در بهشت اکنون!

تاتو

روی تنم با خط چشم قلمویی ام خط کشیدم. سه تا، تاب در تاب. پوست سفیدم، هنوز از آفتاب استانبول رنگی است. شبیه لیوان دو رنگ لاته. قهوه ای کمرنگ در برابر خط بکر سفید. سه تا خط تاب در تاب، روی شانه ام کشیده ام. روی کاراملی کمرنگ پوستم. کنار بند سیاه روی ترقوه. از دور، انگار که جهان در آرامش ابدی جا مانده باشد.

پشت سر هم، دکمه ی ریفرش را فشار می دهم. استرس، مجال کار کردن را ازم می گیرد. فیلترشکن های مختلف، سایت های مختلف، چشم انتظار خبری که نمی آید.

زل زده ام به طرح سیاه ساده ی روی پوستم. دلم قنج می رود که چه زیبا شده. دلم می پیچد که بی خبرم. دو تکه می شوم. مثل همیشه. می لرزم که شاید این فاجعه، اینبار به سلامت  نگذرد.

   + هاش ; ٢:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۳۱
comment نظرات ()

زنگی ِ روم

خواهری، وقت مجردی اش یک کاست آماده همیشه توی ضبط داشت که وقتی تلفن زنگ می زد، پخشش می کرد. خیلی ملو و خیلی بی خیال تلفن را برمی داشت که جانم؟ کنترل هم از این سمت دستش بود که اگر سوژه ی مورد نظر پشت خط نبود، سریعا تلفن را قطع کند. از سال های قبل از کالر آی دی صحبت می کنم. قبل از اینکه تلفن ها شماره ی کسی که تماس می گرفت را ثبت کند.  چه سلیقه ای داشت.چه حوصله ای هم.

برام می زند که بهت زنگ بزنم الان؟ وقت مناسب است؟ می زنم هر طور که راحتی. در راه روشن کردن کتری ام که تلفنم زنگ می خورد و خانه را گز می کنم تا آب جوش بیاید و قطع کند. چه سلیقه ای که ندارم. چه حوصله ای هم.

   + هاش ; ٤:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۳٠
comment نظرات ()

رومی ِ زنگ

من ایستاده ام روبروش داشتم نگاش می کردم. از همان نگاه هاییم که یعنی می دانم، می دانم، تو ذره ای بیش از این مال من نخواهی شد. فقط لطفا همین طور حرف بزن. داشت حرف می زد و کلمه هاش مهم نبودند. صدا مهم تر بود. پرسید که می دانی برگ زیتون یعنی چه؟ من هیچ چیز بلد نبودم. یک برگ زیتون خیس خورده ی نمکی در آورد و  داد دستم که نگه اش دار.

هزاری هم که مسئولیت زندگی هر کس با خودش باشد، هستند کسانی که معصوم ترند و اگر قرار باشد یک خش هم روی بودنشان بیفتد، نمی شود که هیچ وقت خودم را ببخشم. برگ زیتون ِ خشک خورده اینجاست. به نشانه ی اینکه گاهی باید دست نگه دارم و قادرم به این کار. همین گاهی یعنی که دوستت دارم. برام محترمی. عزیزی. حتی اگر قرار بر این باشد که برگ زیتون ِ خشک شده ای باشم که از بی آبی، خودش را لوله کند درونش.

   + هاش ; ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۳٠
comment نظرات ()

عصرگاهی

دیشب توی خوابم بودید. بهار بود و آمده بودید ایران. تعجب کردم. یکه خوردم. توی خواب هم بودم و نزدیکتان نشدم. پشت سرتان راه رفتم اما نزدیکتر نه.

هزار سال هم بنشینم به فکر کردن، که چرا همه چیز سمت ویرانی رفت، چرا انقدر دلگیر شدم، انقدر جمع شدم و همه چیز با انفجار تمام شد، فقط دردش تکرار می شود. همین

   + هاش ; ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۳٠
comment نظرات ()

نجات

وقت های ته چاه بودنم، آواز می خوانم. بلند، جاندار. در حال راه رفتن و یا کار کردن، صدام را می شنوم که تلاش می کند باز زنده ام کند. خستگی هام را بتاراند. خواندن، نمی گذارد غم بگیرتم. نمی گذارد سیاهی مغلوبم کند.

حواسم نیست گاهی، از همین خواندن های بی بهانه گاهی پی می برم که چقدر خسته ام. و تسلیم ناپذیر.

   + هاش ; ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢٧
comment نظرات ()

می شود که هزار چهره از پدر به یاد بیاورم

پدری و من، سابقه ی یک همکاری کوتاه مدت سه یا چهار دقیقه ای داریم: به گمانم ده یا یازده سال پیش.

این داستان برای قبل از ماجراجویی های شغلی پدر است. دهه ای بود که پدر سمت های مدیریتی داشت. مدیرعامل، مدیر اجرایی و عضو هیئت مدیره. علاوه بر شغل ثابتش، یک شرکت جدید با دوستاش تاسیس کرده بود. یکی دو تا کار دیگر هم همیشه در دست بود. با این حال، خیلی کم می شد که کارهاش به خانه برسد. حواسش بود که به موقع خانه باشد و شخصیت کاری و خانوادگی اش خیلی فرق کند. که همیشه خیلی فرق می کرد و می کند.

خواهری، آن وقت ها با پدر یا دوستاش کار می کرد. آرام بود. سر به زیر و دقیق. گرگ و میش بیدار می شد، بعداز ظهر شاد بر می گشت. کاری که من هیچ وقت نتوانستم. در خانه، اگر قراردادی بود که ننوشته مانده بود و یا پدر یادش می افتاد که نامه ای هست که باید فرستاده شود، خواهری نامه را براش تایپ می کرد، پرینت می گرفت و فکس می کرد. ده دقیقه طول می کشید و پدر فقط دست نویس و شماره را بهش می داد. 

یک وقتی شد که خواهری نبود. به گمانم اوایل ازدواجش بود. پدر یک نامه داشت. نامه را داد دستم که انجامش بده. از چهار خط نامه، یک ساعت سوال داشتم و می خواستم دقیقا بدانم که چه کار می کند و چرا. خیلی کوتاه بهم گفت که دلیلی ندارد که رئیس برای کسی توضیح بدهد که جزئیات کار چیست. چهارده سالگی ام زل زد توی چشم هاش که یادش باشد رئیس من نیست.

بعدها، پدر رفت دنبال ماجراجویی شغلی اش. من هم وارد شلوغی زندگی ام شدم. نشد هیچ وقت همکاری کنیم. حتی هیچ خرده کاری ایی به من محول نکرد. در واقع هر کس سررسید خودش را داشت. نقشه های کاری خودش.

بعد از این همه سال، دور یک میز نشستیم. خودش، من، برادرش و دوستش. اینبار، من نجایگاه تقریبا مساوی یک شریک را داشتم. حرف زدیم. برنامه ریختیم و قرار شده که همکاری کنیم. برای اولین بار با یکی از فرزندانش طرح یک همکاری را ریخته و مطمئن ام برای خودش هم به اندازه ی من تجربه ای یکتاست.

شش صبح برایم یک اس ام اس طولانی زده. طرح پیشنهادی اش را بازنویسی و آخرش، یک خط اضافه کرده که: اینکار را بکن. کار انجام خواهد شد. از اطمینان کلامش خوشم می آید. از نگاه نافذش و فقط آرزو می کنم کلامم همانقدر محکم، مستقیم و نگاهم نفوذ پذیر باشد.

   + هاش ; ٩:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢٥
comment نظرات ()

الماس

هزار زن، در حنجره ام منتظر فریادند. آوازه خوان و بی تاب.

   + هاش ; ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢٥
comment نظرات ()

درخت

صدای سوت که پیچید توی گوشم، دستم را محکم گرفتم به میله ی پشتی صندلی جلویی ام. سعی کردم از پنجره زل بزنم بیرون و همه ی چیزهایی که به نظرم آمده بود و خواسته بودم بگویم، چرند جلوه کرد: کلاس استاد جانم زمینه ای بر پایه ی حرف های منطقی شده بود و در عین لذت بخش بودن، تکانم نمی داد. المان های زندگی ام منطقی تر از همیشه شده بود. تلاشم برای دغدغه های مالی را درک می کردم و "زندگی همین بود".

کتاب اصرار داشت بخوانمش. من این وقت ها سر و صدا می کنم و کتاب، آرام یک جا مانده بود تا خوانده شود. دو سال بود همینطور مانده بود تا تسلیم شدم. از صفحه ی اولش، همان "زمان جادویی" را به همراهش آورد. همان که نمی فهمی زمان چطور از تو عبور می کند. وسط اتوبوس وایستاده بودم و هوا خنک بود. دخترک توی کتاب، از دل قرون وسطی حرف می زد. از میان شکنجه. روی تخت، بسته شده بود. محکومش کرده بودند که بمیرد و شروع کرده بود از عشق حرف زدن. از قدرت ناب زنانه و لذتی که تنها از جسم یک زن به جهان عرضه می شود. وسط حرف هاش، برای اولین بار به سر حد توانم رسیدم. جایی که شراب و خستگی و مخدرهای ابتدایی، نرساندنم. گفتم بس کن. بستمش.

صدای سوت که پیچید توی گوشم، تکیه دادم به شیشه ی اتوبوس. میله ی پشتی صندلی را گرفتم. پنج و بیست دقیقه ی بعد از ظهر بود. هوا خنک شده بود. سرعت حرکتمان خوب بود. من بخشی وایستاده بودم که طبق تقسیم بندی مصوب برای آقایان بود و صدای سوت که شروع شد، یخ کردم. شبیه هیچ وقت دیگر نبودم که فیلمی از کشته شدن انسان ها می دیدم و یا نوشته ای از ختنه می خواندم و همانجا گریه ام می گرفت. شبیه وقت های اخبار هم نبودم که نمی فهمیدم چطور کلمات آنقدر بی رحمند. اینبار انگار دقیقا خودم بودم که روی تخت شکنجه بسته شده بودم. درد تحمل می کردم و برای اعتقادم می مردم. برای زندگی این زمانم، به همان شیوه.

در اولین فرصت، به خودم اجازه دادم جمع شوم و گذاشتم اشک هام بریزد. تا آنوقت اما، نفهمیدم چطور صدای سوت پیچید توی گوشم. نفهمیدم چطور یخ کردم. چطور دستم رها شد. نفهمیدم چطور چرخیدم. حتی نفهمیدم چطور روی زمین بودم. ناتوان.بی حرکت. انگار که بسته شده.

پایین تر از ونک بودیم، افتاده بودم روی زمین. بیشتر از پانصد سال بود که کشته شده بودم.

   + هاش ; ٧:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢٤
comment نظرات ()

نازکم

گلدانم هم اسم تو بود. هنوز هم هست. جمع شده. پلاسیده. در حال خشک شدن. نگرانم که شاید خبری باشد که به گوش من نمی رسد.

   + هاش ; ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢٢
comment نظرات ()

برایمان قهرمان نباش مرد. عادی اما سنجیده باش.

از بیستون پیچیدم پایین. رفتم سمت کردستان. بعد برگشتم سمت ولیعصر. شمردم که چهار تا چهره ی آشنا، از کنارم رد شدند. با موجی از شعف. شتابان طور. از کنار بیمارستان سجاد رد شدم. آدم ها همه هدفمند بودند انگار. ساعت شش و سه دقیقه ی بعد از ظهر شنبه بود. 

   + هاش ; ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢۱
comment نظرات ()

بعد نامه را بدهم به دست باد.

براش بنویسم که سلام. که خوبم. سرم این روزها خیلی شلوغ است. انقدر که از روز آخر عید تا به امروز، صندل پایم کرده ام. وقت نداشتم صبر کنم که چه وقتی هوا گرم می شود و کم کم بهاری شوم. وقت نبود امسال. وقت نیست. باید براش بنویسم که شتابزده ام. با سرعت راه می روم و حسرت می خورم به آدم های قدم زدن آهسته. خیلی. گاهی حتی فراموش می کنم که بهار است. که هنوز جوانم و فقط به یاد دارم هنوز می شود کل رویاهام را ببازم.

باید براش بنویسم که نیست. جای خالی اش هولناک است. و من وقت ندارم برای نبودنش غم آلود شوم.

   + هاش ; ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢۱
comment نظرات ()

دلم برات تنگ شده، هر چند که اعترافش خیلی جرئت می خواهد.

یک سال پیش بود به گمانم. با چند روز اختلاف. استاد جانم گفته بود که از پشت یک لایه ی یخ انگار حرف می زنی. که تمام احساساتت شبیه یک دریاچه است که پوشیده شده. که صاف نیست. منجمد. دور از دسترس. از همان روز، گاهی فکر می کنم که اگر یخ ها ذوب شود، چطور آب زندگی ام را سیل وار خواهد گرفت. چطور همین چهارچوب فراموشکارم جوابگو نخواهد بود. چطور با موج خواهم رفت. بی برگشت.

خواهری برام چند خط کوتاه دلتنگی و نگرانی نوشته. من ابری ام. و تلخ. 

   + هاش ; ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢۱
comment نظرات ()

و همین طور، به ترتیب

دور ایستاده بوده ام و فقط تشویق کرده ام. سوت زده ام گاهی. گاهی دستی زدم و از دور، با هیجان دست تکان داده ام. حالا، مسابقه تمام شده. چند تایی پیام تبریک داشته ام که یعنی دیدی بلاخره بردیم. دیدی توانستیم.

خیلی وقت است که دیگر باور ندارم که "ما بیشماریم". شاید هزار گونه باشیم، اما بیشمار نفر نیستیم. حالا، انگار یک سند کوچک دارم که نشان می دهد همین ما، هنوز در زمین هایی هست که می تواند برنده باشد.

انتظار می کشم که جسارتمان برگردد. باز می گردد هم. نور، اول از روزنه های کوچک می تابد.

   + هاش ; ٩:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱۸
comment نظرات ()

سبکی تحمل ناپذیر هستی

خاطره بازم من. هر حرکت دست، هر کوچه ی شهر و هر بوی تن، برام آواری از خاطره دارد. بین همین ها نفس می کشم. زندگی می کنم. درجا می زنم. خودم را شماتت می کنم. آنقدر که خود ِ ایده آلم بی بند و رهاست و همین بسته بودن ها، نفسم را بند می آورد. بسته بودن ِ به خاطره هایی با حضور خودم حتی.

حافظه ی هاردم تا دو ساعت پیش پر بود. حافظه ی لپ تاپم هم. صد و پنجاه گیگ از حافظه ی یکی و سی و پنج تا از حافظه ی دیگری را پاک کردم امشب. فیلم ها، آهنگ ها، عکس ها، فایل های موضوعی. هر کدام که به نظرم عمرشان تمام شده.

کلنگ برداشته ام و خانه های بی بازگشتم را ویران می کنم. "شاید" روزی حسرت بخش های جا مانده بگیرتم. شاید هم اشباح به خانه های خودشان برگردند.

   + هاش ; ۱:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱۸
comment نظرات ()

خوابش را دیدم حتی

در وضعیت تاهلم باید بزنم: این ئه ریلیشین شیپ ویت کوکو سبزی.

   + هاش ; ٧:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱٧
comment نظرات ()

بک

از اتاق بغلی صدای کلمات ترکی می آید. بچه ها خانه را گذاشته اند روی سرشان برای مهمانی امشب. هر دو نفری که قرار است امشب تولدشان باشد، فکر می کنند که امشب فقط مهمانی ِ آن دیگری است و یک بخش کار را به عهده گرفته اند. با یک لبخند محو گوشه ی لب که چیزی می دانند که دیگری در جریانش نیست.

از اتاق بغلی صدای کلمات ترکی می آید. بلند. یادم رفته بود زندگی در هیاهو را. یادم رفته بود من آدم مهمانی های نیمه روزی ام. و نه بیشتر.

   + هاش ; ٢:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱٥
comment نظرات ()

من از یک نفس گرفته می آیم

گفته بود تو سالم می مانی. شاید کمی خراب شوی، کمی آزار ببینی، نابود نمی شوی اما. من؟ شاید کمی خراب شوم و بعدش، نابود خواهم شد. بعدش، یادم رفته بود که هر انسانی مسئول زندگی خودش است. هر انسانی خودش می داند که چه کند و خودش هزینه هاش را باید بپردازد. از وقتی در بسته شده بود، وجدانم زیر همه ی این مسئولیت خم شده بود. چرا گاهی یادم می رود با خودم مهربان باشم؟

شب ها آرام می خوابم. گواهی صد ساعت اول را از موسسه ی زبانم گرفتم. این یعنی بیست درصد. توانسته ام یک نوت جدید بگویم و توانسته ام برای خودم تکرار کنم همه چیز فقط یک گاز دلنشین سیب بوده.

   + هاش ; ۱:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱٤
comment نظرات ()

سبز سدری

همان یک دختر بود و من و شب و بقیه، مرد بودند. گفتم که چقدر خوشگلی. خندید که مرسی. که خوب شدم چقدر. گفت که راستی امشب مسافر شیرازم برای بار اول. همینطور بی مقدمه. دلم خواست از پله ها پایین نمی رفتم. دلم خواست شیراز بودم. دلم خواست هر جای دیگری بودم به جز بالای پله ها. وقتی که زمان، یک دختر زیبا جلوی چشم هام بود که می رفت به شیراز.

کاش تمام جهان همان دختر بود.

   + هاش ; ۳:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱۱
comment نظرات ()

I sometimes see you pass out side my door

حواسمان نیست. با آدم ها معنا می شویم. یادم می رود گاهی که چطور خجالت زده می شوم. چطور شرم می خزد زیر پوستم. چطور سرخ می شوم و چطور می تپم. بی مهابا. تو استاد یادآوری چهره ای از منی. تو که نیستی، دلم برای این طور بودنم تنگ می شود.

آرام، سر به زیر، خجول.

بعدترش، باید اشک بریزم تا از شکلی که با توام خارج شوم. آنقدر که درد گاهی انبار می شود. سد باید بشکانم.

   + هاش ; ٢:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱۱
comment نظرات ()

استانبول - 19 - کف روی مرداب

وقت خریدن ِ سیم کارت که شده بود، پاسپورتم را برداشته بودم. رفته بودیم کمی پایین تر از تکسیم. دو سه تا شماره گذاشت برام که یکی را انتخاب کن. من همیشه آخر شماره هام عدد چهار بوده. اینبار، دست کردم از توی کیفم یواشکی موبایلم را در آوردم. رفتم روی اسمش. نگاه کردم که رقم آخر چه بود. یکی از سه شماره همان رقم را داشت. شد شماره ی من. دقت که کردم، دیدم شش رقم مشترک داریم. در خود شماره. منهای کد و پیش شماره ی کشور.

استاد جانم می گفت همزمانی، یکی از آثارش این است که وقتی چیزی باید در ذهنت تمام شود، آثارش در دنیای بیرون هم کمرنگ و ناپدید می شود. امروز گم شد. استانبول ِ بدون خاطره، استانبول ِ بدون خواب و حالا، شماره ام هم رفت. نمی دانم که می شود باز درخواست همان شماره را بدهم. نمی دانم حتی درست هست این کار یا نه. یا وقتش است که "رها کنم" و آخ که من چقدر آدم نگه داشتنم.

داری می روی آقای خواب ها. شتابان هم. می بینم که چه بهتری. می بینم که بیشتر از ژرفنا سر بیرون می آوری. من؟ دلم می خواست دلم چسب داشت و نگهت می داشتم. ندارد. دست من نیست. بلدم که فصل بهار که بشود، اجازه بدهم به آدم هام که بروند. هر چقدر هم که من به جاده بزنم، تو مسافر امسالی.

آدم ها خیلی چیزها دلشان می خواهد آقای خواب هام. اگر به دل من بود، تو الان اینجا بودی...

   + هاش ; ٢:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱٠
comment نظرات ()

استانبول 17

استانبول شبیه یک کلاس درس خیابانی است. می شود با آدم ها حرف بزنی و به حرف هایشان گوش دهی و کلمه یاد بگیری. یاد گرفته ام بگویم سلام. بگویم متشکرم. یاد گرفته ام که قیمت بپرسم و یاد گرفته ام که بگویم چقدر تو خوشگلی.

   + هاش ; ٩:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٩
comment نظرات ()

استانبول 16

از فیندیک زاده رفتم تا امینونو: نه تا ایستگاه تراموا را پیاده رفتم. گذاشتم هوای خنک بهاری با پوستم بازی کند. من نفهمیده بودم کی تهران بهار شد. بهار استانبول را می شد اما فهمید. خنک می شدی. نرم می شدی. یکی از فروشنده ها که دنبالم دوید که هی! از کجا می آیی و بیا یک چایی با هم بخوریم و یک ساعت ِ بعد با هم و هم مسیر شویم، ادب متعارف توریست های استانبول را زیر پا گذاشتم. فقط خواستم که تنها باشم. رها، همانطور که هیچ وقت در سرزمین خودم نشد که باشم.

فیندیک زاده خداحافظی کرده بودیم. دست داده بودیم که خب، خوشحال شدم از دیدنت. بعد هر کس راه خودش را رفته بود. تمام ایستگاه ها را بغض کرده بودم. به خودم فحش داده بودم که کارت مزخرف بوده. آخرش، پیاده شده بودم و زنگ زده بودم که کجایی. بیایم سمتتان که یک بغل بدهکاریم. حالا کنارش، یک بوسه ی گرم و یک فشردن سه نفره هم اضافه کن. زنگ که زدم دیر شده بود اما. زمان کمی مانده بود که هواپیما بپرد. نشده بود.

از زمستان استانبول چهار ماه می گذرد. بهارش، قرار بود که دلنشین باشد و بود. نشد که یک توریست زمستانی بی غم باشم. بهار، جبران کردم. جبران شد.

   + هاش ; ٢:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٩
comment نظرات ()

نان بربری داغ

برام  نوشته که "همیشه موهات رو قرمز کن. لباس زرد بپوش و لاک فیروزه ای بزن." ادبیات سوم دبیرستان بود به گمانم، که گفته بود ویژگی نثر بیهقی جمله های کوتاه و توصیفی و ایجازش است. می دانم وقت نوشتن، به سبک نویسنده ی دل قرن قبل فکر  نکرده. اجازه داده که مهربان باشد.  اجازه داده که تعریف کند. و چقدر دوست داشتنی بوده و کیف کردم از سلیقه ام برای هم خانه.

خانم صاحب خانه، احساس پیری می کرد. نه که جوان باشد، اما سن، یک مقیاس درونی باید داشته باشد و نه یک شاقول شناسنامه ای. برام قهوه درست کرد و براش از زیبایی زن های چهل ساله، پنجاه و شصت ساله گفتم. از اشتیاقم برای سال های بیشتر. تجربه ی لحظه های جدید و نگاه خردمندانه تر. عادت ندارد از اینکه چند ساله است صحبت کند. حدودا شصت سال و در این حدود، زندگی کرده و تازه یک سال است آشپزی می کند. نگران پیر شدن است و یک تار موی سفید ندارد.

لاکم سبز بود.گردنبندم فیروزه ای. نصفی از غذا هم دستپخت من از آب در آمد. بیشتر از همیشه نوشیدم. بر خلاف توصیه ی پسر ِ آن سال ها - که فکر نکنم حالا هم مردی شده باشد - از کسی که رساندتم (و عجب صدای خوشی هم داشت)، خواستم که باهام بحث جدی نکند. گذاشتم رانندگی کند. نشان دادم که مستم و در نصفه شب تهران، از سیگار ِ پشت سیگارم لذت بردم. کیفم را گذاشت توی خانه ام، نیشم را باز کردم و ازش خداحافظی کردم و خواب هیچ کس را ندیدم.

صبحش اتاقم شبیه زلزله زده ها بود و یک عالمه اس ام اس خنده دار توی گوشیم داشتم.

   + هاش ; ٧:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۳
comment نظرات ()

کبک دری

اردیبهشت ِ شیراز، یک انتخاب نیست. یک ضرورت است.

   + هاش ; ۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱
comment نظرات ()