در بهشت اکنون!


در بهشت من
هاش

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
شهریور ٩٦
امرداد ٩٦
تیر ٩٦
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
تلخ، مثل عسل
درد در چشم چپ
محیا بانو
یادداشت ها
نقطه سر خط
ولوج
نیلوفر و بودنش
در کنار رودخانه (مهبد)
نوشی و جوجه هایش
شاتوت
خجسته
از بهشت تا بهشت
روشنان
نا گفته هایی از جنس سکوت
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
فرشته های زندگی
پوتشكا (معين)
راهی
خبرنگار مرد (امير)
نقش پرنيان (سميرا)
تقویم باطله
same old fears
و اگر نمرده باشند
دهل (رضا و بهروز)
فرصتی برای خودم
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

فکر می کردیم خیلی خفنیم که گوش می دیم: هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی.

روزی می‌رسد که  می‌فهمی غربتی بودن ربطی به تجربه هجرت ندارد. چیزی‌ست در روح و روان آدمیزاد.خار است. ژن است. نکبت یا سرخوشی‌ست.مفهومی‌ست ورای کیلومتر.

بیگ اسلیپ بزرگ.

یک سال و یکی دو روز پیش. همین حوالی.

...



گیک های دوست داشتنی من

احمد دارد می رود. دست من هم نیست رفتن یا نرفتنش. رفتن تنها خاصیتی است که نیتش هم قدرت دارد. آدمی که یکبار نیت به رفتن کند، هیچ وقت به تمامی برنمی گردد. می رود سوئیس. به اسم چهار سال ِ دکتراش. همین الانش هم سرش به شدت شلوغ کارهاش شده.

پارسال، قول دادم که براش شالگردن ببافم. آبی و سیاه و خاکستری و سفید انتخاب کرد و خودم مدل دادم و بافتم و دو روزه یک متر و نیمش بالا رفت. بعدش، نصفه ماند. هنوز هم کامل نشده. مطابق تقویم، بیست و هفت روز دیگر سوار هواپیماست. حقیقت همین است و هر چقدر هم که به روی خودمان نیاوریم، یک شالگردن نیمه کاره از رفتن آدم ها جلوگیری نمی کند.

یک قانون باید باشد که هر کس که می رود، سالی سه هفته برگردد به دنیای قدیمش. آدم ها به سبکی که بود ببینندش. دلشان دوباره سر حال بیاید. هر سال سه هفته، زمان انقدر بی رحم نباشد. یک ضیافت تاریخی داشته باشیم همه دور هم. سه هفته در برابر پنجاه و دو هفته ی سال، عادلانه است. نیست؟

باید بشینم به بافتن. سردش می شود.

...



هاویشام

در کوچه ی بچگی هام، بین سه نفر بحث بود که کدامشان زودتر در کوچه ساکن شده اند. کوچه اما، توی نقشه های شهر به اسم احمدی خورده بود. تابلوی سر کوچه زده بود شانزدهم. هنوز هم زده. نقشه ها با تابلو هم خوانی نداشتند. سرهنگ احمدی، همیشه جدی و همیشه مرتب و به طرز کلیشه ای، نظامی بود. نرده های خانه اش سفید بود (خانه دیوار نداشت) و از لا به لاش، تاک ها پیچ خورده بودند و پر می شدند از انگور. یک چشم غره از جانبش کافی بود. خانه اش از دست خرابکار ما در امان ماند.

دیگ آب گرم شوفاژ خانه، یک بار ترکید یا نشتی داد یا هر چیزی. آب زد به تمام کتاب های قدیمی یی که جا نبود و همسایه جان - دومین مدعی قدیمی کوچه - مرتب و جعبه جعبه چیده بود آنجا و حسابی رطوبت گرفته بودند. کتاب های خیس خورده چیده شدند کنار پارکینگ که خشک بشوند. چند سالم بود من؟ ده سال؟ یازده سال؟ شبیخون می زدم به کتاب ها. چند تا از رمان های قبل از انقلاب که سانسور نشده بودند و کتاب های درسی با عکس شاه و فرح و ولیعهد. وان را پر از آب می کردم - هنوز به تابستان جیره بندی آب چند سالی مانده بود - دراز می کشیدم و "آرزوهای بزرگ" می خواندم. خانم طفلک همسایه - که تقریبا پیرزنی محسوب می شد برای خودش - نگران کتاب هاش بود در دستان وروجک من. درخواست کرد به کتاب ها دست نزنم. سراغشان رفتن ممنوع شد. یادم نمی آید هیچ وقت این تذکرها را جدی گرفته باشم.

دوست پدر - سومین مدعی قدیمی کوچه - هنوز همانجاست. در کنار همه ی خاطره ها، کوچه هنوز بوی کاغذ خیس خورده می دهد.

...



مهره ی چندم

آدم ها با دردهایشان، با زخم های مانده بر تنشان شناخته می شوند. انگار این زخم ها باشد که مثل نقشه ی گنج، مسیر زندگی را علامت گذاری می کند که فلان جا بودی و فلان کار را کردی و فلان اتفاق افتاده و تو این اثر را گرفتی و اینها. انگار فکر کرده باشم تن ِ بی زخم، زیادی نو و دست نخورده است که بشود قلاب دوست داشتن را بهش گیر داد. زیادی بکر، برای عشق ورزی.

واقعا آدم ها با زخم های مانده بر تنشان شناخته می شوند؟ جمله از این چرند تر نبود که من بنویسم؟

کمردرد امانم را بریده باز.

...



یک هزار

1) مریم، بعد از گذر این همه سال یادش بود که یک روز و فقط یک روز با هم درس خوانده ایم. تاریخ. یادش بود من سریع تر از همه درسم را تمام کردم. یادش بود لازم بوده فقط یکبار از روی هر چیزی بخوانم تا برای همیشه یادم بماند. پرسید تاریخ دوست داشتی؟ گفتم همه ی درس ها را همیشه دوست داشتم. لبخند زد. بهم امید داشت و دارد. خیلی قشنگ.

2) آقاجون - پدر بزرگ جان پدری - نظامی بوده و شاید این دلیل سلسله مراتب بسیار محکم خانواده است. نون از من دو سال کوچکتر است. این یعنی وظیفه دارد مطابق مراتب، حالم را بپرسد. در مناسبت های مهم می توانم منتظر زنگش باشم. حالا دو تا چیز معادله را به هم ریخته. اول اینکه تابستان عروسی کرده و من نرفته ام عروسی اش و معلوم نیست حالا باید زنگ بزنم تبریک بگویم و دعوتش کنم یا چون دختر مجردم، منتظر زنگ و دعوت او باید باشم و دومی اش اینکه دو روز است شنیده ام مادرش سرطان گرفته. من برای تسلی دادن افتضاحم و بلد نیستم در این مواقع باید چکار کنم. سخت تر از هر چیز می شود اینکه مادرش، بزرگترین دخترعمه ام است و عزیز دلم. لال شده ام یعنی.

3) بعد از اشک ریختن های دم صبح و اخلاق گند همان حوالی و بیدار شدن زهرماری که داشتم، وقتی بهم می گوید که زندگی تلخ است و سیاه، تعجب می کنم از شعله ی کوچک سبز امید که آنطور زنده توی دلم مانده. انگار یک مبارز کوچولو قورت داده ام که نمی خواهد تسلیم شود. سرش را هم خیلی خوشگل بالا گرفته. دوستش دارم. براش می زنم زندگی وقتی دستاورد هات را میگیری جلوی چشم هات و نگاهشان میکنی، عالی است.

4) لبخند را نمی شود نوشت.

1000) این شد هزارمین متن منتشر شده ی وبلاگم. من هزار اتفاق و هزار روز و هزار بار نوشته ام. هر اتفاق دیگری در زندگی شدنی است. 

...



دل ِ خوش.

زیارت عاشورا داشت پخش می شد. جد کرده بودم که وقتی گفته ام من در این بازی شرکت ندارم، ناخودآگاه هم شرکت نکنم. سرم را انداخته بودم پایین. زل زده بودم به انگشت هام. دختر مرحومه! زل زده بود به چهره ام و جدی ترین قیافه اش را گرفته بود. (هر چه باشد در کودکی همه ی بچه ها هم بازی بودیم. چهره ی جدی مادر هر کدام از هم بازی هام را هنوز می شود که تشخیص دهم.) بعد دیدم که نمی شود. یک آهنگ با ریتم تند - انگلیسی - انتخاب کردم و شروع کردم زیر لب خواندن. طوری که لب هام تند تند - فرض کن همنوا با صدای دعا - تکان می خورد.

قیافه اش روشن شد. انگار گم کرده ای را به مقصد رسانده. اول مراسم باهام دست داده بود. آخرش، بغلم کرد چهار تا محکم بوسم کرد.

...



وظیفه

برای مراسم سالگرد، یک سالن گرفته بودند به چه بزرگی (به چه بزرگی اش را وقتی دو ساعت بعدش نشسته بودیم و داشتیم با دوست پدری پسته می خوردیم و غیبت می کردیم بهش اشاره کردیم. اینکه توی این گرانی و فقیر شدن روز افزون مردم، چه اصراری بود به این همه بریز و بپاش؟) بعد خانم های متاهل ِ میزان پیلی کرده آمده بودند نشسته بودند تنگ دل هم. هر کدام با یک گردنبند طلا با آویز جواهر و دو تا انگشتر توی دست هایشان. بیوه ها و دخترها بدون زینت بودند. مامان، به جز اینها - که انگار تیپ رایج زن های متاهل در مجالسشان است - من را هم همراهش برده بود.

تا دو سال قبل این نهایت پز دادن مادرها بود: انگار حالا که کمی سنگین شده بودند و دخترها پای گریز پیدا کرده بودند و توی این مجالس بدجور حوصله ی شان سر می رفت و تفاوت هایشان با مادر ها توی ذوق می زد، دختر بالای سن مدرسه با خود بردن، یک جور معنی اش این بود که من اصلا تنها نیستم. که دخترم همچنان پای همه ی برنامه هام هست. یک جور کرکری با لبخند که بین مادرها جاری بود. یک جور ببینید چه دختر خانومی دارم. قبلا سعی می کردم در این موارد سکوت کنم که نقشه ی مامان به هم نریزد. در جوار مامان نشستن اما کار سختی است. مامان خجالتی است. یک جور محجوبیت و بی صدایی زیادی دارد. می شود چهار ساعت باهاش توی این مراسم نشست و فقط لبخند تحویل گرفت. همین می شود که حالا، آدم های دور میز ما، معمولا دل درد می گیرند از خنده. بعد بزرگترها - که کودکی آرام و بی صدا و سر به زیر من را به یاد دارند - تعجب می کنند چطور بمب انرژی و شوخی شده ام.

از دور نگاهشان کردن جالب است. میانسالی زنانی که جوانی شان صرف بزرگ کردن ما شد. و حالا، بدون ما چقدر تنها و چقدر خالی به نظر می رسند.

...



پل

سکوت بین من و بابا هنوز خیلی سنگین است. من قدم پیش نمی گذارم که بشکنمش. پدر به زمان معتقد است. من نیستم. چیزی که شکست، از دست رفته. روغن ِ ریخته، نذر امامزاده کردن ندارد. جدا شدیم ما. بقیه اش، نقش زدن است.

مهم نیست که چقدر تلخ است. وقتی برای رویا نیست. باید واقعی زندگی کرد.

...



ببین چگونه جان مشوش است

خواب دیدم که دیوارهای خانه - دیوارهای مرز - بلند و بلند و بلندتر شدند. تا نفسم گرفت. از فشار بی هوایی پریدم از خواب.

پی نوشت: انگار نصفه شبی که الان باشد، آمده ام که سرم را گذاشته باشم روی شانه ی وبلاگم. بعد منتظر باشم که آرام آرام دلداری ام دهد. که آرام بغلم کند. نشد دورتر بمانم.

...



ریواس

اول) بابا معتقد بود که دخترها برای وسایلشان اسم می گذارند. وقتی این را گفت، هنوز آنقدر دختر نبودم. چند سال بعدش، اسم لپ تاپم شد احسان. شد پسرم. سه سال بعد، فرامرز شد گوشی موبایلم. رمسانه، اولین دخترم شد: اکسترنال هاردم که همه چیز را حفظ می کرد. اسمش هم کار من نبود. دو سه سال قبل از خریدنش، اسمش را کسی روی داستانش گذاشته بود. بعدش روژا آمد. ایبوک ریدر ِ آلبالویی رنگم. وقتی تنها زندگی کردن را شروع کردم - آدم ها در جمع هم می توانند تنها زندگی کنند - زندگیم پر تر شد با بودنشان. از بین این همه، فقط وبلاگم بود که حاصل یک "بکرزایی" شد. برای بقیه، اصطلاحا یک "پدر" قائلم هنوز.

دوم) یک چند وقتی قرار است ننویسم. هر چند فکر نکنم زیاد طول بکشد. به نظرم انگار مابین کلمه ها خودم را گم می کنم.  بخش دیگرش این است که انقدر اتفاقات را در لفافه می پیچم که مشخص نشود اصل واقعه دقیقا چه بوده که گاهی نوشته، اتفاق و هزار و یک چیز دیگر بین بازی کلمه ها گم می شود: من کلمه هام را از خودم خرج می کنم و الان به جایی رسیده ام که خیلی چیزها دیگر نوشتنی نیستند. هرچند باید بنویسم تا آنقدر پژواک وار در سرم نپیچند که مات یک تجربه بمانم.

سوم) بدون لپ تاپ و اینترنت، به یمن سفر خیلی از وقتم در جاده گذشت. زمان زیادیش را خواب بودم اما خواب هام مثل بیداری هام پر از آدم های یک سال اخیرم بودند. آنقدر کوبنده و فرسایشی فرود آمدند و فرود آمدند و فرود آمدند که در تعجبم چطور انقدر زیسته ام. اینطور زیسته ام. آدم هایی که به باور می دانم رفته اند اما اثرشان آنقدر بر روحم عمیق مانده که برام، قابل باور نیست. خاطره ی یک جفت چشم را و یا یک لبخند را چطور می شود نوشت؟

چهارم) کلبک مثل غار می ماند. بعد از چند روز معاشرت با آدم ها، خزیده ام توی غارم. دلم هیچ کس را نمی خواهد.

پنجم) یک شب ِ استانبول، درد از مسیری که فکرش را نمی کردم آوار شد روی سرم. برای اولین بار، استیصال بیشتر از امید شد. برای اولین بار دیدم که "می شود" نقطه ی پایان زندگی را بی حسرت گذاشت. دیدم که دیگر هیچ چیزی نمانده که به زندگی وصلم کند و واقعا هم چیزی نمانده بود. بعدش، یک جور خونسردی ِ عمیق خزیده توی جانم. تمام نکردنش، از ترس و یا نتوانستن دیگر نیست. حالا برام همه چیز به یک اشاره وصل است. می شود با یک اشاره تمامش کرد و همین برام یعنی خب حالا ادامه بده، تا بعد. هر وقت خواستی تمامش کن. غمی نیست که. و واقعا هم غمی نیست از این بابت. انگار کسی که پله به پله بدترین زندگی اش را چشیده باشد، تازه معنی قدرت را می فهمد.

ششم) ندارد.

هفتم) آرامم. انگار منطق، از سرزمین سرد ِ شمالی ِ سر، زندگیم را گرفته و با قدرت، آماده ام برای زیستنش. همین منطق بود که وقتی چند روز پیش دستم رفت تا تمام اکانت های مجازی ام را ببندم، نگذاشت. همین منطق می گوید کمتر بنویس یک مدتی را.

هشتم) خواب دیدم یکی از بچه های دنیای مجازی - که به گمانم در فرانسه زندگی می کند - دارد قرص هاش را بین بقیه پخش می کند. به من یک بسته ی بیست تایی قرص خواب آور رسید.

نهم) این متن می توانست فقط همین باشد: "یک مدتی می خواهم سکوت کنم" انقدر که پرچانه ام، تبدیل شد به یک چنین چیزی. هشت بندش تازه پاک شده!

همین.

چند وقتی نیستم.

...



استانبول - اولدوز

شهری که چندتا از آدمهاش را انقدر از ته دل دوست داشته باشی، انقدر بی بهانه، انقدر به اندازه، باز صدایت می کند. حالا هر چقدر از شهر برگشته باشی. بر نمی گردد از تو این شهر. بر نمی گردد.

...



استانبول 12

می نشیند کنار من. من که در حد غیر قابل معاشرتی تلخ شده ام. از ساعت چهار حتی گذشته و استانبول خواب است. می شود از پنجره ی بزرگ سالن مطالعه شهر را و تنگه ی بسفروس را دید. قرار گذاشته ایم مقاله اش را بخواند و فایلی که باید را پیاده کنم. دوتایی بیدار ماندن باید راحت تر باشد. تلخ تر از این حرف هام.

به جاش، می نشینیم روی کاناپه های لمیدنی سالن مطالعه - که چقدر جان می دهد برای کتاب خواندن - و لپ تاپش را می گذارد روی پاش و فیلم های گشت ارشاد را می آورد. که واقعا چنین چیزی هست؟ براش توی گوگل می زنم بسیج. یک جور با دقتی گوش می کند. صدام انگار از ته نا امنی کشورم حرف می زند. تعجب می کند که یعنی سه تا نهاد نظامی و هر سه فعال؟ عکس ها را نشانش می دهم. می گوید شما باید شبیه اینها باشید که خوشبخت شوید؟ مطمئن نیستم این آدم های چروکیده ی خشکیده حتی ذره ای خوشبخت باشند.

براش می زنم نسرین. می گویم ما سعی می کنیم این شکلی باشیم. می گویم که این همه روز چیزی نخوردن، این همه تحلیل رفتن، چه نگرانی عمیقی در دل هایمان کاشته. یک جور اطمینان بخشی از فعال های کشورش می گوید که همین چند روز پیش اعتصاب غذایشان را شکستند. بعد از شصت و شش روز. یک شعله ی امید ِ پر شور می کارد وسط دلم. انگار همان "ما بی شماریم" سبز رنگ را گفته باشد.

چپق که نداریم، سیگار دوستی می کشیم. پک به پک. استانبول خواب است. باد خنک از پنجره می پیچد توی سالن مطالعه. توی جان هایمان. آسمان، قدم به قدم روشن می شود.

...



استانبول 11

خیابان های اطراف تکسیم، جان می دهد برای راه رفتن. چه از سر دلخوشی باشد، چه برای خنده، چه برای خرید و چه از ته چاه استیصال.

...



استانبول 10

 بار قبل هم همینجا دیدمت. گیرم که خواب بود. بعد نبودی و نبودی تا دیشب. با تمام دلهره ی خواب ِ دیشب، اما باز دیدنت یک قاچ گنده ی آرامش بود. آنقدر که وسوسه ام می کند طوری برنامه ریزی کنم که زود زود برگردم اینجا.

تو مهمان شب های استانبولی؟

...



استانبول 9

وقت مستی چت نکن. نوت ننویس. کامنت نگذار.

...



استانبول 8

سایت که فیلتر است، برای من یعنی نرفتی است. اعصاب فیلتر شکن ندارم. همیشه یادم می رود که در روز، سفارش وی پی ان بدهم که شب ها وسط دیوارهای فیلتر نفسم نگیرد. سرعت حداقلی اینترنت خانه با محدودیت حجم، دیوارهای دیگری هستند. به قولی اینترنت ِ ناقصی دارم.

پنجره باز است. بوی پیاز سرخ کرده از نمی دانم کدام خانه می آید. صدای عادی زندگی مردم عادی شهر عادی می آید. کلیک می کنم.

این دو سه روز قبل، همه از آرزوهایمان که به باد رفت می نویسند. از درد شدیدی که از این بر باد رفتن حداقل خواسته ها در جان همگی پیچانده. هیچ کس قسر در نرفته. همه یک جور بدی زخمی اند. یک جور خیلی دردناک.

کلیک می کنم. کلیک می کنم. کلیک می کنم. کلیک می کنم. تمام ِ تن، از هق هق می لرزم که تمام آرزوی ما، داشتن یک شهر معمولی بود که پر از کارهای معمولی باشد. همین.

پی نوشت: کلیک کنید. تمام لینک ها یکی است.

...



استانبول 7

وسط خواب، پریدم و گوش دادم: صداش نمی آمد و می ترسیدم که پشت در مانده باشد. یک جور ترس غریب ِ در جان مانده گرفته ام از اینکه آدم ها برسند و من خواب باشم و بروند. که برسند و من خواب باشم و پشت در بمانند. که من از در دور باشم و ... . صدای شکستن تخم مرغ می آمد. صدای نفس های یک آدم. قبل از اینکه یادم بیاید که خودم کلید را دستش دادم و بعد در را پشت سرش بستم، خوابم برد.

صدام که کرد، انگار از وسط کابوس پل زد و من را کشید به دنیای واقعیت (؟؟). با صدای ترسیده ی خودم بیدار شدم. تند و تند براش هر چی یادم مانده بود گفتم. همانطور خواب آلود. حرف هام یادم رفت. خوابم هم. هر چند دو سه ساعتی درد می کردم ازش.

از وسط کابوس کشیده شده ام بیرون. آمده ام به دنیای واقعی. امنیت، امنیت، امنیت. دلم نمی خواهد خبر بخوانم. وبلاگ بخوانم. هر چیز که لازم باشد، اینجاست. خواب های بد را قرار است جا بگذارم همینجا. یک روز اتفاقی سوار اتوبوس شوم و حواسش به من نباشد. جا بماند. به همین سادگی.

جهان در "اکنونش" ساده ترین اتفاق ِ خوشایند دنیاست.

...



سیمرغ

تخم مرغ ها را شکاندم توی ظرف، روی سبزی کوکو که یخش باز شده بود. اول تخمین زده بودم شاید به حرکت ِ شبانه برسم. رسیدم خانه. با روسری و کیف رفتم سر یخچال و جا یخی و بسته ی نصفه ی سبزی را کشیدم بیرون. انداختم توی کاسه ی صورتی و بعد رفتم که لباس هام را عوض کنم و دست هام را بشورم. به حرکت شبانه نرسیدم. سبزی ها، توی سرمای نصفه شب، کم کم یخش آب شده بود. یک مقدار ملایمی هم آب انداخته بود. چهار تا تخم مرغ شکاندم روش. هم زدم. با نمک. زرد چوبه. با توجیه اینکه زرشک و فلفلش بماند وقت سرخ کردن.

آقای صاحب خانه زنگ زده بود که دوم ماه است و اجاره توی حسابم نیامده. پنج ماه است آمده ام کلبک، سینک را عوض نکرده، تلفن را وصل نکرده، و یک عالمه کار ریز و درشت دیگر که نشده. زنگ هم که در روزهای ماه می زنم، تماسم را بی پاسخ می گذارد. اس ام اس ها را هم. وقت اجاره اما یه صاحب خانه ی نایس می شود. بهش گفتم که می رویم بنگاه. تکلیف این کارهایی که نشده را مشخص می کنیم و از اجاره کم می کنم. این کار را نمی کنم. خودم می دانم. اما این که فقط روزهای اجاره پیدایش می شود، عصبانی ام کرد. اجاره ی این ماه را قاطی بقیه ی پول ها، می برم سفر.

سفر قبلی، موجود خوشحال خرمی بودم که تمام توقف ها یک چیز خوشمزه خوردم. پول ریالی ایی که بردم، با داشته ی این بار یکسان بود اما هزینه ی دلاری اش، هفتصد و پنجاه تومان به ازای هر یک دلار تفاوت کرده. یعنی خیلی. بعد تا امروز عصر، یک موجود ایرانی ِ درگیر تحریم ها بودم. اگر می شد مسیرها را پیاده می رفتم. بیشتر از کل سال گذشته کار کردم و هیچ خوراکی خوشمزه ی بیرون را نخوردم. حتی قصد کردم که هفته ای یک بسته نان می خورم و هر وقت تمام شد، می رود تا شنبه ی بعد و این همه منبع نشاسته ی دیگر هست و غیره. جلز جلز کوکو سبزی که بلند می شود، برای خودم لبخند می زنم که هیچ وقت عادت به این کارهای خانگی و مراقبتی نداشتم و ندارم. باید پیدا کنم اما. اگر نخواهم توی این آسیابی که وارد شدم، قرار به خرد شدن من باشد.

سبزی خوردن هنوز نگرفته ام. بچه ها سفارش سبزی داده اند. می خواستم با نمک بازی در بیاورم و کلم قمری هم بخرم. نداشت. ده روز تمام، توی همان صرفه جویی طوری هایی که از تجریش تا خانه یا انقلاب تا خانه را پیاده می آمدم، تمام سبزی فروشی های سر راه را نگاه کردم. فعلا چندین روز درباره ی برنامه ی این سفر سکوت کرده ام و الان، صد تا صدای مختلف شروع کرده چک کردن که همه چیز سر جای خودش باشد.

رژ لب قرمزم را پیدا نکرده ام هنوز. گوشی یدکی ام را برای سیم کارت ترک شارژ نکرده ام. حیاط را نشسته ام. لباس ها توی چمدانند و فکر می کنم یکی دو تایی لباس کم برداشته ام. آی پاد، موبایل ایرانم و ای بوک ریدر جان شارژ شده و آماده اند. در کنار همه ی اینها، دلم شعله ی شمع می خواهد. مهربانی دلگرم کننده. دلم یک ستاره ی روشن است.

...



ای بازگشته از سفر راه های دور

حساب که می کنم، دو سال و پنج ماه گذشته و این دو سال و پنج ماه می شود خیلی روز. این خیلی روز می شود دو بار آمدن دختری و سه بار آمدن پسرجان. حتی یادم رفته اسمش چند تا جان ِ پشت ِ هم داشت. غمگین نیست؟ اینکه آخرین باری که دختربانوی دوست داشتنی آمد، فقط یک بعد از ظهر وقت کردیم با هم بگذرانیم. آنقدر بعد از ظهر ِ غنیمتی بود که از روزمره هایمان حرف زدیم. انگار هر چیز دیگری اضافی بود. انگار می خواستیم یک جور وسط زندگی همدیگر قرار بگیریم. گرفتیم؟ خب خاطره اش که خوب ماند.

دوست جان رسیده. الان توی آن شهر سرد دوست داشتنی ِ مرطوب تمیز است. من نشسته ام و خیال می کنم که کدام لباس ها و کدام وسایل را ببرم. چمدانم را هم حتی از جاش هنوز برنداشتم. فردا راه می افتم. با این اوضاع و احوال غریب که انگار اگر تا فردا شب از مرز نگذرم، گفته اند که مرز را به مناسب اعیام فخیمه می بندند، می ترسم از خوابیدن. که نکند صبح شود و خواب بمانم و نشود که بروم و برسم.

یک جور معتاد ِ راه، غریبی که منم. انگار تمام جادوی خوشی ایی که می شود انتظارم را بکشد، اگر مسیر کوتاه باشد از بین می رود. دو روز؟ سه روز؟ این بار فقط می روم توی جاده تا برسم. مسیر طولانی را ترجیح می دهم به یک ثانیه را حتی از این آذر دوست داشتنی از دست بدهم.

مسافرم. یک بار دیگر.

...



شیرین

قلم موی خط چشم را می کشم انتهای مژه هام. یک خط باریک.

...