در بهشت اکنون!

جام سایکی

امروز صبح، بعد از صبحانه شکر تمام شد. پنیر، فردا تمام می شود. آخرین قاشق شکر را که ریختم توی چای، یک لحظه به خودم اجازه دادم که صبر کنم. بعد موج لذت از کف پام خزید و آمد توی وجودم. یک جور دلچسبی به ارتعاش در آمدم. این تمام شدن ها و دوباره خریدن ها و از نو شروع کردن ها - همین جزئیات ریز زندگی - برام یعنی که در ِ خانه ام به روی برکت، غذا و خوشی باز است. حالا فرض که خریدن غذا در این روزها، گران تر و گران تر از همیشه شده.

معنویت احتمالا یک زمانی تلاش کرده که همین ارتعاش لذت بخش در تن ِ من باشد. آیین ها، شاید سعی در معنی دادن به همین کارهای روزمره ی گاهی خستگی آور داشته اند. من، انگار یک آدم تنهای دور افتاده نشسته بودم و امروز پیدایم کرده اند.

   + هاش ; ٩:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۳۱
comment نظرات ()

بگفت اندوه خرند و جان فروشند

نفسم اینجا دارد می گیرد. صد تا کار دارم. بیش از هزار کار باید قبل از مردنم انجام دهم و نفسم اینجا می گیرد. این جمله را دوبار تکرار کردم. دوبرابر حقیقت دارد. نمی شود که بگویم چطور نگرانم. چطور خسته ام. اما هستم. نفسم اینجا دارد می گیرد. دلم جای جدید لازم دارد. جای خیلی جدید تر.

اینجا، دلم که هوس بغل می کند، کافی است بنویسم که دلم بغل می خواهد. یک شماره ی مخصوص دارم برای چنین شب هایی. براش می زنم که دلم بغل می خواهد و انگار، یک حقیقت علمی بیان کرده باشم و نه یک تمنای احساسی. بعد هر شب که تخیل ِ حضور ِ نچشیده ای را می کنم، شبش یک مرد رفته، آقای خواب هام می شود. حتی در چنین شب هایی نمی شود که دلت کسی را بخواهد. نمی شود.

امروز، جلسه ی جامعه شناسی داشتیم. تمام که شد، سرم دنگ دنگ زد از تمام کارهایی که باید انجام دهم. یک در جدید که باز شد و برام جالب بود که من چقدر برای چنین دانشی احترام قائلم. ساده، کاربردی و کارآمد.

من باید بروم. نفسم گرفته اینجا. همه چیز خوب است ها. اما موقعیت، جوری است که هر لحظه احتمال دارد خودم را همینجا دفن کنم. در میان کارها. در میان همین جهانی که هست. بعد نروم که ببینم آن طرف تر، جهان چه شکلی است. من نفسم گرفته اینجا. بیشتر می گیرد. بیشتر.

سرچ باید بکنم که وین. من قرار است بهار بعدی وین باشم. توی همان کوچه ها و خیابان ها. برای خودم تکرار می کنم که وین. جهانی که کسی منتظرم نیست. کسی آغوشم نیست و امیدوارم چمدانم برای این همه دغدغه، جا نداشته باشد.

   + هاش ; ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۳٠
comment نظرات ()

همه چیزمان به همه چیزمان می آید

اصرار می کند که یک مداد و کاغذ بردار و چیزی که می گویم را بکش. طرح یک مولکول را می دهد با اتم هایی که نظمی خاص و دو بعدی دارند. براش می گویم که نمی شود. هر اتمی خاصیتی دارد. زاویه پیوندی دارد. دل بخواهی نیست. دو باره و سه باره تکرار می کند که دقت کن شکل را باید اینطور بکشی. نشدنی است و می خندد که می شود. من انجامش می دهم. چطوری می شود ساختش؟ نمی داند. به چه دردی می خورد؟ فکر نکرده. ضرورت انجامش چیست؟ می خندد که گیر الکی نده.

سیستان زلزله آمده.

   + هاش ; ۱:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱/٢۸
comment نظرات ()

بر صلیب

یک شب های غریبی هم هست که تا صبح خواب می بینی. توی خواب هات دلتنگت می شود. کنارش، برای کنار آمدن ِ با این سیر از زندگی که مشترک با توست، کمک خواسته از کسی که تو نیستی اما قدر خودت برات عزیز است. صبح نشده بیدار می شوی. ظهر، تن آفتاب را می کشد روی تختت. روی رختخوابت. روی جای خوابی که از دیشب مانده.

در نور، بشارت جوانه هست.

   + هاش ; ۱:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/٢٦
comment نظرات ()

وعده

کار نکرده، مثل دوستت دارم ِ نگفته است. کار نیمه، مثل بوسه ی در طلب. کژ. روح خراش.

و لحظه ای هست که به انجام می رسد...

   + هاش ; ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱/٢٦
comment نظرات ()

بند پوتینم را می بندم*

فاصله آدم ها را - مخصوصا اگر مهربان بودند - مهربان تر می کند. چت نمی کند باهام. به جاش زنگ می زند. هفده دقیقه حرف می زنیم. شش دقیقه او می گوید و من می گویم که چه خوب، شش دقیقه من حرف می زنم و او می گوید که چه خوب و پنج دقیقه احوال پرسی می کنیم. بعد هر بار که قطع می کنیم، دل گرم تر می خوانم. دل گرم تر کلمه ها را به حافظه ام می سپارم. دل گرم تر رویا می سازم. انگار اگر رفتم و تمام آدم هایی که بهانه ی من برای رفتن هستند، آن طور که باید نبودند و نخواستند باشند، یک دوستی هست که نزدیک است و فقط هم سه ساعت با من فاصله خواهد داشت.

می خندد و می گوید که چقدر خوب. چقدر داری کار می کنی. چقدر برنامه داری. حتی اگر که زندگیت، به نقطه ای که سال دیگر می خواهی نرسید، باز به جای خوبی رسیده. می بینی که. صدا و حرف هاش یک چیز می گوید و یک جور آرام دارد. کنار کوه ها نشسته. کنار یک دریاچه ی قشنگ. برای دیدن این روزهام، خیلی دور است.

و راست می گوید.

من تفنگم بر دوش، کوله بارم بر پشت، بند پوتینم را می بندم.

   + هاش ; ٩:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱/٢٦
comment نظرات ()

در آغوش گرگ

توی لیست سایت هایی که می خوانم، چهار تا سایت خبری است. گروه به خیال خودم زیادی از آدم های مهم زندگیم هم قلبشان با خبر می زند. مثلا گفتگوی یک شب عادیمان، این است که سلام. خوبی؟ خواندی فلان چیز را؟ مهمانی خوش گذشت؟ فلان بیانیه را دیدی؟ آره دارم فلان کتاب را می خوانم. آه لعنتی، آره کره اینطور کرده باز. بدتر از اینطور جمع دوستانه، صحبت های با باباست. پنج ساعت حرف می زنیم و سه ساعت و چهل دقیقه اش مقایسه ی تحلیل های مختلف است که هر کس چه گفته و چه کرده.

یک روزهایی هست به خودم اجازه می دهم هیچ کدامشان را نگاه نکنم. خبر نبینم. صحبت نکنم. دغدغه ام، شکل جدید برای ناخن ها باشد و روشی برای درخشندگی مو و لباس رنگی پوشیدن. روزهای جدیدی اند. نداشتمشان. روزهایی که نمی دوم. عجله نمی کنم. هراس ندارم. هستم. همین.

و شکوه دارد.

   + هاش ; ٢:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/٢٤
comment نظرات ()

گدار

یک وجب قدش بود. تیز و فرز و شیطان و با نمک. ما سه تا بودیم. من عادت داشتم همیشه از مامان بخواهم برام بگوید امشب کجا می رویم و آن وقت ها، هر هفته پنج شش شبی به معاشرت می گذشت. اسم ها یادم نمی ماند. یادم نمی ماند چه کسی بچه ی کیست. چه کسی چه نسبتی با من دارد. بدتر از همه، یادم نبود کدام خانم و آقا همسر بودند. همیشه، از مامان می پرسیدم که اسمشان را برایم بگوید. مثلا اینکه اسم دختر کوچولویشان چه بود و اینها. اسم عروسک هایم هم، یکی دو هفته ی اول دائم یادم می رفت. می رفتم از مامان می پرسیدم که اسم این عروسکم چه بود؟ برایم می گفت. دوستام هم مثل عروسک ها.

بین ما سه تا، فلفل مان بود. یکی من بودم و آن یکی هم، آن سال ها، یک دخترک ترکه ای مهربان و مودب بود. خیلی احساس دوستی می کردیم. از همان دوستی هایی که یادت نمی آید کی شروع شده. پنج سالگی ات؟ چهارسالگی ات؟ شاید قبل تر. بزرگتر که شدیم، یاد گرفتیم با هم شماره رد و بدل کنیم که با هم در ارتباط باشیم. فرض کنید شش ساله بودیم. فایده نداشت. باز یادمان می رفت تا بار بعدی. و بار بعدی می پریدیم همدیگر را بغل می کردیم. سه تا دختر تخس و کوچک. اصلا یادم نمی آید چه میگفتیم. چه می کردیم. بازی هایمان چه بود. این یعنی خوش می گذشته. اگر بد بود، لحظه به لحظه اش یادم می ماند.

دختر ترکه مان - که خوشگل ترینمان هم بود - زود ازدواج کرد. دو سال پیش به گمانم. زود هم خانم شد. ما هنوز پر از شیطنت بودیم. یک بار توی مترو همدیگر را دیدیم. یک روز دیگر یک جای دیگر شهر. یک بار بدجور پام با اتو سوخت و فیس بوکی حضور داشت و پیشنهاد داد که چه بکن. یکبار عکس هاش را با دوستش دیدم. پسره را دوست داشت. براش جنگید. همانطور تخس. همانطور خستگی ناپذیر.

کارت عروسی اش الان اینجاست. حداقل ده سال است که ارتباطمان کم و کمتر شده و توی هفت سال اخیر، همینقدر که نوشتم همدیگر را دیدیم. صبح زنگ زده و هماهنگ کرده و کارت را داده دستم که یادت نرود بیایی. یک ساعت، نشستیم وسط شهر، کنار خیابان به حرف زدن. از کارهاش گفته. از دغدغه های عروسی و از نقشه هاش و از کارهاش و یک جور که انگار دیروز همدیگر را دیده بودیم. هنوز همانطور آتش پاره، پر انرژی و پر از آرامش. یک عالمه نصیحتم کرد که خاک بر سرت! معلوم است که هیچ کسی توی زندگیت نیست! بعد خودش هم برای خودش جواب داده و من یکسره خندیده ام. گفتم که ساعت های روزم چقدر پر از کار است و برام گفته که یک نفر یک روز، آنقدر برات مهم می شود که حتی همه ی دنیات را براش تعطیل می کنی. نگفتم که می دانم و کرده ام.

کم کم توی چشم دوست هام، برق خوشبختی می زند. توی چشم همه شان نه. برق کم پیدایی است اما کم رنگ نیست. جنس صدایشان هم این وقت ها فرق می کند. مثل صدای پسرک می شود آن روز که سعی کرد بی تفاوت باشد و بهم گفت که راستی، عاشق شده ام. نگفتم داستان پسرک را؟ یادم باشد که بنویسم. از روزی که نشسته بود روی مبل و من داشتم خانه را جارو می کردم و صدای موبایلش در آمد و مشخص بود این آدم جدیدش، چقدر بودن ِ به جایی دارد....

   + هاش ; ۱:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/٢٤
comment نظرات ()

اعتکاف

توی راه فکر کرده بودم که چی برایشان تعریف کنم که اعترافش برام سخت باشد. یک جور اعترافی که روح را سبک کند و کیف بدهد. بیش از همه به آقای خواب ها فکر کردم. دیدم می شود خودم بنویسمش. طوری که مشخص نشود رویا بوده یا واقعیت زیسته. از همان جایی هم شروع می کردم که پسرک شیطان، تخم جوجه اردک را گذاشت زیر مرغ و بعدها که همه جوجه شدند، به آب که رسیدند جوجه اردک پرید توی آب و مرغ بال بالی زد که نگو. از شبی که این قصه را شنیدم و دلتنگ خوابیدم، اما با اطمینان اینکه دیگر درست شدنی در کار نیست. دیدم که حیف است. گشتم دنبال یک داستان دیگر.

دو تا جریان برایش تعریف کردم. به خیال خودم اعتراف گونه و خجالت زا بود. گفت نه. داستانی نیست. یک چیزی بگو که داستانی باشد که داستانش کند. یعنی دخترک جای نویسنده و خیال پرداز بودن، یک جور نقال خالی باشد. فکر کردم و فکر کردم و آخر، یکی از همین اتفاقات - آدم ها - یی که در زندگی ام فقط جاری اند و هیچ جوره، هیچ خجالتی بابتشان نمی کشم و هیچ اعترافی هم متوجه بودنشان نیست را گفتم. بشکن زد که آها. همین را می خواستم. شاخ و برگ براش دادم. کمی ادویه بهش زدم و تمام شد.

قبل تر، گفته بودم که اعتراف آیین دارد. تو روحت را برای کسی عریان می کنی که روحش را نشانت بدهد. ساکت که شدم، جمله ی آخرم تمام نشده کیفش را برداشت که خب برویم. رویش را هم کرد آنطرف سمت دوستش. خوشحال شدم که به تمامی نگفتمش. آخرش، قرار شد قدم بزنیم تا انقلاب. شروع کرد برام گفتن که چه تلخ قضاوتم می کند و چه بی رحم قرار است به نوشته در آیم.

اسمش باید باشد "اخلاق انجام هر کار". این چیزی است که بین ما - من و آدم هام - کم است. دو تا اعتراف اولم هم در مورد همین بود. اخلاق ِ مناسب در جای مناسب نداشتن. خودش، دنیایی ایده ی کافی است برای نوشتن.

   + هاش ; ٩:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱/٢۳
comment نظرات ()

فضیلت های کوچک

مرد کلاویه های سفید را فشار می داد  که بگویم: دو. قرارمان بر این بود که بگردیم و حجم صدای من را پیدا کنیم. آقای مودب، آرام و بی اندازه متین (استاد جدید) دکمه ها را فشار می داد و من می گفتم دو. یک بار رفت بالا و یک بار رفت سمت صداهای پایین.

قبلا فکر می کردم که بزرگترین فاجعه ی زندگی ام، وقتی است که از انجام کاری عاجز باشم. نشود. بخواهم و توان من در حد انجام آن نباشد. مثلا بخواهم که قهرمان ژیمناستیک جهان شوم. حتی یک زمانی - توی همان زمان های خیلی دور -به رقص توی آب (یک اسم خیلی قشنگ دارد که یادم نیست) هم فکر کردم. که خب نمی شود و از این نشدن، حتما حسرت زیادی برام می ماند. اشتباه می کردم.

برعکس اما، بزرگترین فاجعه ی زندگیم، حجم زیاد کارهایی شد که به انجامشان قادرم. به جای نشدن ها، این "می شود" هایی که از صافی من می گذرد (و من زیاد با خودم بی رحم می شوم)، گاهی می ترسانتم. همین بخش زندگی با فیلم ها فرق دارد. توی فیلم، دائما به تو می گویند که ببین و جهان نامرد است و نمی گذارد تو به خواسته هایت برسی. تقصیر تو نیست. فلان شخصیت که شبیه توست، این همه مسائل پشت پرده در زندگی اش داشت که سد راهش شدند. تو هم ببین. همین مسائل را داری. پس با خیال آسوده دست روی دست بگذار. نمی شود دیگر و این به خاطر تو نیست. این اصالت ناتوانی، که دنیای بیرون آموزش می دهد، در زندگی من گم شده. گاهی لال می مانم که مگر می شود من ِ شبیه هزاران آدم دیگر، هر چیز را که واقعا بخواهم به دست بیاورم؟ برای هر چیز که قدم بر دارم توی مشتم باشد؟ پس بقیه چطورند؟ سهمی برایشان می ماند؟

آقای استاد جدید، یا واقعا ذوق کرد یا به چشم سخت گیر من ذوق زده آمد و خیلی مشخص خوشحال شد. گفت حجم صدات خوب است. عالی است حتی. انگار حساب کرده باشد که چقدر خوب و چه کلاسی می شود. از همان نگاه های گرمی که معلم زبانم بهم می اندازد. همان نگاه هایی که آن استادهای عزیز دلم در دانشگاه - که سر کلاسشان می رفتم و به درسشان گوش می کردم - برام داشتند. رقص توی آب هم، نه که نشده باشد. اینبار از انجامش ترسیدم. بعد از همان تحسین زیادی که وقتی درست انجامش دادم نصیبم شد.

استادجانم گفته که زندگی هر کس، همان چیزی می شود که لیاقتش را دارد. من، روی نقش ترنج یک قالی هزار رنگ ایرانی نشسته ام.

   + هاش ; ۸:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/٢٠
comment نظرات ()

مثل طوفان، مثل باد.

فائزه می گه که ریدر جدیدش (که جای گودر استفاده می کنه) متن آخر سارا رو (این وبلاگ ساراست اما متن رو نشد لینک بدم. لعنت به فیلتر. این اما همون متنه از همشهری داستان) نیاورده. بهش می گم از گودر استفاده کن. هست که هنوز. می گه قراره اثاث کشی کنیم و بریم جای دیگه ای. می گم هنوز که گودر هست در نفس های آخرش. می خندد.

جهان در همه ی اصولش قانونمند است؟ نیست. قانونی هم نیست که اشاره کند وقت ِ نوشتن متن وبلاگ -چون وبلاگ است و متن جدی نیست -، به جای فائزه، مثلا باید بنویسی "ف مهربان" و یا جای نیما، "نون دور دست" بذاری و مانی، "میم دوست داشتنی" باشد. خودخواهی است؟ باشد. اصلا قشنگ تر نیست کسی که دل- خواسته وقتش را به خواندنت بگذارد، اسم آدم های عزیزت را هم بداند؟ مثلا یکی از لیمان بپرسد اسم دخترکش چیست؟ (و چرا نپرسیده ام من تا به حال؟)

میم از همه ی آدم های دیگر بیشتر بی رحمی من را دیده. گاهی به گمانم به همین سرعتی که در مورد سارا نوشته اند، زیسته ام و رفته ام. گاهی گیر کردم و آرام تر شدم. طوفان بودن، کار هر کسی نیست. اما می شود حسرت هر کسی باشد. حسرت من، وقت های مرداب بودنم هست.

بچه که بودیم، بابا یک قصه برایمان تعریف می کرد (در اصل دو تا می گفت. دومی، "کک به تنور" بود) که اسم شخصیت اول داستان، "پیکولو" بود. امشب فهمیدم که کلمه ای ایتالیایی است. یعنی فضیلت.

   + هاش ; ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۱۸
comment نظرات ()

از ننوشتن آنچه باید

شب ها خواب کلمات ننوشته را می بینم. شبیه زنی که هشت ساله، انگور شاهانی باردار است و نمی زاید.

   + هاش ; ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۱٧
comment نظرات ()

 

یک سری وصیت نامه ی شهید دستم رسیده برای تایپ. (دو تا پیرزن هم خفه کنم، دیگه کل کارهایی که می شه برای گذران زندگی و همچنان سر کار نرفتن انجام داد رو انجام می دم!!!) نپرسیدم برای کجاست. فقط نوشته هاش، دیوانه می کند. می شود حدس زد که هر کدام چه شخصیت هایی داشتند. اکثرا، زیر 22 سال کشته شده اند.

اینی که الان دستم است، وصیت نامه اش را پشت یک کاغذ نوشته. روی کاغذ، نوشته شده که وصیت نامه ی شهیدان را جمع کنید که برای درج در تاریخ و فیلان. این طرفش، وصیت کرده. همینقدر دردناک.

آدم ها، کمی که بگذرد، تبدیل می شوند به چند ورق کاغذ. همین و بس.

   + هاش ; ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۱٧
comment نظرات ()

مترو

یکی آن طرف تر داشت آلوچه می فروخت. یکی مدادهای آرایشی. یکی دیگر لباس زیر. سه تایی، سعی داشتند توجه همه را جلب کنند و نشان دهند قیمت هایشان، چقدر از همه جای دیگر و همه کس دیگر کمتر است.

با مانتوی آبی روشن لی، یله داده بود به دیواره ی مترو. شکم دار. موهای خاکستری. یکی یکی ناخن هاش را سوهان می کشید و خرده های ناخن، میریخت روی شکمش. نه فوت می کرد و نه خودش را می تکاند. یکی یکی. هر دو تا دست.

یک جوری بود که انگار جهان به هیچ جاش نیست. نبود. خیالش نبود.

   + هاش ; ۱:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۱٥
comment نظرات ()

در ستایش تغییر

از زندگی خواهری می ترسیدم. قرار ِ خوبی داشت. همسرش خانه داشت و ده سال ِ زندگی مشترکشان - که خواهری ِ بیست و یک ساله ام، سی و یک ساله شد - همانجا بودند. تغییرات زندگیشان، عوض کردن مدل ماشینشان بود. یا تغییر وسایل خانه. قبل از تولد دخترش، تمام لباس هاش تا چهار سالگی - و بعضی لباس های تا شش سالگی اش - خریده شده و آماده بود. یک چنین زندگی مطمئنی. من نگرانش بودم. که همین بماند. بدون فراز و نشیب. بدون طوفان. چهارچوب دار.

کارهای مهاجرتشان را که می کردند، هر دو خانواده مخالف بودند. که شما اینجا همه چیز دارید. مرض ِ رفتنتان چیست؟ خواهری یک بار گفت که من فکر رفتن را انداخته ام توی سرشان. خودم یادم نبود و کیف کرده بودم که زندگی شان عوض می شود و دخترش، از آن لاک محافظه کاری که دخترهای مثل خودش در آن فرو می روند، کمی خارج می شود.

حالا خورده اند به مشکل. شهرشان را باید عوض کنند و خواهری یک ایمیل ناراحت زده که باید دوباره همه ی کارها را انجام دهیم. تغییر خانه، تغییر مدرسه باران و انگار تازه رسیده ایم اینجا. چهل و چند روز بیشتر نیست که رفته اند و از خنده ریسه می روم. توی ایمیل امروزم به شوهر خواهری، اول نوشته بودم امیدوارم که زودتر زندگی تان به سکون برسد. کمی نگاهش کردم و دیدم که نه. واقعا امیدواری ام این نیست. پاک کردم و نوشتم "امیدوارم از این تغییرات زندگیتون لذت ببرید!"

اینجوری، بیشتر شبیه خودم شد!

   + هاش ; ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۱٤
comment نظرات ()

روم

نوشته، برای هفته ی اول بهمن ماه است. مرتب و پشت هم، کارهام را ردیف کرده ام. کارهای قطعی یک صفحه، کارهای بایدی یک صفحه، آنها که شاید بردارند، یک صفحه ی دیگر. یازده صفحه ای نوشته ام و آخرش، برگه ی آخر آخر، نوشته ام که «رویا»: عوض کردن خانه با خانه ای که آفتاب داشته باشد، برگشتن به دانشگاه، رفتن به سفر و یک دیدار.

آفتاب خودش را پخش کرده روی تختم. خمیازه می کشد. برق می زنم از خوشی.

   + هاش ; ۱:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۱۳
comment نظرات ()

توان

وسط جهان ولمون می کنن تا مثل هزار طبقه ی آسمون خراشی، بلند بشیم. بلند تر و بیهوده. هزار بار با دردهایی که هر بار می گیم از توانمون بیشتره، مورد حمله قرار می گیریم. تو تصور کن که توی شکممون هواپیما منفجر شه. یک بار، ده بار، صد بار. و هر بار حسرت دنیای امن ِ قبل از یازده سپتامبر رو می خوریم.

یه پک به هستی مون می زنیم و ادامه می دیم.

   + هاش ; ٢:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۱۳
comment نظرات ()

معادله

دو ساعت و کمی بیشتر با دخترک مثلثات خواندیم. جیغ ام را در آورد تا آرک بگیرد و نفسم را گرفت تا اشکالاتش تمام شد.

توی سرم پر از معادله شده که حل می شوند و می روند سوال بعدی و حل می شوند و ... آه لعنتی!

   + هاش ; ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۱۳
comment نظرات ()

حسادت

انگار که یک بازی باشد، هر بار دوتایی بحث می کنیم که طبق این تقسیم بندی ِ شخصیتی، من اینم و تو اینطوری. هرکس خودش را در آینه نگاه روبرویی نگاه می کند و تطابقش می دهد به تصویری که خودش از خویشتنش دارد. تقسیمش می کنیم. بحثش می کنیم. می گوید که در من یک جنگجو می بیند و می خندم که من و جنگیدن؟ من آدم ِ پریدن و فرار از موقعیت های گوناگونم. برام می شمارد که اینجا و اینجا و اینجا و اینجا را ببین. جنگیده ای. راست می گوید. جنگیده ام. فکر که می کنم راه دیگری نداشتم. برام، یا مردن بوده و یا جنگیدن. پس جنگیده ام. مستقیم.

شبی که گم شد، برام نوشته بود که مشکلی پیش آمده. زنگ نزن. جواب هم نده. حرف گوش کردم. انگار به یک مشکل بزرگ برخورده باشیم و گفته باش که بپر! فرار کن! و من رفته باشم. خودش مانده باشد و یک دنیا برای جنگیدن. بعد از یک دنیای یاغی گری، جایی حرف شنو شدم که زخم ناسور شد.

امشب، داشتیم از عملکرد مغزها حرف می زدیم. داشتم خاطره می گفتم از دو انسانی که با بودنشان، سرعت فکر کردنم زیاد شده بود. یکی، به نیمه ی دوشنبه شب ِ سال هشتاد و شش فکر کردم که تمام فکرم در حال بازسازی تصویر واکنش های شیمیایی مولکول های پیچیده ی حلقوی بود و دیگری، همین سرعت زیاد مغزم - بیش از همیشه - برای تلاش برای حل مسئله ای در فیزیک، آنقدر که تعجب کرده بودم. دلم تنگ شد. برای همه چیز و دروغ چرا، برای خودی که می شد بود.

و فکر کردم که حیف کردم که برات نجنگیدم. می شد جنگید. بایسته بود حتی. نجنگیدم. اشتباه ترین بخش طوفان ِ بودنمان، همین بود.

   + هاش ; ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۱٢
comment نظرات ()

Palm

این همه غر زدیم که اینترنت آمده و فاصله ی عاشقیت تا هوار ِ فارغ شدن را کم کرده و لذت نامه های یواشکی و انتظار و خبر رسیدن و گرفتن و به چندین سال کشیدن ِ انتظارها را کم کرده. خیالم را که جمع می کند هرکس کجاست، هر اتفاق دیگری اهمیتش را از دست می دهد. دنیای مجازی، نحوه ی پیش - عاشقی کردنمان را ویران کرده. اما اطمینان می دهد که هنوز، آدم های رفته مان خوبند و هرکس، به طریقی زندگیش را ادامه می دهد.

آخ که چقدر خوب است این.

   + هاش ; ۱:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۱۱
comment نظرات ()

پله ی آخر

لیلی که گفت شکر قرمز، کافه را شناختم. همان سوزن را - که حواسش بود مژه هاش را دانه به دانه جدا کند - می زدم به نوک انگشت هام. قطره های قرمز سیر خون را - آخ از رنگ قرمز - می چکاندم لای بلورهای شکر. بعد سیر می شد. آرام می گرفت. این همه سال، سرنوشت لیلی داستان سرگردانی نمی شد.

استاد جان می گفت که مردها، تمام زندگی شان در جستجوی خانه ی امن شان هستند و وقتی که می رسند - اگر برسند - می بینند که زن ها، عمری در آن خانه ماوا داشته اند. یک لحظه از زندگی زن باید باشد که بایستد که اینجا - پاهاش را هم محکم به زمین بکوبد - خانه ی من و قرارگاه من است. بعد خودش بشود بانوی خانه و اگر خواست، مرد خانه هم خودش باشد. شعف کودکانه ی خانه هم خودش باشد. اگر نه، خانه اش را با کسی شریک شود. آن قرار، آن رسیدن، آن زل زدن ِ از ورای پنجره، آن درک ِ خواستن شیرینی، یک لحظه است. یک لحظه است. فقط یک لحظه، تا روشنایی اشراق فاصله است.

و یک لحظه، می تواند که یک عمر باشد.

   + هاش ; ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۱٠
comment نظرات ()

تقدس انگشت ها

یک روز آفتابی هست در کودکی ام. نشسته ام و با دقت ِ یک کودک عینکی - من در کودکی! - چشم دوخته ام به نخ و قلاب که چطور زنجیره می شود و بعد، بافه می شود و بافته می شود و تن عروسک هام می رود یا بافته های کوچکی می شود و اتاقم را پر می کند. بقیه ی یادها هیچ وقت آنقدر روشن نبودند. وقتی یاد گرفتم تار و پود را تبدیل به گلیم کنم، وقتی گره زدم و قالی شد، وقتی تیلیک تیلیک دو تا میل بلند شد و شد لباس خوش فرم بافتنی. وقتی گره به گره ماکرومه بافی شد، دست بند شد، رنگ به رنگ نخ کنار هم مرتب نشست و شد گلدوزی. هیچ کدامشان، خاطره ی تیغه ی آفتاب را ندارند.

اینجا، آگهی کلاسهای قلاب بافی ام را زده ام. که اگر کسی علاقه داشت توی خنکای دلچسب بهاری، چیزی بسازد، چیزی ببافد، بگوید و همراه شویم.

ناگفته پیداست که اینطور کارهای دلانه، نه شرط سنی دارد و نه شرط جنسیتی.

این هم از آگهی:

از کار کردن با دست هاتون لذت ببرید!
دوره ی آموزش قلاب بافی
فوق العاده برای بعد از ظهرهای خوش هوای بهاری
چهار جلسه:
سه جلسه درس، یک جلسه تمرین.
مکان: کافه پرسه (کوچه بالایی سینما آزادی)
هزینه: بیست و پنج هزار تومان.

پی نوشت: هزینه ی خوردنی هاتون به عهده ی خودتونه!
پی نوشت دو: در صورت به حد نصاب رسیدن (سه نفر) این هفته دو جلسه کلاس برگزار می شه. زمان کلاس ها هم توافقیه

   + هاش ; ٢:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۱٠
comment نظرات ()

زنانگی ممنوع ثبت شده

قسم به مداد، و رد سیاه روی کاغذ

   + هاش ; ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/٩
comment نظرات ()

توت تر

رنگ قرمز را مالیدم کف دست چپم. دو تا دستم را مالیدم به هم و بخش به بخش موهام را آغشته کردم به خمیر شل و ول. برام مهم بود که موهام قرمز باشد. دو تا چشم، چند ماه قبل، با تحسین و شگفتی موهای دو روز رنگ شده ام را نگاه کرده بود. همانطور که خواسته بودم با تحسین و شگفتی نگاهم کند. اینبار موهای قرمز کوتاهم، رنگ پریده و بلندتر از همیشه شده بود. خودم کوتاهشان کردم. آن دو تا چشم، موهام را کوتاه و مرتب دیده بود. مثل یک سال و کمی بیشتری که گذشت، سمت راست موهام روی هاله ی لاله ی گوشم بود و بخش چپی اش، روی گوشم را گرفته بود. یادم رفت اینبار که مدل چکمه ای کوتاهش کنم. یکدست تر از همیشه شد.

من را شناخت. می خواستم من را بشناسد. می خواستم تصویر ِ ندیده ام، با خود ِ دنیای واقعی ام یک شکل باشد. بود. بعدتر، وقتی یکی شان گفت که چه جالب. این بخش از خانه ات شبیه تعریفی است که کردی، آرام گرفتم. انگار توی شلوغی روزها و روزها، گم نشده ام. هستم. همین حوالی. چیز دیگری لازم نبود.

تغییر، جزئی از رودخانه ی زندگی است. در باره ات، صحبت نمی کنم انگار که هیچ وقت نبوده ای و نیستی و نخواهی بود و خیالی بوده ای که گذشته. خوابی بوده و بیدار شدیم. اصلا رویا انقدر کش دادن دارد؟ دست خودم نیست اما. چشم هام را که هم می گذارم، می ترسم که پیدات شود و بیش از هر کس دیگری، در دنیای خواب هام هستی. سماجت کردم که اسم نداشته باشی. سماجت کردیم که بگذریم از هم. نشد. گاهی، وقتی دردی را به رسمیت می شناسی، مثل باده ی کهنه ی آرام گرفته می شود. مثل میش، صبر می آموزد. من، به تو یک نام جدید تقدیم می کنم. تو به من کمی آرامش بده. "آقای خواب ها".

   + هاش ; ٩:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۸
comment نظرات ()

اگر خواب ها بگذارند

صبر نکردم که عید تمام شود - یا به انتها برسد - که برگردم. برای خودم فلسفه هم نبافتم. چمدانم از روز اول باز بود و تا روز آخر، درش باز ماند. کتاب ها و لباس ها را پخش ِ تخت و زمین و میز کردم و دو سه تا خوش شانس ترش را آویزان کردم. بعد سعی کردم یادم نیاید - که آمد - آن چهار ِ صبح جهنمی را که یادم نیست برای کدام شب از پنج سالی که گذشت بود. فقط شال و مانتوم، چروک شده بود و اتو می کردمشان و گریه می کردم که می خواهم در امنیت همین خانه بمانم. نمی شد. تصمیم به رفتن بود؟ سرنوشت این بود؟ هر چی. طلوع صبح در جاده بودم و برمی گشتم به جهانی که برام، زیادی بزرگ بود.

توی سکوت خانه ی پدری، لابه لای هجمه ی خاطرات و اسم ها و لمس ها، له شدم. خودم را چماله کردم که برو. می رفت و می آمد. صدای هیچ چیز نبود. کمی بالاترم، آسمان بود و همین.

موهام را رنگ کردم. قیچی آماده است که کوتاهشان کند. وسط دنیای بزرگی که براش کوچک بودم، اندازه شدم. گاهی با لذت. گاهی شگفتی. گاهی درد. زندگی همین است؟ باید باشد.

   + هاش ; ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/٧
comment نظرات ()

به نام پدر

روی تختم خوابیده. همین الان. من، کمی اینطرف تر، نشسته ام پشت میز. رو به تخت. نگاهش می کنم که چطور دست هاش را گذاشته روی چشم هاش. بی حرکت و بی صدا و آرام خوابیده. انگار که عمیق و با چشم های بسته فکر می کند.

از تمام نقش های زندگیم، همین یکی است که یا خنده است و یا اشک. حد وسط ندارد و الان اشکش مانده. با کیمیا که حرف می زدم، یکبار گفت که چرا دست از یکدندگی برنمی داری و برنمی گردی بگویی ببخشید؟ چرا برنمی گردی و برای همیشه دختر کوچک بانمک خانواده نمی مانی؟ هنوز جوابش را نداده، گریه ام گرفت. تلنگر به همین سادگی. انقدر که ماه های دور بودنمان سخت گذشت. فکر می کردم که می دانم اگر از نیمه برگردم، دختر جنگجوش نیستم که بهش افتخار کند. حق با من بود؟ دیشب که داشت با سرخوشی و دقت برای مهمانش توضیح می داد که دخترم چطور زندگیش را دستش گرفته، چیزی بیش از همیشه در صدایش بود. ردی از افتخار.

هر سال عید که می شود، فکر می کنم که شاید عید آخر باشد. شاید بهار بعدی، من نباشم. هر بهار، برای عید دیدنی های ریز و درشت همراه هم می شویم. می نشینیم و شروع می کنیم به خنده ساختن. بعد جمله اش تمام نشده، من ادامه می دهم. من تمام نکرده، کلامم  را او می بافد. انگار دنباله باشیم. یک فکر و دو زبان. آدم ها ریسه می روند از خنده. ما، هم پا پیش می رویم. یک نخ صمیمیت ِ چند سال پیش که الان تابیده ایمش. طناب شده.

یک روز، که می دانم آنقدرها دور نیست، این خط صمیمیت دور می شود. من هر روز زندگی ام از همین ترسیده ام و هنوز می ترسم. به همین سادگی، آدمی این همه سال عزیز ترین شخص زندگی من بوده. بابا.

   + هاش ; ٤:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/٦
comment نظرات ()