در بهشت اکنون!


در بهشت من
هدیه

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
امرداد ٩٦
تیر ٩٦
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
تلخ، مثل عسل
درد در چشم چپ
محیا بانو
یادداشت ها
نقطه سر خط
ولوج
نیلوفر و بودنش
در کنار رودخانه (مهبد)
نوشی و جوجه هایش
شاتوت
خجسته
از بهشت تا بهشت
روشنان
نا گفته هایی از جنس سکوت
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
فرشته های زندگی
پوتشكا (معين)
راهی
خبرنگار مرد (امير)
نقش پرنيان (سميرا)
تقویم باطله
same old fears
و اگر نمرده باشند
دهل (رضا و بهروز)
فرصتی برای خودم
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

سلام عدم اعتدال!

بعد، شفیره ی تازه ی این چند وقتم هم ترک برداشته. یک "من" ِ جدید در حال تولد است که دیوار هاش وسیع تر است. در کنارش؟ چند قدم بی پرواتر، چند قدم رک تر و چند قدم تهاجمی تر شده. دلم خوش بود - همیشه خوش است - که از دل کرم بلند و بلندتر شده ای که هر بار، بزاقش را می چرخاند و تار می کند و دور خودش می تند، پروانه ای، جیرجیرکی، چیزی خارج شود. شفیره دریده شده (گفته بودم ترک برداشته؟!!) و کم کمک مار - بچه، تبدیل به یک خزنده ی وحشی تر شده. 

آن وقت ها، وقت باز شدن مرزها، خودم را جمع می کردم تا ببینم چه می شود. آرام، محتاط. نگران. حالا؟ تازان وارد زمین بازی می شوم. صدای قهقهه هام می آید که "آه، جدا؟ خب بگذار این یک مسیر جدید را هم امتحان کنیم!" من ِ این میان، گاهی که وقت می کند، می ترسد. این طور بودن، می تواند در عین هیجان انگیزی، نا امن کننده باشد. اما پروا؟ چه نیاز است!؟

در نهایت، آرامش؟! هاه! توی دریای طوفانی می شود از کلنجار رفتن با امواج لذت برد. اما کسی به ماه ِ بدر نگاه نمی کند.

...



غار من

غار اینبار، یک پنجره ی بزرگ داره. یک عالمه شال رنگی به جای پرده، یک قفسه ی به قدر کافی کتاب دار، و ترکیب آشفتگی و نظم.

برگشتم به درونگرایی ام. نوشتن، فقط تلاش ساده ایه برای تخطی. تا چه شود.

...



نقاب عوض کردن، اذیت می کند

یه صدایی میگه: شاید فقط باید استراحت کنی.

...



وعده

اول افتاد زمین. صدای افتادنش را شنیدم. نفهمیدم چی افتاد و کجا. ماشین که حرکت کرد، دیدم که چطور چرخش چرخید. آمد جلو. رفت روی گوشی موبایلم. رد شد و صدای شکستنش را شنیدم. خیلی عمیق گفتم آخ.

گوشی ام - گوشی قبلی ام - نابود شده بود قبل از اینکه نابود شود. در نگهدارنده ی بخش باطری اش، یک سال و نیم بیشتر بود که گم شده بود و یکی دو تا مشکل ریز! دیگر و همین باعث شده بود که توی این مدت، نتوانم از مموری کارتش استفاده کنم. گوشی فعلی، همان مارک است. با قابلیت های تقریبا یکسان. مموری ِ دستکاری نشده را انداختم توش و رفتم بخش عکس هایی که گرفته ام.

یکی اش، بود که از حمام آمده ام و موهام خیس است. عروسی یکی از دوستان خانوادگی بوده و تصمیم گرفته بودم با موهای معجوج! (اعوجاج پیدا کرده، فر خورده، کمی پیچ پیچی!) بروم. باید فقط صبر می کردم شانه نکرده، خودشان خشک شوند. روی موهای قهوه ای، یک کمی آفتاب افتاده. بلند. وحشی. رام نشده.

تابستان که تمام شود، عمر موهای قرمزم هم به آخر می رسد. بعد بلندشان می کنم. اگر بشود و صبوری کنم، به رنگ خودشان باقی می گذارمشان. زیاده از حد صبر کرده ام. فقط عروسی ِ دخترجانم بگذرد...

...



مرمری

خبر از دخترکم ندارم که هنوز، وقت ِ فشار، گریه می کند یا نه. هرچند همانطور که تصورش می کردم عمل کرد. فشار روزهاش که زیاد شد، برام پیغام فرستاد و بیشتر از دو ساعت برام اس ام اس زد. براش نوشتم که امید داشته باشد. که همچنان به رویا دیدن هاش ادامه دهد و تخیل کند (دخترک، قدرت تخیل علیلی دارد)

آخر اس ام اس ها، یاد تکنیک های صحبت با کودک درون ِ لوسیا کاپاچیونه افتادم. انگار من بخش قوی تر بودم و او ضعیف تر. تک تک کلمه هاش را، قبلا (یک ساعت قبل؟ یک روز قبل؟ یک هفته قبل؟ چند سال اخیر؟) صدای خسته و نا امید درون خودم برام تکرار کرده بود. ساناز گفته بود که اولین مخاطب هر جمله، گوینده است. راست می گفت.

تبدیل به یک سنگ شده ام که یک مجسمه ی داوود ِ هنوز تراشیده نشده درونش زندانی است.

پی نوشت: جمله ی ساناز این بود:

"هیچ تصمیمی توی زندگی اون‌قدر مهم نیست که تو بخوای این همه براش خودت رو عذاب بدی."

درست می گفت هر چند عمل کردن به جملات درست، همیشه ساده نیست.

...



قمری

اولین جمله اش یک درخواست ساده و قدیمی است: می شود روی تختت بنشینم؟ بد اخلاق است، گرمش شده و باز، ممنوعیت بزرگ خانه ی من را به خاطر دارد: "هیچ کس اجازه ندارد با لباس بیرون، روی تخت من بنشیند" خاطرش خیلی عزیز تر از هر قانونی است اما مرزهایی هست که می داند نمی تواند زیر پا بگذارد. 

در یک سال اخیر - که من خانه گرفته ام - دوتایی به یک راه حل میانی رسیدیم. یک پتوی سفری مخصوص براش کنار گذاشته ام که مثل روتختی استفاده می کند و باهاش، تمام نقطه های تشک و بالش را می پوشاند و بعدش با خیال راحت لم می دهد (تخت آژیر خطر دارد که مستقیما به حنجره ی من وصل شده). بعد برایم از دلواپسی هاش می گوید و من می خندانمش و گپ قدیمی دوستانه می زنیم. از تمام چیزهای مشترک این سال ها حرف می زنیم، از تمام نقطه های کوچکی که می دانم آرامش می کند، از خاطره های جلف و جفنگمان که صد بار تکرار کردیم و باز برایمان لذت بخش است که بپرسیم فلان چیز یادت هست و از فاجعه ی آخر زندگی من. 

وسطای حرف هایمان، بهش خندیدم که راستی دوستی مان از هشت سال گذشت. ما دو تا،  چقدر تجربه کردیم و چقدر بزرگ شدیم. هزار بار پوست انداختیم و هنوز، در حال رشدیم. خوشبختانه در یک جهت. بدون قضاوت همدیگر و پشتیبان.

 حالا یک ساعت است که رفته. خانه پر از بوی گل مریم چند روزه است و بوی گل، خانه را تنها تر نشان می دهد. هر چند بوش، گرم است.  شبیه امنیت داشتن یک دوست. 

...



جمعه

با بچه ها رفته بودیم سینما. انگار که هزار سال پیش بود. تیزر فیلم توضیح داده بود که فیلم، از سری ژانر وحشت ساخت وطنی است. یادم نیست که صندلی کناری من، محمد نشسته بود یا فرهاد یا بینشان نشسته بودم. هر جا می شد ترسید، ترسیدم. هر جا می شد جیغ زد، جیغ زدم و از جام پریدم. دوست جان جان جان جان جان بعدش، برام گفت که جوری فیلم می بینی انگار واقعیت است. غرق می شوی توش. هر لحظه برای خودت تکرار کن که این فیلم است. این فیلم است. این فیلم است. از فیلم فاصله بگیر. وسط فیلم با خودت شوخی کن. نشد. هیچ وقت. هنوز هم نشده. وقت دیدن فیلم ترسناک؟ تخیلم که هنوز قوی ترین بخش وجودی ام است، تمام آینده های محتمل فیلم را بررسی می کند و جیغ می زنم. انگار این منم که هر لحظه در معرض خطرم.

نشسته ام به دیدن یکی از این فیلم های هالیوودی ِ هپی لیو فور اور. از اینها که شخصیت اول سرطان دارد و از لحظه ی اول می دانی که خوب می شود و به خوبی و خوشی آخرش هم همان شد که باید. نشسته ام و وقت دیدن فیلم، صادقانه اشک ریخته ام. انگار این یکی از دوستانم باشد که از دستش می دهم.

هزار و یک نفر و هزار و یک دوستم به خاطر فاصله ی مکانی رفته شده اند. نوع دیگری از از دست دادن؟ خب مطمئن ام طبیعت گستاخی ِ ظالمانه ی بیشتری دارد.

...



 

ایا چیزی مهم تر از روابط هست؟ ...



غول قرمزی

لیوان های کثیف روی میزند. دود سیگار انگار به خورد خانه رفته. تمام تنم کوفته است و خوشی زیر پوستم خزیده. انگار بعد از مدت ها به قدر کافی، یک روز بین جماعتی که لازم نبوده وانمود کنم و بجنگم و مبارزه ی بیهوده کنم، نفس کشیده ام و زیسته ام.

یک روز طولانی، چنگال هام را فرو کرده ام درون زندگی. کدام افسانه بود که از غولی می گفت که دست هاش را درون خاک می کرد و نیرو می گرفت؟

...



 

افتادیم به جان خانه. حواسم که جمع شد توی کوچه بودم و دستمال دستم بود و داشتم گرد و خاک در ورودی را پاک می کردم. دستگیره ها، پریز های برق، در کابینت ها. آخرش دو تا پارچه برداشتم و افتادم به جان شیشه های هر دو اتاق. تمیز که شد، اجازه دادم یواش یواش توی این روزها خانه کثیف شود. به نظم خودش برگردد. بدون دخالت من. بعد یک لبخند گوشه ی لبم ماند که خانه ات، امانت شده ها. دلت گاهی می خواهد ازش بگریزی و دور شوی و بدون اغراق، وزنه ی نگه داشتن این روزهات است.

براش می زنم خانه مرتب است ها. اتاقم اما تمیز نیست. اشکالی ندارد. دارد؟

می نویسد خانه ی مجردی باید آشفته باشد.

می خندم. خانه ام تصویر ام است.

...



تثیت

می نویسد که قرار بعدی عکاسی مان، باشد برای وقتی که موهات رسید به کمرت تا هیجان انگیزتر ثبتت کنم. غش می کنم از خنده. این یعنی بیش از هزار روز ِ دیگر. شب تا صبح خواب می بینم که موهای بلند ِ آن وقتم را که شست و بافت و کوتاه کرد، پیدا کرده ام و سعی دارم که دوباره به سرم وصل کنم و بشود که روبروی لنز قرار بگیرم. هشت ماه است که همدیگر را ندیده ایم و موهام هنوز تا روی گوش هاست.

...



نورون

تن را، باید غذا داد. باید خواباند. باید کشاند توی آفتاب. باید معاشراند. از تن گریزی نیست. به تلافی، آن وقت که خواب چنگال هاش را فرو می کند توی جانت و می لرزانتت، همین تن است که اگر یاری کند، برمی خیزی. بر می گردی.

آویزان. در میان هزار و یک ناگریزی.

...



در ستایش آدم ِ اولیه ی درون شکمم، تقریبا حوالی ناف

با گشنگی داشتم کلنجار می رفتم که بشین و کارت را بکن و دو ساعت بیشتر وقت نداری. در حال جنگیدن با معده ام بودم و حقیقت تلخ ِ اینکه تقریبا یخچال را خالی کرده ایم و هیچ کدام هم وقت و حوصله ی خرید نداشتیم. مچ خودم را گرفتم که گیر ابتدایی ترین غریزه ی زندگیم شده ام و آخ غریزه. آخ غریزه. چقدر تو به زندگی رنگ می دهی.

سیب زمینی ها توی تابه هستند. صدای سرخ شدنشان می آید. 

...



نه سالگی

برام نوشته بود که "در این نه سال، از دخترک ِ با موهای کوتاه و نگاه خاکستری، به دختر - زن ِ با موهای کوتاه قرمز تبدیل شده ام. با یک لبخند نیم بند. نوشته بود که البته این وسط یک دوران گذار هم داشتی. "

پیش خودمان بماند، نشد امسال برایش جشن بگیرم. با اینکه نه سالگیش، برام بیش از این که فکر می کردم عزیز شد. این چند روز فکرم رفت پیش هشت سالگیش و تبریک قشنگی که دریافت کردم و بعدش آدم ِ تبریک گو برام عزیز شد. صبح، دفترچه ی خواب هام را - که شش ماهی بود تقریبا ننوشته بودمش - ورق زدم و دیدم یک آدم عزیز دیگر که اینجا ثبتش می کنم چطور توی خواب هام رد پا دارد و هر بار که می بینمش تعجب می کنم انگار بار اول است. رفتم توی آرشیو. سُر خورده بودم بین پیغام ها و اس ام اس ها و برام فشردنی و جالب بود که آدم های جاری و عزیز زندگیم، همه شان توی نوشته های وبلاگم ریشه دوانده اند. استثنا هم ندارد. فکر که می کنم همه شان. یک جور که انگار زندگی ام و نوشته هام در هم ساری اند و گاهی حتی نمی شود تفکیکشان کنم.

سه روز اینترنتم قطع بود. سه روز انگار از سرزمینم بیرون بودم. یکی بود که از یکی دیگر (یادم نمی آید چه کسی از کجا) نقل قول کرده بود که آدم های بی سرزمین در کلماتشان خانه می کنند. بعد فکر کرده بودم اگر معجزه ی وبلاگ رخ نمی داد، چقدر بی سرزمین تر بودم. چقدر رها تر بودم. چقدر شکننده تر بودم. وبلاگ، برای من به مثابه سرزمینی است که باید درونش نماز خواند. شمع روشن کرد. عشق ورزید. خسته شد. خوابید. بعد، زمین سفتی دارم من که نه ساله است. یعنی به جز جهنمی ترین روزهام که پنج سال پیش پاک کردمشان، همه ی زندگی ام را ورق به ورق دارد. 

حتی چند وقت ِ پیش، دلم خواست که تصویرم کامل تر شود. دو تا تکه ی جدید از خودم را ثبت مجازی کردم. بعدش، فهمیدم که چه بی مورد. کسی که فکر می کند از کلام ساخته شده را باید بین کلماتش یافت. آنهایی که به قدر کافی عزیزند، این راز را می دانند. لازم نیست در ِ گوششان بگویی. برایشان نشانه بگذاری. می شناسندت. 

وقت هایی که باد می پیچد توی جانم و بلندم می کند که محکم به زمینم بزند و من می ترسم، وقت هایی که جهانم به لرزه می افتد و سقفش می رود که روی سرم آوار شود، نوشتن، طنابی می شود که از اعماق چاه می گیرم و بالا می آیم. تجربه ای از این بهشتی تر؟

بابت جسارت ِ نه سال ِ پیشم که این خانه را ساختم، ممنونم. از خود ِ نوجوانم. و خب، یک بوس ِ کوچک توی این خط آخر است. برای همه ی تجربه ها و آدم هایی که به من فرصت زندگی دادند. و من، بخشی از زندگی شان شدم. 

و شاید، آن بخش کلمه شد و ثبت شد.

...



بیشمار

نشست روی همان صندلی بلند پلاستیکی آشپزخانه که مخصوص من است که بنشینم روش و در کابینت را باز کنم و پام را سر بدهم بالاش و در بی تعادل ترین وضعیتی که درون خانه می شود نشست - معلق در میان هوا - بنشینم و خوردنی خوشمزه بخورم. تکیه اش را داد به دیوار. صاف. بی اندازه خوشگل و شنوا.

اول ظرف های مانده از قبل را جلوش شستم. بعد برای پسرک صبحانه درست کردم. بعد سیب زمینی ها را مربعی کردم و برنج را شستم و هندوانه را بریدم و گوجه ها را شستم و زردآلو ها را از آب کشیدم بیرون و گوجه ها که خرد شد، گذاشتم برنج دم بکشد و همینطور پشت هم  و شلخته حرف زدم. 

بعد، تمام حرفش در جوابم یک کلام بود: بپذیر دختر. همین. شرایط را، خودت را و همه چیز را. زل زدم به حضور ملکه وارش که با موهای صاف خوشرنگش، دست هاش را در هوا تکان می داد و شبیه یک مانترا، تکرار می کرد که بپذیر. حمله کردم که نه. نمی فهمی منظورم را. گوش کن. شروع کردم بی وقفه توضیح دادن. بعد مچ خودم را گرفتم که هیس دختر. آرام. نیازی نیست که. خلع سلاح شدم. 

عود نداشتم. دلم سوزاندن ِ یک چیز باستانی می خواست. چند قطره عصاره یاس ریختم. شمع را روشن کردم و نشستیم رو در روی هم. چشم در چشم. زانو به زانو. نوبت من بود که آیین ام را اجرا کنم.

وقتی که رفت، انگار با تمام زنانگی دریغ شده و دریغ کرده ام ملاقات داشته ام. 

...



انگار آسمان نزدیک تر است

پدری اینها جمع کرده اند و رفته اند سفر. سه روز می شود. از همین الان، بیست و پنج روز مانده تا برگردند. خانه ی کلاردشت الان باید حسابی ایده آل شده باشد. پوستم تیر می کشد که بروم آنجا. جلوی تلویزیون پخش شوم و همانجا بمانم. از وسایلی که مامان می خرد و به گمان من همیشه اضافه است استفاده کنم. دلم برای آشپزخانه ی کلاردشت تنگ شده. برای لیوان های خوش تراش چای صبحانه. برای ولو شدن روی کاناپه و زل زدن به سقف. برای نصفه شب، سر خوردن روی بالکن و لرزیدن و ستاره ها را دیدن. 

من چه سختم است الان ساکن ماندن.

...



به سامان رسیدن

دراز کشیده بودم روی کاناپه، وسط بی خوابی شبانه زل زده بودم به قشنگترین عکسی که در این سالهای عکاس بودنش از من به ثبت رسانده و حواسم نبوده. یک پوزخند نیم خورده دارم و پایین عکس برام نوشته که تولدت مبارک عزیزم.

دوتایی امشب جشن گرفتیم. هر کس در خانه ی خودش. من خودم را پرت کردم وسط خاطره ها و عکس های پنج سال اخیر (قبلی هاش را گم کرده ام) و دیدم چطور از خنده ریسه می روم. برام قشنگ بود که چطور همه جای این چند سال همدیگر بودیم. بهش تلفن که زدم، تبریک که گفتم، توی صداش شادی خالص داشت.

دختر بانو، امشب عکس عروسی یکی دیگرمان را پیدا کرده. پنج تا از ساقدوش ها (سه تا دختر و دو تا پسر) از دوستان سالهای قدیمند که کمرنگ شده اند اما عزیزند هنوز. عکس هشت نفری سرشار از زیبای است. بدن های جسور و کشیده و شجاع. دختر بانو امسال عروس می شود و حتما نگاه خریدارانه تری به عکس داشته.

خودم را پخش کرده بودم روی کاناپه. کتاب را بغل کرده بودم و زل زده بودم به عکس سه سال پیش و لبخند نیم خورده ام. بعد شعف از انگشت پاهام بلند شد، لغزید و غلغلکم داد و سر خورد توی جانم. به خنده افتادم. زندگی خودش را پیش رویمان گسترده و هر کدام در پهنایش نقش خودمان را داریم و قلاب های خودمان و به طرز لذت بخشی با کنار هم بودن گره خورده ایم.

به گمانم قرار از اول هم همین بود...

...



آدم های شب

این ساعت شب وقت جارو کردن کوچه ی ماست. جاروش رو، ممتد روی زمین می کشه. خرت. خرت. خرت. 

من بیدارم، این سمت پنجره.

...



ساقه

بچه یکدفعه بهم پرخاش کرد. توی جمع بودیم و توقعش رو نداشتم. پسرک آرومه. حتی وقتی ازش می پرسم چی می خوره و چی می خواد هم به ندرت جواب می ده. نمی دونم توی سرش چی می گذشت اما به گمونم حسابی دلخور بوده که چنین واکنشی نشون داده. من هیچ وقت با یک پسر نوجوون طرف نبودم. این جمله شبیه توجیهه شاید. (اه لعنتی یک هفته است املای توجیه و ترجیح رو قاطی کردم). جای اینکه جوابش رو بدم، سه ساعتی باهاش قهر کردم. آخرش بهم اشاره کردن بچه پشیمون شده. کافیه دیگه. به گمون خودم رفته بود اونور واسه خودش. رفتم دیدم داره شبیه ابر بهار گریه می کنه. دقیقا شبیه ابر بهار. چرا کسی باید گریه کنه؟ باید غمگین باشه؟ 

عذاب وجدان نیمه ی گلوم رو گرفته و جای نفس کشیدن هم نذاشته. هرچند که اشکاش رو پاک کردم، ازش خواستم بره صورتش رو بشوره، آشتی کردیم و قرار شد از این به بعد همیشه مشکلاتمون رو بین خودمون نگه داریم.

دنیا با پسرک پانزده ساله ام به گمونم بیش از اندازه بیرحمه. نشونه اش؟ ایناها! حضور من در این روزهاش.

...



نه سالگی

نه سال پیش - هشت روز بیشتر - وبلاگم را ساختم. خانه ی امن، دفتر نوشته، مامن و ماوا، هزار اسم می شود براش بگذارم. یک امسال را، دلم می خواهد که براش تولد بگیرم. آدم های حقیقی و مجازی ام دعوتند. شرط شرکتش، این است که این نوشته را ببینند. این یعنی شما از آن دسته آدم های عزیزی هستید که از اینجا گذرتان رد می شود. 

در جشن حضوری مان کیک داریم، باید قبلش به من ایمیل بزنید که متناسب به تعداد، محل مناسب ِ جشن انتخاب کنم. در تهران. کافه ای، جایی. در جشن مجازی مان - که همزمان با جشن حضوری است - هنگ آوت و ویدئو چت و غیره خواهیم داشت. متمرکز که نیستیم. هر کس یک جاست. علاوه بر آن، دلم می خواست می شد و علاوه بر کسانی که می خوانندم، آنهایی که در موردشان نوشتم هم در جشن حضور داشتند. کم نیستند و تک تکشان - صرف نظر از نتیجه ی با هم بودنمان - برایم عزیزند. نمی شود که.

خلاصه چراغ تولد، به برکت حضور شماست. هستید؟ خوشحالم می کنید. گفتن ندارد که وبلاگ علاوه بر کامنت دونی، امکان ارسال ایمیل هم دارد و فیلتر هم نیست.

...



شکیب

قرار بود برای ف ایمیل بزنم و توضیح بدهم که بنویسد و چطور بنویسد. (بنویس دختر جان. زندگی کوتاه تر از آن است که ننویسی) ایمیلم را اما، طور دیگری شروع کردم. نوشتم که "امروز رفت". نوشتم "که خسته ام". (از خروسخوان صبح بیدار بودم و یک روز شلوغ و آشفته داشتم) نوشتم که "امشب کسی بیدارم نمی کنه. غمگین نیست؟ غمگینه حتما."

توی این یک ماه، بعضی وقت ها دلم خواسته بود که بدوم و ازش دور شوم آنقدر که نزدیک شدن ِ آدم ها سختم است. بعد یادم افتاده بود که به اندازه ی کافی ام، دور هست و چه خوب بود این. بعضی وقت ها خواسته بودم که سکوت کنم و مزخرف ببافم که نفهمد خودم ساکتم و این کار را کرده بودم. خندیده بودم. خندانده بودم و دائما آن چراغ سبز پر نور گوشه ی ذهنم روشن بود که تمام می شود.

حالا که تمام شده، تردید ها و دودلی های وحشتناک این ماه های اخیرم هم آرام گرفته. تمام آن پاره شدن هایی که چه کنم. به جاش یک خط غم مانده که چه سخت است اینکه زندگیمان انقدر سرعت گرفته. توی زندگی چند سال پیش از امروزم، این یک ماه را اگر می چیدی، به اندازه ی یک سال و شاید بیشتر کش می آمد. همین شد که آن روز با تعجب گفت که چه عجیب که انقدر زود انقدر زیاد صمیمی شدیم. براش نگفتم که خب وقت چندانی نداریم. کل زمانمان تقریبا یک ماه شد.

توی زندگی بعدی ام، دلم می خواهد یک سنگ باشم. وسط رودخانه قرار گرفته باشم و هر چقدر هم آب از رویم رد شود، ساکن باشم. نه نه. بهتر از این. یک سنگ باشم وسط یک معدن ِ کشف نشده و همه جای خودمان باشیم. هیچ کس تکان نخورد. هیچ کس نرود. هیچ کس نیاید.

قرار داشته باشیم همه.

...



رضا - 2

رضا دیده بودتم و گفته بود که سلام. چقدر بزرگ شدی. توی راه فکر کرده بودم که عکس العملش در برابر چهره ی جدیدم چیست. موهای قرمزم را دیده بود. اما همیشه آشفته و نامرتب. اینطور مرتب و صاف، با سایه ی چشم طلایی و سارافن سرمه ای ِ گلدار قرمز (سلام مانی!) و رژ قرمز سیر نرفته بودم پیشش. بعد قل خوردیم رفتیم دیدن یکی از دوستاش. همینطور توی راه حرف زدیم با دوستش حرف زدیم دوستش رفت حرف زدیم. دیرش شد. رفت. برگشتم خانه. سر زندگیم مسلما.

قبل از دیدنش، فکر کرده بودم به تمام آدم هایی که توی این سال ها ازشان نوشتم و رضا، بدون اینکه بداند در موردشان خوانده بود. فکر کردم به اینکه الان هر کدام کجای دنیان. خیلی هایشان نیستند. بعضی شهرهای دیگرند. یک چند تایی هم هنوز همین نزدیکی اند و وقتی توی خیابان راه می روم یا مثلا پارک می رویم برای قدم زدن، یک دفعه می بینمشان. اتفاق از این کلیشه ای تر؟ می افتد اما. فکر کرده بودم که چه خوب است رضا هست. هر چند وقت یکبار می آید. پیدایش می شود. چقدر امن است اینکه آدم ها باشند و گم نشوند و بشود که حضورشان را از نزدیک ببینی. 

...



رضا

رضا زنگ زده که بریم بیرون.

1) رضا جزو نسل ِ اول ِدوستان مجازی من است. که نسل اول دوستان وبلاگی ام می شوند. دومین نفری که از آن سال های کامنت گذاری و مکالمات وبلاگی باقی مانده. اولی، دو سال پیش ساکش رو جمع کرد و رفت جزیره ی هرمز و نمی دانم برگشته یا نه. انقدر دلتنگشم. رضا اما آفریقاست الان. سالی چند بار می آید ایران. از وقتی رفته ندیدمش. 

2) رضا را کلا چند بار دیدم؟ شاید اگر تمرکز کنم قابل شمردن باشد. اولین باری که دیدمش، خرداد سه سال پیش بود به گمانم. مطابق مدارک و شواهد، وقتی بود که رضا نمی نوشت. نه در روزنامه و نه وبلاگش. وبلاگ من تقریبا شش ساله بود. تازه فهمیدم دوست شش هفت ساله ام، (سر آن یکی وبلاگم دوست شده بودیم که حذفش کردم) وقتی که براش کامنت می گذاشتم، دانشجوی سال آخر ارشد بوده. من؟ دبیرستانی.

3) رضا بدقولی را تاب می آورد. نمی دانم چطور. اما می فهمد و قبول می کند گاهی که هست، تو نیاز داری که نباشی. من گاهی نیاز به غیب شدن دارم. آدم هایی که اینطوری می فهمندم را، می خواهم ماچشان کنم بزنمشان بیخ دیوار از میخ آویزانشان کنم همیشه داشته باشمشان. این یک موهبت است. یک معجزه است. عالی است کلا.

4) رضا نمی شمارد. من زنگ زده ام و تو زنگ نزدی را هنوز بعضی ها دارند و رضا ندارد. نمی شمارد. اجازه می دهد بهش دائم زنگ بزنی یا دائم بهت زنگ می زند. من دوست دارم ناز بعضی ها را بکشم. دوست دارم بعضی ها هم نازم را بکشند. معادله ندارد. هیچ هم معلوم نمی کند چطور است. رضا دوست بزرگتری است که هست. می فهمد گاهی باید زنگ بزند و باشد تو را. همین ظاهر شدن هاش و بودن هاش، علی رغم گاه به گاه بودنشان شادم می کند.

5، 6، 7، 8، 9 ....

رضا فردا مسافر است. برمی گردد به همان کشور آفریقایی که اسمش را نمی دانم و یک تصور رمانتیک ازش دارم که بین بومی های سیاه پوست بعد از ظهرها می نشیند و سیگار می کشد (رضا سیگار می کشد! این شعف ناک نیست؟) و تازه دیشب برگشته تهران. قرارمان امشب است. کمی دیروقت تر. هنوز ازش خبری نیست و من منتظرم. یک دوست خوب، یک دوست خیلی خوب، شب آخری است که تهران است. تا نمی دانم چند وقت ِ دیگر.

...



و نور نیز لازم

موهام شبیه جمعه صبح ها آشفته شده: همان شکلی که نم خورده می کشمشان توی تختخواب و توی جدال با بالش خشک می شوند و صبح انگار با دقت شبیه صاعقه درستشان کرده ام. از توی طبقه های کتاب خانه، این چند روز چندتایی کتاب بیرون کشیده بودم و کنار تخت، همینطور کپه شده بودند. ترسناکی اش، این بود که سراغ هر کدام که می رفتم آنقدر خالی از جادوی کلمه شده بود که انگار به یک زبان جدید نوشته شده و من هیچ وقت نفهمیده امش و نمی فهمم. فقط واضح بود که هنوز یک چیز ِ درونم دنبال یک جور صلح "معنوی" می گردد. کتاب ها را که نگاه می کردی، هر کدام یواشکی یا واضح یک چیز در همین حدود رستگاری و اصل و آیین جدید می گفتند. آخری ایی که برداشتم (و جرئت هم کردم چون خودم حتی، در این زمینه دو پاره شده ام: یک بخش که مطمئن است دنیا همین دایره ی امن زندگیش است و دیگری که هنوز دنبال معنای برتر می گردد و هر کدام می شود که بر دیگری پیروز شود و درونم یک هابیل و قابیل گردن بکشند. بدی اش این است که مقایسه که کنی، یک دوقلوی دیگر هم بودند. کهن تر. ایرانی تر. مشی و مشیانه. یک ساقه ی ریواس به هم تنیده بود که رشد کرد و اندام گرفت و بعد یک زن و مرد ازشان خارج شدند و کل آدم های جهان را زاییدند و چقدر از نوشته ام دور شدم) آخری ایی که بیرون کشیدم، ئی چینگ بود. حالا فعلا همین که جرئت کرده ام و برش داشته ام و گذاشته امش کنار تخت و اتاق که مثل زلزله زده ها شده، مرتب هلش داده ام سر جاش توی قفسه ی مخصوصش، یعنی یک قدم به خواندنش در نمی دانم چه زمانی ِ آینده، نزدیک تر شدم. چه فرقی هم می کند زمانش؟

آخرش، صبح، قرعه به نام کتاب ِ سالینجر افتاد. "فرنی و زوئی". نه چون داستانی تر بود. کوتاه تر بود. یا هر چی. این هفته، نصفه خوانده بودمش (کتاب ها را بر می داری، چند صفحه ای ورق می زنی و سر می دهی سر جایشان. اگر لازم باشد بقیه اش را می خوانی. بدون مقاومت. با یک جور دل - خواست ِ خوب.) بعد از گوشه ی تختم سریده بود و رفته بود لای دیوار و تخت و سه چهار روزی همینطور مانده بود (تجسم ِ قیافه ی نگران ِ آدم های ِ کتاب - قرض داده ای که انقدر بدشانسند که الان در حال خواندن این نوشته اند). یک چهارم ِ پایانی ِ کتاب، بلاخره آنقدر جذبم کرد که صبح، صبحانه نخورده و با معده ی به طرز اسفناکی خالی و موهای صاعقه ای و زیر چشم هایی که کمی از آرایش ِ بی دقت پاک شده، طوق سیاه افتاده، تمامش کردم. 

آخر کتاب، فرانی که از یک نبرد طولانی برگشته، روتختی را کنار می زند و می خزد توی تخت و سرش را می گذارد روی بالش و به گچ سقف زل می زند و چند لحظه مکث می کند و به یک خواب بدون رویا فرو می رود. من، چند وقت مکث کرده ام و الان وقتش است که روتختی را (یا پتوی مورد علاقه ام را. فرقی هم می کند؟) کنار بزنم و برخیزم و یک قوس کشدار ِ شاید نا زیبا به تنم بدهم و حرکت کنم. کاسه روی میز بوی ترش شراب می دهد و جعبه ی شکلات برای گریز از مرگ ِ توسط ِ گشنگی روی میز است و کنارش بطری آب و نمی شود فقط با همین ها زندگی کرد. 

آخر ِ فیلم ِ داستان ِ بی پایان، سباستیان پنجره ی بارانی را باز می کند و اسمی که برای ملکه ی سرزمین رویاها انتخاب کرده را توی باران فریاد می زند. خودش هم در حال گریه است. صحنه ی قبلش ملکه خواهش کرده که سباستیان! با تو ام! اسم را می دانی. فقط بگو. خواهش می کنم سباستیان. بعد، سرزمین رویاها کاملا نابود شده. فقط یک بذر روشن ِ اندازه ی دانه ی کدو مانده که ملکه در بین دست هاش گرفته و با سباستیان به اشتراکش می گذارد. براش می گوید که کل جهانشان دوباره از همین دانه شکل خواهد گرفت و سرزمینشان نجات یافته. به گمانم بعدش می گوید که تنها کافی است که تصور شود. یک همچین دانه ی شروعی لازم دارم. شبیه درخشش یک آذرخش. یک شعله. یک نور کوچک.

و یک چیزی برای خوردن. کم کم معده ی همیشه سلامتم را دارم نابود می کنم.

...



دوری

دو صفحه نوشتم در مورد اینکه پدر دیگر پدر نیست و نمی خواهد پدر باشد و یک عالمه بغض و گریه و غصه توش چپاندم و اینها، زدم که ثبت شود، همه اش پرید!

فهوای کلامش این بود که استاد گفته پدر را از صلیب پدر پایین بیاوریدش، این پدر من دیگر شورش را در آورده! بعد نوشته بودم که مسئولیت خودم را این وسط خواهم پذیرفت. یک چیزهای دیگری هم نوشته بودم و خیلی هم جانگذار بود. مثلا یک "... باد ِ سرد ِ زمستانی ِ عجیب ِ وسط تابستان، پیچید در جانم و یخ زدم" داشت و یک عالمه جمله ی بلند.

آخرش نتیجه گیری کرده بودم که اصلا می روم پی زندگی ام و یک جوری دوام می آوردم و بعد این شکاف بینمان از این هم بیشتر می شود. اصلا چاره ی دیگری هست؟

نوشتمش، آرام تر شدم. سختم است اما. بقا به هر بهانه ای، بی رحمانه است. 

...



می شود: گاهی

چمبر زده دور گردنم و جا خوش کرده. از لای پستان هام رد شده، سمت چپ گردنم را پیموده، تیره ی پشتم را رد کرده و دو دوری هم دور کمرم چرخیده. تنگ. به گمانم یک ماه ِ آینده را همینطور بماند. تا یاد بگیرم در حد توانم لاف بزنم. 

تیر می کشم که بگویم نه. به جاش، روی دیوار یک خط امشب می کشم. یک ماه را روز به روز می شمارم تا شاید درس بگیرم که بعضی چیزها در توان ِ من نیست. آموختن بعضی درس ها عجیب هزینه دارد.

...



گرد آفرید

بعد یک دفعه دیشب تو از کجا پیدات شد؟ من که عادت کرده بودم یک "صدا" باشی و بدون تصویر؟ آن شکل گیری شگفت انگیز تن ِ آدمی از کجا شروع شد؟ همان که منجر شد تمام قول های داده ام را بشکنم و خیالیم نباشد که شکستم. 

شما مرا به یک نبرد دعوت کرده اید جناب محترم و نمی دانید. من توان ِ چنین سنگین جنگیدنم نیست. می دانم و چند وقتی است که سپر زمین گذاشته ام و همین چند وقت، آنچنان بی رحمانه می تازی که دنیای نا آرام خواب هام، برام صحنه ی شگفتی ها شده. دیشب، میانه ی خواب تعجب زده بودم که چطور شکل گرفتی و جسم شدی. از آن روز لعنتی که صدات آن قدر زیاد بود، تا دیشب یک عمر گذشت. حالا گام بعدیت در دنیای خواب هام چیست؟

همه ی ماجرا از اینجا شروع شد که یک صدا، بی آن که متعلق به کسی باشد، چند ماه ِ پیش آنقدر بلند صدایم کرد که بیدار شدم. از آن وقت، هر چند صباح یکبار، صدای بی تصویر ِ توی خواب هام بود. آخریش دو یا سه هفته ی پیش بود به گمانم. دیشب اما، چهره دار شد. یک چهره ی جدید که هیچ وقت ِ بیداریم ندیده بودم. جالب تر شد برام. اینکه دنیایی آنقدر مستقل از من ِ بیدار وجود دارد.

می ترسم راستش. که یکبار در واقعیت بسته شود و من آن طرفش بمانم. یا می ترسم که دنیای آن سوی آینه اصالت داشته باشد. می ترسم از خواب هام. و باز عجیب دلم می خواهد که بخوابم.

...