در بهشت اکنون!


در بهشت من
هدیه

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
تیر ٩٦
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
تلخ، مثل عسل
درد در چشم چپ
محیا بانو
یادداشت ها
نقطه سر خط
ولوج
نیلوفر و بودنش
در کنار رودخانه (مهبد)
نوشی و جوجه هایش
شاتوت
خجسته
از بهشت تا بهشت
روشنان
نا گفته هایی از جنس سکوت
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
فرشته های زندگی
پوتشكا (معين)
راهی
خبرنگار مرد (امير)
نقش پرنيان (سميرا)
تقویم باطله
same old fears
و اگر نمرده باشند
دهل (رضا و بهروز)
فرصتی برای خودم
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

رفیق

داشتم فکر می کردم که این روزها، می طلبد که باز خصوصی، کاغذی، برای خودم، یک جور تک - مخاطبی بنویسم. یک حرف هایی بود که مانده بود و نگفته بودم و نمی شد برای هیچ کدام از آدم هام بگویم. نمی شد نگه شان دارم. امروز که آمد و ولو شد روی کاناپه و شروع کردیم حرف زدن، دیدم که حرف هام را زدم و تمام شد و گفت که آره. زندگی گاهی اینطوری می شود. زندگی است دیگر. یک جور واقع بینانه ای گفت که باورم شد.

جیب هام را خالی کردم. حفره های عمیق ِ کنار مغزم را. شاید بشود و امشب آرام بخوابم. زرنگی کرده بود و با ماشین آمده بود. بخشی از دل نگرانی هام را با خودش سوار کرد و برد.

...



اکستریم

اگر "ف" اشاره نمی کرد، خودم نمی فهمیدم که داستان خواب هام یک تم تکراری پیدا کرده. مثل خیلی از زن های دیگر. از آنجا شروع شد که توی چت شبانه ی مان - یا چت صبحمان یا چت ظهرمان یا اس ام اس بازی بینش؟ - براش گفتم که کل دیشب را در حال فرار بودم و می خواستند من را بکشند. گفت که این همان قالب تکرار شونده ای است که در کتاب "زنانی که با گرگ ها می دوند" بهش اشاره شده. زنی که از دست متجاوز فرار می کند. شباهتش به چشم خودم نیامده بود.

دیشب با آقای قاتل توی یک ماشین بودیم. قبلش توی یک اتاقک با چند نفر دیگر بودیم و از آقای قاتل اثر انگشتی چیزی گرفته بودند و بعدش که تنهایمان گذاشته بودند، دستش را مثل دستکش در آورده بود و زیرش، یک پنجه ی انسان جدید ظاهر شده بود که سرد بود و می دانستم متعلق به یکی از آدم هایی است که کشته و دستش را صاحب شده. دست برای من یعنی قدرت. تمدن. توی ماشین، من نگران آدم دیگری بودم که با ما توی ماشین بود. کمی بعد بود که فهمیدم خودم هم در خطرم. فرار هم که کردم، شبش، آقای قاتل و یکی دو تا از دوستام دم در بودند. آمده بودند دنبالم که برویم و مثلا گشتی بزنیم و می دانستم که می شود کشته شوم.

در کنار اینها، دوستم - دخترک جان ِ یک سال عروسم - کشف کرد که همسرش دوستش دارد. یک دعوای چند ماهه ی حقوقی در خوابم در جریان بود و وقتی بیدار شدم، خوشحال بودم که همه چیزش خواب بوده.

...



باقی

نشسته بودم زل زده بودم به انگشت های پام. این یعنی خیلی طفلکی ام و خیلی گناه دارم و مخصوص لحظه هایی است که واقعا حال خرابی دارم. انگشت های پام خیلی دوست نداشتنی اند. تقصیر خودشان نیست. تمام فشار قدم هام را تحمل می کنند و سال هاست توی کفش های کتانی زندانی اند. زل زده بودم به ناخن های خیلی کوتاهشان. به ترتیب تاسف ناکشان. دو تا لاک برداشتم که رنگشان کنم. این هم از سری کارهای نکرده است. رنگی کردن ناخن های پا. زنگ که زد، یکی شان لاک خورده بود.

...

یک لبخند محو گوشه ی لبم جا مانده. برای خودش هم نوشتم. جوابم را هم داد. توی اس ام اسش فقط یک دانه از این اسمایلی ها بود که دو نقطه اند و یک ستاره.

آدم است دیگر. گاهی دلش می خواهد خطر کند و  ببیند که می شود یکبار دیگر، چهار گانه ی "شهامت، فروتنی، انضباط و ایمان" را در زندگیش داشته باشد یا نه.

...



 

لال شده ام باز.

...



به حسن روحانی رای می دهم

رای دادن اینبار برای من کمی بیشتر از ثبت یک اسم خاص - امسال حسن روحانی - روی کاغذ است: تمام کردن قهر طولانی این سال هام با حوزه های اجتماعی و سیاسی ایران است و اعلام غیر رسمی ام که قرار است مجددا به فعالیت برگردم. یک گام بیشتر حتی: به رسمیت شناختن و رقابت با هموطنانی است که در حوزه ی زندگی شخصی، حیات اجتماعی و انتخاب مذهب با من موافق نیستند. من رای می دهم برای احترام به جمهوریت کشورم.

...



و شما خود، آوازید

بعد از موج آخر تلخی، وقت شد و دیشب با دوستان مجازیم -همانطور از دور، مثل همیشه - دور هم نشستیم. گفتیم و خندیدیم و انگار تمام زنگار این چند وقت رفت. یادم بود که چقدر دلم برایشان تنگ شده. یادم بود که چه اندازه در نبودشان پکر می شوم. یادم بود که دلم در واقع می خواهد یا من صفر و یکی بودم، یا گوشت و پوست آنها نزدیک تر بود. کل شبی که گذشت را روشن گذراندم. تمام امروزم هم با نور گذشت. یک بخش لبخند گوشه ی لبم جا مانده بود. یک لبخند کوچک فراموش شده.

امشب، ترکش آخر اصابت کرد بهم. گرمم و خوشحالم. من با تصحیح کردن و نوشتن خودم را می شناسانم و حالا یک جور لذت بخشی کلمه کم دارم. دلم می خواست می شد بعضی کلمات مجازی را - و مخصوصا این یکی را - قیچی کنم و نگه دارم برای وقت های سرما. برای وقت هایی که از چنین الو گرفتن های لذت بخشی کم می آورم. دلم بیشتر می خواهد که روزی - که هنوز زیر فشار روزها خندیدن را فراموش نکرده باشیم - همان جمع مجازی را در گوشه ای از دنیای واقعی ببینم.

خب، من در دل رویایی دارم. 

...



جرئت!

قضیه از اینجا شروع می شود که بابا، یک روز با باباش! حرفش می شود و تصمیم می گیرد مستقل شود. پسر بزرگ خانواده بوده و به غایت عزیز کرده. پای حرفش می ایستد از نظر مالی مستقل می شود. یک عکس از آن سال هاش هست که عکس محبوب همه ی ماست. آخرین عکسی که قبل از جنگ گرفته و موهاش نریخته. توی عکس از همیشه به هم شبیه تریم. حالا چرا قضیه از اینجا شروع می شود؟ خب بابای بابا سال هاست فوت کرده. پدربزرگ بابا هم سال های آنقدر قدیم مرده که هیچ مدرکی از دعوای آن دو تا نمانده. پس جریان را از جایی شروع می کنیم که شاهد زنده دارد.

پارسال که با بابا حرفم شد و تصمیم گرفتم مستقل شوم، دختر کوچکش بودم که در برابرش طغیان کردم. (بله! بله! یک عکس هست که عکس محبوبم از خودم است و موهام هم نریخته و دقیقا شبیه پدر زل زده ام به دوربین!  امان از این بازی لذت بخش ژن ها) وقتی ماه های طولانی گذشت و باز حرف زدیم و همدیگر را درون دنیاهایمان راه دادیم، برام از دنیای امنی گفت که وقتی همسن من بوده جلوی پاهاش گسترده می دیده: از امید به زندگیش گفت، از افق روشنی که به سمتش حرکت می کرده و از اطمینانی که توی قدم هاش داشته. تعجب کردم من.

انگار طغیان آن سال های بابا، بال کشیدن یک جوجه عقاب بوده که آشیانه ی خودش را می طلبیده. پادشاه دریایی که جزیره ی خودش را ساخته. من؟ نه! تعارف که ندارم با خودم. دلیلم حفظ مالکیت خودم بر خودم و نگه داشتن همه ی آزادی هام بود. ترس از اینکه فردیتم در مقابله با کانون خانواده مغلوب شود. نشد. به گمانم با همه ی هزینه های اضافی پرداختی، چیزی که می خواستم را بدستش آوردم.

گاهی کاملا ظلمات این روزها را حس می کنم. همین که تا یک سال دیگر، یا حتی یک ماه دیگرم را با اطمینان نمی شود پیشگویی کنم که کجام و چه می کنم. همین که هیچ دیدی ندارم که سال های کهنسالی ام را چطورم و نمی شود مسیر رسیدن به آن کهنسالی را برنامه بریزم. میانسالی ام را هم. ده سال بعد را. کورمال کورمال رفتن، فلجم می کند. بابا نمی دانست این را و وقتی فهمید تعجب کرد. فکر می کنم هیچ وقت تصور هم نکرده بودند چه نسل جوان سردرگمی می شویم ما. زندگی کردن با نور یک چراغ قوه، کار هر کسی نیست. من یکی را خیلی وقت ها از کار انداخته. برام گفت در فرداها همیشه روشنی می دیده و براش گفتم من "هیچ" امیدی ندارم به آینده. برای اولین بار آن نقاب خوشحال خودم را جلوش نزدم. چهره ی بدون خنده ی من را ندیده بود. وقتی امید ندارم و همین قدر که خنده هام اصالت دارد، هنوز واقعی ام. کلماتش تمام شد. مات، بلند شد و رفت. هیچ وقت هم را این شکلی ندیده بودیم.

خب، بابا همسن الان من که بود، همسرش یک جنین چهار ماهه در شکم داشت. دیروز شد پنجاه و هفت سالش و جنین آن روزها، مرداد امسال سی و دو ساله می شود. بهش زنگ زدم و خندیدم که چقدر برای این همه زندگی کردن، جوان است هنوز و بهش تبریک گفتم. از کجا معلوم. شاید هم پدر همیشه از من شجاع تر بوده و هست.

کوهی که تکیه ام را بهش تقریبا قطع کرده.

...



زیبای ترک

با بلوز سرخ، موی کوتاه قرمز و زیر نور کم شمع ها، توی کلیسا شمع روشن کردم نیت کردم برای امنیت و آرامش و نصیبم شد. یک بخش قلبم جا ماند. توی همان کلیسا در خیابان پر تردد. 

توی شهر خودم، امشب شمع روشن می کنم. توی نور کم اتاقم. برای آرزوی امنیت و آرامش در استانبول. تا بار بعدی که مرا به خودش راه دهد شهر.

*عکس از کلیسای نمی دانم کی. خیابان استقلال. نزدیک تکسیم. بهار امسال.

...



بیا برایت بنویسم

برایم نوشته بودی که مفصل برات بنویسم که چطورم. من زل زدم به صفحه ی مانیتور روبروم و فکر کردم که چند سال است که مفصل از خودم برات نگفتم. یادم افتاد چقدر همیشه کم داشتم این از خودم گفتن را. عزمم را جزم کردم که اینبار از همیشه بیشتر بگویمت. هر چه باشد، این راه ارتباطی بینمان جدید است. می شود اینبار به شیوه ای جدید ارتباط برقرار کنیم.

کیبورد را مرتب کردم جلوی رویم، انگشت هام را آماده گذاشتم و اول شروع کردم دو سه موردی را که پرسیده بودی جواب دادم. بعد که تمام شد، یک لبخند نیم بند زدم که آها، از اینجا قرار است خواهرانگی ما از اول شروع شود و برات از آن سری حرف های نگویم، گفتم. که چه می کنم. کجا می روم. معاشرینم چطورند. یک عده ی خیلی محدودی را می شناختی. عده ی زیادی از آدم هام شناورند و چند نفری هم جدیدا به حلقه ی آشناهام اضافه شده اند. برات از همه ی شان نوشتم.

بعد می خواستم برات از شیطنت های جدیدم بنویسم. از دلخوشی هام. از گشتن هام. از معاشرین آرامش بخشم. انگار نباید به این بخش می رسیدم. لپ تاپم خاموش و روشن شد و متن رفت توی آرشیو. با خودم قرار گذاشتم که برگشتن ِ به خانه، برات دوباره بنویسم و ادامه بدهم. همین چند ساعت، زنگ زدی. ما هیچ وقت معاشرین تلفنی هم نشدیم. زنگ زدی و از نگرانی هات گفتی و دغدغه هات که مربوط به خانواده بودند و من در سکوت گوش کردم. نامه ات در آرشیو ماند. هنوز هم همانجاست.

برات ننوشتم که دلم برایت چقدر تنگ شده. ننوشتم چقدر این روزهایم خالی شده. ننوشتم که دلم برای همان حضور فاصله دار اما امنت تنگ است. ننوشتم که آخرین خانه ای که از نوجوانی ام پابرجا بود و پناهگاهم بود هم، با رفتنت از دست رفته و گاهی می مانم که وقت خستگی بارهام را کجا زمین بگذارم. ننوشتم که جایی هم نیست. حمل شدنی ها روی شانه هام می ماند. قلنج می کنم. کمردرد می گیرم. اما کم نمی شوند.

برات یکبار نوشته بودم که اگر قرار از اول همین بود که تو هم بروی و همه بروند، اگر قرار از اول این بود که هر کدام یک بخش دنیا پرت شویم، پس چه اصراری بود این همه سال خانواده باشیم که اینطور جای خالی هر کداممان توی ذوق بزند؟ نوشته بودم که اگر قرار باشد من هر کجای دنیا که زندگی کنم، دو بخش دیگر خانواده ام نباشند، من چطور دوام خواهم آورد؟ به روی خودت نیاوردی. می دانم که تو هم بلدی روی دلتنگی هات ماله بکشی. نبینیشان. راه بهتری بلد نیستیم.

بهترین کاری که بلدم همین است خواهری. که به تو فکر نکنم. فرقی نمی کند کجا باشد. سر کلاس درس، وقت پیاده روی، وقت های خانه بودنم، وقت گشت زدن در اینترنت. یاد تو که می افتم، یاد تن گرم صمیمی دخترکت، قشنگ نفسم می گیرد. بغض توی گلو و چشم هام منفجر می شود و انقدر سخت است که کنترلش کنم! (وقت هایی هم هست که آزادش می گذارم. ببین! این لکه های خیس اثر همین حالاست) بعد قوی تر از همیشه احساس می کنم که باد سرد می پیچد پشتم و تکیه ام بر هیچ چیزی نیست.

اینجا دو روز تعطیلی داریم. تولد باباست. امسال می شود پنجاه و هفت سالش. بعد از هشت سال برادر کوچکش، روز تولد پدر ایران است و به جاش هیچ کدام از بچه هاش کنارش نیستند. من نشد که بروم. اما هر چقدر هم حساب می کنم، توی حجم سنگین نبودنت له می شدم که. تهران هم، تو که رفتی بلاخره با من غریبه شده. انگار هیچ جای شهر نیست که مهربان - آشنا باشد.

تو چهار ماه بیشتر است که رفته ای خواهری. من احتمالا زمان زیادی از عمرم مانده.

که به گمانم آسان نگذرد

دوستت دارم.

...



تجانس 2

یک روز در چرخی که گشت، توی نگاهش فاخته داشته. از آن زمان، در گلویم سهره به یادگار مانده.

...



تجانس

در زندگانی قبلی، ترخون بوده ام من. در زندگی قبلی اش، ریحان بوده.

...



تحلیل

گاهی با صدای ناله ی کسی بیدار می شدم و تازه می فهمیدم که صدای خودم بوده. گاهی از تلخی روز بعدش می فهمیدم که شب به یاد نیامده اما پر تنشی را از سر گذرانده ام. گاهی وسط هراس، با کمترین تکانه می پریدم از خواب. حالا، قوی تر شده اند. خودشان به تنهایی بیدارم می کنند. از دنیایی که به گمانم ده ساعت، ده روز، ده سال به طول می انجامد و به زمان ِ دنیای بیداری، تنها چند دقیقه گذشته.

این بازی، یک برنده بیشتر ندارد و می ترسم که پشیز کافی، برای پرداخت به شارون نداشته باشم.

گاهی هنوز، دلم می خواهد دستم را به علامت تسلیم بلند کنم و بگویم قبول! نه شکست و نه پیروزی. این بازی، ارزانی زندگان.

...



بی پایان

امسال بهار بیشتر از هر سال ماند. هنوز توی هوا بال بال می زند و هنوز هر صبح می نشیند روی پوستم. تابستان فقط چند ساعت کوتاه روز را در اختیار دارد. به جاش، بهار طولانی خودش را می کشد بین نسیم، بین صدای گنجشک ها، بین تمام ریز و درشت های زنده ی باقی مانده ی شهر.

گلدانکم یکبار کامل این بهار خشک شد. دیدم که چطور جمع شد، چطور خشک شد، چطور پوسید. سعی کرده بودم خاکش را عوض کنم و دیدم که چطور نخواست. چند برگی اش را از دست داد اما دوباره ریشه کرده. امروز دیدم که برگ جدید هم داده و اینبار برگ هاش رنگ سبز پریده رنگ ندارد. بنفش قوی ِ زندگی خودش را کشیده لای برگ ها.. گلدانکم شهوت زندگی دارد. شبیه من. و احتمالا شبیه مردی که گلدانکم به اسمش است. حالا دیگر نمی ترسم. انگار گذشته کاملا سفر کرده. رفته و من و یادگاریهاش، خوشیم. دلتنگی هم نیست. 

بهار طولانی امسال رو به پایان دارد. من دلم یک خانه تکانی جدید می خواهد. دلم نوئی و تمیزی بهاری لازم دارد. شیشه های دستمال کشیده شده، خانه ی از نو چیده شده. دلم یک عشق بازی جدید با رنگ ها می طلبد. با همان سرخوشی ِ خاص بهار. بدون پختگی تابستان.

کمی بیشتر از قوزک پای نانوان لازم دارم ااین وقت سال. کمی پرواز می خواهم.

...



امتداد

توی گرمای نفس گیر فست فود لعنتی بالای میدان ولیعصر نشسته بودیم. قرار بود برایمان یک غذای باب دندان من بیاورد و معلوم بود که یک ایده ی عالی دوست داشتنی را سوزانده و نابود کرده اند: یک فست فود گیاهی، دو سه تا کوچه بالاتر از میدان ولیعصر اما تقریبا بدون هیچ مشتری ایی. با دکوراسیون شبیه ساندویچی های شوش و سیستم تهویه ی خراب و غذایی که چهل دقیقه هم بیشتر طول کشید تا آماده شود.

بعد نگاهم افتاد به دستش. به طریقه ی تکیه دادنش سمت عقب. به حالت مچ، ساعد، خم شدن بازو و یک لحظه، انگار تمام حرف هایمان در مورد عدم قعطیت، جهان های موازی و هر چیز دیگری که نمی شود با هر کسی در موردش صحبت کنی، قطعیت پیدا کرد. انگار جهان طراحی و ساختش دست یک فرد بی حوصله افتاده بود که حتی دلش نخواسته بود بین دو نفر آدم ِ اینقدر نزدیک هم تفاوتی قائل شود: دو آدمی که مثلا متفاوت حرف می زدند اما دست هایشان، کاملا یکسان قرار گرفته بود.

ما جهانمان را با چشم هایمان نمی بینیم. با دست هایمان درک می کنیم. همین است که نوشتن، همیشه جادوی خودش را حفظ می کند. همین است که وقتی در یک کارگاه کوچک داستانی بنشینی، توی همه ی داستان ها از چگونگی حرکت دست ها توضیح مفصلی می بینی. همین است که اوج دوست داشتن هایمان از دست ها می گذرد. همین است که هر وقت در یکی از ایده های احمقانه ی سرشارم با کسی شریک و موافق می شوم، یک حالت و حرکت دست یکسان ازش می بینم.

انگار هر بخش وجودم دست کسی به ودیعه است. و این یعنی هر چه پیش آید، تمام شدنی در کار نیست.

...



شکن شکن

دلم میخواست لیمان را ببینم. خودش تعریف می کند که بانوی لیمویی است و در چشمان ندیده ی من، باید زیبا باشد. آدم ها همه شان زیبا جلوه می کنند. استثنا هم ندارد. فقط لازم دارد یک یا دو دقیقه ای نگاهشان کنی که یک دفعه نفست بگیرد: وای که شما چه بی اندازه زیبایی! من خسیس نیستم در گفتن. آدم ها زیبا، گرم و خواستنی اند برایم.

لیمان، یکی از اولین نوشته های بلندیش که در ستایش تن، دست و آغوش بود را چند سال پیش نوشت و حواسم را برد. دو سال بعدش، داشتیم با هم چت می کردیم و من مثل همیشه ی این لحظات، موشی بودم که خودش را به زور در چنبره ی یک مار گرفتار کرده. کمتر از یکسال بعد، غمناک ترین نامه ی عمرم را جرئت کردم و براش فرستادم و به تمامی دردم را از من گرفت و شش ماه بعدش، گفتم که ببینمت؟ گفت نیستم و رفته بود.

هنوز، هر وقت تجربه ی جدیدی می کنم، هر وقت در نوئی از جهان به روم گشوده می شود، به لیمان فکر می کنم. که براش تعریف کنم. براش بنویسم. از کجا معلوم؟ شاید بخندانمش. زن خواستنی و عزیزی که می توانست و می تواند آینده ی من باشد: زخم خورده، خسته و هنوز سر پا.

...



از تاریکی، تا فریاد

مامان دارد می میرد. این را بار قبلی - شاید بار قبل تر - که بابا را دیدم گفت. داشت رانندگی می کرد. تازه از متروی اکباتان خارج شده بودیم، رسیده بودیم به جایی که ماشین را پارک کرده بود و سوار شده بودیم. نیم ساعت بعدش یک جلسه ی کاری داشت. یکی از این نم نمک های باران الکی این بهار را می زد و بابا، انگار که در مورد وضعیت آب و هوا، انگار که در مورد یک امر بدیهی صحبت کند، گفت راستی مامانت دارد می میرد. یک جور تسلیم. یک جور کنار آمده.

مامان، یک جای زندگی که نمی دانم کجا بود، شروع کرد به نجنگیدن. یا شاید هم نه، شمشیر را به روی خودش کشید. ما - خانواده ای از افراد برون گرا - در برابر این خصلت اخلاقی اش لال شدیم. انگار شهبانوی دنیایی باشد که ما حتی رعیتش هم نباشیم. دنیای عجیبی که ما پشت مرزهای ورودی اش مانده باشیم. یک جور درونگرایی ترسناک.

یک بخشی از بار امنیت خانواده روی شانه های مامان است. مثل هر خانواده ی دیگری. بعد مامان مدت هاست سرفه می کند. چه چیزی توی ریه هاش دارد؟ توی چه هوایی نفس می کشد؟ من نمی فهمم. یک ریه مگر چقدر گنجایش این فشار هوا را دارد؟ نمی فهمم باز هم. از پس سه سال، چهار سال، نمی دانم چند سال سرفه کردن، ریه هاش و نای و همه چیزش آزرده شده. توی نفس هاش یک رگ صورتی کمرنگ افتاده. خودش می ترسد. ما وحشت می کنیم. خودش همیشه بعد از سرفه ی اول، دومی را می کند. بعد نگران می شود. چشم هاش را می بندد و می رود به دنیای درونش. ما؟ زل می زنیم به خیابان جلوی رویمان. در مورد مسائل کاری مان تند و تند حرف می زنیم و جوری وانمود می کنیم که انگار هر چیز دیگری، در سایه است. هر چند بی فایده: واقعیت، توی گوش هایمان دنگ دنگ صدا می کند.

مامان دارد می میرد. این را خودش باور کرده. انگار قبول کرده باشد که بیماری بخشی از هویتش است. حالا، یک مدتی شده که در برابر بیماری اش تسلیم شده. هر چقدر دکترها و ما معتقدیم که خوب می شود، خودش اینطور فکر نمی کند. این را امروز ظهر فهمیدم. با هم از ماشین پیاده شدیم. موقع پیاده شدن، پاش لغزید. انگار آماده باشد که زمین بخورد. انگار به قدم هاش دیگر اطمینان نداشته باشد. من گرفتمش. باید یکبار هر کس مادرش را وقت زمین خوردن بگیرد که بفهمد چه بار وحشتی دارد. مثل وقتی که روی تخت سفید بیمارستان خوابیده و یک دستگاه عجیب بهش وصل است و تو حتی نمی فهمی از روی آن تخت بلند می شود یا نه. فقط می شود لیز بخوری بروی توی راهروی بیمارستان و بزنی زیر گریه. همین ترس، می شود وسط گرمای خرداد برگردد. دوی بعد از ظهر.

مادر جون، مادر ِ بابا، ده سالی قبل از فوت کردنش، سکته کرد و دستش فلج شد. حرکتش کند شد و ده سال مبارزه کرد. سر حال، قبراق، با زبان تیز و نیروی عجیب زندگی. یکی دو سال آخر زندگی اش، یکبار رفت خانه ی دختر بزرگش. توی حیاط، بین گل های رز قرمز با همان لباس آبی بلند نخی رهاش، وایستاد و عکس گرفت. موهاش سفید یکدست است و تا روی شانه اش کوتاه شده. دندان هاش مثل همیشه سفید و سالم از لای لب هاش پیداست. می خندد. ما همیشه می خندیم. مامان اما، توی عکس هاش لبخند می زند. ملایم، تسلیم، آرام. هر چقدر هم که شانه هاش را بگیری و تکانش بدهی که زندگی کن، زندگی کن، بی فایده است. مامان سبک خودش را در زندگی دارد. شبیه ما نیست.

مامان دارد می میرد. این را بابا بلاخره جرئت کرد و با صدای بلند اعلام کرد. یک  نم نمک احمقانه ی باران می زد. من بعض کردم. یادم نیست گریه هم کردم یا نه. مهم هم نیست. اگر هم اشکی بوده، یواشکی پاکش کرده ام. ما عادت نداریم جلوی چشم هم دیگر اشک بریزیم. انگار حکم به قوی بودنمان است و گریه نشانه ی ضعف باشد. بابا سکوت کرد و ما انگار قبول کرده باشیم که بخشی از امنیت زیستمان برای همیشه مختل شده، رفتیم و به جلسه ی کاری مان رسیدیم.

مامان دارد می میرد. زمان این جمله برای همین الان نیست. برای شش ماه آینده هم نیست. شاید ده سال دیگر، شاید بیست سال دیگر. نمی دانم. توی پنجاه و دو سه سالگی اش اما، مامان تسلیم شده. دیگر یادش نمی آید که همه چیز از یک حساسیت ساده شروع شد و ما نفهمیدیم چه شد و هیچ کس هم نفهمید. معلوم نیست. مامان دست از مبارزه برای زندگی به سبک ما برداشته. ما را می ترساند و انگار متوجه نیست. ما کار می کنیم. بیشتر. من سعی می کنم کمتر ببینمشان. می فهمد؟ نمی دانم. من نگرانم. می ترسم و نمی شود که بنشینم و نگاهش کنم که چطور به خودش اجازه ی اضمحلال می دهد. 

مامان دارد می میرد. معلوم نیست شاید سی سال دیگر. هر کسی یک روز می میرد و این بخشی از فرایند زندگی است. ما می فهمیم این چرخه را. اما این تسلیم بودن را نه. می فهمم می شود یک روز بیدار نشوی، اما نمی فهمم چطور هر روز می شود یک مرحله ضعیف تر شوی. نمی فهمم ضعفی که در آن هیچ چیز معلوم نیست. توی ذهنم، آن کلیشه ی امن که من تقریبا شصت ساله ام و با هم عکس می گیریم و حرف می زنیم و چای می نوشیم، نابود شده. آدم گاهی تکیه بر آینده دارد. خراب که می شود، وسط تابستان هم یخ می کند. و الان بودن ِ مامان، توام با ناامنی شده.

نصفه شبی بیدار شده ام. زل زده ام توی تاریکی اتاقم و با خودم تکرار کرده ام که مامان دارد می میرد. جمله اش تلخ مزه بوده و من فلج بوده ام. زندگی، توی دنیایی که حداقل المان های اطمینان بخش را هم ندارد، سراسر جهنم که نه، برزخ است: پر از بی ثباتی. بخشی از من توی این دنیا گیر افتاده. و هر چقدر بخش بخش بخش تکه شوم، هیچ فایده ای نخواهد داشت. شمشیر من در دنیای مامان کاربرد ندارد. من ایستاده ام در دور ِ دنیایش. فقط نگاهش می کنم...

پی نوشت: این اتاقک شیشه ای را حتما بخوانید. بهانه اش این نوشته است.

...



اتاقک شیشه ای

یکی از آدم های شناور نه سال اخیرم، امروز زنگ زد. گفت که چطوری؟ کجایی؟ کارت داشتم و رفتم وبلاگت را خواندم. راستش برام قشنگ است که وبلاگ، یک بخش ثابت از هویت من شده. سه هفته ی پیش هم یکی اس ام اس زد که کجایی تو؟ دلتنگت شدم و رفتم وبلاگت و کلن به به. من از نوشتنم راضی ام. از رگه های بی پروایی. بخش های صداقت. از اینکه خیلی ها می دانند و می شناسند من را.

بحث های وبلاگ برای خودش است. برای ایمیل زدن نیست که فلانی بگو چه شده. برای تلفن نیست. برای ارتباطات واقعی من نیست. این من، با آن من فرق دارد. کسی اگر کامنت بگذارد، فرق می کند با اینکه وسط مهمانی زل بزند توی چشم هام که آها، نوشته بودی. بحث کامنت با هر چیز دیگری فرق دارد. دلتان نظر دادن می خواهد؟ کامنت بگذارید. اما همین فقط.

رعایت کنید. بگذارید وبلاگ در چهارچوبش باشد. نمی خواهم سانسورش کنم. سانسورتان کنم. استثنا ندارد. پی نوشت ندارد. یک خواهش است.

فرض کنید من توی یک اتاقک در میدان اصلی شهرم. گاهی حمام می کنم. گاهی آرایش می کنم. گاهی کتاب می خوانم. دیوارها شیشه ای است و من را می بینید. نمی بینمتان و گاهی عریا نم. ناز شستتان اما لازم نیست برایم پیغام بفرستید که روی سرینت یک خال داری. بگذارید این اتاقک دوام داشته باشد. لازم باشد، خودم صدایتان می کنم.

ممنونم

...



امید

برای شاگرد جانی که دخترک است (همین خانم محترم)، از شاگرد جانی که پسرک است گفته ام. دو سه باری پیش دختر قرار کلاس پسر را گذاشته ام و شنیده که با چنین کسی صحبت می کنم. یکبار پرسید که فلان اسم شاگردتان است؟ عرض کردم بله. یکبار به هم سلام رساندند و ابلاغ کردم و  حالا به روی خودش نمی آورد. با تمام پانزده سالگی اش حواسش - و به گمانم، ندانسته کمی از دلش - رفته پی پسر.

اینطوری شده که بهتر درس می خواند تا در رقابت خیالی ایی که بینشان ایجاد کرده ام اول شود. از احوال درسی آن یکی سوال می پرسد و یواشکی می خندد و هر جلسه، به بهانه ای اسم پسرک را می آورد و جویای حال می شود: یک دلیل ساده ی خیال بافی بهش داده ام. همان چیزی که کم داشت.

دخترکم بزرگ شده. کمی آرامش پیدا کرده و چشم هاش برق می زند. دیروز، دغدغه ی مهم تر از درسش این بود که نکند کسی براش تعیین تکلیف کند و نکند که در چهارچوب خانواده ی به شدت سنتی اش محصور شود. خب، چند ماه پیش، سوال مهم اش، این بود که چطور خط چشم بکشد قشنگ تر است. 

آدم است دیگر. گاهی فکر می کند که چه جای درستی از جهان قرار گرفته.

...



شاگردانه

استاد جان در خواب هام، نقش دامبل دور در آخر ِ هر کتاب ِ هری پاتر را بازی می کند. یک جور فصل الخطاب طور، می آید و نتیجه گیری می کند و خیلی آقا معلم طور، از بازی خارج می شود. دیشب این دامبل دور بودنش خیلی گل درشت بود. کل خواب و جاده و حرکت ماشین ها و پیچاپیچ راه چالوس که تمام شد، استاد جان با ماژیکش پای تخته وایستاده بود و برایمان داشت دو تا چیز را تقسیم بندی می کرد. دومیش یادم هست و اولیش یادم رفته. احتمالا اولی باید دوازده مرحله برای نتوانستن یا چنین چیزی بوده باشد. عددش را درست می گویم. موضوعش را احتمالا نه. دومی اما، هفت مرحله برای ورود برکت به زندگیتان بود. که زندگی، از نگاهتان بی برکت شده؟ چطور راه ورود برکت به زندگی تان گشوده می شود؟

هفت شماره که تمام شد، بیدار شدم. پنج صبح. انگار که انقدر چیزی که شنیده ام، مهم باشد که باید هر چه سریع تر ثبتش کنم. صورتم را شستم و یک دفترچه از روی میز برداشتم و یک خودکار از زمین پیدا کردم. شروع که کردم که بنویسم، فقط سه شماره اش یادم مانده بود:  

اینکه باور داشته باشی به برکت، و اینکه اجازه ی جاری شدن ِ این برکت را در زندگی ات بدهی. سومیش را آنقدر بد خط نوشته ام که نمی دانم چیست.

استاد جانم، شما که می دانم اینجا را می خوانی، چنین چرخه ی مرتب شده ای وجود دارد؟ من، یک شادی - برکت ِ جدید در زندگی ام یافته ام که "می خواهم" در زندگی ام جاری شود. اما نمی دانم چطور.

...



مرز

بهش اجازه ی دیده شدن نمی دهم. نا امنی اما، تا عمق روانم انگار نفوذ کرده. با اولین تکانه، وسط طوفان کابوس می افتم و دست و پا، دست و پا، دست و پا می زنم. نفس گرفته، از خواب می پرم و حجم ِ آن نمی دانم چه، زیر می گیرتم.

خود ِ بیدارم را بلدم بخندانم. بلدم در دنیایی زندگی کنم که دوست دارم. اما از کنترل ِ دنیای خوابیده ام عاجزم. به تکرار - هزار و یک کلام و شکل - نشانم می دهد که یک چیزی هست که سر جاش نیست.

می دانم چطور درست می شود به گمانم. کاری از من ساخته نیست.

...