در بهشت اکنون!


در بهشت من
هدیه

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
تیر ٩٦
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
تلخ، مثل عسل
درد در چشم چپ
محیا بانو
یادداشت ها
نقطه سر خط
ولوج
نیلوفر و بودنش
در کنار رودخانه (مهبد)
نوشی و جوجه هایش
شاتوت
خجسته
از بهشت تا بهشت
روشنان
نا گفته هایی از جنس سکوت
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
فرشته های زندگی
پوتشكا (معين)
راهی
خبرنگار مرد (امير)
نقش پرنيان (سميرا)
تقویم باطله
same old fears
و اگر نمرده باشند
دهل (رضا و بهروز)
فرصتی برای خودم
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

در جانی که توئی

بابا - گفته بودم؟ - به مهمان های خیلی عزیزش می گوید: "عزیز - کرده - مهمان" اصطلاح برای کجاست؟ فکر نکنم خودش هم بداند. 

فردا، عزیز کرده مهمان دارم.

...



در ستایش سنگک

نان را، مثل تن می شود بوسید. نان ِ تازه، نان ِ داغ.  که همانطور خاطره انگیز، گرم است و عجیب، بوی ناب بدن می دهد. تن خوب شسته شده. با همان ناهمواری های اصیل پوست و زبری دلپذیرش.

یحتمل همین است که نان، نشانی از تن مسیح است. مسیح می تواند اشاره ای از تو باشد. مثل یادگاری از قدیم.

...



عادات می مانند

این چند سال، پیش می آمد که بیدار شوم و ببینم موبایلم را در مشت گرفته ام، انگشتام روی دکمه هاش مانده و خوابم برده. یا یک اس ام اس نوشته ام، صبح دیده ام قبل از فشردن دکمه ی ارسال، با خواب رفته ام.

صبح - هوا روشن شده بود و نخوابیده بودم - پیدا کردم خودم را، که مچاله شده ام روی تخت. هلال طوری. چمبره زده ام با لپ تاپ. منتظر یک ایمیل، انگشت هام روی کیبورد، خوابم برده.

تنهام و غریب تر شده ام. قریب تر. قالب ترم شده. غالب تر.

نگران ِ فرداهام.

تیتر نوشت:

سمیرا، آخرین چیزی که نوشت - دو سال قبل تقریبا - همین بود:

اعتقادات می روند، عادات می مانند.

...



گاهی وحشت می کنم که نداشته باشمش

زندگی کردن، جرئت می خواهد.

قدم زدن در میان ِ وجود ِ در لحظه به دو نیم تقسیم شده

...



از لحاظ قیافه!

بهش می گم من الان یک نیش بازم؟

می گه تو الان دو عدد نیش بازی!

...



بهانه های کوچک مهربانی

می خندیم و اسمش را می گذاریم "جیمی". می توانست هری، شفیعه یا هر چیز دیگری باشد. جیمی را انتخاب می کنیم که نشان بدهم اسمش برایم مهم نیست و می خندم که اینجا مرتب باشد وقتی قرار است جیمی بیاید ها!

گوشه ی خانه، یک کاسه ی کوچک آبی - تنها ظرفی که دارم!!! - سه روز است مانده. در و دیوارش، کمی بستنی شکلاتی خشک شده. دو تا قاشق ضربدری توی کاسه است.

کاش می شد نگه اش دارم. به عنوان اولین نشانه ی مهر در خانه ام.

...



ترش و شیرین

سی ثانیه ی اول را درست می رقصم، بعدش یادم می رود. با چشمهای گردالوش نگاهم می کند که چرا؟؟؟ می خندم. با استرس. با ترس. با خنده. اشک هام همینطور می آید. دلم می خواهد چمباتمه بزنم یک گوشه، خودم را بغل کنم و زار زار گریه کنم. زار زار گریه می کنم. می خندم و می رقصم.

حرکت کمر، پا، دست و گردن باید هماهنگ باشد. می گوید اینطوری. لبخند می زند که چقدر خوب اجرا می کنی. جوری می رقصم که انگار جهانی نگاهم می کنند. چشمانش برق می زند. یک لحظه یادم می آید تو جزو جهان نیستی. تعجب می کند که چی شد؟ چرا یک دفعه همه چیز به هم ریخت؟ می خندم. گریه می کنم در کنارش. صورتم قرمز می شود. همینطور اشک خط می زند. به پهنای صورت می خندم و گریه می کنم.

بانوی ِ عشق ِ درونم، اینطور رقصیدن را دوست ندارد. برایش این یعنی تکان تکان خوردن بدن. به نظرش باید کسی باشد که نگاهش کند، که تحسین اش کند. که وقتی دست هاش را تکان می دهد و لبخند می زند و عشوه می آید، نگاهش روی او ثابت شده باشد.

حالا؟ تمام استعداد و انرژی اش در رقص، بدون تو حرام می شود.

میبینم و زجر می کشم...

...



تیتر ندارد. زور که نیست!

برام نوشته: بعدش چی میشی؟

براش نوشتم: خالی می شم. یه تنهایی غریب درونی.

گرمه. ظهرتابستونه. یخ می کنم.

...



مراحل تبدیل یخچال به کمد!

وسط یخچال خالی، یک کاسه ی آبی سفالی سوپ خوری گذاشتم که تا نصفه آب دارد.

...



تابستان همیشه فصل پایان است

کاسه ها شبیه خاطره هام از توبودند. گفتم شاید علاوه بر من و تو، مهمان هم داشتیم. برای همین سه تا کاسه ی آبی رنگ سفالی اند. گاز که ندارم فعلا، لیوان هم. محدثه گفت بیا در همین ها شیر بخوریم. بعدش هم، همان ها را آب کردم و گذاشتم یخچال. پارچ هم که ندارم.

یک جایی - یک جای خیلی غریبی - شگفتی عجیبی وجود دارد. قبلا امید بود. الان فقط تصور این است که اگر تو جا می ماندی، دنیا چطور می شد. غذای خوشمزه ی درون کاسه ها خنک می شود در حین تصورات من.

گفته بودم جهان مثل یک پازل است برام؟ پازلی که طبق آن، دانه به دانه آدم ها را می نشانم تا از میان کلماتشان تو را دوباره بشناسم. که طرح کاملی از تو داشته باشم. حالا؟ انقدر محو ساختنش شده ام که یادم می رود گاهی جایزه اش توئی.

انگار داری فراموش می شوی. داری می روی. تجربه ام نشانم داده که این حالم یعنی چه. از دسته دانستنی های دردناک زندگی است.

دیرتر نوشت: روی سطح کاسه ای که دیشب گذاشتمش توی یخچال، یک لایه ی نازک یخ بسته. به کناره ها هنوز نرسیده. کاسه ی آب صدای شاد زنگوله می دهد.

...



همین الان

از سرکار قرار بود بروم خرید. احسان را کول کردم (لپ تاپم را عرض میکنم)، سوار بی آر تی شدم به سمت بازار تجریش. حس قدیمی خوب آشنایی دارد و نمی دانم چرا. با سنگینی لپ تاپ ِ حالا شش ساله ام، یک کمد فلزی با قابلیت سر هم بندی خریدم، ملافه برای روی تخت، پارچه ی اضافه برای دوخت و دوزهایی که آرزویشان را دارم و گلدوزی هام. چند تکه ظرف سفالی. دمپایی. یک عالمه ظرف پلاستیکی برای سبزی های خشکم و خرید های عطاری. محافظ تشک. کاغذ الگو برای پوشاندن روی دیواری که دوستش ندارم. چوب لباسی. گل گاو زبان. شمع. بعد راه افتادم به سمت تجریش. تلو تلو خوران. از دیشب، بندهای کوله ام روی تنم درد می کند.

سبزی های خشک - پونه، آویشن، سدر، گل گاو زبان، گل محمدی، خلال پوست پرتقال و اینها - توی ظرف هایشان هستند. از پنجشنبه بازار همشهری تخت خریدم و الان وسط حیاط است تا فردا که بیاید برای نصب. کمد را بسته ام. کولر روشن است. آینه را از دیوار باز کرده ام تکیه اش را داده به دیوار. صدای کولر، صدای یخچال را از بین برده.

لباس گل گلی ام را - تنها پیراهن طوری ایی که دارم - از بین لباس ها - بعد از دو ماه به گمانم - کشیدم بیرون. گل های درشت آبرنگی اش هنوز خوشرنگ اند و دوست داشتنی.

یک گلدان آبی سفالی هم هست برای روی میز. باید حواسم باشد که همیشه پر از گل نگه اش دارم. حواسم باشد به فصل نرگس.

...



مینو

هشت سال پیش، فکر می کردم راه نجات جهان در احقاق حقوق زنان است. موهای کوتاه داشتم (مثل الان). تمام لباس هام شلوارهای مختلف و پیراهن مردانه یا در بهترین حالت تی شرت بود. بدون هیچ طرح زنانه ای. ژل می زدم. تیغ تیغ. صبح ها، قبل از شش (یا در همان حوالی) بیدار می شدم. توی خنکی و تاریکی آن وقت صبح، حاضر می شدم و حرکت می کردم به سمت مدرسه. با سرویس که می رفتم، شش و چهل دقیقه مدرسه بودم. در کلاس را باز می کردم و با تمام انرژی ام داد می زدم که سلام! آخرین سالی بود که سرویس داشتم. مثل اسب سالم و پر انرژی بودم و جهان، برایم یک میدان برای مبارزه و پیروز شدن بود.

دقیق تر بگویم، تازه دوم دبیرستان را تمام کرده بودم. از شهریور قبلش، درگیر یک عشق ناکام (ناکام؟! نه! تمام راهی که بعدها در زندگی ام رفتم، از تاثیری بود که دورادور از او گرفتم) شده بودم. ناصری ِ چلچراغ، به یک گروه از بچه ها معرفی ام کرده بود که برای انتخابات مجلس فعالیت می کردند. روز اولی که رفتم، پشت در فال گوش وایستادم و توی حرف های الپر (که آن وقت ها اسم خودش بود و بعد ها شنیدم که الپر شده) اسم همان آدم ِ تاثیر گذارم را شنیدم. همین انگیزه شده بود برایم. برای کارهای شاید بشود گفت سیاسی. بعد از ظهر هام، جبهه می گذشت (تازه آن وقت ها بود که به قول رئیسمان خدیجه ی اسلام مرده بود و وضع مالی کلی جبهه رو به بدی می رفت) و یا کانون جوانان ِ مرزداران. گاهی هم زنگ می زدیم دفتر شادی صدر و اینور و آنور که فعالیت های اجتماعی ِ خاص ِ زنان داشته باشیم!

بعدش؟ تمام خواسته هام از فعال ِ زنان بودن و وبلاگ ِ خاص ِ زنان داشتن، تا وقتی کشید که آن عشق ناکام تمام شد (ازدواج کرد!) و من اینبار درگیر ِ یک انسان ِ هم سن و سال تر شدم. آن وقت، وبلاگی که اسمش را قرار بود از کتاب ِ دوبوار به عاریت گرفته باشد، یک دفعه اندازه ی روزهام شد. از همان سال هشتاد و سه. سرنوشتش مثل بقیه ی وبلاگ هام که تعطیل شدند نبود. شد وبلاگ من.

بعد زمان گذشت و گذشت! من بزرگ شدم. (حداقل سنی عرض می کنم!) و خواسته هام و دغدغه هام عوض شدند. تک تک عاشقی هام را نوشتم. تک تک دردهام. اولین باری که توی رابطه رفتم. یا نه بهتر است  بگویم تمام اولین هام. این وسط، وبلاگم شلوغ نشد. من ِ همیشه پر صدا، دلم یک وبلاگ ِ شلوغ با صدها بازدید کننده می خواست اما در میان همان تعداد کمی که به مهمانی ام می آمدند، همیشه دوستان ِ بی نظیری داشتم. منحصر به فرد. دوستانی که نمی دیدیم هم را. اما من را می شناختند. که چهره ی روزانه ی من و چهره ی وبلاگی ام، گاهی خیلی متفاوت می شود. همین شد که امن ماندم. که دوام آوردم.

توی این هشت سال، خیلی وقت ها بوده که داشتم می خندیدم و توی ذهنم، ثبتش می کردم. داشتم اشک می ریختم و یکی توی ذهنم فکر می کرده که اگر الان کیبورد زیر دستم بود، چه می نوشتم. وقت هایی که یک اتفاق عجیب عاشقانه برایم افتاده و به جای یک مرد هیجان انگیز ِدوست داشتنی، جمله دیده ام. یا وقت هایی که خاطراتم شبیه کلمه می شوند. یا آرزوهام حتی. بوسه هام.

قشنگی اش؟ فکر می کنم من از پس این همه مدت، یک جا ماندن و یک جا دوام آوردن بر آمده ام.در  این روزها، که بیشتر از هر چیز از تنها ماندن می ترسم و  از به هیچ کجا وابسته نبودن، دلخوشی خوبی است برایم. خیلی خوب.

ترس ام؟ می ترسم که خواننده هام قضاوتم کنند. نه راستش. ترس بزرگتری هم همیشه دارم. که یکی از آنهایی که در موردشان می نویسم، خواننده ی وبلاگم باشند. یادم رفت بگویم. آدم هایی که هر کدام، هر اندازه زندگی ام را تکان بدهند، یک "کلمه ی کلیدی" مخصوص خود دارند. یکی شان فقط سه متن دارد. یکی نزدیک نود نوشته. همین شد که ستون ِ کلمات ِ کلیدی ِ کنار وبلاگم را برداشتم. وقتی که یکی از همان زلزله سازها، خواننده ام شد و من، هنوز گاهی شاید دلم بخواهد برایش کلامی بنویسم و شاید نخواهد. پیشگیری بهتر از هر فاجعه ی نا خواسته ایست!

خاک نیست. اما سرزمینی است که برای خودم دارمش. من، ملکه اش هستم. و پادشاهش گاه به گاه عوض می شود. انگار که زنبور عسل باشم!

این نوشته، اینجا باشد به بهانه ی هشت سالگی وبلاگم. "در بهشت اکنون" که "مینو" صدایش می کنم.

کامتان شیرین.

...



اشکات رو پاک کن، سرت رو بالا بگیر، حرکت کن!

بابا، یک عمر صرف کرده است برای دوست شدن با آدم ها. برای همین است که خیلی از کارهاش، بر اساس همین روابط پیش می رود. از پیدا کردن شغل برای دختر (یا پسر) یکی از فامیل ها یا آشناهایمان باشد، تا خرید وسایل خانه و همراه سفر و انجام کارهای برادرجان در آن ور شهرها. از طرفی هم، بابا معتقد است که حتی وقتی می خواهی خرید کنی، همیشه از یک سوپر خرید کن. آشنا باش توی محل. بگذار که اگر لازم داشتی، اعتباری داشته باشی. خوشروست؟ بله! خیلی! پدری به شدت در برخوردهایش مهربان و خوش برخورد است.

کرمان رفته بودیم. وسط ِ سفر، دیدیم که چقدر کمپینگ فرساینده شده برایمان. دو سال پیش. با بچه ها. یک اتوبوس آدم بودیم. پدری زنگ زد دوستش، یک طبقه ی کامل از خانه اش را داد به ما. با بچه های دانشگاه یکی دو شبی ماندیم.

شیراز؟ مشهد؟ تبریز؟ اهواز؟ اصفهان؟ قشم؟ قم؟ هیچ شهری نیست که با پدری توش احساس غربت کنی.

یک سفر کاری باید بروم. اجرای یک پروژه است و تقریبا یک روزی کار دارم. یعنی یک سفر دو  سه روزه در پیش دارم. برنامه ی سفر از قبل از عید معلوم بوده. قرار بود بروم خانه ی یکی از دوستان پدری. بعدتر، یادش افتاد به همسر سابق پسر پسرخاله اش! که همچنان با ما در ارتباط است و کوچ کرده به بندر عباس.

سفرم، باید هفته ی دیگرباشد. یک شهر که نمی شناسمش. دارم به پناهی که از دست داده ام فکر می کنم. بزرگ شدن خوب است. اما هزینه هم دارد. هزینه های سنگین. که امیدوارم از پس اش بر بیایم.

دلم برای پدری تنگ شده.

...



کیمیاست

 صدای زن النگوهاش را شاهد می گرفت که عاشق شده. دست راستم را می زدم به دست چپم که پر از النگو بود و تق تق صدا می داد. معلم جانم می گفت بی حال می زنی. می کوبیدم. می گفت آهاان! می رفتیم حرکت بعدی. حالا ساق دستم - کمی پایین تر از مچ - کبود شده.

از سر کار - خیس و عرق کرده و حتی چرب - رسیدم. چند دقیقه حرف زدیم و خنک شدیم تا گفت لباس هات را عوض کن. نگاهش کردم که جلوی تو؟ نگاهم کرد که خاک بر سرت! بعد دوتایی رقصیدیم. دوتایی حرف زدیم. دوتایی، انگار منتظر یک فرصت بودیم که دوست شویم با هم. دوست شدیم.

قبل از خداحافظی - حرف هایم را که خوب گوش داد - یک بطری نیم لیتری نصفه آب آورد. گفت از معبد آناهیتاست. از یکی از چاکراهای زمین. گفت دستت باشد. دختر - زنی است که برایش - مثل خودم - رابطه رکنی از زندگی است. به شیوه ی خودش حمایتم کرد. معنی اش می شد این باشد یک راه گشا در مسیرت.

وقت رفتن، بخش بزرگی از روحم را جلوی رویش عریان کرده بودم. می شد جلوی چشم های آشناش، لباس عوض کرد.

...



آرامش زائیده ی آشفتگی

توی خیابان که راه می روم، توی ذهنم می نویسم. در یخچال شرکت را که باز می کنم، می نویسم. آهنگ جدید که می شنوم، کسی که یادی را برایم یادآوری می کند. انگشت هام روی کیبورد خیالی می رقصد. می نویسد مثلا.

متن هام نصفه مانده. نرسیده. کال. روزهام به شدت شلوغ شده و هنوز نتوانسته ام یک تعادل ایجاد کنم که اولین نتیجه اش، آرامش و نظم در نوشتن هام باشد.

سه روز دیگر، می شود هشت سالش. وبلاگم را عرض می کنم.

...



You will return

اولین مهمانی خداحافظی عمرم، میزبان بودم. درست کردن ژله، به عهده ی من بود: سبز درستش کردم، یک لایه رویش سفید با تکه های میوه، یک لایه رویش قرمز ساده. سه رنگ. به طعنه به آنکه می رفت. و رفت.

امشب، یکی از بچه ها خداحافظی کرد. رقصیدم. دیوانه وار تر از همیشه. سرخوش؟ شاید. یک جور غریب که حال خودم را نمی فهمم. یک جور عجیب که مستی خرابش می کند. هوشیار و خندان به شیوه ی من. بانوی مسافر، به مقصدی می رفت که مسافر من رفته بود. لحظه ی آخر، در آغوش کشیدمش که میروی، هر وقت خواستی، یک سری به مامان و برادر من بزن. به زودی یک شهر آنطرف تر از تو هستند.

من جور عجیبی در کشورم تنهام. یک جور خیلی عجیب. یک جور چند پاره کننده، بین ماندن و رفتن. به سان گریز از سرنوشت همیشگی

...



مثل یک یاد ِ خوش آهنگ ِ بهانه ی لبخندی هنوز

از پیش آقای روانی که می آیم (آقای روانپزشک؟ روانشناس؟ روان درمانگر؟ روان چی چی؟؟؟ همان روانی بهتر است!) به شدت "رو" هستم! انقدر که ایشان اصرار دارد من را با بخش احساساتم آشتی دهد. بعد دقیقا خودش را مطمئن می کند که این روبرویی به درستی انجام گرفته! این یعنی سه تا دستمال کاغذی که خیس شد، اجازه دارم که بروم! و تا اینجاش خوب است!

از در که می آیم بیرون - وسط شهر، یک کوچه پنج دقیقه پیاده روی تا چهار راه ولیعصر - با احساساتم که بادکنک شده اند و باد شده اند و بالا آمده اند، به خودم می آیم و میبینم که دارم بهت فکر می کنم. که نفهمیده ام،  موج شدید احساسی آمده و خودم را بهش سپرده ام، و بعد به ساحل هر روزه ام که برگشته ام، تو هم آنجا بودی. همینطور راه می روم و کمی بودنت را مزه مزه می کنم. از اتفاقاتی که فراموشم می شود هر روز.

کشف کرده ام که هر کس یک هانسل و گرتل درون دارد. کودکان معصوم امیدواری که بین آنجا که هستند و مقصدی که می خواهند به آن برسند، تکه های نان یا سنگ می اندازند: که راهنمایشان شود. کوچولوهای درون روان من، از آدم ها استفاده می کنند. شیطنتشان را می بینم که دانه به دانه ی آدم ها را - از جایی که هستم - جهت می دهند و مسیر می دهند و راهنما می کنند به سمت جایی که هستی. دیروز، دیدم که یک نفر بهت نزدیک تر شده ام. یک نفر مهم. خیلی مهم برای من. یک جور غریب که حتی خودم نفهمیده ام.

انتهای این مسیر توئی. یک بخش غریبی از درونم این را می داند. نمی دانم با چه صورتی از تو روبرو خواهم شد. نمی دانم اصلا آن زمان ِ دور ِ دور، شوقی از تو مانده یا نه. آدم ها، دست به دست ِ هم، فاصله را کمتر می کنند. من، خودم را به امنیت وجودی شان سپرده ام...

...



ویرانه ها، پشت سرم جا مانده

مکث می کنه پای تلفن، می گه: من معذرت می خوام که این مدت نبودم.

دیگه بغض ندارم. دیگه چیزی توی گلوم گیر نکرده. دیگه مجبور نیستم سرفه کنم تا اشکام رو نگه دارم. لازم نیست بشینم و دراز بکشم و گهواره ای تکون بخورم تا خودم رو کنترل کنم. بهترم. بهش می گم: اِ، نگو! براش نمی گم که دوستش دارم. براش نمی گم چقدر برام عزیزه. اما بهش می گم که چقدر دوست قابل اطمینانیه برام. که همیشه همون قدری که گفته برام بوده. نه کمتر.

آدم هام، بیشعورن. این بیشعور بودن شاید تقصیر انتخاب منه. شاید تقصیر عادتیه که بهشون دادم. اما به چشم ِ من ِ امروز، بی شعورن. برای تمام نبودن هاشون در طی این روزها. البته نبودن ها با بودن ها خیلی فرقی نمی کنه. یکی نبودن رو انتخاب می کنه و به هزار و یک بهانه من رو از اولویتی که بهش نیاز دارم، پایین می ذاره. دلش رو خوش می کنه که وبلاگم رو می خونه پس خیلی دوست خوب و به فکریه. این طریقه ی بودن، من رو خشن می کنه. دلم می خواد تا نهایت خشمم مشت بزنمشون. بعد انگار براشون کافی نیست. لبخند می زنم و جواب اس ام اس ها و تماس هاشون رو با خوشرویی می دم. با نفرت. نفرت عمیق. بعد از عمق این نفرت - اگر که اجازه بدم - اشک بالا می زنه. یکی دیگه اما، هست. با تمام دقت و وجودش هست. بعد این دیده شدنی که انگار برام زیاده، راه نفسم رو می بنده. سرم رو می ندازم پایین، تند تند پلک می زنم. نفس عمیق می کشم. اشک می تونه سیل بشه.

تلفن رو قطع می کنم. به تمام این سال های بودنش نگاه می کنم. که چطور بدون قضاوت کنارم بود. که همون اظهار نظرهاش رو چقدر دوست داشتم و دارم. که ما به هم متصل نیستیم اما تقریبا تنها دوست هم سن و سالمه که بهش اطمینان دارم. بابت همه چیزش.

شده ام شبیه گیس طلا. آدم ها، در یک کمربند امن دور من وجود دارند. هر کس نزدیک تر بیاید از ترس واکنش نشان می دهم. هر کس دور تر برود از خشم.همیشه زمین ام بوده. بدون دروغ، در فاصله ی امن بوده و مانده.

...



چرا و چگونه!

اگر خونسردی در برابر خروج خون غلیظ قرمز لخته شده از بدن، اسمش معجزه نیست، پس چیه؟

...



آیین های تحمل 1

یک زمانی بود که نگرانی هام، با کوتاه کردن ِ موهام کم می شدند. کوتاه می شدند. آب می رفتند.

دو سانتی مترشان را نگه داشتم. بقیه اش را زدم.

...



چیزهایی که به سان هم آغوشی اند 1

اعتراف، حسی شبیه هم آغوشی دارد: تو روحت را برای کسی عریان می کنی. شاید برایش برقصی. شاید برایش بچرخی. شاید خودت را در نور بگیری که خوب نگاهت کند. و شاید با اولین پارچه - اولین نقاب - خودت را بپوشانی. اعتراف نیوشت،  شریکت می شود: می تواند بعد از پایان مناسک ببوستت، می تواند تنگ در آغوشت بگیرد و نگاه ات دارد، می تواند بی حرکت کنارت دراز بکشد و چشم در چشم خیره به تو بماند، می شود که او هم مناسک یکسانی را اجرا کند و بعد، حاصلش دو روح باشد که به هم نزدیک ترند. اعتراف، منسکی در حوزه ی کلام است. بسیار هم مقدس.

و یا می شود که یکی که عریان شد - بعد از اعتراف - دیگری بدون نگاهی به اینکه چقدر روبروییش نازک شده، راهش را بگیرد و برود. بدون درک اینکه چقدر نیاز به جامه دارد. به کلام. به آرامش. فقط بگوید که جدا؟ چقدر جالب!

اعتراف مثل هم آغوشی است: تو می شود که ضربه ببینی. اگر با همه ی دلت انجامش دهی.

...



خودم را، و تو را

دلم نمی خواهد خیلی ها را دعوت کنم هیچ وقت به خانه ام. دو ساعت و نیم بود که کلید گرفته بودم. وسایل را تازه گذاشته بودیم. لباس ها و کتاب ها را. بقیه اش مانده بود که به ترتیب بیاید. داشتیم می رفتیم به خرید وسایل جاری خانه. سبد، آبکش، قاشق و چاقو و چنگال، کمی خوردنی. همان اراجیفی که من دلم می خواهد در خانه ام باشد. اول، رفتیم بازار تجریش. بعد راه افتادیم به چرخ زدن که بقیه ی خرید ها را انجام دهیم.

این دو هفته ی آخری که خانه ی دوست جان بودم، یک شبش خودم را سپردم به دست تخیل. قبلش، هر وقت به تو فکر می کردم، تصویرت را می بردم به یکی از عکس هات. گاهی به آن عکسی که من دوستش دارم و یک لبخند خیلی محو داری. گاهی به آن عکسی که کج افتاده ای و لبخندت پهن تر است. گاهی هم - وقت هایی که می خواهم حال خودم را بگیرم - همان عکست توی ذهنم می آید که مهرناز دوستش ندارد: نیش ِ بازت از گوش تا گوش. توی خاطره ها که می روم، دست هات قفل است به هم. من بین دست هات گیر افتاده ام. بهت هیچ وقت نگفتم که چقدر در اینجور مواقع می ترسم. وقتی که انگار کل زندگی ات و پناهت در دست کسی قرار گرفته. بین حلقه ی دست هات گیر کرده ام توی خاطره. همان جور که گیجم - انقدر که هیچ وقت نمی گذارم کسی گیرم بندازد - بهت نگاه می کنم و به زاویه ی کمی کجی که به سرت داده ای. همیشه، توی یکی از این چهار تصویر می بینمت. تصویر، حوصله ام را سر می برد. چند لحظه بعد بی خیالش می شوم.

اول ِ این روده درازی از اینجا شروع شد که یک شبش، خودم را سپردم دست تخیل. توی تخیلم، دیدمت که توی یک آلاچیق نشسته بودی. با تی شرت سیاه - که چقدر هم بهت می آمد. - منتظر شروع یک گفتگو بودی. میان - رخ بودی به سمت من. انقدر واقعی بودی که موهات، موهای خودت بود. چهره ات. حالتت. یک دفعه توی خیالم تکان خوردی. شاید می خواستی چیزی بگویی. چشم هایم را باز کردم از هراس اینکه بدانی جایی همان نزدیکی ام. که بدانی مهمی.

سالار داشت رانندگی می کرد. ظهر جمعه. اتوبان های خلوت شرق شهر. گفت حق داری نخواهی بعضی ها مهمانت باشند. اما مثلا فکر کنم بخواهی یک سری ها را دعوت کنی. مثلا به نظرم می خواهی که فلانی را دعوت کنی. خب من به دعوت کردن خیلی ها فکر کرده بودم. اما به دعوت کردن ِ تو نه. آن هم انقدر مستقیم. بی پرده. صریح.

الان؟ نصفه شب است. سه و بیست و پنج دقیقه. وقت خوبی است که بگویم دلم برایت تنگ شده. برای خودت. خود ِ واقعی ات. نه توی عکس ها. که همانطور گیرم بندازی و من، گیج باشم که تقلا کنم برای از میان دستانت در آمدن یا نه. برای قیافه ی جدی ات همانطور که توی خیالم آمد. در کنار همه ی اینها، یک درد لطیفی هم هست. که می داند غمت، همینطور بدون علاج می ماند تا زمان حلش کند.

یک پشه الان نشست روی دیوار. محکم زدم روش. یک قطره ی درشت خون ازش ماند. خون ِ من. تنها. در مسیری که تو همراهش نیستی.

...



سقف

انگورها توی آب اند. یک قرص جوشان ِ ضد عفونی کننده برای پنج لیتر آب. گوجه و خیار و فلفل دلمه ای و کاهو را برای یک روزم خریدم. موز، مغازه ی کوچه هفدهم دویست تومان گران تر از زیر پل گیشا بود. خربزه کوچک است با پوست کمی تیره. فروشنده گفت شیرین است. امیدوارم راست گفته باشد. همسایه ی فوتبال می بیند و صدای تلویزیونش بلند بلند است. من نتیجه را می فهمم. موتور یخچال صدا می دهد. تا پنج شنبه هم که روزها سر کارم و وقت نیست که از نمایندگی اش بیایند برای سرویس. خانه کمی بوی رنگ می دهد هنوز.

من؟ سرجای خودم در جهانم. توی کُلبک ام نشسته ام. انگورها توی آب اند...

...



در کوچه ی اردیبهشتی

چهارچوبش برای خودم است. از در کوچه تا ته انبار. همه ی بیست و پنج مترش برای خودم، تنهاست!  خانه نیست. شبیه کلبه است بیشتر. کلبه ی من. کلبه ی کوچک من. کُلبَک ام!

...