در بهشت اکنون!


در بهشت من
هدیه

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
امرداد ٩٦
تیر ٩٦
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
تلخ، مثل عسل
درد در چشم چپ
محیا بانو
یادداشت ها
نقطه سر خط
ولوج
نیلوفر و بودنش
در کنار رودخانه (مهبد)
نوشی و جوجه هایش
شاتوت
خجسته
از بهشت تا بهشت
روشنان
نا گفته هایی از جنس سکوت
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
فرشته های زندگی
پوتشكا (معين)
راهی
خبرنگار مرد (امير)
نقش پرنيان (سميرا)
تقویم باطله
same old fears
و اگر نمرده باشند
دهل (رضا و بهروز)
فرصتی برای خودم
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

با صدای بلند 2

وقت هایی هست که خوبی. معمولی نیستی. تلخ نیستی. جواب سلام نمی دهی. جوابت سلام سلام است. وقتی می روی که برگردی و قرارمان به یک دقیقه است، زودتر از یکساعت بر می گردی و می شوی که برگشتم برگشتم. انگار روی لحظه ها تشدید گذاشته باشی. زده باشی شان به برق. روشنشان کرده باشی. به درخشش افتاده باشند.

این لحظه ها، همین ها که در حافظه ی خوش زمان می مانند. 

...



درشت درشت گریه می کنند. قشنگ قشنگ می خندند.

دختر بچه ها در عروسی ها تنهان. 

خواهرزاده جان، یک عروسی کامل بغل من ماند و زمین نرفت و ماند و باهاش در بغلم رقصیدم و ماند و هر بار زمین گذاشتمش گریست. بدجور. همان یک بار هم نبود. دلش نمی خواست توی شب هایی که اینطور همه لباس می پوشند و از او توجه شان دریغ می شود و زن ها قد می کشند و مرد ها سر خوش می شوند، زمین باشد. نا امن می شد. بدجور. عمیق گریه می کرد. 

زن ها در عروسی ها بی حوصله ی دختربچه هایشانند. دو سال و کمی بیشتر پیش بود که دخترک روی زمین برای خودش - با لباس خوشگل صورتی اش - راه می رفت و بغض داشت و مادرش، سرخوش عروسی تک برادرش بود. بغل هیچ کس نمی رفت. مادربزرگ هاش وقت و حوصله اش را نداشتند. بقیه ی زن های زندگی اش، می آمدند و پیشنهاد می دادند که بغلش کنند و تا پا پس می کشید و انگار وظیفه شان را انجام داده بودند، می رفتند. دختر تنها بود. بغض کرده بود. چند لحظه به لحظه گریه می کرد. بار اولی بود که می دیدمش. کل شب با من بازی کرد. حرف نزد. خجالتی طور. خندید اما. فقط یک بار، یک جا، مادرش را نگاه کرد و گفت مامانم خیلی خوشگله و البته حق داشت. وقت عکس گرفتن که شد، دو ساعت بعد از بار اولی که بغلش کرده بودم، صداش کردند و تن کوچک دو سه ساله اش رفت که در عکس ها تصویر یک خانواده ی خوشبخت را ثبت کند.

امشب، دخترک آخر قبول کرد که اشک هاش را پاک کنم و دو سه بار محکم فین کرد توی دستمال. سرش را گذاشت روی سینه ام و فقط قبلش از مادرش قول گرفت بغلش کند حتما. به دقیقه نکشیده خواب بود. مادرش حوصله نداشت. سرگرم معاشرت بود. سرگرم خندیدن و وقت برای دخترک خسته نداشت. تصویر از این غمگین تر؟ یک دختر بچه باشی و خسته باشی و فقط دلت بخواهد که بخوابی. وظیفه ات، نشان دادن سلیقه ی مادرت در لباس پوشاندن بهت باشد و توی دنیای بزرگتر ها هیچ جایی نداشته باشی.

من ذاتا تبدیل به یک خاله شده ام به گمانم.

پی نوشت: همانطور که خواب بود و بغلم بود، روسری ام را سرم کردم و مانتوم را پوشیدم و مرتب کردم چهره ام را و با جمع خداحافظی کردم و از پله ها رفتم پایین و صبر کردم مادرش بیاید و در ماشین را باز کند و بخوابانمش روی صندلی عقب. با کفش پاشنه بلند و انگشت پای شکسته. خودش رکورد مناسبی بود.

...



کیفیت لذت بخش عبور زمان از پوست

زندگی نامه ی هیلاری کلینتون را گرفته بودم. زن عمو کوچیکه پیشم بود و بهم گفت دقت کردی به کیفیت خنده اش؟ دقت کرده بودم که چه از ته دل می خندد توی همه ی عکس ها. تصحیحم کرد که نه. به این می گویند لبخند آمریکایی. دقت کن. مشخصه ی تمام عکس هاست. تمام آدم ها. این لبخند گوش تا گوش که سفیدی دندان ها مشخص باشد. از کیفیت لبخندشان خوشم آمد. شروع کردم من هم از آن به بعد گوش تا گوش خندیدن. قبلش؟ خیلی وقت ها یک لبخند مغموم بودم در عکس ها. عوض شدم.

توی آینه نگاه می کنم و یکی از همان لبخندهای معروف می زنم. زیر چشمم چروک می افتد. چروک واقعی. بیشتر از یکی. بیشتر از دو تا. دقیقا پوست جمع می شود. یک کیفیت با نمک به پوستم داده. انگار زمان روی پوستم جست و خیز کرده. انگار عمر از حوالی صورتم گذشته. چیزی متفاوت از تغییر کیفیت پوست و خشک تر شدنش، چیزی متفاوت از عوض شدن رنگ تار مو.

تن مشخص است خود ِ قدیمش نیست. 

پی نوشت: خوشی اش این است که کیفیت نوشتنم افت کرده. خوشم از این سقوط. اصلا کجا نوشته شده که همیشه باید فلش کیفیت رو به بالا باشد؟

...



با صدای بلند 1

همه اش از آنجا شروع شد که گفتی بنویس و بدان که می خوانم. چند بار هم. سعی کردم بنویسم و به گمانم نشد. مثلا آن شب که نم نمک باران و بوی خوش رطوبت می زد و خیابان نادری را گز کردم سمت پایین و پیچیدم سمت طالقانی و بعدش قدس و انقلاب را از کنار دانشگاه تهران رد کردم و دیدم که چه هستی و رسیدم خانه و برات نوشتم و نشد. 

حکایت ننوشتن ها همه اش همین نیست ها. حتی سعی کردم موضوع ساده تری انتخاب کنم. از لذت لحظه های قهوه خوردنم نوشتم. اعتیاد دوست داشتنی بعد از زندگی با هم خانه جان است. از صبح های با یک فنجان قهوه ترک شروع شد. الان به دو سه لیوان شیر قهوه ی جانانه رسیده. از کیف کردنم وقتی این چند وقت اخیر لیوانم را برمی دارم و توش قهوه می ریزم و می نوشم و می شورمش و همه اش مواظبم به دسته ی لیوان کف نخورد. که جادوی لیوان نپرد. می بینی؟ یک اثر پنجه ی دیگرت و ننوشته. 

می نویسم. زنجیره کردن کلمه ها آسان است. اما رد پای تو انگار دیده نمی شود. همه اش باز این نیست ها. کمی در درونم که نگاه می کنم، زن شادی نشسته که با هر بودنت از خنده لبریز می شود. از همان زن ها که می رقصند و عشق پخش می کنند. از همان ها که این چند وقت اخیر درونم را به یک جشن بزرگ بی پایان تبدیل کرده اند و من خسیسی کرده ام برای نوشتنش. برای نوشتنت.

اما داستان همه اش همچنان این نیست. داستان هیچ چیش این نیست. اینها یک سری اثر محو ازت هست که نشانم داده می شود دوباره چقدر عمیق دوست بدارم. نشانم داده چه لذتی دارد دوست داشته شدن. حالا گیریم ترسیده باشم که واضح تر بنویسمت و بیدار شوم و رفته باشی. گیریم که نگران باشم همه چیز فقط یک وقفه ی کوتاه خوشبختی بین زندگی روزانه باشد. داستان ادامه دارد و می گوید که هیچ چیز مشخص نیست. 

واقعیت این است که زندگی این روزها بخشی از یک کتاب شده. یک داستان که تا به اینجاش خیلی بیشتر از تصورم شیرین بوده. واقعی بوده. ملموس بوده. یک داستان که اجازه داده نقش خودم را همانطور که دوست دارم بازی کنم. که تو هم نویسنده اش نیستی. فقط یک کاراکتر کنار من هستی که به اندازه ی من از فردا خبر داری. انگار منتظر یک شگفتی در فردا باشیم. فعلا تا جای ممکن شادمانه زیست کنیم تا ببینیم داستان فصل بعدی چیست. 

همین حضور تو یک داستان جدید است. یک داستان جدید پسر. که فعلا به جای اینکه منتظر پایانش باشم، در حال لذت بردن از بخش بخش و تک تک کلمه هاشم.

(بعد، بین خودمان بماند، این متن همانی نشد که باید. هی پاک کردم و هی نوشتم و هی نشد. اصلا این باشد به نشانه ی اینکه می شود ساده سخن گفت. تراش نخورده. نمی شود؟ قطعا شدنی است)

...



ساختن

یک بخش فانتزی هام هم هست. که نشسته ام و دارم وبلاگ می نویسم. مخصوص وقت هایی که دراز کشیده ام و ذهنم سامان دارد. مخصوص وقت های نجربه های جدید. مخصوص لحظه های لذت. غم. عشق. یک بخش فانتزی هام هست که با کلمه ساختن می گذرد.

...



بیا زندگی را بدزدیم آنوقت، میان دو دیدار قسمت کنیم.

حساب می کنم که دو سال باید زندگیم متوقف شود. یک جور جمود. یک جور در مسیر زندگی رفتن و تن به آب سپردن و شنا کردن. راه دیگری هست؟ به گمانم نیست. شیوه ی الانم بدجور فرسایشی شده.

رویاهام را یکی یکی این روزها تا می کنم. می چینم توی جعبه. قول می دهم فقط دو سال. فقط دو سال. تا برگردم و دوباره آغاز کنم.

...



سقف

این گوشه ی پرشین بلاگ - شما که نمی بینید، این گوشه ی دست چپ در صفحه ی نوشتن یادداشت جدید - نوشته که جهنم افکار. بی هیچ توضیح اضافه. منتظر که کلید کنم.

نمی کنم. نمی کنم. نمی کنم.

...



آخ چرا بارون نمی یاد؟

در حال نوشتن تم های خواب هام. تم هایی که بیشتر تکرار شده اند. مثلا آن ساختمانی را بنویسم که خواب دیدمش. در حال ساخته شدن بود. هنوز کمی مصالح اطرافش ریخته شده بودند. اینبار که دیدمش، همه ی واحد هاش پر شده بود. ساختمان تکرار شوند. آن دانشگاهی را بنویسم که هر بار جایی اش هستم. آن دریایی را بنویسم که راه خودش را به همه جا باز می کند. دهان سیاه باز. شبیه دهان یک نهنگ خاکستری بزرگ. مثلا پنگوئن ها را بنویسم. اسب آبی را. از قاتلین و تک تیراندازهای خواب هام بنویسم. از آن قلعه ی هزار پیچ که دیوارهاش با مشعل روشن می شد و مارمولکی که سایه اش روی دیوار بود. بگردم و هر چیز که تکرار شده و تکرار شده را در بیاورم...

درگیر نوشتن تم خواب هام. از بین دست نوشته های نامرتب ِ مرز خواب و بیداری. از بین متن های وبلاگ. از بین ایمیل های ترسیده ی نیمه شب هام. 

سفر سختی است.

...



نفر و یا قبیله مسئله همیشه لاینحل این است

روزی که قرار شد از هم جدا شویم، براش مشخص کردم که چقدر دلم می خواهد خودم، فارغ از چهارچوبی به نام خانواده تعریف کنم. خواهری را دوست داشته باشم چون شخصیت دوست داشتنی ایی دارد. و نه چون از یک خونیم. از یک قبیله ایم. خودش هم شبیه خواهری. بقیه ی آدم های اطرافمان هم همینطور. یادم هست چقدر دلگیر شد. چقدر سخت بود براش و من راه خودم را رفتم.

این چند روز، هر لحظه بیشتر احساس می کند که از یک "خانواده" ایم. نفسم را دارد می گیرد. به اشراق می رسد که بیا و خانه را تکی کن. بقیه ی مخارجش با من که بتوانیم بیشتر بهت سر بزنیم. به اشراق می رسد که اصلا بیا و پیش ما زندگی کن. بهت رسیدگی می کنیم تا بی دغدغه به درست برسی. به اشراق می رسد که...

دندان هام روی هم چفت شده. لبخند می زنم.

...



خراش

هشت سال پیش هم همینطور شد. پایی که باید وقت خواب روی بالش می ذاشتمش و تکانش نمی دادم و نمی گذاشت غلت بزنم و بخوابم. صبح پای گچ گرفته ی آن وقتم یادم افتاد. شبیه یک هفته ی قبل تلخ بیدار شده بودم. نه تلخ عادی. چاشنی اش خواب عجیبی شده بود: از دست دسته ای از مرد ها فرار می کردم و می دانستم برای فرار، باید از خورشید جلو بزنم. در فضا حرکت می کردم و منتظر بودم از نقطه ای از فضا زمان بگذرم و آنها را در نقطه ای دیگر پشت سر بگذارم. کیک های غوطه ور در شکلات، سالن عروسی که کمی پایین تر از تقاطع همت و نمی دانم کجا بود، پیرمردی که نمی دانم چه ربطی به من داشت و هزار و یک تصویر دیگر که مرحله به مرحله پراندتم.

آخرش انگشت مسخره ی بنفش دردناک که اینطور عاجزم کرده خوب می شود. از ترکیب دردش و کابوس نمی پرم. اما این روزهام را که انقدر دقیقه به دقیقه اش را نیاز دارم، می سوزاند و از بین می برد. روزهایی که می دانم چقدر زشت می شوم.

...



دوان دوان بگریزیم

البته که بهترین گریز برای ماهی، هجوم بردن میان هواران ماهی دیگر است.

...



زیبای دردناک

سیاه پوشیده بود. با سگک های فراوان. سگک کیف. چکمه. بخش به بخش پالتوش. سیاه پوشیده بود اما عزادار نبود. خط چشم بادمجانی کشیده بود و چشم های درشتش شبیه آهوش کرده بود. بی قرار. لای دست هاش یک دستمال کاغذی می چلاند و صاف می کرد و بالا می آورد گاهی و یک نم اشک می گرفت. داشتم سایه روشن نور شب خیابان را بر صورتش نگاه می کردم که قطره ی اول ریخت. بعد سعی کرده بود بیرون را نگاه کند و نشده بود. روبرو بود. دیده می شد. خودش و قطره های درشت اشکش. تا دستمالش پودر شد. تکه شد. متلاشی شد.

بسته ی دستمال را توی دستم مچاله کرده بودم که به روش بیاورم این قطره ها را؟ تعارفش بکنم؟ آرام بزنم روی دستش و بگویم که تمام می شود؟ نکردم. نشد. خیابان پنجاهم یوسف آباد پیاده شد. بغلی که سهش بود، توی دست هام آماس کرد. ذق زد. ماند.

پوچ شد.

...



بنفش کوچک

جالبیش این است که انگشت شکسته ی پا، گچ ندارد. آتل ندارد. فقط لازم است که با چسب انگشت را بچسبانیش به انگشت کناریش. صبر کنی تا خوب شود. چاره ندارد. راه ندارد. درمان ندارد. به جز گذر زمان.

بعضی وقت ها فقط زمان است که باید بگذرد.

...



تداعی

دو تا گربه افتاده بودند توی استخر. مرده بودند. سومی را کشیدیم بیرون. نیمه جان. چشم هام را باز کردم و پرسیدم برات گربه یعنی چه؟ گفتم که یعنی زندگی. یعنی دو سال زندگی ات را هدر داده ای. چشم هام را بستم. توی خواب بودم. روبروی استخر. جسد گربه ها روی آب تکان می خورد. انگار هنوز امیدی بود...

...



2014

نشسته بودم به قهوه خوردن. به لاک زدن. با لب خندان. دل خوش. وقت گذشت. زمان عبور کرد. یک سال عدد انداخت. سیزده به چهارده رسید. 

حالتان خوش تر باد.

...



حوالی ایستگاه

اسم دوست پسرش سینا بود. اسمش را به صورت سینا ذخیره نکرده بود. ذخیره کرده بود سینااااا. آخرش هم یک قلب گذاشته بود. نشسته بود روی زمین مترو. یک جور دلگیر. پاهاش را جمع کرده بود توی شکمش. اول چند بار زنگ زد به سیناااا (قلب). بعد تلفن ثلنیه انداخت و دخترک همان طور ساکت بود و تماس قطع شد. به جاش بعدش همان طور چمباتمه شروع کرد به بازی کردن. بازی ِ همان ژله ای احمقی که باید بهش غذا بدهی. همان که به نظرم برای وقت های گریه نکردن خوب است. برای وقت های قورت دادن بغض.

دی ماه امسال از هفتمین سالگرد شروعش هم می گذرد. وارد هشتمین سال می شویم. اسم من را اسم و فامیل ذخیره کرده بود. خیلی شیک و مجلسی. بدون هیچ پیشوند و پسوندی. با کمی دلخوری پرسیده بودم چرا. گفته بود بهتر نیست؟ مرتب تر نیست؟ به گمانم حق داشت و بعدش، تمام اسم های توی گوشی ام منظم شدند. به جز اسم خودش. همان سینای خالی ماند. خرداد سال بعدش که شد، فامیلی اش را هم اضافه کردم. به نشانه ی پایان دوستی مان.

دخترک کف مترو نشسته بود و من بالای سرش ایستاده بودم. یواشکی چشم گرداندم و شماره های کوچک زیر اسم بزرگ را خواندم. یک کنجکاوی محض. ناشی از دیدن یک اسم آشنا. شماره ناآشنا بود. اندوه دخترک اما، شبیه یک خاطره ی دور قدیمی بود.

خیلی دور. خیلی قدیمی.

...



میخانه

با محیا، ولو شده بودیم روی مبل خانه شان. تازه نامزد کرده بود یا تازه عقد کرده بود یا در شرف این مراسم بود؟ همان وقت ها. تصویرهای توی تلویزیون می رقصیدند و بهش گفتم که دختر! نکن! بیا دوتایی همینطور بمانیم. زندگی سر خوشمان را ترک نکن. ببین. این راه را می رویم. ببین. سرزمین های زیادیست که منتظر رقص ما دو تاست. گفت که نه. الان، می خواهم آرام بگیرم. آرام هم گرفت. بعدش هم هیچ وقت مهمانی های ما مهمانی نشد.

همین یک ماه اخیر که زندگی ام به نظم سرسختانه ای رسیده، گاهی فرصت می شود و به درونم نگاه می کنم و یک زن شاد رقاص را می بینم که آرزوش خواندن و رقصیدن بود. موهای بلند مواج. اندام رها. لباس پر چین. یک عالمه چیز دیگر که در چهار چوب یک محفل شادمانی بود. ازش دریغ کردم...

زن شاد رقاص، هنوز فکر می کند که جادوی حرکات تنش می تواند نگهم دارد و برم گرداند. نگرانم که نشود. امیدوارم که غمش نگیرد. که زانو نزند. که دست از رقص نکشد. جهان پرشکوه درونم، همه اش از کرشمه های تنش آفریده شده است. ویران نشود کاش...

...



ولی چه زود گذشت

از کل شوقی که آن چند ماه داشتم، یک فولدر روی دسکتاپ مانده.

خانه که تنهام، وقت هایی که نیاز به موسیقی دارم و هیچ کدام از آوازهای خوانده شده اقناعم نمی کند، گاهی که دلم بیاید، اجازه می دهم که پخش شود. حالا، که نزدیک سه ماه می گذرد. قبل تر، یک بغض لعنتی توی گلوم شکل می گرفت. نمی گذاشت حتی نفس بکشم. صدای پیانو و خش خش و اتود زنی های کلاس آواز، می پیچد توی گوشم. و گاهی می خندم و گاهی، نمی شود.

به خودم قول داده ام اجازه دهم و صبوری کنم که این فاز رد شود. راه دیگری نیست. بگذرد. شاید، یکبار دیگر همان دو سال آینده، فرصت شد و برگشتم و دوباره، به خودم فرصت دادم برای خواندن. لذت هم نوا شدن با موسیقی را چشیدم. تا به آن وقت، به خودم وعده می دهم که دوام بیاورم. بعضی مزه ها در زندگی هست که با یک بار چشیدن، برای همیشه دلتنگشان می شوی.

ته دلم را قلقلک می دهد که منتظر بمانم. برای همان "یک روزی" در آینده.

...



نوشته های کوتاه و آدم های بزرگ

راجع به "میم بزرگ" گفته بودم؟ "میم بزرگ"، اسمش مریم است اما همان بهتر که میم صدایش کنم. کوچک که بودیم، خانه ی شان یک کوچه با ما فاصله داشت. عشق لحظه های تحویل سالمان، سر زدن به خانه شان بود. عید دیدنی اولمان بودند. یا نه، یکی از عید دیدنی های حتمی روز اول. هیچ وقت نپرسیدم میم چند ساله است اما از پدری باید حدود ده سالی بزرگتر باشد. با دو تا پسر، که امسال سی و یک ساله و سی ساله اند.

پسرهای میم، آخرهای دبیرستانشان از ایران رفتند. میم هم رفت. رفت و پیش بچه هاش ماند تا چهار سال. بعد هر سالش تقسیم شد. بین ایران بودن و پیش بچه ها بودن. به قول خودش آنقدر ماند تا بچه هاش سرانجام شدند. بعد، نقل دهانش پسرهاش شدند. که چه می کنند. چه می خوانند. چطور کار می کنند. توی همین سال ها، میم، مادرش مرد و بدجور پیر شد. 

میم، عاشق که شده بود، مادرش فرستاده بودش که از ایران برود. نوجوان بود و رفته بود چند سالی را در آلمان گذرانده بود و چند سال دیگرش را در آمریکا. مادر میم هم همانجا درس خوانده بود. بعد از حدود ده سال برگشته بود، هنوز عاشق، و با دوست برادرش ازدواج کرده بود. هنوز هم ادعاش می شود که سر احساس اولیه اش هست. خودش - که هیچ وقت لاغر نبوده - حالا حسابی "بزرگ" شده و پسر جوان آن روزها، توی چشم هاش از پیری هاله افتاده. گفتن از همسرش داستان جدایی است. 

میم هنوز معتقد است به من. چند سال قبل، آدم های بیشتری عقیده داشتند من در راهم سماجت می کنم. این یکی دو سال اخیر، میم تقریبا تنها شده. اما هنوز امیدوار است. هر کار جدیدی که می کنم را با شگفتی نگاه می کند. در هر راهی که می روم تشویقم می کند و اگر دوتایی تنها شویم، برام با شگفتی می گوید که دخترجان آفرین داری.

میم دختر مادرش بوده. هنوز گاهی می گوید کاش فلان جا مادرم بهم فلان گزاره ی اخلاقی را می گفت. حتما رعایت می کردم. میم همسر شوهرش است. برام با حسرت گفت که چطور زندگیش تماما وابسته به بود ِ همسرش است و اگر نباشد - و وای اگر نباشد - چطور در خرید روزانه و انگیزه ی روزانه اش فشل می شود. و میم مادر فرزندانش است. دیدار آخرمان، تعریف کرد که چطور این روزها گاهی از دلتنگی ِ برایشان گریه می کند. یک زن ِ از میانسالی گذشته ی خوش خنده ی خوش قلب و دوست داشتنی، که هر روز صبح - به ساعت لس آنجلس شب - زنگ می زند به پسرهاش و بعدش گریه می کند. تصویر از این غمگین تر؟

میم، این روزها، از آلزایمر بیش از هر چیز دیگری می ترسد. با خودش قرار گذاشته که اسپانیایی یاد بگیرد. خوراکی های سالم تر بخورد و جدول حل کند. از آلزایمر می ترسد و دائم می پرسد شیوه ی جدیدی برای مقابله باهاش وجود ندارد؟ میم، این دیدارها سفارش می کند که بهش بیشتر سر بزند. هنوز امیدوار است یکی از تلاش های من برای رفتن نتیجه بگیرد و صراحتا می گوید دلم برات تنگ می شود. 

گاهی نگرانی اش به من هم سرایت می کند. تصورش می کنم که چند سال دیگر فروغ چشم هاش را از دست داده باشد. بی قرار می شوم. بی قرار فراموشی اش. بی قرار نبودنش. بی قرار مرگش. در همین روزهای باقی مانده، به اندازه ی دختر ِ نداشته اش، ستایشش می کنم.

...



2014

دلم شوق سال جدید دارد.

...



آخر خطوط جاده توئی

گفتم آخ. کلمه ی کوتاه را کمی کشیده ادا کردم. گفتم آخ و قاشق و چنگالش را گذاشت زمین، از جاش بلند شد و میز را چرخید و آوام هنوز تمام نشده کنارم بود که چه شده. گفتم که زانوم. که پام. که دردش برگشته. پرسید کجاش؟ نشانش دادم. نگاهم کرد. لمس کردش و گفت که آخ بمیرم دخترم. از ته دلش گفت. راضی بود انگار، که هر کاری کند که من درد را کمتر - و هرگز - حس کنم.

بابا، برای پدر بودن ساخته شده. حواسش به تمام بخش های زندگی بچه هاش هست. بخش هایی که به عنوان پدر ِ یک کودک می تواند حضور داشته باشد: مراقبت کردن ها، حمایت کردن ها، بودن ها. از طرفی، حواسش را جمع می کند که آدم های جوانی که هستیم را لوس نکند. حتی اگر لازم باشد، دست حمایتی اش را دریغمان کند. جرئتش را دارد. دریغ می کند که راه خودمان را برویم. هنوز اما، به عنوان فرزندش، آخ که می گوییم، نفسش می گیرد.

توی راه برگشت، با دوستش هم سفر بودم. با دوست صمیمیش. دوست جانش کشور عوض کرده که در فاصله ی ده دقیقه رانندگی با بچه هاش زندگی کند. همسر دوست جانش، دو سه سال است جدا ازش زندگی می کند که نگاهش بیشتر به زندگی بچه ها باشد تا به سفر. کوچکترین دخترشان - هم بازی و هم سال من - یک دختربچه ی یک ساله دارد و هنوز از دید خانواده اش باید حمایت شود. حسابی حمایت شود.

دوست جان پدر، با ملغمه ای از شگفتی و حسادت و تعجب، گفت که این سبک زندگی پدرت که اجازه می دهد شما اینطور پرواز کنید و ازش دور شوید و سر حرفش می ماند، شجاعت می طلبد. شجاعتی که نمی فهمم چطور است. گفت مدل مستقل شدن تو هم، بدجور اجازه ی هر اعتراضی را گرفته. لبخند زدم. این یک دنده بودن ِ پدری، مهم ترین چیزی است که به ارث برده ام. دوست جان پدر هم می داند. پدر هم می داند. همین است که مدل هم ریسک می کنیم. همین است که پدر را - فارغ از اینکه گاهی چقدر دلم می خواهد بی مرز حمایتم کند و نمی کند - ستایش می کنم.

به پدر که زنگ می زنم که فلان جای زندگیم خراب شده و نیاز به حمایت دارم، خیلی خونسرد می گوید مشکل خودت است. حلش کن. روی من حساب نکن. سختم می شود. به پدر که زنگ می زنم و می گویم فلان جای بودنم دردناک شده و نیاز به حضورت دارم، در کمتر از پنج ساعت کنار دستم است. یک روز، یک روز خیلی دور که انقدر تحت تاثیر مستقیم کارهای این روزهاش نبودم، می دانم که ستایشش خواهم کرد. بی مرز.

...



باران که می بارد، تو می آیی

به سرش زاویه داده. کج. تور سفید روی موهاش و لبخند گوش تا گوشش. ترکیب پوست فندقی اش با لباس سفیدش معرکه شده. همان روز بی نهایت زیباش را عکس کرده اند و زده اند به دیوار خانه ی پدری. شکنجه مثلا چیزی بیشتر از این است؟ دخترکمان آن وقت ها چهار ساله بود. حالا شش سال و نیمه شده. به مامان گفتم که چه عکسش دلنشین است و گفت که آره. همین لبخند را و همین سر ِ کج شده را هر وقت که چیزی می خواست به همراه داشت. تا آخری که خانه ی پدر بودم، هر طرف که نگاه می کردم عکس توی چشمم بود و فکر کردم که چه می کشند پدرجان و مادرجان و به روی خودشان نمی آوردند. یادم افتاد که پدر صحبت با دخترک را قدغن کرده بود برای خودش. به سادگی نمی توانست. نمی شد. همان "گریه امان نمی داد" آشنا.

شب، خواب دخترک را دیدم. برای بار اول. من در حال رفتن بودم و جایی که بودیم، دخترکم خانه داشت و ساکن بود. لحظه ی آخر، دوان دوان خودش را رساند به من. بهش گفتم که اگر گریه نکند بار بعدی بهش یاد می دهم که در مرکز کره ی ماه چیست. دوتایی چشم هایمان پر از آب بود و تند تند پلک می زدیم تا اشک هایمان سرازیر نشود. نشد. آخر یک قطره از کنار چشم من سر خورد و گفتم البته که این اشک نیست. یک قطره هم از کنار چشم باران پایین آمد. گفتم این یکی هم. باید می رفتم. رفتم.

بعد بیدار شدم. بیدار شدم و آمدم و این لحظه ها را ثبت کردم و تند تند پلک زدم و دست هام و کیبورد خیس شدند و برای خودم تکرار کردم که این اشک نیست. اشک نیست.

...