در بهشت اکنون!


در بهشت من
ه.

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
خرداد ٩٦
اردیبهشت ٩٦
فروردین ٩٦
اسفند ٩٥
بهمن ٩٥
دی ٩٥
آذر ٩٥
آبان ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
امرداد ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
هستمت، رویای درهای پلاستیکی
اونور
درد در چشم چپ
محیا بانو
هنوز ایستاده زیر باران
فرنودیان
آرامگاه زنان رقصنده
راز سر به مهر
زرمان
زاویه
ولوج
تلخ، مثل عسل
لیمان
از بهشت تا بهشت
برای خاطر کتاب ها
زاناکس
premenstrual syndrome
آهو نمیشوی به این جست و خیز گوسپند
Dream Land
روزهای روزمرگی
والس با قلم
نوشی و جوجه هایش
کنار کارما
خجسته
اقلیما
تقویم باطله
و اگر نمرده باشند
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
در کنار رودخانه (مهبد)
یادداشت ها
راهی
روشنان
شاتوت
نقش پرنيان (سميرا)
فرصتی برای خودم
نیلوفر و بودنش
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

اطعمه

قد بلندی داشت. فکر کنم من حداکثر تا سر شانه هاش باید می رسیدم. چند سانتی شاید بیشتر حتی. اسکلت مستقیم، عضلات قوی بازو، ریش پروفسوری و کله ی مثلثی.

تلفن زنگ زد و الف، بهم گفت که بیا شب برویم مهمانی. که جمعی از بچه ها جمعند و تو هم خونگرمی و باش و اینها. من الف را می شناختم. خواهرش را نه، چه برسد به بقیه. موهام را - که آنوقت ها قهوه ای خردلی بود  - خواهر الف درست کرد. برام خط لب کشیدند (که خودم دوست ندارم) آرایش چشم هام کار خودم بود و زیر بار رژ گونه نرفتم.

توی کوچه برف بود، اما خانه گرم بود و رقص حرارت داشت و شراب، هرم لذت. (نه عرق، نه ودکا، شراب اصل انگور) آستین حلقه ای سفید پوشیده بودم که روش، یک ردیف کج نامنظم مروارید دوخته شده بود. نمی شناختمشان. عکس جنجالی گلشیفته چند روزی بود که منتشر شده بود و قبل از شروع مهمانی، بحث معرفی از گلشیفته گذشت. داشت بحث می کرد، نشستم جلوش و کلام به کلام باهاش رفتم. می دیدم که داریم انگار می جنگیم. من از دستش فرار می کردم و مستقیم حمله نمی کردم. صحبت پنج دقیقه ای را به پنجاه دقیقه کشیدیم. همانطوری که دلم می خواست میخ معرفی ام را بکوبم، و کوبیدم.

توی این ماه ها، طرح چهره اش را فراموش کرده ام. فقط یادم هست که نگاه عریان مستقیمی داشت. که نمی خواستم حتی ذره ای جلوش کم بیاورم. که مرد دیگری بود در آن جمع - متاسفانه - از بدو ورود آمد و سلام کرد و ایستاد که یعنی من همین جا پیش تو بمانم؟ با من می رقصی؟ این پیک اضافی را برایت پر کنم؟ میزبانمان بود و رعایت ادبش تا حدی واجب. من چشمم به مرد قد بلند اول بود. مثلا گرمش شده بود و به همین بهانه، با دو بنده ی سیاه قشنگش می رقصید. با بازوان رهاش که معلوم بود چقدر قدرت دارند. که پارتنر رقصش را در گرماگرم یکی از آهنگ ها بلند کرد و چرخاند. من نقش متفاوتی را برداشته بودم. دختر موقر. کمی باید صبر می کردم.

شب که از نیمه گذشت، الف و خواهرش دل برای رفتن نداشتند. من هم که مهمانشان بودم. ماندیم برای بازی و حرف زدن. رای دادند که خب! حالا که هستیم و جمعیم، بطری بازی کنیم!  حق با من بود. به جز آقای صاحب خانه که صندلی بغلی من نشسته بود و از هر فرصتی برای ادای کلماتی که به نظر خودش جذاب بودند - و به نظر من به غایت مسخره! - استفاده می کرد، سرها کم کم چرخید. بقیه، وقت انجام جریمه هایشان تعلل می کردند، من به سه شماره انجام می دادم. بقیه غر میزدند و از سوال ها طفره می رفتند، من همان چهره ای را نشان می دادم که قرار بود: نگاهی هوشیار، مراقب، و تا به اندازه، جسور.

نگاهش چرخید سمتم، هر لحظه بیشتر. به حدی که یکبار که سوال پرسیدن به او افتاد و پاسخ دادنش با من - و اینبار صداقت را به جای شهامت انتخاب کردم - پرسید که چقدر به نظرت من جذاب و مطلوبم؟ یکبار که قرار شده بود تا انتهای خانه را سینه خیز طی کند، با اصرار از لای پایه های صندلی من رد شد. به قهقهه خندیدم. از خنده هام، که ته شان صدا دارد. انگار ده تا زنگوله ی شاد را با هم تکان می دهی. صدایش می پیچد. می دانستم صید شده، تنها یک اشاره می خواهد. نخواستمش. به طرز غریبی نخواستمش. بار بعدی هم دعوت شدم. نرفتم.

قد بلندی داشت. بازو های ستبر، با موهای جا به جای سیاه روی دستاش. وسط رقص - با هیکل به غایت موزونش - همگام با آهنگ بالا و پایین پرید. با دستانی که مثل صلیب تا به انتها باز شده بود. بدون شکم. تراشیده ی تراشیده. برادرش - که یک سالی از من کوچکتر بود - می گفت خشمش طوفان است. خودش اما به استیصال رسیده بود از دست خودش. در نگاهش معلوم بود. به نظرم برخورد آرام رامش می کرد و کرده بود.

از خاطرات زمستان امسالم شده. برای وقتهایی که یک آهنگ رقصی می شنوم. من آنطور موزون نیستم. دست هام را تا به انتها باز می کنم و به یادش، می پرم.

...



خواب هایم (شماره ی چند؟!)

صبح، با صدام که تند تند تکرار می کرد "عجله کن، عجله کن، بهش توجه کن، تو نباید یادت برود، خوابت را به یاد بیار. که بعد از این تصویر چه شد" بیدار شدم. خواب کاملی دیده بودم. (بعد از چند هفته خواب کاملی هم کرده بودم) هر چقدر سعی کردم دستم به سمت خودکار برود و شروع کنم به نوشتن، نشد. همانطور گیج و گنگ در تخت ماندم و به بخش های خوابم که بخش به بخش محو می شدند نگاه کردم. بار قبلی، وسط نوشتن خوابم برده بود و اینبار با تنبلی و گیجی شش صبح، همانطور دراز کشیدم.

تصاویرش محو شدند. همه ی زندگی کامل و عجیبی که دیشب توی سرم چرخیده بود. فقط از میان همه ی تصاویر آشفته اش، یک چیز واضح برایم ماند: در تضاد کامل با خواب های چند هفته ی اخیر که سرگردان دنبال خانه می گشتم، دیشب توی خواب خانه گرفته بودم و آرام داشتم.

بقیه اش از یادم رفت. خوابم برد دوباره.

...



سایه سار

آدمیزاد است دیگر، باید با خودش صبوری کند وقتی کسی از لعل خوش طعم لب یار حرف می زند و یاد یک جفت لب ترک خورده ی خاطره انگیز در ذهنش نقش می بندد و حواسش را می برد. می برد. می برد.

مسافر اگر پای رفتن داشته باشد، با شتاب نخواهد رفت و اگر سرشتش به ماندن باشد، با ناز می آید.

و می ماند.

...



راهنمایی برای انتخاب خانه

گام اول، خوش مسیر بودن است.

اتفاقی جای درستی پیاده شدم و از سر همت دویدم. فکر می کردم یک خیابان رد شدم و نشده بودم. پنج دقیقه که تمام شد، سر کوچه بودم. کوچه تنگ است. خیلی تنگ. یک بن بست تنگ ِ قدیمی خنده دار. زن ِ خانه دار درونم، داشت فکر می کرد باید جارو دستش بگیرد و یکبار کوچه را جارو کند تا قابل سکونت شود. مخلص زن خانه دار درونم هم هستم. همان دویدن، ده ستاره ی روشن داشت.

گام دوم، سوپر مارکت سر کوچه است.

یک سوپر مارکت بزرگ و پر از خوراکی های خوشمزه. همانطور که دوست دارم. از مغازه های کوچک متنفرم. از مغازه های تاریک با شلف های نیمه خالی یا با یک - دو برند معمولی. سرک کشیدم توی یخچالش. چهار نوع پنیر مختلف کاله. بوترکزه، کممبیر، اسرم و گودا. خوب بودن و یا بد بودن محله را از پنیرهایی که آدم هاش می خورند می شود فهمید. ده ستاره ی روشن دیگر.

گام سوم، دیدن صاحب خانه است.

صاحب خانه ای که جوان باشد و خوشگل (هرچند یک بانوی زیبا روی همراهی اش کند) به تنهایی یک عالمه امتیاز مثبت است. این یعنی احتمالا خیلی از مسائل را نفهمیده بداند. سوالات احمقانه نپرسد و به سوالات بیشمارت با صبر و حوصله جواب بدهد. پنج ستاره ی روشن دیگر! (پنج تا به خاطر خانم خوشگل همراهش کم کردم!)

گام چهارم، نزدیکی به تره بار است.

خب بستگی دارد که تعریف از نزدیکی چه باشد! اگر تره بار واقعا بزرگ تقاطع جلال و گمنام به همان مجهزی باشد که اندازه اش نشان می دهد، می شود به راحتی از اتوبان رد شد، یک تاکسی گرفت و سر کوچه پیاده شد. این یعنی یک چرخ خرید باید بخرم (عرض کرده بودم که مخلص زن خانه دار درون هم هستم!) و کمی همت کنم که گشنه نمانم. ده ستاره ی روشن اضافه می شود!

گام چهارم، دیدن خود خانه است!!!!

خب وقتی تمامی این مراحل طی شد، می شود به معیارهای ساخت خود خانه هم توجه کرد! فقط باید حواسم باشد "گنده دماغ"  فعال است یا "زن خانه دار درون"! اگر گنده دماغ فعال باشد، سریعا از محل دور باید شد، دو سه بار چرخ زد و بعد برگشت. اگر زن خانه دار درون روشن باشد، باز باید سریعا از محل دور شد، دو سه بار چرخ زد و بعد برگشت!!!! گنده دماغ می تواند غر بزند که من روشویی سبز رنگ طوری دوست ندارم، که عرض انباری بیست و پنج سانت کمتر از چیزی است که باید باشد. زن خانه دار درون، می شود مبهوت چشم بدوزد به فضای یک متری روی سقف که خالی است و شیشه های مربا و ترشی را ردیف تجسم کند و دلش قنج بزند که همین الان میوه ها و سبزی ها و سرکه را ردیف کند و ترشی آلبالو و هفت بیجار و کلم درست کند. مربای هویج و سیب. کمپوت گلابی و گیلاس. (اگر گنده دماغ درون خاموش نشد، سریعا از محیط دور شوید.)

گام پنجم، همسایه هاست.

چنانچه همسایه ی دست راستی یک خانم بیست و هفت ساله ی خوش پوش است، همسایه ی دست چپی یک پیرزن، و احتمال تکه پاره شدن مجدد بین زن خانه دار درون و چشم چران درون به صفر می رسد! واقعا چند ستاره برای این همه اتفاق خوب؟

گام ششم، مهم ترین گام است و توجه به اتفاقات موازی است.

عصرش، تلفن زنگ  خورد که جاروبرقی و اتو و احتمالا یخچال جور شده. شبش خودم زنگ زدم و معجزه طوری، میز و صندلی دار شدم. فرداش تخت خواب و دراور. هیچ کدامش نو نیست تا به اینجا. من اما خوشم. خوشی را که نمی شود با هیچ چیز پیاله زد! خوشی، نشان می دهد همه چیز مرتب است، سر جاش. راهنمایی که به بیراهه نمی رود.

خانه دار شدم. شصت درصد پول پیش خانه را هنوز پرداخت نکرده ام. تا دو شنبه وقت دارم و قرار است مادر بانو راهی پیدا کند برای فرستادن پول به ایران. "اگر نشد" در کار نیست. آماده ام برای خانه ی خودم.

کوچک است، خیلی کوچک. خیلی خیلی کوچک. اندازه ی دنیای یک نفری من.

...



این راه من است

امروز که گذشت، اما احتمالا از فردا سرزنش همینطور بر سرم ببارد.

داشتم که بر میگشتم، تمام راه را لبخند بودم. جاده خوب بود. آدم های توی ماشین خوب بودند. آهنگ ها خوب بودند. راننده خوب بود. آقای پیر بغل دستی ام. نهار ِ توی جاده. آفتاب. من. ذهنم داشت یکسره برنامه ریزی می کرد. راه های جدید کسب درآمد را. راه های مطمئن برای جست زدن های کوتاه و بلندم را. مسیر تقریبی مطمئن شش ماه آینده ام را.

بهم گفت نمی فهممت. ایده هایت را. اصلا قبول کردنی نیستند برای من. هر چقدر فکر کردم، ایده هایم را دوست دارم. در کنار تمام نظراتی که از گوشه و کنار می گیرم، تمام آدم هایی که می گویند شبیه الاکلنگی و شبیه تندری و شبیه هر چیزی، خودم وضعیتم را مقهور کننده می دانم. دوست دارم این خود ِ این طور در حرکت را. بقیه دوست ندارند؟ بله! بقیه ای هستند که دوست ندارند. اما یک "من" هم هست که زندگی اش را دوست دارد. آنقدر که نمی خواهد از مرزهاش دست بردارد. از خطوطش عقب برود. دوست دارد خودش را. خیلی؟ حسابی!

دیشب، از پنجره ی بالای تخت داشتم به آسمان نگاه می کردم. آسمان را که نمی بینم، دلم می گیرد. همان آبی و کبودش. همان ستاره های گاه و بی گاهش. دیشب سیاه بود. تک و تک ستاره داشت. فکر کردم دنیا اینقدر گسترده است. که برای هر کسی در یک جای دیگر این کهکشان این من ِ کوچک نیستم حتی. به شمار هم نمی آیم. بعد آرام شدم. چقدرش را نمی توانم بگویم. از فکر کوچک بودنم آرام شدم. انگار معنی اش این بود که خوشبختی یا بدبختی ام نسبی است. در مقیاس کمی بزرگتر اصلا شمرده نمی شود. آرام شدم. من در زندگی کوچک حتی سراسر اشتباهم خوشبختم. همیشه خوشبخت بودم. آدم های دیگر که می آیند به هم می ریزم.

داشتیم که حرف می زدیم - داشت که حرف می زد در اصل!- ، مچ خودم را گرفتم که ساکت و صامت و بی هیچ تکانی نشسته ام. انگار دلم نمی خواهد حتی یک کلام از من بداند. که من چطورم و اینها. به این حس خودم احترام گذاشتم. کسی که نمی خواهی در مرز هایت زندگی کند را، دور کن از خودت. یا تو دور شو یا دورش کن. همه اش با هم نمی شود. بعد یادم کشید به همینجا، که یک بار یکی پیغام گذاشته بود اگر امروز روز آخر زندگی ات باشد چطور زندگی اش می کنی؟ آرزویت چیست؟ آرزویم نبود ِ تمام آنانی بود که همگنانه ی منند. در ژن های تنم، بیش از هرکسی به من نزدیک اند. که هر کسی مسیر خودش را برود. مستقل از دیگری. منطقی که سعی می کنم فکر کنم، یادم نمی آید چطور شد که انقدر عصبانی ام ازش. انقدر خسته و گریزان. منی که دختر ِ عزیز ِ دلش بودم.

دلم می خواهد بخوابم. فردا شود. زندگی اش کنم. سرتاسر. همه ی زندگی ام را. بدون سرزنش. با مسئولیت کامل خودم.

...



جنگجو

خواب و من کمی هم که شده قهریم. شب ها،‌چه تنها و چه تن ها، بد خواب شده ام. فکرم زیادی مشغول است شاید. شب از قبل خواب، دستم می رود سمت بسته ی قرص. یک ته لیوان هم آب روی میز دارم. دکتر گفته هر شب یک نصفه. فکر می کنم هر نصفه اش من را نه ساعت می خواباند. یک گاز شش ساعته به قرص می زنم. یک قلپ آب.

توی خواب، رفته ام برای خرید سلاح. سلاح مخصوص برای مبارزه با عروسک - انیمیشنی که به سبک گلادیاتورها رودررو انجام می شود. یک دیوی که قبلا چشمش را درآورده بودم و دوباره دو چشم داشت رقیبم بود. من اول باید سلاح انتخاب می کردم و بعد از پا درش می آوردم.

آخر خوابم، یک آقای جوانی بود که توی گوشش دانه های آبی تسبیح کرده بود که نشنود. به من ایمان داشت.

...



قسم به قلم

پیش تو، کلمه کم می آورم هنوز.

...



مثل یک سنگ سیاه قشنگ، مثل یک گور کوچک بی نام

دیر یادم افتاد. فقط هم تقصیر من نبود. از خانواده دورم. خیلی دور. و آنهایی که به هم نزدیکند هم حتما یادشان نبوده. من حافظه ی روزهای خانواده ام. و یادم رفته دیروز سالگرد ازدواج خواهری بوده. دهمین سالگردش. یادم رفته دیروز سالگرد فوت مادر بزرگم بوده. هشتمین سالگردش.

صبح داشتم فکر می کردم به بیست و یک خرداد تلخ هشتاد و شش. خواهری، شوهر خواهر جان و دختر خیلی کوچک دو ماهه اش، مهمانمان بودند. باران، توی کریرش خوابیده بود. من بغض داشتم و نمی خواستم کسی بفهمد. باران را بوسیدم. دخترک ناز خانواده. قرار بود دخترک ناز خانواده بماند. تنها دخترک همه ی مان. ازش عکس هم گرفتم. لباسی که براش خریده بودم تنش بود. تصویر دو ماهگی اش، همانطور ناز و کوچک، در همان عکس یادم مانده. بعد خودم را هم می بینم. دختر ِ هنوز کوچکی که هجده ساله بود هنوز. مظلوم هم بود به گمانم. ماجرا جو بود و داشت تاوان ماجراجویی هایش را می داد. به سنگین ترین هزینه ی ممکن. ترسیدنش اما یادم نمی آید.

ایمیل زدم به خواهری الان. دیشب که پیششان نبودم، الان هم زنگ زدن فایده ای ندارد. بعد از سه جمله ی اول حرف هایمان تمام می شود و تشکیل می شود از چطوری؟ و خوبی؟ و چه خبر؟ ایمیل خیلی بهتر است.

توی برنامه هام - ترجیحا امروز - یادم باشد که بروم بهشت زهرا. قطعه ی سوم. مادر بزرگ من و مادر بزرگ بابا - مادر و دختر - توی یک قبر خوابیده اند. به فاصله ی سی سال. شاید چشم انتظار باشند. شاید کسانی که مرده اند، واقعا روح داشته باشند و یا حلول مجددشان را انتظار بکشند. شاید واقعا به بدن متلاشی شان متصل باشند.

مثل جنین های بدنیا نیامده. که شاید یک روز، یک جا، همان روح با یک تن قشنگ متولد شود.

...



خطه

یک دفعه، بین تمام احساسات بدم، سر و کله ات پیدا می شود. یک سرک ملایم می کشی. یک نشانه ی ملایم انگار جا می گذاری. نشانه ات را دوست دارم. گذارت را. مثل یک نسیم ِ ملایم. حالم همیشه بهتر می شود.

بین همه ی این آشفتگی هام، یک دفعه خواستمت. جوری مهربان که تا به حال نخواسته بودم. یک جور خوب و خنک. خیلی خنک.

...



سبکی تحمل ناپذیر هستی

مشکل فقط اینجاست که منتظر بودم تابستان بیاید و همه چیز حل شود و دنیای اطرافم گلستان و بلبل سرا شود، حل نشد. خورشید بیشتر در آسمان ماند، طول روزها بلند تر شد، اما آن شوق غریبی که فکر می کردم همراهش باشد نیامد. چند تایی طلوع خورشید دیدم، چند باری تا صبح بیدار ماندم. دو روزی کامل خوابیدم. از هر راهی که بلد بودم حرکت کردم. نشد. نرسیدم.

چند نفری جدیدا به اینجا - سر - زننده ها  اضافه شده اند. بعضی هایشان نظر می دهند. بعضی هایشان عبور می کنند. وقت هایی که خیلی بدم، زل می زنم به آمار وبلاگ. یا مثلا به تعداد نفراتی که شمارنده ی گودر می گوید اینجا را می خوانند. بعد با خودم می گویم یعنی از این چند نفر بعضی با دقت می خوانندت؟ جالبی برایشان؟ نمی دانم. هیچ وقت هم نخواهم فهمید. ما به هم که می رسیم مودب می شویم. برای همین هر چیزی که بگویند پای ادبشان می گذارم. بعد حس صمیمیت دارم. با آدمی که ندیده ام. فقط یک کلام گفته و رفته. فقط یک بار کلیک کرده. شاید اشتباها به لیست خواندنی هاش اضافه کرده. در هر صورت حس قدرت بهم دست می دهد. حس می کنم تنها نیستم. حس می کنم هر چیزی که باشد نمی میرم! حتی آن روزی که خانم روانپزشک ازم پرسید تا حالا به خودکشی فکر کردی؟ گفتم زیاد و چشم هاش گرد شد و ماند که چه بگوید، نشد بهش بگویم یکی از دلایلم برای ادامه نوشتن است و وبلاگم. خانم روانپزشک خوشگل بود. من در برابر زنان زیبا نرم و مودب می شوم. آخرش خندیدیم و خداحافظی کردیم. با یک نسخه با دست خط خوبش.

شب ها که می خوابم، برنامه می ریزم که صبح یک عالمه کار می کنم. بعد شش ساعت ِ اول روزم را فلج می شوم. یک نشانه دستم می رسد که ببین! هنوز طوفان نخوابیده. ببین! جنگ هنوز تمام نشده. که دیوار های آرامشت موقتی است. در هر حال وسط همین موقتی ها، الان خیلی بهترم. از وقت ِ جا به جایی ِ آخر، می شود که بخوابم. بدون قرص. همان هفت هشت ساعت ِ معهود. حرکت هام کافی نیست برای زندگی. اما دارم کم کم یک کارهایی می کنم. بین همه ی اینها آرام ترم.

دوست جان و همسرش (که الان پناهم داده اند) هر دو مهندس اند. هر دو همان تصویری اند که من آرزو دارم که تبدیلش شوم. بعد شک کرده ام که شاید برای کار از مدرکم استفاده کنم. جرقه اش تازه زده شده. شاید من و مهندسی در چهارچوبی با هم کنار بیاییم. همین است که وقتی مصاحبه کننده هام بهم خبر نمی دهند، خیلی دلگیر نمی شوم. انگار واقعا دارم فکر می کنم.

خب، راستش خیلی به تابستان امید داشتم. من و گرما رابطه ی خوبی داریم. امید داشتم که هوا گرم شود، بین دوازده تا چهار بعد از ظهر بروم پیاده روی. من و خورشید خیلی خوبیم. امسال تابستان مجبور شدم ضد آفتاب بزنم. بیرون که می روم، پوستم می سوزد. نمی دانم چرا. من ضعیف شده ام یا لایه ی اوزون و اشعه و این حرف ها. تابستان هم انگار مثل سابق نیست.

در دل همه ی اینها، هنوز رگه هایی از خوش بینی خاص خودم مانده. من آدم خوش بینی هستم هنوز. فکر می کنم خب! صبر کن! چند روزی به تابستان مانده. بهتر می شود. با همه ی چیزهایی که نوشتم (و چیزهای بیشتری که نمی نویسم، دوست ندارم یک همیشه غرغرو باشم) هنوز در کمین موقعیتی هستم که بهترم کند. که بهتر شود. هنوز امید دارم که همه چیز درست می شود.

شاید زیادی ساده دلم. شاید زیادی سستم. شاید زیادی ... و یا شاید فقط خسته ام. کمی باید صبوری کنم.

...



مامان بانو

یازده یا دوازده ساله که بودم، فکر می کردم مامان خیلی خوشگل نیست. تقریبا چهل ساله بود، روی صورتش یک سری خطوط افتاده بود و مانده بود، موهای تقریبا وزوزی داشت. همه می گفتند که من خیلی شبیه مامان هستم. پوست من سفید و یکدست بود، موهای لخت داشتم و نمی خواستم شبیه زن روبرویم شوم.

یک بار یادم نیست کلماتم چه بود، اما بهش گفتم امیدوارم بزرگ شدم، شبیه تو نشوم. دوست داشتم زیبا باشم. مامان زیبا نبود. بهم گفت که سختی های زندگی تاثیر وحشتناکی روی آدم می گذارد. که امیدوار است من زندگی راحت تری داشته باشم. من نمی دانستم زندگی به عنوان یک زن مطلقه توی کشوری مثل ایران چقدر می تواند سخت باشد. نمی دانستم اینکه چندین سال بدون بچه هات باشی و بزرگ شدنشان را نبینی چقدر می تواند سخت باشد. بدتر از همه نمی دانستم داشتن دختر سرتق بدقلقی مثل من چقدر سخت است. هنوز هم هیچ کدام را نمی دانم. اما می دانم دل و دماغ نداشتن برای زندگی یعنی چه. مامان، دل و دماغ برای زندگی نداشت.

دو هفته بعد از کنکور، با هم رفتیم سفر. هم قد شده بودیم. هم هیکل. من سنگین وزن تر بودم اما لباس هایمان به هم می خورد. مانتوی کرم روشنش را من پوشیدم، مانتوی قهوه ای سوخته ام را تنش کرد. هم سایز. هم اندازه. بیرون که می رفتیم، متلک ها برایمان خنده دار بود. کم هم نمی شنیدیم. من بزرگتر شده بودم. فکر میکردم بزرگ تر شده ام حداقل. توی آن اوضاع و احوال، یک عکس پانزده سالگی اش را دیدم. چشم های من، لبخند من، گردن من، نحوه ی خم کردن سرم، همه اش من بودم. حتی برای خودم سخت بود که تشخیص دهم کداممان کدامیم. در چهل و چند سالگی اش، موهاش اینبار های لایت بود. بیشتر می خندید. نگرانی هایش کمتر بود. پسرش - برادری عزیز من - رفته بود پیشش. از ایران رفته بود. از زندگی اش راضی تر بود.

زمستان هشتاد و شش دعوایمان شد. دی ماه هشتاد و شش. مامان می تواند من را به نقطه ی جنون برساند. ایران برایش جالب بود اینبار. من عصبی می شدم. عصبی بودم. رابطه ام با پارتنرم کم کم به سمت ویرانی می رفت و می دانستم، و - الان که دارم سعی می کنم منطقی تر فکر کنم - رابطه ی با مامان تنها رابطه ای بود که می شد این فشار را رویش خالی کنم. بهانه اش را دستم داد. کردم. دی ماه هشتاد و شش دعوا کردیم. کم کم دارد حرف هام یادم می آید. اینبار بی رحم بودم. بسیار بی رحم. همه چیز تمام شد.

دو ماه بعدش، تنها خواهرش فوت کرد. سال بعدش مادرش. به روی خودم نیاوردم. اینبار توی سفرهاش به ایران ندیدمش. دیگر نیامد ایران. بعد ایران شلوغ شد. موج شدیم در خیابان ها. از دور می شنید و نگران بود. بعد از دو سال و نیم بهم زنگ زد. نیم ساعت. یک سره گریه کرد. نگران بود. می گفت می گیرندت. می میری. من باکی نداشتم. می دانست. همین نگرانش می کرد. من خیالم نبود. باز زنگ ها شروع شد. گاهی به گاهی. زنگ زدن هاش را دوست نداشتم. خودش را دوست نداشتم. و نمی فهمیدم چقدر - گام به گام - شبیه ترش می شوم.

یکبار، توی معدود عکس هایی که ازش مانده، دیدمش. بیست و چهار - پنج ساله. چشم هام از دیدن آن زن بسیار بسیار زیبای درون عکس ها گشاد گشاد بود. اندام باریک، سلیقه ی عالی در لباس، لبخند زیبا. یک زن کامل. یک زن فوق العاده. بلاخره فهمیدم منظورش از سختی زندگی چیست. تاثیرش را دیدم. ویرانی یک فرشته را.

کلاس های سه شنبه - که اول یکشنبه بود - شروع شد. من ثبت نام کردم به این امید که این رابطه ی همیشه ویران کمی ترمیم شود. شد. خیلی بهتر شد. اینبار شد که با هم حرف بزنیم گاهی. شد که بخندیم. تلاش هایش را برای بهبود همه چیز می دیدم. می داند برایم چقدر دستاورد داشتن و به روز بودنش مهم است. رفت دوره ی زبان انگلیسی اش را کامل گذراند. شد سه زبانه. کتاب هایی می خواند که شاید به نظر من جالب باشد (و معمولا همه شان را من خوانده ام). می نشینیم گاهی در مورد وزن کم کردن حرف می زنیم. (آن وقت که شروع کردیم، من سیزده کیلو ازش سنگین تر بودم).

گاهی برام لباس می خرد و می فرستد. کاملا اندازه. همیشه در تعجبم از این کارش. که چطور اندازه ی من را می داند؟ سلیقه ام را انقدر خوب می فهمد؟ ازش در مورد مردها می پرسم. ازم در مورد پسرها می پرسد.  هنوز عادت مزخرف گشتن ِ بین دوستان فیس بوکی من را ترک نکرده. تمام پسرهای توی عکس ها را می شناسد. سلیقه اش خیلی با من متفاوت نیست. سعی می کند از دور نگاه کند اما. بی دخالت. من از اینور تلاش کردم درکش کنم. نمی دانم چقدر بی نتیجه بوده و چقدر ثمر داشته. بهتریم. خیلی بهتر. الان، وقتی می بیند که به نقطه ی انفجاری خشمم رسیده ام، چند روزی بهم زنگ نمی زند تا همه چیز آرام تر شود. بار رابطه هنوز خیلیش روی شانه هاش است. من می بینم. سعی می کنم آرامتر باشم. معقول تر. تا جایی که بشود.

توی توفانی که الان هستم، هر روز سراغم را می گیرد. زنگ می زند. ایمیل می زند. ایده می دهد. سعی می کند راه حل عملی داشته باشد. سعی می کند (این یکی خیلی برایش سخت است) که بفهمد شاید من یک سال دیگر ایران باشم. (شاید خیلی بیشتر! هنوز تصمیم نگرفته ام.) سعی می کند نگرانی اش را از جامعه تسکین دهد. سعی می کند یادش بیاید چطور دوران دانشجویی اش و دوران تنهایی بعدش را تنها گذراند. از همه مهم تر، سعی می کند کامل پشت من باشد. مثل یک ستون. ستون بودن - وقتی واقعا راه من را کامل قبول ندارد - برایش سخت است. برای من هم سخت است بعد از این همه جدل، بهش تکیه کنم. اما یک چیز را می دانم: هر وقت ازش خواسته ام که باشد، بوده. کامل ِ کامل. بهش اطمینان دارم که واقعا هست. بدون هیچ شرطی. با دنیای نگرانی اش.

در کنار همه ی اینها، امسال تابستان را قرار است بیاید ایران. بعد از چهار سال و نیم، دختر یاغی اش را ببیند. دختر بد اخلاقش را. نمی فهمم دیدن دارد این دختر؟ مطمئن ام سلیقه اش تا قیام قیامت بد خواهد ماند!

حالا، مطمئن ام که شبیه همیم. بدجور هم.

...



از جنس دیگر

زمستان امسال با یکی که قبلا از گودر می شناختمش، حضوری آشنا شدم. نمی شود در توصیفش گفت که با یک مرد آشنا شدم. چون مرد نبود. نمی شود گفت که با یک پسربچه آشنا شدم چون بزرگتر از این حرف ها بود. اما هم اندازه ی هم نبودیم. دو سه باری بیرون رفتیم. کمی گپ خصوصی تر! زدیم. نمی شد.  نشد. در اولین دستاویز، خداحافظی کردم باهاش. یک هفته هم نباید شده باشد. شاید ده روز. چیزی در همان حدود.

یک سری عادت های غریب داشت. زنگ می زد حالم را می پرسید، اس ام اس می زد داری چه کار می کنی، از کلمات محبت آمیز عجیب استفاده می کرد - گلم، عزیزم، چیزهایی از این دست -. شب ها قبل از خواب بهم زنگ می زد. وقتی قرار می شد ببینمش دست و پایش را نامحسوس گم می کرد. یکبار یک ربع دیر رسیدم و نیم ساعت زود رسیده بود و چه صبری داشت! بعد من باید پیشنهاد می دادم که شام برویم بیرون؟ یک جور محجوب بودن ِ خاص در کارهایش داشت. محجوب بودن اصلا برای من جذاب نیست. آدم های مورد علاقه ی من - در کنار طنزی که معمولا در رفتارشان هست - یک بی پروایی عجیب دارند.

در کنار همه ی اینها، زبان حرف زدنش با من فرق داشت. من در کلام، در حد توانم مودب هستم. نبود. کلامش نوعی بی ادبی داشت. بی ادبی غیر لازم. بد حرف زدن جذاب نیست. به من می گفت دختر کلیه و دمنه ای. نمی شد بهش بگویم شبیه یک بچه ی دبیرستانی تازه بالغ حرف می زند! می خندیدم. پرسیده بود تو خیلی از انقلاب رد می شوی؟ گفته بودم من معمولا از ولیعصر تردد می کنم. چشم هاش شش تا شده بود که تردد؟!؟! این چه طور ِ حرف زدن است؟ و من قابلیت داشتم در برابرش بگویم غامض، بگویم هویدا، بگویم سیطره.

از بعد از آن یک هفته، عذاب وجدان داشتم. بدجور تمام شد. شروعی نشده بود البته. قرار بود کمی با هم آشنا شویم. اما همان آشنایی هم بدجور تمام شد. یادم نیست چی گفت که شاکی شدم. گفت اصلا به تو باشد ادامه نمی دهی. گفتم نمی دهم. خداحافظ. و خوابیده بودم. می دانست برنامه ام رفتن است. منت هم می کشید که چقدر خوب است با کسی مثل تو پنج یا شش ماه آدم بماند. به سرویس شدن ِ بعدش می ارزد. اینها - این طرز حرف زدن - یادآور یک بخش ِ خیلی سال خفته بود. یادآور ِ خاطرات ِ قبل از هشتاد و هفت. قبل از ویرانی. راستش نگاه که می کردم انقدر بتون ِ آب خورده شده بودم که اینطور کلمات نرمم نمی کرد. نکرد. عذاب وجدانش ماند. وجدانم، نرم تر از خودم است.

سه هفته ایست که می گوید عقد کرده. من نفهمیدم چطور شد و از چه مسیری شد و اینها. حرفش را قبول می کنم. از همسرش که حرف می زند، نمی پرستد او را. تحسین اش نمی کند. جلوی من حداقل. من بودم اینکار را می کردم. به نظرم آدم باید به تمامی در یک رابطه غرق شود. به نظرم کمی در رابطه اش خیس شده فقط.

راستش، با ذهنیتی که ازش دارم، هنوز در اعماق وجودم عذاب وجدان دارم.

...



چاپارچی مجازی

حد روابط ِ مجازی مان به جایی رسیده که من اگر زنگ بزنم، می شود تلفنت را جواب ندهی. یا می شود که من اس ام اس بدهی و جواب ندهم. اما همین که هر چیزی اینجا بنویسم، تو می دانی.

زنگ های بی جواب ِ گوشی ات هم پیغامش همین است. واضح تر می خواهی؟ باشد! به من زنگ بزن سالار!

...



کولی

باز جا به جا شدم.

اینبار، وسایلم همانطور که توی انبار بود، باقی ماند. من و یک چمدان و کوله ی لپ تاپم زدیم بیرون. همه ی چیزهام را فشرده کردم توی همین ها. مانتوها. سه چهار تا شلوار. چند تا لباس برای خانه. از لباس های محبوبم خبری نیست. دیشب هر چقدر فکر کردم لباس های پک شده ام توی کدام چمدان بوده، یادم نیامد. یک سری لباس عجیب با خودم همراه کرده ام. مثلا یک کت گیپور قرمز. سطح آشفتگی زندگی یعنی!

کتاب هام، الان چهار بخشند. یک بخشی که خانه ی دوست جان عزیزم جا ماند. یک ماهی خانه ی دوست جان بودم. قرارمان برای قبل از سفر بود. سفر من شدنی نشد. کتاب هام را گذاشتم باشد. دوست جان کتاب دوست دارد. گفتم همانجا باشند تا جا بگیرم. یک بخششان خانه ی پدری است. کتاب هایی که از گزند مهمان های همیشگی شان در امان مانده. یا به کتابخانه ی خود پدری نرفته. پنج طبقه ی کتابخانه که چهار طبقه اش - نه دیگر بیخ تا بیخ -  پر است. تا نزدیکی  ارتفاع در اتاق. یک نیم دیوار کامل. یک بخشی شان همچنان در قفسه ها و کشوهای خانه ی خواهری جاساز شده. کتاب هایی که یک سال اخیر نیاز داشتمشان برای زنده ماندن. یک بخشی شان هم گم شده اند. دلم برای این بخش از همه بیشتر نگران است. حداقل یک کارتن موز کامل از کتاب هام نیست. بخشی هم دست بچه ها و دوستان پخش است.

کنار تختی که الان در اختیارم است، یک میز تحریر است. از این میز تحریر هایی که در دارند و درشان باز می شود. یک گنجینه ی مختصر کتاب توش بود.. از دیشب، مثل قحطی زده ها کتاب ها را مرتب کرده ام که در هر فرصتی که بشود، بخوانمشان. الان هفت جلد کتابند. هفت جلدش جذاب است. سه تایشان را نصفه کرده ام.

کتاب، شده قرارگاهم. پناه ِ امنم. هیچ چیز دیگری مهم نیست.

...



تنهایی 1

می نشینم زمین. تکیه می دهم به تختش. دو سه بار لباس عوض می کند. روی صندلی می نشیند. روی زمین. روی پشتی. من ثابت می نشینم سر جام. عادت همیشگی روی مبل نشستن را ترک کرده ام. من و پام هم سطح قرار می گیریم. از عادت های دلنشینی بود که از دستش دادم. توی این مدت.

براش حرف می زنم. چند ساعت؟ سه یا چهار ساعتی با همیم. بیش از دو ساعتش را متکلم وحده ام. انگار تمام این مدت ِ حرف نزدنمان قرار است جبران شود. عصبانیت، خشم بی اندازه، افتخار، تنهایی، حجم شدید حزن، نا امنی، شادی، بلند پروازی، غرور، شعف، درد، بین احساسات مختلفم تاب می خورم. خیلی هاش را می داند. شش سال است با همیم. از این شش سال، همه جا که رفتم باهام آمده. سه سال است که پا به پای همیم.

آخرش، بعد از گفتن تمام حرف ها - حرف هایی که معمولا که خوب باشم به کسی نمی زنم - بهم می گوید ببخشید این یک ماه را نبودم. که کلا این مدت کم بودم. براش می گویم که بحث نبودن ِ تو نبوده فقط. وقتی که خوب نیستم، خوش نیستم با دیده شدن. مکث می کنم توی جمله ام. کلمات حق دارند. در اوج که نیستم، دلم نمی خواهد کسی ببیند من را. همین است که نیستم. صرف کار داشتن شما نیست. وگرنه که من جا باز می کنم برای خودم.

خودخواهی است شاید. انگار همیشه باید در اوج باشم. همانطور که با تصویری که از خودم دوست دارم منطبق است.

...



تو همیشه قُل دوم من هستی عزیزم

بعضی از چیزها در خانواده ی ما اجبار است. وگرنه می شوی دختر سرکش خانواده که به هیچ کدام از اصول معتقد نیست و فیلان. یکی اش استفاده از فیس بوک است. اینکه من سایت فیلتر شده سر نمی زنم (چون حوصله ی استفاده از فیلتر شکن را ندارم) و فیس بوک دوست ندارم (چون زیر ذره بین همه ی آشناهایی) و اگر هم فیس بوک بروم به دوستان ِ خودم سر می زنم (چون گروه زیادی از آنها توقع مشابه با اعضای خانواده از آدم دارند) من را در موقعیت پایین دستی قرار می دهد.

یکی اش، شیرین و متین بودن است آنقدر که خواهری می خواهد. اینکه بدانی جلوی کدام مهمان چقدر شیک باشی و جلوی دیگری چقدر. همین می شود که من معمولا از مهمانی های اینطور خانوادگی گریزانم. بعد مناسبت هایی مثل تولد خواهرزاده جان، امسال می شود که من برای بار اول یک سره رقصیدم و خانواده این روی پر انرژی ِ همیشه در صحنه ی رقص من را با چشم های گردآلو نگاه می کرد.

سخت ترینش، دوست داشتن ِ آهنگ های برادری است. برادری نزدیک چهار سال است که به قول خودش - و البته کل دوستانش و بخش متمدن تر از من ِ خانواده - موسیقی کار می کند. از ده سالگی شعر می گفت و الان هم ترانه هاش را خودش کار می کند. من به کارهاش گاهی (یکبار هر آهنگ!) گوش می دهم. خواهری برای تمام مهمان های خانه اش آهنگ هاش را پخش می کند. (فرط تفاوت!) قبلا یک پسر ِ همسایه داشتیم آلبوم داشت از کارهای برادری. نصفشان را نشنیده بودم. این کار آخر خودش و دوستاش است. سلیقه ی آدم ها متفاوت است خب!

پی نوشت: چند وقت پیش داشتم با برادری حرف می زدم. داشت سعی می کرد هیپ هاپ را برایم توضیح دهد (بله! چنین موجود تعطیلی هستم من!) بعد بهش گفتم که من فقط می دانم پاپ چیست و می دانم ابی پاپ می خواند و همین کافی است. گفت هستند کسانی که گوگوش هم دوست دارند. گفتم بله! گوگوش هم دوست دارم. تازه فیلم هندی هم خیلی خیلی دوست دارم. گفت خب از پسرهایی که ازشان خوشت می آید معلوم است سلیقه ات! (جمله با تغییرات جزئی!) هدیه ای دیگه!

...



انبار داری

شارژ موبایلم کم است. گذاشته امش یک گوشه که برای خودش خاموش شود. خودم را سعی می کنم در لفافه ای امن بپیچم که خوب شود.

پی نوشت: یادت اینجاست.

...



منجمد

برایم تبریک سال جدید فرستاده. امروز خوانده ام. بعد متعجب مانده ام که لحظات شادی ام را کجام؟

...



دخترکم

بیداره، سرش گرم کاری نیست و حواسش به منه که دارم حاضر می شم و می زنم بیرون. شیرین زبونی اش می گیره.

- کجا داری می ری؟

+ کلاس دارم.

- چند تا تیچر دارین؟

+ عزیز دلم من خودم تیچر ام.

چشماش - از پشت قاب گرد عینکش - گرد می شود.

- تو هدیه ای! تیچر نیستی!

می خندم. قیافه اش عالی است!

...



انگار که یک اتفاق جدیدی

قرار نبود به تو برسم. متن قبلی ام در مورد تو بود.پاکش کردم و یک چیز دیگر جایش نوشتم. قرار بود فراموشت کنم. دیروز صبح که بیدار شدم اولین جمله ای که گفتم همین بود. چشم هام را باز کردم و گفتم فراموشش کن. رهاش کن که برود. بعد، امروز من ِ فضول - که حسود هم هستم - راه به راه چرخیده ام. با رگه هایی از همین دو صفت که گفتم. لینک به لینک کلیک کرده ام. به تمام راه هایی که فکر می کردم نشانی از دو دارند. بعضی را مطابقت دادم و دیدم به تو نرسیدند. آرام شدم.

عکست سیاه و سفید است. قبل از اینکه عکس بزرگ شود و کادر شود میان صفحه، می دانستم که تویی. می دانستم از موهات می شناسمت. می شود یک روز کامل میان موهای تو زندگی کرد. شیارشان زد. نرم، شانه شان کرد. حالت داد بهشان. باهاشان بازی کرد. اگر که بگذاری. قرار داشته باشی. بی شکیبی تو. توی عکس، آرام ایستاده ای. شاید لبخند زده ای. همانطور محو. شاید خندیده ای. با نشان دادن دندان ها، گوش تا گوش. از لباست شناختمت اما. چهره ات را که نمی شد دید. لباست، همانی بود که بار اول پوشیده بودی اش و خواستمت. جهانی هم که بگذرد، هر چقدر هم که به تکرار هر صبح بگویم که فراموشت کنم، خودت هم که بروی، این لباست همینطور خواستنی برایم خواهد ماند.

نگفتم برات، حالا می گویم. توی خوابم سرگردان بودم. جاهای مختلف می رفتم و بعضی هایشان را دوست داشتم. سرک می کشیدم و توی خوابم، جاها عوض می شد. می دانستم که باید یک جا ساکن شوم. نمی دانستم کجا. بعضی جاها خیلی خوب بود. اما قرارگاه من نبود. جام را عوض می کردم. می دانستم خانه نیستی. در خانه را باز کردم، توی اتاقت بودی. توی خوابم خواب بودی. توی خوابت را می دیدم. دیرت شده بود. با استرس بیدار شدی. خانه بودی. توی خوابم دوشنبه بود. چرا به تو که می رسم خواب هام تاریخ دار می شود؟ چمدان هام را گذاشتم تو، فهمیدم که صدای آمدنم را شنیده ای. فهمیدم که داری از اتاقت میایی بیرون. از توی آینه می دیدمت. خواب آلود آمدی بیرون. من را که دیدی تعجب کردی. من پشتم به تو بود. سرم پایین بود مثلا. که ندیده امت. آمدی، موهات حالت خورده و فر دار بود. همانطور که دوست دارم. شروع کردم یک سره حرف زدن تا نپرسی اینجا چکار می کنم. گفتم که سر راهم بود اینجا. که عصر می آیم دنبال وسایلم. که می برمشان. قیافه ات تعجب زده بودی. بوسیدی ام. هر دو کار داشتیم. تو دیرت شده بود. یک لحظه مکث کردی و گفتی نظرت چیست ده دقیقه دیرتر برویم؟

توی خوابم شوق داشتم. آرام گرفتم آخرش.

...



چرا که نه؟

دعوتم می کند به یاغیگری. یاغی گری ایی که می داند مستعدش هستم. و می دانم زندگی اش کرده. سیگار به سیگار می گیراند، زل  می زند به صورت اشک آلود دخترک روبرویش. من زیاده روی کرده ام. بد بودن ِ حالم را با کسی قسمت کرده ام. نشسته ایم توی پارک و من کیف نبرده ام و دستمال ندارم.

می گوید بی پروا بودن چقدر خوب است. امکاناتی که اینجور بودنم در اختیارم گذاشته را برایم ردیف می کند. بفهمی نفهمی چندتایی هم ازم تعریف می کند. حداقل وقتی از دختری حرف می زند که هم باهوش است و هم زیباست، من به خودم می گیرم. آواری که به سر خودم ریختم را کنار می زند و نشانم می دهد چقدر می توانم در نگاه انسان های دیگر جالب باشم. آرام می شوم.

بهش می گویم صبر کند. می دوم سمت یک مادر و دختر نوجوانش. می پرسم دستمال دارند؟ می گویند نه. سبک شدن را در قدم هام حس می کنم. بر می گردم سمت نیمکت. دست می کنم توی جیب مانتوم. یک دستمال تا شده ی تمیز لای کلید و موبایلم گیر کرده. ارشمیدس وار می گوید: دیدی؟ تنها کاری که باید بکنی این است که دست بکنی توی جیبت.

سی دقیقه - شاید هم بیشتر - تک به تک کارهای نکرده ام را برایم می شمارد. از ابتلا به دندان درد تا سک-ث گروهی. از عاشق شدن تا سفر به استانبول. تک تک کارهایی که می گوید برای لذت بردن از زندگی لازم است. آخرش، می بینم دارم می خندم. پا به پام می خندد.

سری به تاسف تکان می دهد که بیست و سه سالگی! چقدر کار می شود کرد. به سی و دو سالگی اش نگاه می کنم و لبخند بدجنسانه می زنم.

خودم شده ام.

...



خانه ی من

بابا، اصرار دارد که من واقعی زندگی کنم. که زندگی واقعی است. خیال و رویا نیست. من اما، تلفن که زنگ می زند، اعلام که می کند خانه را با دو میلیون پول پیش و ماهی دویست و پنجاه تومان اجاره می شود که بگیرم آرامش و شادی ام از حد می گذرد. قبل ترش که برایم می گوید خانه، خانه است و آپارتمان نیست، که یک دو واحدی کوچک است، خیالم می کشد که حتما باغچه دارد. وقتی می گوید مادربزرگش آنجا زندگی می کند و تنهاست، یک پیرزن کوچک می بینم که می شود صدایش کرد عزیز جون. بعد فکرم می کشد که چون خانه مرکز شهر است، پس حتما بافت قدیمی دارد. پنجره هایی که مشبک های فلزی ِ لوزی طوری پشتشان است. رنگشان پریده. که حتما خانه درهای قدیمی و دستگیره های قدیمی دارد. قدیمی یعنی یک چیزی در حدود سی سال پیش. قدیمی تر حتی.

کف خانه احتمالا باید موکت باشد، استرس اینکه اگر سرامیک بود چکار کنم را می شود بگذارم کنار. سرویس بهداشتی اش هم، باید از موزاییک های قدیمی پوشیده شده باشد. رنگ سبز پریده داشته باشد حتی. فکر سوسک هایش را هم باید بکنم. کولرش خرت خرت صدا کند، آشپزخانه اش اوپن نباشد. یک جورهایی شبیه همان چیزی که رویایم بود، همانی که سعی می کردم به بنگاهی ها حالی کنم و نمی شد، توی ذهنم نقش می بندد. آرزوی اینکه من و کتاب هام سر و سامان می گیریم.

از همه اش شیرین تر، تصور می کنم هیچ کس از خط تلفنی احتمالی آنجا به من زنگ نخواهد زد. اما شماره اش را، توی موبایلم به اسم خانه ام ذخیره خواهم کرد. بعد یک جای دلم قرص می شود. یک بخش دلم می خندد. خانه ام، امن ترین چهار چوب دنیا خواهد بود.

پی نوشت: قرارمان افتاده است برای بعد از تعطیلات. که ببینیم صاحبخانه و من می پسندیم هم را یا نه. ندیده، عاشق خانه شده ام.

پی نوشت دو: یاد شازده کوچولو می افتم. که می گفت تو نمی توانی برای یک بزرگسال یک خانه ی قشنگ با پرستوهایی بر روی بامش را تصویر کنی. حتما باید از قیمت خانه بگویی تا زیبایی آن را درک کند. بعد من نمی دانم خانه چند متر است، دقیقا در کدام کوچه است، من را به خود راه خواهد داد یا نه. قبلش، پا به پای خیالم رفته ام.

...



زن بودن یک شغل تمام وقت است

سارافن قهوه ای با بلوز قهوه ای زیرش، با شلوار قهوه ای سوخته بهتر می شود یا با شلوار سفید و شال سفید؟ یا شلوار لی و روسری قرمز و کفش قرمز و موهام هم که قرمز است؟ کیف خاکی ام را دستم بگیرم یا فقط کیف پولم را بگیرم دستم و با مدل بیخیالی ام بزنم برون از در؟ موهام را صاف صاف کنم و لخت بریزم روی پیشانی ام یا بگذارم با حالت نرمش پیچ پیچ خورده بماند؟ یا اصلا همه اش را سنجاق بزنم بالا و فقط کمی از پرزهاش رهای پیشانی ام باشد؟ آرایش کنم؟ خط چشم بکشم یا فقط ریمل بزنم؟ یا الان که عصر است و قیافه ام هیچ اثری از پف صبحگاهی ندارد آرایش نکرده بروم؟ به بهانه ی اینکه هنوز چشمم حساس است و قرمز است و دردناک؟

سارافن قهوه ای خوب است؟ خوب است؟ مانتوی گلدار ریزم بهتر نیست؟

...



قربانی خاطراتیم و جلاد خویشتن

اندوه، می تواند یک سنگ شود. تو می شود که این سنگ را به بالای کوه فراموشی بغلتانی. می دانی که در انتهای کوه - با رساندن سنگ - همه چیز آرام می گیرد. سنگ را که رساندی، بدون بار می شوی. اما در این میان، یادت باشد که هر کس درد خودش را دارد.

به تقویم که نگاه می کنم، امروز روز خاصی است. سیزیف هر چقدر هم که سعی کرده باشد برای غلطاندن سنگش، نشانه ها می گویند سنگ لرزیده و پایین افتاده. سیزیف، با به سخره گرفتن مرگ، بی مرگی را برای سنگی که در دست دارد به ارمغان آورده. جاودانگی را برای اندوهش. افسانه در ادامه می گوید تنها آرس است که به کمک مرگ می آید. با رهاندن مرگ، این سیکل معیوب پایان می یابد.

تصویرم از تو، چیزی شبیه سیزیف است: مردی که اندوهش را غلتان از کوه به بالا  می فرستد. اندوه، گامی قبل از آرام گرفتن در قله، به پایین می غلتد. و نگاهت، که به سنگ ِ در حال فروغلتیدن می افتد.

کاش به یاد داشته باشی کسی که این جسارت را داشته باشد که درد زندگی اش را بپذیرد، در آغوش بگیرد و صیقل دهد و هادس را ترک کند، آشیلی خواهد شد که به تمامی غسل تعمید داده شده است. بدون هیچ نقطه ی ضعفی. بدون هیچ چشم اسفندیاری.

افسانه ی سیزیف

...



جام به جام

زمان که یک خط نباشد، دایره است پس. دایره به دایره به دایره. دایره ها، روی هم می افتند. مثلا انگار کن شبی مثل امشب، روی یک شب بارانی بیافتد. نه روی یک شب مثل هزار و یک شب دیگر.

دایره به دایره، من همینطور بیدار نشسته ام. جایی که آنقدر آرام نباشم که به آرامش بسپرم خودم را، غریبه است برایم. در جای غریبه خوابم نمی برد. یک بسته سفید کنار دستم است. برای آشنا سازی  هر بستری. در خانه ی هر کسی. در تخت هر کسی. در کنار تن هر کس. انگار که یک کلید باشد برای به خواب رفتن. دایره ها روی هم افتاده اند. روز را نمی دانم. ساعت را. نیمه های شب است تنها.

توی یکی از این حلقه های کنار هم افتاده، اینطور نزدیک تو هستم. و دلم برایت اینطور صمیمانه تنگ است: اینطور نفس گیر. دانه به دانه ی قرص ها هم تکافوی خواباندن من را نخواهد داد.

یک جایی، پشت این دیوار را با ناخن هام خراش می دهم.

پی نوشت: آهنگ، آنجا که می خواند:

آچین و واچین عسل شیرین قصه مون هنوز ناتمومه

از اینجا به بعد کی می دونه که چی سرنوشتمونه

...



منتظر نوازش، یا درو

موهام، یک سانتی بلندتر شده. بدون رنگساژ. ریشه های سیاه در برابر ساقه های قرمز.

سرم، دشت شقایق شده.

...



سفر کرده 1

دختری - بار آخری که حضوری حرف زدیم - گفت که نمی خواهم مشکلاتم را برات باز کنم. گفت آنقدر با انرژی وارد زندگی آدم ها می شوی که وقت رفتنت، دلشان می گیرد. تنهایی شان بیشتر می زند توی چشمشان. خورد توی ذوقم. راست می گفت اما. سعی کردم با راستی کلامش کنار بیایم. از مسائل کوچکترمان گفتیم. از دردهای روزمره ی مان. شب شد. رفتم. چند روز بعدش بیشتر نشد که باز رفت. دور شد. خیلی دور.

بعدتر، در که به معجزه باز شد برای رفتنم، هر دو شاد شدیم. صحبت هایمان تشکیل شد از اینکه با هم برویم دوچرخه سواری، برویم اینجا، برویم آنجا، از ورای این گشتن ها، حقیقت بزرگتری هم خودش را نشان داد. اینکه زمان کافی داریم برای حرف زدن. دیگر ترس نبودن و ندیدن نیست. شاد بودیم. خیلی شاد.

این تقریبا چهارده روز - که از نرفتنم می گذرد - سعی می کنیم فکر نکنیم که مثلا الان وقت اینکار بود یا الان قرار به اینکار بود یا هر چیز. سعی می کند روزهایش را سامان بدهد. سعی می کند قبول کند که از دوستاش، دور است، خیلی دور. سعی می کنم قبول کنم من هم در دنیای خودم تنهام. و خسته. و معجونی که هر دو داریم، چیزی است در حوالی همان جام زهر. اینبار تمام نشدنی.

جسمم اینجاست. دلم نیست.

...



طاقت بیار

قیافه ی مثل میت ام را توی آینه برانداز می کنم، صورت بی رنگم را، که سفیدی اش توی چشم می زند. چشم های بی حالت ام بهم اخم می کند. مداد سیاه را - نه، مشکی را- بر میدارم. باید زن باشی که فرق بین سیاه و مشکی را اینطور بفهمی. دو تا نیم خط کوچک می اندازم پشت پلکم. یک خط محو هم برای بقیه ی مژه هام می کشم. دیده نمی شود، اما حالت می دهد. بقیه اش را بژ می کنم. ریمل جدیدم را باز می کنم. تند و تند و تند مژه هام سیاه می شوند. بلند تر. به چشم تر. برق لب قرمز را دوبار می کشم روی لب هام. موهای قرمزم را کج می ریزم توی صورتم. شبیه خود دو دقیقه پیشم نیستم.

یک مداد می گیرم دستم، شروع می کنم مرزهای زندگیم را پررنگ کردن. زندگی ام حالت می گیرد. رنگ می گیرد. از آن حالت میت وار قبلش خارج می شود.

مشخص کردن مرزها، درد دارد، زخم می زند، خون ریزی دارد. می صرفد اما.

...



جانم

شما که غریبه نیستید، استاد جان وقتی که سه تا اسم ردیف کرد و برایم گفت که هر سه بی اندازه تکانشی هستند، دلم گرفت. از این اندازه تکانشی بودن از این حد غیر قابل کنترل بودن حتی. بدجور هم گرفت. وقتی گفت ارتباطت با بخش عاطفی ات به کل قطع است هم، بدتر شدم.

توی روزهای بعدش، به همه چیزم شک کردم. به کارهام، به جستجوهام، به عاشقی هام، به معبد تنم. اخم هام را کشیدم به هم، مستقیم راه افتادم دنبال زندگیم. حالا فرض کن که اینطور گم شده گشتن، یه سرگردانی غریبی به همراه دارد.

چند وقت پیش، دستم به اشاره رفت که ببین! داری می خندی. ببین! ریشه های این خنده هات به همان عاشقی هات می رسد که اصالتشان را اینطور بی رحمانه نقض کردی.

دلم برای خودم سوخت. که یک چنین "من" گاها بد اخلاقی دارم.

...



ای کاش ها

رفته بودم

...



مهمانی

توی خواب من چه کار می کردی؟

...



دوم خرداد

و بعد دخترم

ما در میدان آزادی جشن گرفتیم

چنان همدیگر را در آغوش گرفتیم که قفسه سینه مان می خواست بشکند

آن همه سال

پیر نشده بودیم

جوان بودیم ...

سارا محمدی اردهالی

...



Don't let me be misunderstood

آدمی به جایی می رسد که به خودش اجازه ی دلتنگی نمی دهد. اصالت کل احساساتش را، کل کارهایش را زیر سوال رفته می بیند. حتی دلش برای هیچ کس تنگ نشده در طی یک هفته ای که گذشته است. برای هیچ کس نتپیده.

آدمی، مچ خودش را می گیرد که چای دم کرده، یک لیوان برای خودش ریخته، با دو قاشق شکر شیرینش کرده. یک سیگار از بسته ی بعد از یک ماه نصفه اش بیرون کشیده. بعد روی صندلی که می نشیند، یادش می افتد این کارهای کس دیگری است. کسی که دیگر براش دلتنگی یا تپش دل، معنا ندارد...

 

...



دلیلی برای خوشبختی

براش می زنم: سهره چه شکلیه؟

بعد فکر می کنم که من نمی دونم سهره چه شکلیه. انگار اصلا نمی دونم دنیا چطور جاییه.

برام می زنه این شکلی.

...



به تاریخ اول خرداد

دکمه ی آف زندگی، باید یک جای در دسترس تری بود.

...