در بهشت اکنون!


در بهشت من
ه.

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
خرداد ٩٦
اردیبهشت ٩٦
فروردین ٩٦
اسفند ٩٥
بهمن ٩٥
دی ٩٥
آذر ٩٥
آبان ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
امرداد ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
هستمت، رویای درهای پلاستیکی
اونور
درد در چشم چپ
محیا بانو
هنوز ایستاده زیر باران
فرنودیان
آرامگاه زنان رقصنده
راز سر به مهر
زرمان
زاویه
ولوج
تلخ، مثل عسل
لیمان
از بهشت تا بهشت
برای خاطر کتاب ها
زاناکس
premenstrual syndrome
آهو نمیشوی به این جست و خیز گوسپند
Dream Land
روزهای روزمرگی
والس با قلم
نوشی و جوجه هایش
کنار کارما
خجسته
اقلیما
تقویم باطله
و اگر نمرده باشند
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
در کنار رودخانه (مهبد)
یادداشت ها
راهی
روشنان
شاتوت
نقش پرنيان (سميرا)
فرصتی برای خودم
نیلوفر و بودنش
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

روز بیست و ششم

صبح که بیدار شدم، روز ها را شمردم. بیست و شش. فلج شدم. تازه فهمیدم وقتی می گویند روز شمار نزن، برای چیست. تازه دیدم که چه به سادگی خودم هم در این آب - چرخانک (اصرار دارم نگویم گرداب!) افتاده ام و روزهام را از دست می دهم. فقط ترس و حسرت قدم هاش را محکم تر می کرد.

روز شمار را بستم. (این متن آخرینش!) راستش ترسیدم با اوضاعی که پیش رفت (با پایین رفتن در ابتدای روزهام، به غرق شدن اینطوری) آخرش یک هدیه ی یخ زده ی بر جا مانده شوم.

استرسی که از این روزهای باقی مانده گرفتم، کمکم کرد که از نگرانی بی کتاب ماندن، در این اوقات تا می توانم کتاب بخوانم. اما همین فقط. الان نقشه دارم که برای هفته ی بعد، یک دستور العمل زندگی کردن ِ فشرده بریزم.

تا کمی زندگی کنم با آدم هام.

...



جا - جاده

زنگ بزنم پای تلفن هق هق گریه کنم ازت بخوام که آژانس بگیری بیایی اینجا من یک دل سیر گریه کنم تو یک آغوش کامل پناهم شوی؟

...



عاقبت، طلا یا مس

بیست و چند روز باقی مانده. دقیقا تا روز کنفرانس، سی و سه روز. یعنی حداکثر روز بودنم، شده همین عدد سی. در بدبینانه ترین حالت ممکن.

چند وقت پیش - شش ماه پیش به گمانم - لنز خاکستری برای خودم خریدم. یک خرید کاملا فانتزی. امروز، بعد از شش ماه بسته اش را باز کردم (بسته ی وکیوم شده تا 2015 زمان استفاده داشت) بعد هر چقدر که سعی کردم، نشد که ببینم اگر رنگ چشمام فرق می کرد چطور می شدم.

با موهای قرمز، لب های قرمز، تاپ آبی تقریبا نفتی با انگشت اشاره ای که روش یک لنز خاکستری بود، وایستاده بودم جلوی آینده. به تلاش مذبوحانه ام (چقدر این کلمه اینجا به درد می خورد!) می خندیدم.

در حال تغییرم. استحاله شاید. از چیزی که هستم، به چیزی متفاوت. امیدوارم چیزی برتر بدست بیایم.

...



روز بیست و هشتم - جا مانده

زبانم، به تناوب موقع حرف زدن می گیرد این روزها

چیزی شبیه لکنت

گفته بودم؟

...



روز بیست و هفتم

"سلام هدیه جانم،

خبری از کارهای سفارت نشد؟

راستی میل بافتنی هات رو با خودت می تونی بیاری؟

مواظب خودت باش.

منتظرم"

شفق ایمیل زده از کانادا.

دقت بفرمایید به خط سوم لطفا!

...



می زنه آتیش به جونم

از خواهرش متنفر بودم. بیش از تمام خصلت های خودش، که آنطور ازش بدم می آمد. از خواهرش، متنفر بودم.

یک سال از من بزرگتر بود. یک سال و یک ماه. تقریبا اکثر دوران خوابگاهی بودنمان را با هم بودیم. اردیبهشت ترم دو به گمانم، با مسئول خوابگاهمان دعوام شد: یکی از بچه ها بدون هیچ گونه پیشگیری، با دوستش خوابیده بود و تازه شب به فکر افتاده بود. ساعت ده بود تقریبا، از خوابگاه زدم بیرون - نگهبان چشم غره رفته بود بهم و گزارش داده بود - رفته بودم داروخانه ی میدان فردوسی. اچ دی خریده بودم، چهار تا قرص خورد. دو تا هر دوازده ساعت. بین بچه ها، من تنها کسی بودم که کتاب تنظیم خانواده را خوانده بود. هنوز هم تقریبا هیچ کدام نخوانده اند. از همان موقع، همیشه سوال هایشان را از من می پرسند. و چه علامه ای هم!

همین شد که با مسئول خوابگاه دعوام شد و من کوتاه نیامدم. تمام وجودم از خشم می لرزید و من کوتاه نیامدم. اول ِ ترم جدید، خوابگاه من عوض شد: بدون نظر من. بدون دانستن من. ترم سوم بودم و خانه تقریبا دربست در اختیار من بود: اسما خوابگاه داشتم، هر وقت که لازم می شد، کلاس ها را می پیچاندیم. من و آنیس. خانه از من بود و ماشین از او. معدل هایمان افتضاح شد.

بعدها، دخترک - دوست پسرش جوجه صدایش می کرد، من هم به تقلید همینطور - از خوابگاه هم ورودی هایمان جدا شد و به من پیوست. خوابگاه ما دو نفر از بقیه ی هم ورودی هایمان جدا شد. دور و بر هر دویمان پر از پسرهای مختلف بود: هر روز تا نه شب بیرون بودیم و نه شب تا دوازده، دنیاهایمان را به اشتراک می گذاشتیم.

اولین دوست پسرش - شاید هم نشود گفت دوست پسر! - در شلوغی های اردیبهشت سال اول، دستگیر شد و دو سال و نیم محکوم به زندان. چند ماهی دوام آورد تا با یکی دیگر آشنا شد. این یکی تپل بود، به وضوح مهربان بود و به غایت دوست داشتنی. قبلی از بچه های انجمن بود و این یکی از شورای صنفی. خودش؟ خودش مارک سیاسی و بچه های انجمن و شورا به خودش می چسباند. به نظر من هیچ کدام نبود. خودش تحلیل می نوشت. به نظر من بلد نبود هیچ چیزی تحلیل کند. پیش می آمد که شش ماه بگذرد و کتاب نخواند. من در این زمینه ها قبولش نداشتم. هیچ جوره.

بعد از مدتی، نوبتی آشپزی می کردیم: غذاهای من خوشمزه می شد و غذاهاش، چیزی شبیه فاجعه. سال چهارم، اتاق های رندوم ما، شد یک اتاق سه نفره در خوابگاهی با بچه های خودمان شد. نفر سوم دوست صمیمی اش از دبیرستان بود. تنش هایمان خودش را بیشتر و بیشتر نشان داد. ساعت های خواب و بیداری مان به هم نمی خورد. وقت خوابش، من از اتاق بیرون می آمدم. وقت خوابم، وسط اتاق درس می خواند. از صدای به هم خوردن کاغذ بیدار می شدم. تنش ها که بالاتر رفت، گاهی از روی تختش با تلفن صحبت می کرد و من را به حد جنون می رساند.

شاید اگر خواهرش نبود، یک جور تنش هایمان به صلح می رسید: خواهرش می آمد، مهمان می شد، وسط اتاق می نشست باهات به بحث کردن. من دلم استراحت می خواست یا شنیدن حرف های حسابی. خواهرش فکر می کرد خیلی خفن است (این یکی را هم هنوز قبول ندارم که خفن است) من سر درد می گرفتم از دستشان. من، دلم می خواهد وقتی می رسم به خانه - خوابگاه یا هر کوفت دیگری - آرامش داشته باشم. با کسی حرف نزنم. سکوت کنم. از صبح به اندازه ی کافی حرف می زنم من. خواهرش حس می کرد یکی از اعضای اتاق است. روح من را می سایید.

یک شب با خواهرش دعوام شد:

ساعت خاموشی اتاق یازده بود. حسابی خسته بودم. یک ساعت صبر کرده بودم که یازده بشود. خواهرش نشسته بود و بیرون نمی رفت. بهش گفتم برو بیرون. می خوام بخوابم. نشست به کل کل. عصبی شدم. با تمام وجودم داد زدم. بدنم می لرزید. چند تایی مشت و ضربه ی دست هم حواله ی هم کردیم. همان شبانه رفتم. نماندم. هزینه ی آن دعوا سنگین بود برام. خیلی سنگین. پرداختمش. خوابگاهم را عوض کردم. چند ماه به شدت تحت فشار بودم. رفتم که رفتم.

سال بعدش عقد کرد. خواهرش هم از ایران رفت. یک سالی است که هیچ خبری ازش ندارم.

چرا نوشت:

دیشب، یکی از بچه ها را دیدم. این یکی هم از بچه های سیاسی دانشگاه محسوب می شد. یکی که دوست ِ همین جوجه بود. من می شناختمش. اسمش را، هم خودش و هم خواهرش زیاد به کار می بردند. توی دانشگاه هم زیاد می دیدمش. ممنوع الورود هم که شد، دم در ولیعصر بود. امشب، آهنگی که جوجه به تناوب می گذاشت و سر درد می گرفتیم از دستش را، توی ماشین شنیدم. توی کلاس سه شنبه ها، بحث دعوا بود. یاد این دعوا افتادم و هزینه هایش. چند وقت پیش هم خوابش را دیدم. بدون هیچ منظوری. توی خواب فقط بود. بدون هیچ تنش یا استرسی. این شد دلیل که این متن را بنویسم.

راستش، هنوز دلم باهاش صاف نشده.

پی نوشت: آدم هایی که دو یا سه سال است من را ندیده اند، هنوز حالش را ازم می پرسند. که چطور است. چکار می کند. کجاست. دیشب استرس داشتم که همین آقای به قول من سیاسی - و به قول خودش صد در صد سیاسی و اینها - یادش باشد که من چند سال دوست صمیمی چه کسی محسوب می شدم. که حالش را بپرسد. نپرسید. یادش نبود. شاید هم نمی دانست. من را می شناخت البته. نگفت به چه عنوان.

هنوز هم، سخت است منصف و از دور این دعوا را بررسی کنم.

...



لبخند هایی که دیازپام است

هر روز صبح، کیفم را پر از وسایل روزم می کنم: یک یا دو کتاب برای خواندن در شهر، یک سری کاغذ که شاید بنویسم، جامدادی ام، دفترچه یادداشت و وسایل دیگر. گاهی حتی یک یا دو تکه لباس برای جاهای مختلفی که در روز می روم. چیزی بین دو تا پنج کیلو وسیله می شود. هر روز صبح، کیفم را پر از وسایلی می کنم که در طول روز اوقات روزم را از بیهوده بودن نجات می دهند. وسایلی که اوقاتم را بی همتا می کنند.

هر روز صبح، کارت روانشناسم - دکتر محسن دهقانی، متخصص روانشناسی بالینی، دارای بورد تخصصی از استرالیا - که چروکیده و خمیر طوری شده را، دستم می گیرم. دل دل می کنم و دلم برایش تنگ می شود. دلم برای لحظاتی که تردیدها و کارهات را به انسان روبرویت می سپردی و خیال ِ دلت آرام می شود که امن و درست تحویلت می دهدشان، تنگ شده. دلم برای آن امنیت مجازی که از خریدن چهل و پنج دقیقه ی زمانش بهم دست می داد، تنگ شده. مثل اعتیاد به قرص های آرامبخش.

اصلا آدم ها، یک سری شان شبیه آرامبخشند. لازم نیست بخوری شان البت! همین که روبرویت بنشینند و حرف بزنند و حرف بزنی، آرام می شوی. دکتر دهقانی هم یکی از همین هاست. از همه بهتر که خودش را موظف به اینکار می داند. (پول می گیرد خب!) توی حرف هاش، خود ِ قدیمم را می دیدم. تلاش برای رسیدن به خود ِ قدیم. سایه های همان هدیه. اصلا همان هدیه از دهانم حرف می زد. همان که ترجیح می داد هیچ وقت قرص نخورد و به جاش، روزی یک ساعت قدم بزند.

هر روز صبح، کارت دکتر دهقانی را دستم می گیرم. به پشت کارت نگاه می کنم. تاریخ اولین قرارمان. بقیه اش پشت یک کارت دیگر ثبت شد. بعد دلم می خواهد که زنگ بزنم، یک بار دیگر وقت بگیرم. یک بار دیگر چهل و پنج دقیقه ام را باهاش تقسیم کنم.هر روز صبح خودم را قانع می کنم که با زندگی ام، زندگی کنم. که رشد روز به روزش را ببینم و لذت ببرم. که اگر دنیایم بزرگ است، پس خودم هم بزرگ شده ام.

هر روز صبح، کوله پشتی ام را می بندم. وسایل و نگرانی هایم را توش جاساز می کنم، از خانه بیرون می زنم. کارت چروکیده ی دکتر دهقانی، یکی از وسیله هاست.

...



متشکرم آقای حقیقی

بار اولی که کنعان را دیدم، تمام ِ زیست ِ امروزم را زیسته بودم. هر چه که پیش آمد - بعد از آن - تکرار و تکرار و تکرار بود. شاید هر بار به یک سبک و به یک روش. بار ِ اولی که کنعان را دیدم، سر دو راهی از زندگی ام بودم: خودم صدایش می کردم خط و دایره. خط، پیش می رفت. مستقیم و صاف. بدون اعتنا به اطرافش. دایره، دور مسائل یکسانی می چرخید. آینده، برای خط بود. دایره، برای روزانه هام. آن روزها، واضح می دانستم که انرژی وجودی ام یا باید متمرکز بر روی یک چیز باشد و یا پخش، بین اجزای زندگی ام و آدم هاش.

دایره را زیستم، انرژی ام تقریبا پخش شد. کم نبود این انرژی. توان ِ من برای زیستن بی نهایت است. آرزوی خطی زندگی کردن توی دلم ماند. گاهی سرک کشید، گاهی کمی زندگی شد. گاهی ها را بیشتر و کمتر کردم. لیبیدو جمع شد و پخش شد و جمع شد و تقریبا متعادل تر شد. حداقل از آنچه که بود.

امشب، کنعان را، بعد از سال ها آرزوی دیدنش دوباره دیدم.

استاد جانم می گوید برای آستانه ها آیین داشته باشید. برای زندگی. برای چیزی که بهتان مفهوم بدهد. دیدن دوباره ی کنعان، شبیه یک آیین بود برایم. چقدر تعجب کردم که چقدر شبیه مینای کنعان شده ام. حرفهاش، که سال 87 شبیه من بود کاملا در دهانم غریبه بود و در عوض، حرف ها و کارهای نا آشنایش، به شدت شبیه من.

هر جای فیلم که مینا گریه کرد، پا به پاش اشک ریختم.

...



کنعان - 4

جلیل: اینکه چیکار باید می کردیم و نکردیم دیگه به درد الان نمی خوره. الان باید ببینیم فردا چه غلطی بکنیم

...



کنعان - 3

وکیل: دکترت حاضره؟

مینا: نه، یکی رو پیدا می کنم.

وکیل: به همین راحتی؟

...



کنعان - 2

مینا: دلم براش سوخت

...



کنعان - 1

مرتضی: نخند، داره از دستم می ره

...



روز بیست و نهم

شده ام شبیه سرطانی ها. اینها که می دانند یک ماه دیگر زنده اند. روزهای آخرشان را صرف زندگی می کنند. چسبیده ام به دیدن آدم ها، چسبیده ام به خواندن، به خواندن، به خواندن، فیلم می بینم. دیوانه وار کتاب می خرم. لباس های هیچ وقت نپوشیده ام را راه انداخته ام دنبالم که موقعیت خلق کنم و بپوشم. نمی نویسم. هیچ چیز خلق نمی کنم این روزها. نمی نویسم. نه خاطرات و نه داستان. این روزهایم را به هیچ روزنی تزریق نمی کنم. داستان هام، صفحه ی اول یخ می زنند. جرئت جلو رفتن ندارند. انقدر خودم زنده ام که داستان هام، خموده شدند.

شده ام شبیه سرطانی ها. آنها که می دانند می روند و زندگی، بدون وجود آنها به راحتی به مسیرش ادامه می دهد.

...



روز سی ام

می پرسم کجایی؟ می پرسم کوشی؟ می پرسم خونه ای؟ می پرسم رسیدی؟ می پرسم کی می یایی؟ تو راهی؟ هزار و یک سوال مکانی دیگر. آدم ها، مستقل از جا معنی ندارند. هر کسی را جایی تصور می کنم. مثلا الان چراغ یکی روشن است، خب می بینمش که چطور لم داده روی تختش، جزئیات اتاقش را، قفسه هایش را، همه قابل تصورند.

آدم ها را با مکان هایشان می شناسم. مکان ها را با آدم ها.

کافه هنر، صندلی اول کنار در، صندلی من و علی است. صندلی سوم ردیف اول، صندلی تولد بیست و دو سالگی ام است. صندلی های ردیف بالا - همان اولی - صندلی تنهایی هام است. صندلی دوم، من و محیا می رفتیم می نشستیم. آن وقت ها هنوز کافه هنر بسته نشده بود. یک پسر مو سیخ سیخی بود که می دانست باید دو تا نی توی لیموناد بگذارد. صندلی آخر کافه هنر، می شود من و رسول و آن دوستش که اسمش یادم نیست. صندلی دوم از کنار پله ها - همان ردیف بالا - می شود ...

آدم ها را با مکان ها می شناسم. مکان ها را با آدم ها.

مکان ها و آدم ها و من، دلمان برای هم تنگ می شود.

...



دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

سالار

...



روز سی و یکم - اندر احوالات خودم

شاد که هستم، جهانم پر از گل است. می چرخم، می رقصم، مچ خودم را می گیرم که دارم آهنگ زمزمه می کنم. توی خیابان به آدم ها می خندم. با راننده تاکسی ها سلام و خسته نباشید و روز بخیر را گرم تر از همیشه رد و بدل می کنم. شاد که هستم، اوج ِ اوجم

غم که هستم، دلم می خواهد خیز بردام زیر پتو. دلم می خواهد فقط غم گوش بدهم و اشک بریزم. غم که هستم، تمام وجودم درد می گیرد

شادی ام را دوست دارم، غمم را هم. هر کدامشان جدای از دیگری است. لحظاتی که بین شادی و غم تلو تلو می خورم را اما، نمی توانم تحمل کنم. انگار یکی من ِ همیشه را برده و یک دل دل کن را جایگزین کرده.

از شادی، شیرجه می زنم به غم. از غم، پرواز می کنم به شادی. اینجوری برای خودم آشنا ترم. لحظاتی که بین این دو، با آرامی تردد می کنم، تن درد می گیرم.

پی نوشت: این روز شمار، برای رفتنم است. روزهای باقیمانده ی بودنم.

...



بوی خوش مرد

یک روز بهاری، تابستانی یا پاییزی، یک کمپین راه می اندازیم به نام بوی خوش تن. بعد تمام بوهای جهان را جمع می کنیم، دانه به دانه به مشام می کشیم. یادمان می آید که هر کدام برایمان چه معنایی ازعشق داشت و چه معنایی از قدرت.

بعد یک مرحله می رویم بالاتر. مثلا عطر "وود" را می زنیم بر روی پوستی که حلیم با دارچین خورده، بر روی پوستی که توی مربای به اش، هل داشته، بر روی پوستی که زیره ی فراوان خورده. بو می کشیم. بو می کشیم. چشمایمان را می بندیم و در بو، خودمان را غرق می کنیم. می فهمیم که چرا مثلا وقتی نفر شماره یک، "پولو بلک" می زند، تا نهایت مغزت تیر می کشد و وقتی نفر شماره دو از همین رایحه استفاده می کند، کف دستت به خارش می افتد.

دقیقا بویی که می خواستیم را که پیدا کردیم، یک پتو سفارش می دهیم. با مغزی سی و هفت درجه سانتی گراد. تمام پتو را پر از رایحه می کنیم و زمستان را، مدهوش بین بوی تنش و گرماش، می گذرانیم.

روزهای بارانی هم - روزهایی مثل امروز - روبروی پنجره می نشینیم، تن پوش طوری خودمان را در پتو می پیچیم و به باران نگاه می کنیم.

...



شما که غریبه نیستید.

دوست ِ بابا، سی میلیون ریخت به حسابم.

من احتیاج به پول داشتم. بابا گفته بود تا آخر هفته برایم پول میریزد. من نگران ِ بی خیالی ِ معمولش بودم. نگران همین یک دفعه کاری هاش. راستش اطمینان هم ندارم بهش. همین شد که درخواست کمک دادم به دوستام. بچه ها، از پنجاه هزار تومان ریختند تا دومیلیون. جمعا - با پول های خودم - شد هجده میلیون و دویست. آخراش بود که دوست بابا سی میلیون ریخت به حسابم. شماره ی حساب دیگرم را بهش دادم. اما از شماره ی حسابی که به دوستام داده بودم موجودی گرفتم: هجده میلیون و دویست چیزی در حدود یازده هزار و صد دلار کانادا شد. سی میلیون تومان اضافه، حتما خیلی بیشتر می شد. پول را دست نخورده برگرداندم بهش. حتی زنگ زد که هفت میلیونش را به حساب یکی دیگر در یک بانک دیگر بریز. ریختم. اما از مبلغش، موجودی نگرفتم.

دوست ِ بابا، سی میلیون ریخت به حسابم. می دانم که می شد به خیلی ها دردسر ندهم. همین جا به جا شدن ِ صد هزار و یک میلیون و دو میلیون و اینها، زحمت شد برای خیلی از دوستان. اصلا شاید کسی روی موجودی اش برای سود ماهانه حساب کرده بود. برنامه ی خیلی ها را به هم ریختم. می شد از سی میلیون موجودی بگیرم.

بعد از انتخابات، دوست ِ پدری معتقد بود که سبزها باید کتک بخورند، دستگیر شوند، که نظم مملکت را به هم ریخته اند، که هر چه ما می گوییم غلط است و هر چه خودش می گوید و می داند، درست و اظهر من الشمس. همین شد که چند اختلاف نظر جدی پیدا کردیم. در یکی از گشتن ها و عبور از جاده ها، از کنار فروشنده های سیار ترکمن رد شدیم. من دلم روسری ترکمن می خواست. گفت می خرم برایت. مهمان من. اما سبز نخر. به طعنه گفت. یکروز عصر، با پدری رفتیم و یک روسری ترکمن خریدیم. یک رنگی بین قرمز و قهوه ای باید باشد.

دوست پدری را دوست ندارم. طرز تفکرش را. نحوه ی پول در آوردنش حتما تایید شده ی اخلاقی و اجتماعی و قانونی است، اما فکر می کنم از پول چنین کسی نباید استفاده کرد. فکر می کنم وقتی کسی این قدر نظرش با تو متفاوت است و می دانی، در میسری که مختلف فکر می کنید، ازش استفاده نکن. سی میلیون آمد به حسابم، بهش دست نزدم و برگشت به حساب دوست پدری.

این شد رمز هجده میلیون و دویست. در دو روز و چهار ساعت، پولی جمع شد که به نظرم نماینده ی اعتبار من نزد دوستانم بود. همین هم برایم عزیز ترش کرد. فکر می کنم از چنین پول هایی می شود که استفاده کرد. می شود که سود برد. می شود که برد داشت.

پول فقط مهم نیست. مهم پرداختی است که برای چیزی که هستم انجام می دهم.

پی نوشت: اما چرا به پدری نگفتم؟ پدری هنوز نیاز دارد که حس کند دخترش، کوچک ِ خودش است. حس غرور بهش می دهد. این اعتباری که برایم خرج کرد، برایش نمادی از غرور بود.

...



روز سی و سوم - باقی مانده

دیروز، در را که بستم، مچ خودم را گرفتم که پناه برده ام به عدد: سوَسانت ئه، سوَسانت دو. معلوم نبود از کی شروع کرده بودم به شمردن. اشک هام را پاک کردم - کلهم به نظر من باید موقع خداحافظی اشک ریخت - و از پله ها پایین آمدم.

پی نوشت: شمردن؟ آن هم به فرانسه؟ کارهایی می کنم من بعضی وقت ها!

...



روز سی و سوم

این متن، در روز بیست و چهارم فروردین ساعت سه و بیست و شش دقیقه شروع شده. یک ساعت دیگر، از خانه بیرون می روم. خانه، خانه ی من نیست. هفت ماهی تقریبا، مهمان خانه ی خواهری بودم. یک ساعت دیگر از خانه ی خواهری بیرون می روم و این مهمانی بزرگ تمام می شود.

خانه ی خواهری، مثل یک توقف کوتاه بین دو سرگردانی بود. سرگردانی بزرگ و سرگردانی کوچک. یکی شان چهار سال طول کشید و دیگری، معلوم نیست تا به کی. اولی سرگردانی بزرگ است برایم. دومی، نا امن نمی کند من را. سرگردانی بهتری است انگار. زندگی ام دست خودم است، خواسته هایم، نیازهایم، و طریقه ی برآوردنشان.

این متن، اینجا بماند که یک نشانه است: نشانه ای از خانه ی دیگری که ترک کردم. خانه ای که باز برای من نبود. خانه ای که حس امنیت داشت، اما حس تعلق را، در درونم به جنبش نمی انداخت.

این متن اینجا بماند که یک نشانه است: من باز خانه دار خواهم شد. معلوم نیست کی. تا به آن وقت، سعی می کنم که از این خانه به دوشی لذت ببرم.

امشب، اولین شب سرگردانی است.

...



روز سی و ششم

شرکت تنها بود. ساعت چهار و چهل دقیقه. دیر رسیده بودم. از در و دیوار شروع کردم به حرف زدن. از جنس کاغذ دیواری ها - گفته بودم عاشق کاغذ دیواری ام؟- از مدل جالب میزها، از منظره ی قشنگی که از بالکن می شد دید - طبقه ی یازدهم یک برج در میدان ونک - و تا وقتی لیوان شیرکاکائو را داد دستم، ساکت نشدم.

بعد شروع کردیم به حرف زدن. از مباحثی که در گذشته مشترکاتمان بود. از آدم هایی که فکر می کند می شناسم و اما سالهاست که من فقط در برابر اسم هایشان سر تکان می دهم و فقط دو یا سه نفرشان را - از سایت ها و یا روزنامه ها - می شناسم.

سه سال و کمی بیشتر از من بزرگتر است. لوس اش کنم اگر، می شود سه سال و سه ماه و سه روز. بعد از شیر کاکائو نوبت چای بود و ادامه ی حرف زدن ها و تعریف کردن ها.

می گوید از بغل کردنم انرژی می گیرد. از وقتی که از زندان بیرون آمده، بار سوم است که می بینیم هم را و بار سوم است که می گوید. و خب، اگر جنبش آغوش رایگان در ایران وجود داشت، حتما عضو می شدم. اما عضویتم را، برای وقتی بهتر از ساعت شش، یا وقتی که هیچ کس در شرکت نیست نگه می داشتم. بغل کردیم هم را، و من احمقانه یاد جمله ای افتادم که وقتی کسی بغلت کرد، صبر کن که خودش از آغوشت بیرون بیاید. وقت انرژی دادن، هوشیاری ام کامل بود.

ساعت شش از شرکت آمدیم بیرون. دیگر اهمیت نداشت که در این هشت سالی که هم را می شناسیم چه دعواها کردیم و چه قهرها و چه ماه های بی خبری. فقط همین مهم بود که هشت سال است هم را می شناسیم.

شش و ده دقیقه خداحافظی کردیم.

شاید آخرین بار بود که دیدیم هم را.

بعدا نوشت: داشتم متن را در ذهنم مرور می کردم، دیدم شبیه متن های سانسور شده ی  جمهوری اسلامی شده! خواستم ذکر کنم سانسوری اعمال نشده!‌:))

...



روز سی و هفتم

گفته بودم در چه جهان امنی زندگی می کنم؟

...



روز سی و نهم

استادها، دو تا هستند: استادنا و استاد جان. روزهای یکشنبه و روزهای سه شنبه: استاد جان، ارج و قرب استادی به گردنم دارد. حتی ساختار زندگی ام را در این دو سال اخیر شکل داده. نردبان ساختن یادم داده، که چطور از عمق تاریکی و ناامیدی بالا بیایم. چطور معنای زندگی ام را قشنگ تر بفهمم. استادنا، دوست تر است. شیطان تر است. خیلی وقت ها -مگر وقتی که مستقیم سر کلاس درس نشسته ایم - برایم استاد نیست. مثل یک دوست ازش حرف می زنم و مثل یک دوست است. یک دوست مثل بقیه، نه یک دوست مثل یک استاد. فرق دارند با هم. خیلی هم.

داشتیم حرف می زدیم. چت می کردیم در اصل. بحثمان کشید در مورد آدم های رفته و نرفته. بحثمان نکشید در اصل. بحث اصلا همین بود. که کسی که رفته، رفته آیا؟ یا باز می گردد؟ گفت چک لیستت بوده؟ چک لیست؟ یکی مثل بقیه. کسی که فتح کرده باشی اش. یاد فتح کرده هام افتادم. یاد آدم هایی که جذاب نشان می دادند. مثل یک فراخوان. یک صدا کردن. آدم هایی که هر کدام را به قدری نزدیکشان رفتم. یکی یک گام، کافی اش بود. یکی یک سال. هر کس به طریقی به هر حال. یاد کسانی که نخواسته بودم و تیک خورده بودند. یاد تمام آدم هایی که اینطور از دست دادم. کسی اینطور آدم به زندگی اش اضافه نمی شود به نظر من. شاید من بلد نیستم. یاد همه ی کسانی افتادم که یکی مثل بقیه بودند. همین. سرزمین های فتح شده. و نه. چک لیست نبود.

گفت پس اگر چک لیست نبوده، حسرت است. حسرت؟ یعنی از دست دادی اش. بشین و بدان که از دست دادی اش. تمام شده. برای به دست آوردن کسی در حدود چک لیست، هزار و یک راه است. کسی که چک لیست نیست و رفته است، رفته است. حسرت. همین. رفته است، چند قطره اشک بریز، زندگی ات را بکن و قبول کن که رفته.

خب، این نوع جدیدی از حسرت است: حسرت رفتن در عین رفتن. حسرت نداشتن، حتی در وقت ماندن. این یعنی بارت را ببند دختر. منزلگاه، خاکی است که سرزمین های جدیدی برای کشف داشته باشد. سرزمین هایی که بشود چندگاهی در آنها اتراق کرد.

و استاد جان، در یکی از گپ های کوتاه بعد از کلاسمان - در مسیر خانه - گفته بود که "رهاش کن بره رئیس".

من؟ راه جدیدی برای سرکوب پیدا کرده ام: یک دفترچه گرفته ام دستم، کارهام را هر روز توش یادداشت می کنم. هر شب انجام می دهم. فکرم مشغول می شود. می کشد به بقیه ی کارهام. فکرم درگیر چیزهای دیگر است اینطور. شاید سرکوب هم نباشد. زیستن به شیوه ی دیگر بخش های روان باشد...

...



روز سی و هشتم

توجه: نگارنده در حین نوشتن این سطور گریه می کرده، شما هم می توانید با دلتنگی بخوانیدش

احتمالا روزی که پدر جان تصمیم گرفته که ازدواج کند، روز مبارکی نبوده. خانواده ای که تشکیل داده - خانواده ای که من یکی از اعضایش شده ام - کم انسجام ترین خانواده ی فامیل شده است: هیچ ده سال ممتدی نبوده که اعضای آن ثابت بوده باشند. یعنی همیشه یکی از اعضای آن در یک سیکل ده ساله از آن جدا شده است.

خواهری، می شود دختر بزرگ این خانواده. یعنی کسی که بیش از هر کس دیگری جدا شدن و رفتن اعضا را دیده و با تمام اعضای بدنش درک کرده. خواهری مهربان است (نگارنده به هق هق افتاده) اما معمولا این مهربانی اش را پشت هزار و یک نقاب پنهان می کند. خواهری بیش از هر کدام دیگرمان می داند که هیچ کس ماندگار نیست. من فکر می کنم تمام درگیری و مشکلی که با همسرش دارد هم ریشه در همین حس دارد: عدم باور اینکه کسی می تواند برای مدت طولانی با تو هم مسیر شود. آنقدر که تمام امنیتمان از جهان، دائم پاره پاره شده است.

دیشب، جشن تولد خواهر  زاده ی کوچکم بود. خواهری یک عکس بزرگش را چاپ کرده بود (در قطع آ صفر فکر کنم) که دور تا دور عکس را برایش شاد باش بنویسیم. من چیزی به ذهنم نبود.

برادری، از پشت هشت سال و نیم نبودنش - که حتی یک بار هم خواهر زاده جان را ندیده - برای تولد پنج سالگی باران کوچکمان یک آهنگ خوانده. (برگردیم به حال نگارنده ی سطور: تلفنش زنگ خورده، مادر شاگردش بوده، بسیار از کلاس ها راضی بوده و با خنده و خوشحالی و تشکر صحبت کرده باهاش. نگارنده اشکش بند آمده، یک کاسه ماست گذاشته جلوش و دارد می بلعد. اما اشک نمی ریزد.) داشتم می گفتم، برادری یک آهنگ برای بارانمان خوانده. کادوی تولدش. دیشب وسط پخش شدن آهنگ - میانه ی تولد، با کمی مستی و کمی خستگی، وقتی همه نشسته بودند - نگارنده بغضش گرفت. دست زد، با آهنگ خواند و بغضی بود. بعد فکر کن که خواهری جان چند باری تا به حالا گریه کرده با صدای برادرش. صدای برادرم. صدای غایب او.

امروز ایستاده ام به تبریک تولد بارانمان را نوشتن. بعد یادم افتاده که باران را شاید دیگر نبینم. به این زودی ها حداقل. باران بزرگ می شود و قد می کشد و من شاید افتادن دندان های شیری اش را، شاید نوشتن کلمات فارسی اش را نبینم. به این زودی ها شاید. باران دور از من قرار است که بزرگ شود. بعد با این حالم (همین حالی که الان تجسم کردید!) ایستاده ام به تبریک نوشتن. برایش نوشتم که احتمالا وقتی که بتواند سطور تبریک را بخواند، کنار هم نیستیم. هر کسی بخشی از دنیاست (نگارنده باز اشکش گرفت) بعد دلم برای بارانم تنگ شد که معلوم نیست چقدر ببینمش. چقدر نبینمش. دلم برای خواهری ام، برای شوهر خواهری ام، برای خودمان که اینطور تکه پاره ایم تنگ شد. دلم برایمان گرفت.

خواهری که نوشته ام را خواند، زد زیر گریه. بغلش کردم. با هم گریه کردیم.

من که نباشم، باز نوشته ام را می خواند، باز گریه می کند. می شناسمش. من؟ اشک هام همینطور دارد می ریزد. نشمردم، اما اینجا، هوای صورتم

هوای صورتم

هوای صورتم

بارانی است.

...



روز چهلم

دوستی عرض کرده بود که صبر کن برای نوشتن، سریع بعد از هر اتفاقی قلم به دست نگیرید. ارزش بگذارید برای اتفاق ها. بگذارید کمی ازشان بگذرد، اتفاق بپزد. مانده ی با ارزشش را یادداشت کنید. حالا، یک روز گذشته و می نویسم.

 

اول) اینکه من فکر نمی کنم بتوان این رشته ی خاص را به صورت مطالعه ی آزاد مطالعه کرد.

دوم) اینکه من از دیدن انسان هایی که فیزیک (و یا رشته های هم راستا) خوانده اند و صاحب نظرند، احساس حسادت شدید می کنم: این اتفاق در سیاست و نوشتن هم به کرات می افتد. اما در زمینه های دیگری مثل اسطوره شناسی خیر.

سوم) اینکه فکر می کنم هدیه ی هشتاد ساله حسرت زیادی بخورد که چرا زندگی اش را از این راه نگذرانده.

این سه جمله ی بینهایت ساده، به نقطه ای می رسد که "من" چند روزی (چند ماهی بهتر است بگویم) برای دست یافتن بهش، شک داشت: آیا این راه من است؟ پشیمان نخواهم شد؟

من هیچ وقت از هیچ کدام از تصمیم هام - وقتی که به قدرت گرفته امشان و نه در ضعف - پشیمان نشده ام.

...



سیزده به در

رفتیم هوگو بینی!

قرار بود چهار نفره برویم، اگر نیامدند، دو نفری حتی. هفده نفر شدیم. از دو ساعت به شروع فروش بلیط، زیر آفتاب منتظر ماندم و در حین منتظر بودن هم، زنگ و اس ام اس زدم به هرکس که بتواند که بیاید. لبیک گویی ها عالی بود!

غرض اما از نوشتن این متن این نیست.

در فیلم هوگو، دخترکی هست به نام ایزابل. شیطان و خنده رو و پرجست و خیز. که به دنبال هدفش در زندگی است: من برای چه کاری اینجام؟ موهاش کوتاش، چشمانش و آن لباس راه راهش آشنا بود.

اینروزها، وقت کافی دارم که سرم را بیندازم پایین، توی خودم را نگاه کنم: من قرارم است که کجا قرار بگیرم؟ بعد فکر میکنم به اینکه دستانی که فقط با کاغذ و قلم (آن هم اینطور کاغذ و اینطور قلم) آشنا هستند، در جهان چه جایگاهی می توانند داشته باشند؟ حواسم می کشد که این دو سال اخیر کارهای متفاوت تری کرده ام، اما نه آنقدر که سکویی باشد که بشود رویش زندگی بنا کرد.

دارم به یک سکو فکر میکنم، به پله ای که دائمی باشد. به چهارچوبی که زندگی ام را محکم بگیرد.

در آخر فیلم، ایزابل دفتری برمیدارد و زندگی هوگو را می نویسد. این، چیزی نیست که من بخواهم باشم: سایه ای در زندگی انجام شده ی دیگران.

...



فاطمه

دختر خیلی قشنگی بود: چشمان رنگی داشت. از من سه چهار سالی کوچک تر بود. یکبار برایش سه عروسک در اندازه های مختلف گرفتیم، همین شد که همیشه یادم ماند. دلم عروسک هایش را می خواست. خودش هم شبیه عروسک بود. پنج ساله بود که یکبار در طی بازی هایمان روی پشتی نشاندیمش که بازی کنیم: افتاد و دستش شکست.

قم زندگی می کردند. هنوز هم. پدرش معمم (آخوند - روحانی یا هر چه) است. خودش، از کوچکترین خواهرش ده سال کوچکتر است و به خاطر زیبایی نابش، از حداقل سن ممکن خواستگار داشت. هنوز راهنمایی بود که عقد کرد. فکر کنم دوازده یا سیزده سالش بود. هفده سالگی عروسی کرد. سال بعدش، بعد از شاید هشت سال دیدمش.

به من می گفت هدیه خانوم. می ترسید از من. حساب می برد. بزرگترین دغدغه ی زندگی اش این بود که عاشق بودن چطور است؟ و همسرش؟ پسری بود که یکی دو سالی از من بزرگتر بود. دوستش نداشت. واضح بود. صرف ازدواج کردن کنار هم بودند. از نگاه هاش به خودم می فهمیدم.

دفعه ی بعدی رفتم خانه اش.  برایم گفت که در کودکی اش چقدر همان دیدارهای چند ماه به چند ماهمان برایش خاطره ی خوب بوده. که چقدر همیشه دوستمان داشته. که آن سه عروسک، از قشنگ ترین خاطرات بچگی اش بودند. گفت که نمی خواهد به این زودی بچه دار شود. هجده سالش بود. خانه ی بزرگی داشت. خوشبخت نبود. از نگاه های شوهرش معلوم بود. اولین مرد متاهلی بود که اینطور خواستن خودم را در نگاهش می دیدم. از لحن شوهرش. از درماندگی خودش. از خودش، که حتی نمی دانست درمانده است.

تابستان، شنیدم که پنج ماهه باردار است. در سن نوزده یا بیست سالگی.

...



دیشب برف بارید

داشتیم چت می کردیم، به رسم یک ماه - کمی بیشتر- گذشته. حرف تو پیش کشیده شد. از زرنگی من است که کلمه ها به تو می رسد؟ از سادگی اوست؟ می فهمد و به روی خودش و من نمی آورد؟ نمی دانم. کلمه ها به تو کشیده شد و به خطری که هر لحظه بالای سرت بال بال می زند. ترس مثل یک سنگ بزرگ کوبیده شد در سرم. تمام تنم یخ زد. برق رفت.

توی تاریکی، خودم را کشیدم تا دم شومینه. هنوز چند تا چوب نیمسوز مانده بود. گرم نمی شدم. رفتم توی تخت. خودم را سه بار پتو پیچ کردم و تا صبح نمی دانم چه خوابی دیدم. ترسیده بودم. جوری که خیلی وقت بود فراموش کرده بودم.

از بدی بدون آیین بودن همین است: من آیینی برای دفع بلا از تو ندارم. راهی نمی شناسم که به خیال من هم که شده امن شوی. تو، هر جا و هر جور که باشی، از دست من کاری ساخته نیست....

...



به طعم شکلات

1) افسانه ی دختر بی دست، یک قصه ی طولانی قدیمی قدیمی است: دختر در معامله ای - بدون در نظر گرفتن نظر خودش- به شیطان فروخته می شود. روزی که شیطان برای بردنش می آید، شروع به گریه می کند. اشک هاش، روی بدنش می ریزد و شیطان نمی تواند به او دست بزند. در آخر، شیطان دست هایش را می کند و با خودش می برد. دختر، بی دست می شود و از خانه ی پدری خارج می شود و به سمت زندگی اش می رود. در انتهای داستان، دوباره دست های دختر رشد می کنند.

2) استاد جان که برایمان قصه را تعریف می کرد، برایمان عجیب بود که چرا دختر هیچ کاری نمی کند. گریه کردن دختر را مبارزه نمی دانستیم. مبارزه، در قاموس ما با شمشیر دست گرفتن تعریف شده بود. دختر که گریه می کرد، هر چند با گریه اش تن اش از دست شیطان محفوظ می ماند، اما باز یک چیزی کم بود. ناکافی.

3) راستش امروز حس کردم وبلاگم را دوست ندارم. متن هایش را، نوع لحن ام را، حس کردم شده ام شبیه دختر بی دست. مبارزه های زندگی ام را که می نویسم، حتی برای خودم هم آن اوج افتخاری که باید را ندارند: دستاورد هایی نیستند که .. ، نه اصلا انگار دستاورد نیستند!

4) من دختر عاشقی هایم. دختر عاشقی کردن ها. تقسیم بندی های آدم هام، بر اساس عشق است. همین است که یک ماهی است که متن ها را با کلمات کلیدیشان مرتب نمی کنم: اینطوری در مه بودن، بهتر است. الان دارم فکر می کنم تمام متن های ماه اخیر را مرتب کنم.

5) من از عاشقی کردن، طلایی می شوم. حس خوب سرشارم می کند. می درخشم. امروز، حس کردم دیگر طلایی شدن هام بی ارزش شده اند. یک جور دیگر نوشتن را دلم طلبید. یک جور دیگر بودن را. امروز حس کردم ارزش دهی می کنم خودم را. و ارزش کمتر و کمتری برای محبتی که خرج می کنم قائل می شوم. راستش؟ سنگ شده ام امروز. هر کاری که کردم هم نرم نشدم. 

6) چرا کسی باید اینجا را بخواند؟ یا بهتر است بگویم کسی هست که اینجا را بخواند؟ خودم وبلاگی که انقدر شخصی باشد را به ندرت دنبال می کنم. سرزمین رویایی، از معدود وبلاگ هایی است که هنوز عاشقانه ی بکر می نویسد. و می پرستمش. اما امروز (چه روزی بوده!) شک کردم که اصلا خودم رغبت می کنم نوشته هایم را از زبان دیگری بخوانم؟

 7) دیشب یک ایمیل دریافت کردم: یک نامه که برای بخش زندگی مردانه ام افتخار آمیز بود. بعد بخش زنانه ام کنترلم را به دست گرفت: زنگ زدم یکی از دوستان و شش دقیقه یک ریز اشک ریختم. بخش زنانه ام نمی خواهد برود. بخش مردانه ام می خواهد. من؟ من آنقدر قدرتمند نیست که با همه ی اتفاقات در کنار احساسات و زنانگی اش بماند. دستش را به مردانگی خواهد داد. خواهد رفت.

 8) بخش مردانه ی وجودم گرد و خاک کرده: دارم فکر می کنم که اینجور روزانه نوشتن ارزشی دارد؟ یا بچرخانمش و متن های جدی تر بنویسم؟ 

9) هر چه که باشد، اینجا خانه ی من است. 

...



خواب ببینم حتی

ساعت های اول هشتم فروردین است.

فردا تولد توست (بیست و چهار ساله می شوی) ، و تولد دختر عمه ی کوچک ترم (بیست و سه ساله می شود). و تولد پسر ِ دختر عمه ی بزرگم (یازده سال از تولدش گذشت). و سالگرد فوت مادربزرگ مادری ام. (چهار سال پیش بود) 

باید به تو تبریک بگویم، به مامان تسلیت.

هفده دقیقه به سه نصفه شب مانده. می ترسم که هر دوش یادم برود. 

...



هفت سال کودکی ام بود

رفته بودیم اهواز. حالا که درست فکر می کنم یازده سال پیش بود. عید سال هشتاد. همان سالی که من شروع کردم به خاطره نوشتن و دفتر خاطرات داشتن. همان سالی که مجبور شدم بزرگ شوم. همان سالی که خواهری عقد کرد. سالی که برای همیشه بزرگ شد.

رفته بودیم اهواز. خواهری نیامده بود. در حیاط را باز کردیم، من بدو بدو دویدم سمت حیاط. در ورودی خانه ی ما جنوبی بود، در ورودی طبقه ی دوم شمالی. من دویدم سمت حیاط که در جنوبی بهش باز می شد. دویدم توی راهروی خانه که توش ماشین پارک می کردیم و به باغچه می خورد و باید ازش رد می شدی که به خانه برسی. اول راهرو، وایستادم. درخت گیلاس یک سره شکوفه شده بود. بلند و سفید.

ما که از خانه رفتیم، کل درخت ها را کندند. درخت گیلاس را هم. توت سفید را هم. چتر توت سیاه را، شاتوت کنار دیوار را، اقاقیا را، درخت های آلبالوی دور استخر را.

من در آن خانه جا ماندم اما. کنار استخر پر از ماهی قرمز.

...



شتاب دیوانه

می دانی، دو ماه یعنی نه هفته. یعنی نه قرار ملاقات. اگر دو برابرش کنیم، هجده تا. اگر خیلی زیادش کنیم (و تعطیلات میانی را هم با هم باشیم) می شود بیست تا. بیست قرار. بیست دیدن. ده تاش که به هم - آغوشی بگذرد، یا پانزده تاش، باز کم است. پانزده بار عشق ورزی، یعنی پانزده بوسه. پانزده با هم بودن. پانزده. پانزده. پانزده. پانزده کم است. خیلی کم.

شصت روز کم است. خیلی کم.

دوری، خیلی دور. 

...



فکر می کنند هنوز دخترکشانم

اعتراف اینکه قرار بود شش ماه باشد، به خاطر تنبلی زیاد تمدیدش کردم: شماره حساب می دهم مامان برایم پول می ریزد. می روم کلاس و خرج می کنم و این مدت کار جدی ایی که زندگی ام را بگذرانم باهاش، انجام نداده ام.

اعتراف اساسی اینکه حس بدی هم ندارم. انگار همین خرده پول هایی که می گیرم خوب بوده. به روی مبارک هم نمی آورم که باید بروم سر کار.

برنامه دارم که دوربین قدیمی بابا را اینبار کش می روم، می خواهم بروم سراغ عکاسی کاغذی. به خرج مامان البت.

...



اصلا تو خورشیدی

در یک روز آفتابی روشن، یک دفعه رفته ام قعر.

سردم شده

...



تلیوس

یک روز از روی بالکن - همان اولی که پدری و مادری به این شهر آمدند - با مادرش صحبت کردم. گفت دختر من هم نام توست، با یک "میم" اضافه تر: مهدیه. سه ماه از من کوچکتر بود و برق می خواند. هم ورودی بودیم در دو دانشگاه مختلف. آشنا که شدیم، هر دو سال دوم دانشگاه بودیم. اتاق هایمان یک طبقه فاصله داشت.

تابستان اولی که همسایه بودیم، من تمامش را در اتاقم به خاطر کسی که رفته بود و نبود گریه کرده بودم. به خطر تن ام که دلتنگ کسی بود. حس تهوع ناشی از به هم خوردن دنیایم. ترس از نابودی دنیای درسی ام - دو ترم پشت سر هم مشروط شده بودم- و زندگی در اتاقی که اتاق من نبود - و هنوز هم نشده-. تابستان اول را رفت مشهد. در اردوی مطالعاتی مربوط به نهاد رهبری شرکت کرد. تابستان دوم، برای کنکور خواند. حال من بهتر بود. تابستان را با هم گذراندیم. به حرف من کنکور دانشگاه آزاد شرکت نکرد. یک سال خانه نشست. اینبار ارشد آزاد قبول شد. نامزد کرد. عقد کرد. چند روز پیش عروسی اش بود.

همراهش بودم: لباس عروس را با هم انتخاب کردیم، آرایشگاه را، کارت عروسی را. در مهمانی روز قبل از عروسی اش، درست کردن موهاش، نهار عروسی اش را من برایش بردم. تزئین کادوهایی که برای داماد می برند، پذیرایی عروسی اش، کنترل آهنگ ها، رقص ها رقصاندن ها، رقص حنا - و البته درست کردن ظرف حنا- هماهنگی شام بردن برای عروس.

استادجان همیشه می گوید باید تمام انرژی های روانی تان را زندگی کنید. حس خوبی دارم. انگار با کمک هام، بخشی از روانم آرام شده. آرامشی که در زندگی کردن انرژی روانی هست، در سرکوبش نیست :))

پی نوشت: استاد می گفت برای زیستن هرا - ایزدبانوی وفاداری و زناشویی - لباس عروس نگاه کنید مثلا. من به انجام کارهای بالا هم توصیه تان می کنم :)

...