در بهشت اکنون!


در بهشت من
هاش

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
شهریور ٩٦
امرداد ٩٦
تیر ٩٦
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
تلخ، مثل عسل
درد در چشم چپ
محیا بانو
یادداشت ها
نقطه سر خط
ولوج
نیلوفر و بودنش
در کنار رودخانه (مهبد)
نوشی و جوجه هایش
شاتوت
خجسته
از بهشت تا بهشت
روشنان
نا گفته هایی از جنس سکوت
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
فرشته های زندگی
پوتشكا (معين)
راهی
خبرنگار مرد (امير)
نقش پرنيان (سميرا)
تقویم باطله
same old fears
و اگر نمرده باشند
دهل (رضا و بهروز)
فرصتی برای خودم
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

کاش حلزون بودم، یا لاک پشت

محدثه، آخرش گفت که تمام تلاشش را کرده که من را به گریه بیندازد. با به وسط کشیدن پای تمام چیزهایی که می دانست برای من ِ آویزان مهم است. از اولین مصاحبه ی کاری ام آمده بودم. همانطور خسته. رفته بودیم راز. ونک. سوپ من سرد نشد. ساندویچ مرغش را تا ته خورد. اما تمام سعی اش را کرد که کوفتم بکند. کرد. شد. گریه ام نگرفت. پایین تر از ونک - قبل از سوار شدنش - اما دلم گرفت از کارش. از انقدر دانسته، بی رحم بودنش.

سرازیر شدم پایین. رفتم گاندی. آرژانتین. بهشتی. اسد آبادی. جهان آرا. بنگاه به بنگاه. از محمودیه شروع کرده بودیم. پیاده. صلات ظهر. از ونک اما تنها بودم. داشتم فکر می کردم برای من از تهران سهمی مانده؟ بعد انگشت های پام تیر می کشید توی کفش. پنج ساعت پیاده روی. یوسف آباد، به یک جور سرور رسیده بودم از فرط ناامیدی. توی سرم بومب بومب می کوبید. آفتاب انگار رفته بود. توی یک سایه ی همراه با مه راه می رفتم. روز هنوز تمام نشده بود. من همانطور سرگردان بودم.

شب که شد، غم که تهوع آور شد، دوش آب را که باز کردم، فکرم رفت سمت محدثه. که نمی دانست هر دردی، با قطره های آخرش امان می بُرد. بعد انقدر صبر کردم تا فرق بین اشک و آب، روی صورتم محو شود.

پی نوشت: آخرش نرفتم. یعنی هیچ خبری از سفارت نشد. برای هیچ کداممان. هر هشت نفری که دانشجو بودیم، نرفتیم. چمدان هام همانطور بسته است. باید بازش کنم. اما قبلش، سقفی باید پیدا کنم. برای زیستن.

...



ترس هایم را می نویسم

بعد از سه ماه - شاید هم بیشتر - امروز داستان نوشتم.

پی نوشت: ادامه ی تیتر باید باشد: زخم هایم را هم، درد هایم را هم...

...



چاه بابل

رفته بودیم دریاچه تار. بابا همه ما رو نشونده بود روی یه تیوب. هل می داد روی آب جلو. حداقل پنج تا بچه بودیم. همه زیر سن مدرسه. یه جا به جا شدیم، همه پرت شدیم تو آب. لحظه ی قبل از رفتن زیر آب، دختر عمه ی بزرگم رو دیدم که زد به آب و اومد سمتمون. زیر آب، دراز کشیده بودم. آب رو صورتم بود. وسط آب ساندویچ شده بودم. صاف. زلال. خورشید رو می شد از پشت آب ببینم. تلالوش روی آب یادمه. تعجب خودم رو، از اینکه چقدر این تصویر قشنگه.

دست دختر عمه ام، از وسط آب من رو کشید بیرون. احتمالا یه مقدار قبل از اینکه خفه بشم.

یه جایی، میون آب معلق موندم. باید خودم رو بکشم بیرون. باید نفس بکشم. جهان جای شگفت انگیزیه، اما زیر آب جای خوبی برای تحسینش نیست.

...



نظر بازی

افلاطون، در ضیافتش تصویری از آندروژن ها ارائه می دهد: موجودات دو جنسیتی که بعدها، توسط خدایان به دو نیم تقسیم می شوند: زن ها و مردها. این برای من تصویری از کمال است: وقتی یک زن و مرد به درستی دو نیمه ی هم اند. تق! یک آندروژن روی زمین شکل می گیرد.

از طرفی ما پراکنده تر از آنیم که بشود هر کسی نیمه ی خودش را بیابد. اگر پیش فرض هم جنس خواهی را هم بپذیریم (که هر روز پیش فرض قابل قبول تری می شود) برای هر انسان هفت میلیارد احتمال وجود دارد. ساختار روان انسان به ظریف ترین حالت ممکن این مشکل را حل کرده: هر کس تصویری از کمال را، تصویری از زوج ِ جداشده اش را در روانش حمل می کند. کافی است کسی را پیدا کنیم که این تصویر درونی ما را فعال کند. برای حس خوشبختی ما همین عالی است!

دیشب که برگشتم از کلاس، بعد از هفت ترم خواندن و لذت بردن صرف، تکه تکه و ناکافی فهمیدن، سه نام برای کهن الگوی اساسی روانم داشتم. برخلاف تصورم، این دانستن غمگین ام کرد. سه نوع گونه ی رفتاری، هر سه فارغ از تعهد، فارغ از مسئولیت، زندگی کردن ِ افسانه ی نوجوان ابدی.

زندگی من، همیشه سرشار از هیجان و اتفاقات خوب بوده. من می توانم هر روزم را طوری تعریف کنم که جهانی از این همه هیجان و انرژی به حسرت برسند. اما در برابرش، این بی تعهدی، این زندگی بادآسا، در کنار همه ی خوشی هایش، دیشب ترساند من را: نکند که تمام علایق کنونی ام، چند وقت دیگر رنگ ببازند و این بازی همچنان تکرار شود؟

نه؛ اینها بهانه است. دیشب که برگشتم از کلاس، ذهنم کشید به بار آخری که هر سه ی این اسم ها را کنار هم استفاده کرده بودم. به وقتی که در چهارچوبی، تمام انرژی های روانی ام انگار حضور داشتند. در کنارش به همدلی عجیبی که دریافت کردم. به تصویر کاملی از هر آنچه که منم.

دلم برای خود ِ آنطور کاملم - آنطور گرد- تنگ شد. مزه ی لذت بخشی که عجیب خالی ام کرده.

پی نوشت: عفونت چشم چپ، به چشم راستم زده. هر دو در وضعیت ملتهب، قرمز و دردناکند. این دلیلی شده که من یک روز استراحت اجباری داشته باشم.

نه، این هم بهانه است. امروز از درک بی تعهدی درونی ام، خراب تر از این بودم که قدم از خانه به بیرون بگذارم.

لینک ها:

نوجوان ابدی - تلخ مثل عسل

ضیافت - یادداشت ها

...



هنوز زنده ام!

امروز، زمان من است برای تقسیم خودم با بقیه. وقتی است که بلاخره بعد از هفت ترم، برای کشف اسطوره ی یگانه ام، داستان زندگی ام را از دید خودم روایت کنم. در کمتر از یکساعت.

چشم چپم عفونت کرده. عفونت دو روز بعد از شروع شدنش، زد به گلویم. گلو درد شدید. بعد از دیشب درد چشمم شروع شد. امروز، از چشم چپم یه خط پوشیده شده زیر مخاط زرد مانده بود. دارم با جزئیات همین ها را برای بچه ها ایمیل می زنم. اشک همین طور صورتم را شیار می زند. خود ِ مریضم را دوست ندارم. هیچ وقت دوست نداشتم.

سری اول جواب ایمیل ها که می رسد، هنوز ابری ام. به ده دقیقه نمی کشد که - با همان چشم نصفه نیمه - خوب خوب می شوم. گرم. انگار حمایتی که لازم بود بدستم آمده. بر می گردم به زندگی نیم بندم.

من چطور با این اخلاق الاکلنگی ام زنده ام؟

...



مثل هوا از برای آتش

به آتش ِ به اندازه، می شود اعتماد کرد، دل داد، جان سپرد. این شاید راز بقای زن ها در طول تاریخ است: جایی، جایی در همین نزدیکی شعله ای هست. شعله ی ایمنی بخش.

ما زنده می مانیم.

من؟ نشسته ام کنار شعله ی گاز. مثل یادگاری غریب از گذشته.

...



خبر آمد خبری در راه است

انتظار آدم را مریض می کند: انتظار زنگ تو، انتظار ویزا.

همین طور تبدار. همین طور بی تاب.

شبیه حالای من.

...



چشم هایت

مامان داشت لباس های زمستانی ام را جمع می کرد. کمدم را ریخته بودم بیرون، کشو ها را، چوب لباسی ها، لباس های جمع شده ی طبقه ی بالای کمد مامان را، لباس های زمستانی دوست داشتنی ام را جدا کرده بودم.

لباس های زمستانی همه شان قشنگند. لباس اند. مثل تابستانی ها، تکه ای پارچه ی گاها مزاحم نیستند. به جا هستند و به اندازه. خیلی معقول. داشتم جمع می کردمشان. همه شان را بدون استثنا دوست داشتم. همه را برداشتم. ریختم وسط هال.

مامان، نشسته بود کف زمین. داشت لباس ها را می پیچید. به نظر خودش اینطوری لباس ها فضای کمتری اشغال می کنند. به نظر من هم. دانه به دانه شان را می پیچید، لوله می کرد، می گذاشت توی چمدان. بغض داشت. یک بغض خیلی بدی.

نگفتم بغض نکن. نگفتم همین جا هستم. نگفتم دختر کوچکت همیشه می مانم. نگفتم گریه ندارد که. بافتنی دوست داشتنی سفید و صورتی ام را دادم دستش که: این جا ماند.

...



باقیات

شنبه ای که صبحش استرس بیدار شدن داشته باشی، استرس از خانه بیرون زدن، استرس رفتن به سراغ کارهای ماهها مانده، شنبه ی غمگینی است.

...



چیزهایی که می برم 3

اولین ام که رفت، یادش ماند. خاطره های قوی اش. اولین زن زندگی اش بودم. کودک وار، سرخوش، هجده ساله، با بدن های قوی، با افکار سرکش و سرخوش. اردیبهشت هشتاد و هفت تمام شد. روزش یادم نیست. پایان مثل آغاز نیست، بازه زمانی دارد. آغاز یک روز است، یک لحظه است. یک ساعت است: مثل ده و سیزده دقیقه ی صبح. اولین باری که لب هاش را بوسیدم.

تمام عکس هایمان را گم کردم. عکس های زوج سرخوش و خوشبختی که از دید من بودیم. که همه ی دیگرانمان - آدم های زندگی من و آدم های زندگی او - با هم بودن ِ ما روی اعصابشان بود. ما خوش بودیم اما. سلیقه به خرج داده بودم و عکس ها را به ترتیب فصل، رایت کرده بودم روی سی دی. همه اش گم شد. در یکی از جا به جا شدن هام، بیشتر از صد سی دی عکس و فیلم و آهنگ. همه با هم. از هشتاد و هفت به اینور، فقط یک عکس از آن سال ها داشتم. یک عکس چهارتایی. چند ماه پیش که داشتم برنامه های رفتنم را چک می کردم، ازش پرسیدم عکس ها را دارد؟ گفت جواب می دهد و نداد. امروز باز پیگیری کردم.

استاد جان، یکبار گفته بود خصلت های مردهای زندگی تان را بنویسید. ببینید چه چیزهای مشترکی دارند. خصوصیات اخلاقی تکرار شده بودند، اما آن موهای بلند تا سر شانه،  صورت کشیده ی سه گوش، دماغ تیغه کشیده، خال بزرگ روی بخش پایینی صورت و زشتی و زیبایی توامانی که دوستش داشتم، همانطور منحصر به فرد ماند. آخرین شبم با یک مرد، توی تاریکی نیمه شب بیدار شدم و به جسم خوابیده ی کنارم نگاه کردم. همان لب ها، در صورتی به غایت متفاوت نشسته بود. باور کردم که آدم ها از زندگی مان نمی روند، فقط گاهی جسم عوض می کنند.

شنبه دیدار آخرمان است. به بهانه ی مان عکس هاست، اما امیدوارم بعد از چهار سال و اینبار بالغانه خداحافظی کنیم.

...



واسطه

زنانگی، یک شاه - لحظه ی ناب دارد. خون می بینی، درد و شادی با هم می دود توی جانت که: اینبار هم به خیر گذشت.

...



می طلبمت

دلم یک پسر ترک می خواهد: برای رقص، برای یک بعد از ظهر عاشقی: از هفت تا یازده شب.

با این آهنگ شروع کنیم، دل خوش کنیم و افسار وقایع را رها کنیم که خودش برود. خیالمان هم جمع باشد که همه چیز همان یکبار است. اسمی هم آن میان نباشد. من، مراد صدایش کنم (چقدر من عاشق این اسمم)، بطلبمش آنطور که کسی را تا به حال نخواستم و او هر اسمی که عشقش بکشد. که بشود بعدش، هر بار اسم مراد آمد یادش بیفتم. که بشود وقت خداحافظی ، به جای بدرود و خداحافظ و می بینمت و به امید دیدار و حرف های صد من یک غاز، بگوییم: حالا حیاتیهیم. (من هنوز زنده ام.)*

که بخوانیم:

Sabrettim bekledim
Hiç sorun etmedim
Bunlar yıkmaz beni
Ben daha bitmedim aşkım
Ufak tefek ayaktayım
*Hala hayattayım

متن آهنگ

http://lyricstranslate.com/en/ask-hic-bitmez-yaramazim-love-never-ends.html?t=1336381443 ...



نوشته هایی که جنین می میرند

معمولا، یک نفس عمیق می کشم. دستم را می گذارم روی کیبورد و خودش می رود. فقط حواسم را جمع می کنم که تمامش کنم. روده درازی هام حد داشته باشد. بعدش دیگر دست خودم هم نیست: نوشته، خودش می رود. انگار کن که در هم آغوشی، خودت را رها می کنی. می بردتت. کار خودت نیست. کار او هم نیست. نبود ِ یک بخش بزرگی از سد های همیشگی روان است انگار.

سدهای همیشگی روان. چند هفته است دنبال همین کلمه ام. یک دیوار محکم، که می آید و جلوی نوشتن، جلوی زیستنم را می گیرد. برای هر کلام، باید فکر کنم. از یک خط به خط بعد به زور می روم. سردرد، سردرد، سردرد ِ عجیب ِ موقع نوشتن. وقتی همه چیز انقدر دانسته انجام می شود، این بار مثل هم آغوشی محکوم به شکستی است که برای هر حرکتت فکر می کنی - حرکات پشت سر هم مکانیکی مسخره - و در آخر، رهاشدگی ات از پایان است، نه از انجام.

وقت هایی که کلمه هام، قالب نمی گیرند و لبریزم، غمگین می شوم. انگار یک روزِ نابارور عجیب داشته ام. دست هام بیهوده می شوند. یک جور غریب ایستا مانندی.

...



راز سرخوشی جایی درونم جا به جا می شود

میل به بقاست؟ میل به ماندن؟ به اینکه در جان دیگری ادامه بدهیم؟ تمام ادبیاتی که در مورد عشق می سازیم، تلاش انسانی است برای اینکه بهترین ژن ها را به دام بیندازد و با ژن خود تلفیق کند و همچنان در زمین پایدار بماند؟ سالمترین ها را؟ هدف نهایی حیات، هدف نهایی تلاش، امتداد نسل است؟

برای تعریف یک صفحه، سه نقطه لازم است. خواب من هم یک بستر جدید بود. در یک صفحه ای که هیچ وقت بهش نگاه نکرده بودم:

اولیش، این بود: بچه دار شدن دلیل می خواهد. پرسشی در برابر اینکه آیا الان که جهان در حداکثری اش از انسان است، لزومی دارد که ما - به یکی از دلایل پاراگراف اول - یکی دیگر (در اصل یک زنجیره دیگر) از انسان ها را ادامه دهیم؟ سوال این بود که فکر کنید. واقعا ضرورتی به اینکار هست؟

دومیش، این بود: نام تمام دخترک های دهه ی نود باران است. مخصوصا وقتی در پی نوشت، از دخترش نام می برد و اینکه هیچ وقت تا به حال بهش فکر نکرده بود. به دغدغه ای که متفاوت است از امروزش. بعد من لرزیدم. که یک دهه ی آینده، بسیاری از دوستانم، هم کلاسی هایم، هم بازی هایم مادر خواهند شد. شاید بعضی هایشان الان هم مادری را تجربه کرده باشند. زندگی جدید. مسئولیت جدید. و اینکه خیلی هایشان احتمالا تا آخر این دهه، تغییر نقش خواهند داد. از این دخترکان سر خوش بیخیال ِ بعضا بچه گون، تبدیل به زن خواهند شد. شاید هم تبدیل به مادر. زن های این دهه، مادرهای این دهه، ما با هم بزرگ شدیم. حس اش مور مور عجیبی بهم می دهد.

سومیش، این بود: رویایی که من باورش می کنم. دختری که نمی شناسمش، از آرزویش برای حامله شدن نوشته بود. فکر می کنم آرزویش برای خودش هم عجیب بوده. این را، گذاشته بود کنار چهار خط آرزو: درس خواندن در فضایی بازتر، هوای پاک، نوشتن، دوستان خوب و خیلی چیزهای مشترک دیگر.

دیشب، خواب یک بچه را دیدم. نوزاد. یک روزه. تازه به دنیا آمده. دیر خوابیده بودم. چند بار هم بیدار شدم، کاری انجام دادم و دوباره خوابیدم. یادم نیست مربوط به چه بخشی از خوابیدنم بود. بغلش که می کردم، آرام می شد. مسئول مراقبتش من بودم. یک عالمه حس مهربانانه داشتم. به دنیا آمدنش را الان یادم نیست. یادم نیست مادرش را. حتی شاید بچه ی خواهری بود. یک عروسک کامل، که من در آغوشش داشتم و می خوابید. یک کودک عجیب، که بخش های آخری که یادم است، همانطور نوزاد، راه هم می توانست برود. هرچند حرف نمی زد.

هر کس، در روزهای زندگی اش چیزی را قربانی چیز دیگر می کند. قرار من و شفق جانم، این بود که من سی و دو سالگی بچه دار شوم. یک سال بعد از او. الان شرایط عوض شده. من حداقل یک سال - شاید دو سال، شاید سه سال- از نقشه هام عقب ترم. چیزی باید این وسط قربانی شود.

بخش مردانه ی روانم، این زندگی را دوست دارد. اینجور مبارزه کردن را. اینجور پیش رفتن را. نایستادن را. یک سره پیش رفتن را. قله به قله فتح کردن. از کوهی به دیگری پریدن. بخش زنانه ام، گاهی مچم را می گیرد که مگر تمام این تلاش ها، در مسیر این نیست که بهترین ژن ممکن را پیدا کنم و بهش تقدیم کنم؟ "من"، سعی دارد ارزش های مردانه اش را پاس بدارد. با این وعده ی دور، که هر وقت لازم باشد بهترین ِ دنیا را براش حاضر خواهم کرد.

بهش می گویند سن باروری. سنی که الان هستم.

...



For in our hearts the dreams are still the same

هفته ی پیش، کلا از خانه بیرون نرفتم. توی خیابان هم که قدم می زدم، توی خانه بودم. توی بازار که تنه می خوردم، توی خانه بودم. بلیط که رزرو کردم، توی خانه بودم. حتی زیر باران که قدم می زدم - و چقدر هفته ی پیش باران آمد - توی اتاق، روی شکم دراز کشیده بودم و داشتم به باد سردی که می آمد و از فاصله ی بین تاپ و شلوارکم رد می شد و می خورد به شکمم فکر می کردم. هر جا که رفتم، خودم را جا گذاشتم پشت در. خیلی هم راضی.

تلفن هایم را هم جواب ندادم. بهانه آوردم که موبایلم یک طرفه شده - آخرش هم یک طرفه شد. ایمیل هایم را هم. خط آخر، آن چند تاییشان را که خیلی مهم بودند، حواله دادم به بچه ها که جواب بدهند. پسوردم را برایشان فرستادم و بیخیال هر خبری شدم. ایمیل هم که زدم، شخص سومی زدم. حتی مجبور شدم ویرایششان کنم انقدر که زبانشان به من شبیه نبود. خیلی وقت ها یادم هم رفت نهار بخورم. تنها که بودم البته. صاب خانه هم که صبح می رفت تا شب. کسی نبود. حتی الان که فکر می کنم، پنج شنبه شب هم که گوشه ی جلال وایستاده بودم منتظر ماشین و داشت ریز ریز باران می آمد، نشسته یک گوشه ی خانه، فیلم می دیدم.

دم دانشکده فنی سوارم کرد. تمام هیکلم بوی سیگار بچه ها را می داد که کافه را گذاشته بودند روی سرشان. کلافه شده بودم. یک نفر سیگار بکشد، می شود بوی خوش خودش. چهل نفر که سیگار بکشد، خفقان می گیرند ریه ها. رفتیم یوسف آباد. پارک شفق. موهای فرفری بلندش را زیر روسری و هدبند مخفی کرده بود. حرف زدیم. از در و دیوار. وسط حرف هایمان سکته بود. من خانه بودم، خوابیده بودم به پهلو، داشتم کتاب می خواندم. احتمالا او هم وسط خانه شان وایستاده بود داشت ویلن می زد مثلا.

اتاق خوابش را دوست دارم. این که اتاق خواب کسی را دوست داشته باشی رگه های شدید فضولی دارد به نظرم. توی اتاقش مشتاقانه نگاه می دواندم و فکر می کردم خب! وقتی فلان متن را نوشته منظورش این بوده و وقتی فلان چیز، این. شعر های روی آینه اش را هم دوست داشتم. در کمدش را هم. اصلا انگار الان می توانم شکل کلی اتاقش را بکشم. سه سال پیش بود؟ این یعنی حافظه ی تصویری ام عالی است؟ من تقریبا نقشه ی همه ی خانه هایی که از چهار پنج سالگی  زندگی کرده ام و یا مهمانی رفته ام را یادم است. حالا شاید مجبور شوم کمی فکر کنم. خانه. چرا انقدر این کلمه با من پیوند خورده؟

نشسته بودیم روی یکی از نیمکت های پارک شفق که باران گرفت. بالای سرمان برگ های درخت انقدر فشرده بودند که خیس نشویم، اما بوی باران بیاید. زمین خیس شود، ما خشک بمانیم. بعد، حرف ببافیم. حرف بزنیم. از در و دیوار مثلا. از بچه های قدیم. از نقشه های آینده. از سکته های وسط حرف ها رد می شدیم. رگه های آشنا پیدا می کردیم. رگه ها را پررنگ می کردیم. تلاش بی نتیجه ای نبود در هر صورت.

راستش ما، جمعیت ناراضی دانشکده شدیم. آدم هایی که جمعمان عوض شده، رویایمان و تنهایی خاص خودمان را داریم. از جریان رشته ی مطمئن و کار مطمئن و آینده ی مطمئن و آدم های همان، حداقل کمی خارج شده ایم. ما آمده ایم کمی این طرف تر، داریم سعی می کنیم به زندگی نگاه کنیم. خودمان هم شده ایم شبیه آن درخت های پارک: جداییم، اما سعی می کنیم نگذاریم باران دیگری را خیس کند. ما کسانی بودیم که دانشکده مقرمان بود. خانه مان بود حتی. الان ترکش کرده ایم.

راستش، من و دختر اشتراکات زیادی در زندگی نداریم. اما حس آشنایی دارم اما بهش. توی چهارچوب پیچیده ای که نمی شناسیمش، احتمالا هم خانه ایم.

و هر دویمان هم داریم این آهنگ را گوش می دهیم.

...



زمین اگر معرفت داشته باشد صدایم می کند

باید موهایم را رنگ ساژ کنم. یعنی باید یک کاسه بردارم، رنگ و اکسیدان و شامپو را همینطوری مخلوط کنم و بزنم به موهایم. ده دقیقه بماند، بعد بشورمش. اینطوری رنگ موهایم درخشان تر می شود. پنج میلی متر موی سیاهی هم که در آمده - مثل بقیه ی موها - قرمز می شود. دوش آب را که باز می کنم، همچنان فکر می کنم که باید موهایم را رنگ ساژ می کردم. مشکل رنگ های فانتزی همین است: رنگش می رود و معلوم نیست سرت به چه شکلی در بیاید. خب اگر رنگ موهام را شرابی انتخاب کرده بودم، الان قهوه ای شده بود. دکلره ی قرمز، اکسیدان قرمز و رنگ شعله ی آتش ِ قرمز. هنوز هیچ کس نمی تواند حدس بزند قرار است حمام بعدی چه شکلی بشوم. حمام که می روم، زانو می زنم کف زمین. سرم را می گیرم زیر آب سرد - تا حدی که مطمئن باشم مغزم آسیب نمی بیند - و با نگرانی به کف های صورتی خیلی روشنی زل می زنم که با آب می روند.

امشب، نودمین شبی است که من در دوره ی ویرانی هستم. شاید دقیق تر باشد اگر بگویم: صدمین شب. صد شب در این دوره ی ویرانی. صد با نود شب خیلی فرق دارد. عدد رندتری است و من اعداد رند را بیشتر دوست دارم. مثلا فکر می کنم کار لوسی است که بانوی صورتی قرار است مهریه اش را دویست و بیست و دو سکه تعیین کند. دویست و بیست و دو، می شود دو در سه در سی و هفت. اگر شاگردهای ریاضی ام اینجا بودند، با چشم های خنگشان نگاهم می کردند و تند تند پلک می زدند. هر کسی لذت بکر عدد را نمی فهمد. اصلا صدمین شب. قانع شدم که صدمین شب است.

صد شب پیش - می ترسم تقویم را چک کنم، دقیق شوم و بفمم مثلا صد و یازده شب پیش بوده - من خسته و خراب از زندگی کشیدم بیرون. من از زندگی که خارج می شوم، دستم به هیچ کاری نمی رود. این چند سال اخیر، به صورت الاکلنگ وار خیلی بدی زندگی کردم. انگار یک نفر ِ خیلی سنگین وزن تر از من، نشسته طرف مقابلم. همه اش توی هوام. همه اش زمین نیستم. اتفاق های عجیب هم می افتد. مثلا یک هفته می گذرد و من اصلا خبردار نمی شوم. یا نگاه می کنم به ساعت، شش ساعت عبور کرده و نفهمیدم. وقتی سوار الاکلنگم، زمان از زیر پاهام رد می شود. از زندگی که می کشم بیرون، سوار الاکلنگ می شوم. بعضی وقت ها، روبرویی ِ سنگین وزنم حوصله اش سر می رود. پا می زند. کمی بالا می آید. کمی به زمین نزدیک می شوم. دوباره می روم بالا.

این چند وقت اخیر، خیلی سعی کردم بر گردم به زندگی. چیز ِ لذت بخشی در سوار زندگی نبودن نیست. نمی شود. هی نگاهش می کنم. هی نمی شود. شبیه ماهی شده. من از گرفتن ماهی خوشم نمی آید. ماهی را که با دست بگیری، از لای انگشت هات سر می خورد. مثل ماهی های گلد فیش قرمز لزج. بچه که بودیم، گاهی تعطیلات آخر هفته را می رفتیم طالقان. گاهی با شن کش می افتادیم به جان ِ باغ. باغ سیب. پر از سیب های کال سبز. از کف باغ، هر چقدر که می شد کاه جمع می کردیم. کاه که نه. در واقع، علف های خشک شده. بعد دور یکی از درخت ها دور می چیدیم. اسمش را می گذاشتیم خانه. با بچه ها می رفتیم توش. وقتی می نشستیم، دیوارهای خانه تا شانه هایمان می رسید. بعضی وقت ها، سیب های کال را می زدیم به نوک چوب، می گرفتیم روی آتش. پوستش تاول می زد. خوشمزه می شد. سیب ها که می رسیدند، باغ طالقان نمی رفتیم. من خاطره ی سیب رسیده یادم نیست. یکبار - بیشترش یادم نیست - با بچه ها رفتیم لب رودخانه. کناره ی رودخانه در اصل. که آب نبرتمان. سعی کردیم با دست ماهی بگیریم. یک ماهی قرمز گنده - از همین ها که سر سفره ی هفت سین می گذاریم - آمد توی دستم. بلندش کردم. از آب آوردمش بیرون. سُر خورد و افتاد توی آب. بیست و سه سانت ماهی قرمز ِ لیز. همین است که فکر می کنم زندگی را هم نباید گرفت. اینطوری تصوریش بعد از دوازده سیزده سال رهایت نمی کند. زندگی را باید ول کرد. بعد دل خوش کرد که دیدی اش. یک جایی، در رودخانه ی طالقان، زندگی دارد شنا می کند. بدانی که هست.

فکر می کنم چند بار توی سال های اخیر زمین بودم؟ چند ماه پیاپی؟ شاید بشود بشمرمش. اینطور توی هوا بودن را دوست ندارم. باید برگردم به زندگی. چند بار تا حالا به خودم گفتم برگرد؟ چقدر برنگشته ام؟ چند دوره ی ویرانی آمده و من را زیر گرفته و برنگشته ام به خودم؟ چند بار ترسیده ام که شاید هیچ وقت برنگردم؟یک گوشه ی دلم می ترسم. از این پایین رفتن های در خود، از اینکه نکند بالا نیایم. هر چقدر پایین ترم، درد را بیشتر می فهمم. بیشتر که می فهمم، آدم ها را با زخم هایشان می بینم. زخم هایشان را، بارهای عظیم روی شانه هایشان. از کنارم می گذرند. من، بالا روی الاکلنگم. کمی روی شانه هایشان تکانش می دهم. راحت تر می شوند. وقتی پایین باشم، قلقلکشان می دهم که بخندند و تندتر راه بروند. تا زودتر برسند. عزیز ِ دلم که باشند، اگر بگذارند آغوششان می شوم. شاید برای چند ساعتی هم که شده سبک شوند. خودم هم همیشه بهتر می شوم. انگار مفید تر بوده ام و هستم.

روی الاکلنگ، روبرویی ام، از من سنگین تر است. باز حوصله اش از زمین و نظم آن سر رفته. یک ماه که گذشته، گاهی دل دل کرده و گاهی پا زده. زمین رسیده ام و رفته ام بالا باز. اینبار فکر می کنم می خواهد پیاده شود. پیاده که بشود، اگر بی هوا باشد، کوبیده می شوم به زمین. به واقعیت. به تمام چیزهای قدیمی قشنگ و امن. او دل دل می کند که پیاده شود. من آماده ی برگشت روی زمینم. برگشتی که باز کسی من را از زمین نکند. دلم زمین می خواهد. آدم های عجول ماشینی هراسانش را حتی. اینبار شاید حواسم را پرت نکنم. پرت چیزهای کوچک آن پایین. شاید دستم را به قلابی سفت کردم که به این آسانی از زمین بلند نشوم.

دوش آب گرم را باز می کنم. تمام - تن، می روم زیر دوش. گرمای خوب ِ قدیمی، پوستم را سوزن سوزن می کند. دستم پر از دانه دانه های ریز می شود. موهای دستم، تیغ می زند و از پوست بیرون می آید. فکر می کنم که موهایم را رنگ ساژ نکردم. بین حس دو گانه ی رنگ ساژ کردن ، یا کوتاه کوتاه کردن تا رنگ طبیعی، تلو تلو می خورم. پنج میلی متر، تقریبا هیچ چیز برای باقی ماندن نیست. می روم زیر دوش. چشم هایم را می بندم. سرم را زیر آب گرم می گیرم. خودم را می دهم دست آب گرم. زندگی باید امن باشد که بشود بهش برگشت. سرم را زیر آب گرم می گیرم و تصور می کنم که موهام همین طور قرمز می ماند.

...



از میان این همه اسم، تو

یواشکی غلت می خورم توی وبلاگش. وبلاگ کوچک و خلوتی دارد. وبلاگ، باید بزرگ باشد. باید در کامنت دونی اش بحث باشد حتی. مثلا هر هفته دو یا سه پست. هر پست، حداقل هفت یا هشت نظر. اینطوری یعنی وبلاگ زنده است. یواشکی غلت می خورم توی وبلاگش که کوچک است. من وبلاگ های کوچک را دوست ندارم. وبلاگ باید اجازه بدهد سرک بکشی توی لحظه های نویسنده اش. نویسنده اش باید لابه لای خطوط وبلاگش - حتی در فضای سفید بینشان - نفس بکشد. وبلاگش کوچک است. خیلی کوچک. خیلی از نوشته ها نظر ندارد. وبلاگ، با دائم نوشته شدن است که نظر دار می شود. نظر برای زنده ها خرج می شود. نونهال است وبلاگ.

یواشکی غلت می خورم توی وبلاگش. می دانستم که وبلاگ دارد. می دانستم که لینکش جایی همین حوالی است. یکبار، گشته بودیم دنبالش. پیدا نشده بود. همان روزی که توی عکس، دست به سینه وایستاده بود. فکر کنم یک لبخند محو روی لب هاش بود. من لبخند محو دوست ندارم. باید توی عکس ها خندید. توی زندگی هم. توی عکس هاش نمی خندد. توی هیچ کدام از عکس هاش که دیده ام تا حالا. توی واقعیت؟ امیدوارم توی واقعیت بخندد. خنده برای لب های آدمی است. اصلا یک جمله ی قشنگی بود که می گفت: خندیدن دومین وظیفه ی لب هاست. اولین وظیفه؟ ...

یواشکی غلت می خورم توی وبلاگش. وبلاگش کوچک است. می چرخم. وبلاگ کوچکش را می خوانم. نظراتش را هم. نظرات ِ نظراتش را هم. غلت می خورم. هوا تاریک می شود. نوشته هاش هم جدی است. بی خنده. خوشحالم که هیچ کس خانه نیست. همه اش - سر تا ته - سی دقیقه هم نمی شود. فکرم می کشد به آنها که گاهی می آیند و می روند توی آرشیو من. پایین و پایین. که گاهی ردشان را می زنم. نفسم می گیرد. از همان چند ورق نوشته هم، سه بار متمادی نفسم بند می آید.

غلت می خورم توی وبلاگش.  وبلاگ، خاطره ی عجیبی از آدم هاست. تصویری از آدم ها که شاید روزمره نبینیمشان. شاید تصویر ِ پشتی ِ این نقاب های روزانه. وبلاگش کوچک است. تصویرش هنوز محو است. محو محو. فکر می کنم همین طور هم بماند. از وبلاگش سر می خورم بیرون.

باید یادم باشد یکبار، برایش نظر بگذارم که: دختر زیبا! بخند! خنده اش باید زیبا باشد. ندیده ام، اما مطمئن ام. یکبار، شاید یک سال دیگر باشد. شاید هشت ماه. شاید هر چقدر دیرتر.

اینجا، جمعه عصر شده.

...



پارک سپهر

- روزی که خیابون ها رو پس گرفتیم، کل مغازه های این راسته باید بشه کافه. املاک و خشکشویی و اینها باید جمع کنن. همه ی این پیاده رو میز و صندلی باشه. مثل کافه های ارمنستان. بعد اون طبقه ی بالا هم (الان کتابخونه است) باید بشه بار.

+ نه، بار باید طبقه ی پایین باشه.

- باید بالا باشه، نور بیاد تو.

....

من؟ تکیه داده ام به صندلی. توی پیاده روی خنک. کمی آنطرف تر از فواره. باد یازده شب می خورد به صورتم. به صداهای شادشان گوش می دهم. در خیالم، دست بند سبز می بافم.

...



زندگی یک پالت رنگ است با تو

ما دو تا دوست بودیم: اتفاقی تقریبا. دوستی مان از همین جا شروع شد. یعنی از همین وبلاگ. اولین نظرش را همین جا گذاشت: اولین سلامش را همی جا کرد. اولین بار که شماره اش را برایم گذاشت. رفتیم بیرون. دوست شدیم. سخت بود. واقعا سخت بود. من از یک دنیا بودم، دنیای اون چیز دیگری بود. من کم کم با دنیایش آشنا شدم. او رسوخ کرد در دنیای من. دوستام، یکی یکی شدند دوستانش. کم کم هر کسی که من را می دید،حالش را می پرسید: خوب بود. معمولا خوب بودیم. اتفاقی، اتفاق پشت اتفاق، دوستانه ترم شد. حتی اولین باری که مست کردم، برنامه ریزی اش با او بود.

بخش های مگوی زندگی ام را -نه به واسطه ی من - اما می دانست. صحبت هایی که باهاش می کردم را با کس دیگری نمی کردم: مختص خودش بود. مامان، بهش زنگ می زد و حرف می زدند با هم. من هم که با مامان قهر بودم، رابطه اش را با مامان داشت. خانواده ی من می شناختندش. خانواده ی او هم من را می شناخت. تولد سال قبلش، به مهمان ها به عنوان دوست صمیمی اش معرفی شدم: تازه فهمیدم چقدر برای هم عزیز شدیم. همین طور یواشکی و آرام. در طول پنج سال.

تولد بیست و یک سالگی ام را، یک آقای بسیار عزیز - یک آقای بسیار خاص - داوطلب شد و برایم خانه ی خودش گرفت: خرج اساسی تولد هم بر دوش خودش افتاد. شب آخر، یک بخش بزرگ از مهمان هام کنسل کردند. دو تایی دوستانمان را دعوت کردیم. تا حد ممکن. هر کس که می آمد. دختری، دوست من بود که آمد. آقای خاص هم یک دوستش را دعوت کرد. پروسه ی من و آقای خاص به جای خاصی نرسید. اما بانوی صورتی من و دوست آقای خاص - به پیگیری اساسی ما دو نفر - دوست شدند.

از آن شب، دو سال و نیم، درد دل هایش را زنگ زد و گفت. دو سال و نیم، حرف های دخترانه ام را صبورانه گوش کرد: آخرینش همین بیست دقیقه ی پیش بود. تا جای ممکن بدون پیش داوری. تا جای ممکن مهربان و دوستانه. امیدوارم من هم برایش همین طور بوده باشم. مطمئن نیستم انقدر که بد اخلاقم. دو سال و نیم، رابطه اش را با شوالیه اش پیگیری کردیم.

یک شب - همین چند ماه پیش - دعوتم کرد. شام را با هم خوردیم. بعد نشستیم جلوی تلویزیون. به دیدن کلیپ های دنیای دیگر. دنیایی که هر دو در این سال ها سعی کرده بودیم بهش وارد شویم و نشده بودیم. بهش گفتم حیف نیست؟ دنیا با تمام گستردگی اش روبرویمان هست. برویم تجربه اش کنیم. من شیفته ی دنیای بیرونی بودم که ندیده بودم. او، تصمیم داشت که زندگی اش را در فاز جدیدی تجربه کند: رابطه اش را جدی تر کند و دنیای زنانه اش را زندگی کند.

امروز زنگ زد بهم. شاگرد داشتم. گفت دو جمعه ی دیگر - شب - بله برونش است. دعوتم کرد. به عنوان دوست صمیمی عروس دعوتم. به عنوان معرف عروس و داماد به هم. (آقای خاص عزیز ایران نیست.) دو جمعه ی دیگر -صبح - بلیط دارم برای رفتن. یعنی در یک روز، هر دویمان یک گام از زندگی مان را پشت سر می گذاریم. یک بخش را. می رویم مرحله ی بعدی.

بانوی صورتی من! دختر قشنگ مو کوتاه ِ مو قرمز ِ من - شبیه من که موی کوتاه و موی قرمز دارم - خواستم حواست باشد که تو دخترانه ترین دوستی بودی که من همیشه داشتم. خواستم حواسم باشد که چقدر دوستت دارم. حالا هر چقدر هم، فاصله و تغییر این میان باشد.

ورودمان به مرحله ی بعدی، مبارکمان باشد...

پی نوشت: این متن برای همین چند روز پیش است. اما عکس برای زمستان پارسال است. وقتی هر دو مو بلند و مو سیاه بودیم. حواسمان نیست ها! چقدر شبیه هم شده ایم!

...



در حوالی دلم

منصفانه که نگاه می کنم دوران خوابگاهی بودن من، خیلی هم بد نبود. من، از چهارچوب امن اتاقم به جایی رفته بودم که نمی شد از نگاه های بقیه فرار کنم: هر ساعت از روز کسی داشت نگاهت می کرد. من از این نگاه کردن ها نا امن می شدم. مثل صداها، که شب ها و خواب هایم را نا امن می کرد: خواب های مرتب هشت ساعته ام به هم ریخت. من از پس این سیل تغییر بر نیامدم.

منصفانه که نگاه می کنم، دوستان ِ خیلی خوبی هم داشتم: ترم چهار، چهار تا از هم اتاقی هام، ترم دهی بودند. بعد یکی دو تایشان از دل و جان برایم مایه گذاشتند. دوستان ِ خوبم شدند. دوستان ِ عزیزم. لحظاتم را شریک شدند. من در روزهایشان شریک شدم. دوستی مان خودش را تا سه سالی کشید. هر کس درگیر زندگی خودش شد. سه سال هم، خیلی زمان است.

یا ترم شش - در شلوغی های انتخابات - دو تا دختر نازنین بودند، یکی شان ورودی هشتاد و یک، یکی هشتاد و دو، اما در آن وقت هر دو ارشد. یکی از قشنگ ترین رابطه های دوستی را، کوچکتره با یکی از فارغ التحصیل های دانشگاه لیسانسش - شهید بهشتی - داشت. عادت داشتند شیر قهوه می خوردیم و گاهی فال می گرفتیم. یکبار بهم گفت که قبلا، مردی بهش گفته که با یک نفر دیگر هم آشنا خواهد شد. و بین این دو نفر انتخاب خواهد کرد. من که هم اتاقش بودم، مرد دوم وارد زندگی اش شد. از بیرون که نگاه می کردم، تردیدش را می فهمیدم. جوری که قبل از اینکه بگوید، می دانستم چه شده. فهمید که می دانم، تعجب کرد. سال پیش، عکس های عروسی اش با آقای دوستش را در فیس بوک دیدم. دختر دوست داشتنی!

یا ترم هشت، دوستان ِ خوابگاه قبلی ام را فرستاده بودند در یک اتاق ده نفره. نهایت زیر پا گذاشتن شان انسانی بود و هست به نظرم. از یک ماهی به بعد، پناهم شدند. چند نفری شان رفته بودند و پنج نفر مانده بودند. ماه های کم اما دلپذیری بود. تخت زیر پنجره ی من. صبح بخیر های به خیابان. و ساختمان وزارت نفت - خیابان طالقانی - که مثل ساعت خورشیدی بود برایم.

یا ترم نه. اتاق کوچک در ساختمان نیمه مخروبه. فکر کنم دو متر در سه متر  بود و ما چهار نفر بودیم. صبح ها، می خزیدم توی تخت. در همان خنکای خوب تختم. آنقدر دیر می خوابیدم که وقت بیدار شدن بقیه، خوابم سنگین باشد. که به هم نریزد. ساعت هشت که می شد - شاید سه ساعت بعد از خوابیدنم - از سر و صدا بیدار می شدم. پنکه را می گذاشتم نزدیک در، تلیک تلیک می لرزیدم و می خوابیدم: صدای پنکه سر و صدا را می گرفت. من به هر صدایی بیدار می شدم.

منصفانه که نگاه می کنم، دوران خوابگاه بودنم در حسرت یک خواب راحت گذشت. یک آرامش. یک چند روز دیده نشدن. همین شاید دلیل اصلی نابودی آن روزهام بود. منصفانه که نگاه می کنم، دختر ِ آرزوهای طلایی، به رنگ خاکستری برگشت. راضی ام اما، که هنوز آن زیر زیرها، آرزوهایش را نگه داشته.

پی نوشت: حوالی دلم - نگار - هم اتاقی ترم چهار من - ده خودش

...



امیر حسین جان

1) از پله های تاریک رفتم بالا - من همیشه نگرانم برای روشن کردن چراغ راهرو ها، که نکند اشتباهی زنگ خانه ی کسی را بزنم. همین است که معمولا در تاریکی حرکت می کنم - در اول، سمت چپ، نیمه باز، یک آقای خیلی قد بلند عینکی در را باز کرد.

- سلام، هدیه هستم.

- معلومه که شما هدیه ای.

چیزی که ازش می ترسیدم محقق شده بود: جناب ترسناک من را یادش بود! از همان روز، آقای قد بلند ِ ترسناک ِ عینکی، شد آقا معلمم. شد ملای کلاس. شد استاد جانم. به ترتیب شد البته.

1) سر کلاس بودیم، یک چیزی گفتم و جوابم، برخلاف تصورم با شوخی و خنده داده شد. جوابش برام تیز بود. الانش یادم نیست که چه حرفی بود. توی آرشیو وبلاگم هست. بعدا، یک متن ِ منتشر نشده در موردش نوشتم. سر کلاس، بغض کرده بودم. موقع نوشتن، گریه می کردم. نصفه ولش کردم. نوشته ای که خودم را به گریه می انداخت - و می دانستم به گوش آقا معلم هم می رسد - چه فایده ای داشت؟ مچاله شدم توی تخت. ده پانزده دقیقه بعدش، از زور خنده بلند شدم. خاطره ی دیگری آمده بود، نوشتمش. بقیه هم وقت خواندنش، خندیده بودند. از عکس العمل های گودریشان معلوم بود.

1) درگیر پسری بودم. طولانی شده بود. خیلی طولانی. خیلی. در سیر فرسایشی افتاده بود. دو سال غیر پیاپی و این همه بار روانی؟ تمام نمی شد و هر کس، به طریقی حرفی می زد و راه حلی می داد. هیچ کدام را دوست نداشتم. نمی شد. به من نمی چسبید. بعد از کلاس، مسیری را پیاده رفتیم. چند دقیقه ای حرف زدیم. کلامش، دوستانه و از ته قلب بود. نه مثل تقریبا بقیه ی حرف ها: با پیش داوری های احمقانه و روش هایی که من نبودم. چند ماه ِ بعدش همه ی خاطره های پسر آرام گرفته بود. آنطور که باید.

1) تک تک این هفت ترم را بنویسم؟ می شود مگر؟ آن لحظه هایی که هر جلسه ی کلاس تمام می شد، انگار یک نور افکن گرفته شده بود روی خاطره ها، روزها و عکس العمل هام. آن وقت هایی که درد می آمد بالا و شتک می زد روی چند روز دیگر هفته. تا سه شنبه ای دیگر. استاد جانم، یک عادتی داشت: در هر حرفی که می زد، اول از خودش مثال می آورد. انگار می گفت ببین شما تنها نیستید. ببین می فهممتان. ببین این درد مشترک است. ببین حتی دوا پذیر است. سه شنبه ها، به امید سه شنبه ها می گذشت.

1) چند روز پیش رفتیم نهار خوردیم. من در دنیای بیرون آرام بودم. همه چیز به مرادم بود. دنیای درونم طوفان زده بود. درست نمی شد. از در و دیوار و پنجره حرف زدیم. در مورد تصمیم های دنیای بیرونم. احمقانه بود بحثمان. من می دانستم که از راهم راضی ام. که به خیال ِ دلم بهترین راه است. استاد جانم هم می دانست که برای شنیدن و گفتن این حرف ها آنجا نیست. از کجا می دانست؟ از کجا می داند؟ خودش می گوید یک شهود درونی. این مهم ترین چیزی است که یادم داده: که چقدر تکیه بر شهود می تواند به همان جوابی برسد که باید.

1) سر کلاس بودیم. چند دقیقه ای قبل از شروع. یکی از بچه ها جلسه ی قبل را نبود. من جزوه هام خوب است - حداقل خودم دوستشان دارم - و داشتم براش توضیح می دادم. استاد جان پشت میزش نشسته بود. گفت که تقریبا همان طور که باید حرف هاش را تکرار کردم. نوشته هام خوب بود، خوشحال شدم که اگر نمی شود تحلیلی بر حرف ها داشته باشم، حداقل حافظه ی خوبی برای بیانشان دارم.

1) دیروز - دقایق پایانی کلاس - توی حرف ها و تکه های به ظن خودمان با مزه ای که می پرانیم، بخشی اش ادای استاد جان را در آوردم: دست ها را موازی زمین می گیرد، دو کف دست را با زاویه ی صد و هشتاد درجه می زند به هم. برگشت گفت که داری خاطره جمع می کنی برای بردن؟ من؟ من؟ نگاهم در کلاس چرخید، دیدم چقدر دلم برای این امن ترین رحم زنانه ای که توش بودم، تنگ می شود. گریه ام گرفت.

خب، حداقل دیشب فهمیدم که چرا بعضی ها - مثل دوست خوش سلیقه ی عزیزی که کلاس ها خانه اش تشکیل می شوند - توی دستشویی هایشان علاوه بر دستمال توالت، جعبه ی دستمال کاغذی هم می گذارند.

دلم حقیقتا تنگ می شود.

...



آنچه می ماند 2

دو تا بیست و سه کیلو.

خط هوایی ترکیش ایر لاین، اجازه می دهد دو تا چمدان بیست و سه کیلویی ببرم. یعنی هر چقدر بیشتر از این مقدار، مشمول اضافه بار می شود.

زندگی اضافه ام را جا می گذارم، روابط اضافه ام را، کارهای اضافه ام را. اضافه بار نخواهم برد.

سبک بار طوری مانندی.

...



از در که می آیی تو

مامان اینجا را می خواند، گفته ام نکند این کار را. گفته ام این حریم را برایم باقی بگذارد. گوش نمی کند. می خواند اینجا را.

جالب ترینش، عکس العملی است که به نوشته ها دارد: مثلا زنگ می زند و سعی می کند از کلماتی استفاده کند که غیر مستقیم به نوشته هام مربوط است: زنگ زده که چمدان نمی خواهی؟ بفرستم برات؟

به رویش بیاورد یا نه، من سر حال که هستم، می خندم به کارش. سر حال که نیستم، برزخ می شوم البت.

...



از سرخوشی های دم دمای صبح

دختر ِ ایرانی ایی که منم، همه ی عمرش شلوار پوش بوده.

توی لباس هام، یک دامن قهوه ای بلند است که دو سال - کمی بیشتر - پیش، به سرم زد و خریدم. و یک پیراهن طوری توی خانه، سفید که روش چند تایی گل آبرنگی دارد.

امروز رفتم بازار. بین بلیط خریدن و پرداخت ِ آخر برای کنفرانس، سه ساعت وقت خالی داشتم که با برنامه ی هیچ کدام از کارهام هم خوانی نداشت. رفتم بازار و به گشتن. مهم ترین چیزی که باید می خریدم جوراب بود (بعله! موجودی هستم که برای خریدن جوراب می رود بازار!) توی تو در تو های بازار، جوراب ها را که خریدم، یک جوراب بلند (اسم خاصی دارد؟) یک جوراب شلواری سیاه ساده، یک جوراب شلواری طرح دار و یک ساپورت لوزی لوزی تور توری خیلی خاص ِ غیر قابل توضیح (تا نبینی نمی فهمی چون) گرفتم.

الان، این ساپورت لوزی لوزی تور توری خیلی خاص ِ غیر قابل توضیح را پوشیده ام. طرح اش روی بدن، چهارخانه های لوزی شکل شده. به پاهام که نگاه می کنم، سرگیجه می گیرم. انگار وسط یک تلویزیون برفکی سیاه و سفید گیر کردم. از طرفی مطمئن نیستم شیوه ی درست پوشیدنش همین است یا برعکس است مثلا! بعد مثلث هاش کشی است، هر کدام از پاهام یک جور طرح شده.

خلاصه عارضم به حضورتان که در گوشه و کنار رفتن، بسی خوش می گذرانیم!

...



چیزهایی که می برم 2

جوراب زیاد .... لباس زیر .... بیکینی .... مایو .... تاپ .... شلوارک .... مومک یا اپی لیدی اگه می خوای، لاک و جینگیلی پینگیلی .... ضد آفتاب (کلا لوازم آرایش گرونه) .... میل بافتنی! ... حوله حمام (پیشنهاد من اینه که دو تا حوله کوچیک بیاری، حوله تنی جا زیاد میگیره .. اما میل خودته) .... ملافه .... جاکلیدی .... ی دفترچه ... مداد و خودکار ... (آها راستی، یک دفترچه خاطرات برام میگیری بیاری؟ میدونی از کدوما رو میگم دیگه .. همونایی که هاشمی داشتش ... بوس) .... عطر .... مام .... لباس گرم نیار یا کم بیار .. لباس متوسط بیار ... اما بیشتر لباس خنک ... لباس خونه یادت نره .... و مهم تر اینکه بری ازاین تبدیل های الکتریکی بگیری ... اینجا فرق داره .... قرص هم بیار .... کاندوم هم بیار! ...

اضافه نوشت: شفق لیست پیشنهاد داده. (لیست عینا از متن چت تایپ شده. حتی تعداد نقطه ها هم تغییر نکرده.) که چه چیزهایی لازم است برای بردن و چه چیزهایی لازم نیست. در فکرم که یک کلید از وبلاگم بهش بدهم. واقعه نگار  نابی می شود!

این دختر این روزها در پی آفرینش شگفتی است!

...



تمام مسیرها به رم ختم می شوند

تصویری از هدیه ی بیست و شش ساله دارم که بیش از هر چیزی، این روزها به آینده امیدوارم می کند:

توی ماشین کروک ام نشسته ام، در حال رانندگی در جاده ای بین لس آنجلس و بوستون هستم. موهام، تا سر شانه هام بلند است و باز است و مسلما با بادی که در موهام می پیچد، آشفته. عینک آفتابی زدم، تی شرت روشن. آهنگ های انگلیسی دهه ی نود (یا حتی هفتاد) پخش می شود. بهار یا تابستان است. می روم دانشگاه، برمی گردم به همان جو دوست داشتنی جدی که حرف هاش، انگار از یک دنیای ماورا می آید.

این تصویر، کلاسیک چیزی است که دوست دارم تبدیل شوم: در حرکت، در مسیر آموختن و رها.

پی نوشت مربوط: امشب خانه ی آپولویی ترین دوست پدری دعوتم. حس خوبی به من می گوید معجزه از همین روزنه ها کم کم دارد وارد می شود.

پی نوشت نا مربوط: وبلاگم تبدیل به چیزی شلوغ تر از دفتر خاطراتم شده! اساسی ترین دلیلش هم، همین است که دفتر خاطراتم را نمی نویسم. استاد جان یک بار اشاره ای به این داشت که آشفتگی های درون، با نوشتن کم می شوند. راه که می روم، هر اتفاق به یک نوشته تبدیل می شود. 

پی نوشت ِ پی نوشت مربوط: معجزه؟ کم کم؟ خیر! معجزه از روزنه های زندگی ام دارد سرازیر می شود!

پی نوشت آخر: دلم یک معجزه ی دیگر می خواهد. یک معجزه ی اساسی تر. یک معجزه ی به تمام. آنقدر معجزه وار که

حتی

نمی شود

نوشت

...



Jetzt aber tschüs

زبان آلمانی، دو اصطلاح رایج برای خداحافظی دارد: یکی اش، چوس(1) است. همان خداحافظ ساده. به کار گیری اش، به خاطر غیر رسمی بودن در همه ی موقعیت ها رایج نیست. مثل پاکا(2) در روسی. بای(3) در انگلیسی. کلمه ی دوم، طولانی تر و رسمی تر است: آوف فی دازین(4). دیکشنری معنی هر دو کلمه را یکی می آورد. خداحافظ. این بار رسمی. روسی اش می شود داس ودانین(5) و انگلیسی اش، گودبای (6).

دیکشنری ذهن من، می گوید این دو کلمه فرق دارد: آوف فی دازین، توش فعل زِهِن (7) دارد. یعنی دیدن. یک جور باید معنی اش این باشد که دوباره می بینمت. یک جور امید. امیدواری به اینکه باز همدیگر را خواهند دید. بحث رسمی و غیر رسمی بودن هم اگر نبود، نمی شد همیشه از این دو به جای هم استفاده کرد.

این روزها، تعجب زده ام بیشتر. که چطور می شود در بیست و سه سالگی اینقدر آدم داشت. اینقدر عزیز ِ دل داشت. اینقدر بند داشت برای بسته ماندن. برای ماندن. برای زنجیر شدن به این حال و موقعیت عزیز. بعد ترس می آید که کسی که در بیست و سه سالگی نتواند این بند ها را پاره کند، در چهل و هشت سالگی آنقدر بند خواهد داشت که از جایش هم تکان نمی تواند بخورد. ترسناکی این تصویر است که به راهم می اندازد.

خداحافظی های این روزها یک جور بی برگشتی است. آدم ها را می بینم، یک جور ِ دیدار ِ آخری. یک جور چوس(1) وار.

دیکشنری!!!

1) Tschüss

2) пока

3) Bye

4) Auf Wiedersehen

5) до свидания

6) Goodbye

7) Sehen

...



چیزهایی که می برم 1

جمع کردن ِ وسایل را، به صورت جدی تر شروع کرده ام. امروز دو تا شلوار جدید خریدم: یکی سفید و یکی قهوه ای: کتان؟ پارچه ای؟ چنین چیزهایی. یک شلوارک هم خریدم. اولین خرید ِ مخصوص ِ خارج از ایران. شب هم یک بسته از آلمان دستم رسید: یک شلوار لی و یک شلوار راه کبریتی سیاه. شلوارهام کامل شد.

هفته ی پیش هم، هشتاد هزار تومان (برای من مبلغ زیادی است خب) لباس زیر خریدم. فعلا مانده جوراب ها: باید در حدود ده جفت جوراب بخرم که مطمئن باشم می شود دو هفته را بدون شستن جوراب ها گذراند.

فردا صبح، روز شلوغی است: اولین بخش های چمدانم را می بندم، و روز خرید بلیط هم هست. اینطور که فهمیده ام، مقدار بار مجازم دو برابر مقدار تخمینی ام است. 

...



آنچه می ماند 1

زیبایی عکس عروسی خواهری، عروس زیبای ما نیست که در لباس سفیدش می خندد. چهره های به شدت بچه گانه ی ما هم نیست. بابا و مامان در ورژن جوانشان هم نیست. زیبایی اش، این است که فکر می کنم تنها عکسی است که ما شش نفر با هم داریم:

اول من ایستاده ام، کنارم پدری، کنارش خواهری، کنارش داماد جان، کنارش مادری، کنارش خان داداش.

صبح آن روز، آخرین امتحان نهایی سوم راهنمایی ام را داده بودم، موهام به جعد طبیعی شان کمی پیچ خورده اند: در شلوغی های آن روز کسی یادش به من نبود، از امتحان آمدم، رفتم حمام، موهای کوتاهم را شانه کردم، ساعت پنج حدودا، عموجان آمد دنبالم و رفتیم عروسی. بلد نبودم لاک بزنم. بلد نبودم سشوار بکشم. بلد نبودم رژ بزنم. آن وقت ها موهام به زور ژل سر جاش می ایستاد. گوشواره های حلقه ای نقره ی خواهری را برداشته بودم. بلوز ساده ی سیاه. شلوار ساده ی سیاه. صندل سیاه بندی تخت. لبخندم در عکس فروخورده است.

پدری، لبخندش به تمام صورت باز است: کلهم پدری همیشه با تمام صورت می خندد. این خاصیت من هم به پدری رفته. من و پدری خیلی شبیهیم.

خواهری سعی کرده لبخند ملیح بزند. شوهر خواهر جان به شدت کودک است. (از سن الان من یک سال کوچکتر). مادری جانم تازه از بیمارستان مرخص شده. یک ماه حدودا. توی عکس پلک زده. چشمهاش بسته است. برادری لبخند پهن زده. موهاش، فرق وسط است و لاغر و لندوک وایستاده.

عکس عروسی دختر خاله ام - تابستان دو سال پیش - یک عکس پنج نفره است: من، پدری، عروس، داماد و مامان. پدری تقریبا تمام موهایش سفید شده. من موهام بلند است: از سرشانه هایم بلند تر است. بلوز سیاه تنم است، شلوار سیاه. کفش پاشنه دار سیاه. این بار دور شانه های بلوزم گل دوخته شده که در عکس معلوم نیست. مادری به کل صورت خندیده. خیلی قشنگ شده. من هم خندیده ام. پدری هم. عروس و داماد بد افتاده اند و ما سه تا عالی.

بین دو تا عکس، هشت سال فاصله ی زمانی است.

من که بروم - توی عکس ها - بابا و مامان می مانند و عروس ها و داماد ها.

...



نشانه ای است از حرکت

من، چیزی بیشتر از تنم. این ربطی به عقاید ماوراطبیعی من ندارد. تمامش جمع بندی من است از این چندین و چند سال (اوووف! چقدر زیاد!) زندگی زیسته ام. در کنارش، تن چیزی بیشتر از من است. یعنی مرزهای تن، از آن چیزی که من می بینم فراتر می روند. ما چیزی بیشتر از همیم و این دقیقا شگفتی بزرگ من از زندگی است.

بعضی وقت ها که به هم ریخته ام، که آشفته ام، که در نقطه ی خراب کردن دقایقم هستم، به کرات پیش می آید که وسایلم بسوزند یا بی دلیل خراب شوند. آن تابستان گند هشتاد و هفت - از تابستان هشتاد و هفت بدتری هم وجود دارد و داشت؟ - آنقدر حرف هام را نزدم و خوردم و اینها، که موبایلم خراب شد. ام پی تریم یک روز صبح سوخت و چند تای دیگر از وسایلم از بین رفتند. نه که دلیلی داشته باشد: دقیقا صبح بیدار شده بودم و اینها کار نمی کردند. و من می دانستم که از درون در معرض نابودی ام. که خراب شده ام از درون، هر چند به روی خودم نمی آوردم.

تن، وقتی که بتواند خودش برایم نشانه می شود. گلویم درد می کند؟ چه حرفی باید می زدم؟ کمرم درد می کند؟ چه بار اضافی ایی کشیده ام؟ و خیلی چیزهای دیگر. من معده درد ندارم. تا به حالا هم هیچ وقت نداشته ام. خب، من تقریبا به سادگی هر چیزی که وارد زندگی ام می شود را هضم می کنم.

پای چپم درد می کند. همه اش این نیست. اول بخش کناری ساق پای چپ، کبود شد. حدس زدم به جایی خورده و جدی نگرفتمش. هنوز هم کبود است (یک کف دست کبود شده بود! تا کل رنگ بنفشش برود، طول می کشد.) خب من زیاد کبود می شوم. جدی نگرفتمش. بعد مچ پای چپ درد گرفت. دیشب نگاه کردم دیدم یک کبودی نه چندان محو هم روی مچ پای چپم افتاده: درد از جایی پشت این کبودی می آید. این یکی، بخش داخلی پام است و نه سمت قوزک پا: یعنی نمی شود به سادگی گفت که به جایی خورده.

من معمولا بخش های چپ بدنم آسیب دیده می شود: بخش هایی که برای من نشان دهنده ی احساسات هستند. یعنی من معمولا در ابراز و بیان احساسات، روبرو شدن باهاش و چیزهایی از این قبیل آسیب پذیر ترم. و حالا پا؟جلو رفتن؟

بدنم هم مثل خودم پر حرف است!

پی نوشت: عرضم به حضورتان که آخ پام!

...



بیم از سراب نیست

استاد جانم یک جمله ای دارد در باب قضاوت نکردن. عین جمله اش یادم نیست اما معنی اش این است که آدم ها را با زندگی زیسته ی شان قضاوت کنید. نه با کارهایی که می توانستند بکنند.

حالا من دوست دارم برعکس جمله اش را هم بگویم: آدم ها را به خاطر توانایی های بالقوه شان نخواهید، با کارهایی که می کنند بسنجیدشان.

اگر اولی ممکن بود، دومی هم هست

...



سودا

من از زار دنیا - دار دنیا؟ مال دنیا؟ - دو تا چمدان دارم. در اصل یک چمدان داشتم، این چمدان دوم را مامان همین چند وقت پیش فرستاد. کلهم رسم خوبی دارد مامان. لباس که می خرد (من تنبل و عاجز لباس خریدنم) می گذارد توی چمدان یا کیف بعد می فرستد. خب البته اینکه بخواهد با کیسه یا ساک خرید بفرستد خیلی عجیب تر به نظر می رسد اما این جور فرستادنش، یک چیز نزدیک معجزه است: زمستان امسال یک چمدان بود، پر از وسایل هیجان انگیز زمستانی. هیجان انگیز تر از همه، من امسال زمستان چمدان دار شدم!

آن یکی چمدان مال خیلی قدیم تر هاست. نمی دانم برای کی، اما برای خیلی قدیم تر هام. بعد اندازه ی وسایلم؟ خیلی بیشتر از این حرف هاست مسلما. بابا همیشه دوست داشت بگوید زندگی ات یک کوله باشد هدیه. همیشه سبک باش. خب نیستم.

الان، من دو تا چمدان لباس سیار با خودم دارم. دو تا کشوی لباس خانه ی خواهری. یک عالمه لباس آویزان شده در کمد ِ خانه ی او. یک کمد لباس در اتاق ِ خانه ی پدری (که هنوز اصرار دارم اتاق ِ من نیست) سه تا کشوی لباس آنجا، یک مقدار لباس آویزان شده هم. معلاوه ی سه تا حوله ی تنی، چهار حوله ی دست و صورت. اینها می شود یک عالمه شلوار، یک عالمه بلوز، شش کاپشن، دو پالتو، یک بارانی، یک عالمه تاپ، مثل همه ی انسان ها مقادیری جوراب و لباس زیر (یک جادویی هست که هر چقدر لباس زیر و جوراب داشته باشی باز کمتر از نیازت است) و البته، یک عالمه کتاب و کاغذ و خاطره. یک کتابخانه ی چوبی پنج طبقه که چهار طبقه اش پر از کتاب است و یک طبقه اش پر از کاغذ در اتاق شمال، یک طبقه ی پر کتاب در کتابخانه ی پدری، یک ستون هفتاد و پنج سانتی کتاب اینجایی که هستم، دو تا کارتن موز کتاب خانه ی خواهری. با بیش از سه کارتن کاغذ و یادداشت. پاراگراف شلوغی شد؟ خب مثل زندگی من.

امروز، بخش اول از پولی که قرار است از خانواده بگیرم به حسابم واریز شد. پول مستقل شدنم. مهم ترین کار، خرید بلیط است فعلا. بعد گرفتن وسایلی که باید با خودم ببرم. سشوار مثلا. اپی لیدی مثلا. بخشی از وجودم دلش می خواهد برود از این اپی لیدی های عروس برای خودش بخرد کیف کند! یک بخش دیگر می داند که ذخیره ی پولش محدود تر از این حرف هاست. احتمالا روزی که برای خرید رفتم تصمیم می گیرم کدام را انتخاب کنم. فعلا فقط می دانم دو تا چمدان لباس می توانم با خودم ببرم. این را هم می دانم که اگر بروم، برگشتنی بودنم احتمالش کم است. این کم را خیلی با خوشبینی می گویم. راستش در اصل تنها چیز ریشه داری که با ایران پیوندم می زند، کلاس های سه شنبه هام است که مرداد ماه تمام می شود. یعنی در هر صورت ریشه ای برای برگشت نمی ماند. خرداد که بروم، رفته ام.

خب اینها یعنی باید بخشی از لباس هام را دور بریزم؟ شاید آره، شاید هم باید همه شان را بسته بندی کنم و با خودم ببرم. یعنی باز دو راه دارم. همه شان را بسته بندی کنم. بعد دو تا چمدان با خودم ببرم. بقیه را جاساز که بعدا پدری برایم بفرستد، یا دو تا چمدان با خودم ببرم و با بقیه ی وسایلم خداحافظی کنم. این کار هم شدنی است، مثلا کتاب هایم، با کتاب ها انگار باید خداحافظی کنم. این همه کتاب را که نمی شود برد. از همه بدتر، من از جا داشتن به جا داشتن که نمی روم. از بی جایی به بی جایی سفر می کنم. یعنی نمی شود که مثلا هشتاد کیلو کتاب را با خودم بکشم از این سر جهان به آن ور. از آن ور جهان که معلوم نیست کدام ور بروم. جمعه داشتم فکر می کردم بروم هلند یا سوئد بمانم. یعنی سال اول که تمام شد، برای سه سال بعدش روی این کشورها فکر کنم. یک جهان پر از امکان جلوی پام است و من به شدت هیجان زده. قبل تر هم که داشتم برای سوئیس فکر می کردم. اصلا سه بار زیر لب بگویید سرن (به کسر سین) از این اسم هیجان انگیز تر هم هست؟ بروم فیزیک بخوانم کیف دنیا را بکنم. بروم زبان جدید یاد بگیرم. بروم درخت بغل کنم. برای ارشد بروم ژاپن. دکترا بروم هاروارد. بعدش هم سن ام بیشتر از سی سال شده، زندگی هیجان انگیز تر است. فعلا نقشه ام این است. خب هشتاد کیلو کتابم همینجا می ماند.

باید بروم چمدان بگیرم، یک چیزی بگیرم که لباس هام توش جا شود. لباس هایی که دور نمی ریزم را بگذارم توی لیست انتظار که کم کم دستم برسد. از همه چیز مهم تر، این است که اتاق شمال هم همیشگی نیست. بابا نقشه دارد که خانه بسازد. یک روزی نقشه اش را عملی می کند - برای پدری گذر زمان خیلی معنی ندارد - و آن وقت وسایل من جا به جا خواهد شد. همین الان هم ثباتی که می خواهم را آنجا برایم ندارد. بعد باید تمام وسایلی که امسال تولدم کادو گرفته ام را، بگذارم توی همان چمدان جا مانده. چمدان، باید آلمان دستم برسد. وسایل تزئینی اتاقم - شمع ها، عود ها، و تابلو - آنجا از جعبه هایشان بیرون می آیند. این چند ماهه منتظر بودند همه شان. یک چمدان لباس زمستانی با وسایل تزئینی، می ماند برای مرداد یا شهریور که آلمان برسد دستم.

گفتم؟ سرعت زندگی ام عوض شده. چهار روز پیش فرم های آلمان رسید دستم. خودش خیلی معنی دارد برای من. یعنی قدم بعدی رفتنم مشخص شد. امروز پول رسید. هفته ی بعد باید برای خرید بروم. وسایل را جمع کنم. خداحافظی هام را شروع کنم. گفتم؟ حس رفتن با شدت خیلی خوبی وجودم را در بر گرفته.

گفتم؟ خداحافظی هم می تواند شیرین باشد.

...



 

اولین مشاوری که پیشش رفتم، برایم توضیح داد که در کره (ژاپن؟ اندونزی؟ چین؟ ویتنام؟) به مهماندارهایشان یاد می دهند که یک خودکار لای دندان هایشان بگذارند تا قیافه شان شبیه کسانی شود که لبخند می زنند (امتحان کنید! جلوی آینه مخصوصا!). بعد از چند وقت، فهمیدند که این خنده ی ظاهری، در شاد سازی درونی هم تاثیر دارد.

خب، از آن روز برای شادسازی، زل می زنم به عکس های خنده روی خودم. حالم به طرز واضحی بهتر می شود. خیلی بهتر از آنچیزی که بود. این طور تغییرات هنوز برای خودم هم جالب است.

امان از شبهایی چنین که حتی، عکس خندانم هم افاقه نمی کند

...



ماه، لبخند می زند

هیجان انگیز ترین بخش زن بودن - برای من - اعلام وجود دائم بدن است: باید با بدنت زندگی کنی. راهی برای ندید گرفتنش نداری. گریزگاه های ندیدن تن، آنقدر سرشار از درد است که راهی به جز بازی کردن با قوانینش برایت باقی نمی ماند:

شب دیر خوابیدن ها، سیگار کشیدن های زیاد، نخوردن میوه، فست فود فراوان خوردن، چای و نسکافه ی بیش از حد و خیلی چیزهای دیگر، در کمتر از یک ماه گیرت می اندازند: درد، درد، درد. درد ِ هنگام پریود.

اول کلافه ام می کند، بعد درد می پیچد توی تنم، فاصله ی بین دستشویی رفتن هام را عوض می کند، خطی از حس خیسی می گیرتم. ورم می کنم. باد می کند بدنم، دلم، سینه هایم، پاهایم. صورتم پف می کند. موهایم بد حالت می شود. خوابم می گیرد: بیشتر از حد هم که بخوابم، باز تن، نیاز به خواب دارد. جوش می زنم. جوش های چرکی بدجور. آرایش به صورتم نمی آید. بدنم باهام بد رفتاری می کند. انتقام می گیرد. دهن کجی می کند.

پریود شدن، یکجور موهبت است. یک جور اجازه ی هر ماه که تنم را حس کنم. که بودنش را به رسمیت بشناسم: این بدن، معبد وجود من در جهان است. سرشار از خون گرم و سرخ است. خون، ساخته می شود. خون، خارج می شود. بدن اجازه می دهد وضعیت سلامتی ام را هر ماه چک کنم: درد دارم؟ نشانه ی چیست؟ حواسم به خودم هست؟

پریود شدن، یک جور همراهی با زمان است: روزهایی که برای عشق بازی بدون خطر دارم، با فاصله اش از روز اول پریود سنجیده می شود. روزهایی که می توانم رنگ موهام را عوض کنم، روزهایی که می توانم استخر بروم، روزهایی که شاید بی حوصله باشم، روزی که تخمدان هایم تخمک آزاد می کنند - و احتمالا از میزان زیاد درد کارایی کمتری داشته باشم - روزی که بدنم بسیار زیباتر از همیشه است و صورتم قشنگ تر به نظر می رسد، روزهایی که توانِ بدنی زیادی دارم، روزهایی که مغزم در محاسبات ریاضی کمتر کار می کند و بسیاری روزهای دیگر، همه وابسته می شوند به تقویم بدن: این زیبا نیست؟

بدن دو پاره می شود: بخشی اش کودک می شود و محتاج توجه، محتاج شنیده شدن. بخشی اش مادر می شود و مراقب: به صورت موازی، درد می آید و درد درمان می شود. بدن ضعیف می شود و باید آگاهانه مراقبتش کنم. حواسم باشد که گرم بماند، موقعیت قرار گرفتنش را چک کنم. از طولانی نشستن پرهیز کنم. حتی ببوسمش - من به تناوب این کار را در ماه می کنم- . پریود شدن یعنی مادر درون روانم یکماه دیگر فرصت تکثیر خودش را از دست داده: جوشانده ی سبوس گندم یا خوردن جوانه ی گندم آرامش می کند.

می شود دراز بکشم، به حس غریب خروج خون از بدن توجه کنم. به تغییر لحظه به لحظه ی بدنم. به آرامشی که وقتی حواسم بهش هست، من را پر می کند. می شود سر ِ کلاس درس، توی ماشین یا در حال حرکت باشم و با این حال بهم اجازه می دهد تک تک بخش های بدنم را حس کنم. من را بر می گرداند به کودکی ناب. به حس عمیق لمس شدن. اینبار توسط ذهن خودم. در لایه هایش، آرامش دارد. به همان اندازه ی درد. حتی بیشتر.

راه میانبری نیست: نمی توانی بدنت را نادیده بگیری. حتی سرکوب شدید ذهنی زنانگی، خودش را با دردهای عمیق در هنگام پریود نشان می دهد. هر چقدر در صلح تر باشی، درد کمتری حس می کنی. رحم، مثل نشانه ای از گذشته ی دور - از ایزدبانوی کبیر- عمل می کند: اگر به اندازه ای که می خواهد تو را، نخواهی اش، درد و درد و درد. مجازات، در زمان کوتاه انتظارت را می کشد. قاضی عادلی است.

فکر می کنم برای هر زنی، زن بودن بیشتر یک راز است تا یک قطعیت. تو هر ماه اجازه داری با این راز روبرو شوی. اگر زن بودن مهم ترین دغدغه ی زندگی ات نباشد، چند روزی اجازه ی زندگی نداری. (درد، درد، درد) وگرنه بدن، مثل یک معدن جادویی می شود: خون بدون درد بدن را ترک می کند. زمان اثرش را می گذارد. باید به این معجزه فکر کرد: معجزه ی زمینی بودن. معجزه ی زنده بودن!

از اینکه بخشی از این معجزه ام، خوشحالم.

پی نوشت: سرخ پوستان، پریود شدن را به نوعی خردمندی زن می دانستد. بخشی از جشن بزرگ زنانگی. زنان سرخپوست یائسه نمی شوند. فکر می کنم این، نشانه ای از بالاترین رتبه ی در صلح بودن با کل زمین است: تو همیشه عضوی از چرخه ی تولید حیات می مانی.

حتی اگر بدنت، هیچ وقت دریچه ی تولد نشود.

...