در بهشت اکنون!

پراکنده

پای چپم درد می کنه با دست راستم. دست و پای مخالف. همونطور که رسم تنبیه بهش تعلق می گرفته. نسیم خنک میاد. پنجره بسته است اما صدای هوا رو می شنوم.

   + هاش ; ٢:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱
comment نظرات ()

چهارشنبه جانم

ساک لباس های شسته رو گذاشتم روی صندلی و زیپش رو باز کردم و بوی لباس های تمیز زد زیر بینی ام. شروع کردم که لباس ها رو توی اتاق پهن کردن: چند تایی روی تخت و چند تایی روی صندلی ها. انگار یک چیزی درست نباشه. یک ساعت بعد یادم افتاد خونه ی قبلی این کار رو می کردم. اینجا، لباس ها رو روی جارختی سفید آویزون می کنیم. انتظار، مشاعرم رو مختل کرده. بدجور هم

   + هاش ; ۱:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱
comment نظرات ()

دیمیتر

1) به آدم ها می گویم که تصمیم گرفته ام دختر دار شوم. اولش، بلاخره تصمیمم را گرفتم که بچه دار شوم. اما یک دفعه، قرار بر این شد که دختر شود. چطور تصمیم می گیرم؟ ژنتیک و غیره مهم نیست. من اینطور می خواهم. خیالش که دست خودم است.

2) توی چرخیدن ها، خوردم به یک نوشته. انگار که چرخیده باشم و خورده باشم به یک دیوار و تکانم بدهد. نوشته، حاوی یک اسم بود که فهمیدم برای دخترم است. آدم ها که خودی ترند، برایشان می گویم که تصمیم گرفته ام دختردار شوم و اسمش هم فلان چیز است.

3) کولی ها رسم دلچسبی دارند اگر درست یادم مانده باشد. هر کودک سه اسم دارد. یکی از اسم ها را به جهان اعلام می کنند و بقیه اش، شبیه یک راز می ماند. مخصوص خود کودک. یادم اگر بماند، اسم کودک احتمالی ام را دیگر برای کسی نمی گویم. شبیه یک راز نگه اش می دارم. بهتر نیست؟

4) حساب می کنم که خب امسال وارد دانشگاه شدم، اگر انقدر طول بکشد برای لیسانس و انقدر هم برای ارشد، و برنامه ی بعدی هم پشت سرش، یک سال باید بشود که خالی کنم برای بچه دار شدن. می شود هفت سال دیگر. سه چهار سال پیش، یکبار با شفق نشستیم و محاسبه کردیم که سی و دو سه سالگی باید زمان مناسبی باشد برای مادر شدن. زمان هنوز همان است. هفت سال، زمان مناسبی است. از دور حداقل.

5) برای تولد دو سال پیشم، یکی از این ایبوک ریدر ها خریدم. برعکس همه ی وسایلم که پسر بودند، این یکی دختر شد. براش اسم هم گذاشتم. نوشته بودم؟ یادم نیست.

6) از آن روز که وسط اتوبوس، وقت کتاب خواندن ِ با ایبوک جان، سرم یک جور بد گیج رفت و گوش هام سوت کشید و جهان و من چرخیدیم و آخرش، رها شدم و افتادم زمین (ننوشته بودم؟ نوشته بودم. اما دوباره باید بنویسمش) اول اجازه دادم که باتری اش تمام شود، بعد دیگر سمتش نرفتم. 

7) اسم ایبوک جان را، دو سال و دو ماه پیش گذاشته ام. همان چیزی که بعد از دو سال و دو ماه تصمیم گرفته ام اسم دخترک خودم باشد. یادم رفته بود. وقتی سیمش را وصل کردم که شارژ شود یادم افتاد. 

8) پراکنده نویسی شد. نشد؟ حواسم باشد چطور همین راه های پخش و نامربوط چند سال بعد به یک نتیجه ی یکسان می رسند.

دلم گرم است. خیلی سال بود نبود. 

   + هاش ; ٢:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۳۱
comment نظرات ()

واقعه نگاری قبل از عروسی دخترک

جناب راننده ی ماتیز سیاه

به شماره ی ایران 11، 151 ق 85

آینه ی سمت راننده ی شما امروز خلق الساعه نشکست. حاصل برخوردتون با یک فقره انسان بود که داشت در منتهی الیه خیابان چسبیده به دیوار راه می رفت. شما که مثل گاو به راهت ادامه دادی. اما اون برخورد درد داشت، اون آدم دست داشت، دستش کبود شد. لعنتی وایستا در اینجور مواقع.

زانوی راستم کبودیش هنوز نرفته. کبودی دست راست هم اضافه شد.

   + هاش ; ٢:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٢۸
comment نظرات ()

از دست ها

یک سندرومی هم باید باشد، به جای پای بی قرار، اسمش دست چپ نا آرام باشد. وقتی که آشفته ای و می بینی که چطور می لرزد. بدون اینکه کاریش داشته باشی.

زل زده ام به لرزش دست چپم. از آرنج، تا مچ و انگشتان. مرتعشند. انگار هم  نوای یک دیاپازون نامرئی شده اند.

   + هاش ; ٤:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٢٧
comment نظرات ()

منم که گیلاسم

آقای ابی که می فرمان: "کابوس رفتنت بگو از لحظه های من بره" حواسشون نیست که ما شب داریم می زنیم به جاده. می ریم فرودگاه. یه نفر امشب می ره و شاید من دیگه هیچ وقت نبینمش.

وقت هایی که دو نفر مسافر پا به سفر دارن بدتره. و خب کاریش هم نمی شه کرد. 

   + هاش ; ۱:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٢٤
comment نظرات ()

اورست

عروسی دخترک تبدیل به کابوس شده. لباس قرمز سفیدی که قرار بوده عروسیش بپوشم دیگر اندازه ام نیست. آویزانش کرده ام جلوی چشمم و دنبال یک معجزه ام که یا لباس کش بیاید و یا من آب بروم.  می ترسم در نهایت مجبور شوم دست به دامن دکولته سیاهه شوم که همیشه این وقت ها به دادم رسیده. آنقدر دختر قرمزی صدایم زده، وظیفه ی خودم می دانم که قرمز باشم. بدجور هم.

موی قرمز و لباس سیاه مسخره می شود. نمی شود؟!؟!

   + هاش ; ۱:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٢٤
comment نظرات ()

تازه تر شو

نه پرشین بلاگ باز می کرد و نه بلاگ اسپات. پشت در وبلاگ ها مانده بودم. یک ساعتی بیشتر سر و کله زدم و هی فیلتر شکن بستم برای باز شدن پرشین بلاگ و فیلتر شکن باز کردم به امید بلاگ اسپات و آخر به گمانم دل خدای وبلاگ نویسی برایم سوخت. 

هنوز به فیدلی عادت نکردم. اشتباهی کلیک کردم و صد و سی و چهار متن وبلاگ را، علامت خوانده شده زد و پراند. تقصیر خودم بود شاید. بهش گفته بودم ازم دوباره نپرس که مطمئنی می خواهی این متن ها را علامت خوانده بزنی؟ از این دل دل کردن بدم می آید. از هر دل دلی بدم می آید این روزها. از انتخابات به این سمت، دستم سمت خواندن اخبار نمی رود. هر روز کلیک می کنم که عدد وب سایت های خبری صفر شود و فکر نمی کردم این بی حوصلگی ام متن های نازنین وبلاگ ها را هم نابود کند. همین شد که به نفرین دچار شدم احتمالا.

نوشتن تسکین می دهد. بدجور.

پی نوشت: فکر کن که خدای وبلاگ ها قربانی بخواهد. قربانی اش هم حذف یک وبلاگ باشد. ترسناک است، نیست؟ از امشب موضوع جدید برای کابوس دارم به گمانم.

   + هاش ; ۱:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٢٤
comment نظرات ()

بگو دوباره بمیرد

لا به لای عکس های دوربین، یک عکس هست که حواست نبوده. داری صحبت می کنی و نمی دانم مخاطبت کیست و من ثبتت کرده ام. همان تک عکس هم هست. عکس ها را که مرور می کنم، ازش که رد می شوم، هر بار ته دلم می لرزد.

بی هوا بودنت، ته دلم را، آخر جانم را، بدجور تکان می دهد. بدجور.

   + هاش ; ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٢۳
comment نظرات ()

سودات مبارک باد

نوشته بود که در دوران لیسانسش، هیچ وقت برای امتحان ها خودش را نکشته بود و همیشه شب امتحانی بوده. دو سه سالی به خودش سخت گرفته تا الان که دانشجوی ارشد شده. آرزو کرده بود که همینطور، این دوسالش هم بگذرد.

اخمالوی درونم؟ فکر می کند اگر درس خواندن مهم ترین اولویت زندگیت زندگیت نیست نباید درس بخوانی. درس خواندن را یک امر مقدس - خیلی مقدس، خیلی خیلی مقدس - می داند. ترجیح می دهد یا هیچ وقت سر کلاس های درسی اش نرود یا اگر سر کلاسی حاضر می شود، کلمه به کلمه ی درس را به خاطر بسپارد و یاد بگیرد درست تحلیلش کند. فراموشی یک توهین است براش. حالا درس می تواند فقط در حیطه ی دانشگاه هم نباشد. هر کلاس که آموزش می بیند همین تقدس را دارد.

اخمالوی درونم هنوز درک نکرده که دوباره دانشجو شده. انگار هنوز شوک این جریان در برش گرفته. هفده سالگیش، دلش خواسته بود که یک سال وقت داشت و فکر می کرد با زندگی اش چه کند. این زمان را بهش ندادند. هجده سالش که شد، ترم اولی که بود، فهمید این راهی نیست که می خواهد طی کند. همین شد که افتان و خیزان و درد آلود و لورده طی اش کرد. اینبار؟ چهار سال شوق داشته که دانشجو شود و فیزیک بخواند. حالا فرصتش دستش آمده. چوب به دست درونم بالای سر اخمالوی درون ایستاده که اگر درست درس نخواند، از خجالتش حسابی در بیاید. درست درس خواندن، با معیارهای خیلی خیلی سخت من. خیلی خیلی خیلی سخت.

به خاطر ضعیف بودن آن سال هام، بزرگترین زخم هایی که می شده را به خودم زده ام. دست خودم نبوده. بیشتر از این، قدرت نداشتم. بعدش هم آنقدر خونین بوده ام که نشده بهتر از این ادامه دهم. یک چیز قوی تر از توجیه، یک درک ناشی از سه سال اخیر کلاس های استاد جان پشت این خطوط خوابانده ام. حالا، منهای تمام جک و جانورهای درونم، به خودم قول داده ام آنقدر نیرو بگیرم تا هیچ وقت آنطور مستاصل در برابر جهان نمانم. هیچ وقت. 

   + هاش ; ٦:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٢٢
comment نظرات ()

It's Nice to Remember

بعدش - مثلا فرداش وقتی یک دل سیر خوابیده باشم - راه می افتم توی خانه به جمع کردن. جمع کردن تکه های پراکنده لباس. جمع کردن بسته های خالی لاتکس که خودشان را باید از بخش های مختلف خانه جمع کنم. جمع کردن ظرف های خوراکی هایی که خوردیم و همانطور ولشان کردیم. جمع کردن بیسکوئیت و لیوان های خالی. 

حال خوشی دارد این جمع کردن ها هم. یک حال خوش کشدار.

   + هاش ; ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٢۱
comment نظرات ()

من هم قول می دهم اخلاقم را بهتر کنم!

فکر کنم جشن تولد سیزده سالگیم بود که با مامان دعوام شد. شاید هم دوازده سالگی. اصلا شاید باید همت کنم و دفترخاطرات دوازده سال اخیرم را مرور کنم که ببینم این مسئله آنقدر مهم بوده که ثبتش کنم؟ مامان دوازده سال است از ایران رفته و یادم نیست چند ساله بودم و به جاش بلوز گلداری که کادو گرفتم را به خاطر دارم. همین فقط. 

برام خیلی کم تولد گرفته. من هیچ، خودش حق دارد که امسال بغل دستم بنشیند و با هم شمع فوت کنیم و کیک بخوریم. سخت است مادر باشی و از زندگی جاری دخترت سهمی نبری.

   + هاش ; ٤:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٢٠
comment نظرات ()

بلدم که خوب آرزو کنم

گفتم که فقدان یعنی رفتن. استاد جانم نگاهم کرد که فقدان فقط رفتن نیست که. نگاه کردم و دیدم که برای من، فقدان یعنی رفتن. بدجور هم معنی اش همین است. انگار توی گستره ی زندگی من رفتن و مردن یکی باشند. همین است که انقدر بی تابم می کند.

بلیط سرن را گرفته ام دستم. برای رفتنش هم پشتوانه ی مالی لازم دارم و هم ریسک زمانی دارد و هم مهم ترین رویای زندگی ام بوده. پنج سال تمام. 

دلم می خواهد بروم. انگار رفتن، یک الزام باشد که نشانم دهد رفتن به معنای مردن نیست. که آدم های زندگی ام در مرز های دیگری روزگار می گذرانند. گیرم من نباشم. 

روح های مهاجر بدجور تنهان.

   + هاش ; ۱:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱٩
comment نظرات ()

حلزون

قرارداد خانه ی ما تا اسفند ماه است. پنج ماه و نیم دیگر. 

بعدش؟ 

به سرم زده که هر چه شد، دیگر خانه نگیرم. شاید زندگیم را جرئت کردم و زیر بغلم زدم و آواره شدم. اینبار، خود خواسته.

   + هاش ; ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱٧
comment نظرات ()

صبح خندید که موهام سفید شده

بین حس لذتش از اینکه چه اندازه بزرگ شده ام، حس سردرگمی اش از اینکه من و افکارم را نمی فهمد، حس غرورش وقتی موضوعی اتفاق می افتد و حلاجی اش می کنم و نظرهایمان یکی است، بین غمگین شدنش وقتی راه می روم و کمی نامحسوس هنوز لنگ می زنم و افتخارش وقتی بقیه در مورد من صحبت می کنند، شناور است. اینطور بودنمان درد آور است. دیگر دختر طلایی دست راستی اش نیستم. زن شده ام. استوار در حد قدرتم و ازش فاصله گرفته ام. نمی فهمد خواسته هایم چیست و می ترسم از روزی که زبان مشترکمان را به تمامی فراموش کنیم. او را نگاه می کنم و زجر می کشم* * فریدون مشیری

   + هاش ; ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱٧
comment نظرات ()

یکیش دوست داشتنه.

شب، توی تاریکی امن که دراز کشیدم، صدای جاروش برام شبیه یک نقطه ی امن تکرار پذیره. انگار بهم امید میده هر چقدر هم دنیا سرشار از اتفاقات دیوانه کننده باشه باز حول یکسری مدار ثابت می چرخه.

   + هاش ; ٢:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱٦
comment نظرات ()

Eray

می خندد که بچرخانمت؟ بلندم که می کند جیغ می زنم و فقط می شود پاهام را دور کمرش حلقه کنم و چشم هام را ببندم و محکم بچسبم بهش. زمین که می گذارمتم، می خندد که من هر بار زن ها را بلند می کنم (و می چرخانم) عاشقم می شوند. می خندیم هر دو.

دئودورانتش بوی عطر "منصور" را می دهد. دوست پسرش. شب، با قیافه ی دلتنگش زنگ می زند و چند دقیقه ای صحبت می کنند و می پرسد که بو ناراحتم نمی کند؟ بوی عطر منصور توی خانه می پیچد و می رود که بخوابد. منصور تقریبا هم قد من است و ظریف تر. با لبخند قشنگ. استانبول دو بار همدیگر را دیده ایم و پسر با نمکی به نظر آمده. خودش؟ من تا سر شانه اش هم نیستم.

تعجب می کند که چقدر پسران ایران آزادانه دست همدیگر را می گیرند و اینجا با اینکه هم ج نس خواهی به شدت نهی شده است، نگاه عجیبی به آنها نمی شود. می گوید که دوتایی سفر نکرده اند چون دوست دارد همیشه در خیابان، منصورش را بغل کند و آنقدر دوستش دارد که نمی شود فقط به سادگی در کنار هم راه بروند و دستش دور شانه اش نباشد. براش عجیب است که من در خیابان پسرها را اسکن نمی کنم و حواسم به مسیر راه رفتنم است و هر بار جایی توقف می کنیم، گزارشی از صورت های زیبا و تیپ های جذاب برام ردیف می کند. آخرش هم می پرسد که حواسم کجاست پس؟

براش می گویم که دومین مردی است که توانسته من را از زمین بلند کندم. می گوید اوه و جدی؟ اولیش کی بود؟ می خندم که مهم نیست. دیگر مهم نیست. 

واقعا هم مهم نیست دیگر. 

   + هاش ; ۱:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱٥
comment نظرات ()

سبز زرد قرمز خاموش

جی تاک خوب است. نیست؟

   + هاش ; ٢:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱٥
comment نظرات ()

در ستایش نیمروز

کار فوری داشتم و مهمان جان داشت حرف می زد. تمرکز می کردم و با کلامش تمرکزم را به هم می ریخت. تشویقش کردم که بخوابد. از خستگی، روی کاناپه بیهوش شده.

یکساعتی از کارم مانده. از گشنگی در حال بخش بخش هضم رابع از یکدیگر هستم و خب، در نقش صاحبخانگی، درست کردن کار غذا با من است.

آخ اگر یکساعتی دوام بیاورم و یکساعتی بخوابد...

   + هاش ; ٢:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱٢
comment نظرات ()

بیدمشک

از فرودگاه هنوز بیرون نزده بودیم که گفت آخر هفته قرار است "نشون" ببرند. چند لحظه قبلش که گفته بود راستی بچه ها می خواهم یک چیزی بگویم و دخترک، پیچیده در آغوشش اعتراض کرده بود که نگو و همین برای من مشخص کرده بود چه می خواستند بگویند.

هنوز اول آن پیچ ِ خروج از فرودگاه بودیم. قبل از اینکه ماشین کامل بایستد، در را باز کرده بودم و یک لحظه زود از ماشین پریدم بیرون. با تمام شادی ام دخترک را بغلش کردم. یک روز خیلی دور، دلم خواسته بود یک اثر خیلی قوی و خیلی ماندگار توی زندگی اش بگذارم. حالا، سبب آشنایی اش با مرد زندگیش شده بودم. تنم از شادی ملتهب بود.

خواهر کوچولو های دوست هام، در حال بزرگ شدن اند. این از یکی شان. حالا؟ نگرانی از اینکه ندانسته بهش آسیب بزنم از بین رفته. دخترک کوچولو - آن وقت ها که شناختمش سوم راهنمایی بود - حالا عروس یکی از بهترین دوستانم می شود.

بعضی آدم ها توی زندگیت می مانند. یک روز - شاید شصت سالگی حتی - بهشان می گویی زخم شانزده سالگیت سال ها طول کشید که خوب شود. و سال ها ترسیدی به خاطر آن زخم، آدم های دیگر را آزار دهی. شاید هم یک روز خاطره ی بهار لعنتی ِ هشتاد و سه برای همیشه تمام شود.

   + هاش ; ۳:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱۱
comment نظرات ()

 

دیدم پنج دقیقه دیگه نگاهم رو نگه دارم، کوله ام رو برمی دارم و می زنم از خونه بیرون. بقیه اش هم مشخص بود: مترو، ترمینال، جاده. به خودم فحش دادم که لعنتی تابستون گرم گذشت و کی می خوای شروع کنی به سفر؟ الان وقتش بود. نه کاری داشتی و نه مسئولیتی و هم دلت می خواست که بری.

یادم افتاد که دیروز دوباره بیمارستان بودم به خاطر پام. که همین لنگیدن ِ در خانه هم جیغ من رو در میاره. یادم افتاد پوستم شدید تر از اون آفتاب سوخته شده که بتونم به مدت طولانی مانتو تنم کنم. یادم افتاد هنوز امتحان آخرم رو ندادم. و این مهم ترین دلیل نشستن ِ سر جامه.

احتیاج به سفر دارم. جسمم رو حتی اگر جا بذارم.

   + هاش ; ۱:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱۱
comment نظرات ()

خانه ی روشن

ده و چهل و هشت دقیقه آفتاب خودش را می کشد روی تختم. 

هر جای خانه که باشم، ده و چهل و پنج دقیقه خودم را می کشم به اتاق، به تخت، به بهانه ی کتابی، چیزی، خودم را به بی خبری می زنم به روی خودم نمی آورم مثلا. انگار غافلگیر شده باشم.

ده و چهل و هشت دقیقه می شود. آفتاب، خودش را می کشد روی تختم.

   + هاش ; ۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱۱
comment نظرات ()

متشکرم.

ناشکری نکنم؟ منصف باشم؟ این نقطه ای که الان هستم می توانست من ِ هفده ساله را از خوشی منفجر کند! 

این طور رها، سرشار از هیجان، و دقایق ناب! 

   + هاش ; ۱:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٩
comment نظرات ()

ای فیل غمگین، ای فیلم غمگین،خرطومت را کجا جا گذاشتی؟

غرولند کردم که دخترجان، تو که از سوسک، زنده و مرده، می ترسی انگار که جانت قرار است در بیاید، کله ی قطع شده ی فیلی که کور شده و عاج هاش را هم کنده اند را چطوری بلند می کنی و نصف خوابت حمل می کنیش؟

شیرین بودم. یک کله ی فیل باید قایم می کردم. امکان این بود که هر لحظه گیر بیفتم و متلب بلد بودم و کاملا در جریان آخرین مد مبلمان منزل قرار داشتم. سرطان دختر عمه ام خوب شده بود و بابا داشت می مرد.

بیدار که شدم، ده دقیقه طول کشید تا از بین کتاب خانه ام و کلاسورها و کاغذها، بشود یک کاغذ - آخر هم نیمه نوشته - پیدا کنم. 

خودکار روی میز بود. جای همیشگیش.

   + هاش ; ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٩
comment نظرات ()

حقاً حقا

از خواب بپری که آشفتگیش از توانت بیشتر بوده . با نفس گرفته. انگار از زیر صفحه ای آب خودت را بیرون بکشی. ثانیه ای قبل از اینکه ریه هات پر از آب شوند از کابوس شبانه پناه ببری به کابوس

   + هاش ; ٥:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٩
comment نظرات ()

چندش

لا به لای درد کشیدن، به خودم گفتم الان بلند می شوی و یک جای خانه، سوسک می بینی. این نقطه ی مشترک دوتایی مان است. هر وقت از نظر امید سقوط می کنیم، یا چیزی اذیتمان می کند، یکی از این جاندارها سرش را فرو می کند داخل زندگیمان. هنوز ربطش را نفهمیده ام اما شبیه امید - خوار های هری پاتر عمل می کنند. 

این را آن باری که هم خانه جان بد اخلاق بود و یک دفعه جیغ بلند کشید فهمیدم. حالش خیلی خراب بود و حاصلش، دو تا سوسک شده بود توی اتاقش. یکی شان؟ از روی پاش رد شده بود. اولی را کشتم و دومی را هر چقدر گشتم پیدا نکردیم. صدای جان دادنش را شنیدیم ولی هیچ وقت هیچ بدن مرده ی به پشت افتاده ای پیدا نشد.

یا آن مدتی که نسبت به برنامه ی خوابیدنم - با آدم ها، بی آدم ها - حس بدی داشتم و آن تلفن کذایی را دریافت کرده بودم، روی تختم، زیر تختم و کنار تختم سه تا جسد مرده شان را پیدا کردم. یا یک سری اتفاق بی ربط همینطوری.

بار قبلی منتظر کسی بودم که بیاید. نیامده بود و زهر مار بودم. سوسک، روی دمپایی های روشویی شاخک هاش را تکان می داد. اینبار؟ توی وان بود. همانجایی که وقتی چراغ را روشن کردم، منتظرش بودم. جوان و قبراق و قهوه ای.

مانی نوشت: اس ام اس زده که راستی دیروز یک عالمه یادت کردم. یک سوسک، افتاد روی گردنم. خودم را در پیوند با این موجودات ثبت کرده ام!!!

   + هاش ; ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۸
comment نظرات ()

بس

ما نمی خواهیم جاودان باشیم. فقط دوست نداریم به چشم ببینیم که کارهایمان ناگهان دارند معنایشان را از دست می دهند.

پرواز شبانه - سنت اگزوپری

منبع: از گودریات بیگ اسلیپ. 

   + هاش ; ۱:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۸
comment نظرات ()

دانستن بهتر است

به گمان خودمان داشتیم بحث علمی می کردیم (یا واقعا داشتیم بحث علمی می کردیم؟؟) که گفت آدم ها تمام تجربه های زندگیشان را قبل از سی و پنج سالگی انجام می دهند. بعدش؟ بعد مغز شروع می کند بر اساس یک سری پیش فرض ها واکنش های تقریبا تکراری نشان می دهد. (نگارنده فرض می کند خواننده تمایلی به دانستن ارتباط مابین بحث و سیناپس و نورون و غیره ندارد.)

خانوم شین نوشته که چطور سی و خورده ای سالگی بی رحم است. و من دلم می خواست توی آن بی رحمی زندگی می کردم. تاب آوردن ِ زندگی ِ این روزها سختم است. مشکل فقط  دردهای شدید نیست. شادی های شدید هم نفس می گیرانند. چرا؟ به خاطر سقوط ِ شدید ِ بعدشان. حتما آدم یک جایی عادت می کند. اینجا، حکما همان نقطه ایست که سی و خورده ای سالگی صدایش می کنند.

   + هاش ; ۱:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۸
comment نظرات ()

خانه

من آدم نایسی نیستم. سعی می کنم که نایس به نظر بیایم اما آنقدر بعدش زیاده روی می کنم که نتیجه اش پشیمانی می شود. 

فکر این قضیه را پسرک توی مغزم انداخت. همان شب اسباب کشی، وسایل را که آوردیم، روی مبل ولو شد و با هیجان زل زد به خانه که چقدر اینجا به درد خانه ی دانشجویی می خورد (اصطلاح آلمانی اش را گفت اما خب چند نفر علاقه دارند بعد از خواندن وبلاگ آلمانی یاد بگیرند؟!) مثلا اگر این دیوار فرضی ِ بین اتاقت و پذیرایی، دیوار واقعی بود، می شد که سه نفری اینجا زندگی کرد. 

همین شد که دماغ جفتمان که از نظر اقتصادی چسبید به زمین، من شروع کردم به وسوسه اش: بیا و یک نفر دیگر را هم، موقت یا دائم صدا کنیم تا بیاید اینجا. هر بار هم درباره اش بحث کردیم، نتیجه این شد که زندگی الانمان خیلی خوب است و حیف است خرابش کنیم. یک آدم جدید که فقط یک آدم نیست. هزار و یک دردسر دارد.

دیشب بلاخره زنگ زد یکی از دوستاش که این دو ماهی که موقت دنبال خانه ای، بیا اینجا. اگر بخواهیم این کار را بکنیم، اتاق هایمان عوض می شود. اتاق سمت راستی یک کمد دیواری بزرگ اضافه دارد و اتاق من یک کتابخانه ی گنده ی ده بخشی. اتاق او چهارچوب بسته دارد و اتاق من آفتاب زیاد. از آنها که می شود توش ولو شوی و بگذاری پوستت بسوزد و بخندی. یا موهای خیس ات رو ولو کنی روی تخت که بگویی که آخیش! خودش تاب خورده خشک شود.

دوست دارم منطقی باشم که با وضعیت نامشخص الان، این کار کمکی است به هر دویمان. هر چند کمک بیشتری به هم خانه جان است. کنارش؟ برای خودم ادا در میاورم که تو که اینطور جانت بسته به جان اتاق و چهارچوب زندگیت است، اینطور تعارف کردنت چیست؟

من؟ دلم برای ذره ذره ی خانه ام غش می رود. آنقدر که معصومانه و بی دلیل، خواستنی است.

   + هاش ; ٢:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٦
comment نظرات ()

که ایام نماند

دستم را به علامت هیس، جمع کرده ام جلوی صورتم و دارم می خندم. از کل خاطره، فقط همین ژست و صدای خنده ام یادم مانده. یادم نیست زمانش کی بود. کجا بودیم و چه کسی همراهم بود. از کل یک روز، یک صدای قهقهه ی آزاد نشده و خنده ی شیطنت آمیز و یک عالمه برق شادی یادم مانده. آنقدر که بقیه ی اتفاقات در تاریکی فرو رفته.

آدم است دیگر، گاهی به همین تکرار صداهای شاد زنده است. 

   + هاش ; ۱:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٦
comment نظرات ()

نامتناهی

یک بخش خواب، رفتم که حمام کنم. چرا حمام کردن انقدر در خواب های من اهمیت دارد؟ چرا یکی از دو یا سه تم بسیار تکرار شونده ی خواب هاست؟ دانشگاه، دریا، حمام. رفتم که حمام کنم و مرزهای حمام، آنقدر از ابتدایی که بهش وارد شدم تا انتهایی که قصد خروج داشتم تکان خورد و بزرگ شد که از یک چهار دیواری ِ سفید، به سازه ای تبدیل شد که می دانستم انتهاش را نمی شود دید.

مرزها سریع تر از آنچه بتوانم بشناسمشان گسترش پیدا کرده بودند.

   + هاش ; ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٦
comment نظرات ()

عرق می ریزدش آهسته از هر بند

هیچ تصمیمی اونقدر مهم نیست که خودت رو به خاطرش عذاب بدی.

هیچ تصمیمی اونقدر مهم نیست که خودت رو به خاطرش عذاب بدی.

هیچ تصمیمی اونقدر مهم نیست که خودت رو به خاطرش عذاب بدی.

   + هاش ; ٥:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٥
comment نظرات ()

بامیه: آیا نهنگ ها فین می کنند؟

خورش بامیه فقط یک خورشت نیست. معجونی است برای تخیل شما.  به طوری که می توانید در حین خوردنش حتی به محتویات بینی نهنگ هم فکر کنید. در اینصورت تمام تمرکزتان بر روی برنگرداندن محتویات معده تان خواهد رفت. تضمین می کنم که با این روش نه تنها از خوردنش لذت نمی برید، بلکه دل درد هم خواهید گرفت.

مرزهایتان را با احتیاط جا به جا کنید.

   + هاش ; ۱:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٥
comment نظرات ()

بامیه!

بامیه - خورش شده اش - شبیه لاروهای سبز قورباغه است که در خون خودش پخته باشد. حالا گیریم به جای خون، رب گوجه فرنگی را در روغن و پیاز تفت بدهی. لزجی بامیه شبیه سر خوردن روده های قورباغه های پخته روی زبان است.  از لای دندان ها له شوند، روی زبان پخش شود و اگر خوب نجویده باشی اش، پوست سبز کمی پرز دارش انگار دست و پای ریزی باشد که به گلوت می چسبد و بعد پایین می رود.آن قدر منزجر کننده که نمی شود موقع خوردنش چشم هات را ببندی. 

مرزهای اخلاقی ام آنقدر جا به جا شده که دوباره باید تمام نفرت های زندگیم را زندگی کنم. شاید اینبار جهت گیری متفاوتی داشتم.

   + هاش ; ۱:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٥
comment نظرات ()

هکرها به بهشت نمی روند

مثلا یک روز، جالب ترین خبرت می شود اینکه مرد جذاب استرالیایی، ژولیان آسانژ هنوز در سفارت اکوادور در لندن است. 

از این فاصله شبیه یک زندانی به نظر می آید.

   + هاش ; ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٥
comment نظرات ()

گرم تر بتاب.

گفت که نمی شناسمت. دور شدی. شلوغ شدی. دیگر اینطور نیست که انگار هر دو تا یکجور فکر می کنیم. این عبارت "شلوغ شدی" بدجور می ترساند من را. از همین جا شروع کردیم به حرف زدن.

بعد نشستیم در مورد جزئیات ریز زندگیمان تعریف کردن. همین که خانه شان روی تپه است. روبروی خانه را تاکستان کاشته اند. ده صبح یکشنبه ها صدای ناقوس کلیسا بلند می شود. بعد تر فهمیدم که پایین تر خانه شان یک رودخانه دارند. یک نهر لاغر همان نزدیکی خانه سرازیر است. از شیب تپه یک اتوبوس بالا می آید و راه، پیچ در پیچ است.

فهمیدم استادشان برایشان کلاس رقص گذاشته بوده و اجازه داشتند انتخاب کنند پیشانی به پیشانی برقصند یا چیک تو چیک و یا با فاصله ی چند سانتی. فهمیدم توی جمع سه تایی مان، منم که پیشانی به پیشانی بودن را ترجیح می دهم. فهمیدم کره بادام خورده اند. عصاره ی شکوفه ی پرتقال. که شیرینی های ایتالیایی دوست دارند و فهمیدم دختری هنوز در پسر مجردی که می بیند به فکر پیدا کردن پارتنر برای من می افتد. همین شد که لیست پسرهای مجرد حسابی هم کلاسی اش را هم فهمیدم. 

فهمیدم یک سری آدم ها عزیزند. این ربطی به فاصله ندارد. فهمیدم آن خطوط دوستی چندین سال قبلمان هنوز محکم و عمیق به جا مانده. فهمیدم جای من خالی است آنجا. همانطور که من به نبودشان هنوز عادت نکرده ام. فهمیدم هنوز آن امید کمرنگ، که دور هم جمع می شویم توی دل هایمان هست. 

فهمیدم یک سری ها را بیشتر از توانت دوست داری و کاریش نمی شود کرد. این را از جزئیات زندگیشان نفهمیدم. یا از ریزه کاری های زندگی خودم. دست هام که وقت چت کردن خیس شدند و دیدم بدون اینکه بفهمم چطور گریه ام گرفته، آن وقت فهمیدم.

   + هاش ; ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٤
comment نظرات ()

جرقه

برام نوشت که یادت هست؟ من و "س" همان روزها هم باهات صحبت می کردیم که بیخیال شو. که آخر فیزیک هم خواندن دارد؟ پافشاری دارد؟ براش نوشتم که هنوز همان کتابی که دوتایی دستمان گرفتیم و خواندیم و همه چیز در من شروع شد، به هیجانم می اندازد. تعجب کرد که راستی؟

حواسم اما، رفت سمت "س". آخرین پسرکی (پسری، مردی، مذکری) که به طور رسمی و به جهان اعلام شده، برای من بود. حتی یادم رفته بود چنین بحث هایی هم کرده ایم. یادم رفته بود که آیا در جهانم حضور مفید ذهنی هم داشت یا نه. بی انصافی است؟ می دانم که آخرین دختر ِ خارج از بند زندگیش بودم.

آدم ها شبیه تخته های چوب ِ روی جریان آب اند. در حرکت، در کشاکش و در حضور. این بی اعتنایی و فراموشی غیر تعمدی ناراحتم می کند.

   + هاش ; ۱:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٤
comment نظرات ()

بنگر ز جهان چه طرف بستم؟

عرضم به حضورتان یک بحرانی هست به نام بحران بیست و پنج سالگی حتی!نگاه می کنی و می بینی که سی و پنج روز دیگر بیست و پنج ساله ای و در دست هات چه داری؟ مقادیری زرشک، کمی کشک و دیگر هیچ!

   + هاش ; ٢:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۳
comment نظرات ()

جوانه ها

روزنامه ی بهار یک مقاله ی خوب چاپ کرده در مورد مسائل پی ام اس. بعد از یک هفته ی زهرمار ِ پر درد و پر تنش، بعد از بستن اکانت یکی دیگر از جامعه های مجازی بعد از یک بگو مگوی شاید خیلی ساده، و بعد از آشفته کردن ِ تا سر حد ِ مرگ ِ اتاقم، کشف کردیم که شاید همه اش دلیل کمبود روی، آهن، کلسیم و افتضاح بودن وضعیت تغذیه ام باشد. 

من از این "در بند ِ تن" بودن متنفرم و انگار هیچ گریزی ازش نیست. 

   + هاش ; ۱:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۳
comment نظرات ()

در جستجوی زمان از دست رفته 1

آخرین بخش های دفتر خاطراتم، خط کشیده ام و بالاش نوشته ام که: بابا گفت بیا حرف بزنیم. خرداد نود و یک. بعد ننوشته امش. سمتش نرفته ام و تمام.

حالا، از مرداد امسال شروع کرده ام به نوشتن. کم به کم، سر بخورم و بروم عقب. این یکسال و دو ماهی که انقدر سرشار از زندگی بوده را، از دید ِ خودم برای آینده ام ننوشتم. کلمات وبلاگ یا نوشته های جامعه های مجازی، آنقدر سرشار از سانسور است که گاهی خودم را هم گیج می کند.

گریخته ام انگار. 

بعد، حالا وقت مناسبی است برایم که بنویسم. انگار می شود حالا، با زندگی ایی که انقدر به سرعت گذرانده امش، روبرو شوم.

   + هاش ; ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۳
comment نظرات ()

خلعتی

عمیق تر که شاید نه، اما به وضوح آرام تر شده ام. صدای جهان اطرافم که کمی یواش می شود، و یا حتی گاهی در میان هیاهو، قدرت عجیب سکوتم شگفت زده ام می کند. در کنارش؟ به خیال خودم ایمن تر شده ام. شبیه یکی از آن قلعه های تنهای در کناره ی دریای طوفانی. شاید که خود ساختمان قلعه نا امن باشد و هر لحظه امکان از بین رفتنش در بین حوادث و طوفان ها باشد، اما ساکنینش پشت به دیوارهای خوبی دارند. 

به گمانم در حد توانم، برای آدم هایی که در این روزها به دنیام راه می دهم آرامش دارم.

یا شاید بهتر باشد بگویم که فقط آرامش دارم.

و نه هیچ چیز دیگر.

   + هاش ; ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/٢
comment نظرات ()

درد را از هر طرف که بخوانی، درد است.

لینک دونی وبلاگ رو خیلی وقته که باید مرتب کنم. یک سری آدم هام هستند که نمی نویسند و یک سری دیگر که بسته شده اند و غیره. کار از یک گردگیری خفیف وسط فصل گذشته. شبیه یک دیوار فروریخته شده.

متن هاش رو پاک کرده بوده و من نفهمیده بودم. با تمام لذتی که خوندن نوشته های گاه به گاهش داشت. با تمام کیفی که می کردم، وقتی می دیدم که چطور، کجا، من رو چطور می نویسه.

   + هاش ; ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱
comment نظرات ()

اطلس

کمی جامعه ی مجازی این روزهام را کم کردم. بیشتر برگشتم سراغ وبلاگستان. آن نوشته هاییش که بی پروا از زندگی می نویسند و آن کلماتی اش که لفافه می شوند و تجربه ها را درونشان می پیچند و با اشاره، کلام می بافند.

دلم نوشتن می خواهد، بیشتر از نوشتن، خواندن. انگار که این دو در کنار هم، جهانی برای فتح کردن اند. جهانی بر شانه هایم.

   + هاش ; ۳:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱
comment نظرات ()

شفق اینجاست

برای بار اول، فرودگاه کسی رو تف کرد. نبلعید.

   + هاش ; ٤:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٦/۱
comment نظرات ()