بودی تو دختر جنگجویی هستی. که می توانی در خانه ای که هر لحظه با هر صداییش از جا بپری، زندگی کنی.

اضافه نوشت: از ترکیه، یک بسته سیگار برای خودم گرفتم. از سیگارهایی که علامت پاور دارد و فشارش می دهی و چند کامی، طعم نعنا می دهد. آخرین سیگاری که کشیدیم همین طور بود. بعد وحید که آمده بود خانه، چشم و ابرو کج کرده بود که تو که گفته بودی سیگار در خانه ممنوع است و همه ی ته سیگارها را خالی کرده بود توی سطل و من لال شده بودم که بگویم نکن. حالا که تا اینجا را خواندید، این متن از پیاده رو را - حداقل پاراگراف اولش - بخوانید.

...



کامل

ثانیه به ثانیه ی روز  حتی که عالی باشد

ماه هم که بدر باشد

تو یی که اینجا نیستی

و جهانی که اینطور

                  اینقدر

                  بی رحمانه ناقص است 

...



هزار کاکلی شاد، هزار قناری خاموش

اول: شبیه تخم چکاوک است. حالا چرا بلدرچین نه و چکاوک؟ از آوای چکاوک بیشتر خوشم می آید. انگار صدای به هم خوردن نوک پرنده را می شنوی. چاک چاک. انگار هزار کاکلی شاد آواز می خوانند.

دوم: برایم زده که هستی؟ هستم. همیشه هستم. می گوید که قرار عقدکنانشان معلوم شده. من؟ یک لحظه شک می کنم که الان می خواهد بگوید پشیمان شده ام اما. نمی گوید. پا به پای شادی اش می روم. آینه و شمعدان، خنچه، حلقه، زیر لفظی. بعد فکر می کنم حتما خودش بهتر می داند. خودش بهتر می شناسد. یک گوشه ی دلم می خواهد بگوید که نکن این کار را. که زود است برایتان. یک گوشه ی دیگر اما، خشمگین نگاهم می کند که زندگی خودشان است. یادم می آورد برای تمام ازدواج های اخیر اطرافم همین را گفته ام. در برابر تمام گسست های دوستی و یا رابطه، تبریک گو بوده ام که به شروع جدید خوش آمدید! که بخشی از وجودم هر کسی که کمتر از سی سال ازدواج کند را با احتیاط نگاه می کند. یاد گرفته ام سکوت کنم. خیلی وقت ها این منم که اشتباه می کنم.

*رفت عقب

سوم: برایم زده که خوبی؟ بار سوم در سه شب احوالم را می پرسد. ترجمه اش برای من یعنی بیا حرف بزنیم. کلماتمان می کشد به تجریبات یک شبه اش که چطور هر بار - برخلاف تصورش- بار گناه برایش می آورد انقدر که زن های آن سوی رابطه همیشه بر خلاف گفته ی اولیه و تعهد نخستین، در دام محبت می افتند. ناکام البته.

فکر می کنم به شرقی هایی که ماییم و به دوگانه معتقدیم: دوگانه ی اثیری و بدکاره. و بعد، توی زندگی هامان داریم جا باز می کنیم که یک شب مانی داشته باشیم: بعضی وقت ها اثیری طوری، بعضی وقت ها بدکاره طوری. تجربیاتی که همیشه زخمی ازش خارج می شویم. براش همین ها را می گویم. بعد نگاه می کنم به زخم هام از این شب مانی ها. یکی یکی براش می شمرم. نه طوری که معلوم شود دردهای من بوده. انگار تخیل کرده ام و یا می دانم یا هر چیزی، که چه چیزهایی زن و یا مرد را بعد از یک شبشان بند می کند. براش می گویم که اسمش یک شب است، نباشد که به دو بکشد، به سه بکشد، یاد وقت هایی می افتم که یک به دو می رسد، به سه، به دردهای شب های بعدش. می گوییم و می خندیم و می رود.

چهارم: چراغش که روشن می شود، باور نمی کنم. انقدر که هر چند ماه یکبار روشن است. انقدر که هر وقت براش می زنم سلام، رفته است. انقدر که سرگرم کارهاش است در آن کشور دور زمستانی. شروع می کنیم به حرف زدن و من در پنج دقیقه، تمام بخش هایی که مربوط به او بود و به یاد داشتم را، به یاد می آوردم. تمام شوخی هایی که در چهار سال دانشگاه داشتیم، تمام چت ها و بیدارمانی های سال اولی که رفت، تمام امیدی که داشتم به رفتن از اینجا و رسیدن به خاکی که او هم یکی از آدم هاش بود. چراغش خاموش می شود. به روزانه های عادی ام برمی گردم. بیخیال ِتمام ِ نشدن ها.

پنجم: بعد از اردیبهشت، امروز یک اس ام اس خالی می فرستد. بعد می پرسد برگشتی از ترکستان؟ حرف دیگری نداریم. بله، خوبم. همین. به اسمش نگاه می کنم. حتی کنجکاوش هم نیستم. واقعا دو سال عزیز ترین ِ زندگی ام بوده؟

ششم: برام می زند که چه خنده ی قشنگی! شروع می کند به تعریف کردن از خنده ام، به شعر گفتن و من، شبیه یک سوم شخص غایب، گاهی تشکر می کنم و به عبث گویی هاش گوش می دهم. یاد ِ دوست ِ عزیز ِ دو سال غایبم می افتم که شاعر بود و دوستانه. انگار در قدیمهام، همه چیز با کیفیت بهتر حضور داشته.

هفتم: پتو را پهن کرده بودیم کف زمین، تمام مدت هم همینطور بود. یکبار باید تکانده باشیمش. بعد، جمعش کردم که بفرستمش خشکشویی و نفرستاده ام هنوز. شاید ریز به ریز که بگردمش، تار موی دیگری باشد. به یادگاری. یک تار در ازای یک تخم چکاوک طوری ِ پلاستیکی.

هشتم: بیدار شده بودم. با شعف غریب کسی که می داند این آخرین روز است و به زودی است که همه چیز تمام شود. بیدارش کرده بودم که صبح شده. شبیه کسی که به فلسفه ی جدیدی در زندگی دست یافته. پنج صبح بود و هوا هنوز تاریک ِ تاریک. خوش اخلاق، چند دقیقه بعدش قانع ام کرده بود که بخوابم. خوابیده بودم. با حسرت کسی که می داند آخرین روز است و به زودی است که همه چیز تمام شود....

پی نوشت:

کاکلی، برای من یعنی "آتش، بدون دود" اما امشب دلیلی شد که جستجو کنم و به این شعر شاملو برسم که هیچ ذهنیتی از این بخشش نداشتم:

هزار کاکلی شاد

در چشمان توست

هزار قناری خاموش

در گلوی من

من باب تیتر عرض کردم.

...



یعنی کی می تونه باشه این وقت شب؟

یک نفر هست که توی گوگل سرچ می کند مرا. اسمم را، اسم وبلاگم را و سایت پرشین بلاگ را. و مسلما صاف می آید اینجا.

دارم از فضولی می ترکم که بدانم کیست!

پی نوشت:

سرچ می کنم اینبار خودم، خودم را. جمله ی زیر را برایم می آورد:

سرک کشیدن هایشان را دوست ندارم. دوست ندارم نوشته هایم روزنی شود برای سر کشیدن آدم ها به دنیایم اینطور. دوست ندارم. ... نوشته ی
هدیه ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ در ۱۳٩٠/۶/۱۸
...

همین است که آدم ها عاشق گوگل می شوند!

...



محدوده

با پدری دعوایم شده.

ما دو نفر؟ هیچ وقت به هم کمتر از گلم و عزیزم نگفتیم تا به حال. دعوا کردن در قاموس ما؟ نشده بوده هیچ وقت. به این شدت.

افسار اعصابم را پاره می کنم. هر چیز را که می شود به کلام می کشم. تمام دردهایی که برای خودم نگه می دارم، نقطه ای شان را هم کمتر، بیان می کنم و سیل می شود کلام و تندر می شود و عصبیت من که حد ندارد.

کنترل اش را از دست می دهد بلاخره. و کلام او هم که بوی بی رحمی می گیرد. بعدش امروز، زنگ زده منت کشی. بعد از کمی بیشتر از بیست و چهار ساعت قهر.

من؟ اخم هایم را جمع کرده ام، دست هایم را چلیپا. شمشیر را به دست گرفته ام. وایستاده ام سر مرزهایم. سخت است فهمش برای کسی مثل من. اما نگهداری از مرزهایم آنطور که می خواهم، کمی بیشتر گرد و خاک خواهد کرد. احمقانه است که دعواهای تمامیت ارضی ام را به این سال انجام می دهم.

احمقانه است که آدمی، این همه سال کسی را بپرورد و بعد، به رسمیت نشناسدش.

...



آدم هایم - 4

حقیقت امر در این است که هنوز آدم هایی در دنیایم هستند که وقتی خشم به آتش کشیده مرا، بیایند و همراه باشند و گرم باشند و با محبت، و نشانم دهند که با تمام غرغرهای روزهای اخیرم تنها نیستم

حقیقت امر این است که در لایه لایه های زندگی ام که بگردی، خوشبختم.

...



دختران

باید یک بار بیایم اینجا، از زیبایی بکر دخترهایی بگویم وقتی که رخت روزهایشان را از تن خارج می کنند. وقتی خودشان می شوند...

باید یک بار بیایم اینجا، قبل از اینکه خوابگاه ها را ترک کنم

...



وبلاگ، به مثابه وبلاگ

ته چاهم.

یک روز یک آقایی یک کتابی نوشت که زن ها ونوسی اند و مرد ها مریخی اند و مرد ها گاهی به غار تنهایی خود می روند. غارها اما، انگار که چاه باشند. چاه ها شاید غار باشند. یک همچین چیزی. چه کسی اهمیت می دهد؟

پیغام های "چه شده؟" بعد از نوشتن متن های غمگین بیشتر می شود. احوال پرسی ها مختصر تر می شود. انگار فکر می کند دل دادگی ها و غم ها را می توان از خلال این سطور فهمید. شادی ها را هم حتی. اینطور نیست اما. شادی و غم هر کدام آدم به آدم فرق می کند. آدم ها اما؟ آدم ها انگار عادت می کنند به صفحات وبلاگ. به نوت های گودر. به کامنت بازی در فیس بوک. آنقدر که فراموش می کنند ...

ته چاهم.

آمده با یک طناب بلند برایم. دستش درست. همراهم می آید و کمک می کند. برای منی که در ته این تاریکی ها نشسته ام، کمکش خیلی زیاد است. خیلی ارزشمند. بعدش می نشیند به دعوا کردنم. هر کس محق می داند خودش را. مخصوصا وقتی که بخواند نوشته هایم را. که خب! من می دانم که و الخ. مثال می آورد از متن های هشت ماه قبلم. که نکن اینطور. که نباش اینطور. یخ می زند کسی در درونم. نوشته هایم را دوست دارم. حرمت دارم برایشان. اینکه کسی به آنها استناد کند... اصلا همین دلیلی شد که این همه وقت از دید همه پنهانش کنم. حالا؟ این زخم است برایم که کسی با نوشته ها....

ته چاهم.

ته چاه جای خوبی است. دوستش دارم کم کم. آدم ها را آنطور که دوست دارم می بینم. حقیقتشان را از دید خودم. خاموشی است ته چاه. ته چاه، من خودم ترم.  دید بی غرض تری دارم بهشان.

ته چاه، ساکتم. آدم ها غریبه اند. سرک کشیدن هایشان را دوست ندارم.

دوست ندارم نوشته هایم روزنی شود برای سر کشیدن آدم ها به دنیایم اینطور. دوست ندارم.

...



حکایت باران بی امان است...

مامان یک سری قانون خاص داشت. مثلا دوست داشت همه چیز خانه به همه چیزش بیاید. پرده های اتاق من و برادری و خواهری مثلا یکی باشد. مثلا حوله هایمان یک شکل باشد. دوست داشت از دور. می گفت قشنگ به چشم می آید. ما اما؟ هر کس همیشه دوست داشت ساز خودش را بزند. نمی شد که! بعد همین می شد که یک روز در باز می شد و سه تا تخت یک شکل می آمد تو. و البته با سه تا تشک یکسان. همین می شد که پتوی من و برادری یک شکل از آب در می آمد. همین می شد که سرویس خواب سبز پروانه ای برای من خرید.

ما؟ هر کس دوست داشت ساز خودش را بزند. تخت ها و پرده ها را که کاری نمی شد کرد. اما پتوی خودم را یک شب سوزاندم. پتو را کشیده بودم روی سرم، لامپ آباژور را هم کشیده بودم کنارم - زیر پتو- که مثلا نور از بیرون دیده نشود و مثلا من خوابم. آن وقت ها هنوز کشف نکرده بودم که چقدر راحت می شود شیشه ی بالای در را پوشاند. پتو با حرارت لامپ سوخت. همه اش نه. قدر دو تا کف دستش. پتوهایمان نشانه گذاری شد. 

یا یک روز روی تخت برادری نشسته بودم، داشتم سعی می کردم خودنویسی که دستم بود را پر از جوهر کنم. خب مسلما جوهر برگشت! رد خور نداشت اینکار. تشک هم نشانه گذاری شد. برش داشتم چرخاندمش. باستانی ترین شیوه ی ندیدن لک. خودم که می دانستم اما!

فاتحه ی سرویس خواب سبز پروانه ای ام را اما بهتر خواندم. زانوی چپم درد می کرد و به نظرم کیسه ی آب گرم خیلی کمکش می کرد. بعد دمایی که بهم داد، خیلی داغ تر از آنی شد که فکر می کردم. یک روسری اصل ترکمن داشت مامان. از همان ها که الیاف طبیعی و رنگ طبیعی و اینها دارند و تم رنگش قهوه ای بود. یک بار برای اثبات دختر خوب مامان بودن، بردمش حمام پهنش کردم و با فرچه و پودر شستمش. تمام رنگ هایش در هم رفت. همان روسری را پیچیدم دور کیسه آب گرم و رفتم که بخوابم. فکر کنم درش را باید محکم تر می بستم. آب قطره قطره روسری را خیس کرده بود. رنگ ها را حل کرده بود و رو تختی سبز پروانه ای ام یک لکه ی قهوه ای بنفش بزرگ افتاد وسطش. 

در کنار همه ی این نظم های داشته و نداشته، یک بار قرعه ی خرید به دو لیوان افتاد. یکی شان شد برای من. یکی شان شد برای برادری. برای من - چون دختر بودم و گل بودم و اینجور حرف ها - زمینه ی زرد داشت و هر طرفش یک گل بزرگ. برای برادری - با استدلال مشابه - زمینه ی کویری قرمز بود که کاکتوس سبز داشت. اندازه ی لیوان ها یکی بود و برای آن زمانمان که همه چیزمان شبیه به هم بود، بسیار کافی. چهار سال بعدش بود تقریبا که برادری از ایران رفت. برادری که رفت، مامان یادش رفت کدام برای کداممان بود. همیشه اینطور در ذهنش ماند که لیوان گل دار برای پسر گلش بوده. نمی دانم. شاید اینجور نشانه گذاری کافی نبود. شاید باید مثلا دسته ی یکی شان را می شکستم!

برادری که رفت، وسایلش عزیز تر شد. هر آنچه که از او باقی مانده بود. مثل من که تا سه سال با لباس های او همه جا رفتم. مثل دفتر شعرهایش که شد دلیلی برای دلتنگی ها و خنده های شب نشینی هایمان. هر کدام از وسایلش که ماند را یکی برداشت. آن هایی را که هیچ کس نخواست - یا یواشکی از دستبرد حفاظت شده بود - را فرستادیم برای خودش. هر سال یک مقدار. 

لیوان برادری را من برداشتم. لیوان خودم یک وقتی در میانه ی این سال ها شکست. بعد تمام جاهایی که می رفتم هم می بردمش. به نظر همه خیلی مسخره بود که در کوه و دشت و دمن یک لیوان شکستنی ببری با خودت. به نظر من که نبود. و لازم نیست برای همه توضیح بدهی. یک جوری که انگار هر وقت یک طعم آشنا می خواستم، یک گرمای آشنا، یک خاطره ی آشنا. لیوان برادری ام برایم تمام اینها شد. "یک لیوان چایی به یاد برادری ام" . برادری اما هیچ وقت برنگشت. لیوان اما، دلیلی شد برای حس با هم بودنمان. مثل خاطراتی که از هر کس جمع می کنم. مثل نشانه هایی که به همراه برمی دارم. 

چند شب پیش، افطاری رفتیم کوه. من هم با لیوانم رفتم. برگشتیم، تا صبح چرخیدیم در سینما و رستوران و پارک. رسیدیم ساعی، لیوان را برداشتم که آب بخورم. هیچ وقت اینکار را نمی کنم من. دست ها را که گود می کنی و آب می خوری، حال بهتری دارد. -که البته این داستانی جدا دارد بین من و خواهری جانم - و اینبار اما با لیوان آب خوردم. توی هوای باران خورده ی چهار و نیم صبح تهران تشنگی چه معنایی دارد؟ آب خوردن چه معنایی؟

لیوان دستم بود و نیمه پر بود. با یکی از بچه ها شرط گذاشتیم که آب را که بریزم روی لباسش، لیوانم را شوت کند. آنقدر طنز بود این حرف که می دانستم که نمی شود. آب را پاشیدم و لیوان را برداشت که شوت کند. پایش نخورد. لیوان افتاد زمین. سالم. باز برش داشت که تکرار کند کارش را. من هنوز فکر می کردم که نمی شود این کار. فکر می کردم سالم می ماند. فکر می کردم لیوانی که به دوازده سالگی برسد همیشه سالم می ماند. نمی شکند. 

شکست اما.

تکه های لیوان را برداشتم. چند تا از تکه های بزرگش را. قایم کردم درون کیفم. همان جا از همان روز مانده. می ترسم در کیفم را باز کنم. می ترسم که شکسته هایش را چه کار کنم؟

حقیقتش، بخش هایی از گذشته هستند که دیگر نیستند. بخش هایی از گذشته هستند که شکسته اند. بخش هایی از گذشته هستند که مفقود شده اند. احمقانه است نگه داشتنشان. احمقانه است هر روز جای خالی شان را نگاه کردن. هر روز جای خالی شان را یادآوری کردن. چیزی که شکست، شکسته. چیزی که رفت، باید باور کنم که رفته. باید باور کنم که نمی شود تکه های لیوان را به هم چسباند و یک لیوان شکسته داشت و به عنوان تزئین و یا گلدان برای روی میز استفاده کرد. این کارها برای مادربزرگ تر های قصه ها و فیلم هاست.

انقدر زیاد گفتم که فقط بگویم لیوان من و برادری ام شکست. رفت به گذشته ها. مثل تمام چیزهای خوب و آشنا و قدیمی من که یک به یک محو می شوند...

...



نوبل

بعضی چیزها، با بیل

کلنگ

بولدوز

و غیره

تخریب نمی شوند

باید دینامیت بکار برد!

...



زندگی مجازی

برایش بوسه می خواهم

نمی شود فرستاد که

خورشید می کشم*

شاید بفهمد که چقدر

روشنم کرده

و گرم

...