در بهشت اکنون!


در بهشت من
هدیه

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
امرداد ٩٦
تیر ٩٦
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
تلخ، مثل عسل
درد در چشم چپ
محیا بانو
یادداشت ها
نقطه سر خط
ولوج
نیلوفر و بودنش
در کنار رودخانه (مهبد)
نوشی و جوجه هایش
شاتوت
خجسته
از بهشت تا بهشت
روشنان
نا گفته هایی از جنس سکوت
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
فرشته های زندگی
پوتشكا (معين)
راهی
خبرنگار مرد (امير)
نقش پرنيان (سميرا)
تقویم باطله
same old fears
و اگر نمرده باشند
دهل (رضا و بهروز)
فرصتی برای خودم
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

هشت شب

از کل بازار بزرگ، کمتر از بیست تا مغازه باز بود. تخمه گرفتم، آلبالو خشکه و زرشک. بعدش پشیمان شدم. زرشک ها را که ریختم توی آب، چند باری که جوشید و خنک شد وباز جوشید و طعم پس داد، فکرم رفت سمت اینکه یکی را پیدا کنم توی خوردن این نوشیدنی بهشتی باهام شریک شود.

هنوز داغ است. توی قابلمه مانده.

...



 

دخترکم که رسید، یک ساعت اول را یک سره حرف زد. مامان گفت حتما دلش تنگ شده. با این حال روی پایم ننشست، حوصله اش سر رفت، نهار فقط سیب زمینی خورد و دندان تازه در آمده ی عاج دارش را نشانم داد.

از در آمد تو، یک نگاه به همه چیز کرد و گفت: اوه! خاله! چه خونه ی خوف و خفنی داری!

...



آن پایین تر ها

انگار درون دلم، یک فاحشه کوچولوی غمگین ترسیده گیر کرده. رسما وسط یک انبان از جک و جانورهای درون زندگی می کنم!

...



در تاریکی ها

از وقتی جلسات سری دوم روانشناسی (روانکاوی؟ روانپزشکی؟) شروع شده، هنوز من و جناب دکتر در یک تعریف اولیه مشکل داریم: من ِ ضعیف را، که همپای من ِ قوی زندگی می کند، دوست ندارم. این دوست ندارم، شامل ِ تکذیبش میکنم، شامل ِ نمی بینمش و شامل خفیف می شمرمش هم می شود. هر چیزی که به نظرم شبیه لوس بازی هاش باشد، هر چیزی که آن هاله ی شکوه قدرت را نداشته باشد، انگار نمی خواهم.

...



عروسکم

می شناسمش. همین که امروز زنگ زده، یعنی دو ماهی با خودش کلنجار رفته. دویست باری به من فحش داده و بلاخره دلش طاقت نیاورده. همین شناختن، یادآوری می کند اگر تا زنگ پنجم تلفن را برندارم، احساس می کند به کل وظایفش در قبال من عمل کرده و دیگر هیچ خبری ازش نمی شود. زنگ دوم نخورده، گوشی را برمی دارم.

دیروز، وسط تقاطع حافظ و کریمخان داشتم به خواهری و عمه دومی فکر می کردم. عمه دومی، علاوه بر اینکه بهترین توانایی تعبیر حافظ در خانواده را دارد، نمونه ی زنده ای از قند و نمک است. پدری که کتاب را می خواند - با همان عینک مطالعه اش که به طرز مسخره ای نشان می دهد میانسالی یعنی چه- هر سه دقیقه یکبار غش می کرد از خنده: لیلی این رو هم می گه! یا اینی که لیلی اون سال به فلانی - یا در وصف فلانی - گفت. خب احتمالا من در لابلای خطوط کتاب، خواهری را پیدا کنم.

عمه دومی و خواهری، (و البته به تبعش دخترانشان) تنها دو زن خانواده اند که در بین ما - زن های بدن های منحنی و با اضافه وزن گاها شدید - ترکه ای بودند و هستند. در بهشت خانه ی عمه های دیگر، من در حالی که در کوتی از برنج زعفرانی، بوی بیهوش کننده ی خورش، دورچین عالی، سالاد بعلاوه ی ماست غیر کارخانه ای، طعم دیوانه کننده ی آش رشته و چند سال اخیر، یک غذای غیرگوشتی مخصوص خودم غرق می شوم، گاهی سعی می کنم جمله ای هوشمندانه بیان کنم: مثلا "طعم ترش بادمجون کباب فوق العاده اش کرده بود! سبزی اش چی بود؟" یا "هوووم، وای! این عالیه!" این یعنی بعد از خوردن سه بشقاب پر غذا، همچنان من و عمه جان با روی باز - در حالی که پا به پای هم از غذا لذت برده ایم - به ماراتن لذت بخشمان ادامه می دهیم.

این خوش خلقی، با کم شدن وزن مصاحب، با رویه ای وحشتناک کاهش می یابد. دخترعمه های تپلی ام، - هم وزن من، با ده الی پانزده سانت قد کوتاه تر - برای معاشرت عالی هستند: در وقت های خالی شان تارت میپزند و در مورد طعم فوق العاده ی پنیر فیلادلفیای کاله باهات بحث میکنند (اگر یک روز کاله بسته شود، ما یا لاغر می شویم و یا از گشنگی می می میریم!). دختر عمه های متعادلم (همسان با متوسط خانم های ایرانی) سفره های اعجاب انگیز می چینند و خنده های قشنگ دارند. و دختر عمه جان ترکه ای تقریبا چهل ساله ام، در حالیکه مادرش با لذتی وصف ناپذیر تیغ های ماهی اش را براش جدا میکند، زیر چشمی خواهری را می پاید و هر دو، با قدهای صد و شصت و پنج و صد و شصت و هشت، به چند لقمه غذای بدون چربی قناعت می کنند تا در وزن زیر پنجاه و پنج کیلو باقی بمانند.

از طرفی عمه جان ِ بزرگ ِ شصت و پنج ساله ام، یک "بریم قدم بزنیم" شاد دارد: پانزده دقیقه ای راه می رود و دست هاش را با شدت تکان می دهد و تمام عذاب وجدانش تمام می شود. از آن طرف عمه جان ترکه ای، همانطور که با چشم هاش اختلاف وزن صد گرمی تمام آدم های دور و برش را متوجه میشود، به همان اندازه هم در گزینش تک تک لقمه هایش دقت می کند، حواسش هست موقع راه رفتن شکمش را تو نگه دارد و با پشت صاف، در زیر نور خورشید مطالعه کند.

و خب خواهری، شبیه عمه جان ترکه ایست. براش غذا جذاب نیست، به دخترش متصل است، خانه اش را شبیه یک ملکه می چیند و کلامش به وضوح نیش دارد. تلفن را که برمی دارم، در چهار جمله ی اول گله می کند: مختصر، مفید، لال کننده و کوبنده. در چهار جمله ی دوم، دعوتم می کند خانه اش و بعد، دلیل اصلی تماسش را می گوید.  که سفرشان درست شده. پول هایشان را باید تبدیل به دلار کنند، وسایل خانه را بفروشند، خانه را اجاره دهند و همچنان که حرف می زند، صدای شاد دخترش، از آن طرف می آید: در همین سه ماه گذشته، حرف زدنش شیرین تر شده. یک عالمه کلمه ی جدید یاد گرفته و اولین دندانش افتاده. نفسم را بند می آورد.

حالا، دلم قرص تر است. نگران نیستم که از سال بعد، کلاس اولی میشود و مجبور است آیه و حدیث حفظ کند و از جهنم بشنود. مجبور نیست مقنعه ی سفید کشدار سرش کند و چانه ی مقنعه اش، کج شود روی گوشش. می تواند موهاش را خرگوشی ببندد، دامن روی زانو و جوراب شلواری بپوشد و سرخوش، کیف گورخری اش - یا هر کیف دیگری - بیندازد پشتش و برود مدرسه. 

جنگ کودکی اش را نخواهد دزدید. خاطراتش را متفاوت خواهد کرد. آدم هاش را.

...



I haven't seen you in real long time

شب ها خوابم نمی برد دختری. انگار تازه رفته ای و آن پرواز لعنتی که اول رفت سمت قطر و بعدش، رفت دورتر، همین چند روز پیش پریده. چطور می شود دلتنگی ها همیشه همینقدر تازه می مانند؟

خندیدی که های! امسال اولین تبریکت را ببین. از آقای خاصت است.. یادت رفته بود فلانی را چی صدا میکردم. یادت رفته بود انقدر که بعد از رفتنت، اسم گذاشتم روی آدم ها و کشیدمشان توی دنیام مثلا. یک جور نزدیک و یک جور دور. با سر و صدای خیلی زیاد که به چشم نیاید تنهایی آدم این سمت. انقدر که مرزهایشان را خودم هم گم کردم. اما جات خالی ماند دختر. یک حفره ی گنده وسط زندگیم. وسط عصر هام. وسط تلفن های نکرده. پیغام های نفرستاده. خرید نرفتن ها. نچرخیدن های توی آشپزخانه و مخلوط کردن مواد غذایی به امید یک طعم جدید.

قرارمان این نبود. قرار نبود که تو بروی، من فشل شوم. قرار نبود بروی و من دیگر توان ِ راه دادن آدم های جدید را به دنیام از دست بدهم. بعد تو هم دور شوی. من هم دور شوم. یک سوز غریبی بیاید. بعد تازه ماه مهر باشد. قرارمان نبود که دیدارهایمان بشود سالی یکبار. اینبار حتی شاید بیشتر. قرار نبود که آدم های دنیای واقعی ام، انقدر غریبه شوند با تو. قرار نبود حالم را از وبلاگ بدانی. حالت را اصلا ندانم.

انگار تازه رفته ای شفق. من هنوز شب ها نمی خوابم. زل می زنم به چراغ های قرمز کنار اسم شما. کنار اسم من هم یک چراغ قرمز روشن است. بعد من از چت متنفرم انقدر که تو همیشه حواست پرت چیز دیگری میشود. من دلم حرف زدن می خواهد. یک جور خوب. دراز بکشیم با هم، توی تخت تو. زل بزنیم به طبقه ی بالاش. تو با انگشتان کوچک نرمت، روی سقف، شکل بکشی که توی آرزوهای من همه چیز این شکلی است. بخندیم با هم. خوابمان ببرد. بیدار که بشویم، هنوز هیچ چیز نابود نشده باشد.

اما نابود شده.

حق با تو بود. بعد از رفتن و کنده شدن، سخت است بنشینیم و من برات بگویم چطور شده و حرف هات را بشنوم. حق با تو بود که من مثل طوفان زندگی کسی را میگیرم و بعد، نبودنم، خالی و یخ زده و ناجور می کند زندگی طرف را. حالا زندگی ِ من خالی شده. خالی ِ یک آدم حقیقی ِ قدیمی. خالی ِ غرغر زدن که مگر چند نفر هستند آدم ها را شبیه ما دو تا می شناختند؟ خالی ِ یک دوست. به همین سادگی.

دلم لک زده وقتی از ماجراجویی ها برمی گردم، کسی باشد که با شاقول خنده دارش اندازه بگیرد که چه فایده یا چقدر خوب. دلم لک زده برای حرف زدن تند تندت. اما زنگ بزنم که چی؟ چند کلمه ای حرف می زنیم و بعدش، در دنیای هم غریبه ایم. تو می روی نروژ، می روی فنلاند، فرانسه، بلژیک. کشورها را کشف می کنی. من یکی یکی راز های آدم ها را پیدا میکنم. نقب می زنم به وجودشان. تو برمیگردی. من برمیگردم. جای تو خالی است که برات از آدم ها بگویم. سمت تو چطور؟ خاک جدید چطور است؟ "رنگ آسمان" همین است یا سرزمین های آزادتر، آبی ترند؟

خوابم نمی برد دختر. فلج شده ام از نبودنت. چرا وقتی فهمیدم که رفتنی هستی  و ماندنی ام، فکر این روزها را نکردم؟ چطور آن عزاداری مسخره ی خاموش را راه انداختم؟ چطور گذاشتم دو سالم اینطور بدجور از بین برود؟ اینطور یخ زده؟ به امید کدام رویای محقق نشده، هنوز اینطور پافشاری می کنم که من راهم را خودم خواهم ساخت؟ چطور فکر میکنم می شود هزینه ی اینقدر تنهایی را پرداخت؟

پنج تا قرص خواب برایم بیشتر نمانده. نصفشان که بکنم، می شود ده شب. هر چند توی جغرافیایی که هستم، روز شده و من بیدارم هنوز. جغرافیای مغزم کجاست؟ نمی دانم. اما یک بخش  ِ گنده ی قلبم، وسط سوئد الان خواب است. سرزمین چشمم نم گرفته. نشتی هم کرده. به طرز مسخره ای. انقدر که من همیشه از عجز متنفرم و این چهره ام، مصداق تمام نتوانستن های دنیاست.

خودم؟ پاره شدم این وسط. تعارف که نداریم. پاره شدم و انگار امیدی ندارم اوضاع حتی ذره ای بهتر شود. سقوط کردم یک دفعه پایین. یخ زدم.

...



با خانمان

 توی گلدانند. یک ماه شده. گل هایی که سرشان را پایین انداخته اند. خشک شده. زرد گل هایی در تضاد با لعاب ِ آبی ِ سفال گلدان.

برای برگشتنم به خانه، گل خریده بود برای من که عاشق گل طبیعی ام. روبان توری نارنجی دورش را باز کردم. پارچه اش را جدا کردم و گل ها را چیدم درون گلدان. همانطور که حرف می زدیم و می خندیدیم. رسما، از پیش من رفته بود. قرار بر این بود که خوابگاه دانشگاه اقامت کند تا اقامتش درست شود. قرار بود دیگر از جنگ نترسد. از ویرانی نترسد. نگران ِ خانواده اش نباشد و آنها را امن بداند. رفت که زندگی اش را دوباره - استوار - بسازد.

دو شب پیش، قدم زنان، زیر پل توانیر رسیدیم. نم نم باران می زد. گفت که همیشه دلش می خواسته توی این پارک خوشگل کوچک بنشیند و هیچ وقت نکرده این کار را. گفتم بیا الان برویم. من همیشه نگرانم که هر لحظه، بار آخر باشد. دیگر برنگردد. خندید که نشد اینبار. باشد برای بار بعدی که آمدم ایران.

به همین سادگی. اقامتش تمدید نشد. باید برگردد به کشورش. به شورش. به جنگ ِ حالای با ترکیه. خودش می خندد که به اسمم یه مدرسه بسازید و اسمش را بگذارید شهید وحید. نگرانم و فکر می کند که این راهش است در زندگی. نبرد منحصر به فردش.

...



خورشید

یک پسر سی ساله ی شاد که گوش تا گوش خندیده و یک خرس گنده ی عروسکی بغلش کرده، شده بک گراند لب تابم.

از آن طرف ِ زندگی، کبابی سر کوچه تبدیل شده به میوه فروشی.دو تا سی دی اتفاقی، از مرکز موسیقی بتهوون خریدم (تا حالا نرفته بودم). شام گرم خوشمزه ی سه ی بامداد خوردم. شیر خراب را - بلاخره!- درست کردم.

یک نفر، یک جای جهان لبخند زده. من در دنیام، خوشحالم.

...



معضل اقتصادی

یک کمی رنگ قرمز برایم مانده. به اندازه ی یکبار مصرف بر روی موهای کوتاهم. موهام را رنگساژ قرمز کنم، بعد بروم آرایشگاه. کوتاه که هست، مدلش را عوض کنم. ابروهام را به دست های ماهری بسپارم که یکجورشان کند. که مجبور نباشم چتری هام را کج، بریزم توی صورتم. بروم برای پیلینگ. بعد روی تخت دراز بکشم، روی دست ها و پاهام، یک لایه ی داغ موم بگذارند و یک پارچه ی نازک بمالند و سریع، پوست بکر تازه تحویلم دهند.

دلم یک ریخت و پاش زنانه می خواهد: غم نان اگر بگذارد...

...



 

جسممان اینجاست، تکه های قلبمان آن طرف مرز.

...



در ستایش کنترل

شیر آب چکه می کرد. تا آخرین توانم می پیچاندمش که سفت شود. باز گاهی قطره قطره  آب می رفت. سفت ترش می کردم. آخر پریشب آنقدر این بازی ادامه پیدا کرد که سری ِ شیر، هرز شد. کنترل آب از دست رفت. مجبور شدم فلکه ی مرکزی را ببندم. ظرف ها، تلنبار می شوند تا دلم بیاید بشورمشان. انقدر که هر وقت فلکه باز است، آب حرام می شود و نمی شود کاری کنم. یک لیوان آب برمی دارم برای مسواک زدن. چه بود کلمه اش؟ آهان. امساک میکنم. امشب، زانو زده کف زمین، بیست دقیقه باهاش کلنجار رفتم. پیچ گوشتی بازش نکرد. پیچ، زنگ زده و به هیچ قربان صدقه ای باز نمی شد. نشد. همینطور مانده تا ببینم چطور از پسش بر می آیم. دو روز است انگار زندگی ام فشل شده. به طرز خنده داری!

آب، نماد احساسات است. بارها قبلا گفته بودم. انگار کل شیرهای وجودی ام را پیچانده ام - سفت و محکم - که یک ذره هم احساسات خرج نکنم. انگار پیغام می دهد که ...

اردیبهشت، وقتی شیرینگ (sharing) کلاسم تمام شد، استادجانم گفت از پشت یک لایه یخ صحبت می کنی. ارتباطت کاملا با بخش احساساتت قطع است انگار. می ترسم میدان دهم، زندگی ام را سیل بردارد. همینجوری اش، آب همه جا را داشته.

پی نوشت: من و کلبک یک جور خوبی یکی شدیم.

...



جنگجو

نباید فقط از خوشی ها نوشت. از بدی ها. از سهمیه ی گریه ی هر روزه و دلتنگی که غلیظ تر شده. از کابوس ها که این چند وقته شدت گرفته اند. از آدم ها، که این روزها آمدن و رفتنشان شدت گرفته و من، همچنان راهشان نمی دهم به زندگیم. از زندگی وسط سایه ها و صداها.

امروز، یک قدم در راستای بزرگترین ترس امسالم برداشتم. یک قدم که در مقیاس من، خیلی بزرگ بود. خواستم ثبتش کنم. بعدش، هنوز دلتنگی ها بود، اشک ها هم. اما یک جور عجیبی دلم قرص تر بود. هراس این روزها ته گرفته بود انگار.

امروز، بعد از مدت ها رقصیدنم به دلم نشست.

...



آغوش زاده

من تاکنون

هیچ نبودم
اما امروز
پاسدار ِ رویای شبش هستم

تا پای جان دوست دارمش

تو می توانی
هر چیزی را که خواستی نابود کنی
تنها لازم است تا او
آغوش بگشاید
برای دوباره سازی همه چیز

او مفهوم اندازه را از زمان گرفت
و زندگی من را
به انفجاری از خنده تبدیل کرد

او، بین ما و آسمان پل ساخت
و ما از آنها عبور می کنیم
هر زمانی که او
نمی آرامد

تا پای جان دوست دارمش

او باید پاره ای از هرنبرد بوده باشد
که امروز، این چنین نیرومند است
او باید پاره ای از هر نبرد بوده باشد
همچنین بخشی از هر عشق، بخشی از هر زندگی

او به بهترین حالتی که می توانست
هر آنچه در رویاش داشت، زیست*
او در وسط جنگلی که ترسیم کرده بود،
 به پایکوبی نشست

تا پای جان دوست دارمش

پوشش اش، از روبان هایی است
که در اطرافش به پرواز در می آیند
او گاهی برایم به شعر میخواند
که تلاش من برای نگه داشتنشان
اشتباه است
اشتباه است

تا پای جان دوست دارمش

برای رسیدن به پناهگاه او
که در زیر بام ها پنهان است
پیغام ها را با ناخن
بر کفش های چوبی ام می خراشم

تا پای جان دوست دارمش

تنها باید بنشینم
بدون هیچ سخنی
بدون هیچ خواستی
تنها باید تلاش کنم
که متعلق به او باشم
که متعلق به او باشم

* در اصل معنی اش می شد رویای مرغ عشق.به نظرم مفهومش کامل نبود.

دانلود آهنگ اینجاست. اینجا هم، یکی از بچه ها متن فرانسه و انگلیسی و ویدیوی آهنگ را لینک کرده.

...



در ستایش زمان

دو تا چروک خیلی ریز، زیر چشم چپم اضافه شده. مخصوص وقت هایی که توی آینه لبخند می زنم.

کاش می شد و می بوسیدمش.

...



مخملین

اسمت را گذاشته ام روی گیاه سبز توی خانه. متعلق به گونه ی نمی دانم چی که من به سادگی به اسم تو صداش می کنم. آب که براش می ریزم، یواش یواش برگ هاش را می بوسم و صداش می کنم که عزیزم است. می ترسم خشک شود. می ترسم جان نگیرد. می ترسم از دستم برود. می ترسم کلبکم را دوست نداشته باشد. نورش کم باشد. آبش مکفی نباشد. چیز دیگری بخواهد که من نداشته باشم.

کاش فقط امنیت می خواست. یا یک آغوش براش کافی بود.

پی نوشت: روی برگ هاش، کرک دارد. مثل نگاه تو. کرک ظریف.

...



خشکیده

شب که خواب می بینم، یادم بماند یا نماند، روز بعدش حالم گرفته است. یک جور تلخ ِ نافرم. انگار قبل از خواب سیگار کشیده باشی، گسی اش مانده باشد. همانطور خشک شده، همان طور در حسرت آب.

...



جاری ِ زن

زن ها سه دسته ی اصلی اند:

آن هایی که ماست را قبل از آوردن سر سفره، آنقدر با قاشق می زنند که یک مایع صاف یک دست بدست بیاید، آن هایی که ماست را مستقیم از ظرفش منتقل می کنند به کاسه به طوری که تمام آن پستی و بلندی و ناهمواری های اصیل ماست را می توانی ببینی و آن هایی که ماست را با ظرف کارخانه ایش - یا ظرفی که ماست در آن بسته شده - سر سفره می آورند.

دلیل حضور و دوام چندین ساله ی ماست در سر سفره های غذا هم همین است: مردهای آزموده ی قدیم، از طریقه ی برخورد با این خوراک بهشتی، به خصوصیات اخلاقی بانو - زن - دختر روبرویی شان پی می بردند. که جمع بندی اش با شکل و طرح ظرف مربوطه، احتمالا منجر می شده که بدانند روبرویی شان در وقت عبادت چطور است، در جامه ی یک مادر، در بستر، در وقت طنازی، در وقت خشم و در هنگام سخن.

واضح است که آنهایی که خیار را خوب خرد کرده و با نعنای خشک مخلوط می کنند و توش، تکه های گردو می ریزند و یک چند گلبرگی هم از گل محمدی برای تزئین رویش به کار می برند، آنها که کشمش و گردو و دانه های ترد و آبدار و ریز ِ دان شده ی انگور قرمز را با ماست مخلوط می کنند و آنهایی که به ازای هر کاسه ی متوسط، سه قاشق و نیم بادام زمینی خوب پوست کنده شده ی سفید ِ سفید درون ماست میریزند و کنار نان و پنیر لیقوان و ترخون سرو می کنند، یک کتاب حرف برای شناخته شدن می گویند.

...



بروکراسی رفاقت

شب نوردی قبلی، هنوز پایمان به تهران نرسیده بود که خبر رسید گروه دیگری از بچه ها به علم کوه صعود کرده اند و یکیشان، سقوط کرده و تمام. سال اولی که بودم، برنامه ی چند روزه ی اولم، یک عکس ازش دارم که روی زمین نشسته، با پاهای دراز شده از خستگی و سرش را کج کرده و به دوربینم زل زده. و البته به علامت مردن از خستگی، زبانش را هم در آورده.

توی یکی از جزیره نوردی ها، روز سوم یا چهارم کمپینگ، انگار چادر به چادر سر می زند و مسخره بازی در می آورد که کره دارین؟ (توی گرمای جنوب، بدون یخچال، یکی از بچه ها یک بسته ی بزرگ کره برده بوده انگار) و این اداش، دو سالی موضوع خنده بود: هر کس قشنگ تر لحنش را اجرا می کرد، بیشتر همه می خندیدند. یک آهنگ رینگی ِ مخصوص داشت که همیشه توی برنامه ها می خواند: "آی بانو"، ورژن قدیمی اش. کاملا با صدای خودش گره خورده بود. آخرش، یکی از دخترها شد "بانو" ی زندگی اش. یکی از سال پایین تری ها. سال پایینی من حتی. تنها زوج گروه مان شدند که در کوه عاشق شدند و از کوه دل نکندند. البت، آخر کوه یکی شان را کند.

توی ایمیل ها - خبر فوتش، برنامه های مراسم و الان برای یادآوری اینکه همسرش را تنها نگذاریم - به هیچ کدام از خاطرات شاد بیشمارش نمی شناسندش. حتی شک دارم توی دور هم جمع شدنی های این روزها، به یادش بخندند. به جای همه ی اینها، به جای اسمش می نویسند:

مهندس فلانی. 

...



ترنج

پاره ی اول:

توی تقسیم بندی ها، پدری یک اصلاح طلب ِ اصولگراست. اصلاح طلبی اش وقتی است که اکثر زمانش را به شفاف کردن و صیقل زدن دانسته ها و حرف هاش می گذراند و اصولگراست چون از ستون های اساسی زندگی اش کوتاه نمی آید. پدر، "باور" دارد. و آنقدر سوار به کلام است که باورش را به قشنگ ترین وجه بیان کند. از طرفی عاشق جنگیدن با باورهای دیگران است. چیزی می خواند؟ به احتمال خیلی بیشتر، در جهتی می خواند که بعدا وقتش را صرف مباحثه کند. اصول هاش اما، هیچ کدام کوتاه آمدنی نیستند.

پاره ی دوم:

جای میز را باید عوض کنم. نود درجه بچرخانمش، کنار این یکی دیوار بگذارمش. اینطوری زیر کتابخانه قرار می گیرد. من برای کار با لب تاب، یا روی زمین می نشینم و یا روی تخت. اینطوری، میز از پریزهای برق دور می شود اما دسترسی مطالعاتی اش بالاتر می رود. چیدمان کلبک را باید عوض کنم. کلبک، بزرگترین تلاش بیرونی من در زندگی ام برای تعریف هویت مستقلم بوده.

پاره ی سوم: زن، برام می زند برام شماها عجیبید. ما؟ دخترانی مثل شما. بدون محدودیت حجاب، معاشرت، راحت با مشروب و سیگار، و احتمالا با روابط ج- نسی آزاد. تمام تصورش از ما همین است؟ براش می زنم دیگر چی؟ چند تایی حالت براش می شمرم که احتمال می دهم به ما نسبت بدهد. دست پیش می گیرم. تکذیب می کند که نه. کوتاه می آید. من، آدمی را میبینم که آن طرف مرز ایستاده. در جبهه ی ارزش های کهن. آدمی که بقیه را - که از مرز رد شده اند و سمت دیگر مسیرند - می بیند و براش حل نشده مانده اند. نمی فهمد. نمی فهمد آیا این دختران، جذابیتی می توانند داشته باشند یا نه، برای مردان دیگر تنها هم مسیرند.

برایش عجیبیم. حق دارد. ارزش های کهن، با تمام محترم بودنشان گاهی باید عوض شوند. گاهی باید ازشان گذشت. برای من حل نشده مانده - و شاید بماند - که چطور می شود هویت ِ فردی را قربانی نقش کرد. زنی است که شخصیتش و حقیقتش، دوتای مختلفند و از شخصیتش - قالب کهن - زجر می کشد و ادامه می دهد. نمی فهممش. در این بخش مشترکیم.

پاره ی چهارم:

استانبول، یک کلیسا داشت که نمی دانم قدیمی بود یا جدید. (معیار سنجش قدیمی و جدید را نمی دانم) دم در، یک تابلو گذاشته بودند که مشخص می کرد چه چیزهایی ممنوع است: بوسیدن، بغل کردن، تاپ، شلوارک، کلاه، دوربین و خیلی چیزهای دیگر. سقف بلندی داشت، نیمکت های وسط که با طناب طوری ، جدا شده بود از بقیه ی کلیسا. که اگر مسیحی نیستی سمتش نروی. شاهکارش، دوتا جای روشن کردن شمع بود. یک راهب - شبیه بخشی از تاریخ و با همان لباس های کهن - نشسته بود و داشت شمع می فروخت. شمع هاش، دست ساز بودند. من هیچ وقت راهی برای امن کردن آدم های رفته ی زندگیم بلد نیستم. گاهی تلاشی می کنم اما فایده ای دارد؟ نمی دانم. یک سکه انداختم و یک شمع برداشتم. برای امن کردن کسی که دیگر نبود، دست به دامان قدیمی ترین شیوه های تاریخ شده بودم: کف شمعدانی، ماسه ریخته بودند. رویش یک لایه ی کم عمق آب. شمع روشن را - قد بلند و کشیده - کمی دورتر از بقیه روشن کردم.

دختر ِ همراهم خندید: که زن ها همیشه پاسدار سنت اند و یادم رفته بود تو یک زنی.

ااین متن قرار بوده با عکس همراه باشد، عکسی قطعا تزئینی نیست. مثل نوشته ها که اینجا نزئینی نیستند. مثل آدم ها، که مهم اند. اصل اند. هنوز که نتوانستم آپلودش کنم.

...



مجازی ها

دوازده سال پیش تازه یاد گرفته بودم چت کنم. نوبت چت هم داشتیم بین من و برادری. من پرچانه تر بودم. سهمم بیشتر بود. برادری بیشتر دنبال آدم های واقعی تر بود. من ِ دوازده سال پیش بد اخلاق تر از آنی بود که معاشرت های خارج از خانه براش جذاب باشد. جدی تر هم بود. سال پیش، یکی از دوستان برادری گفت که بین دوستانش معروف بوده ام به بد اخلاقی و جدی بودن. (بله بله این یعنی بعدها با دوستان برادری ارتباط بیشتری پیدا کردم)

اسمش علیرضا بود. آی دیش، آرش بود و مجازی تر محسوب می شد. اولین کسی که در فضای مجازی باهاش آشنا شدم. تنها کسی که از بین آدم های آن دوره اسمش یادم مانده.

دنیاهام که قاطی شده، خیلی از مجازی ها واقعی شده اند. برعکسش معمولا جواب نداده. هیچ وقت یکی از واقعی هام را در دنیای مجازی با لذت دنبال نکرده ام. اما توی لیست طولانی آدم هام، دوستان ده، هشت و غیره ساله ای دارم که از دنیای مجازی آمده اند.

توی دنیای مجازی ِ وبلاگم، من از تمام زندگی ام واقعی تر بوده ام. گاهی خودم فراموشم می شود چقدر در یک بازه شکست پذیر بوده ام و چقدر در یک مرحله درد کشیده ام انقدر که حافظه ام در این موارد بد است. از تمام شبکه های اجتماعی ایی که بودم، از تمام معاشرت ها و دوستی های روزانه ام، بی نقاب ترین صورتم اینجاست. گاهی به گاهی هم، دوستانی پیدا کرده ام از این طریق. دوستانی که مجازی ِ مجازی اند اما گاهی انگار بهتر از تمام اطرافیان ِ واقعی ام می شناسند من را.

راستش، بهانه ی این متن دو نفرند با یک اسم. که این چند ماهی که اینجا را پیدا کرده اند، دو دوست خیلی عزیز به داشته هام اضافه شده.

هر چقدر دور، هر چقدر ناشناس.

...



دیواره های دنیا

یکی از آدم هام، می گفت صبر کن اتفاقات کمی از گذشتنشان عبور کند، در تو ته نشین شود، بعد اعلام کن. بعد بنویس. الان، حس عجیبی دارم که انگار اشتباهی ام. شاهرگ مسیر معاشرتی ام، از اساس زیر سوال رفته برام. حالا این نشانه باشد اینجا، اگر تا فردا شب هنوز همینقدر مبهوت بودم، می نویسمش.

فعلا، ویرانگرم پتک برداشته که بزند بر سر آدم های آن مسیرم. در بدترین حالت، حذفشان کند. در حال مذاکره ایم. شاید فقط باید بفهمم ریشه ی این همه حس بدش از کجاست.

...



بارانکم

کوچک تر که بود، به گوش کن میگفت گوش بیذار! به من نمی گفت هدیه. نونو هدیه صدایم می کرد. حدودا دو سالش که بود، باباش رفت مسافرت و تب کرد. دو ساعت تمام، توی بیمارستان کودکان بغلم بود، سر کوچکش را گذاشته بود روی شانه ام، مظلوم و آرام. دو سال و نیمه بود که دو هفته ماندم خانه شان. یک ماه ِ بعدش بهانه می گرفت که کجام. عاشق دکمه بود. یک کتاب براش پیدا کرده بودم که صفحه های پارچه ای داشت و توش انواع دکمه ها بودند که ببندی شان و بازشان کنی. یکبار توی دکمه های لباسش گیر کرده بود و سرش پایین بود و داشت توی خانه راه می رفت که برای کمک صدام زد که خاله! انقدر قشنگ خاله را کشید که دلم قنج رفت براش. بزرگتر که شد، چهار سال و اندی، سه چهار باری دانسته خاله صدایم کرد. بعد گفت که نه! سخت است! برگشت به شیوه ی قبلیش.

تمام دنیا یک طرف، دلم برای تن کوچک پنج سال و نیمه اش تنگ شده. برای دستان کوچکش که انقدر سبزه طوری است به قهوه ای می زند. برای چشم هاش که شبیه کودکی های من از پشت شیشه های عینک جهان را میبیند. برای جیغ زدن هاش. بالا پریدن هاش. برای خنده های از ته دلش و گریه های از ته دلش. برای بدن کوچکش که توی پیاده روها می دود که بدو! دنبالم کن!

هیچ وقت نشده کسی را انقدر بی غل و غش دوست داشته باشم. انقدر یکسره. انقدر بی ریا. هیچ وقت نشده انقدر ساده دلتنگ کسی باشم.

...



بعد، فرشته ها، بال بال زنان آمدند به این دنیا

زنگ زده بودم برادری - آن روزها پسر بچه بود و این روزها، تبدیل به یک مرد بزرگ دوردست شده - که تولدم را باید یادت برود؟ بعدا شنیدم که شهرش بارانی بوده و خیس گشته تا یک کافی نت پیدا کند و ارتباطمان برقرار شود. چقدر دوتایی گریه کردیم. چند سال پیش بود؟

این یکی بهتر یادم مانده: دراز کشیده بودم، ساکت و مثلا خواب. اشک هام سر می خورد و چند تاییش رفت توی گوشم. آن وقت ها عادت نداشتم به گریه کردن. چهار سال پیش، تمام دنیام را باخته بودم و به نظرم هیچ چیز برام باقی نمانده بود. (درست فکر می کردم!!! بعدش دوباره جهانم را از نو ساختم. غلط و غلوط. کج و کوله. یک جهان جدید. با حداقل شباهت به خود ِ قبل از آن روزهام) صبحش، بیدار شدم و سایه ی صورتی (یا آبی؟) زدم. قبلش تمام وسایل آرایشی ام منحصر به دو تا رژ لب بود و یک ریمل. مثلا چهره ای خوشحال شدم. با سردرد. شورای صنفی نشسته بودم که دوست جان جان جان جان جان (که آن وقت ها یادم نیست آقای فلانی بود یا اسم شده بود. آن قدر که همیشه دیسیپلین داشت) از در آمد تو، ام پی تری ِ خاکستری اش را بهم داد، آهنگ تولد اندی را برام گذاشت. با چشم های بسته و سردرد گوش می دادم و مثلا لبخند می زدم. چند روز بعدش، جشن گرفتم. وسط جشن، یکبار دیگر گریه ام گرفت. بدون کنترل. سی دقیقه ی تمام.

این یکی هم یادم هست: بچه ها تازه از ایران رفته بودند. من غصه دار بودم. قبل از رفتنشان، روز آخر و کنار مدرس، کادوی جلوتر از تولد بهم دادند و سه تایی یک عالمه گریه کردیم. بعدش، یک ماه و نیم ِ خاکستری ِ خالص را گذراندم. از فردای رفتنشان نشد که به هیچ کاریم برسم. نشد که بیدار شوم و کارهام را تمام کنم. یک عزاداری ِ نه چندان خاموش راه افتاد در درونم. یک بخش ِ غریب وجودم تنها شده بود. (هنوز هم گاهی مچ اش را می گیرم که تنها، آن پایین ها پرسه می زند) دلم خوش بود که تولد گرفته ام باز. وسط رقص، نشد. دختری ِ مسافر را یک جور غریب صدا زدم. بلند. توی عکس ها چشم هام خیس است.

عادت شده بود که تولد هام غصه داشته باشم. یک سالی که بزرگتر می شوم، مثل بار نخست گریه کنم. همیشه علتی، همیشه وقتی.

یک روز مرداد را اعلام کردم برای تولد. گفتم شاید زهر زادروز گرفته شود. شد. جور غریبی خوشم امسال. بین کادوهای مختلف احاطه نشده ام. در اصل به جز مامان که گفت هر چه می خواهی بخر به حساب من، یک گردنبند ِ خوشگل و یک نوشته برای ویرایش در همان تولد مردادی ام گرفتم، و یک دستور العمل پخت سوپ و گرم کردن غذا برای زادروز واقعی ام دستم رسید. به جاش به تبریک های تولدی که می رسد لبخند می زنم. خوب است. آدم هایی که یک، دو یا بیشتر سال ازشان خبری نبود، پیدایشان شده و همین برام جالب است اینبار. آدم های جاری ِ زندگی ام اس ام اس زدند. عزیزتر ها زنگ. همه چیز یک تعادل خوب دارد. یک قدم ملایم. خودم؟ سرخوشم. خامه ای طوری.

یکی بود توی دانشکده، خیلی چشم در چشم می شدیم. هیچ وقت اما صحبت نکردیم. برای دکترا رفت کانادا. شد یک دوست فیس بوکی. گاهی لایکی. شاید یکی دو بار کامنتی. روز آخر اسفند سال قبل، از پله های دانشکده می رفتم بالا که می آمد پایین. هیچ کس نمی دانست چند روزی آمده ایران. یادم رفت چقدر همه در آن چهار چوب خشک و رسمی هستند. توی صداش یک عالمه تعجب داشت اما گپ کوتاه ِ دوستانه ای زدیم. الان، یکی از آخرین تبریک گفته هاست.

آماده ام با آدم های قدیمی ام آشتی کنم دوباره. هر چند اینبار همان دور باقی نگهشان می دارم. دردی که مجبورم کرد نزدیک یک سال گذشته را در غار خودم سپری کنم، کمتر شده. قابل تحمل. بدون انتظارتر.

سه دقیقه بعد از نیمه شب، دوستان ِ عزیزم، از آن کشور دور زمستانی شان زنگ زدند. یکی شان - همان که دو سال قبل اسمش به گریه انداخته بودتم - باهام حرف می زد و آن یکی - که هر چقدر آن روزها دیسیپلین داشت این روزها عزیز دل شده - برام آهنگ تولد اندی گذاشت. من اینور می رقصیدم. آن دو تا دور تر. انگار همه چیز، یک کابوس ِ تمام شده بوده و فقط اکنون واقعی است. الان واقعی است. و هرکس در همان راهی است که باید.

...



باد ما را با خود نمی برد، ما دانسته در این راه قدم می گذاریم.

فصل سرمای هشتاد و پنج، رفته بودیم شیراز. یک عالمه دانشجوی شیطان و پر شور. شورای صنفی مسئول سفر بود و بچه هاش، دانشجوی کارشناسی ِ سال سومی بودند. شیراز، عالی است برای عاشق شدن. من مهار ناپذیر بودم و خیلی های دیگر به انواع دیگر. شیطنت ِ من می شد اینکه وسط لابی هتل بچه ها را جمع کنم به هفت کثیف، وسط باغ های شیراز تکه های یخ پرت کنم توی یقه ی بچه ها. که تا لحظه ی آخر از دست مقرراتشان فرار کنم. پسر ِ گنده ای که دبیر شورا بود، - یک خرس کامل - یک جا خودش را ول داد وسط دست های دبیر شورای قبل از خودش که یک خرس کامل دیگر بود. دومی، چند لحظه ای نگه اش داشت تا آرام شود.

توی شلوغی های اردیبهشت ِ هشتاد و شش، رفته بود کارگاه های زیر زمین دانشکده. همه نگرانش بودیم که دستگیر شده باشد و خبرش رسید که سالم است و آنجاست. بچه ها دستگیر شدند، آزاد شدند و هزینه های سنگین دادند. سالی که کنکور داد، حتی نتیجه ی کنکورش را هم اعلام نکردند. اینکه رتبه اش چند شده و چه کرده. می خندید که من در این مملکت فقط اجازه دارم سربازی بروم. نه اینکه ارشد بخوانم و نه اینکه استخدام رسمی شوم. خودش یک آغوش لازم شده بود که آرامش کند. نمی دانم پیدا کرد کسی را یا نه. رفت سربازی. سرباز وظیفه، نون. بهش گفتم خب برو.

بعد از نزدیک دو سال، مسافر ِ عزیزی شده. فردا عازم است به قاره ی سبز. دورت موند. به اول شماره اش، دو تا صفر قشنگ باید اضافه کنم.

...



کشتی

روی دیوارها پروانه کاشته. خانه پر از رنگ شده: بنفش، طلایی، نقره ای. ما شبیه پروانه ها بودیم انگار. این همه سال کنارش بودیم، حالا یکی یکی رفته ایم. من آخرینش. بعد از این همه سال، بلاخره بانوی تنهای خانه شده. خانه اش. نه خانه ی مان. مثل یک جور قلمروی بدون مدعی. 

از در که رفتم تو، بغلش کردم - بعد از صد روز، سه روز بیشتر - تنگ و محکم. با هم شام درست کردیم، خندیدیم، صبح فرداش به عادت همیشه آرام و بی صدا مانده بود تا بیدار شوم. کیک پختیم، تولد گرفتیم، تا نیمه ی شب با تعریف کردن ِ خنده دار وقایع این مدت بیدار نگه اش داشتم. شب دوم. و برگشتم. بدون هیچ گونه ادعایی بر روی سرزمینش.  از اینکه اتاق سابقم به وضوح از من گرفته شده بود -تختش عوض شده بود و پر از وسایل غریبه بود- گلایه ای نکردم. مهمانوار و مهربان. به چشم من آرام تر بود. آرام - گرفته تر.

خانه را پر از پروانه کرده بود. خانه اش. انگار تمام این تغییرات بزرگ را جشن گرفته باشد. یک سرور ِ مبارک.

 

...



هفتمین روز برج هفت

24

...



آریادنه

1) عود روشن کرده ام: سبز رنگ، کله قندی شکل.

دختر عجیب و غریبی که به من هندی رقصیدن یاد می دهد، یک بسته عود دستم داد که این باشد برایت، از معبد ِ ... (اسم معبد را فراموش کرده ام) آورده ام. قبل ترش هم، یک بطری ِ نصفه ی نیم لیتری آب ِ معبد آناهیتا داده بود که برای تبرک، به چهار گوشه ی خانه ام بپاشم. به جادو معتقد است. من؟ انگار هنوز تصمیم نگرفته ام اما هر چقدر بیشتر می گذرد، مچ ِ خودم را می گیرم که از آن جهان رنگارنگ دوست داشتنی دورتر شده ام.

به جاش با جادوی "زن" آشنا شده ام، با دنیای شگفت انگیزی که کلیدش به دست من است، به پرسه های زیبایی که می شود در دنیای هزار رنگ و امن زد. من؟ این پرسه زدن ها را دوست دارم. این تجسم بی زمانی را. آن لحظه های بی بدیلی که لبخند ِ واقعی یک انسان را می بینی. بعد، برگشتنم به جهان عادی سخت می شود. آن لحظه های قشنگ مدت زیادی نگه ام می دارند. انگار ملکه باشم.

2) برام می زند: "راستی دوست پسر پیدا کردی؟" برخلاف انتظارش که سرخ شوم، من یخ می کنم. نمی دانم چطور می شود یک گردش جادویی را در کلام گنجاند؟ شبیه یک مسافرت کوتاه، یک پیک نیک آخر هفته در باغ عدن. انگار مسافر باشم.

3) دختر عجیب و غریب، کارت های تاروت را می چیند که این معنی اش این است و این چینش یعنی این و این یعنی اینطور و اینها. من حفظ می کنم. کلمه می بافم. براش می گویم. برای من کلمه ها از حفظیاتم می آیند. از چیزی که یاد میگیرم. برای دختر انگار از جایی اعماق وجودش می آید. از کلماتم راضی است. بازی جدیدی است که سایه ای از جادو دارد. دختر با معنویات به هم می بافتش و من آنطور معنوی نیستم. انگار فریبکار باشم.

4) در سفر اینبار - سفر باغ عدن را می گویم - لحظه های نابی بودند که دلم می خواست می شد سرعت افکارم را اندازه بگیرم: سریع، دقیق، هدفمند. انگار بعد از سال ها به معدن غریب مغزم برگشته باشم و یا انگار به ذهن کناری ام نقب زده ام و بخشی از شکوهش را با من به اشتراک گذاشته. خیلی بدتر حتی: انگار دزد باشم.

5) یک جای جهان، رازی هست که من باید بگشایمش. همانطور که یک جایی، تنی حتما هست برای اطراق. از جادو، همینقدر مانده.

وسط بوی سحرآمیز عود، شناور مانده ام.

...



هرچقدر تنها باشیم، در سرشت مشترکیم

I’m happy you’re saying that, because I mean, I always feel like a freak because I’m never able to move on like this: you know. People just have an affair or even entire relationship. They break up and they forget. They move on like they would’ve changed brand of cereals. I feel I was never able to forget anyone I’ve been with, because each person had their own specific qualities. You can never replace anyone. What is lost is lost.

Each relationship, when it ends really damages me, I never fully recover. That’s why I’m careful with getting involved because it hurts too much. Even getting laid. I actually don’t do that because I will miss of the person the most mundane things. Like, I’m obsessed with little things.

….

I think it’s the same with people. I see in them little details, so specific to each of them, that move me, and I miss and will always miss. You can never replace anyone, because everyone is made of such beautiful, specific details.

Before SunSet - Celin - On the boat

...