در بهشت اکنون!


در بهشت من
ه.

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
خرداد ٩٦
اردیبهشت ٩٦
فروردین ٩٦
اسفند ٩٥
بهمن ٩٥
دی ٩٥
آذر ٩٥
آبان ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
امرداد ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
هستمت، رویای درهای پلاستیکی
اونور
درد در چشم چپ
محیا بانو
هنوز ایستاده زیر باران
فرنودیان
آرامگاه زنان رقصنده
راز سر به مهر
زرمان
زاویه
ولوج
تلخ، مثل عسل
لیمان
از بهشت تا بهشت
برای خاطر کتاب ها
زاناکس
premenstrual syndrome
آهو نمیشوی به این جست و خیز گوسپند
Dream Land
روزهای روزمرگی
والس با قلم
نوشی و جوجه هایش
کنار کارما
خجسته
اقلیما
تقویم باطله
و اگر نمرده باشند
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
در کنار رودخانه (مهبد)
یادداشت ها
راهی
روشنان
شاتوت
نقش پرنيان (سميرا)
فرصتی برای خودم
نیلوفر و بودنش
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

پرسفون

یادداشت ها، همه چیزش دوست داشتنی است. هم وبلاگش و هم نویسنده اش. این متنش اما، مجبورم کرد بنویسم. به خاطر این روزها. به خاطر این تجربیات. به خاطر خشم نه چندان فروخفته ام. به خاطر این پاراگراف: " بر خلاف کلیشه رایج، که هر زنی را چون رحم داره و تخمک گذاری می کنه واجد شرایط مادر شدن می دونه، مادری یکی از دشوارترین کارهایی است که یک آدم ممکنه مجبور به انجامش بشه و هیچکس، مطلقا هیچکس را، با اراجیفی از این قبیل که مادری در ذات هر زنی هست نباید وادار به بچه دار شدن کرد. " البته موقعیت برعکسش: تنش شدید بین من و مامان.

مامان، به سه شماره می تواند من را از خشم آتش بزند. این برای مواقع عادی است. وقت هایی که دانسته در تضاد قرار می گیریم، سه شماره عدد زیادی به نظر می رسد برای ما دو نفر. این ناراحت کننده است. خیلی ناراحت کننده. اینکه کسی در جهان هست که مدتی از زندگی ات را در درونش زندگی کردی و الان... . ارتباطمان، اکثرا اینترنتی است. ایمیل می زند که چطور از خودم مراقبت کنم و چی بپوشم و چقدر اگر هر چیزی بخواهم برام هست. کمک خواستن ازش، سخت ترین کار دنیاست. هرچند گاهی صدای فریاد خشماگین درونم را ساکت می کنم و کمک های مالی یا وسایلی که برام می خرد - که در نود درصد مواقع واقعا بهشان نیاز دارم - وارد زندگیم می شود. اما هر بار حس می کنم من نیاز به چیزی ندارم و پیشنهاد داشتنشان را بهم می کند - دوست خیلی عزیزی می گفت تو با سیستم آلمان شرقی زندگی می کنی. از وقتی مستقل شدی خودت را در چهارچوب حداقل ها گنجانده ای و خوب هم جا افتادی - یا هر بار که برام می زند چقدر نگرانم است، لرزه وجودم را می گیرد. انگار حق ندارد. انگار همان بیست و دو سال پیش که از هم جدا شدیم، برای من حق مستقل بودن را به رسمیت شناخته. انگار هنوز باید پای این قرارداد نانوشته مان بماند. دوست ندارم بهم دست بزند. سفر شهریورمان، از هر تماسی به هم می ریختم.

همه چیز کاملا می چرخد وقتی به جای مامان، از مامان حرف می زنم. (استپ مام، بهترین کلمه برای توضیح این موقعیت است. به اینجا مراجعه کنید.) از بودن باهاش لذت می برم. از خندیدن و حرف زدن باهاش. خوب درکم می کند. انگار تمام تضادهایمان، در حد حداقلی یک مادر و دختر است. دعواهایمان (در تمام این بیست و تقریبا دو سال) کمتر از چهار بار بوده. می توانیم با هم فیلم ببینیم. مسافرت برویم. خرید کنیم. دست پختش را دوست دارم. محبت کردن هاش را. نبودن هاش را. همین که گاهی ده روز یکبار حال هم را می پرسیم اما همان چهار پنج دقیقه پر از خنده و لذت است حرف زدن ِ باهاش. معتقد است الان که از خانه اش رفته ام، یک دختر مستقل ام. تقریبا هیچ کمک مالیی توی این چند ماه بهم نکرده ولی هست. یک جور خوبی پشتم وایستاده. حتی اگر به نظر بقیه بیخیال بیاید، من بودنش را حس می کنم. باهاش، من همان دختر گرم و بغلی ام که انقدر بهت می چسبد تا کلافه شوی.

هربار که ایمیل می گیرم، هر بار که در ساعتی غیر از ساعت های همیشگی اش بهم زنگ می زند و من مشغول کاری هستم و نمی شود جوابش را بدهم، هر بار که روی آمار وبلاگم کلیک می کنم و می بینم که از آلمان دوباره با سرچ کردن همان کلمات قدیمی وارد وبلاگم شده، (و من متنفرم از آمدنش به وبلاگ) به مرز جنون خشم می رسم. خشم، برای من سرپوشی بر روی خیلی از احساسات است. من خشمگین می شوم و حس گناه هم بعدش می آید. حس گناه از اینکه من این انسان را دوست ندارم. با تمام سعی ایی که می کنم. با اینکه بخش دانسته و بالغ وجودم باید بداند که مسئول خیلی از اتفاق های زندگی ام او نبوده، اما باز، بارها و بارها و بارها و بارها، خودم را غافلگیر می کنم که لپ تاپ را خاموش کرده ام و انگار یکی در درون وجودم با نهایت خشمش فریاد می زند.

رسمی ترین و قدیمی ترین ورق شناسایی من، شناسنامه ام است. توی شناسنامه، جای اسم مادر، اسم کسی درج شده که طولانی تلاش زندگی ام، ارتباط باهاش است. در حالی که از نظر تمام جهان، هر دختری باید عاشقانه مادرش را دوست داشته باشد و مادر، مهم ترین شخص زندگی اش باشد. خب، نیست. و این، خیلی غمگین است.

پی نوشت: نوشتن این متن کار سختی بود. خیلی سخت. خیلی خیلی خیلی سخت.

...



شور چشمی

دختری که قبول کرد چند روزی با هم بگذرانیم، نگاه کردم که ناخن هام، بلند و مرتب و کشیده و قشنگ شده اند. خودشان رشد کرده اند. بدون هیچ رسیدگی خاصی. همه یک اندازه و انگار که سوهان کشیده. خواهری همیشه غر می زند که تو مثل دبستانی ها ناخن هات را با ناخن گیر از ته می گیری. (نمی داند البته این مراسم شب های آخر تعطیلی است!). خودش، هفته ای یک یا دو بار با چهار پنج نوع سوهان قشنگ شکلشان می دهد. رنگشان می زند. مثل همه ی کارهای دیگرش، قشنگ و با سلیقه. من ناخن هام تا حدی بلند می شود که مزاحم تایپ کردن و نوشتنم نشود. آن وقت از ته میگیرمشان. خواهری غر می زند.

داشتم به ناخن هام نگاه می کردم و کیف می کردم که ده تایی شان، اینطور متناسب و قد کشیده شده اند. نقشه می کشیدم که فلان رنگ به فلان لباسم می آید و فلان لباس با این رنگ بهتر می شود و در وضعیت "کلا به به" بودم. اولیش، فرداش شکست. دومیش، سه روز بعدش. الان، یک جور خنده دار یکی در میانی شده اند. هیچ چاره ای نمانده جز اینکه کوتاهشان کنم. از ته. شبیه کودک مدرسه ای که فردا، صبح شنبه اش است.

پی نوشت:  انگار وزن کم کرده ام. چاقی کودکانه ی دستانم که تا چند ماه پیش بود - همان چال های خنده دار گوشتالوش - از بین رفته.

...



تو اینجا جا ماندی

گفته بودی من شبیه زن های جنگجو هستم. که فرم بدن، ابروهام و غیره تو را یاد جنگجویان رم باستان می اندازد. هیچ توضیح دیگری ندادی. حالا، می خواهم به بازی برگردم. در کنارت بجنگم. حتی اگر دور باشیم. دور دور.

پ.ن: غافلگیر شدم که زل زده ام به یک عکس که در محیطی مجازی، نشان دهنده ی یک آدم واقعی است. اما نه لبخند زیباش را دارد و نه چشم های دوست داشتنی اش را. غافلگیر شدم که به لرزه افتادم. انگار تنم، تنش هاش را به رسمیت شناخت.

...



در بهشت غذا

مخترع - پزنده؟ کاشف؟ سازنده؟ - کوکو سبزی اولین کسی است که بهشت را در زمین همانند کرده.

...



غلق

شب، اوج درد، وقتی آغاز می شود که کلمه هام رنگ دلتنگی می گیرند. طعم غصه. درد ِ غربت ِ آغوش می پیچد در جانم. روز می رود و از پس این گریه نکردن های به موقع، خیس می شوم. زنجیر می شوم در این عدم توان ِ بیان ِ رنج و این نیمه شب طولانی.

هر شب

هر شب

هر شب

چونان بخشی از آیین نفرین.

...



نبض دنیام

آرشیو که قدیمی باشد، زمان می تواند برای خودش بچرخد.

هر بار، رد یک اسم را می توانم بگیرم و نوشته های زمان بودنش را بخوانم و دوباره و دوباره و دوباره مملو اش شوم. لبریز شوم. اینبار نرمتر و نرمتر از بودنش جدا شوم. آدم ها، به جای یک زخم قدیمی خون چکان، تبدیل به خاطره هایی نه دور، که عزیز شوند. انگار روی یک زخم را هر چند وقت به چند وقت بخراشی. بارهای آخر، دیگر خون چکان نخواهد بود. اما نرمی پوست را برای همیشه از بین برده ای. پوستت، کنگره دار می شود. خراش خورده. زبر. انگار داغ بودن کسی را برای همیشه روش حک کرده باشی.

من؟ همیشه عاشق دردهای آدم هام شده ام. عاشق زخم هایشان. عاشق آن خراش از قدیم مانده ی  غریب روی پوستشان که می شود بوسید. عاشق روح های درد کشیده شان که نشان می دهد چقدر از آدمیت سهم برده اند. عاشق آن نگاه عمیقشان وقتی تو را راه می دهند به دنیایشان و باهات حرف می زنند طوری که جسمشان در دست هات جا می ماند و خودشان سر می خورند و به زمان های قبلشان می روند و با کلمه، دردهایشان را به تو می دهند. خراب ِ آن درد عظیمی ام که در زندگی چشیده اند.

آدم هام، حرمت دارند. بیش از هر چیز.

تیتر از اینجاست: من از توی داریوش را گوش کنید.

...



خاطره

شاگرد جان، روز اولی که کلاس داشتیم چهار بار گریه کرد. دیسیپلین خانوم معلمی ام را حفظ کردم. براش توضیح دادم که برای بهتر شدن حالش باید درس بخواند (انگار این روزها برای بهتر شدن خرید کردن و دوست پسر پیدا کردن و پاساژ گردی با کفش های ده سانت پاشنه دار مد شده! پوووف! بچه ی دبیرستانی و این حرف ها؟ واقعا این نسل می خواهد به کجا برود؟) بعد مجبورش کردم دو ساعت کامل فیزیک و ریاضی اش را بخواند. مسائلش را حل کند و به گلوله گلوله ی اشک هاش که در چند وقت یکبار جاری می شد توجهی نکردم. بعد از کلاس، رسیدم خانه و حسابی گریه کردم. برای دختری که نمی شد براش هیچ کاری بکنم.

شاگرد جان، دیروز از پنج ساعتی که پیشش بودم - چهار ساعت کلاس و یک ساعت استراحت - دو ساعتی خندید. ریسه رفت حتی. سوال های فیزیکش را بدون غلط حل کرد. شیمی یاد گرفت و نصف خندیدن هاش، به خاطر زیبایی علم بود. (بله بله! دارم تبلیغ خودم را می کنم که چقدر معلم خفنی هستم)

شب، وسط مهمانی، دیدم نمی شود حتی دستم را درست حرکت دهم. نمی شد حرف بزنم. نمی شد بشکن بزنم پس نمی شد برقصم. خستگی پرم کرد. نمی شد برای خودم شام بریزم. اما مجبور بودم برای خوردن. دو بار چنگالم افتاد. حرف زدنم به مشکل خورد. آخرش خوابم برد.

انرژی ام را مکیده بود.

...



ایکاروس

روز جهانی انیمیشین مناسبت است. یک کارتون کوتاه پخش می کند. حواسم به خودم نیست که چطور می خندم. وقت خداحافظی، دختر بغل دستی ام محکم باهام دست می دهد که چقدر خنده های عمیقی داری و چقدر خوب است خنده هات و کاش همیشه حفظش کنی و ابراز حسودی و این جور چیزها.

وقت اندوه هم حواسم به خودم نیست. گریه، بلوزم را خیس اشک می کند. یکجور چوبین وار.

...



از تب این روزها

مریض که می شوم، دلم برای بابا تنگ تر می شود.

...



آقای سمت راستی

بهادر صبح ها با صدای خنده اش بیدار می شود. بعد برای خودش آواز می خواند. به طرز شیرینی، نشنیده ام صبح ها ساعتش را با اخم و تخم خاموش کند. یک جور "سلام چقدر امروز روز خوبی است" ِ غریبی دارد وقت ِ بیدار شدن. ده دقیقه پیش بیدار شد. ساعتش زنگ زد. کمی با صدای شادش چرند گفت و شروع کرده الان به دایره زدن. در یک روز عادی، من الان سرم را توی بالش کرده بودم و داشتم جیغ می زدم که بگذار بخوابم و تمام راه های کشتن بی دردسر همسایه ی نیمچه محترم از ذهنم عبور می کرد.

وقت هایی که مریم، مهمان بهادر است، از اکثر زمان های دیگر بیشتر دوستش دارم. مریم بد عنق بازی در می آورد. یکبار اشک بهادر را در آورد و مابقی زمان هایی که بهادر سعی می کند بهش چیزی حالی کند، سرتق می شود. بهادر، زرنگ بازی در آورده و به همسایه ها گفته که با خواهرش زندگی می کند. گاهی فکر می کنم من هم باید از چنین حربه ای استفاده می کردم. هر چند الان به اندازه ی کافی دیر شده.در مورد بهادر، خب حداقل من و همسایه ی دست راستی اش می دانیم که دروغ گفته اند.

شاید به سرم زد و دماغم را فرو کردم در زندگی بهادر. ساعت خوابیدن و بیدار شدنش را، زمان های معاشرت و دوستاش و فیلم هایی که می بیند و آلبوم هایی که گوش می دهد را ردیف کردم تا از وصل کردن نقطه به نقطه ی اینها، شکل واضح تری - از پسر لاغر ارتودنسی دار تقریبا بیست و هفت ساله ای که در خانه ی بغلی ام زندگی می کند - به دست بیاورم. این طوری بیشتر براش ارزش قائل خواهم شد. شاید هم یک روز صبح - هشت و بیست دقیقه که ساعتش زنگ می زند - براش پن کیک داغ درست کردم و توش مرگ موش ریختم. یا شاید - از همه ی احتمالات، غریب تر - پنل های معهود برسند و صدای زندگی هر کداممان مختص خودمان باقی ماند.

...



مادونا

هویج ِ سابقا یخ زده ی الان پخته را لای دندان های آسیایی عقبیم، فشار می دهم. طعم شیرین پخش می شود توی دهانم. می خندد. توی خاک ما، شب خیلی وقت است که از نیمه گذشته. توی سرزمینی که هست هم همینطور. گیریم دو ساعت و نیمی اختلاف.

دانه های زرد ذرت، تکه های نارنجی هویج، نخودسبز های ساچمه ای و قطعه های لاستیک طوری قارچ، شبیه بمب های شادی زیر دندان هام منفجر می شود. یک جور امید تازه ی خام پخش می شود توی جانم. توی خنده هام حتما.

...



دوران گوشت خواری

پیش می آمد که من و میم، غذا نداشته باشیم. زیاد هم پیش می آمد. کار به جایی رسیده بود که اگر هر دو نفر رزرو غذای سلف داشتیم، به نظرمان کار اشرافی ایی می آمد. معمولش، همان بود که هیچ کدام رزرو نداشته باشیم یا یکی مان قبلا رزرو کرده باشد یا روز فروش بگیریم.

می رفتیم سلف نه. بالای آمفی تئاتر مرکزی. آن سال، سلف نه تازه راه افتاده بود. خلوت تر بود. میم با دوستانش می رفت برای نهار. یک جمع دختر پر سر و صدا. اینجور مواقع، نهار سلف خوردن، بلعیدن یک غذای وحشتناک در ظروف استیل نبود. یک آیین یک ساعته یا کمی بیشتر بود با یک عالمه طول و تفضیل. گاهی بهشان ملحق می شدم. برای آنها، رفتن سمت سلف از ساعت یازده شروع می شد. نفر اول کنار فن کوئل کنار استراحتگاه می نشست. یکی یکی بهش اضافه می شدند. جمع دو تا ده نفره ای می شدند (هر کس را خبر دار نمی کردند از دستشان دلخور می شد) و از دانشکده می زدند بیرون: از دم شیمی رد می شدند بعدش آمفی تئاتر بود. انتهای آمفی تئاتر، پله های سلف. همین چند قدم (پلی تکنیک در بهترین حالتش از سر تا ته پنج دقیقه فاصله است) گاهی بیست دقیقه طول می کشید. دوازده و نیم هم که حرکت می کردم، بهشان می رسیدم.

غذای دلخواه من و میم، کباب کوبیده های سلف بود. بیشتر از هر چیز بهش علاقه داشتیم چون هیچ کس دیگری دوستش نداشت. روزهایی که هیچ جوره ژتون غذا نداشتیم، یک ظرف تمیز بر می داشتیم. یک قاشق برنج و کمی کره و یک مقدار پوست گوجه از بچه ها میگرفتیم و می مالیدیم ته ظرف. بعد یکی مان که پر رو تر بود (بین من و میم این لقب به تناوب چرخش داشت) می رفت و می گفت که من سیر نشدم!

من سیر نشدم ها، چیزی که نصیبمان می کرد، برنج سفید بود و گوجه و کره. از کباب خبری نبود. از دوغ یا ماست هم. به جاش به همان برنج سفید - که پسرها معتقد بودند به سهم آنها کافور می زنند - یک عالمه کره می زدیم تا برنج زرد شود. سماق می پاشیدیم و گوجه ها را له می کردیم لای برنج. بعد نوبت بقیه ی بچه ها بود. هر کس بخشی از کبابش را بهمان می داد. هشت نفر، هر کس یک سوم هم برایمان کنار می گذاشت، سهم ما دو نفر از بقیه بیشتر می شد. اصرار هم داشتیم که هر دو تا از یک ظرف استفاده کنیم. بعد، نوبت این بود که برنج های اضافه ی بچه ها به ما برسد. روزهای کوبیده ای، به طرز شگفت آوری سیر نمی شدیم.

بعدا، یک روز برای نهار فقط ما دو تا بودیم. نهار جوجه کباب بود. دو تا غذا گرفتیم و با متانت کامل شروع به خوردن کردیم. غذایمان که تمام شد، نصف جوجه کباب او مانده بود و نصف مال من. گذاشتیمشان کنار هم. یک سیخ کامل شد. غش کردیم از خنده.

...



فرشته

یک فرشته کوچولوی ناز دو ساله، با لباس صورتی پر رنگ زل زده بود بهم. سه ساعت تمام. هر کجا که رفتم و چرخیدم کمی پایین را که نگاه می کردم، سرش را بالا گرفته بود و نگاهم می کرد. یک جور عجیبی. با چشم های پر حیرت و دهان نیمه باز. انگار جوری من را می دید که هیچ کس دیگری تا به حال ندیده بود.

در آغوشش که می گرفتم، گیج، می خندید.

...



3

+ شفق

- جانم؟

+ دلم برات تنگ شده.

- منم همینطور

مچ خودم را گرفتم که صورتم خیس است. بد جور هم.

...



2

+ تو سلیقه داری.

- بی کار که باشی همه چی پیدا می کنی.

+ من بی کارم اما دوست * ندارم.

* رفیق

...



1

- دفعه ی بعد اگر بیام برای شیرینی می یام.

+ به نظرت بیایی؟

- فکر نکنم.

...



آدمها - 4

تی شرت سفید پوشیده ام. عاشق لباس های سفیدم. تی شرت های سفید، شلوارهای سفید، شال های سفید. مانتوی  سفید. بیشترین رنگ لباسم هم همین لباس های سفید ِ رنگ نشده اند. روی تی شرتم، سه چهار قطره ی نسکافه ریخته. نمی دانم چطور. اما چند لکه ی خیلی کوچک، چیزی نیستند که به خاطرش لباسم را عوض کنم: ماشین لباسشویی ندارم و تا نوبت بعدی ایی که کل لباس هام را کثیف کنم و بشورم، سه هفته ای وقت هست. از این مهم تر، یک لک کوچک کمرنگ، برای تی شرت راحت خانگی ام چیزی نیست که مهم باشد.

ایمیل زده که یکی از وسایلش که پیش من مانده را طلب کند و در کنارش، خیلی ساده پرسیده که چرا دفاعم نیامدی. بغض می کنم. در حقیقت در پنج ماه گذشته هیچ خبری ازش نداشتم و بر خلاف شیوه ی وانمود کردنش، دعوتی هم برای شرکت در دفاع نگرفته بودم. این مهم است؟ در واقع در هیچ دفاعی در این یک سال نبودم. به نوعی انگار اعلام کرده باشم که نمی آیم. اما یک جور خوش باوری، فکر می کردم این یکی را خواهم رفت. این یکی فرق می کند. خب، این یکی گذشت.

آدم ها، مثل لباس های سفیدم هستند. با یک لک چیزی از خواستنی بودنشان کم نمی شود. تازه لک ها پاک می شوند. لباس ها عزیز می مانند. باید بیش از اینها رابطه ی مان کثیف شود که تمام شوند. کناری بروند. خیلی بیش از اینها.

حالا، انگار به خاطر یک لک، یک دلخوری کنار گذاشته شدم و این چیزی است که هیچ وقت هضم نمی کنمش. یک جور دردناکی.

...



رویای نیم سوز شده ی نیمه شب تابستانی

داشتم سعی می کردم به تو فکر نکنم و تمام فکرم پیش تو بود. از وقتی رسیده بودم خانه، منتظر بودم که در را باز کنم و بیدار شوی. که نشسته باشی پشت میز. که همین جا باشی. نبودی. حتی از نبودنت تعجب کردم. داشتم جواب ایمیل هام را می دادم. نشسته بودم روی تخت که یکی از شمع ها خاموش شد. دودش، انگار که دستی باشد، چرخید و زد زیر چانه ام و گفت که هی! لرزیدم.

خیابان مستقیم بازار تجریش، انگار دو سه تا پس کوچه دارد. ظرف ها را همانجا پیدا کردم. قدیم ها، انگار جای فلفل و نمک بوده اند. دو تا گردالی که چسبیده اند به هم و کیف می دهند با انگشت، دست ببری و "یک نیشگون" نمک برداری. من که دیدمشان، دلم خواست. برای شمع ها. سه تا خریدم.

قرار بود دیگر در موردت ننویسم. که یکجور رویا باشد که تمام شده. سعی کنم به بیداری. سعی هم کردم. راه رسیدن به دنیام هم آسان تر شد. حتی یک ماه پیش، پا به سه تا قراری هم گذاشتم. روش خوبی برای فرار نبود. فراری شدم.

دو تا شمع نیم سوخته ی دایره ای، از آن شب مانده. یک تکه ی کوچک چیپس افتاده توی یکی شان. (ما چیپس خورده بودیم؟) و همانطور توی پارافین، سفت شده و گیر کرده. گذاشتمش توی کتابخانه. انگار بخشی از زمان را سعی کرده باشم منجمد کنم.

استانبول نزدیک بوده. بیست و چند روز هم زمان کم آورده. دارم برنامه ی یک سفر طولانی تر را میریزم. یک جوری آنقدر دور و دیر که وقتی برگردم، به سلامت رفته باشی.

...



ملکه ی چوبدست

یک.

دوست که شدیم، بهانه ی من، پل زدن بود. می خواستم یک راه بزنم به دنیاش. که اگر لازم شد بعدها خبری شود، بعد ها اتفاقی افتاد یا هر چیزی، گم نکرده باشمش. بهانه ام، این بود که نمی شود آدم ها همینطوری راه بیفتند وسط زندگی ات، بعد راهشان را کج کنند و بروند. بلاخره اثرشان مانده. رد پای انگشتانشان بر پوستت نشسته. به همین سادگی که نمی رود کسی. همین شد که از دنیاش، با آدم ها آشنا شدم.

یک پل، دو پل شد. یه راه، بیشتر. یک آدم. دو تا. دیگر الان گاهی یادم می رود چه کسی را به خاطر خودش پیدا کردم، چه کسی برام یک پل ارتباطی بود. سخت شده تشخیصش انقدر که زیادند و در هم تنیده.

خیلی وقت است که دیگر پل ارتباطی ام نیست. خودش مهم شده. بر خلاف یک یا دو ماه اول که به هر طریقی نقب می زدم و حرفش پیش کشیده می شد، الان گاهی یک یا دو هفته ای می گذرد و هیچ. جاش را، دوره های مجازی و بحث های مختلف گرفته. یک دوست ندیده ی خیلی عالی.

دو.

داریم به خنده ها و حرف هایمان ادامه می دهیم. وسط حرف ها و خندیدن ها، صورتش مچاله می شود. می گوید که: "نمی تونم. می فهمی؟ نمی تونم. نا امنم. نمی شه. بعد یه صدایی اون پایین جیغ می زنه که من رابطه می خوام. اما دست خودم نیست." می فهممش. اما فقط می شود بخندانمش. یک دوای مزخرف ِ موقت.

سه.

کارت های تاروت را پخش می کنم. دختری می گوید خیلی عالی توی تعبیر فال هات، از شهودت استفاده می کنی. که شهود قوی ایی داری. (بله! بله! این یک تبلیغ است برای اینکه برایتان فال بگیرم!) قرار گذاشت که تا جلسه ی بعدی، هی فال بگیریم و هی تعبیر کنیم. سعی می کنم آیین بسازم. آب معبد آناهیتا را می آورم و سر انگشتم را تر می کنم. دو تا شمع روشن می کنم. کارت ها را می چینم. کارت های فال من، شبیه خودم می شوند: یا خیلی شاد، یا خیلی غمگین. تلورانس های شدید. بعد، نیتم را گذاشتم روی گردش آخر باغ عدن.

ترس درونی ام، شد کارت ده جام. ترجمه ی قابل نوشتنش می شود که از شکل گیری یک رابطه ی عمیق درونی می ترسم.

چهار.

دفتر خاطرات چهار سال پیشم را گرفته ام دستم. یک مدتی ویرم گرفته بود و اس ام اس های مهمم را یادداشت می کردم. سیر آخرین رابطه - دوستی ام را، از اولین تیک زدن ها تا وقتی که تمام شد ثبت شده دارم. بعدش، هر چقدر صدای آن پایین جیغ زده که رابطه می خواهم، آدم ها را با سیم خاردار، وصل برق، شوک الکتریکی و غیره در فاصله ی امن نگه داشتم. یک جور که مطمئن باشم کسی نزدیک نمی شود. زندگی کردن را از دست دادم، اما زخم هم نخوردم. یک جنگ ناجور نابرابر. یک نبرد دردناک.

پنج.

نمی شود پنجره را باز کرد. هوا سرد شده. حالا، فردا صبح می فهمم چقدر همه چیز بوی دود سیگار گرفته. حالا چیز خاصی هم نگفتیم. اما نا امنیست دیگر. یواشکی خودش را هل می دهد توی وجودت.

باید برای خود کوجکم توضیح دهم که آدم هام، همه آدمند. دیگر پل ارتباطی نیستند. 31 از 154 نفر را با همین ترتیب چیده ام. دستاورد کمی نیست.

...



دردم از چه؟

غمگین است زمان. همینطور که می گذرد، در ذهن من شبیه یک چرخ قدیمی گاری شده: تند می چرخد و همه چیز از پشت محوی حرکت پرده هاش دیده می شود.

انگار هزاران چرخ سنگین از روم عبور کرده.

بی دلیل.

پی نوشت: می ترسم که شهامتش را نداشته باشم. شهامت زنده بودن را.

...



رقص پاییز، پر درده

داشتم از ونک قل می خوردم سمت چهارراه ولیعصر. هوای خنک. آخرای رمق آفتاب. سر کوچه، براش زده بودم که از ویزات چه خبر؟ تخت طاووس که رسیدم جواب داد که کم کم داریم وسایل را جمع میکنیم. پشت چراغ قرمز فاطمی، براش زدم دختری هنوز کلاس زبانش را می رود؟ همین جمله ی ساده. تا سر طالقانی بغض داشتم.

هیچ وقت آدم های از مرز گذشته، بر نمی گردند. این همه آدمی از جهانم که رفته اند، موید این نظریه ی بد بینانه ی واقع گرام اند. حالا، خواهری آخرین بخش دنیای قدیم است. این یکی را چطور تاب بیاورم؟ می توانم اصلا؟

رفتن همسر ِ عزیزش راچطور؟ رفتن دخترش را چطور؟

...



کاغذی

با آقای همسایه به مبارزه ی منفی روی آوردیم:

موسیقی سنتی پخش می کند، آهنگ هندی می گذارم.

پی نوشت: من و آقای صاحب خانه، استاد پیگیری نکردنیم. دیوار کاذب گچی از پیش آماده قرار شد بخریم. تا آخر این هفته - یا هفته ی بعد - کارهاش تمام می شود. بستگی به سرعت ما دو تا دارد.

پی نوشت 2: هنوز روش مبارزه منفی برای صدای تلویزیون و تلفن آن یکی همسایه ی عزیز پیدا نکردم!

...



نیما

از تاکسی که پیاده شدم، باران گرفت. بسته ها کاغذی بودند. می شد که خیس شوند. موهام با زور سشوار از تاب این روزهاش کوتاه آمده بود. روسریم، نخی بود ومستعد چروک. نگاه کردم که نصف پایینی شلوارم به زمین می رسیده و زمین ِ سابقا خشک، یک چاله ی آب شده. زنگ زدم کجایید. گفت اتوبان کرج. می رسیم.
روسری ام چسبید به سرم، موهام خیس شد، آب از شلوارم (لعنت به اصل مویینگی) خودش را کشید بالا. چهارتا انگشت پام، یک جور نم ِ سرد احساس کرد که گل فروشی را دیدم. آقای گلفروش، گفت می شود کمی بیشتر بمانی. زنگ زدم کجایید. گفت اتوبان کرج. می رسیم.
زنگ زدم آدم های آن دور و برم. یکی آماده می شد برود خانه ی خواهرش. یکی چالوس بود. سومی پونک. زنگ زدم یکی از بچه های دانشگاه. از همان ها که یکسال بود ندیده بودمشان و خیلی ابراز دلتنگی ِ فیس بوکی می کردند. بیست دقیقه شد که برسیم به هم. دیگر زنگ نزدم. می دانستم اتوبان کرجند. که می رسند.
دوست جان ِ دانشگاهی را دیدیم، از در و دیوار و چرندیات حرف زدیم. چهل دقیقه بعدش، زنگ زدند که نزدیکیم. ده دقیقه دیگر می رسیم. بیست و هشت دقیقه ی بعد، رسیده بودند. خیلی دیر بود. دوساعت و کمی بیشتر. حالا که نیم ساعتی است رسیدم خانه، جوراب هام را که درآوردم، دو تا پنجه ی سرد خیس خورده تحویل گرفتم.
هر چند، پسرک خوشگل، همان خنده های قشنگ را داشت که حدس می زدم. باهوش هم بود. اینطور پسربچه ها دوست داشتنی اند. موقع خداحافظی اجازه داد بغلش کنم و محکم لپ هاش را ببوسم. کیف داد. حسابی.
...



آدم های فقیر

اس ام اس داده که خوبی؟ شاگرد داشتم. عصر یادم افتاد و جوابش را دادم. یک چیز دیگر زد. جوابش را دادم. وسط خیابان بودم. باران می آمد. چپیدم توی یک گلفروشی. برام زد وقت داری برای کافه رفتن؟ براش زدم پولش را ندارم. بار قبلی، یک کتاب ازم قرض گرفته بود به شرط دو هفته. سه ماه ونیم بعد پس آورده بودتش. رفته بودیم کافه ی موزه سینما. دنگی حساب کرد که هیچ، حواسش بود که تا حد پنجاه تومان حسابمان دقیق باشد. من به دنگی حساب کردن همیشه معتقد ترم اما یک جور زننده ای بود کارش. همین شد که وقتی گفت اشکالی ندارد و من حساب می کنم، دلم خواست بود و خفه اش میکردم.

سردم بود، دسته گل و بسته های دستم سنگین شده بودند برام، یک ساعت منتظر بودم توی این حال، برام زد من خانه هستم، فلان جا. بیا فلان جا یا فلان جا. زل زده بودم به رویی که داشت تبدیل به حماقت میشد. زدم نمی آیم. گفتم شاید انقدر مستقیم نگفته ام و نفهمیده. یک ساعت و نیم بعدش، مودب روی مبل نشسته بودم که زد البته من به حس شما احترام می گذارم بانو. حسی که می گه امشب برای کافه خوب نیست. بانو، کلمه ی زیبایی است. بدم می آید کسی اینطور فا-حشه اش کند.

از خجالتش در آمدم. کامل.

...



لابیرنت

نفهمیدم از کجا، یک دفعه کامنت ها و پیغام ها عوض شدند. انگار ورقی برگشته بود و من نفهمیده بودم. نمی فهمم چطور می شود برای کسی، معنای هر کلام روبرویی اش عوض شود و برای دیگری، هیچ چیزی تکان نخورد. مشکوک بود. من دیر به آدمها شک می کنم. اینبار اما یک جای قضیه می لنگید. نمی فهمیدم چطور می شود برای کسی که ندیدی، دلتنگ شوی. برای کسی که بوی تنش را به شامه نکشیدی، چطور میتوانی از کلام لطیف استفاده کنی. بخواهی در آغوشت بگیرد. چطور می شود عاشقانه های حتی حداقلی ات را به پای کسی بریزی که چند تا عکس است و چند خط نوشته. خودم را عرض میکنم. جسارتی به بقیه نشود. من ِ مجازی، مگر چقدر واقعیت را پوشش می دهد؟

بهش گفتم این یک بازی است، درست فهمیده ام؟ گاهی یک پیغام عاشقانه باعث می شود یخ کنی. گاهی باعث میشود گر بگیری. اما حرف هاش گیجم می کرد. نمی فهمیدم - و نمی فهمم - یک دسته از آدم ها را. آدم هایی هستند که قوانین بازی شان با من فرق دارد. خودش را که نمی شد دید اما دوستاش، از آدم هایی بودند که اکثریت، انگار از سیاره ای دیگر حرف میزدند. چطور می شود توضیحشان داد؟ نمی شود.

توی دنیای ترسیده ام، وقتی نگران جنگ بودم، نگران شورش، نگران از بین رفتن همین امنیت حداقلی ایی که داریم، برام می زد نگران نباش. من اینجام. من هستم. من با چشم های درشت شده پیغام هاش را میخواندم. چطور یک شخصیت مجازی می تواند باشد؟ میتواند حضور داشته باشد؟ آخر، براش زدم که زیادی دوری. خیلی زیادی. یک جور سرد. یک جوری بیروح.

یک هفته ی قبل، پیغام زدم و دو نفر را اعلام کردم که نمی شناسمشان. کسی می داند کی هستند؟ یکی شان همان روز تمام رد پایش را از دنیای مجازیمان جمع کرد و دومی - همینی که می گویم - یک نوشته ی بلند نوشت که من تا دو روز دیگر می روم: "گم و گور شدن همیشه اجبار نیست.بعضی وقتا یه آپشنه" نفهمیدم چی شد. چرا شد.

بعضی از آدم ها را نمیفهمم. آمدنشان را، رفتنشان را. معما هستند انگار.

...



چراغی در دل

رفتم شکر قهوه ای خریدم و انگار خیلی به فکر بدنم هستم. همه چیز از پارسال شروع شد که دوست بابا داشت برمی گشت آمریکا و من تنها کسی از کل خانواده بودم که ندیده بودمش. دوست بابا خیلی سال پیش سرطان گرفت. یک بخش هایی از بدنش را برداشتند. دو تا دختر بزرگش سریع ازدواج کردند احتمالا تا پدرشان خوشبختی شان را ببیند و بعد فکر کنم سرطان - به قیمت از دست رفتن چندتایی دنده و یک قسمت های دیگری از بدن - متوقف شد. دوست پدر، وفادارانه هر سال به ایران سر می زند و ما وفادارانه هر سال میبینیمش چون هر سال این امکان هست که سال آخر باشد. من به دوست پدری، می گویم عمو و او پدرسوخته صدایم می کند.

دیدار سال گذشته ی من با عموی فوق الذکر، دقیقا شد شب آخر سفرش. بعد انگار بعد از این همه سال، تازه شروع کرده بود به کشف کردن ِ من. اول همان مسخره ترین سوال این سه سال را ازم پرسید: چرا فیزیک! و بعد با چشم های گردالوش قول داد تا وقتی بشود ازم حمایت کند. همان شب، بهم گفت که وقتی من اینطور پرچم دار تغذیه ی سالم هستم - گوشت نمی خورم، سبزیجات خام را میبلعم و با میوه رابطه ی عاطفی ناگسستنی دارم - بهتر است شکر قهوه ای مصرف کنم تا شکر سفید.

یکی از بچه ها هست که از بهمن در ارتباطیم و تا همین یکی دو ماه پیش، هر شب چت می کردیم. دیشب، گفت تو که از خودت به ما نمی دی، اما ... . تعجب زده شدم. انقدر که همه این چند سال بهم گوشزد کردند که دچار برونگرایی حاد هستم و تمام زندگی ام در سایت های اینترنتی موجود است انگار یک بک آپ کامل از روزهام گرفته ام. این روزهای اخیرم، معلق شده بودم توی چاه انگار. اینجور وقت ها، نوشته هام را دوست ندارم. انگار از هیچ حرکتی حرف نمی زنند. نشسته اند و نگاهم می کنند. بعد آمار وبلاگ کنتور می اندازد. گودر، عدد 88 را نشان می دهد. من تعجب می کنم. یکی دو باری مچ خودم را گرفته ام که زل زده ام به آمار وبلاگ. به آدرس هایی که کلیک کردن رویشان، بقیه را آورده پیش من. جور خوبی شیرین است این اتفاق.

به جای هر چهار قاشق شکر سفید، پنج قاشق شکر قهوه ای میریزم تا طعم هایشان یکی شود. آدم های اینجا، برام همان طعم را دارند. همان لذت را. هر چند دورند. هر چند خیلی شان ناشناس باید باشند.

باز دارم بهتر می شوم.

...