در بهشت اکنون!


در بهشت من
ه.

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
خرداد ٩٦
اردیبهشت ٩٦
فروردین ٩٦
اسفند ٩٥
بهمن ٩٥
دی ٩٥
آذر ٩٥
آبان ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
امرداد ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
هستمت، رویای درهای پلاستیکی
اونور
درد در چشم چپ
محیا بانو
هنوز ایستاده زیر باران
فرنودیان
آرامگاه زنان رقصنده
راز سر به مهر
زرمان
زاویه
ولوج
تلخ، مثل عسل
لیمان
از بهشت تا بهشت
برای خاطر کتاب ها
زاناکس
premenstrual syndrome
آهو نمیشوی به این جست و خیز گوسپند
Dream Land
روزهای روزمرگی
والس با قلم
نوشی و جوجه هایش
کنار کارما
خجسته
اقلیما
تقویم باطله
و اگر نمرده باشند
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
در کنار رودخانه (مهبد)
یادداشت ها
راهی
روشنان
شاتوت
نقش پرنيان (سميرا)
فرصتی برای خودم
نیلوفر و بودنش
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

ما با تو دوره می کنیم شب و روز را

توی کلمه ها گیر کرده ام. دو روز است نوبت "هنوز" شده. یک صدای عجیب توی سرم می پیچد و صدام می کند که: هنوز، هنوز، هنوز. عوض شده ام. توی سُر بودن این کلمه جا مانده ام و یکی، وقتی که خواب بودم، نامم را تغییر داده.

...



ترمیم

با موهای خیس و یک عالمه کار تلنبار شده، خودم را و پیچ گوشتی و دم باریک و سشوار و دو شاخه ی جدید را کف زمین پخش کرده ام که اول درستش کن، بعد مابقی زندگی. 
دور افتاده ام به ترمیم زندگی، به دور ریختن چیزهای زائد. به پس دادن امانتی های مانده.

حالم بهتر است و دیر است. خیلی دیر.

...



بعد، طعم شادی درون دهانت منفجر شود

خوشه ی انگور، تن زن است. کاسه را که آب خنک می کنی و خوشه را که می لرزانی درونش، انگار نوک پنجه، سرین، کشاله ی پا، شکم، گردی پستان ها و سفیدی گردن زنی که خوشه باشد را تر می کنی. می خوابانیش درون آب. اجازه می دهی سرمای آب درون حبه های انگور بخزد. پوستش را تازه کند و نفست بگیرد و تو را فرا بخواند.

و نتوانی بگویی که نمی خواهمت.

...



گایتری

این جور وقت ها که می شود، یکی چمدان را وسط اتاق باز می کند. دیگری لای لباس ها می گردد و آخر هم هیچ چیز اغناش نمی کند. یک شلوار راحت می پوشد، لباس رها، موها را صاف شانه می کند و می گذارد که لای دندانه های برس ساقه های موهام گیر کنند و کشیده شوند. بعد بیخیال چمدان، کیف را دستم می دهد و می بوسدم و راهی ام می کند که: برو.

رفته ام هند. حواسم نیست. اینجا نیستم. این تنها راهیست که برای رهایی از این فشار بلدم: برو هند. هند، کشور ندیده ام است که مرکز عرفان به سبک من است. همانطور که سمت چپ جهان، برام نماینده ی علم است. از بین تمام فشل شدن این روزهام، همین تصویر برام مانده.

گایتری شده ام. رقاصه ی هندی. می رقصم و مار دور اندامم می پیچد. تنم بدجور از خاطره باردار شده.

...



ده دقیقه خورشید داشتم تا دو روز پیش

زمستون شده و خورشید ندارم. هیچی خورشید ندارم.

از پشت ساختمون روبروی پنجره ام، خودش رو می کشه و دیوار سیمانی می مونه. نور هست، آفتاب نیست. خودش رو تو اتاق هم خونه هم پخش می کنه. با اتاق من غریبه شده. 

شب ها، ماه دیوانه ام می کنه. ستاره ها هستن. همه چیز هست. نور، آفتاب، گرما، نیست.

سرما از الان خودش رو کشیده توی استخوان هام. 

...



ارتعاش

تار 

                     به تار

      به تار

           به تار

به تار

اعصابم کشیده می شود

انگار یک آرشه ی نامرئی

می نوازدم

                     می نوازدم

می نوازدم

       می نوازدم

             می نوازدم

آوایی دلخراش

دلگیر

                                        آزارنده

                کبود

بی فرجام

بی فرجام

بی فرجام

...



مدارا

زندگی روزمره حالت را جا می آورد. شستن ظرف ها، درست کردن غذا، معاشرت در حد عفاف و کفاف، تمیز کاری و گپ و گفت. پاهات را روی زمین سفت می کند. نگهت می دارد. نمی گذارد سوار موج شوی و بروی. می کشد و سنجاقت می کند سر جای خودت.

دوامش بیش.

...



آمدن و رفتن یا بهار و پاییز: پشت هم.

یک رسمی هست - ما که داشتیم - وقت مردن فرزندان. بچه ای که می مرد و دفنش می کردند، هنوز درگیر کارهای تدفین و سوم و غیره که بودند، دور والدین را زیادی شلوغ می کردند و نمی گذاشتند تنها بمانند. بعد چند نفری از فامیل داوطلب می شدند و خانه ی جدیدی می گرفتند و اسباب کشی هم می کردند. جوری که هیچ وقت والدین به خانه ای برنگردند که عزیزی را از آن راهی قبرستان کرده بودند. کسی را فرستاده بودند که برنگردد.

در زندگی جدید این کار شدنی نیست. پسرعمه جان - هجده سال پیش - که تصادف کرد و تمام، هیچ کس از این رسم حرفی نزد و عملی هم نکرد. خانه ها انگار از آن حالت خودمانی برای همه در آمده بود. هر کس چهاردیواری خودش را داشت. خودش تصمیم می گرفت که چه کند. چهار پنج سال که گذشت، طاقت جفتشان طاق شد که حتی سرما هم می خوردند، شبح پسرشان را می دیدند که در خانه در حال حرکت است. من عاشق ساختمان های آپادانا بودم و دیسیپلین عمه ام. بلاخره خانه را عوض کردند و سال ها هم که گذشت، الان که عمه توی سال های بین شصت و هفتاد است، نرم تر شده. انگار که به شمعی حرارت بدهی و خودش را کم به کم رها کند.

خاطره اصالت دارد. بدجور هم. حالا زمان می برد که بشود باز زیر مهتاب دراز بکشم و کش بیایم و بخوابم. نورش بی قرارم می کند. زمان می برد که به رد انگشتان باقی مانده روی چهارچوب پنجره نگاه نکنم. زمان می برد همه ی اینها. و زمان هم می گذرد. کم کم همه چیز را جمع می کنم. می گذارم یک گوشه که برای خودش خنک شود. خاطره که از دهن افتاد، خودش کنار می رود.

فعلا حرف می زنم. می نویسم. اشک می ریزم. هر کدام به وقتش. زمان می گذرد. زمان می گذرد و آخ که گریزی نیست. 

...



خشکسالی

سیاه: بین سال های دانشگاه، یک درس و فقط یک درس بود که آنقدر برام عزیز شد که یکبار هم در کلاسش غیبت نکردم. استاد خوبی هم داشت. زن جوانی بود که از خواهرکم هم کوچکتر بود و تازه دکتراش را دریافت کرده بود. به غایت زیبا و مهربان بود و مشخص بود که الویت زندگیش، کار و درسش بوده و هست. همین بود که بیست و هشت ساله نشده، استاد شده بود. ما تنها ترم شاگردهاش بودیم و از ترم بعد نگذاشتند که کلاس داشته باشد. دست آخر هم دانشگاه آنقدر اذیتش کرد که از ایران رفت. هنوز، گاهی به عنوان خوش ترین خاطره درس سال های پلی تکنیک، بهش فکر می کنم. به گمان خودم تنها درسی بود که سرش جان گذاشتم. برام واقعا اهمیت داشت. هنوز استادش گاهی احوالم را می پرسد.

سفید: آخر، آرام گفت که می دانی رابطه مان بیشتر از آن چیزی بود که اسمش بود. من گریستم. برای تردیدهای این چند ماه، برای هر بار که دور می شد و صداها می آمدند که می دانی که این توئی که همه چیز را انقدر جدی گرفتی در حالی که نیست. برای تلاش باور اینکه همه چیز یک موج گذراست و هر بار کمی می گذشتم. برای این راه رفتن احمقانه ی خرچنگ وار. گریستم که می شد جان بگذارم و نذاشتم. از اینکه می شد زندگی اش کنم و این هراس لعنتی امان نداد. گریستم که این چند سال اخیر برای دوست داشتن آدم ها انقدر ترسو شده ام. گریستم که حق با من بود. باید می شد که جسور تر جان بگذارم. سر شانه هاش و بالشت خیس شدند و خیلی دیر شده بود. 

فایده ای ندارد. ویرانگر، بدجور به جان زندگیم افتاده. طوری که امید نداشتم و ندارم که قدرتم به نگه داشتنش می رسید. فقط الان می توانم حسرت بخورم که کاش انقدر خسیس زندگی نمی کردم. که مرزهام را براساس شهودم تعیین می کردم نه عقل خودم یا دیگران. یک نعمت بزرگ در زیستن زندگی به سبک خودم هست که پشیمان نمی شوم. حالا، حداقل می خواهم که به سبک خودم پشیمان باشم. 

و چه بی فایده و چه دیر.

...



نذر

یک چیز را باید تخریب کنم. یک چیز مهم. که نشانم دهد دوره ای تمام شده. دستم این یک هفته چند بار دیگر رفته سمت موهام. قصد کرده ام به رنگ و اندازه شان. بعد امروز یک لحظه تصور کردم که کمی بلند تر که می شوند و کمی تابدار تر که می شوند با رنگ قرمز رنگ پریده شان و فصل سرما هم که می رسد و می شود پولیور خاکستری نرمالو پوشید و دلم ضعف رفت.

یک چیز خیلی عزیز دیگر را نشان کرده ام برای نابود کردن. شبیه یک هویت. یک جور ِ بودن. ده روز به خودم وقت داده ام که مطمئن باشم در تله ی هورمون هام قرار نیست بیفتم. بعدش، زمانش هست که اسماعیل را زمین بزنم و تیغم را بکشم.

...



و بعد از گریه، این بغض بی جای لعنتی.

کابوس نمی بینم. شب های شلوغ آشفته ام انگار تمام شده باشد، اگر به خواب بروم تا بیداری ام یکنواخت می گذرد. یا، صبح که بیدار می شوم هزار و یک تصویر به خاطرم نیست. تمام تعقیب و گریز ها، تمام آدم های ناشناس که حمله می کردند، قاتل های زنجیره ای و هزار و یک شخصیت مهاجم آرام گرفته اند.

بین جا به جایی های اتاق، یکی از خواب های قدیمم که یادداشتش کرده ام را پیدا کردم. یک خطش این بود که نوشته بودم در خواب شروع کرده ام به فروختن وسایل برای گذران زندگی. ناگزیر. بقیه اش قابل خواندن نبود انقدر که بد خط نوشته بودم و انقدر سیر اتفاق سریع تغییر می کرد.

حالا، وقت بیداری هیچ تصویری به خاطرم نیست. نمی دانم که این آرام گرفتن، حاصل قطعی شدن همین جا ماندنم است یا انقدر روزهام کابوس شده که چیزی به شب ها نمی رسد و یا هر چیز دیگر. گریه هام هم که تمام شود، می شود به زندگی خو گرفت.

...



فردا روز دیگری است

بخاری برقی خانه قبلی را دادم به همخانه جان. شب ها سردش می شود. براش توضیح دادم که چطور روشنش کند و درجه بندیش چطور است و همه چیز. کنارش هم گفتم که البته من سال قبل، این وقت ها که بود از ترس هزینه ی برق شب ها که سردم می شد یک لیوان نوشیدنی گرم می خوردم. فقط هم یک لیوان آب گرم می کردم از ترس قبض. آبان که شد، شب ها غذای گرم درست می کردم. هر چیزی که در کمتر از پانزده دقیقه آماده شود و خوردنش گرمم کند و گرمای غذا و پخت و پز، سرمای خانه را متعادل کند. بعد به آذر که رسیدم، آن آخرهاش که نزدیک زمستان بود، بخاری روشن می کردم. هر روز شاید یکساعت. کلا سه شب شد که تا صبح بخاری روشن بود و آن هم برای فردای بارش برف بود که همه چیز یخ می زند یا وقتی که مریض بودم. به گمانم یک جور فقر مطلق به سبک من البته.

زندگی پارسال، یک چیز شبیه سقوط شدید از بهشت بود. یک تنهایی عذاب آور داشت که با آدم های مجازی و حقیقی پرش می کردم. اینطور هم بود که یک کلام از آدم های عزیزم می توانست دو روزی بگریاندم. حساس هم بودم. تنها هم. بی پناه هم. به گمانم تصمیم شتابزده ام برای ترک آن خانه، یکی از بهترین و به جا ترین کارهایی بود که سال قبل انجام دادم. حالا هنوز درگیر حقوقی پس گرفتن پول پیش آن خانه از آقای صاحب خانه اش هستم و شرمندگی مقروض بودن بدجور روی شانه هام هست. اما لهیده نیستم. تشویش ندارم. 

بین سکوت ِ وقت غمگینی این روزهام، نگاه کردم که حالا چه راهی برای پیمودن دارم؟ گزینه های یک تا سه برام ردیف شدند. مغموم طور نشستم به فکر و انتخاب. فکرم رفت سمت ِ سال قبل همین موقع. هر انتخاب زندگیم و هر کاری که می کردم، بین انجام آن کار و یا مردن بود. یا این کار را بکن یا تمام شو. و واقعا اگر انجامش نمی دادم واقعا می مردم. بدون شوخی. بدون استعاره و تشبیه. به همین لختی که عرض می کنم. زندگی ِ پارسالم اصلا شوخی نداشت. اصلا.

زنی شده ام که بدترین ِ زندگی اش را گذرانده. حالا، وقت استیصال، به گذشته تکیه می زند. مغاک تاریکی است. در برابرش، هر فردایی روشن است.

هر جور فردایی.

پ.ن: پول برق؟ آخر مبلغ قبض چهل و دو هزار تومان شد. مابین تیرماه تا هفته ی اول اسفند. در مجموع. گرمایش و سرمایش و پخت و پز و یخچال و مودم! و لپ تاپ و حتی آب خانه ی قبلی با برق کار می کرد. به گمانم صرفه جویی کردم. حسابی. 

...



And Stars Look Really Different Today

وسط جلسه نشسته و برام تمام کلماتی که لازم دارم را می نویسد. انگار بخش نرینه ی تجسم یافته ای باشد که از بین تردید ها لغات را بیرون می کشد.

داوکینز یک فیلم کوتاه عالی از یکی از مصاحبه هاش دارد. من معنی حیات را نمی فهمم. هنوز نمی فهمم.

نگفتم راستی. جلسه در یک نیمروز آنطرف تر است. 

 

...



 

خانه سرد شده. بی هوا سرد شد. کف دست هام هم از جنس خانه شده. پاهام هم. انگار خانه و من در هم نفوذ کرده ایم. می شمارم که شش ماه و نیم تا گرما مانده. کاش تقویم درونی ام سریع تر بگذرد. گریزی که نیست. 

...



کورمال

یک بار برات می گویم چطور این روزهام آویزان بودم. میانه ی چاه بابل و مستاصل از حیات. بگویم برات که چطور با هر تلاش برای نجات، به دیواره های چاه کوبانیده می شدم. که دیواره ها زبر بودند و خارا طور. برات بگویم چطور هر بار زخم را نمی شد که پیش بینی کنم.  بگویمت چطور آدم ها آویزان ترم می کردند. 

یک بار برات بگویم از نفرین نا امیدی خلاصی ممکن نیست. برات بگویم کابوس ها چطور در دل شب لانه می کنند. برات بگویم چطور می شود همه چیز یک شب طولانی باشد. 

...



خواستنی

باران که کوچک بود و دیروقت خانه شان بیدار می شدی، خواهری بغلش می کرد و می گذاشتش روی تو که خواب بودی. آن وقت ها که باران راه نمی رفت. پوست تیره و سر بی مویی داشت و لباس زرد می پوشید و می شد که قورتش بدهی. یک تن گرم و دست و پای چروک خورده. دیروقت هم هشت صبح به بعد بود که خواهری سال ها همان ساعت بیدار شد. گاهی هم نیمه های شب بیدار می شد، چت می کرد، اینترنت گردی می کرد و دوباره دم دمای صبح می خوابید و هشت بیدار بود.

این اواخرش، خودش را می کشاند توی رختخوابت. دستش را گره می زد دور گردنت که بخواب خاله. کاریت ندارم فقط می خواهم نگاهت کنم. بعد بی هوا می شد که بوست هم بکند. یا هر چقدر می خواهد تکان بخورد تا جاش راحت باشد و دستش همینطور حلقه بماند. تو هم اجازه نداشتی شبیه خودش بغلش کنی وزن دست اذیتش می کرد. البته اگر کمی دستت را معلق می کردی اشکالی نداشت. می شد که دو سه دقیقه بعدش برود و ده دقیقه بعد بیاید. برود سراغ وسیله هاش و لباس هاش و هی سر و صدا کند و بگوید که تو بخواب. کاریت ندارم. بعضی شب ها من تا صبح بیدار بودم. هفت مثلا. این بساط ساعت ده به پا بود و با سماجت خودش، هر لحظه مطمئن می شد که بیداری. بیشتر اگر طول می کشید، بی قراریش را به زبان می آورد که بلند شو دیگر نونو. 

دخترکم تا وقتی قرارش بر دلبری کردن نبود، خاله صدام نمی کرد. حالا شش تا از کلمه هاش را انگلیسی می گوید و چهارتاش را فارسی با لهجه ی خیلی غلیظی که بعضی وقت ها نمی فهمم. علاقه ای به صحبت با تلفن ندارد. بدتر از من. بار آخر برام کل عروسک هاش را نام برد و آخرش انگار که کشف کرده باشد، با تعجب گفت که راستی تو که اینها را نمی بینی.

نه عزیزم. نمی بینم. نه تو را و چگونگی رشدت را. نه عروسک هات را.

...



مثل بی هوا گریه کردن

درد از درون پیچیده بود توی جانم و بدجور تر از همیشه در خود پیچیده شده بودم. مجموع درد روانی و جسمانی. خوبیش این بود که باید برمی گشتیم. نشستیم توی ماشین و آهنگ گذاشت و حرکت کردیم. دستم را گذاشتم روی پاش با یک جور استیصالی که ندیده بودم و بعد هم ندیدم. دستم را همانطور که می راند، آرام گرفت. کل مسیر. انگار اجازه بدهد گرما بدزدم. از تمام راه، ده دقیقه از مسیر حرکت هوشیار بودم به گمانم. طوری که دخترک از صندلی پشتیم خندید که حال مستیت را می خرم. راه؟ فکر می کنم از دو ساعت بیشتر بود. دم در که رسیدم صبر کرد تا کلید انداختم و در را بستم و از پشت پرده که نگاه کردم، رفته بود. 

واقعا هم رفت. شماره اش را یک جایی یادداشت کرده بودم که توی خانه تمیزکردن های اول تابستان، ریختم دور. نه که تعمدی باشد، کاغذ مهمی نبود برام. من هیچ وقت خبری ازش نگرفتم و خبری ازم نگرفت. هیچ کدام هم رد آن یکی را در جامعه های مجازی نزد. یک آدمی که یک روز دیدیم هم را و تمام.

دیشب توی خوابم یک بخشیش پرسیدم اینجا کجاست. گفتند خانه ی فلانی. من یادم نبود فلانی کیست. بعدش هم لوکیشین خواب تغییر کرد و شبیه یک باغ - آمفی تئاتر شد. بیدار که شدم، اخم کرده داشتم فکر می کردم به صاحبخانه. یادم افتاد بهش. حالم، شبیه آن هایی شد که ناغافل عکس گروهی سوم دبیرستانشان را پیدا می کنند. خنده ام گرفت که فلانی که انقدر دوست بود. و چه خوب بود.

دلم یک رانندگی طولانی می خواهد. همین طور بنشینم بغل دست کسی و براند. بی هوا. بی تنش. بی خواسته. آخ که شب های بارانی پاییزی هم در راه است.

زندگی واقعی تر از این حرف هاست. 

...



کلاغه به خونه اش نرسید

در هر کشور، یک شهر، یک میدان، یک خیابان، یک آرزو. کلمه های عبورم را اینطوری می سازم. با اشاره به سال البته.

قرار بود در سال دو هزار و سیزده در خیابان هندلزسکی وین پیاده روی کنم. با ترتیب کم و بیش همین کلمات، رمز ورود وبلاگم را ساخته بودم. با کلمات متفاوت پسورد یک جای دیگر را. یک جور خوشحال و خندان طور.

نشسته ام به ساختن کلمات جدید. عبارات جدید. زندگی جدید.

...



دلتنگی برای سفر به دوردست

برام قیافه ی غمگین که زد، براش ننوشتم که می دانم واقعا غمگین است. نگران نباشد یک جور حملش می کنم. در واقع هم می دانستم. گفتن نداشت. فقط به گمانم آمد گذاشتن این بار روی شانه هاش ناعادلانه است. مگر نه اینکه همیشه وقت شادی و غصه کنارم بوده اند؟ حالا کمی خودم ماخوذ به حیا شوم هم بد نیست.

فکر کردم که حالا می شود سر وقت کتاب بخرم برای خودم. سر فرصت وسایل خانه ام را از حالت اینطور سفری گونه در بیاورم. فکر کردم حالا می شود لنگ های زندگی را برای همیشه ماندن دراز کرد. 

یک چتر گوشه ی اتاقم هست. یک چتر باز. توش را پر از کامواهای رنگی کرده ام. منتظر که یک روز فراخوان بزنم و پخشش کنم بین آدم ها. خب دیگر نیازی نیست. می شود در تمام زمستان طولانی ایی که هستم، ببافم. ببافم. ببافم.

یک جور باید گرم شوم.

*تیتر از اینجاست. ترجمه ی یک کلمه ی آلمانی.

...



عبث

برام اس ام اس زد: "متاسفم عزیزم، قبول نشدی" یا یک همچین چیزی. به اولین چیزی که فکر کردم دخترکم بود. گفته بودم؟ با خودم قرار گذاشته بودم که هفت سال بعد بچه دار شدن را تجربه کنم. شرط هم گذاشته بودم که در یکی از کشورهای اسکاندیناوی اگر باشم. کشوری که بشود به تنهایی بچه ای را بزرگ کرد. پیغامش را که خواندم، فکر کردم که خب، این نقشه کنسل شد.

ویرانگر درونم این جور وقت ها، با تمام قدرت مهارم را به دست می گیرد. اگر رابطه ای داشتم، حتما امشب، شب پایانش بود. اگر هم خانه جان را می دیدم، می شد که پایه های آرامش خانه را بلرزانیم. اگر انقدر شب نبود، یکی از وقت هایی است که می شد توی اتاقم بچرخم و وسیله روانه ی سطل زباله کنم. یا مثلا لباس ها. آخ امان از لباس ها. می شد که تمام لباس های یک سال اخیرم را که با خنده و سرخوشی نگه داشته ام، روانه ی کیسه و بعد سر کوچه کنم. یا موهام...

امروز قیچی برداشتم و افتادم به جان موهام. خواهری در وجودم فریاد زد که نکن دختر با موها. نکن. دستم رفت و یک دسته ی بزرگش را قیچی کردم. کج. تا مرتب شود، موهای بلند چتری ام، کوتاه شد تا روی ابروها. الان خوشحالم از خرابکاری روزم. می شد که همین الان بلند شوم و همه ی موهام را چند سانتی بزنم. بعدش؟

بعدش، به ویرانگرم که باشد، موهام را سیاهش کنم. موی قرمز به چه دردی می خورد دیگر؟ همین الانش هم یک سال زیاد نگهش داشتم.

...



 

تا سال ها یک روش شکنجه ام این بود که سلکشن آهنگ گوش دهم. احمقانه است؟ آهنگ اول که می رفت آهنگ دوم، در همان فاصله ی چند ثانیه ای که موهبت نوارهای کاست بود، شروع می کردم به درون - مغز - نوازی آهنگ بعدی. سلکشن که بود قاطی می کردم. حتی می شد سردرد بگیرم. حالا آهنگ های بعدی اکثرا فراموشم شده. هنوز پنج ثانیه ی اول اکثر ملودی ها که بنوازند، بقیه اش توی سرم شروع به پخش می کند. بعید نیست این یکی هم فراموشم شود. 

بعد دنیای امروزی ام شده میدان جنگ. یک بخش اصرار شدید که همه چیز را کنترل کن و یک بخش، پافشاری وحشتناک دارد که همه چیز را ول کن و رها کن. همین که مثلا یک آهنگ پخش کن و بگذار خودش به صورت چرخشی آهنگ های دیگر را برات پخش کند

نسیم داشت می گفت. می گفت دختر تو خیلی همه چیز را کنترل می کنی. برعکس آن تصویری که از خودت به دنیای بیرون معرفی می کنی که همه اش را ول کردی. زیر لب گفتم هوم و زل زدم به ساعت ماشینش که یازده شب هم گذشته بود و هر دقیقه اش را دنبال می کردم که آخ دختری دیرش شد. حرفم اما تمام نمی شد. حق داشت نسیم. حساب کردم که چقدر هر اتفاق جدیدی را نشخوار می کنم تا باور کنم امنیتم ویران نمی شود. 

دو تا نیروی خیلی عظیم درونم در حال مبارزه اند. بپرم یا نقشه بریزم.

...



کارت صفر

جمعه صبح هم که باشد آفتاب پاییزی فقط ده دقیقه خودش را توی اتاق پهن می کند. آن ده دقیقه را عموما در حال غلت  زدنم و بازی با نور که آی پوستم را سوزاندی خورشید و چشمم را سوزاندی. 

توی لیست جی تاک اکثرا زرد - نارنجی بودند. خوش شدم که هیچ کس پشت میز کارش نیست. دو نفری هم سبز. نگاه کردم که من قرمزم. شبیه اکثرا. گوشم را گرفت که تو شلوغ چی ایی همیشه دختر؟ دنبال چی می دوی؟ دیگر سرعت زمان اهمیتی ندارد. چرخش که می چرخد. زندگی کن. 

سبزش کردم. حالا هفت نفر سبز شده بودیم. صبح جمعه بود و خنکی صبح هنوز می چرخید توی هوا.

...



رقصی چنین

آب انار و عرق سیب و خستگی.

...



آقای آپولو

باید براش بنویسم حالا که اونطور که تو گفتی شد و دور شدی، تمومش کن. من برای مسخره بازی خیلی بی حوصله ام. برای صبر اینکه کی وقت می کنی یک اتفاق رو سر فرصت حلاجی کنی و المان های زندگیت رو با حوصله جا به جا کنی شاید جایی برای من باز شد. من شتابزده تر از اینهام.

باید براش بنویسم اشتباه کردم. حالا که از دستت دادم، ترجیح می دم حتی این نبودنت همیشگی باشه. باید براش بنویسم هیچ چیز زندگی من، اون رو یادآوری نمی کنه. هیچ چیز. براش بنویسم حالا که اطرافش آروم شده، یاد من نیفته. این کارش حالم رو بد می کنه. خیلی بد. شبیه خوردن غذای فاسد به تهوع می ندازتم.

براش بنویسم که روابط انسانی تلاطم دارن. آروم نیستن. از خط مستقیم اتفاقات عقلانی پیروی نمی کنن. یا نه، هیچ کدوم از اینها. به زندگی خودم ادامه بدم و بذارم بفهمه بعضی فرصت ها گاها یکبار بیشتر نصیب هر کسی نمی شن.

بقیه اش به عهده ی من نیست.

...



اسراف

گفته بودم؟ نگفته بودم. یک بخش بهشت بین عریانی کتف هاش جا مانده. روی ستون فقرات، کمی پایین تر از گردنش. می شود بخزی پشت سرش و پاهات را بکشی که انگشت هات برسد به کف پاش و چشم هات را ببندی و پیشانیت را تکیه بدهی به گرمی پوستش.

با قفل دست هات، در برش بگیری و بخواهی که بخوابی.

و نتوانی.

...



شبش آرام خوابیدم

خوابم را برام تعبیر کرد. راست می گفت به گمانم. چیزی هست درونم که میلی به تغییر ندارد. می جنگد که همانی که سابق بودم بمانم.

چیزی هست که درونم تغییر می خواهد و تغییر می کند. یک گام این مرزها جا به جا می شود.

...



جاده

الف)

یک زن بدجور بدوی، زیر پوستم خزیده و شروع به زندگی کرده. توجیه ندارد اینطور بودنش. در تماس با تن، در تماس با آتش، در تماس با گیاه و غذا و کارت خودش را نشانم می دهد. آرام تر از من است. خیلی آرام تر. می تواند با صبح بیدار شود و کل روزش را به استحاله بگذراند. نه آنطور بی قرار که مخصوص من است. می تواند هزار چیز بخرد و دست درش ببرد تا به چیزی بهتر تبدیلش کند. آنقدر قدرتمند تر از من که نمی فهممش. آنقدر صبور و بردبار که براش کلمه ندارم. انگار پیرزنی اثیری باشد.

ب)

دوازده تایی موی سفید داشتم. همه شان را از ته کندم و با چسب چسباندم به در اتاقم. الان از هفت سال هم بیشتر می گذرد. تارهای سفید برام شبیه اثری از خرد بودند. بعدش دیگر پیدایشان نشد. نه لابه لای موهای قهوه ای خودم، نه لای موهای روشن شده ام و نه حالا که تارها قرمز هستند. تمام. حالا مدت هاست که موهام همه یک رنگ می شوند. بدون حتی خطی از آن نقره ای شگفت آور پرستیدنی.

پ)

بابا روبروم روی مبل آبی خانه ام نشسته بود و مشخص بود که مستاصلش کرده ام. یک جور درماندگی که حاصل تمام این سال های اخیرمان بود: وقتی که بهم می گفت آسان بگیرم و راحت باشم و بی شکیب می شدم که چطور می شود؟ همه چیز نیاز به چهارچوب خیلی قوی دارد تا جهان روی خط امنیتش بماند و بچرخد. و وقتی تشویقم می کرد همه چیز را جدی تر بگیرم به قهقهه می خندیدم که پدر زندگی بی معنی تر و پوک تر از این حرف هاست و گیجش می کردم که بلاخره کدام. برام از یک ملاقات عجیب در بیست سال پیشش گفت. مرد، پیرمردی بود که نوجوانی اش در سال های جنگ جهانی دوم و بعدش گذشته. برای پدر گفته بود که حالا که به عقب نگاه می کند، تنها چیزی که مهم است و مفهوم دارد، این است که چطور هر چیزی هست را خودشان ساخته اند. خودشان، از ویرانه های موجود پایه های یک زندگی جدید را بنا کرده اند.

حرفش یک کلام بود: حالا، زندگیت در دست خودت است. بسازش. این تنها چیزی بود که اقناعت می کند.

ت)

اکثر شب هایی که تنها می خوابم، خواب هام تا صبح پر از تلاطم است. شاید عادت کنم. به اینکه صبح ها، توی خنکای صبح دراز بکشم و همه ی آنچه دیده ام را مرور کنم. یک چیزی مثل دیشب که یک چیلیک بزرگ بود پر از ماهی های ریز سیاه که در یک نوشیدنی سکر آور شناور بودند. مشروب خواسته بودم و همان مایع را برام ریخته بودند که بنوش. کاسه ی نوشیدنی که دستم رسیده بود، دیده بودم که ماهی ها برخلاف تصورم زنده اند. بقیه ی خواب؟ مثل تمام این چند وقت فرار کرده بودم و گروهی تعقیبم کرده بودند. آخرش، یکی قیچی گرفته بود که بیا موهات را برات مرتب کنم و نامرتبی چتری هام را به خط کرد (سلام نسیم!) و با استرس از خواب پریدم. حالا که از پس خواب ها بر نمی آیم، آنقدر مرورشان می کنم که فراموش شوند. کار دیگری از دستم بر می آید؟

ث)

یک برش از آفتاب، یک برش خیلی کوچک از نور کف اتاق حرکت می کند و می خزد. چند لحظه دیگر محو می شود. مثل همه ی این بی زمانی ها.

...



یکسال دیگر هم گذشت

25

...



صبح تنم درد می کرد

نفسم گرفت انقدر که فرار کردم در خواب. یک قاتل زنجیره ای دنبالم بود. دو تا جاسوس که فارسی صحبت می کردند و مسئول آموزشی که هنوز برنامه ی واحد ها بهش ابلاغ نشده بود و مسئولیتی هم نمی پذیرفت و هزار و یک اتفاق استرس زای دیگر.

کارت های تاروت را توی خواب پخش کردم. توی یک فال، سه بار کارت ملکه ی جام آمد. فکر کردم که شاید دست ورق هام، با ورق های یکی دیگر مخلوط شده باشد. نشده بود. درست بود. سه تا ملکه ی جام، که به عنوان ارزشمندترین داشته شان، به جام زرین دستشان می نگریستند.

...



اصالت

سعی می کنم فکر نکنم الان توی یه نصف النهار دیگه ساعت چنده. فایده ای هم نداره. اورت، فیزیکدان شکنجه گری بود که گفت امکان رخداد هر دو سوی یک اتفاق با هم برابره. یعنی همونقدر که من امشب تنهام، می شد تو جمع عزیزترین آدم هام به خوشی بگذرونم. چرا اینجام پس؟ تنها توجیه اش اینه که یک مازوخیسم حاد بر تابع احتمال من حکمفرماست. هیچ ستاره روشنی تو آسمون نمی بینم و هنوز خیلی تا صبح مونده. عجیب سردمه. خیلی عجیب ...



همیشگی

هنوز در را نبسته بود و بالای پله ها بودم که دوباره شبیه همان بچه ی لوس سه چهار ساله ای شدم که نگذاشته اند با اسباب بازی هاش و همبازی هاش بازی کند. بغلم کرد و گذاشت که باز گریه کنم تا آرام تر شوم. بعد نشستم روی صندلی توی آشپزخانه و نگاهش کردم که قارچ ها را شست. خرد کرد. ذرت و پودر سیر و پاستا و همه چیز را قاطی کرد و بهش خامه زد.

سه ساعت توی شهر چرخاندنم. شبیه آن بچه هایی که به سادگی خوابشان نمی برد و نا آرامند و این حرکت ملایم بهشان آرامش می دهد. یک جای شب، بلاخره "رهاش کردم که برود". هر چند به گمانم چیزی جا ماند. شبیه یک کیفیت از لبخند که برای همیشه فراموش می کنی. 

رساندنم که خانه، با من پیاده شد. تعجب کردم که یکی شان گفت خل جان، پیاده شده که بغلت کند باز. آرام، توی گوشم زمزمه کرد برو خانه و بخواب و قبلش پلاست را چک کن و انقدر غصه نخور. کاریش نمی شود دیگر کرد. خندیدم که تمام غم امسالم این بود که اولین تولدم است که تو نیستی. حالا تنها کسی که هست، توئی.

تنها کسی که هست، همیشه توئی رفیق.

...



بیا خوشم می دار

باغ فردوس که با پویان نشسته بودیم، شروع کردم به بلند خواندن. از آن موقعیت های خوشی که همیشه پیش نمی آید. همان آهنگ طولانی دوست داشتنی ام را تا آخر خواندم و پویان سرش به کار خودش بود یا گوش داد. مهم نبود. توی آن هوای خوش دوم مهری، بین آن درخت های به اندازه بلند و بین عابران کم به کم. همانجا بود که دلم خواست همین کار را سه چهار شب بعدش، با بچه ها انجام دهم: هوا خنک باشد همینطور و می دانستم که هست.

هر بار، چیز جدیدی یاد می گیرم. اینبار، آموختم که بزرگترین نفرینی که همیشه دچارم می کند امیدواری است. تفاوتی ندارد که خودم را رها کنم تا درون یک نامعلوم هیجان انگیز قدم بگذارم یا ریز به ریز برنامه ی سفر را مشخص کنم. سقوط از امید، بدجور کبود می کند.

برای امیدواری ِ اینطور، باید کودکانه شاد باشی. یک جایی، این شادی و امیدواری ام را جا می گذارم. شاید این دفعه همان بار جادویی باشد و شاید هم بار بعدی. تلفن را که قطع کردم، از حجم لهیده از امیدی که بر صندلی ام باقی مانده بود تعجب کرده بودم و هیچ کاری اش نمی توانستم بکنم. این انگار قرار است سرنوشتی باشد که برام گسترده شده.

...



مکرر

خواب دیده بودم ویزام نیومده بود. توی خواب زل زده بودم به ایمیلش و منتظر خبر یکی از بچه. ها بودم که ببینم میتونه بیاد پیشم یا نه. انقدر خواب چرندی بود که حتی ننوشتمش. دو سه ماه پیش.

عین خواب که تو بیداری تکرار می شه دچار پوچی و بیهودگی میشم. یک مغاک بی فرجام

...



حتی ستاره ها هم دیده می شن و این یکی خوشحال کننده است

ماه؟ نصف شده و توی آسمونه. تربیع سوم. مهتاب کمرنگ تر می ریزه توی اتاق. پرده ها رو کنار زدم، یک عالمه لباس پوشیدم و دارم از سرما می لرزم: بیش از توان تنم کافئین خوردم و استرس داشتم. چند ساعت ناچیز تا فردا، تا صبح مونده. یک فصل دلنشین زندگی تموم میشه و یک فصل لذت بخش شروع میشه. چرخش تغییر حیات رو دوست دارم ...



پرونده ای برای نگشودن

نوشته بودم که فراق و فرودگاه. بعد، دیدم که چه خیالم راحت شده از رفتنش. چه شاد شده ام.

غلط املایی نبود. گذاشتم همانطور باقی بماند.

...



پیشنهاد می کنم

عکسی که فرودگاه - سه سال پیش - گرفتیم، دماغ من کاملا قرمز است. نصف پوست صورتم هم. 

در واقع همه چیز از خیلی قبل تر، شروع به ویرانی کرده بود: تمام انگیزه ام را برای درس خواندن از دست داده بودم و تمام عشقی که به تحصیل داشتم از بین رفته بود. پشت سرش، وضعیت تحصیلی ام روز به روز بدتر می شد. با مامان دعوا کرده بودیم. بدجور هم. طوری که بین دو تا دیدارمان چهار سال و نیم فاصله افتاد. برای رابطه ام جان گذاشتم و از دستش دادم. نتیجه اش عدم ورود به رابطه های بعدی بود. برای منی که دوستی هام از هر چیز مهم تر است، اتفاق تکرار شونده از دست دادن گروه های دوستی ام شد. چرا؟ چون یکی مان پای مرز های رابطه نمی ماند و دیگری مرزهای جدید نمی خواست. وسط این کیاس، پدر تصمیم گرفت خانه را - و شهر را - عوض کند. امنیت من در چهارچوب اتاقم بود و با این تصمیم، همه چیزم به هم ریخت. من هیچ وقت به خانه ی جدیدش حس تعلق نکردم. پدر هیچ وقت این عدم تعلق من را نپذیرفت. در نهایت، حس امنیت خانه را که از دست دادم هیچ، رابطه ام با پدر بدجور ویران شد. کنارش، یک خشم، خشم فزاینده شروع به انبار شدن کرد. بچه ها که از ایران رفتند، من یک جا مانده ی شکست خورده بودم. بعد، توی یکی از وبلاگ هایی که چند سال می خواندمش، یک اعلام شروع دوره دیدم.

ننوشته بود چطور درد را از زندگی حذف کنیم. یا چطور موفق شویم یا غیره. نوشته بود اگر می خواهید معنای رنجتان را بفهمید، یا اگر می خواهید بدانید این شمایی که الانید، چطور شکل گرفته، اگر برایتان مهم است که "من، چگونه من شدم"، که چرا بعضی اتفاق ها به کرات در زندگی تان رخ می دهد، می توانید در این دوره شرکت کنید. خیلی سوالات مهم دیگر هم نوشته بود. شرط شرکت در دوره، فقط علاقه مندی بود. 

دهم مهرماه سر کلاس بودیم. سه سال پیش.

شروع کردیم با بخش های مختلف روان آشنا شدن. بخش های زنانه. بخش های مردانه. و در کنارش خیلی چیزهای دیگر. مثلا یاد گرفتم که "ما عشقمان را به پدر و مادرمان بدهکاریم و نه زندگیمان را" و همین، دلیلی شد که جرئت کنم و رویاهایم را پیگیری کنم. یاد گرفتم تحسین بگیرم، خودم را لایق تحسین بدانم و دیگران را به وقتش تحسین کنم. یاد گرفتم می توانم درگیر سه گانه ی قربانی، جلاد و منجی نشوم. یاد گرفتم آدم ها هیچ کدام، کامل نیستند و این شامل خودم هم می شود. بار زیادی بر دوش هیچ کس نگذارم و گاهی به خودم اجازه دهم زیر فشار زندگی کم بیاورم. یاد گرفتم سایه چیست. عاشق شدن چطور است. یاد گرفتم از یک تجربه به تجربه ی بعدی هجوم نبرم. کمی مکث کنم و درس های هر تجربه را بیاموزم. تا اتفاق های تکرار شونده ی زندگی ام بعد جدیدی بگیرند. آموزه های یونگ را یاد گرفتیم. روانشناس دوست داشتنی سوئیسی.

راستش، همه اش این نبود. همه ی اینها را می شد از کتاب ها یا از کلاس های دیگر هم یاد بگیرم. کلاس ها، یک نکته داشت که بدجور بی همتایش می کرد: استادش. مثال های کلاس، به وقتش از زندگی زیسته ی استاد بود و به وقتش از فیلم ها و کتاب های بسیار زیادی که خوانده بود و دیده بود. می دانست چطور هر مطلب را آموزش دهد. چطور آدم های سر کلاسش را درک کند و چطور به وقتش رنجشان را درک کند. یک بار، سال ها قبلش، استاد خودش براش گفته بود که آدم ها با قلبشان در این کلاس ها شرکت می کنند و بدجور صدمه پذیر می شوند. همین بود که استادجان، خوب بلد بود چطور وقتی نازکیم، دردناکیم و یا ضربه پذیر، باهامان صحبت کند که خش نیفتیم. دوره ی کلاس هاش، هشت ترم بود و تمام تلاشش را کرد که هر چیزی که می شود بیاموزد و یاد بگیریم. به گمانم کاملا موفق شد.

قبلا بارها از تاثیر بیش از اندازه ی این کلاس ها بر هدیه ای که الان هست نوشته ام. کسی که حداقل از خطر کردن و تجربه های جدید، نه تنها رویگردان نیست که استقبال هم میکند. دلیل این نوشته، اینبار، چیز دیگری است. یک دوره ی جدید از کلاس ها، این شنبه شروع می شود. شرکت در این کلاس ها برای هر کسی که در این زمانه ی شتاب زده دنبال معنایی مختص به خودش، برای زندگی اش می گردد، می تواند تجربه ای عالی و لذت بخش باشد. اگر شما هم خواستید در این سفر شرکت کنید، یک ایمیل به استاد جان بزنید. amir.kamyar[at]gmail.com  و در کلاس هاش شرکت کنید. به گمانم ناخرسندی سهم ما از زندگی نیست. سهم هیچ کس نیست. 

سهم من ِ آنطور گریسته ی سه سال پیش که نبود.

...



جور جدید

چشم هام را که باز کردم، تکان خوردم. چند لحظه ای کاملا اتاق کوچک را ترک کرده بودم. 

گفته بودم؟ نگفته بودم حتما. خواندن، یک در جدید در دنیام گشوده. یک اتفاق عجیب لذت بخش.

...



گره زدن و کلاف گشودن

وقت عروسی و شادی که می شود، آیین ها به فشردگی دلالت دارند: فاصله ی بین هر اتفاق تا اتفاق بعدی کم می شود تا به یک روز و چند ساعت می رسد. اعلام می کند که دو نفر را یکی می کنیم. همین است که از خواستگاری تا نامزدی، از بله برون تا عقد و از عقد تا حنابندان، تا به عروسی، تا به مادرزن سلام و پاتختی و غیره، همین طور فاصله ی بین روزها کمتر می شود.

وقت عزا، آیین ها هم نشانی از فراق می گیرند. هر لحظه و هر روز و هر اتفاق، از بعدی فاصله ی بیشتری می گیرد. انگار اتفاقات راهنمایی ات کنند که ببین! یکی رفته شده. مراسم اولیه ی فشرده ی تدفین، سوم، هفتم، گاها دهم و بعدش، چهلم و همین طور تا سالگردها.

جمع و افتراق، هر دو انرژی جمع را می طلبند. جمعی که به صورت یک کل واحد عمل کند. 

...