در بهشت اکنون!

سهند

شهر، خاک بود. خاک و کوه. از دل اینها، خانه در آمده بود. انگار رشد کرده باشد. نصفه شهر بود اصلا. 

لحظه های آخر سال، شهر داشت زنده می شد. داشت تولد پیدا می کرد. خیابان هاش را می کشید روی فضای خالی. آماس می کرد و ساختمان می شد. با تصویر همیشگی، که شهرهای کهنسال قشنگند و هر چیز قدیمی نیازمند احترام، منافات داشت و عجیب نفس گیر بود.

شهر نیمه از رحم مادرش در آمده بود. آخ که چه خوشگل بود. چه خوشگل بود.

پی نوشت: آنجایی که بارنی استینسون می گفت هر چیز جدید بهتر است، همان.

   + هاش ; ٦:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢٦
comment نظرات ()

تبریز

زده بودم به تن شهر و نمی شناختمش. از کناره پارک زدم بیرون. یکساعت رفتم و پیچیدم توی کوچه های ناشناس. خیابان های ناشناس. به نگاهشان زیادی قرمز بودم. یک زن خیره نگاهم کرد. آخرش لبخند زد. شد تمام آنچه از شهر عایدم شد. کفایتم کرد.

   + هاش ; ٩:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢٥
comment نظرات ()

استپ

آدم های استان های مرزی، چطور هر روز هزار بار دلشان نمی رود به سفر؟ چطور ماندن را تاب می آورند؟

   + هاش ; ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢٤
comment نظرات ()

قشقایی

بلاخره کندم از خانه. دلم برای جاده تنگ شده بود. برای وابسته نبودن و به حرکت افتادن. از آن لحظه هاست که بدجور می خواهم هیچ وقت برنگردم. نرسم.

   + هاش ; ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢٢
comment نظرات ()

محو

همیشه فکر کرده بود که نمی فهمم. چند بار هم تکرار کرده بود. معروف ترین جمله اش، یک بار بود که گفته بود تو اینها برات مسئله نیست و توجه نمی کنی. هر کس که بود در برابر چنین اتفاقی آدم مقابلش را سلاخی می کرد. انگار گفته باشد سهل گیرم. گفته باشد خیالیم به هیچ چیز نیست. خندیده بودم همیشه.

داشت صحبت می کرد و ته دلش سنگین بود. گفت نمی دانی که دلم چقدر از این کارش گرفته. خندیدم که خب همیشه اینطور بود. یادت هست که از یازده سالگیم ازش فاصله گرفتم؟ یادش نبود و نفسش گرفت. گفت فلان رفتارش هم. خندیدم که یک خاطره ی خیلی دور برات بگویم. چشم هاش گرد شده بود که دختر، تو چرا هیچ وقت در مورد این چیزها با من حرف نزدی؟ چه می گفتم؟

لبخند زدم که خب این ها دلیلی شد برای وابسته نشدنم. به هیچ کس. دلیلی شد که توقعم را معطوف نکنم بهش. اشکالی نداشت که هیچ، خوشحال تر هم هستم. الان، پروای زندگیم بیشتر است. نیست؟

تکیه داد به صندلی. نفس انگار نمی کشید. زل زده بود به من و انگار یک غریبه ی بیست و پنج ساله روبروش نشسته. کسی که نمی شناسد اصلا.

   + هاش ; ٩:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱٩
comment نظرات ()

کوله پشتی

به بابا گفتم می خواهم تابستان بروم تاجیکستان. روبروم نشسته بود و داشت چیپس و پنیر می خورد. چنگالش توی هوا ماند. نگاهم کرد. گفتم یک ماه حدودا. تیرماه می خواهم بروم. چقدر خرجش می شود؟ چشم هاش را تنگ کرد و فکر کرد و گفت همانقدر که اوکراین بروی. خندیدم که یعنی چقدر؟ گفت هوم. موبایلش را در آورد. زنگ زد. قطع کرد. آدرس داد. آدم معرفی کرد. به صحبتمان ادامه دادیم.

بابا همیشه معتقد بود به قدر یک چمدان سفری وسیله داشته باش. بیشترش وبال گردنت می شود. هیچ وقت نگفت چیز بیشتری بخر. هیچ وقت نگفت چیز بیشتری داشته باش. می گفت بگذار آنقدر سبک باشی که هر وقت خواستی سفر کنی. بروی. که کندن برات راحت باشد. همیشه معتقد بود ریشه می خواهی چکار؟ جمله ی معروفش؟ "ولش کن" بود. ول کن برای دردسر، جان اضافی خرج نکن. 

سوال نپرسید که چرا. سوال نپرسید چه شهری. نپرسید می روی برای چه و کجا می مانی. نپرسید زندگی اینجات چه می شود. گفتم که می روم ارومیه هم همین برخورد را داشت. انگار در مورد وضع هوا حرف بزنی. در مورد یک اتفاق روزمره و یک سرنوشت مسلم. و یا انگار سفر برایش، طبیعی ترین کار جهان باشد.

   + هاش ; ٩:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱۸
comment نظرات ()

رسیدن 3

برام نوشته که قرار بود پیتزا بگیرم و بیایم با هم فیلم ببینیم خانه ی تو. بعد اضافه کرده که البته قرارمان فقط همان شام بود و فیلم را خودم اضافه کردم. شماره است و اسم نیست. اما اعتماد به نفسش - مخصوص پسرهای جذابی که از جذابیتشان مطمئن اند - از کلمه هاش مشخص است. می پرسم که شما؟ می گوید که نداری من را؟ لبخند می شوم که سلام!

این ها نشانه های برگشتن توست که رفاقت های دوران راهنمایی و دبستان دوباره پیدایشان می شود؟ آن سال ها، کانون 37، به جز تو، سه پسر داشت. دو تایشان در دو سه روز اخیر پیدایشان شده. مانده سومی. جهان دارد می چرخد و هی نشان می دهد که چه تمام فضاهایی که بعد از رفتنت جوش خورد، دهان باز می کند و منتظر آمدنت است.

   + هاش ; ٥:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱٧
comment نظرات ()

رسیدن 2

راه رفتم و زیر لب حرف زدم و برای خودم بافتم که چطور به ع بگویم. تمام این سال ها که گذشت، هر بار وقت کرده بودیم سر فرصت صحبت کنیم، حتما گفته بود که چه یک جای خالی ترمیم نشدنی توی زندگی اش باقی مانده. یا مثلا گفته بود اگر یک پایه ی حسابی داشت، فلان کار را می کرد و هر دو می دانستیم در مورد که صحبت می کند. یا می گفت آخ اگر نرفته بود. همین، چسب این همه سال رفاقتمان شده. همین "آخ که اگر نرفته بود".

شب نشده، ع بعد از پنج ماه پیامک داد که سلام. بهش گفتم عید ببینمت. می آیی؟ اصلا کجای دنیایی؟ گفت می آیم. می رسانم خودم را. 

یک دختر پانزده ساله توی وجودم هست که از یاد برده بودمش. حال ع هم نباید بهتر باشد.

   + هاش ; ٥:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱٧
comment نظرات ()

رسیدن

گفت وقتی که می آیم هیچ کس را نمی خواهم ببینم. به کسی نگو. پوزخند زدم. اولین کسی بین مان بود که رفت. رفتن بقیه را نشد که ببیند. نمی داند که چه آب رفته خانواده. انگار توی تصویرش، همه هنور هر روز را می شمارند که عید شود. که دور هم جمع شوند. که در جریان احوالات ریز همدیگر هستند. گفتم که باشد. نمی گویم. تو بیا.

هنوز بلیط نگرفته. گفت باشد برای وقتی که همه ی کارهام را کرده باشم. یک وقتی بین ششم تا سیزدهم می آیم اما. یک ماه هم می مانم. یعنی تقسیم بر سال که کنی، هر دو هفته یک روز انگار دیده باشیش. خیلی می شود. زیاد می شود. نظم فعلی به هم می خورد. دلشوره می گیرم.

گفت می آید. قرار است بیاید. بدون هیچ تصوری از آنچه پیش می آید، منتظر پیشامدم. دل نگران طور از اینکه چقدر غریبه باشیم. تمام آدم هام را مرور می کنم و به جز علی، هیچ کسی نیست که مشترکمان باشد. قدیمی ترین هایشان هم بعد از رفتنش وارد شده اند. امسال مسافر دارم. هواپیما می نشیند و اینبار، کسی می آید.

کسی می آید.

   + هاش ; ۱:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱٧
comment نظرات ()

 

شاگردم می پرسه برادرت چه شکلیه؟

می گم شکل خودم. فقط موهاش ریخته.

می گه اوه! پس چه قیافه ی مردونه ای داره!

   + هاش ; ٥:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱٦
comment نظرات ()

آینه عبرت!

براش نوشتم که دخترجان، می دانم بهت حسابی مقروضم. عدد بده که کارنامه مان را آخر سال سفید کنیم.

بعد الان امیدوارم ایمیلش منفجر شود. اینترنتش بترکد. همین امروز یک ایمیل جدید ساخته باشد هیچ وقت سراغ قبلی نرود. یا من توی اسپم لیستش باشم. هر چیزی که تا می شود دیرتر بخواند. یا جواب را دیرتر بدهد. یا اصلا جواب بدهد فدای سرت حالا قسط بندیش می کنیم. یا هر چیز تخیلی دیگری! این پول را لازم تر دارم برای اجاره ی ماه بعد که غول خوبی است.

از این روزها و لحظه هام باید عکس بگیرم و به دوستان ِ در خانه ی والدین مانده ی پلاس کافه ها و عزیزان مشغول در شغل شریف مهندسی که از عوض کردن گوشی گذشته و به خرید ماشین و مسافرت و غیره مشغولند نشان بدهم. عبرت جفتمان بشود!

   + هاش ; ۱:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱٤
comment نظرات ()

درخت زندگی

جالبیش - همان بخشی اش که از من بر نمی گردد - تغییر نکردن آدم ها بود. به دختر عمه جان گفتم نمی رقصی؟ ادای رقصیدنش را در آوردم. تعجب کرد و خندید که چطور یادت است. یادم بود. همیشه یک جای ذهنم - با اندام ظریف و زیباش و حرکت های شیرین دستش - ایستاده و می رقصد و دست هاش را تکان می دهد به ناز. گیریم که الان چهل سال و بیشتر داشته باشد اما انگار همان تصویر است که یادم هست. 

جالبیش - همان بخشی اش که از من بر نمی گردد - قدرت قوی همان چیزی است که خون صداش می کنیم. با پدر جان که بحث می کنم، همیشه آسان است که بر روی هویت مستقلم تاکید کنم و هر چه برام از تقدس خانواده بگوید بخندم و بازیگوشی کنم. توی جمعشان که بودم اما، به خودم آمدم که چطور کارهایی می کنم که سال هاست نکرده بودم. چه نامحسوس با قدرت جمع هم نوا شده ام. 

جالبیش، در نگاهشان بود: بعد از پنج ساعت راه رفتن و رقصیدن با کفش پاشنه دار، یک لحظه از پام درش آوردم و چشمشان به انگشت هنوز کبود پام افتاد و گفتم که یک ماه و نیم پیش شکسته بود و یک دفعه، تمام وجودشان هم دردی شد. انگار کل یک ماهی که دردناک بود را با هم سپری کردیم. انگار تن هایمان یکی بود.

انگار بعد از مراسمی شبیه عقد کنان، عروسی یا هر چیز مرتبط با پیوندی، آدم ها حس نزدیکی و به هم پیوستگی بیشتری می کنند. جالبیش همین جاست. یک جای دلم از برگشتنم، پا به فرار گذاشته. انگار دلش هیچ رابطه ای نمی خواهد. هیچ آدم نزدیکی نمی خواهد. هیچ دوست و در کناری نمی خواهد. از مراسم برگشته ام. مراسم اما از من برنگشته. تعجب زده ام کرده. آن درختی را که بهش متعلقم یک بار دیگر نشانم داده و پای فرارم را تیز کرده.

انگار دلم نمی خواهد حتی برای یک ساعت آنی که هستم را با کسی شریک شوم. از نگرانی از دست رفتن ِ آنچه هستم در قدرت جمع.

   + هاش ; ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱۱
comment نظرات ()

خب می میرند. به همین حقیقی.

دخترعموهه عقد کرد. فامیل را، انقدر کامل و دور هم شاید پنج سال و شاید هم بیشتر سال بود که ندیده بودم. با بچه های دبستانی خانواده - که اکثرا حتی یادشان نبود من را - دوباره دوست شدم. با سنین میانه یک عالمه گپ دوستانه زدیم و بزرگتر ها، آخ که بزرگترها...

عمه بزرگه چند سالی بود عادت داشت موهاش را خودش کوتاه کند. بعد هم مواد را مخلوط می کرد و رنگشان می کرد و همیشه یک دست و مرتب بودند. عمه بزرگه همیشه یک شکل بود. هر وقت می دیدیمش، قد کوتاه و تپل و خنده رو بود. حالا مژه های چشم راستش سفید شده. از کل گذر زمان، این یک بخشش کوبیده می شود توی صورت آدم. عمه بزرگه را حداقل سه سال ندیده بودم که دیدمش و آخ تصویرش رهام نمی کند. کمی خموده. همان طور اما، گرد و کوتاه. 

دخترعموهه عقد کرد. خانواده ی شلوغ ما، الان فقط دو تا پسر مجرد دارد و پنج تا دختر. دلم از دیشب گواهی بد می دهد. که بار بعدی که دور هم جمع می شویم، به بهانه ی دوتا شدن یکی دیگر از بچه ها که ما باشیم نیست، دلیلش یکی شدن یکی از زوج های خانواده است که دیگر قدم به قدم وارد دوران پیری می شوند.

تا ندیده بودمشان اینطور نمی دانستم. 

   + هاش ; ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٩
comment نظرات ()

هوشیار

آفتاب، خودش را پهن کرده بود وسط خانه. چند لحظه طول کشید تا دو تایی نفسمان جا بیاید و خانه را هم ببینیم. نور آنقدر زیاد بود که فرصتی برای دیدن خانه نبود. خودمان را ول کردیم و زل زدیم به خانه که انگار می دانست چقدر توی این میزان روشنایی زیباست. قدیمی، بدون هیچ گونه امکاناتی و قشنگ. به طرز بی رحمانه ای قشنگ. نگاهمان به پنجره ها ماند. بقیه ی خانه را ندیدیم و رفتیم.

بعد، بهش گفتم خانه که گرفتی دختر، یکی دو ماهی میزبان وسیله های خانه ی من هم باش. این تابستان پای سفر دارم. خندید و قرارمان محکم شد. انگار جاده - خواهی، یک سالی گوشه ی دلم مانده و رشد کرده. الان، یک نفس به حرکتم. یک قدم به رفتن.

خانه خیلی بهشت بود. یک سرزمین بکر که وقت ِ برگشتن از سفر، جان پناهت شود.

   + هاش ; ٤:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٥
comment نظرات ()

مرزها

زمستان هشتاد و شش باید بوده باشد. رفته بودند سفر دو سه روزه سمت کاشان. نرفتم. صحبت که کردیم، گفت که چه دلش می خواسته باشم. که چه تنهاست و نا مرتب است و چیزی براش کم دارد این سفر. سالار آن وقت ها خودش می بردمان سفر. برنامه ی سفر را گفت که حوالی ظهر باغ فین هستند. زنگ زدم به دوست آن وقت ها و صبح اول وقت حرکت کردیم و چند دقیقه قبل ازشان، رسیدیم به باغ. آمد بیرون. از خوشحالی جیغ زد. دستش را انداخت گردنم و چند دقیقه وسط هاج و واجی همه، گریه کرد. هیچ وقت نگفت چه شده بود.

یادم نیست بقیه ی آن سفر ِ کاشان را. مهم هم نبود. دو ساعت بعدش همه با هم برگشتیم.

آدم ها به زندگی هم وصل می شوند و قطع می شوند رفیق جانم. زمان ِ وصل شدن هایشان که عزیزند. اما وقتی دیگر هم اندازه ی زندگی هم نبودیم، جدا می شوند. می روند. اگر باز یک روز به هم خوردیم، گوارایمان. وگرنه که خب قرار نیست بار باشیم برای هم. قرار نیست درخت کهن سال باشیم و پناهگاه هزار نفر به وقت لحظه های استراحت ِ بین کوچشان. آب هم باشد گل آلود می شود اینطور.

یکبار دیگر برگرد و شروع این نوشته را بخوان. از کل زمستان ِ آن سال، همین خاطره اش مانده. که بهش گفتم و همسفرم شد و ز، وقتی گریه اش تمام شد توی صورتش خندید. بعد بهم گفت که چه پسر خوبی بود آنکه آن سفر همراهی ات کرد. حالا یکی دو تا خاطره ی دیگر هم اضافه کن بهش و فقط همین می شود. آن وقتی که دو تایی می نشینیم و به این روزهاش می خندیم، من فکر می کنم و سعی می کنم به یاد بیاورمش. نمی شود. یادت هست؟ آدمی بود که هم اندازه ی من نبود. حالا هزاری هم عکس هایشان را ببینیم که دور هم با آدم های دیگرند. بیشتر به نظر می رسد تصویری از گذشته کمی رشد کرده باشد و همین. 

می دانی رفیق، بعضی وقت ها باید مختصات خودمان را به اندازه ی آدم هایمان کنیم. چون عزیزند. چون می شود به یک آخ گفتنشان جان داد. چون پایه های بودن ِ دنیایمان هستند. بعضی وقت ها اما، مختصاتمان را تغییر می دهیم که آدمی را حذف کنیم به حدی که بودنش و ما غیر مربوطیم. سخت است این بخش زندگی اما به قدر تمام بخش های زندگی، اجتناب نا پذیر است. گریزی ازش نیست.

از دور خودت را ببین رفیق. این آدم ها بعضی شان بخشی از کابوس زندگی تو هم نخواهند بود. چه برسد به زندگی کردن هات. بعضی ها به تو، به همین نامربوطی اند که آن آدم به من بود. جدایشان کن. زندگی در جریان است.

پی نوشت: چه بیانیه طور شد!! سه باری پرشین بلاگ وسط نوشتنش سکته انداخت و متن ِ هی پاره شده همین می شود.

   + هاش ; ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢
comment نظرات ()