در بهشت اکنون!


در بهشت من
ه.

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
خرداد ٩٦
اردیبهشت ٩٦
فروردین ٩٦
اسفند ٩٥
بهمن ٩٥
دی ٩٥
آذر ٩٥
آبان ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
امرداد ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
هستمت، رویای درهای پلاستیکی
اونور
درد در چشم چپ
محیا بانو
هنوز ایستاده زیر باران
فرنودیان
آرامگاه زنان رقصنده
راز سر به مهر
زرمان
زاویه
ولوج
تلخ، مثل عسل
لیمان
از بهشت تا بهشت
برای خاطر کتاب ها
زاناکس
premenstrual syndrome
آهو نمیشوی به این جست و خیز گوسپند
Dream Land
روزهای روزمرگی
والس با قلم
نوشی و جوجه هایش
کنار کارما
خجسته
اقلیما
تقویم باطله
و اگر نمرده باشند
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
در کنار رودخانه (مهبد)
یادداشت ها
راهی
روشنان
شاتوت
نقش پرنيان (سميرا)
فرصتی برای خودم
نیلوفر و بودنش
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

ما در یک کشتی نشسته ایم!

جمعه بازار استانبول، دارچین لوله شده می فروخت. پوست درخت، فر خورده بود توی خودش. وقتی می اندازیش توی قوری و آب جوش روش می ریزی خودش را باز می کند. طعم بهتر برای وقتی است که دارچین را می شکنی. همراه با چای، می گذاری دم بکشد. 

بعد، من که باشم، چای را در لیوان نمی ریزم. با نبات، می ریزم توی ماگ گنده ی حیات وحشی ام. همانطور داغ داغ می خورم و چشم و ابرویم را کج می کنم که آخ دلم و امید می بندم به معجزه ی هم زمان ِ گرمای معجون نوشیدنی ام. که تسکینم دهد.

* تیتر، نوشته ی روی ماگ است.

...



 

شش ساعت هم بیشتر، کوبش بی محابای قلب و پمپاژ خون امانم را گرفت. خوابیدم و بیدار شدم و کتاب خواندم و غلت زدم و چرخ مجازی زدم و کارهام را کردم و می کوبید. آخر دیدم دست هام به لرزه افتاده. فکر کردم که قهوه؟ بخش دانشمند درونم صدام کرد که کافئین که بدترت می کند! (می شود فلجم کند حتی) دل به زمان دادم که بگذرد. 

شب، هنوز درگیر بودم، پیغام داد که سلام. تقریبا مثل هر شب. دل به چت کردن و حرف زدن مجازی مان که دادم، مچ خودم را گرفتم آرام شده ام و شروع کرده ام به خندیدن. جریان خون آرام گرفته بود. انگار این شب هایی که با دختر بانو چت می کنیم، فرصتی است که تمام بار استرس ها را زمین بگذارم. یا شاید زمین می گذاریم.

از نعمت های زندگیست. برای من که اینطور کفران می کنم، ماندنش شبیه معجزه است. صبوری اش، شنوایی اش، بودنش. به شکرانه ی بودنش، حتی می شود که به فکر آیینی برای تشکر باشم. چیزی که کم دارمش.

...



تولد و مرگ و رشد

بابا سه چهارتا خیابان آنطرف تر از خانه ی الان من بدنیا آمده. محله ی پدری شان بوده. هنوز هم عمه کوچیکه و عمو وسطی همانجا زندگی می کنند. می شود از پنجره های آشپزخانه شان برای هم دست تکان دهند. مادرجون که مرد، من کمتر گذارم به آنجا افتاد. 

خواهری، تمام عشقش به ایام محرم بود. مخصوصا بعد از ازدواجش، فکر می کرد این شیوه ای است که به همسرش ریشه هاش را نشان دهد. همراه با همسر - و بعدها دخترش - روزهای دسته و علم کشی می رفتند محله ی پدری. نشان هم کرده بودند که کجا قیمه های حسابی دارد و قرمه سبزی های کجا مثال زدنی است. شوهر خواهر خجالتی ام گاهی می ماند خانه، خواهری و پدر می رفتند بین شلوغی. 

با پدر که می رفتی، محله فرق می کرد. می دانست که اسم قدیم هر کوچه چه بوده. اکثر کوچه هایی که اسم شهید داشتند را می شناخت. دوست های بچگیش بودند. می دانست علم دسته ی کدام دوستش حسابی تر است. می دانست هر کدام چقدر عرق خورده اند و آمده اند سینه زنی. اسامی و لقب های قدیم دوست هاش را می گفت و پسرهای مو سیخ سیخی را نشان می داد که این را می بینی؟ پسر فلان دوستم است. ما دوست هاش را ندیده می شناختیم.

توی صف عزارادان، یک نفر بود که من چند باری عاشورا دیده بودمش و بقیه ی مواقع، وقتی کسی می مرد و کسی عروسی می کرد وسط مراسم اسمش را می شنیدم یا می دیدیمش. از اسامی قدیمی خانواده بود. به گمانم پسردائی پدربزرگم بود اما از نظر سن، چند سالی از بابا بزرگتر بود. وسط سینه زنی هم که بهش سلام می کردی، لبخند می زد و جوابت را می داد. خوش خندگی ذاتی خانواده ی ما، پوست سفید، سر گرد و حالت چهره ی مختص خودمان را داشت. داشت؟ تا دیروز.

بابا رفته بهشت زهرا برای تشییع جنازه. گفت که می آیی؟ و جان رفتن نداشتم. صبح خودش را رسانده و مستقیم برای تدفین رفته سر خاک. به گمانم یادش نیاید. دوازده یا سیزده سال پیش هم، همین روز تدفین تنها خاله ی پدری بود. من دوست دارم به این تاریخ ها "فکر" کنم. بهم احساس وصل به ریشه ها را می دهد. انگار کنار خاکشان زانو زده باشی.

خواهری امروز سی و یک ساله شد. نزدیک ما که نیست. سی و یک؟؟؟ سی و دو! آنقدر دور است که تولدش بوی غم می دهد. تولد سال قبلش هم من ایران نبودم. اما توی ذهنم، خواهری بیست و هفت هشت ساله است. مجرد است. مادر نیست. شبیه همیشه زیباست. 

بیست و نهم مرداد. توی ذهنم یخ زده.

...



بید کویری

تا دیروز کولر روشن بود و باز زیر لبی غر می زدیم که هنوز گرم است. با کت پاییزه نشسته ام وسط خانه، بعد از بیش از سه ماه، شلوار بلند خانگی پوشیده ام و سرما توی استخوان هام را می لرزداند. انگار تنم بابت هر قطره خونی که از دست می دهد، فریاد می کشد.

یادم باشد یکبار داده های آماری جمع کنم راجع به بدر ماه و سیکل ماهانه ی تن زن.

...



راز اعداد

چشم هام را که باز کردم، قبل از کش و قوس صبحگاهی، آرام از خودم پرسیدم که خب، امروز چه کار هیجان انگیزی انجام دهم؟ تمام تنم کوفته ی خواب بود. مغزم هنوز چرت می زد که یک صدا گفت: "امروز ریاضی حل کن!" یکی از سلول های خاکستری بیدار شد که: "چی؟ ریاضی؟" آن یکی داد زد ریاضی! بعد یکی دیگر، بعد یکی دیگر. 

پانزده ثانیه بعد، یک صدای هماهنگ شاد توی سرم فریاد می زد که: "ریاضی! ریاضی! ریاضی!"

...



پروای از هیچ

دختر، نمی شود که بهت زنگ بزنم. موبایلم که رفت زیر ماشین تمام ارتباطاتم توی این هشت سال زندگی، رفت هوا. فدای سرم البته. اینجا می نویسم و فرض می کنم که شاید از اینجا باز رد شدی. 

نشد بهت هیچ وقت بگویم. زمستان امسال یکبار دیگر دیدمش. به خلوتم هم آمد و شد که یله بدهم روی آرنج چپم و از نزدیک ترین فاصله ی ممکن نگاهش کنم و اگر خواستم هم ببوسمش. در کنارش، می شد که بشنوم چقدر عمیق درد را حس کرده. که رفتنت چقدر دردش آورده بود.حرف هایمان که تمام شد - من شنونده بودم البته تقریبا - گفت که ببخشمش. 

گاهی خیال آدم های مختلف ِ چشیده و نچشیده ی زندگی ام، می گیرتم. نگاه می کنم که صبح روز بعدش که سر خیابان خداحافظی کردیم و خیلی عادی گونه های هم را بوسیدیم و من پی کارهام رفتم دنبال زندگیش رفت، تبش، فکرش و خواستنش هم تمام شد. حالا فقط گاهی فکر می کنم که من چطور عاشقانه ترین رابطه ی زندگی ام را با چنین آدمی ساختم؟ دفاعی ندارم دختر. خیلی سراغش نمی روم.

دوست دارم که بدانم تو با دردت چه می کنی. با غمت. با زخمت. دوست دارم بدانم هنوز گاهی می شود که دردت بیاید؟ خاطرت به هم بریزد؟ کاش نزدیک تر بودی تو. به گمانم حرف مشترک هم را خوب بفهمیم. درد هم را هم.

...



پیچ

آن وقت که موهام را کوتاه کردم، از روی ترازو هفتصد گرم از وزنم کم شد. حالا جان می خواهد تا اضافه شود و قد بکشد و از روی گردنم پایین تر بیاید. غصه ی موهای بلندم گرفته اتم. آن حجم در هم گوریده ی پیچ در پیچ. از موهای کوتاه، غافل که می شوی صاف می شوند. دلم آشفته - سری می خواهد.

...



یکی که نمی شناختم هم کمکم کرد که بگریزم

صدا کردم خودم را که چه مرضیت شده؟ آرام تر خبری نیست که. دیدم اما یک جای درونم بغض کرده. نگاه نکردم که کجاش. به روی خودم نیاوردم. کمی بعدترش، صدا کردم که اصلا اگر می خواهی، برو. بخش دلگیر درونیم سر تکان داد که می خواهم.

صبح که بیدار شدم، هنوز میل رفتن توی بخشی از جانم مانده بود. یک جور خستگی ملایم که نمی خواست ماندن را. آزادش گذاشتم. خراب کاری مجازیش را که تمام کرد، شش ساعت تمام تنم درد می کرد. انگار جانم فشرده شده باشد.

شب، خواب دیدم یک تک تیرانداز آبی پوش (که کلاه کاسکت سرش گذاشته بود و چهره اش را نمی دیدم) می خواهد با تفنگ دوربرد شکارم کند. خودم را قایم کردم و بعد، فرار کردم. 

تکرار می کنم که حالا در امانی.

...



ساری گلین

اجحاف، اوضاع که معمولی باشد، بشکه ی باروتم می کند. می توانم جهانی را منفجر کنم و متلاشی شدنش را نشانی از اقتدارم بدانم. وقت هایی که مهربانانه ام، یا دوستانه ام با آدم هام، اجحاف - با تمام گشادگی ایی که من برای این کلمه قائل ام - دینامیت طور، از درون عمل می کند. گاهی هزار تکه می شوم. ...



سال

در برابر آینده ی "نمی دانم چطور" قرار دارم که می تواند فوق العاده خوب باشد و یا بد. معمولی بودن هم بد بودن است شاید. نگرانم می کند. دلم می خواهد همین طور که این لحظه ها هستم برای همیشه به یاد جهان بمانم. پیچیده در لفافه ی امنیت نه چندانی که بهش باور و عادت دارم تصویر شوم. روی لباس بهاری سبز، کت پاییزه ی بنفش و موهای تابستانی قرمز. سهم زمستان؟ پوستم زمستان است. رنگپریده و یخ زده.

...



شیشه خواب

شبت که از نیمه اش می گذرد و دلیلی به قدرت "هیچ" خوابت را می شکند. هوشیارت می کند و توی خالی افکارت دنبال دلیل بیداری می گردی. و اتفاق را فقط حسش می کنی. بی هیچ منطق و گزاره ی پذیرفتنی ایی با مهر تایید عقل حسابگر. ...



میراث

از آشپزخانه داد زدم که نهار رو چیکار کنیم؟ گفت که خورده ام. قیمه را از جایخی کشیدم بیرون. چهل دقیقه ای بعد، روبروش نشسته بودم و بشقاب آبی رنگم دستم بود و روی برنج داغ سفید، مخلوط سویا و لپه و ریخته بودم (فرض بفرمایید همان قیمه ی معمول!) قاشق دوم را نخورده بودم که، گفت دلم خواست. خندیدم که خیالت راحت، هم برنج به قدر کافی هست و هم خورشت. بریز برای خودت. گفت که می دانم. می دانم. تو فوبیای کم آمدن ِ غذا داری. حتما غذا هست.

بار اول، توی مهمانی مسئول درست کردن شام شده بودم. غذای اصلی نبود البته. ذرت و نخود سبز و هویج که شروع کردند با خامه پختن و بوی قارچ سرخ کرده که بلند شد، دیدم که تپش قلب گرفته ام. استرس شدید. دستم که وقت به هم زدن غذا، شروع کرد به لرزیدن، یک لحظه مکث کردم که چه شده؟ ترسیده بودم که نکند غذا کم بیاید. نه یک ترس عادی. شروع کرده بودم به لرزیدن و فقط به ذهنم رسید کمی پاستای بیشتری بپزم. یک قابلمه ی واقعا بزرگ غذا اضافه آمد اما آرام گرفتم.

جالب است که وقتی به قبل نگاه می کنم، هیچ مهمانی ایی را به یاد ندارم که روی میز با کمتر از چهار نوع غذای مختلف تزئین نشده باشد. مامان عادت داشت - و دارد هم - که همیشه برای چند نفر اضافه تر، خوردنی تدارک ببیند. ظرف ها با خیال راحت شارژ مجدد می شد و تصویر لذت مهمانی که با خودش فراوانی می آورد کاملا توی ذهنم جا خوش کرده. پس این نگرانی از کجاست؟ 

فکر می کنم نوزاد متولد سال آخر جنگ، هر چقدر هم که همیشه در امان و امن نگه داشته شده باشد، باز شاید خاطرات کوچکی در پس ذهنش کمین کرده باشد. اصلا نمی فهمم که تصویر چیست. نمی فهمم این هراس از کجا می آید. این ترس، بیش از هر چیز دیگری با خودم مهربانم می کند. برای سه نفر، حداقل اندازه ی پنج نفر غذا تدارک می بینم و همیشه روی میزم خوراکی اضافه می آید و خودم از این فوبیای کشف شده، جوک می سازم اما در کنار همه ی اینها، خیالم راحت است که نمی گذارم آن شدت نگرانی اتفاق بیفتد. نگرانی اینکه غذا کم بیاید.

...



هر چند تصور کردنش سخته اما باشه

حساب می کنم که هنوز آنقدر رفیق دارم که شهریور امسال، دوباره مسافر عزیز داشته باشم. امسال می شود ده سال. از اولین باری که جواب ویزای آلمان منفی شد تا الان. می ترسم، می ترسم که این تلاش آخر هم بی نتیجه باشد. می ترسم و روزهای تقویم را می شمارم. تا چهل و یک روز دیگر. 

...



 

تو، توی طالع من افتاده بودی. ...



Miles away

تلفنش را آخر جواب نداد. نفهمیدم شماره اش عوض شده یا دوازده ظهر به وقت محلی، هنوز خواب است. یک صدای مردانه ی سریعی می گفت که پیغام بگذارید و بعد، بوق می زد. بار سوم که زنگ زدم، هنوز داشتم فکر می کردم که این همان صدا بود؟ یادم نیامد.

آخر، رفتم فیس بوک. یادم نیست چرا و چه بود و چطور بود اما تولد نیمه ی مردادی اش، حادثه ی مهمی محسوب می شد. حتما همان سال اولی که از ایران رفت، یک درددل طوری ایی چیزی در این رابطه کرده بود. اولین تولدش که ایران نبود، آن وقت که مصرانه دنبال یک پارتنر می گشت، گفته بود که چقدر می خواهد که بیست و هشت ساله باشد. براش تبریک زده بودم و خندیده بود که دیوانه! آن سال ارتباط اصلی همه مان با همدیگر فیس بوک بود. امروز که براش خواستم پیغام تبریک بفرستم، نشانم داد که آخرین باری که براش پیغام فرستادی دو سال پیش است.  

آخرین باری که همدیگر را دیدیم، یک روز لعنتی خردادی بود. از دانشگاه قدم زدیم به سمت متروی قدیم مجلس که الان اسمش شده امام علی. دقیقه ی آخر، دست دراز کردیم و آرزوی موفقیت کردیم طوری که دوست جان (5)، تعجب کرد که چرا همدیگر را بغل نکردید؟ چرا؟ به گمانم هنوز جو اسلامی دانشگاه هنوز توی استخوان هایمان رسوب کرده بود. اشتباه ِ آن عصر را هیچ وقت با هیچ کدام از آدم های پا به راه تکرار نکردم. 

این روزها، مچ خودم را گرفتم که چه مشتاقانه دلم براش تنگ شده. برای خودش و تمام جهانی که با آدم های آن زمانی، زندگی اش می کردیم. امیدواری است دیگر. که همانطور دوستانه، می بینیم همدیگر را باز. در دنیای حقیقی.

...



دوصفر یک

زنگ بزنم که تولدت مبارک، که بیست و هشت ساله که نه، بیست و پنج ساله شدی. قبل از اینکه بپرسد چه خبر قطع کنم. یا مثلا بگویم که هیچ، جز دلتنگی. ...



گوگل مپ

من یک چمدانم.

شهرها را که نام ببری، از هزار سفر جا مانده ام.

 دوسلدورف، برلین، پاریس، استکهلم، بریزبن، واترلوو، کیف، مونترال، کبک، سانفرانسیسکو، لوس آنجلس، پراگ، نیویورک، واشنگتن، زوریخ، لندن و حتی شاید وین. و یکی دوجای دیگر.

...



Time to forgot

انگار زخم ها هم آمده اند. جوش خورده اند و با لمس پوست می شود حسشان کرد. جرئت کرده ام در خلوت خودم بپذیرمشان. یک حفره توی قلبم همیشه می ماند. یک چاه اندوه نگفتنی. نوای عزاداری و نوحه خوانی ام تمام شده. دیگر آرام گرفته. اندوه مرگش را پذیرفته ام. قبول کرده ام سنگینی اش تا نمی دانم کی، باقی خواهد ماند. وقت برخواستن است ...



تناهی

فقط یه سقفه که من زیرش یه پرنسس ام. سبکبال، بیخیال و سرخوش. یه سقفه که میشه تا صبح رمان های احمقانه بخونم و بعد بیخیال بین جمله هاش غلت بزنم. یه سقفه و من انقدر ازش دورم... ...



هشت سال به افق ایران

رفت. بلاخره. ...



آینه

توی تصویر ذهنی بابا من بلند قدترم. و البته باریک تر ...



بی رحمی

توی عکس اول، موهام را خیس ریخته ام روی شانه ام. منتظر که خشک شود. تاب خورده اند و من چقدر عاشق تاب موهام بودم. لبخند رضایت زده ام که می دانم چقدر این تصویر قشنگ است. پس؟ ثبتش می کنم. 

توی عکس دوم، کوتاهشان کرده ام. خیلی زیاد. خیلی خیلی زیاد. با چشم های مطمئن ام زل زده ام و عکس گرفته ام. استوار اما بدون لبخند. 

ترکیب دوتا عکس یعنی چقدر می توانم بی رحم باشم. حتی با عزیزترین داشته هام.

دانسته ام. کرده ام. بوده ام. هستم.

...



که می روم به سوی سرنوشت

فکر می کنم که هفت سال را باختم یا می ارزید؟ می شمارم آدم هایی را که در این هفت سال آشنا شدیم و با معیارهای جهان بیرون، سال ها از من جلوتر رفته اند. از جعرافیای هم خارج شده ایم و هر کدام جایی هستیم. اینطور که نگاه می کنم، آتش می گیرم که عزیزترین هم مسیرهام را از دست داده ام. 

فکر می کنم که سختش رفته و آسانش مانده. سختش؟ دوام آوردن در این همه روز بی امید بود. به عقب که نگاه می کنم، از این همه سیاهی که بین نوشته ها و خاطرات کشیده شده اند می ترسم. دوام آوردم. به بدترین شکل ممکن دوام آوردم اما زنده ماندم. می شد که خیلی بدتر باشد. (می شد؟! واقعا؟ از این بدتر؟!؟!) آسانش؟ زندگی کردن ِ از این به بعد است. حالا، باز می توانم که شبیه بقیه باشم: نرمال، در مسیر، با قدم های رو به جلو.

این همه آدم و اتفاقی که از دست دادم، کافی بود. 

...



 

تجربه دخترکی زیباست. مولود برخورد با دیگری. چه دیگری بی جان باشد، چه بخشی از طبیعت باشد و چه تن. زیبایی تجربه، هر چقدر ژرف تر باشد بیشتر تکانم می دهد. تو بگو که دخترک با اندام مرمرینش روبرویم ایستاده باشد. موهاش، بلند، روی پستان هاش را پوشانده باشد و خودش، محجوب و دلبربا نگاهم کند. با اعتماد به نفس. با تردید اینکه خودش را عقب نگه دارد یا عرضه کند. انگار بهم اعلام کند که اوست که جهان روی شانه هاش استوار است. و تنش، از مچ تا به سر خواستنی باشد.

عریانش می کنم. عریان تر. عریان تر. هر چقدر تاثیر تجربه برایم ژرف تر باشد، بی رحم تر می شوم. می فرستمش بین آدمیان. در موردش صحبت می کنم و می بینم که چطور، کلام ترسیده اش می کند. جمع می شود. سرد، خودش را با دست هاش می پوشاند. چروک می خورد. انگار باور اینکه برای من چقدر بی همتا و خواستنی بوده را نابود می کنم. کار به جایی می رسد که تمام اتمسفر شیرینی که حیات تجربه را تغذیه می کند، به ابتدایی ترین سلول ها و هورمون ها و تکانش بدن تبدیل می شود.

بعد، ترسم ازش می ریزد. تجربه خرد شده. کوچک شده. می شود توی انبان حافظه نگه اش داشت و ازش نترسید. می شود فقط گاهی - بعدتر ها - اشاره کرد که آها، راستی، مشابه اش را داشته ام. و دخترک چروک خورده را نشان داد. بعد خندید که البته این موجود چروک خورده که می بینید، همیشه به همین بی رونقی بوده.

روزهای اولیه اما، او ملکه ی دنیام است. من، شکوهش را می بینم و بارها در برابرش به سجده می افتم. جایی، در انتهای اعصابم، دلم می خواهد بماند و ادامه داشته باشد و بگذارد بندگی ِ خداگونگی اش را بکنم. آنقدر که باور دارم هر اتفاق یکتاست. اما معمولیش می کنم، دستمالی شده و تحقیر شده.

توی عکس های قدیمی، یک عکس سه تایی پیدا کردم. من ایستاده ام سمت چپ، ایستاده وسط و یکی دیگرمان کنار دستش است. موهای بلندم را تازه قهوه ای روشن کرده ام و رژ قرمز کمرنگ زده ام می خندم و چشمام برق می زند. بعدا، همان عکس را کوچک کردم و دم دست تر نگه داشتم. همه اش یادم رفته بود. رعشه ی غریب آن بعد از ظهر زمستانی ِ خوب را. داغ شدن های متوالی. خواستن های قدیمی، شبیه یک غول هزار ساله است. ازش می گریزم و برای خودم، شبیه همیشه تکرار می کنم که اشتباه فهمیده ای شاید و می دانم که اینطور نیست.

جنس خنده ام توی عکس فرق دارد. دستش را گذاشته روی شانه ام. توی عکس چیزی معلوم نیست. نگاه من شیرین است و  می درخشد.

پی نوشت: استاد جان معتقد است روز عادی، برای من روزیست که گاو شاخم نزند. انقدر که معتاد هیجان و اتفاق و زندگی کردن شده ام. یک برون گرایی حاد.

...



سیب

سه تا. فقط فرصت دارم که سه تا آهنگ بخوانم. همه اش به همین سه تا بستگی خواهد داشت. بعد استاد اعتقاد دارد که باید وقت خواندن حس بگیری. من یاد گرفته ام فکر کنم هر آهنگی برایم تداعی کننده ی چه کسی و چه زمانی است. آهنگ اولی سند دارد. به دختربانو فکر می کنم و خودم می شوم که با هم در حال رقصیم. استاد معتقد است حس آهنگ را گرفته ام و اجراش خوب است.

دومی، خاطره ترین آهنگ عاشقی کردن هام است. کشفش که کردم، مرد عاشقی آن زمانم برام مجسم شد. بعد دوست جان (5) برام تعریف کرد که چه جالب و این آهنگ از نظر فلانی عاشقانه ترین آهنگ زمان است. من تکان خوردم. بعد ترش - یک یا دو سالی بعد به گمانم - با یک نفر دیگر سر شام بودیم. آهنگ پخش شد. گفتم می دانستی این آهنگ چهار دقیقه و هجده ثانیه است؟ نکته را گرفت. بعدا، یک خطش را دم گوشم توی گیجی و گرما و تن عرق کرده خواند. شاید یک بار دیگر خودم برای یک نفس سومی پخش کردم. 

خب، جالب ترین بخشش این است که وقت خواندن آهنگ که شد، مچ خودم را گرفتم که به "فیلانی" فکر می کنم. چرا فیلانی؟ هیچ وقت نفهمیدم. شاید اتفاقی باشد که بین این همه آدم، وقت خواندن عاشقانه ترین آهنگ زندگیت به کسی رندوم فکر کنی. (شاید هم اتفاقی نیست) بعد امتحان کرده ام که اگر به کس دیگری فکر کنم چه می شود. چند باری این کار را کرده ام و هر بار استادم اشاره کرده که خوب بود ها. اما آن فلان بار صدایت فرق داشت. یادم باشد یکبار - عاشقانه اش کنم: قبل از مرگم مثلا! - بهش بگویم که فلان آهنگ را که می خواندم، "فیلانی ام" بوده.

سومین آهنگ، یک هفته است که مشخص شده. هی گذاشته ام پخش شود. هی روی تکرار است. بار دیگر. بار دیگر. آهنگ جدید است برایم. سوزن خاطراتم می چرخد که روی کسی صبر کند و ببینم با چه کسی یکی می شود.

یک کاندید هم دارم البته. نمی دانم.

...



توصیه ها

نوشته که : "اگر مردی در آغوشت گریه کنه، برای همیشه برای خودت کردیش"

...



ساقه

قرمزی موهام پریده. تازه رنگشان کرده بودم اما یک جور ناراحتی شده اند.

...



بالا افتادن

بی خوابی ام شروع شده. 

...



ماهی به گاهی

خورشید سی و یکمین روز هم غروب کرد. همانطور که فکر می کردم شد. چند روز اول، خاطرم ماند که خطوط روی دیوار را بکشم. بعد فراموش کردم و یا خودم را به فراموشی زدم. اثرش اما ماند. سی و یک جای دلم کنده شده. انگار آن ماری که چمره زده بود و بی نفسم کرده بود، نیشم زده و زهرش را ریخته. 

پنجه ام را بگذارم روی زخم ها، یک گوشه بنشینم و لیسشان بزنم. طول می کشد، اما زخم ها التیام پیدا می کند. هر چند، گوشت جوش خورده، حالت مهوعی دارد.

بعدش، خودم را استفراغ کنم مثلا. چه می دانم.

...



تمام ایستگاه می رود

از همسایه ی پایینی، وقت خداحافظی، پرسیدم که پروازش چه روزی است. گفت فرداشب. کی برمی گردی؟ معلوم نیست. یعنی شاید بار بعدی که برگردد، من ایران نباشم. یا خانه را عوض کرده باشم و یا هر چیز دیگر. یعنی شاید بار آخری باشد که همدیگر را دیدیم. بار اول هم بود که بیشتر از یک سلام، معاشرت می کردیم.

هیچ وقت انقدر از ندیدن ِ دوباره ی یک نفر مطمئن نبودم. بدجور تکانم داده.

...



کارکرد جبرانی

یعنی کسانی که وقت شادی، نمونه ی زنده ی برونگرایی اند، هر چقدر غمگین تر شوند، بیشتر به درون می خزند.

...