در بهشت اکنون!


در بهشت من
هدیه

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
تیر ٩٦
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
تلخ، مثل عسل
درد در چشم چپ
محیا بانو
یادداشت ها
نقطه سر خط
ولوج
نیلوفر و بودنش
در کنار رودخانه (مهبد)
نوشی و جوجه هایش
شاتوت
خجسته
از بهشت تا بهشت
روشنان
نا گفته هایی از جنس سکوت
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
فرشته های زندگی
پوتشكا (معين)
راهی
خبرنگار مرد (امير)
نقش پرنيان (سميرا)
تقویم باطله
same old fears
و اگر نمرده باشند
دهل (رضا و بهروز)
فرصتی برای خودم
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

تیتر داشته باشد یا نه، آدم ها می روند.

هر حرف مربوط به رفتن، هواپیما، فرودگاه، مسافرت و غیره کافی است تا آنقدر اشکی شوم که به قرارهام دیر برسم. حالا این کم بود، جدیدا هر چیز که مربوط به برگشتن، مربوط به سفر رفته و مربوط به امید به بازگشت هم هست اضافه شده.

شافل اندی را انتخاب کرده بود که داشت با شادی می خواند که با بهار می آیی و من خوشحالم و اینها. می شد با آهنگش بشکن زد و رقصید. دیر کرده بودم و داشتم می دویدم تقریبا. مچ خودم را گرفتم که یکی یکی اشک ها - توی این هوای سرد! - مشغول سر خوردنند. آهنگ بعدی، مرجان شروع کرد خواندن که خونه خالی، خونه دلگیر و من باز دیرتر رسیدم.

آی پادم هم نامرد است. بدتر از مسافرها. بدتر از هواپیماها. بدتر از هر آنکه رفتنیست.

...



اوزیلیس

قبل از خداحافظی، مامان یک کیسه گندم برام پر کرد که بیا. تو گندم دوست داری. کیسه ی فریزری ِ گندم را نگه داشت در دستش، در هوا تاب داد و پیچاند و گره زد. مثل هر زن خانه دار دیگری، به رخ کشید که چقدر بر کارهای زندگیش مسلط است. طبق زندگی سالم مرسوم در خانه، هر بخش خوراکی که مصرف می کنند را از یک جا می خرند. عسل را از اردبیل، گوشت را از دامنه ی کوه. لبنیات را از روستاهای گیلان. خشکبار از مشهد. داستان گندم پاک نکرده چه بود را، نگفت و نپرسیدم. کیسه ی گندم سه ماه دست نخورده ماند.

یک مشت گندم می ریزم توی سینی. شبیه یک حلقه می شوم از زنجیر ِ بی نهایت ِ زنانی که در طول تاریخ گندم - یا برنج - پاک کرده اند. دانه های سالم را می کشم سمت خودم. بقیه حذف می شوند: یک بخش سینی، بی طرف است. یک بخش دانه های مطلوب و یک منطقه ی کوچک، حذف شونده ها. دانه های مقدس گندم با انگشتام حرکت می کنند و سر به زیر ترین دیکتاتور تاریخ می شوم.

مردمان قرن ها و قرن ها برای تبرک این غذا دعا کرده اند. من یکی از بی شمارانم.

...



آغوشی برای آرمیدن

می گه قرار نداری دختر. برای قرار گذاشتن، باید قرار داشته باشی.

درست می گه. طولانی شدن تنهاییم هم یعنی همین.

...



یک شعله از امید هنوز مانده.

زمستان را به امید بهار گذراندن. در میان هزار رنگ نخ ها. در سیاهی و تاریکی، دل به صدای میل ها دادن که می بافند و می بافند و در برابر، بهار که شد، توی خنکای اردیبهشت، لای پنجره را باز گذاشتن که باد بیاید و با تنت بازی کند. تو بخندی و خودت را در بافه ی هزار رنگ زمستانی را بپیچی. بوی گل بزند. باد، بازیگوش شود و نور بازی کند و لبخند بزنی.

زمستان گذشتنی است. هر قدر هم سرد. هر قدر هم تنها.

...



ساجن

چهار سال بعدش، یک روز بعد از ظهری، شروع کردم اس ام اس های آن روزهایمان را خواندن. از حجم عاشقی شدید مسطور شده به تپش افتادم. باورم نمی شد این همه برام نوشته باشد و من ِ آن روزها فکر کرده باشم گربه است و ازش گذشته باشم.

هنوز هم گاهی دل دل می کنم. نمی فهمم از پیام های سرشار از عاطفه یا سرشار از بی تفاوتی، حال ِ آدم ِ آن سمت رابطه را. یک جور بلوغ باید باشد، بلوغ ِ تقطیر کلمات. که بفهمی آدم آن سمت رابطه ات را. بیرون از خودت. الک شده از احساسات.

...



ما را بس

جفتی، چشم هایشان را گرد می کنند که زعفران خریدی و ما زعفران ساب - هاون - نداریم که. می خندم که صبر کنید. سینی فلزی را گرم می کنم. روش زعفران می ریزم. بخارش که بلند می شود، می گویم قند. ندارند که. شکر می ریزم. دانه های درشت شکر را با رشته های باریک و کوتاه زعفران با انگشت مخلوط می کنم. لیوان را میگیرم دستم. محکم می سابمشان. در چهار حرکت لیوان، همه اش پودر نرم می شود. یکی شان می خندد که بی وسیله گی، خلاقیت می آورد.

تکه های مرغ را می شورم. نمک می زنم. کمی فلفل. کمی زردچوبه. یک پیاز رنده شده. حرف می زنیم دو تایی. مرغ می پزد. نصف برنج با تخم مرغ و ماست و زعفران ته دیگ می شود. نصف دیگرش را با زرشک و کره و کمی شکر، زرشک پلو. یک قاشق رب قاطی آب مرغ می شود و پنج بعد از ظهر، اعلام می کنم که غذا حاضر است. برنجش عالی شده بود. زرشک پلو با تخم مرغ خوردم من و دوتایی، مرغ و مخلفاتش را تمام کردند. زعفران خاصیت خنداندن دارد؟ شادم از دیروز.

من کی این همه زن شدم و حواسم نبود؟

...



پلی زمرد

دل خوشی داشت زمرد. عروسی دوست جان که رفتیم همدان، رسم داشتند داماد سیب پرت کند و هر کس که بگیرد، داماد بعدی شود. یک سیب را قاپید. با یکی از دخترهای کوهیمان ازدواج کرد. دوتایی همنورد شدند. یک همراهی خیلی خوب و خندان. توی یکی از همنوردی هایشان، پای بانوش لغزید و وقتی که رفت کمکش کند، خودش برنگشت. همسرش، عکس هایی که در این سال ها گرفته را جمع کرده و نمایشگاه زده. من از حجم خاطره دلم می گیرد اما این نمایشگاه، واجب باید باشد دیدنش.

دعوت نامه ای برای نمایشگاه عکس. از مرحوم مهدی زمردی. 29 دی ماه تا 4 بهمن.

گیشا، خیابان فاضل جنوبی، پلاک 96 واحد یک. از ساعت 4 الی 8.

...



سث

صدای تیزی دارد سوختن سیم های برق. تا امشب نمی دانستم. بار زیادی از سیم ها کشیدم؟ نمی دانم. شروع کرد به سوختن. نشسته بودم روی تخت و داشتم سوختنش را نگاه می کردم. صدای ترسناک سوختنش و بوی وحشتناک پلاستیک سوخته. یک لحظه ترسیدم که شاید در ساختن ساختمان از چوب استفاده شده باشد یا هر چیزی که آتش سر جاش نماند. بعد درس های آتشنشانی و مثلث خطرش و نحوه ی برخورد با آتش سوزی برق یادم افتاد. کپسول دی اکسید کربن نداشتم. یادم هم افتاد که یک نفری گفته بود بخر و نخریده بودم. دوازده و نیم نصفه شب گیر کردم که چه کنم.

خلا گرفته اتم. انگار ریشه هام قطع شده و یک تنه ی درختم که حتی توی ظرف آب هم جا نمی شود تا چند وقتی بماند تا ریشه دهد. دلم رفت که به عموها یا عمه بانوها زنگ بزنم. دستم نرفت اما.از خانه ی یکی از بچه ها سر در آوردم.

من ِ به ظاهر بازیگوش گریزپا، امنیتم را از خانه ام گرفته ام. از سرگردان ِ بی هدف به لاکپشت آرام تبدیل شده ام اما حالا، احتمال مستقیم و سریع از دست دادنش نا امنم کرده. با تمام روز خوشی که داشتم، این شب تار برایم زیادی بود. خیلی زیاد.

پی نوشت: چرند زیادی. این هم مثل سوسک کشتن است. آخر انجامش می دهم. اما یکی باید باشد این وقت ها بغلت کند و بگوید غصه نخور من درستش می کنم. نبود. نیست. با زندگی تنهایی هنوز کنار نیامده ام.

...



و بعد، در رو می بندم.

دقیقه هایی هست که می خنده. من جلوی نگاهش تند تند آرایش می کنم. حاضر می شم. وسایلم رو برای رفتن جمع می کنم. می شینه و آروم نگاهم می کنه. من حرف می زنم. از آدم هام. از اتفاقات مهم. از شیطنت هام. از نگرانی هام. هر بار ده دقیقه تا یک ساعته. من حرف می زنم. من حرف می زنم. من حرف می زنم. تند و تند. شاد ِ شاد.

اتصالی داریم. گاهی بودیم و گاهی نبودیم. حتی بداخلاقی ِ هر کداممان، وقتی توی رابطه است، همه چیز را خراب نکرده. من ِ مجرد و اوی مجرد، خوب با هم دوستیم.

هر بار موقع رفتن یادم می ره بغلش کنم و براش بگم که چقدر برام عزیزه. چقدر دوسته. چقدر همونه که باید. چقدر به موقع همدرده. به موقع هست. به اندازه است.

می دونه اما. لازم نیست که بگم.

...



شامپوی سر انگشتانت

روی شامپو نوشته مخصوص موهای رنگ شده ی قرمز اما به دلم نمی چسبد. موهام طفلک شده. از شب دفاع الف فهمیدم. زیادی خشک، زیادی مظلوم، زیادی سر به راه. انگار منتظر یک فرصت باشد تا چند ساعت بعد از سشوار کشیدن، شبیه یک بچه ی گرسنه و ژنده سرش را کج کند. توی عکس ها درخشان و براق و همیشگی نیستند.

شامپوی خشک داریم، چرب، معمولی و روزانه. شامپوی موهای آسیب دیده هم. شامپوی دیگری باید باشد برای موهای دلگیر. موهای غصه دار. موهای مظلوم. موهای خسته. شامپوی موهای درد کشیده.

حتی یک شامپو هم باید باشد برای موهای نوازش نشده. که ما اینطور بی رحمانه کوتاهشان می کنیم. از سر ناچاری.

گلی نوشت

...



زمستان یک شب طولانی است دخترم.

پنج و سی و هشت دقیقه است. چپیده ام زیر پتو. حال معاشرت ندارم. کل روز، دو سه بار کشانده ام خودم را سمت دستشویی. یکبارش با امید به روز جدید به صورتم آب زدم که مثلا روز شروع شده و باز چپیدم زیر پتو. از همان زیر پتو با میم چت کرده ام و میم که غریبه نیست و یک جوری که نمی فهمم چطور، آشناست. بخاری روشن کرده ام و چپیده ام زیر پتو. آرزو کرده ام فردا تعطیل باشد که یک روز دیگر همین طور تک و تنها بمانم اما تعطیل نیست. شد پنج و چهل دقیقه. چت که تمام شده خوابیده ام. زیاد خواب عجیب می بینم. خواب دختران مجسمه شده ی قد بلند که خدا - آدم می شوند.

شد یکسال. گواهش هم همین آرشیو. خیلی ماه که گذشت - شاید ده ماه - برگشتم به خودم که خاک بر سرت. این همه هیاهو داشتی در درونت به خاطر هیچ؟ گیریم هیچ، خیلی هم هیچی نبود. ده ماه گذشته بود و من فراموش کرده بودم همه ی چیزها را و به نظرم می شد از نو شروع کرد. از نو هم تعریف دارد. یعنی زنجیره ی آدم هایی که می رسند به قبلی را قلم بگیری که جرئت می خواهد. دیروز صبحانه، خودم را - و یک گروه دیگر آدم را - دعوت کردم خانه ی یکی از بچه ها که یک مرد مجرد است و در خانه که باز شد، بوی یکسال مانده زد توی دماغم: خندیدم که بوی تیپیکال خانه ی مردهای مجرد. عصر یکی دعوتم کرد همان کافه ی یکسال پیش. نرفتم. نمی شد بروم. نگفته، نرفتم. شام اما، رفتیم رستورانی که یکسال پیش دعوتش کرده بودم برای شام و میز روبرویی قبلی نشستیم و از انرژی خودمان را تکاندیم و برگشتیم خانه.

گاهی شده که فکر کنم از موقعیت های جدید می ترسم. از موقعیت های قدیم هم می ترسم. بعد یکی از جمله های فیلم راز یادم بیاید - بله بله فیلم راز را من سه بار توی این سال ها دیده ام - که می گفت علف ها برای رشد درد نمی کشند. فکر کنم من چرا درد می کشم؟ من چرا فکر می کنم که درد می کشم؟ حتی بعدش فکر کنم که چرا من؟

امروز فکر کردم ازدواج کنم و تمام. مثل وقتی که فکر می کنم خودکشی کنم و تمام. دلم نمی آید خودکشی کنم چون از کل بودن، همین یک نفس سهم من است و دلم نمی آید ازدواج کنم چون از کل بودن همین یک نفس سهم من است. به جاش، می چپم زیر پتو. غرغر می کنم برای خودم و یک روز دیگر زندگی ام را می سوزانم. بیست و چهار سالم است و شاید در چهل و دو سالگی از هدر دادن این روزها پشیمان شوم.

...



مغازله

ریحان های امروز گِل داشتند. دسته بندی شده و منظم و نخ پیچی شده و با اسم سبزی شهریار نبودند. یک دسته ی کوچک ریحان برام پیچید لای روزنامه. هزار تومان ازم گرفت. گذاشتمش روی سینی سفید. برگ هاش را یکی یکی جدا کردم. دستم بوی سبزی گرفت. خاکی شد. منتظر بودم از لا به لاش یک کفشدوزک کوچک قرمز دوست داشتنی بیرون بیاید. نیامد.

من ِ ترسان از ارتفاع، روی نردبان کتاب می خواندم. نردبان فلزی پایه دار را می کشیدم پای درخت شاتوت. با ترس و لرز از پله هاش بالا می رفتم. می نشستم روی آخری. کتاب را می گرفتم دستم که هم شاتوت بخورم و هم کتاب بخوانم. هیچ وقت شاتوت ها انقدر دم دست نبودند که بشود سرت را پایین بیندازی و زیر چتر درخت قرار بگیری. من هیچ وقت دو تا کار را نشد با هم انجام بدهم. هم کتاب بخوانم و هم شاتوت بکنم و بخورم. "روایت" را که بابا خرید، چند وقت بعدش نصف صفحاتش پر از اثر انگشت های کوچک شاتوتی من شد. ده یازده ساله بودم. آخرش یک بار نردبان برگشت. پرت شدم زمین. شاتوت و کتاب تعطیل شد. بقیه ی کتاب ها تمیز ماندند.

امروز روایت را - اینبار برای خودم - خریدم. کتاب را که گرفتم دستم، یادم افتاد که فرود زندان بود و پتویی را پیچیده بود دور خودش که بوی نرگس را می داد و این تصویر، چقدر توی ذهنم به عنوان عاشقانه ترین صحنه ای که خواندم باقی مانده. که چقدر خودم بعد ها معتاد همین بوی تن آدم ها شدم.

سبزی ها را ریختم توی آب سرد سرد. ریحان ِ تازه و پنیر و گوجه طعم فوق العاده ای دارد. مخصوصا وقت کتاب خواندن.

...



ناخن هاش شبیه من باشد، چشم هاش شبیه تو

نگرانی خانواده آخر به من هم سرایت کرد: "شاید" کمبود هزار چیز در بدن داشتن. سر میز شام نشسته بودیم. دوست پدری که از آخرین دیدارمان، چهل کیلو وزن اضافه کرده بود، با چنگالش یک قطعه ی بزرگ کوبیده برداشته بود و قاشقش را پر از پلو و گوجه کرده بود و داشت با یک تاسف غریب به من نگاه می کرد: بعد تخمین زد که هموگلوبین خونم باید در حدود نه و نیم باشد. سه شب بعدش فهمیدم نه یعنی خیلی خطرناک.

بعدش از پنجره ی اتوبوس زل زده بودم بیرون. گرما از کف ماشین می زد و آفتاب بود و کاپشن پوشیده بودم و باز سردم بود. داشتم فکر می کردم به عواقب کم خونی. مهم تر از همه، به نه یا ده سال دیگر و مادر شدن احتمالی آن وقت. که نمی ارزد اگر تجربه اش کودکی خوب تغذیه نشده و ناقص باشد. فکر می کردم که ایده ی نخوردن حیوانات برای تقبیح کشتن، می ارزد به اینکه هیچ وقت مادر نباشی و هیچ وقت بارداری را تجربه نکنی و هیچ وقت "کودکت" را نداشته باشی؟ کودک برای من یعنی نسخه ی کوچک شده از مردی که دوستش داری. می شود که یادگاری از رابطه ای که بیش از دنیا برات می ارزد را نخواهی؟

توی خیالم، دستم لغزید روی شکمم. رفت تا روی رحم. جایی که می شود خانه ی موقتی برای نوزاد شاید زیبایی باشد. حتی سنجیدم که این تصمیم ِ تنهایی ِ من، یعنی همراه آینده ام باید بداند که هیچ وقت رابطه، منجر به تکثیر در یک موجود متحد نخواهد شد.

منطقی بود اما. کودک احتمالی آینده می تواند نباشد تا به جاش، خون موجود زنده ی دیگری نریزد.

جواب آزمایشم که مشخص شد، عدد هموگلوبین یازده و نیم بود. چهار شماره کمتر از سه سال قبل. اما هنوز خوب.

...



معبد تن

تا وقتی سرم را گذاشتم روی دستم، های های گریه کردم - یک جور فیلم واری، پر سر و صدا و پر اشک، یک جور که انگار منتظر باشم گریه ام تمام شود و تماشاچی ها برام دست بزنند - توجه نکرده بودم که چقدر هورمون ها می توانند زندگی آدمی را به هم بریزند. حتی اشک هام را هم که پاک کردم، باز فکرم کشید به تمام اتفاقات وحشتناک اخیر که می توانسته من را آنطوری خرد کند تا منتظر بمانم برسم به خانه، لباس هام را عوض کنم، چمباتمه بزنم روی تخت، لب تابم رو روشن کنم و بعد، موسیقی ساده ی یک وبلاگ به گریه ام بیندازد. آن طور مظلومانه.

حالا بدتر شده. انگار تازه فهمیده ام چقدر اسیر و عاجز تنم. قبل تر، فکر می کردم تن، تنها مرز فیزیکی من با جهان است. حالا، فهمیده ام که چقدر من را اسیر خودش دارد. بیدار مانی ها، رژیم های غذایی متفاوت و هر چیز دیگری، قدرت نمایی من بر تن نیست. تن بر من است. تازه فهمیده ام چطور می شود خسته شد. می شود درماند. انگار فهمیده ام دوران جسارت های تنانه ام، تمام نشده است اما تمام می شود روزی. نه چندان دور. تن، وا می ماند از من.

...



بوی رنگ

گذاشتم مرد، دل سیر نگاهم کند. حال جنگیدن نداشتم. دیدم هم که پشت سرم آمد طبقه ی بالا. وزن نگاهش هنوز بود و مثلا می خواست مشتری را بین تابلوهای رنگ روغن تنها نگذارد. یک زوج پشت سرم آمدند بالا. من تابلو به تابلو پیش می رفتم که یکی اش نفسم را گرفت. بقیه عادی بودند. "شما نقاشی می کنید؟" بار اول گفته بودم نه. تلخ و کوتاه. اینبار تفرعن جوابم را بیشتر کردم. هر چند هنوز نه بود. گفت اما دقت خوبی داری. نگاهت جزئیات را می بیند. می توانی بکشی. خندیدم. از گالری اش که بیرون زدم، مشتری ها هنوز طبقه ی بالا بودند. خودش آمده بود پایین.

دخترک - دو سال قبل از اینکه عروس شود و دیگر وقت خالی نداشته باشد برای دیدار - یکبار که داشت نقاشی درس می داد و منتظرش بودم، طرح زدنم را دیده بود. تنها پرنده ای که کشیدم. خط سیاه پیش سینه اش را پررنگ کردم. کمی هاشور زدم بعدش. کمرنگی و بعد باز فشار مداد. بعدا بهم گفت نقاشی جرئت می خواهد. تو داری. خیلی خوب هم. سرسری گرفتم.

یکی از روزهای میانی تعطیلات زیاد پاییزی که رفت، صبح، به جای تاکسی های زرد سوار یک ون سبز شدم. تنها مسافرش من بودم. موهای قرمز. شال طرح پاییز. مانتوی صورتی. هزار رنگ. بعد آقای راننده هنردوست از آب در آمد. همین سوال را پرسید: نقاشی میکنی؟ جای کرایه، یک کاتالوگ از نمایشگاه های فصل هم داد دستم.

قبلا، می گفتم سه بار هر چیزی که تکرار شود انجامش می دهم.

استاد جانم می گفت انرژی روانی تان را - لیبیدو را- زندگی کنید.

...



زشت بدجنس دوست داشتنی

گفتم یا بمون. یا برو. یا بیا نزدیک. یا برو دور. این دم در وایستادنت، سرد میکنه من رو. یا جرئت بودن داشته باش یا خداحافظ. قبل از خوابیدن، براش زدم که نرو. که دوست دارم بمونی. بعد خوابیدم. توی خواب شاید، زنده ی زنده -انگار که بیداری باشد - پیغامش رسید که می مانم.

صبح، شماره اش را پاک کردم.

...



و به پاس داشت اشک ها

به آقای صاحب خانه گفتم که می خواهم از اینجا بروم. کلبک به جانم بسته بود آنقدر که خانه ی امنم بود و از فصل آشفتگی ها نجاتم داد. کار، نشد دارد. نشد. دلم برای آغوش گرمش تنگ می شود. برای خاطره ی یکتایی که زندگیش کردم. سرد است اما. قالب تنم نشد. دوستش دارم اما گاهی باید اجازه داد که رفتنی ها بروند تا جا برای باقی زندگی باز شود.

...



اخم تو هیچ مشکلی آسان نمی کند

گفت برویم نمایشگاه عکاسی. بالاتر از هفت تیر. منظورش از نمایشگاه، تصاویر چاپ شده در قطع خیلی بزرگی بود که همه، نگاه غمگین داشتند. نگاه های خالی. صورت های دردآلود. یکی شان - عکس مورد علاقه اش - توی چشم هاش اشک جمع شده بود. توی تیزر نمایشگاه، یک قطره اشک از چشم های زن پایین می آمد.

بهش گفتم من اگر یک روز نمایشگاه عکس بگذارم، از خنده ی آدم هاست. از کیفیت لبخند هایشان.

همین است که من هیچ از هنر نمی فهمم.

پی نوشت:

تیتر، بخشی از شعر امیرمهدی اصغری است:

کاری نکرده است و کماکان نمی کند

این باغ را غم تو بیابان نمی کند

بانو! بخند! این همه دور از غزل نباش

اخم تو هیچ مشکلی، آسان نمی کند.

...



فقط سه ماه سرد زمستان مانده.

به خودم قول می دهم تمام اشک هام را ذخیره کنم، فروردین به هر طریقی که شده بروم استانبول. پاهام را بکنم توی آب های آزاد جهان. آن وقت گریه کنم.

تا فروردین! تا بهار!

...



بلد است بگوید خوشگل. بلد نیست بگوید قشنگ. بگوید ناز. بگوید زیبا. تم

من عاشق کلمه های فارسی ام. عاشق شیوه ی نوشتنشان. خواهری شوخی نمی کند. واقعا معتقد نیست یاد گرفتن زبانی که مردمانش به انتخاب یا اجبار نماندن در خاکش را انتخاب میکنند، مفید فایده باشد. فکر می کند دخترک یک روزی - حالا هر روزی که شد - یاد خواهد گرفت که چطور بنویسد و بخواند. همین شد که دخترکمان الان بلد است کتاب قصه هایش را با صبر و حوصله ورق بزند و بخواند، بلد است با دوستانش حرف بزند و اما زبان مشترکشان انگلیسی است نه فارسی. و اینکه قبل از دوازده سالگی شعرها را با مکث و درست بخواند و بدون غلط املایی بنویسد، شاید هیچ وقت محقق نشود.

امروز یادش دادم یکی از شعرهای کودکی هام را بخواند. تا کی فراموش کند همه ی اینها را.

...