در بهشت اکنون!


در بهشت من
هاش

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
شهریور ٩٦
امرداد ٩٦
تیر ٩٦
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
تلخ، مثل عسل
درد در چشم چپ
محیا بانو
یادداشت ها
نقطه سر خط
ولوج
نیلوفر و بودنش
در کنار رودخانه (مهبد)
نوشی و جوجه هایش
شاتوت
خجسته
از بهشت تا بهشت
روشنان
نا گفته هایی از جنس سکوت
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
فرشته های زندگی
پوتشكا (معين)
راهی
خبرنگار مرد (امير)
نقش پرنيان (سميرا)
تقویم باطله
same old fears
و اگر نمرده باشند
دهل (رضا و بهروز)
فرصتی برای خودم
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

همیشه ی تو

از دست دادن ِ میم، یک از دست دادن ساده نبود. این را همان وقت ها هم می دانستم. رابطه مان - که به اعتراف هر دو نفرمان معرکه بود - به خاطر یک اشتباه مهلک از هم پاشید. مرتکب ِ اشتباه من بودم. میم هیچ وقت هیچ چیز نگفت. من فقط آنقدر خجالت زده شدم که نشد بیشتر - و دیگر - در ارتباط باشیم. این همه ی ماجرا نبود اما. میم برای تولدم تبریک فرستاد و من امسال جواب تقریبا هیچ تبریکی را ندادم. میم، دو ماه پیش یک ایمیل زده که انگار می گوید اشتباه از من بوده. کجایی دختر؟

آدم، توی زندگی اش فقط یک میم دارد. یک میم ِ دوست داشتنی. از همان میم هایی که دبیرستانشان خاطره دارند و دانشگاه یک دفعه هم کلاس می شوند و دو کهکشان مختلف اعتقادی اند اما یک زمین یکسان در برخورد دارند. میم یادم داد چطور می شود آدم های مذهبی را هم دوست داشت.میم معرکه بود. دوست داشتنی بود. عزیز بود. 

بعد، یک گوشه ی دلم دارد براش بال بال می زند. توی این چند ماه اخیر، هی فکر کرده ام به بازیافت همه چیز. دیده ام که چه کم بلدم و چه جاش خالی است توی زندگیم. آدم اعتراف کند، نه؟ که یک دوست معرکه دارد که اسمش میم است و از جهانی بیشتر دوستش دارد و چون آنقدر شجاع نبوده هیچ وقت، که بایستد و بگوید که معذرت می خواهم، از نهایت قلبم معذرت می خواهم، محکوم به از دست دادنش شود. سخت ترین بخشش هم این است که میم، آنقدر رفیق بوده که هیچ وقت شکایت نکرده. گله نکرده. اصلا ای جانم به رفیق. 

وسط کارهای امشب، دیدم دلم براش چه پر پر می زند. خواستم براش بنویسم. الان براش می نویسم. از شرمندگی و دلتنگی و همه چیز. میم جایش خالی است. خیلی جایش خالی است. بدجور جایش خالی است. میم یک دختر ِ پر انرژی ِ مهار نشدنی است. انگار یک سال است قل ام را گم کرده ام.

توی زندگی هایمان، جای این ترمیم ها یک جور پر نشدنی توی ذوق می زند. اصلا برداریم و هر کدام برای یک نفر بنویسیم که چه رفیق بوده در بودنش. یا بنویسیم که چه جاش خالی است. یا بنویسیم که چه شادیم از بودنش. هوم؟ به جا نیست؟

یا مثلا برای رفیق هایمان بنویسیم تو میم ِ منی. همیشه هم لطفا بمان.

...



هم زمانی

رفیق جان دیشب زنگ زد. خسته بودم و لحظه های آخر بیداریم بود. قطع کرد و به ثانیه نکشیده خواب بودم. دوباره که زنگ زد - تا جمله ی آخرش را به تاکید بگوید - بیدارم کرد. کل خواب شبم، پر از شادی شد. پر از دوندگی ها و اتفاقات خوب. مثل رخ دادن ِ یکی از مهم ترین خواسته های این روزهام. 

بعد، کل روزم روشن شده. اثر تلفن رفیق است؟ اثر شب بخیر ِ به اندازه است؟ اثر آفتاب است که بلاخره بعد از چند ماه امروز، برای کمتر از سی ثانیه برگشت به تختم؟ اثر رانندگی ِ خوب ِ امروز و هم خوانی با صدای نوری در یک خیابان خلوت؟  یا اثر پیدا کردن بلاخره ی کتابی که دو سه ماهی بود دنبالش بودم؟ اثر دیدن چراغ سبز اسمش، سر صبحی، بعد از یک عالمه وقت است؟

خانم ِ احتمالا نیمه نابینای امروز صبح، یک کتاب داد دستم که بخوان. کتاب از یونگ بود. رویاها. یک صفحه اش را باز کردم که می گفت شاید که همان اتفاقات روز باشد که در خواب تکرار شوند، اما ببینید معنی اش دقیقا برای شما چیست. تداعی کنید. خود ِ حضرتش اگر زنده بود، احتمالا با عینک خنده دارش نگاهم می کرد و می گفت ببین! هم زمانی که می گفتم همین است. 

خوشی ِ این روزها که دوام بیاورد، بر می گردم به دنیای درون کمی. نگاهش می کنم ببینم می شود فهمید چرا اینطور این پاییز و زمستان آشفته ام کرد یا نه. 

...



نور

بهمن امروز تمام می شود و آخ که چه بهمن های این چند سال اخیر غمگین بوده. بدون استثنا. بدون تغییر. بهمن امسال هم با غم ِ خودش همراه بود. کنار ِ ماه های خوشی که رفت، بهمنش خاکستری بود. یک نور، یک نور کمرنگ یک جای دلم هست که تمام شد این زمستان هم. این سرما هم. این بهمن هم. گذشت. می خواند که غصه هم می گذرد. می گذرد حتما.

...



تصویر سازی: مثلا به جای تیتر بنویسم مهدی!

با مهدی تقریبا صحبت کرده. یعنی گفته که یک چنین تصمیمی دارم. نه. یک چنین تصمیمی داریم. دو نفریم. مهدی گفته که جواب می دهم. که چت می کنیم. که در جریان می گذارمت. 

توی دنیای عادی، یک سری اتفاقات آرام رخ می دهند. مثل همین صحبت دوتایی شان با مهدی (حالا شده چت دو تایی شان!) آخ که منتظرم جواب بگیرم و آخ که منتظرم این اتفاقات کمی روی ریل بیفتد و پیش برود. 

همه چیز توی یک جور نا معلومی ِ شبیه همین متن مانده. اینکه با مهدی چت کند و مهدی بخشی از خلق خوبش را به نمایش بگذارد. 

...



ترازو

باتری اش بار قبل تمام شده بود و باتری خریده بودم و دو سال گذشته بود تا دو ماه پیش. حالا، مغازه دار جان گیر داده که عدد دارد این باتری ها. شانزده. بیست و پنج. سی و دو. بار قبل نداشت. بار قبل من فقط یک باتری خریدم.

پیچیدگی خر است! حتی در همین حد. همه چیز باید در یک دست دراز کردن به دست بیاید.

...



کوچولو

اینجا در مورد دخترش نوشته و اسمش. گوهر شادش.

یک کسی بود که یادم نیست الان شخصش، می گفت تو آدمی هستی فیلان و فیلان، با دغدغه ی شدید مادر شدن. این روزها بچه های کوچک را که می بینم و مچ خودم را می گیرم که چطور بهشان لبخند می زنم، چطور بغلشان می کنم و چطور دلم قنج می زند برایشان، باورم می شود که راست گفته بوده. که آخر، طبیعت در این یک مورد به زانو در می آوردم. از موضع ِ من هیچ وقت بچه دار نمی شوم چون در این جهان دیوانگی است، کم کم می چرخم به شاید شد و در روزهای آینده ام سه سالم را شد و خالی کردم و تکثیر شدم.

در مورد دخترش نوشته. در مورد گوهرشادش. فکر می کنم شاید هم هیچ کدامش نشد. شاید من هم همین میزان مهر را تقدیم کودک یکی از دوستانم کردم مثلا. مشخص نیست. فعلا، حداقل، بعد از هفت سال درگیری پذیرفته ام که چنین غریزه ای در درونم هست. و چقدر هم نیرومندتر از آنچیزی است که بشود توضیحش داد.

...



با صدای بلند ۴

از وسط جلسه برام عکس فرستاده. خشمگین یا غمگین بوده ام احتمالا. عینکش را برعکس زده و روی لب هاش لبخند نشانده. عکس توی فایل های دانلود شده بود. فراموشش کرده بودم و اتفاقی بهش رسیدم. از همان پرسه های لذت بخش اتفاقی. خسته و خشمگین در حال راه رفتن بودم که یاد لبخند و ژستش افتادم و خنده ام گرفت. همه چیز دود شد به جز همان تصویر و خنده های اطرافش. شب های اینطور درخشان بودن ماه نگه داشتن خوی بد ناممکن شده. ...



تولد

نور آفتاب حوالی آبان ماه بود که رفت. تغییر ارتفاع خورشید و ساختمان بلند روبرویی همدست شدند: خانه روشن بود هنوز اما آفتاب نداشت. امروز نوک شاخه های درخت باغچه ی همسایه طلایی شده. آفتاب چند لحظه ای روی شال های رنگی رنگی من هم مکث کرد. شال زرد و قرمز انگار چند لحظه زنده شدند. الان دوباره تاریک اند. درخت روبرویی هتوز روشن است. شبیه همان روزنه خاموش نشدنی نور دل من. ...



انسان مدرن طفلک

آن چینش ِ قدیمی ِ اسطوره ای تن که در اسطوره ها توصیف شده، تن های گرد و چهار دست و چهار پا، تن آدمی قبل از نفرین خدایان، با دوشانه، دوشانه، دوشانه، برای زیستن این دنیا عجیب کم آمده. مثلا حاصل لقاح اطلس و آندروژن ها بودیم. محض تنوع حتی! ...



تکریم

کلمه ها غنی بودن تصاویر رو ندارن. همین، قدرت کلمه هاست.

...



انگاری

بعضی عادت ها، بعضی اعتیادها هم هستند که زمان که می گذرد فراموششان می کنی. بعد باید دیوار امنی آوار شود، چشمه ی امیدی بخشکد و منبع شادی ایی از دست برود و قدم شمار بشمارد تا بفهمی لای خشم و غم و استیصال خودت را پیچیده ای و یک ساعت و بیشترت را در پیاده روها چرخیده ای. انگار بچرخی و بچرخی و بچرخی به آرزوی یافتن دریچه ای برای برون رفت از وضعیت فعلی. ...



خلاص!

مسئولیت یک دختر و یک پسر را سپرده بودند دستم. خانه ی شهرک بودیم. همان جا که مسعود هنوز ایران بود و هدی عروس شد و من تمام کودکی ام گذشت. دلم خواست که اتاق آخر راهرو مال من شود. اتاق وسطی به این دوتا بچه برسد و یادم نیست اتاق آنوقت های خودم در چه حال بود. اراده کردم و همه چیز جا به جا شد و فکر کردم تمام شده همه چیز و نشده بود. نشد بمانند. دلشوره و التهاب گیرم انداخت و بقیه ی خواب دنبال خانه امن بودم و نیافتم به گمانم. خواب توی بیداری رهام نکرد. تشویشش ماند. آخر زنگ زدم و همینجا را تمدید کردم. حداقل تا چهارماه دیگر، خانه ام همینجاست. ...



سومی که تو باشی

برام می نویسه که رازهای ما برای خودمون مهمه. توی مقیاس بزرگتر که نگاه کنی، نه برای کسی اهمیت داره و نه ارزش حقیقی داره. کلمه هاش شبیه آب می شن. آروم می کنن. خنک می شم.

یادم باشه اما، اگر دنیا انقدر پیچیده بود، بی رحم بود یا عجیب، فرقی نمی کنه کدومش، که یک روز چهره به چهره شدیم، برات بگم که چطور بعضی رد پاهای باقی مونده پازل شد. راهنما شد. راه شد. کلمه های واقعی، کلمه های مستعار، کلمه های نگرانی. یادم باشه بهت بگم وقتی همه چیز کامل شد، تازه فهمیدم تو من رو قدیمی تر می شناختی و چطور جا خوردم. که چه آرزو کردم همه چیز یک اتفاق صرف باشه. یادم باشه یکبار برات بگم - و البته که مطمئن ام می دونی - توی یک دنیای شیشه ای هستیم که خیلی ساده تر از چیزی که فکر کنیم، می تونیم همدیگه رو پیدا کنیم و بشناسیم. دل نگرانی ها و تفکرات آدم ها، به هم می رسوننشون. یا حداقل نشونشون می ده. 

من یک نشانه. تو یک نشانه.

...



مثلا

نوشتم که "داشتم به یکی از دوستام فکر می کردم..." مکث کردم، برگشتم و تصحیحش کردم که "داشتم به یکی از عزیزترین دوست هام فکر می کردم ..." باید باز برمی گشتم و تصحیح می کردم و تشدید بیشتری براش قائل می شدم. 

بعضی وقت ها دلم یک وراجی لذت بخش دوتایی می خواهد. از آن لحظه های ناب سلب شده ی این روزها.

...



سیاه زمستان

بابا نوشته بود که هواشناسی را چک کنم تا چند روز دیگر سرما ادامه دارد. با هجده ساعت تاخیر جوابش را داده بودم. فرداش مامان زنگ زده بود که سلام. خندیده بود چطوری. نمی خواهی بیایی نجاتمان دهی؟ اینجا برف باریده و ما بعد از سه روز توانسته ایم از خانه خارج شویم. یک دقیقه خندیده بودیم و خداحافظ. امروز دوباره خبر یکسان. که باز گیر افتاده بودند و باز تمام شده. 

تازه بعد از یک هفته از غارم خارج شده ام. خبرها را امشب تازه خوانده ام. فهمیده ام دنیا دست کیست و عمق حرف هایشان درگیرم کرده. یخ زده ام از هراس. 

...



حلزون

امیر، یک روز ول کرد و رفت هرمز. آن وقت ما خندیدیم به کارش. نفهمیدیمش. بعد هرمز ماند، هرمز زن گرفت، هرمز زندگی کرد. به لطف فیس بوک دیدمش که موهاش بلند شده و مدال غار نشینی گرفته.

الان باید بروم. باید حرکت کنم. الان یک جای کار بدجور می لنگد و میلی به هیچ جور ادامه نیست. 

...



تیک تیک تیک

لاغر که بود، یک عالمه هم قد کشیده. آفتاب استرالیا پوست سبزه اش را تیره تر کرده. بیشتر این روزها شبیه یک مارمولک قهوه ایست تا آن نوزادی که هفت سال پیش هنوز توی رحم مادرش زندگی می کرد. مامانش، عکس گذاشته از روز اول مدرسه اش. کلاس دوم. لبخندش را از پدرش به ارث برده. لاغری را از مادرش و عینکش را از من یا عمه ی بزرگش.

بزرگ شده. خیلی بزرگ. یک نشانه از اینکه چقدر عمر گذشته و چه بیهوده سپری کردمش.

...



هستیا

صاحب خانه بلاخره امروز زنگ زد. بعد از یک ماه و خورده ای که وقت داشت با من سر قیمت توافق کند. بعد از آن تماس طوفانی دو شب پیشش که فردا قرارداد را تمدید کنیم. زنگ زد و گفت که سیصد و پنجاه تومان حداقل پولی است که به اجاره اضافه خواهد کرد. یعنی پنجاه درصد رشد قیمت. گفتم که می روم.

گشتم توی آهنگ ها. رسید به آهنگ پرتقال. می خواند که دلم تنگه پرتقال من. من دلم برای خاطره های این خانه تنگ خواهد شد. خودم را خیلی قشنگ توی بخش بخشش ثبت کرده بودم. حالا، کی وقت دست دهد و بشود همین شیدا بازی ها را در زمینی دیگر بازی کرد. 

خانه ی بغلی توی حیاطش یک درخت دارد که من چهار فصل نگاهش کرده ام. درخت های حیاط خودمان دوتان. درست زیر پنجره ی اتاق من. یک طبقه بالاتر ازشان. همسایه بغلی عادت دارد کبوتر نگه دارد و هر روز چند ساعت کبوترها بال می زنند و پر میریزند و صدا می کنند. قناری نگه می دارد و هزار پرنده ی دیگر. فصل های سرد می شود با صدایشان بیدار شد. همسایه پایینی شهریور رفت و این یکی دو روز است آمده و هنوز ساکن نشده. بالایی ها، دو تا بچه دارند و یک عالمه صدای گومپ گومپ و جیغ و گریه. خود خانه، ته یک کوچه بن بست است. از سر کوچه می شود دیدتش. می شود آدرس داد آن خانه ی عروسکی سفید را می بینی؟ همان که یک تیر چراغ برق کنارش دارد. آن خانه ی قدیمی ِ نما سیمان که پنجره های بزرگ دارد و کنارش است خانه ی من است. روبروی همین پنجره ها، می شود اتاق من. با پرده های شالی ِ رنگیش. بله. قشنگ است. بله. بزرگ است. دوستش هم دارم. 

خانه ی فعلی، وقتی گرفتیمش یک کاناپه ی سه نفره داشت. همه چیز یک طرف، خاطره های این یک بخش طرف دیگر. روبروی جایی که الان گذاشتیمش، روی دیوار، یک سری عکس موتور زده شده به دیوار. کنارش یکی دو تا از حس های دیگر تنت هم وقتی به کار بیفتد، می شود که فراموش کنیش؟  اصلا کاش می شد بعضی چیزها را از خانه ها قیچی کرد و همیشه نگه داشت. مثلا پنجره های بزرگش را. وقتی زیر پنجره تخت است و می خوابی و نور مهتاب می افتد روی تو و خاطره می شود. از آن لحظه ها، خاطره هاش مانده. از خاطره ها، همین تصاویر یادآوری کننده و خب، به زودی همین خاطره ها هم نمی مانند.

فکر می کنم که یک روز حتما خانه خواهم خرید. برای اقامت. لنگر داشتن و همیشه ماندن.

...



وفا

همه ی جهان، پای خانه که میان می آید بی اهمیت می شود. خانه، در معنا همان جایی می شود که در برگشتن به آن حس آرامش به همراه می آید. حس تعلق بکر. این وقت ها که می شود، که باید انتخاب کنم خانه را تغییر دهم یا همین جا که هستم باقی بمانم، همه چیز مکث می کند تا تصمیم بگیرم. انتخاب خانه از میان اطلاعات هزار بنگاه مختلف، مثل انتخاب فرزندت از کاتالوگ می شود. مثل انتخاب پارتنرت از داده های آنالیز شده اش. در خانه باید زیست تا فهمید چقدر خانه ی توست. خانه باید در نگاه اول دلت را ببرد. باید عاشق خانه شد. غیر از این است؟

دلم یک خانه ی بهتر می خواهد. یک خانه ی بزرگتر. یک خانه ی با آفتاب تر. دلباز تر. حساب هم می کنم که دلم "می آید" زیر یوق هر جور قراردادی بروم برای خانه. اجاره ی بیشتر. کار ثابت. یا چیزهایی از این قبیل. دو سه روز دیگر باید تصمیم قطعی بگیرم. . یک بخش دلم هم همینجا را دوست دارد. با تمام یک صد و بیست و سه مشکلی که ازش در این یک سال پیدا کردم. من یک سال زندگی ِ شاد را به این خانه بدهکارم هنوز. 

خانه ام. خانه ام که یک جور قصر کوچک است برایم.

...



روبرو، آماده باش

نشسته ام زیر نگاه. نوشتم که چه دلم خلوت می خواهد؟ نشسته ام زیر نگاه و هر بار سرم را بالا برده ام که لبخند بزنم به رسم ادب، لبخند دریافت کرده ام. گربه ی خیس شده ام که آماده است خنجول بکشد. ...



با صدای بلند 3

انگار یونگ معتقد بوده که زن ها در دوران عادت ماهیانه شان به ناخودآگاه نزدیک ترند و تصاویر بهتری می بینند در خواب. همین می شود که نفس نفس زنان از خواب می پرم که پیدات نمی کنم. توی خواب می دوم دنبالت که بیابمت و از هراس مانده در لحظه ی بیداری، می دانم که خواسته ام موفقیت آمیز نبوده. نمی یابمت و نمی دانم چه باید کرد و فقط همین می شود که بلافاصله به وقت بیداری صدات می کنم.

با صدای کسی که راه طولانی را بی ثمر دویده.

...



تا بهار دلنشین

پارکینگ بیهقی داشت قدم می زد. ظهر جمعه. غمگین. با روسری سبز قشنگش. آفتاب می زد و هوا تمیز بود و روزم تا به آن وقتش عالی بود. از آن زمان هایی که حواست به خودت نیست و همه چیز روی روال خودش است. ماشین نبود. یک دختر غمگین خوشگل بود فقط که ازم دور می شد. بهش که رسیدم و دست انداختم گردنش، دیدم که حواسم نبوده که از کجا، داشتم می خواندم. یک آهنگ که مژده ی بهار داشت. حال خوش داشت. 

از زندگی این روزهام، هر چیز که قیچی شود، این خواندن را اضافه می کنم بهش. فکر نمی کردم چیزی باشد که اینطور نبودنش را نپذیرم. اینطور بخواهمش. انقدر که تبدیل لذت بخشی است این تبدیل کلمه به نوا.

...



از اعماق سرماش می آید

یک جایی، آن اعماق وجودم، وقتی وسط جمعم و می خندم و می خندانم، وقتی سر کارم و ارتباط برقرار می کنم و نفع می برم و نفع می رسانم، وقتی بیرون از پوست خودمم، خانه می ماند. خودش. دلش. همه چیز. وقت شلوغی هام، یک بخشی هست که ساکت است. آرام هست. دعوتم می کند که برگردم میان دیوارهای خودم. کل مدت را منتظر می ماند. وقت برگشتن هام شاد است. یک بخشی هست که برای همین لحظه هاست.

یک بخشی هست که دلش هیچ چیز به جز لحظه های آرامش نمی خواهد. باقی براش زیادی است. یک بخشی هست که این روزهام بال بال می زند که به خودش واگذارمش. 

بخش قدرتمندی است. شاید که به زانو در آورتم. شاید قبولش کنم. آدم هیاهو نبودن عالمی دارد.

...



تی تی

آخرین بار که دیدمش، یک دامن بلند خوشگل پوشیده بود. روی دامنش دو سه تا سوختگی سیگار افتاده بود. امیدوار بود مشخص نباشد. پرسید که سیگار داری؟ داشتم آن وقت ها. رفتیم پشت بام. نشستیم و حرف زدیم تا یک جای دیگر دامنش را هم سوزاند. عزیز دل م بود دختر. دوست گل زندگی ام بود. از همان ها که یکبار برام دو تا خرس کوچک خرید که روی بسته شان نوشته شده بود فرندز فور اور. خرس ها هنوز هستند. جعبه شان نیست.

بعد از چند سال، آمده دوبی. با دختر یک ساله اش. بچه اش پاسپورت ایرانی ندارد. به رسیک گرفتن ویزای ایران هم نمی ارزیده. بابای بلا همراهشان نیست و ایران هزار و یک بازی دارد این وقت ها. دوبی یعنی خیلی نزدیک. خیلی خیلی نزدیک. من دارم بال بال می زنم که ببینمش. نمی شود. همیشه یک پای معادلات می لنگد. معادله ی مالی. معادله ی وقتی. معادله ی ویزایی. 

چشم های دخترش آبی است. آبی آبی. پوستش هم رنگ خودش است. سفید. شبیه عروسک هاست. برای من شبیه عکس عروسک هاست البته. به لطف فیس بوک می دانم جدیدا چند کلمه صحبت می کند. آخ که باید این بچه ها را سفت بغل کرد. از دور و انقدر دور که قبول نیست. 

وسط یک زندان جبر جغرافیایی مانده ایم و حواسمان نیست.

...



هر روز صبح

صبح هایی شبیه اینروزها هست که توی نقره ای هوا بیدار می شوم. خیره می مانم. تلاش می کنم به یاد بیاورم تصاویر را. کلمه ها حباب می شوند. باد می کنند. یک به یک می ترکند و نمی گذارند که بخوابم. نگرانی جوانه می زند. رشد می کند و درونم را پر می کند. انگار جسمم در چنگال یکجور غول باستانی افتاده باشدکه فشارش می دهد.

...



طعم وانیل، بوی شکلات

بچه ها قرار گذاشته بودند که بیا کافه و فلان کار بود، در موردش صحبت کنیم. من چند دقیقه زود رسیدم. بیست دقیقه از ساعت گذشته بود و نیامده بودند و کمی کلافه ام کرده بودند که همه شان با هم رسیدند. با کیک. با شمع. با خوشحالی ِ اینکه تولدت مبارک. برای من هیچ وقت گروه دوستان درجه ی یکم نبودند اما دوستانه بودند. بعد کسی که دوستانه باشد من توقع دارم که هیچ سهمی در زندگی هم نداشته باشیم مثلا. برایشان اما نزدیک ترین دوستشان بودم. پیش آمده؟ کسی باشد که تو عزیزش باشی و برات دوست محترمت باشد. کاملا شوکه ام کردند. توی عکس ها هم مشخص است که چه نا منتظر بوده همه چیز برایم.

یکی شان، یک قدم از این فراتر گذاشت آن سال. عکس ها را با هم میکس کرد. آهنگ گذاشت. کلیپ ساخت. داد دستم که بیا. این برای تو. سال پایینی دانشکده. یک دخترک ساده. فایلش بین بقیه ی فایل ها و متن ها و نوشته ها قاطی ماند. جاش را گم کردم. من مستقیم بر نمی گردم به نوستالوژی ها که تکه تکه ام کنند. برنگشتم به عکس ها. بهمن ماه آن سال که شد، من رفتم. دوان دوان. همانطور که همیشه گریزپایی اجتناب می کند.

بعد از دو سال، کلیک کردم روی آیکون کلیپ و خواند و عکس ها را نشانم داد. آدم های عکس، بعضی هایشان توی این دوسال منجمد شده اند. مثلا هیچ خبری از دو تایشان ندارم. به یکی یک ماه پیش یک ایمیل خلاصه زدم و جواب داد و جواب گرفتم و همین. یکی شان را از فیس بوک گاهی خبر میگیرم و یکی را شش ماه یکبار از دوستان مشترک. یکی نامزد کرده و یکی در شرف نامزدی است (یا این چند وقت که بی خبر بوده ام ازش اتفاقی افتاده) و یکی لحظه ی آخر زنگ زد که توی ماشینم برای فرودگاه و فقط یکی شان نزدیک تر است. نزدیک؟ گاهی خبری. چتی. دیداری. چیزی.

بعد از دو سال، الان که نگاه می کنم گاهی دلم می خواهد برگردم و تمام آدم هایی که ازشان دویدم و دور شدم را بغل کنم. می دانم که زندگی هایشان تقریبا ساکن مانده. حتی معمولا تکه به تکه ی لباس هایی که در عکس ها هنوز می پوشند را می شناسم. گاهی باید شاید دوید. دور شد. فرار کرد. خندید. تجربه کرد. و در انتها، برگشت.

شاید.

...