در بهشت اکنون!


در بهشت من
ه.

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
خرداد ٩٦
اردیبهشت ٩٦
فروردین ٩٦
اسفند ٩٥
بهمن ٩٥
دی ٩٥
آذر ٩٥
آبان ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
امرداد ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
هستمت، رویای درهای پلاستیکی
اونور
درد در چشم چپ
محیا بانو
هنوز ایستاده زیر باران
فرنودیان
آرامگاه زنان رقصنده
راز سر به مهر
زرمان
زاویه
ولوج
تلخ، مثل عسل
لیمان
از بهشت تا بهشت
برای خاطر کتاب ها
زاناکس
premenstrual syndrome
آهو نمیشوی به این جست و خیز گوسپند
Dream Land
روزهای روزمرگی
والس با قلم
نوشی و جوجه هایش
کنار کارما
خجسته
اقلیما
تقویم باطله
و اگر نمرده باشند
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
در کنار رودخانه (مهبد)
یادداشت ها
راهی
روشنان
شاتوت
نقش پرنيان (سميرا)
فرصتی برای خودم
نیلوفر و بودنش
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

زخمی که من خوردم یا تو زدی

اولش مثل همه ی رابطه هایم شروع شد. یک گروهی که پرت شدم بینشان. بعد، دلم خواست دوستانم شوند. بعد شدند دوستانم. راستش انقدر بعضی وقت ها این پا را فشار می دهم تا بشود آنچه که می خواهم. بعدش، شروع کردم مطمئن شدن که رابطه در حد چند نفره باقی می ماند. که دونفره نمی شود فضاهایمان. بعد آدم هایشان را پیدا کردم که به من این امنیت را داد. بعد یک قدم جلوتر رفتم.

راستش، این ایمیل گرفته ام که ایمیل ساده ایست شاید. اما می ترسانتم که نکند پایم را زیاد فشار داده باشم؟ نکند اصرار زیاد کرده باشم بر بودنم؟ نکند زیاده از حد جایی که نباید مانده باشم؟ نکند فضاها جو صمیمی پیدا کرده باشد بی اجازه؟

راستش، چشمم ترسیده این سال ها. راست می گفت استاد. زخم که بخوری، هر وقت کسی را ببینی که شمشیر دارد، می ترسی ازش که خونی ات کند. پایت را عقب می کشی. راست گفته بود استاد.

شاید فقط شرطی شده ام...

پی نوشت: یک جایی یاد گرفته ام که به احساساتم احترام بگذارم. احساساتم ترسیده اند الان. عقلم اما چیز دیگر می گوید. هر وقت این دو در تقابل بودند، بیچاره شده ام من...

...



امیدواری

گریه کردن، حال ات را بهتر هم که نکند

عوض که می کند!

...



همیشگی ها

دیروز بود که همه چیز درست شد. همه چیز برگشت به حالت امن و خوب همیشگی. سرم را چرخاندم. به آدم های زندگی ام که دور تا دورم بودند و در شادی ام شریک، نگاه کردم و دلم قرص شد که آدم های زندگی ام همین ها شده اند. که رفته ها، هنوز صمیمی اند، هنوز قدیمی اند، اما در خاطره ها شریکیم. نه دیگر در لحظه لحظه ی امروز ها. دلم قرص شد. بعد دلم پر پر پر زد که کاش دوست جان جان جان جان جانم اینجا بود برای یک لحظه. که شروع این پریشانی آخر که شد، پیشم بود.

با آدم هایم رفتیم بستنی خوردیم. نرم نرم و خندان خندان بودیم. خیلی وقت بود که چنین چیزی نبود. این حجم عظیم آسودگی. این که هر کسی که می خواستم بود. اینکه بودند همه. چیزی کم نبود. و بی گلایه خندیدیم...

دوست جان جان جان جان جانم، بعد از مدت ها نبودنش  - مدت ها همان یکی دو هفته ی ساده است ها!- آمده و شروع کرده به سرک کشیدن به رد پاهای خودش. بعد انگار تنگ آرامشم کوبیده شده باشد زمین. آب هایش می پاشد به هر طرف. اشک همین طور راه می زند به چهره ام. یادم می آید چقدر دلتنگش هستم. دلتنگ بهترین پسری که دوستم شد و عزیزترین دختری که دوستم شد. بعد همین طور اشک است که راه می زند. از آن طرف هایده می خواند: تو به کس گفته نتونی، چقدر سخته خدایا....

راستش انگار باز روانم از فراموشی استفاده کرده بوده. برای روزی مثل امروز. که در نیستم هایشان، این چنین ماندگار هستم...

پی نوشت: یک رسم خوبی باید باب شود که آدم ها قبل از خداحافظی بپرسند: خوبی؟

همین پرسیدن آدم های قدیم است که انقدر همیشه عزیز می کندشان. همین نپرسیدن آدم های جدید است که هنوز موئد این است که هنوز آنطور که باید، نیستند...

...



آنچنان که یک دوست باید...

دلباختگی که نه، اما دلبستگی باید وقتی اتفاق بیفتد که بتوانی تک تک کارهای کوچک روزانه ات را برایش تعریف کنی. و بدانی برایش مهم است. و بخواهی که بشنوی اش.

...



ملللللودی

آن قدیم ها، آدم ها عاشق می شدند وقتی لب دریا راه می رفتند. خورشید یواشکی سر می کشید به درون آب، هوا لطیف بود. نسیمی ملایم می وزید. وقتی زن دامن پر شکن پوشیده بود و موهایش را به باد سپرده بود. مردی از روبرویش قدم زنان نزدیک می شد. با شلوار قهوه ای سوخته، یقه ی باز پیراهن سفید - خاکستری و دوبنده ی سیاه.

یا نه. دل می بستند به هم وقتی که نم نم باران زده بود و مرد، کت و شلوار سیاه پوشیده بود، در باغ گل راه می رفت و دختر، با دامن پف دارش از پشت بوته ی صورتی رز در می آمد و در خیال خود غوطه ور به راهش ادامه می داد.

اصلا نه. وقتی هر دو بارانی پوش - به سبک کازابلانکا- در خیابان های خیس قدم می زدند و در ایست گاه اتوبوس که یک چراغ روشن داشت به هم می رسیدند.

یا دختر به سرچشمه رفته بود که کوزه اش را پر کند. پسر رفته بود که گله را به چرا ببرد. که چشمانش مهمان لباس پر گل دختر و لبان چون غنچه اش شده باشد...

زمانه عوض شده. خیلی هم. لیوان های مشروب، دود سیگار و صدای موسیقی بلند و نور کم... همین ها برای به هیجان آوردن من کافی است. و البته یک شریک رقص جذاب. بسیار جذاب.

پی نوشت: دو نقطه لبخندم

...



3

مثلا تو بروی طبقه دوم شهر کتاب پارک ساعی

از پله ها که رفتی، شش قدم بروی، قفسه ی سوم، آن مجموعه کتاب چهارتایی که اسمش جادو است و انگلیسی است را برایم بخری

بعد من چشم هایم گرد شود که از کجا می دانستی؟؟؟ از کجا می دانستی؟؟

...



2

مثلا برایم اس ام اس بزنی:

حالت چطور است؟ حال چشم هایت؟ حال لب هایت؟

...



1

مثلا من زندگی ام را ول کنم یکسال بروم هند

تو یکسال تمام ریاضت بکشی...

...



در

مثل این می ماند که کلید خانه ات را در خیابان گم کرده باشی.

آدم ها می آیند، سرک می کشند. می گردند. نظر می دهند. تعجب می کنند. تشویق می کنند. ناسزا می گویند. در خیابان جلوی رویم را می گیرند که عجب! تو نوشته بودی؟ در دانشگاه عجیب نگاهم می کنند. بعضی وقت ها به زور سرم را صاف می گیرم. عینک آفتابی ام را حتی وقتی هوا کمی ابری است، می زنم که نبینند چطور نگاه های متعجبشان را دنبال می کنم.

آدم ها، می آیند و سرک می کشند. سعی می کنند به رویم نیاورند. سعی می کنند به رویم بیاورند. سعی می کنند نا محسوس بیان کنند خوانده هایشان را. سعی می کنند...

مثل این مانده باشد که کلید خانه ات را در خیابان کسی پیدا کرده باشد. تکثیر کرده باشد. هر کسی داشته باشدش. اصلا خانه، خانه ی توست بعد از آن؟

درگیر ترم که صاحب خانه کیست الان؟

...



باران من

من بچه ی کوچک خانواده ام. یک خانواده ی پنج نفره. فامیل اما جمعیت بیشتری دارد. آخرین باری که شمردمش، چیزی حدود پنجاه و چهار نفر بودیم. چند نفری اضافه تر شدیم الان. توی فامیل هم، تا سال های سال فقط دو نفر از من کوچک تر بودند. این یعنی همه آدم بزرگ بودند و شدیم در این مدت اخیر.

صبحی که بدنیا آمد، یک ماه زودتر از زمانی بود که فکر می کردیم. من که رسیدم به بیمارستان، هنوز مادرش از اتاق عمل نیامده بود بیرون. خواهری ام را عرض می کنم. فردایش که آمدند خانه، از پله ها که دویدم پایین، مامان با کرییرش داد دستم. کوچولوی نازمان را من بار اول بردمش خانه.

شب ها که برمیگردم، ازم تشکر می کند که باز آمده ام. صبح هایی که بیدار است، حتما می پرسد که کجا می روم. مطمئن می شود که شب برمی گردم. یک مدتی است که رسما دیگر خاله صدایم نمی کند. چه اهمیتی دارد؟ لحن صدایش را دوست دارم. بازی که می کنم باهاش، توضیح که می دهم برایش...

یک کتاب بزرگ برایش گرفته بودم. از اینهایی که در قطع آ - یک هستند تقریبا. دوست دارم کتاب خوان شود. گذاشته بود زمین از رویش می پرید. اینطور دوست تر داشت. پوستش خیلی درجه از من تیره تر است. خیلی هم از من لاغر تر است. غذا هم دوست ندارد برعکس من. اما شباهتش در کل، زیاد است به من. مامان غرق بازی که می شود باهاش، هدیه صدایش می کند.

کارهایش به من رفته، معذرت خواهی ها و ادامه ی شیطنت هایش. کارهایش. بی حوصلگی هایش. تلخی هایش وقتی از خواب بیدار می شود. دقت کردنش. بازی هایش. اداهایش. چشم هایش هم...

یک سال و نیم است که عینکی شده.مثل هشت سال از کودکی من که با عینک گذشت. چشم هایش را امروز عمل کرد. همان عملی که من ده سالگی کردم. چشم هایش هم به من رفته. کاش نمی رفت...

...



سمجها

یک متن نوشته "اسکات فونداس" که امروز توی گودر خواندمش. در مورد جهان مردانه ی فیلم های مایکل مان:

 "... مردانی بی نهایت کارکشته که با اتکا به غریزه عمل می کنند، ... آن ها روی بام ها یا در کارخانه های دورافتاده با هم دیدار می کنند و در حالی که نوای گیتاری از دور می آید ، برای مرحله بعدی کارشان برنامه ریزی می کنند . بدون شک ، زنی وارد ماجرا خواهد شد و با خودش توهم زودگذر یک زندگی عادی را به ارمغان می آورد . و باز هم بی شک ، آن سعادت مطلوب خیلی زود از نظر دور می شود..."

داستان ها اما یک سویه روایت می شوند. مردانی در پی زندگی که زنی در میانشان وارد و خارج می شود. مردانی که زیستشان برای چند وقتی به هم می ریزد. و دیده نمی شود که زن از کجا می آید و به کجا می رود. تاثیر دنیایی به این حد مردانه بر روی روحیاتش، خنده هایش و کارهایش چیزی است که گاهی حتی تخیل خودمان هم روایتش نمی کند.

برای خودشان یک گروه هستند و گروه ها، همیشه نقطه ضعف من محسوب می شوند. "یکی از اعضا بودن" چیز خاصی است به نظرم. خیلی خاص. یک روز بود به گمانم که نگاه کردم به اسمشان. ترکیبی از پنج اسم. که یکی شان رفته بود. حرف "ه" و اغوا کننده شد برایم که من این حرف را پر کنم.

زیست روتین یک عده را مخدوش کردن، بیش از انرژی بر بودن، جذاب است. آگاهانه کارهایی را که همیشه انجام می دادی دیگر از انجامشان صرفنظر می کنی. آگاهانه آدم ها را می بینی. می گردی باهاشان. جاهای جدید را کشف می کنی. طعم های قدیم دوباره نو می شود.

زیست روتین یک عده را مخدوش کردن، همیشه نیاز به خواست متقابل دو طرف دارد. یکی باید قبول کند که در شهر مردانه اش زنی مهمان شده. و بداند زنانگی اش را. و یکی باید بداند که تنهاست در یک دنیای مردانه. و بپذیرد ندانستن هایشان را. انگار در شهری وسترن زنی وارد شده باشد. زن می تواند حتی چکمه به پا کند، شلوار بپوشد و پا به پای بقیه اسب سواری کند، اما برایش ضروری است که شب که شد، بسترش در طبقه ی بالا و یک اتاق با روتختی ساتن باشد. نه یک کپه ی کاه. نیاز دارد که یک جایی از زمان این زن بودنش - و غریب بودنش- به رسمیت شناخته شود.

مشکل اینجاست که فیلم و واقعیت تفاوت دارند با هم. برای همین در فیلم، واقعه ای رخ می دهد و زن داستان از شهر خارج می شود. - دلداده ای می یابد، دلیجانی سر می رسد و یا فرزندی به یادگار می گذارد و می میرد-. تاثیر زن اما، گذاشته شده. دری که در بالای پله هاست و هیچ وقت گشوده نمی شود. عکسی که روی دیوار قرار گرفته. تار مویی که در لباسی دوخته شده. در هر حال زن دیگر نیست و نمی دانیم تنهایی اش به کدام سو می بردش.

واقعیت اما متفاوت است از فیلم. زندگی گذشته با تمام شور و انرژی اش برمی گردد و مردها را در خود حل می کند. -پروژه ی جدید، کاری که باید به اتمام برسد، سفری که جایی برای زنان در خود ندارد- و وقتی که به اتمام می رسد اینها، زن واقعیت خودش و متعلقاتش را برداشته و خیلی وقت است که رفته.

زندگی واقعی اما، چیزی کم دارد. سکانس آخر فیلم مایکل مان شاید بهتر باشد که تصویری باشد از یک شهر وسترن. که مردانی دارد مشغول به خود. یکی اسبش را تیمار می کند. یکی دم بار نشسته و گیتار می زند، یکی با عضلات پیچ در پیچ عرق کرده آهنگری می کند، دو نفری اسب می تازانند، و در این میان، زن داستان با لباس خاک خورده ی بلندش، وسایلش را جمع کرده و با نگاهی خالی به عقب، از شهر خارج می شود.

زن اما، دوستانش را دوست دارد. در حالی که کفش ها و شلوار اسب دوانی اش را با خود برده، آینه و سنجاق های سرش و یک دستمال کوچک را بر روی میز اتاقش جا خواهد گذاشت.

راستش، یکی دو هفته ایست که انگار وسایلم را جمع کرده ام. "س" و "م" و "ج" و "الف" به زندگی قبلی شان بازگشته اند. شهر، دیگر شهر من نیست...

...



تحصن

وحیده عکس آمنه را بغل کرده بود. نشسته بود وسط جمعیت و گریه می کرد.

یلدا که رسید، ترکید بغض اش. یکسال هم اتاق بودند. در همان اتاق شش متری کوچک و در همان دوازده نفره ی بسطامی. یک سال با هم دوست بودن، پایان ناخوشی دارد با مرگ.

ترسم اول از هر چیز در مورد سمیرا بود. که نکند او باشد آن کس که با بی احتیاطی جان داده. جمله ام تمام نشده بغض هر دویمان شکست.

محبوبه، طبقه ی همکف می پلکید. اشک سعی می کرد نریزد. فلسفه اش این بود که به چه علتی؟ بین علت و اشک هایش غوطه می خورد دخترکم.

نشسته بودیم کف زمین در جلوی دانشکده که، عاطفه را دیدم که از غل گاه دانشکده بالا می رود. همه نشسته بودیم و او بود و چندتایی دیگر. چادرش سیاه بود مثل همیشه اما صورتش قرمز تر از همیشه بود. چند دقیقه ای دوام آوردم بین ماندن بر سر جایم یا بلند شدن و رفتن پیشش. با هم ساکن نمازخانه بودند. بمیرم برایش. چشمه ی اشکش یک ساعتی خشک بود.

جیران چیزی نگفت اول. مثل همیشه بود. اما بعدش...

بهار با چهره ی کودکانه اش کمی عقب تر ایستاده بود اول.

الهام آن سمت تر بود. ملیکا هم.

افسون.... آخ! افسون... آغوش که باز کردم، چند دقیقه ای اشک هایش را خالی کرد. سیل جمعیت می گذشت و افسون داشت اشک می ریخت. حرف هم می زد. می لرزیدیم هر دو.

بچه های شورای صنفی بیانه خواندند. یکی از استاد ها صحبت کرد. یکی از مسئولین هو شد. یکی از بچه ها هم در آخر. کشیده شد همه چیز به سمتی که هر کس حرف خودش را بزند. دل توی دل بجه ها نبود. آخر یکی از دوستانش رفت که صحبت کند، نشد. میکروفون را گرفتم و حرف هایمان را زدم. تمام آدم های بالا و خودم را. خودکشی نبود. مرگ بود. خودکشی نبود. این مهم ترین چیزی بود که توی گلوهایمان سنگینی می کرد. کلماتی که هیچ اش یادم نیست. چهره هایی که هیچشان هم...

.

.

.

آغوش شدم برای همه شان. برای همه ی کسانی که نام بردم. دوستانش بودیم. دوستان خودش. می شناختیمش. نه اینکه برایمان فقط یک اسم باشد. همه شان اشک ریختند در آغوشم. چه سهمگین بود.

هر بار که آغوشم گشوده شد، یکی از درونم در آمد، دستش را چند بار بر شانه ام زد که آرام باشم. هر بار که هق هق لرزاندم، آمد و دعوت به صبرم کرد. بعد، تمام خشمم را که فریاد زدم و بیرون ریختم، میکروفون را که تحویل دادم، آن بخش محکم ترم ایستاد همانجا. تکیه اش را داد به ستون. و به قیافه ی پر دردش زل زد به همه.

آن بخش درد کشیده ام اما، من را برداشت. رفتیم کنار نگهبانی دانشکده. پخش زمین شد. زانو هایش را جمع شکمش کرد و با تمام وجود به لرزه ی بدون اشک افتاد.

...



آمنه زنگنه

راستش را بخواهم در نظر بگیرم، ما خیلی مغروریم به خودمان. یک مرض همگانی هم هست. تفاوتی هم ندارد که کداممان باشیم. هر کس بیشتر از ده دقیقه با ما حرف بزند این را می فهمد. از معدود چیزهایی است که نیازی به ضریب هوشی بالا هم ندارد فهمیدنش. کار خاصی هم نکردیم. فقط پلیمر می خوانیم. امیرکبیر.

یک روز، با همین صدایمان که فقط خودمان دوستش داریم، از نگاهی که فقط خودمان دوستش داریم و با کلماتی که فقط خودمان دوستش داریم نشسته بودیم داشتیم در مورد رشته ی مان و اینکه چقدر ادامه ی تحصیلش آسان است حرف می زدیم. من و دوستم. هر دو مغرور. هر دو سرمست. قبول شدن ارشد در رشته ما خیلی اسان است. خیلی آسان. آنقدر که قبولی کارشناسی به ارشدمان صد در صد بوده همیشه. داشتیم می بیالیدیم به خودمان.

از روی تختش صدای اعتراضش را بلند کرد. آمنه. از  کارشناسی شعبه ماهشهر بود و برای قبول شدن زحمت کشیده بود. بیشتر از همه ی بچه های ما. نتیجه ی قبول شدنش اما شبانه بود. شبانه در دانشگاه ما یعنی کسی که حق ورود به خوابگاه و گرفتن وام و غیره را ندارد. از استاد درس پلاستیک مثال آورد آنروز. دکتر نازکدست. که چقدر متفاوت درس می دهد در ماهشهر و در تهران. همان استاد. همان درس. و دنیایی تفاوت. برای آنها سخت تر بود. تلاش بیشتری می خواست قبول شدن. و قبول شده بود. نگاهمان را دوست نداشت حتما. صدایمان را هم.

بچه های شبانه ی امیرکبیر، بر مبنای فقط این که در دفترچه ذکر نشده که خوابگاه دارند، دو سه سالی هست که وضعیت اسکان نا مشخصی دارند. اداره ی خوابگاه ها، سال اولی که آمده بودم، یک آقایی داشت که همه کاره بود و همه ی کارها را به موقع و سر وقت انجام می داد. بعد ها، یکی از همین مسئولین عزیز، کسی را می بیند که بیکار بوده. برای سر کار گذاشتن او - و البته تفکیک پرونده های دخترها و پسرها - بخش مخصوص دختران در اداره ی خوابگاه ها راه اندازی می شود. افغان، این طور بود که سر کار آمد. کار راه انداز نبود و نسبت به هر کس که از او زیباتر و شیک تر بود - که می شد همه- کینه ی عجیبی داشت انگار. و بعد از آن شد که برای هر کار کوچک مربوط به اسکان، چند بار باید می رفتیم و می آمدیم.

اسکان بچه های شبانه هم همین شد. بهشان اسکان ندادند. اول، یک ساختمان مخروبه را کمی بازسازی کردند. ساختمان یک بار سال قبل آتش گرفت. آتش، به علت اتصالی برق. نتیجه اش خرید ساختمان بهتر نشد. این شد که همان را هم گرفتند از بچه ها. دانشجوی ارشد دانشگاه امیرکبیر را - اسمش دهان پر کن است- فرستادند به اتاق های دوازده نفره. یعنی اتاقی که دورتا دور تخت باشد و کمد. بدون هیچ گونه فضای خصوصی. تمام فضا را تقسیم کن بین دوازده نفر.

امسال، در راستای همین ارجاع به دفترچه، شبانه قبول شده ها را، فرستادند در نمازخانه ی خوابگاه های مختلف. یعنی نه حتی همان فضای مشترک هم. رفتند بچه ها. آمنه و چندتایی دیگر، نمازخانه ی خوابگاه مرادی بودند.

حیاط خوابگاه مرادی را که بروی - یعنی از در که رد شوی - چند پله می خورد به سمت پایین. سمت راست. پله ها می پیچد کمی. نه تایی کمترند در مجموع. می رود و منتهی می شود به سالن ورزش و سایت اینترنت. این دو از درون ساختمان هم راه دارند. اما قبل از رسیدن به سالن ها، همان اول پله ها، دو تا در هست. یکی در موتور خانه و یکی در سرویس بهداشتی. توالت و دوش حمام. به سبک تمام سرویس های بهداشتی که در خارج از ساختمان است. یعنی کاشی های نا مرتب و لوله های روکار و غیره. و هر کس که در نمازخانه بوده، باید از همین امکانات استفاده می کرده. برای حمام و برای توالت.

توی چاه، اسید می ریزند که لوله ها باز شود. اطلاع نمی دهند که کسی حمام نرود. خوابگاه ها - برای کسی که نمی داند عرض می کنم - سیستم پیج سرتاسری دارد. یعنی توی هر سوئیت، هر بخش، یک بلندگوی گنده گنده دارد که اذان و حرف های نگهبان - که مثلا بارها تکرار می کند یاالله که نشان بدهد یک مرد وارد خوابگاه شده- و هر چیزی که بخواهند که دانشجوها بشنوند، به گوششان می رسانند. و این قاعده استثنا ندارد. حتی اگر خودت را زیر پتو محبوس کنی. صدا به اندازه ی کافی هست.

توی چاه اسید می ریزند و اطلاع نمی دهند که کسی حمام نرود. آمنه می رود پس. همان حمام کوچک زیر پله ها. که هواکش ندارد. تهویه ندارد. بخار اسید می زند. با بخار آب گرم هم مخلوط شده بوده حتما. فضا را سنگین تر کرده. فضای اتاقک یک در سه حمام را. با کاشی های نامرتب و لوله های روکار....

از خانوم های خدمه بوده کسی که هر چقدر در می زند از درون حمام صدایی نمی آید. این سرویس مختص استفاده ی خدمه بوده در اصل. در را می شکنند. لب هایش بنفش شده بوده. دکتر که می آید - یا می برندش درمانگاه دانشگاه که فرقی ندارد. درمانگاه دقیقا در کناری خوابگاه است.- و به علت نبودن هیچ امکاناتی منتقل می شود به فیروزگر. به علت دیر پیدا شدنش و نبود امکانات در درمانگاه و زمان لعنتی، همه چیز دیر و دیر و دیرتر می شود. و آمنه چند ساعتی همانجا بوده، با لب های کبود. تنها. در حمام کوچک زیر پله ی خوابگاه مرادی

.

.

.

خانم افغان - همان خانم فوق الذکر- گفته که این دانشجو مشکل افسردگی داشته و خودکشی کرده. اسید و خفگی و اینها را هم به کل تکذیب کرده. اعلام کرده اند که اصلا در خوابگاه اسکان نداشته آمنه. (بابت همین اسکان در نمازخانه هم هر ماه حدود صد هزار تومان بچه های شبانه حق اجاره پرداخت می کنند) که همان روز صبح رفته بوده تازه خوابگاه. آثار اسید را پاک کرده اند. اما سرتاسر خوابگاه همچنان بوی گند می دهد. ریه های آمنه هم پر از بخار اسید باید باشد.

بسته شد پرونده ی زندگی اش. بسته کردندش. به همین سادگی. تمام.

پ.ن: سعی کردم که خارج از چهارچوب احساساتم فقط شرح واقعیت رو بدم. نه چیزی بیشتر

...



گذار

صبح از خانه بیرون نزده ام هنوز، چشم هایش گرد شده و زل زده به صفحه ی روبرویش. از همین ایمیل هایی است که می چرخد و می چرخد و می چرخد و شما در سه سال دو بار می بینیدش. از زنی میانه بالا، باریک، خوش پوش و بی زمان. بی زمان یعنی تصاویر چهل و چند ساله اند و ادعای نگارنده بر این بوده که زن، هفتاد و شش ساله است.

هفتاد و شش ساله. بدون هیچ چروکی. بدون هیچ پای زمانی. بدون اثری از عمر.

زویا پیرزاد، در کتاب "عادت می کنیم" اش، بخشی را به توصیف پوست و مقایسه ی آن می پردازد. مقایسه ی پوست مادر آرزو، شازده خانوم و خود آرزو. پوست مادر که مثل حبه ی انگور صاف و کشیده است. و پوست خود آرزو. که چروک های خیلی ریزی دارد. در کتاب، پدر آرزو عاشق مادرش است. و همیشه در باب شفافیت و صافی پوست اش سخن می گوید. آرزو اما، هواخواه مردی می شود که چروک های پوستش را می بیند و می خواهد. همان خطوط ریز دور چشم ها را. مادر، ملکه ای است که در سرزمین اش بدون توجه به آنچه که در جهان بیرون می گذرد حکمرانی می کند و عاشقان خودش را دارد. و دختر، حاکم سرزمین خودش است. در سرزمین خودش می جنگد و پیش می رود و مرزهایش را پاسداری می کند.

خواهری، امسال سی ساله شد. غصه خورد خیلی بابت سی سالگی اش. سی سالگی به نظر من زمان دیر و دوری نیست. زن های سی ساله به غایت زیبایند. چون کم کم زمانی رسیده که خودشان را پیدا کنند. خودشان تر شوند. زن های سی ساله اما در برابر چهل ساله ها خیلی کمترند. همینطور که در برابر پنجاه ساله ها. گذر زمان اثر ظریفی بر پوست می گذارد. خطوطی که ارزشمندند. زیبایند. مهربانند.

خواهری من، شازده خانوم زویا پیرزاد و خانم هفتاد و شش ساله ی عکس ها (مادر انریکه ایگلسیاس) احتمالا هیچ وقت  به زیبایی از دید من نگاه نکنند. به زن هایی که شیوه ی زیست خودشان، تولد فرزندانشان، تجربیات ریز و درشت زندگانی شان و همه و همه، در شکل دهی خطی از اندامشان نقش داشته. اندامی که نرم می شود و شکل می گیرد و فرم مخصوص هر کسی را می پذیرد.

اندامی که منحصر به فرد است. و رویایی!

پ.ن: وقت هایی شد که دو خط شدید بر روی صورتم افتاد. از کمی کنار تر از لب هایم تا کناره ی چشم ها. چشم هایم بیش از پیش پف کرد و کناره هایش بیشتر و بیشتر چروک خورد. آن وقت ها، بیشتر می شد که من باشم و آینه و تصویرم را نگاه کنم و نقش به نقش حفظ کنمش. دنیا که آرام تر گرفت، رفتند آن خطوط هم.

...



پنج سال هم بیشتر

برادری، همیشه مشکل اقامت داشت.

یعنی همیشه این ترس وجود داشت که شاید برگردد. این ترس آن اوایل ترها که رفته بود خیلی زیاد بود. بعدها اما، کم و کم و کمتر شد و از بین رفت. اما راهی بود بین شروع تا از بین رفتن ترس.

آبان سال اول بود. نگران برادری بودم. احتمال داشت که خراب شود دنیای دو سال و چند ماهه اش. رفتیم با بچه ها چیتگر. رفتیم برای کشیدن قلیان و چایی. یکی از بچه ها بود که آن روزها قلیان نمی کشید. هیچ چیز نمی کشید. این روزها؟ چند وقت پیش انقدر سیگار کشید که بستری شد بیمارستان چند وقتی اینجور که شنیده ام. چه چند سال زودی!

آبان هشتاد و پنج بود. رفته بودیم چیتگر. تنباکوی قلیان را خیس کرده بودند از قبل. قلیان عجیب خوب کام می داد. عجیب عجیب بود. در سرگیجه ی بین قلیان و چای، گفت که می دانستی اسم خواهر من هم هدیه است؟

این دیالوگ را، این تصویر را، هر بار که می بینمش در ذهنم تکرار می شود. شد دوست عزیزم. شد دوست عزیزم و دوست عزیزم ماند. هنوز هم دوست عزیزم است. یکی از دوستان. یکی از عزیزان. یکی از یکی ها.

دفاع کارشناسی اش بود. داشت حرف می زد. در باز شد و خواهرش آمد. دیده بودمش چند باری. اما اینبار من بزرگتر شده بودم و جنس او فرق کرده بود. آمد، نشست و دیدمش و برای دفاع برادرش دست زد و دفاع تمام شد و رفتیم...

بعد از دفاع، دست دادمش باهاش. انگار نقطه ی پایان شد. نقطه ی پایان دوست عزیزم. پسری دوست داشتنی ام. انگار نقطه ی پایان اینطور جوانی کردن هایش بود. بعد از دفاع، دست دادیم. به بهانه ی خداحافظی. به نشانه ای از پایان....

- خداحافظ هدیه جان

-خداحافظ هدیه جان

تمام شد! برادری اش را پس گرفت...

 

...



دختر کوچولوی نا امنم، عزیزم:

امروز آخرین روز بیست و دو سالگی ام است

پی نوشت: امسال شاید یک کابوس بود که در میانه اش گاهی رویای زیبا دیدم و شاید یک رویای زیبا که کابوس ها گه گاه خط خطی اش کرد.

کابوس بود به گمانم... کابوس بود

...



فریبا

یک داستانی هست که خیلی وقت پیش شنیده بودم....

داستان می گفت که انسان ها، در هنگام راه رفتن، به چپ و یا راست منحرف می شوند. نه چون می خواهند فقط. چون شیب دارد انگشتان پا. چون منحرف می کند آنها را قدم هایشان. اینکه شصت پا از بقیه ی انگشتان بلند تر است و به ترتیب کوتاه می شوند بقیه، دلیلی است که بر روی هر پا که زیاده از حد راه بروی، به سمت همان سمت کشیده شوی. تکیه ات به هر سمتی که بیشتر باشد...

داستان می گفت هستند اما انسان هایی که متمایز هستند. هستند کسانی که گام هایشان را با طمائنینه ی بیشتری برمیدارند. کسانی که مستقیم راه می روند. نه به سمت راست منحرف می شوند در مسیرشان و نه به سمت چپ. مستقیم در مسیرشان راه می روند و محکم تر است تکیه گاهشان. میانه رو تر هم هستند.

یک افسانه هست که می گوید انسان هایی که انگشت دوم پایشان بلند تر از شصت است، در قدم استوار ترند. تکیه گاه محکم تری هستند و تکیه گاه محکم تری دارند...

...