در بهشت اکنون!


در بهشت من
ه.

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
خرداد ٩٦
اردیبهشت ٩٦
فروردین ٩٦
اسفند ٩٥
بهمن ٩٥
دی ٩٥
آذر ٩٥
آبان ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
امرداد ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
هستمت، رویای درهای پلاستیکی
اونور
درد در چشم چپ
محیا بانو
هنوز ایستاده زیر باران
فرنودیان
آرامگاه زنان رقصنده
راز سر به مهر
زرمان
زاویه
ولوج
تلخ، مثل عسل
لیمان
از بهشت تا بهشت
برای خاطر کتاب ها
زاناکس
premenstrual syndrome
آهو نمیشوی به این جست و خیز گوسپند
Dream Land
روزهای روزمرگی
والس با قلم
نوشی و جوجه هایش
کنار کارما
خجسته
اقلیما
تقویم باطله
و اگر نمرده باشند
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
در کنار رودخانه (مهبد)
یادداشت ها
راهی
روشنان
شاتوت
نقش پرنيان (سميرا)
فرصتی برای خودم
نیلوفر و بودنش
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

حق این متن پنج شنبه شب خورده شده

متن این طوری شروع می شود:

دلیل زندگی کردن برای هر کسی متفاوت است و من به طور واضح، زندگی می کنم که کارهای عجیب کنم، با آدم ها به شیوه های عجیب آشنا شوم و پرحرفی کنم. این نوشته در مورد جدید ترین سیستم پخت و پزی است ...

بعد به سادگی برق یک لحظه می رود. من نوشته ام را از ابتدایش از دست می دهم. لپ تاپ را دوباره روشن می کنم و هنوز توی ذهنم دارم می نویسم اما حواسم پرت چیز دیگری می شود. شب دیر می خوابم. فرداش زود بیدار می شوم. مهمان برایم می آید. با جدید ترین سیستم پخت و پز خانه ام، براش غذا درست می کنم. همراه با سوپ با قطعات قارچ و هویج. عصر می روم مهمانی. توی مهمانی، در یک جلسه ی "کاری" مهم اینترنتی - مطمئنا با اجازه ی صاحب خانه - شرکت میکنم، یک تلفن "کاری" دریافت می کنم و خوشحال می شوم. شب یک ایمیل "کاری" می زنم. سه کار مختلف. آرامم. دو لیوان پر چای خوش مزه ی ترش طوری می خورم.

یک دستگاه سفید بامزه ی خوشگل است که دو صفحه ی هیتر ِ تفلون ِ موازی دارد و می شود هر مخلوطی را بهش سپرد تا در کمترین زمان به بهترین کیفیت سرخ کند یا بپزد و تحویل دهد. اما مطمئنم این چیزی نبوده که باید می نوشتم. من برای وسایلم اسم و جنسیت انتخاب می کنم و این دستگاه سفید بامزه ی خوشگل اسم ندارد. به طور قطع جزو طبقه بندی اناث است: زیباست، مفید است و با بهترین کیفیت کارش را انجام می دهد اما آیا قرار بوده که یک متن چند صفحه ای در مورد جنسیت و اسم دستگاهم بنویسم؟

دو هفته ی گذشته به شیوه ی خرس های قطبی زندگی کردم: روزی چهارده ساعت خوابیدم. من و خرس قطبی تقریبا هم نژادیم حتی اگر هنوز تنم آفتاب سوخته ی یک روز شنا باشد و رد یک بند - سفید - روی سوختگی سینه ام مانده باشد. همین شد که فهمیدم چرا خرس ها همچنان در سرزمین یخبندان سختی مثل قطب زندگی می کنند. میان خوابیدن ها، آدم ها زنگ می زدند و بیدارم می کردند و قطع می کردم و می خوابیدم. مثلا یکی زنگ زد که از طرف فلان کانون تماس میگیرم و برای مجمع عمومی تشریف بیاورید. آدرس گرفتم، رفتم، یادم افتاد برای "عادی شدن" (این صفتی است که بعضی از دوستان نزدیک ترم با تحلیل زندگی این چند سال اخیرم به کار می برند) باید وارد جو آدم های جدید بشوم. برای کارهایشان داوطلب شدم. برگشتم و باز هر چقدر فکر کردم شیوه ی آشنایی ام با آن آدمها یادم نیامد. این که نمی شناختمشان و دعوتم کردند، برایم یک اتفاق جدید بود اما قرار بوده ادامه ی متنم اینها باشد؟

پاراگراف بعدی را نمی نویسم اما. اتفاقات هر چقدر عجیب تر شوند، به شیوه های عجیب معاشرتم، عجیب ِ آدم هام و عجیب ِ خواسته هام می رسد و ...

نمی نویسم! خلاص! فراموش کردم که اصل متن چه بود!

پی نوشت: با خیال راحت بد و بیراه بگویید! وقتتان را سوزاندم! با سپاس! :)

...



قبیله ی یک نفره

خانه امنیت واقعی است. نیمه تاریک، نیمه گرم. یک رحم ثانویه ی ایزد بانو: خانه گرفتن، پر هزینه ترین کاری بوده که این تابستان انجام دادم و بهترین کاری بوده که می شد انجام داد. به تنهایی اش خو گرفتم، به اینکه تنها زیستن، ایجاب می کند با انگشتانت حرف بزنی. به قول هایی که آدم ها برای سر زدن بهم می دهند و امیدواری ِ یک روزه و تنهایی بعدش خو گرفتم. به نیامدن هایشان. به لیسیدن زخم هام و خوب شدن تدریجی شان.

آماده ی تولدم.

...



نازنین ِ دل

دو ساعت پیش که حرف زدیم، صداش بغض داشت. پیگیر شدم که ناراحتیش از بین برود، توی تلفن آخرمان به گریه افتاد. همین چند دقیقه پیش.

دلم برای وجود ظریفش نگران است. از بین تمام دنیا، پرت شده بین ما که همه مان سرتقیم، یک دنده ایم و به شدت لجباز. همانطور ظریف و مهربان و ساپورتیو مانده. دلم الان پیشش می زند که آنطور بی پناه شده و دست من بهش نمی رسد. من نگرانشم. نگران تاثیری که با تصمیم های عجیبم روی آن زن به شدت مهربان به شدت دوست داشتنی زندگی ام گذاشته ام. می دانم دلش برایم تنگ شده. دل من هم. این چند وقت، هر بار به مرزهای غم وجودی ام رسیده ام، اس ام اس زده بدون اینکه بداند. این چند وقت، هر بار تحت فشار بوده ازش خبر گرفتم بدون اینکه بدانم. آخر آدم هم اینقدر عزیز می شود؟

حالا؟ من وسط زندگی ام نشسته ام و او هم وسط زندگی اش. من بدون کنترل گریه می کنم از تصور غم خوردنش. برای من عزیز است. بیش از تمام زن های دنیا. فارغ از اینکه حتی یک ژن مشترک نداریم، بیست و چند سال زندگی ام، مادرم بوده و عشقم. از این ناتوانی ام در رسیدن بهش فلجم. حتی الان لال شده ام.

مسیر تعادلی زندگی ام را پیدا نمی کنم. انگار من بند باز آماتوری هستم که فقط بلد است خوب اشک بریزد!

...



شیرین بخند رفیق!

تو اینجا را می خوانی؟ چشمانت از روی این کلمات می گذرند؟ همان طور درشت و زیبا و بوسیدنی با خط پر پشت مژه گان؟ مطمئن نیستم. از بله بودن و نه بودن ِ جواب و همین می ترسانتم. از وقتی که دخترک شاد و خندان و با دست های باز - توی آن خاک دور - دوید طرفم که سلام! من می خوانمت، از همان شب که پیراهن بلند گلدار تنم بود ویکباره انگار وسط خیابان عریان شدم، از هیچ چیز انگار مطمئن نیستم. آیا اینجا حریمی است که من برای خودم نگه داشته ام و تو تا نزدیکی اش می آیی و بعد - همان طور محجوبانه - سرت را خم می کنی که نبینی و می جهی ازم؟ یا می خوانیم؟

من مطمئن نیستم که وقتی می نویسم، تو کجایی. همانطور که نمی دانم وقتی شب ها، می گردم و صحبت های کوتاهمان را چند باره می خوانم در چه حالی. وقتی از دل تنهایی اینجا، سعی می کنم از بین کلمه هات دوباره انگار پیدات می کنم. از انتخاب ظریف کلمه هات سر می خوردم، از طنز بکر کلماتت، و از لبخند های گاه و بی گاهت. از حرف هات - که نباید مهربانانه بود که هیچ کس نباید زنجیر می شد مگر به وقت استثنا - می گذرم، در بی پروایی کلمه های خودم تلو تلو می خورم و توی گلایه هات می مانم. در آخرش که می گوییم شب بخیر، می خوابم.

هیچ چیز قطعی نیست توی دنیام. انگار یک مهمان پذیر غریب کنار جاده ام، که گاهی به گاهی مسافری بهش سر می زند، کوتاه ِ کوتاه اطراق می کند و وقتی می رود، اثرش طولانی ِ طولانی باقی می ماند. حالا تو رفته ای و من نگرانم این چند وقت دلتنگی هام بهت نرسیده باشد - که می دانم رسیده - و خراشی بهت نینداخته باشد. می ترسم از هر گونه زخمی که شاید بهت زده باشم. که بزنم.

شب ها - قبل از خواب - کلمه هات می گویند شب بخیر. کلمه ها از زمان نمی گذرند اما فرض می کنم تازه اند. همان طور که تو آن سمت زمان مانده ای و فکر می کنم که اینجایی. فکر می کنم که اینجایی. فکر می کنم و می خوابم و بعد از عبورت، هر شب خواب می بینم و هر روز تا نیمه اش می خوابم.

...

پاراگراف آخر را بیش از سه ساعت نوشتم و پاک کردم. این نوشته آخر ندارد. مثل خیلی اتفاقات دیگر. من ناباور ِ پایان هام.

...



حشره های زشت سیاه نفرت انگیز

چهار. ساعت چهار، هیچ کاری برای انجام نمانده بود به جز اینکه بخوابم: مسواکم را ساعت یازده زده بودم، سه ساعت بود که لباس خواب تنم بود، چت قبل از خوابم را دو ساعت و نیم پیش با شب بخیر گفتن تمام کرده بودم، گودر صفر شده بود، تمام متن ها و کامنت های دوستانم در پلاس را خوانده بودم و جای پا گذاشته بودم و حتی وبلاگم را نوشته بودم. خانه به شدت به هم ریخته بود و این یعنی وقت خواب است. خواب آلود ِ خواب آلود (اگر این ژست را نمی گرفتم باید خانه را تمیز می کردم) رفته بودم دستشویی که یک سوسک از ساق پام رد شد.

من از سوسک می ترسم و این را باید بارها و بارها اینجا نوشته باشم. اما یادم نمی آید نوشته ام شب های اولی که آمدم کلبک، هر بار سوسک می دیدم به گریه می افتادم؟ که هر بار می ترسیدم یاد پدری می افتادم که مسئول کشتن سوسک های خانه بود و هیچ وقت مسئولیت این کار را به ما نمی داد؟ که هر دفعه اوقاتم زهر می شد که این چه بلایی بود که سر خودت آوردی و غلط کردی مستقل شدنت چه بود یا ننوشتم؟ دیشب، مطمئن ام جیغ نزدم (فرقی هم نمی کرد!) فقط تمام سعی ام را کردم که جناب سوسک را از پایم پرت کنم زمین (کار سختی بود، مخصوصا که به شدت در مقابل افتادن به زمین مقاومت می کرد) و بعد، با فشار آب پرتش کردم توی چاه. (چاه بست زده ام اما اینکه چطور سوسک ها ازش رد می شوند را نمی فهمم!) توی این گیر و دار، کوبیده شدم به در و در محکم بسته شد.

کلبک قدیمی است - این را هم حتما باید بارها گفته باشم و فکر می کنم که بدانیدنش) و سرویس بهداشتی اش توی حیاط قرار گرفته. با یک در بزرگ فلزی که بخشی اش زنگ زده و دستگیره ندارد و من تا دیشب متوجه نشده بودم. همیشه کمی لای در را باز می گذاشتم (نیازی به کامل بستنش نبود) و دیشب که بسته شد و چفت شد، هیچ راهی برای باز کردنش نداشتم: چهار نصفه شب، با لباس خواب، با صدای خرچ خرچ کشیده شدن پاهای سوسک بر روی حفاظ پلاستیکی چاه بست و بدون هیچ ارتباطی با دنیای بیرون و دری که باز نمی شد.

برام تازگی دارد که چطور هر اتفاقی که در دنیای قبلی ام می تواند شبیه یک فاجعه در دنیای جدیدم باشد.

پی نوشت: در را آخر باز کردم!!! سوسک کش را برداشتم و توی چاه، چهار چوب ورودی اتاق و سرویس را اسپری کردم. بیدار که شدم، جسد یک سوسک روی دریچه ی چاه بست افتاده بود.

...



یک اتفاق عادی

توی کتری برقی یخ می اندازم: کتری برقی، یک پارچ کوچولوی سبز رنگ تقریبا یک لیتری است که یک در دارد، فیلتر برای صاف کردن مایع درونش و یک دکمه ی سفت دوست داشتنی برای روشن و خاموش شدن. برای روشن کردن، تا خط مینیمم اش را از اب پر می کنم، و حواسم هست که آب اضافه به جوش نیاورم: هم برای پول برق و هم برای گرم نکردن زمین! برای روشن نکردنش، توش یخ می ریزم با آب. می گذارمش کنار دستم و لیوان به لیوان شربت درست می کنم و می نوشم: آب به تنهایی که نیازی به یخ ندارد.

یک چرخ خرید گرفته بودیم. این فعل باید ماضی باشد! هم در زمان گذشته اتفاق افتاده و هم چرخ خریدم بار اولی که ازش استفاده کردم، شکست: از چرخ های خرید ِ با پارچه ی برزنتی گلدار بود. گلدار آبی. بار اول استفاده ازش، کشاندمش تا تره بار. سر ظهر. ده دقیقه ی فاصله ی تا تره بار را با هم رفتیم، ده دقیقه ی فاصله را برگشتیم (خیلی سر ظهر بود و تره بار تعطیل!) بعد رفتیم میوه فروشی و کاهو پیچ گرفتیم، گوجه، پرتقال و موز. همچنان هر دوتایی شاد بودیم. آخرش، چشم من خورد به این آب های نوزده لیتری بزرگی که برای آب سرد کن ها ازش استفاده می شود. من آب سرد کن ندارم، بسته های آب نوزده لیتری واقعا سنگین اند و وقتی چرخ خریدم زیر سنگینی آب، هر دو تا چرخش شکست، نمی دانستم که چرخ جنسش بد بوده و یا من استفاده ی نادرست کرده ام ازش!

لوله های آب کلبک زنگ زده اند. برای آب خوردن، ظرف بزرگ سنگین آب را خالی می کنم توی کتری، از کتری میریزم توی بطری آب و می فرستمش توی یخچال. یا کتری را - مثل الان - می گذارمش کنار دستم و لیوان به لیوان ...

از زندگی، همین جزئیاتش فعلا مانده.

...



افسانه ی آه

تلخون

...



سی و هشت درجه یا کمی بیشتر

دخترک مریض شده و من از پسش بر نمی آیم. تب کرده. از هفته ی پیش تب کرده بود، حالا هنوز دست که به پیشانی می برم، تب دارد. یک کارتون بود - به نظرم بچه های کوه های آلپ - که پسربچه ی توی کارتون یک جا می گفت که تب دارد، مادرش - گرد و قلمبه و قهوه ای پوش - زانو می زد، پیشانی اش را می چسباند به پیشانی پسرک و می فهمید که تب ندارد و دعوایش می کرد که تمارض کرده. آرزو به دل ماندم که در این هفته، تب نداشته باشد و خودش را لوس کرده باشد.

بردمش شهروند دیروز، براش هشت نوع مختلف پنیر خریده ام. - گفته بودم که در کلبک ما عاشق پنیریم - و وسط فروشگاه، زانوهاش لرز رفته و چرخ خرید را گرفته محکم، که محکم بایستد و زود برگشتیم خانه. امشب هم بردمش دیدن یکی از قدیمی ترین دوستان وبلاگی ام. از همان ها که سال هشتاد و سه همراهم بودند. چشم هاش با یک مظلومیتی قیلی ویلی رفته و دیده ام که دوباره داغ است.

دستش را میگیرم هر بار، پرت می شویم وسط اتفاقات جدید، آدم های جدید. موج به موج حوادث می آید. من کیف می کنم. من عاشق می شوم. من از لحظه هام - در نهایتی که یک انسان بالغ می تواند محفوظ شود- لذت می برم. دخترک درونم اما، نا امن می شود. می بینم که چطور وقتی من ِ بزرگسال دلتنگی می کند، دخترک درونم از سرما می لرزد. از این تنها بودنش چطور غصه می خورد. از اینکه اینقدر نمی فهممش. ترسش را از اینکه تمام آدم ها فقط هم بازی های موقتی اش باشند، می بینم و کاری براش از دستم ساخته نیست انگار.

براش دسر زعفرانی کاله خریده ام. عاشق طعم زعفران است. محصولات کاله را می پرستد و این هفته، مربا و شکر به خاطر مریضی اش براش ممنوع بوده. در یخچال را که باز می کنم، جیغ می کشد از ترس. که چرا دو تا. آرامش می کنم. کسی قرار نیست در خلوت امشبمان شریک شود. اجازه می دهم هر دو تا را بخورد تا آرام بگیرد.

از وقتی که برگشته ام، به خودم استراحت داده ام که کمی خانه باشم، کمی با خودم وقت صرف کنم، الان که نگاه می کنم در تمام این مدت دخترک نا امن بوده. توی خاک نا آشنا، براش همه چیز به تازگی خودم بوده اما توی خانه ی خودمان، من با خاطره هام خوش بودم و او غریبی کرده. بدجور. لباس های رنگی رنگی و آهنگ های شاد و گل های سفید هم حالش را بهتر نکرده. من توی وقت های تنهاییم، خاطره مرور کرده ام و دخترک، توی چاه ترس ها و نا امنی هاش از تنهایی بی در و پیکرش فرو رفته.

دوست دارم درکش کنم. دوست دارم امنش کنم. دوست دارم بگویم دیگر با آدم هایی روبرو نمی کنمش که می دانم ماندگارش نمی شوند: نه حتی آنقدر که دل کودکانه اش آرام بگیرد. دوست دارم باز اعتمادش را جلب کنم. من مادر افتضاحی خواهم شد. یادم می ماند که هیچوقت بچه دار نشوم.

من ِ بالغ - با تمام مرزهایی که شکسته و اینطور ویرانی و سرما به همراه آورده- حتی یک ذره هم از تجربه اش ناشاد نیست. فقط دلتنگ است. من ِ کودک اما، به سادگی تب کرده.

...



 

نگران سلول های خاکستری مغزم هستم!

...



یادم رفته بود که برات نوشتم.

. تهران نبودم که ایمیلت را دریافت کردم. دلم پاره شد. از مادری نوشته بودی که تو را نمی‌دانم برای بارِ چندم می‌گذاشت و می‌رفت. من همان‌جا که بودم رویِ مبلِ غریبه وا رفتم. به خودم فکر کردم که اگر روزی چمدان ببندم و از این یک‌دانه دختر روی برگردانم… حالم خراب شد. به تو فکر کردم که یک روز گفتمت: خنده‌های از تهِ دلت را دوست دارم و تو که در جواب گفتی: اونی که از ته دل می‌خنده از تهِ دل هم گریه می‌کنه. فکر کردم که تو در استانبول لابد از تهِ دل گریه کرده‌ای… در تمامِ این روزها جمله‌های کوتاهِ ایمیلت در یادم بودند و من غمگین بودم. غمی که نتوانستم برایت بنویسمش. حرفِ خاصی هم ندارم در جوابت بگویم. برای تو آرزو می‌کنم که اگر روزی مادر شدی, خاطره‌ی استانبولِ شهریورِ 91 را طاق بزنی با خاطره‌ای بسیار متفاوت…چیزِ دیگری بلد نیستم بگویم. خودم تمامِ خاطراتِ عوضیِ ناجورم را دارم این شکلی بی‌رنگ می‌کنم…

لیمان

برای من، زنده بودن وبلاگستان یعنی چنین یادداشت هایی. نوشته ای که می خوانی و هر بار که از روش رد می شوی، صورتت خیس میشود. وبلاگستان یعنی آدم هایی که نزدیک اند. خیلی نزدیک.

چقدر درد دارد این نوشته برام.

...



از کوچ تا کوچه

چرا من در مورد وحید چیزی ننوشتم؟ این سکوت ناشی از تلاش برای یک انتقام گیری خاموش بوده؟ یک بی تفاوتی در بیرون؟ یک ساده انگاری و ساده بینی فراتر از حد توان؟ نادیده گرفتن تاثیرش در وقتی که به واقع تاثیر زیادی روی شرایط زیستی من می گذاشت؟ هر چیز که بوده، در حدود یک ماهی (کمی بیشتر یا کمتر) که وحید با من زندگی کرد، به طور کامل در موردش سکوت کردم. چیزی که من بعید است!

جنگ در سوریه، یعنی مردمانی که ما را ندیده اند اما از ایرانی ها متنفرند. احتمالا این نفرت به اندازه ی خشم و انزجاری است که ما از خرج شدن پول نفت کشورمان برای نوار غزه، امت حزب الله و سرکوب مردم در سوریه داریم. همین شد که سال گذشته وقتی به وحید می گفتیم کشورت جنگ است، می گفت نه، اوضاع طور دیگری است. آرام می شود. درست می شود. درسش تمام شد، برگشت کشورش. اوضاع درست نشد.

شبی که زنگ زد بهم گفت که اوضاع نا امن است، به اینجا اعتباری نیست، و می شود که برگردم؟ یک سالی بود که رفته بود. مدرک دانشگاهی اش از اینجا بود. اقامت ایران داشت. و این یعنی اجازه برای کشتنش. دو روز قبل از آمدنش، جنگ جنگ های حلب درگرفت. پسرک حلبی، از میان آن آتش چطور خودش را به فرودگاه رساند؟ چطور پرواز کرد؟  چطور رسید به ایران؟ وقتی رسید دو روز کامل نخوابیده بود. یک باکس کامل سیگار کشیده بود و نیمی از کلمات فارسی را فراموش کرده بود.

آن چند روزی که هم خانه بودیم - من تنها دوست صمیمی طوری اش بودم که خانه ی مستقل داشت - نگرانی هاش از اقامت و پول حد نداشت. کار پیدا کرد. کار دوم. بعد یک جایی در خوابگاه دانشگاه. بعد احتمال ثبت نام در دانشگاه برایش پیش آمد. موقعیت هاش همانها بود که برای هر کسی احتمال رخ دادنش بود. با این فرق که از سوریه آمده بود، نگرانی کشته شدن خانواده اش را داشت و در جامعه، ما نظر مثبتی نسبت به اعراب نداریم. توی کلبک کوچک من با هم جا شدیم. کاری که اصلا ساده نبود.

از استانبول که برگشتم، نان تازه در قفسه بود و شیر تازه در یخچال. چمدان وحید نبود. رفته بود پی زندگی اش. با شجاعت پسر بیست و چهارساله ای که تلاش می کند سرنوشتش را به دست بگیرد.

...



پسته ی بسته یا پرتقال یخ زده یا هرچی

من هیچ علاقه ای به سرک کشیدن در زندگی خصوصی همسایه هام ندارم اما آیا آنها هم به این میل طبیعی من احترام می گذارند؟ مثلا هیچ وقت دقت کرده اند که دیوارهای بین خانه هایمان کاذب است و صدا به آسانی ازش عبور می کند؟ مخصوصا وقتی بلند بلند با هم صحبت می کنند، وقتی با صدایی شبیه روشن بودن پنج باند سینمای خانگی تلویزیون می بینند و وقتی با شوق و علاقه پای تلفن فریاد می زنند، هیچ وقت فکر کرده اند شاید به جز خودشان کس دیگری هم در این لحظات - کاملا ناخواسته - باهاشان شریک باشد؟

کولر که روشن باشد، به طرز معجزه آسایی صداهای مزاحم و ناخواسته را فیلتر می کند. صدای یکنواخت و کمی بلندش، به تمام ریز صداهای دیگر می چربد. و با یک صدای یکنواخت می شود خوابید. بیدار شد. زندگی کرد. دیروز گلوم می سوخت کمی، سرد هم بود.

همسایه ی دست راستی، قرار بود یک خواهر و برادر باشند. این را فضول خانوم سر کوچه بهم گفته بود. نگفته ام؟ سر کوچه، خانومی زندگی می کند که خودش را موظف می داند همیشه در خانه اش را باز بگذارد، همیشه رفت و آمد ها را با دقت چک کند و همیشه با تذکرهاش ما را خرسند کند. یک روز گیرم آورد، و برام گفت که نمی شود به این خانه ی بغلی من اعتماد کند که یک خواهر و برادرند و مجردند و می دانی که! مثلا همین امروز یک پسر فلان طوری رفت توی کوچه. من؟ خنده ام گرفت. که مهمان برای من بود.

دیشب، دست راستی ها شروع کردند به دعوا کردن. یکی مرد گفت و یکی زن. صدای آهنگ را زیاد کردم که شاید تمامش کنند. نکردند. یکی این گفت و یکی آن یکی. حرف های همیشگی: که تو نمی گذاری خودم باشم و تو نمی فهمی چقدر دوستت دارم و غیره. وسط دعواشان هم یک چیزی کوبیده شد به دیوار مشترکمان. ترسیدم که آدم باشد. نبود. دعوا کردند. دعوا کردند. پنج دقیقه. بیست دقیقه. نیم ساعت. یک ساعت. دو ساعت. زن تیر آخر را زد که مطمئن شدم هر چه باشند، خواهر و برادر نیستند. چند دقیقه ی بعد، مرد داشت گریه می کرد.

دیشب - توی آن سرمای ملایم - کولر را روشن کردم. دوبار هم خودم را پتوپیچ کردم. الان، داغ از تب داشتنم. بعد از شانزده ساعت خواب در بیست و چهار ساعت گذشته. یک سرمای ملایمی تا ته استخوان هام رفته. بغلی ها مریض نشدند از آن همه سرمای زندگیشان؟ یخ نکردند؟

...



فردا بهش فکر خواهم کرد

داریم چت شبانه ی قبل از خوابمان را می کنیم که می گوید: "اگر پدر و مادرها می فهمیدند چقدر خوندن یک جمله از یک کتاب می تونه زندگی بچه هاشون رو عوض کنه از ترس سکته می کردند" و من طبق معمول یاد بابا می افتم.

توی خاطره هام، یک تصویر محو از اولین کتابی است که برایم خریدند: "چه کسی چرخ را اختراع کرد" من هنوز آنقدر سواد نداشتم که کل نوشته ی روی جلد را بخوانم. اولین کتاب مستقل ِخودم بود. اولین نشانه از بزرگ شدن. بعد از آن هم مجموعه ی کتاب های علمی تر خانه، از قفسه ی من همیشه سر می آورد. بعدها - سوم و چهارم دبستان - بابا وقت می گذاشت که هر جمعه، هر دو روی زمین ولو شویم و یک مصراع من و یک مصراع او، شاهنامه بخوانیم. آدم های بزرگتر، همه در یادآوری یک چیز از من مشترکند: "توی مهمانی ها، همیشه یه کتاب تو کیفت داشتی و می نشستی یه گوشه به کتاب خوندن" (بچه ی مزخرفی به نظر میام می دونم!!!)

بعدتر هاش، شاید بابا فکر کرده تاثیر خرمگس بوده که من علاقه به فعالیت پیدا کردم؟ پنج صبح بیدار می شدم، "روز آنلاین" می خواندم و بعد می رفتم به مدرسه. چقدر با عشق کتاب می خرید. چقدر با عشق کتاب می خواند. چقدر با لذت در مورد خوانده هایمان با هم حرف می زدیم. چقدر پر از افتخار بود!

گاهی فکر می کنم اگر بفهمد در میان تمام کتاب ها، شخصیتی که بیش از همه من را مجذوب کرد، نه پاول کورچاگین و نه آرتور، که "اسکارلت اوهارا" ی مغرور کله شق بود، چه حسی بهش دست می داد؟

...



چگونه یک لبخند را بمیرانیم

خیانت نباید خیلی ترسناک باشد. اصلا نباید ترسناک باشد. فکرش اما، می ترسنانتم. مثل تمام چیزهای دنیا که در واقع نرم و خامه ای اند اما در خیال، شبیه مار فلس دار سبزی می شود که می تواند رو در رویت بالا بیاید، دهانش را باز کند، صیحه بکشد و همانطور که تو از دیدن دندان های نیشش وحشت کرده ای، از پس دندان هاش زهر بپاشد توی صورتت. کورت کند.

الان که درد می آید، تزریق می شود توی وجودم، می رود توی لایه هام. گم می شود. پخش می شود. می دانم چاره اش چند شب نخوابیدن است. چند بار درد کشیدن ِ تا پای جان، چند کابوس وحشتناک. بعد ژل می شود. می خوابد روی پوستم. نرم جذب می شود. بوش محو می شود کم کم. حس اش از بین می رود. خاطره هاش، یک جای عمیق می ماند. زلزله که می آید توی زندگیم، درد ها یکی یکی تازه ی تازه می آیند به سطح. اما زلزله ها همیشگی که نیستند. که موهبتی است خودش.

تازه تر که بودم، جهانم فرق داشت. فکر می کردم که هر روز یک اتفاق جدید است. دنیا منتظر هدیه ایست که من ارزانی اش کنم. آدم هام، از بین هفت میلیارد دست چین شده اند و بهترین هاشان همیشه نصیب من می شود. همه چیز در یک سانتی بود. قابل دیدن، قابل دسترسی. جهان که ساده تر بود، آنقدر ساده بودم که می توانستم برای کسی حرف بزنم. اتفاق ها هم اینطور نبودند. می شد هر چیزی را با جملات تعریف کرد. کلمه ها ارزش داشتند. اینطور کم نمی آوردند.

در واقعیت هیچ وقت یک دختر سیب قلبی نبودم من. هر چند همیشه در ابتدای بودن آدم ها، فکر می کردم که این تجربه ی منحصر به فرد را می توانم تا ابد حفظ کنم. قبلتر ها قلبم راهش را می رفت، به پایانش فکر نمی کردم. الان، اطمینان از پایان برایم درد دارد اما لازم است. نفس ام را نمی گیرد. حس نمی کنم حبس شده ام. آنقدر که رابطه هام را در چهارچوب رابطه نمی گنجانم. کوتاه و سبک. خب همیشه در دیروزها، دنیا ساده تر است. توی دنیای ساده ی آن روزها - وقتی در مواجه با چیزی که هنوز خیانت می ناممش قرار گرفتم - فشار برای اولین بار شکست من را: آن دوشیزگی خام و خوشدل را. چند سال طول کشید که باز بتوانم به یک دختر همسان خودم اعتماد کنم؟ چهار یا پنج سال. شش سال بعدش، پسر - که بزرگ تر شده بود - ازم عذرخواهی کرد. آرام تر شدم، اما ترمیم نه.

یک ماه پیش - حداکثر یک شب بیشتر - دختر زنگ زد که دارد از ایران می رود. این هشت سال را در ارتباط بودیم همیشه. دور و نزدیک. نمی فهمید که چرا عصبی ام می کند؟ نمی فهمید یادآور چیست؟ یکبار برایم گفت که بازیچه شده. که انگار کارما پس داده اگر کاری کرده. من به پوزخند خندیدم. بهایی که می گفت، هزینه ی ناقصی بود که یک زن داده بود. خسارتی که حداقل به من زده بود، نابودی یک دخترک بود. تا وقتی که تماس قطع شد، منتظر بودم هنوز که عذرخواهی کند. نکرد. من؟ در زیر نور نارنجی چراغ خواب کوچکم - کف زمین - خوابیده بودم. در امن ترین نقطه ی جهان. با این امید که رهاش کرده باشم که برود.

رفته الان. گاهی عکس هاش را فیس بوک نشانم داد در این ماه که الان اینجاست و الان این کار را می کند. خود این روزهاش مهم نیست برام. اما الان، زنی که حتی فقط از خیانت دیدن ترسیده باشد، نزدیکم که می شود - مثل یک زلزله - همه چیز را بالا می آورد. تمام بهت و ناباوری را. تا چند شب که بیخوابی بکشم، چند بار که از درد بگزم خودم را، و آرام شوم باز.

...



به مناسبت روز جهانی وبلاگ

یاد گرفتم که چطور، یک اعلام حضور - در جای متفاوت، به شیوه ی ثابت - می تواند آدم هات را - و دنیات را - زیر و رو کند. یکجور من هستم و دست بلند کردن که عادت من است. به آدم های گل درشت این روزهای زندگی نگاه می کنم که همه شان از همان اعلام حضور - که بعدا حضور شد، بعد تر خواستن شد، بعد تر نشدن شد و بعدتر پیگیری - توی دنیام وارد شدند. انگار همه چیز الک شد، منطقی ِ اولیه رفت و بقیه ماندند.

گلایه؟

معامله ی پر منفعتی بود. هر چند نخ هر کس امروزم را بگیرم، مشترک است با من در تو.

...



استانبول 6

یک جور لذت بیمارگونه شاید، یک جور خواستن خام و وحشی: آدم هام را راه می دهم به دنیام. از لایه لایه های اسرار آمیزی که هنوز نمی شناسم عبورشان می دهم. بعد دردهایشان نشت می کند به تنم. به جانم. چند بار به جای کسی گریسته باشم خوب است؟ تن ها رسانا می شود: کلام،نگاه، دست یا پوست. بعد دردشان که چماله شده، از تن من بیرون می ریزد: گریستن بی دلیل. سبک می شوند. دردشان می ماند اما. و غافلگیر می شوم همیشه.

سفرم به انتهاش دارد می رسد. اما هنوز همانطور تازه سنگینم.

پی نوشت: اشباعم از شنیدن.

...



استانبول - 5

1)

می چرخد بین عکس هاش و نشانم می دهد. این فلانی است. این آن یکی است. در بین گشتن هاش، نشانم می دهد که این را می شود باهاش دیت گذاشت. این یکی برای تو عالی است. این فلان است. برگشتی تهران یادت به این باشد. من لبخند می زنم و سر تکان می زنم. به این سبک روابطی که می گوید، سازگار نیستم. آدمها از روزنه های زندگیم همیشه وارد شدند. نه برای پولشان. نه برای تن هاشان. اندیشه همیشه از سوراخ های ریز توان عبور دارد.

روی یک عکس مکث می کند. آلمانی است. برنامه نویس است. بدون خانه. دنیا را می گردد. می گوید که الان تبت است. شش ماه دیگر برمیگردد استانبول. گیاهخوار است و چقدر خوب می شد که می دیدیش. به چهره ی آرام مرد نگاه می کنم.

2)

خانه ی من کوچک است. گفته بودم قبلا حتما. بارها و بارها. یک اتاق کوچک دوازده متری. یک حیاط دو در دو. سرویس بهداشتی و یک انباری با عرض نیم متر و طول سه متر. خانه را غربی ساخته اند. یعنی نور آفتاب در اکثر زمان های روز وارد خانه نمی شود. خیلی زود آسمان خانه ام تاریک می شود. ساعت سه، عصر خانه ام است. به چهار و نیم نرسیده، تاریک است. درمورد یک روز تابستانی صحبت می کنم. زمستان هاش دیدنی باید باشد.

دیوارهای خانه ام کاذب است. یعنی من اگر کولر را خاموش کنم، صدای خانه ی همسایه ها را می شنوم. تلویزیون خانه ی دست راستی و صحبت کردن دست چپی ها. سقف خانه هم همینطور. نصفه شب ها که بیدار می شوم، از لای ترکی که سقف خورده، می شود نور زرد رنگی را دید. نور از کجا می آید؟ جایی انگار چراغی روشن باشد. در انباری پشتی خانه؟ همه چیز به هم راه دارد؟ معلوم نیست. از جهان جادویی که نمی دانم کجاست، نور زرد می زند. آرام و خفیف و ملایم. زمستان هاش سرد باید باشد.

کل خانه، انگار از وسط داستان ها بیرون آمده باشد.

3)

می خواهم برگردم به خانه ام.

...



برادری

وقتی که رفت،  هفده سالش نشده بود. هنوز تصویر آخر قبل از محو شدنش یادم مانده: پسرک لندوک با موهای کوتاه که رفت و دیگر ندیدیمش، چند ثانیه قبلش پشت شیشه ها بود، چند لحظه قبلش بخش پرواز های خارجی مهرآباد بغل کرده بودیم هم را که دیدار تا معلوم نبود کی آخر، چند لحظه قبلش روی صندلی نشسته بودم، دورترش و خداحافظی هاش را میدم و فکر می کردم یادش می ماند که من اینور تر و تنها نشسته ام؟ یادش بود، چند لحظه بعدش خداحافظی کردیم، چند لحظه بعدش از گیت رد شد، پشت شیشه بود، از پله ها بالا رفت و پرواز کرد و رفت...

وقتی که رفت، پانزده ساله هنوز نشده بودم. با چربی های بچه گانه ی بدنم، با تیپ پسرانه و موهای کوتاهم، با حجابی که تازه ازش جدا شده بودم، با دنیایی که هیچ وقت تنهایی ندیده بودمش. جهان تا به آن وقت، همیشه ترکیبی از ما دو تا بود: دست در دست، پشت به پشت. همیشه با هم.

وقتی که رفت، دنیاش جدید شد. گاهی پر از خنده، گاهی پر از درد. گاهی پر از سختی. اخبارمان به هم می رسید. من نمی فهمیدمش. چیزهایی دید که هیچ وقت ندیدم. زندگی اش را هیچ وقت نفهمیدم. آدمهاش را قبلا به اسم و رسم و صدا و عادات می شناختم. آدم های جدیدش اول عکس و اسم شدند. بعد اسم شدند. بعد دیگر نشناختمشان. دوستانش. در یک کل به نام دوستانش جمع شدند و همین.

وقتی که رفت، دنیام چرخید. دنیای یک نفره ام پر از آدم های جدید شد. زنگ می زد این تحصن را چرا رفتی؟ این پتیشن را چرا امضا کردی؟ می ترسید از امنیتم. اوایل، تمام آدم هام را براش توضیح می دادم. هر کسی که می آمد، مقایسه می شدند اول. که برادری، یک دوست جدید دارم و فلان. بعد کم کم دوستام ازش فاصله گرفتند. برادری شعر می گفت -  هنوز هم می گوید - آدم های دور و برم مسئله حل می کردند. بیانیه می دادند.

دور شدیم از هم.

دیشب شمردم، دیدم نه سال و سه روز شده که ندیدیم هم را. امروز می شود نه سال و چهار روز. سه هزار و نود و یک روز. یعنی یک دنیا حرف نشنیده و نگفته. یعنی یک دنیا ترس از نفهمیدن و نشنیدن همدیگر.

یک ساعت دیگر، اینجاست.

...



استانبول - 4

و یک سری آدم ها همیشه هستند برای رفتن. رها کردن.

هر چقدر هم بهشان اعتماد کنی، باز بازی تکرار می شود.

...



استانبول - 3

مامان پرسید نمی ترسی از این همه پسر که دور و برت هستند؟ بیخیال خندیدم که ترس ندارد که! گفت نمی ترسی پای یکی شان سر بخورد و عاشقت شود؟ با اعتماد به نفس سرم را بالا گرفتم که پسرهای دور و بر من دو گروهند: یا از من حساب می برند یا دوست عادی اند با من. نگفتم براش از گروه سوم. نگفتم که چطور سرکشی هام رنگ دیگری می گیرد. که چطور ... نگفتم که!

زیر چشمی نگاهم کرد که خودم عکسش را دیدم. توی کیف پولت بود. من؟ توی کیف پولم؟ پر از عکس پسر است. یک زمانی هر کسی که عاشقم می شد. یک زمانی بهترین ِ دوستان ِ عادی ام. خیلی هاش را خالی کردم اما. کمتر از ده تاش مانده. فکر کردم کدام را دیده؟ یادم افتاد بزرگترین و در دسترس ترین عکسم، برای برادری است. خندیدم که عکس پسرت است. گفت جدی؟ ببینم! کیف پول را دادم دستش. کیف پول چرم سیاه مردانه ای که هفت سال پیش با هم از میدان  فردوسی خریدیم و هنوز دارمش. یادش که نیست. مثلا یادش نیست برسی که برای برادری یازده سال پیش خرید، همین است که هنوز استفاده می کنمش. به یادگاری. نمی داند که. بی حافظه می شود گاهی.

عکس ها را در آورد. پنج شش عکس صفحه ی اول را. خواهری، برادری، خواهری، پدر و عکس جوانی های پدر. روی عکس های پدر مکث کرد کمی. من مثلا سرم به کار خودم گرم بود. گفت اه! مو! انداختش زمین. من؟ نفسم گرفت. یادم رفته بود بچسبانمش به دفتر خاطراتم. یادم رفته بود صفحه ات را ببندم. یادم رفته بود که هوا سرد بود، سفید پوشیده بودم و تار موی سیاهت روی نخ های روشن چه خوب خودش را نشان می داد. که قایمش کرده بودم. که چقدر لمس همان یک تار، چندین بار به تپش ام انداخته بود.

رنگم پرید حتما. چند بار مامان پرسید موی خاصی بود؟ موی من بود که! موی خاصی بود؟ افتاده بود زمین. کمین کرده بودم برش دارم. از تختش آمد پایین، از روی مو رد شد - آخ! - مو چسبید به دمپایی اش. لخ لخ کنان رفت که مسواک بزند. مو رفت باهاش. زانو زدم روی زمین. تازه فهمیدم چقدر موهای مامان میریزد. بین تار موهای مامان چطور می شد یک تار سیاه ضخیم کوتاه دوست داشتنی را پیدا کرد؟

نشد. پیدا نشد. گم شدی. مثل دنیای واقعیت. مثل اینکه برنمی گردی.

دلم برات تنگ شده. مرد دوست داشتنی ِ گروه سومم.

...



هراس ِ از پایان راه

از وقتی ناخوانده مهمان ِ رویاهای شب هام شدی،

می ترسم بخوابم.

مثل هر چیز که اینطور خارج از کنترل من باشد.

...