در بهشت اکنون!


در بهشت من
هدیه

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
امرداد ٩٦
تیر ٩٦
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
تلخ، مثل عسل
درد در چشم چپ
محیا بانو
یادداشت ها
نقطه سر خط
ولوج
نیلوفر و بودنش
در کنار رودخانه (مهبد)
نوشی و جوجه هایش
شاتوت
خجسته
از بهشت تا بهشت
روشنان
نا گفته هایی از جنس سکوت
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
فرشته های زندگی
پوتشكا (معين)
راهی
خبرنگار مرد (امير)
نقش پرنيان (سميرا)
تقویم باطله
same old fears
و اگر نمرده باشند
دهل (رضا و بهروز)
فرصتی برای خودم
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

بر خاک

باران زده و خیابان ها سرمای خوبی گرفته. دلم؟ دلم هوس رفتن به بهشت زهرا زده به سرش. به قطعه ی سه که برود سر خاک مادربزرگش که پر خاطره ترین مهمان بهشت زهراست برای من. بعد صدای کلاغ بیاید. روی زمین میوه های کاج باشد. برود و دراز بکشد روی سنگ های قبر. روی خنکی شان. روی تنهایی شان. کنار عبور حداقلی آدم ها از آن قطعه های قدیمی.

نمی روم که. مثل تمام نه سال گذشته که از فوتش می گذرد.

پنجم آذر، بیست و هفتمین سالگرد فوت آقا جون است. سال ها بی رحمند. نیستند؟

...



صدای باد می آید

از تمام جشن تولد بیست سالگیم، تنها دو تا عکس گرفتیم. همان دو تا هم در مجموعه ی سی دی ها و عکس ها، سه سال بعدش گم شد و شاهکار زهره بود: ایستاده بودم کنار دیوار. می خندیدم. با کل صورت. موهام تاب دار روی شانه هام ریخته بود. مواج. چهره ام، برای بار اول در زندگیم زنانه بود. آرایش کرده. مرتب. سالار می خندید که سحر برای تو آرایشگری نمی کند. جادوگری می کند. می خندیدم و راست می گفت.

روی صندلی مخصوصش که لمیدم، چشم هام را که بستم و خودم را سپردم دستش، منتظر آن جمله ی آشنای قدیمش ماندم که نزدیک دو سال بود نشنیده بودم: "مبارکت باشد" گفتنش. خیلی منتظر نگه ام نداشت. چشم هام را بسته نگه داشتم. برعکس همیشه نه عطسه کردم و نه جیغ زدم که آی. یا صبورتر شده ام یا به دردش عادت کرده ام. گفتن نداشت و می دیدتم اما باز براش گفتم که این روزهام بدجور نابودم کرده. توی آینه، دخترک لباس زردی لمیده بود و چهره اش خاکستری بود. لازم نبود براش توضیح بدهم اما دادم که مرتب نیستم. خندید و نرم نرم باهام حرف زد. بیشتر سکوت کردم. سراغ ابروی چپم که رفت، گفت تو واقعا خوب نیستی ها. گفتم نیستم. آمده ام که جادو کنی. مثل همیشه. خندید که بسپرش دست من.

سر موهام را هم چید. سرم را خم کرده بودم و داشتم با کوتاهی و قرمزی و طفلکی بودنشان بازی می کردم. موهای کوتاه، کوتاه تر شدند. نشانم داده بود که ببین. پشت موهات را بلند تر از جلوش زده بودی. برعکسش کنم؟ مدلش را چه کار کنم. خندیدم که هر طور دوست داری. همانطور که دوست داشت کرد. ساده. مرتب. کوتاه.  

دو ساعت دیر رسیده بودم. گفته بود تو که غریبه نیستی. دیر رسیدنت فدای سرت. بشین. هستم. باشد. هستم. درست می کنمت. جوری برخورد کرد که غریبه که نیستم. که فدای سرم. که درستم می کند. جادوش در چیزی بیش از این بود. جادوش عمل کرد. آخر که از صندلیش بلند شدم، برای خودم آشنا تر بودم.

همان جمله ی معروف بود که می گفت زن ها وقت غم کوتاه می کنند. موها و ناخن ها و و روابط. ادامه هم باید داشته باشد. که زن ها وقت غم، وقتی روابطشان کوتاه شده، وقتی ناخن هایشان کوتاه است و بلند هم نمی شود، وقتی دیوار شادی شان سوراخ شده، خودشان را باید بسپارند دست سحر. که کوتاه کند. که مرتب کند. که جادو کند.

توی کیسه ام، دارم می گردم و هر چه جادو بلدم بیرون می آورم. قوی ترین ها را. آخرین ها را. 

...



مرهم

1) ترم هفتی که شدیم - کلاس استاد جان را می گویم - همه مشتاق، منتظر پایانش بودیم. قرار بود هر کس زندگیش را شبیه یک داستان روایت کند تا شخصیت هایمان را یکبار دیگر با هم بشناسیم. من سکوت که کردم، استاد جان توی بخشی از حرف هاش گفت که شبیه کسی زیسته ای که زخم خورده. خونین و مالین. و به زندگیش ادامه داده. بدون نگاه به زخم ها. بدون اجازه برای بهبود. پشت میزش نشسته بود. بین دو تا تابلوی خوشگل روی دیوار. دست هاش را شبیه دعا کردن باز کرده بود و زاویه داده بود و در حین حرف زدن به سمت تنش تکانشان داد.

2) گلچهره یکبار گفته بود. گفته بود وقتی که نیستی و پیدات می شود و از طعم بادامی لب هاش می نویسی، معلوم است که در غیبتت کجا بودی. راست می گفت. آن بار هم برای یک استراحت نیم روزه رفته بودم و چهار روز نیست شده بودم. امن برگشته بودم. زیسته برگشته بودم. هر چند بعدا همان تجربه در حد توانش مچاله ام کرد. 

3) نصفه شب تهران، توی خنکی و صدای برگ ها یک دقیقه تنهایم گذاشت. همان یک دقیقه دیدم که چقدر از همه چیزم متنفر شده ام. از معیارهام برای زیستن. از طریقه ی خرج لحظه هام. از نگاهی که اجازه داده ام و بهم انداخته. از قضاوت های بی رحمانه اش و تقسیم بندی های بی رحمانه اش. از خودم. دیدم که چقدر خودم را دوست ندارم. بعد از مدت ها دلم خواست که پوستم را دور بریزم. شدت گرفت. تهوع شد. استرس شد. تب شد. بیماری شد. کابوس شد. رفتم که یک نیم روز استراحت کنم. بیشتر شد. خیلی بیشتر.

4) توی خواب، یک گوشه ای دور از همه نشستم. شاید بهتر باشد بنویسم که آخر کابوس از پا افتادم. یک گوشه، تکیه دادم به دیوار. روسری سرم بود. پاهام را جمع کردم توی شکمم و دست هام را مستقیم دراز کردم. سرم را گذاشتم روی پاها و جیغ زدم. گریه کردم و جیغ زدم. جیغ زدم. از صدای جیغ بلند شدم. سرم را فشار داده بودم توی بالش و جیغ می زدم. جیغ می زدم. جیغ می زدم.

5) مثلا می شد و می نوشتم که از خواب که پریدم بغلم کرد و گفت آرام باش دختر. بخواب. من مواظبم. مواظب که کابوس ها نیایند. می نوشتم که قول داد کابوس ها تمام شوند و این روزها کم کم به قولش وفا می کند. می نوشتم که حواسش هست که معیارهام را تصحیح کنیم. دانه به دانه. می نوشتم که صبر ایوب دارد. آنقدر حواسش هست که گاهی می ترساندم. مثلا می شد و می نوشتم که الان این سر پا بودنم دلیل دارد. می نوشتم که لب هاش طعم بادام نمی دهد اما آخ که چه لب هایی دارد. می نوشتم که الان، می نویسم چون می دانم که می خواند. دلیل از این قشنگ تر؟ مثلا می شد و ... . زندگی است دیگر. هزار بازی دارد. بیشتر هم. خوبیش این است که ادامه دارد.

6) رضا یک کار دلچسبی می کرد. قبلا هم نوشته بودم. وقتی "ی" از کاغذ سفید می ترسید، یک خط می انداخت روی کاغذ. کاغذ دیگر سفید نبود. می شد روش نقش کشید. همه ی این سال ها، هر وقت که اینطور کلمه هام خشک شده اند، از شیوه ی رضا استفاده کردم. اینبار، بیشتر از همیشه دور بودم. بیشتر از همیشه خشک بودم. این نوشته همان خط. 

پی نوشت: امروز قرار است چهره ی عزادار توی آینه را ببرم آرایشگاه و از سیاه در بیاورم. تا برگردد به زندگی. 

...



از سر خوشی هام

از پانزده دقیقه ی پیاده روی، دوازده دقیقه اش را خندیده بودم. بلند بلند. سبکبال. پاییز آمده بود و ردش را لای درخت ها گذاشته بود. برگ ها روی زمین نبودند و به جاش وزیده بود لای موهام و پوستم بو گرفته بود.

صورتم درد گرفته بود از خوشی.

...



جنایت و مکافات

دست تکان داد که سلام. توی شلوغی مترو - شلوغی مترو البته که نسبی است. مترویی که می شود توش تکان خورد و نفس کشید خلوت است یا شلوغ؟ - کتاب را گرفته بودم دستم و سرم را خم کرده بودم و نگاهش می کردم که از سمت راستم عبور کرد. با شوق، رسید به پسری که سوار شد. که داشت با موبایلش حرف می زد. کت پاییزه پوشیده بود.

با شوق و یک دنیا برق سلام کرد و پرسید که خوبی؟ نگاهش رفت روی صورت پسره. خندید. پسر بی صدا جوابش را داد و به حرف زدنش ادامه داد. دختر کتش را کشید و مرتب کرد. دست برد و کمی یقه اش را جا به جا کرد. از روی یقه ی پیرهن رفت روی یقه ی کت. انگشت هاش را سر داد و رساند روی شکم پسر. ما مزاحم بودیم که دستش را حلقه کند. معلوم بود. پسر سرش را خم کرده بود و داشت به دخترک کوتاه قد تر نگاه می کرد و با موبایل حرف می زد و حواسش نبود که لبخند بزند. دختر سرش کج بود. پانزده سانت فاصله داشت که صورتش بچسبد به پسر. زاویه اش هم درست بود. حالتش هم. لبخندش هم. پسر داشت با موبایلش حرف می زد. دست دختر بین بلوز و کت در حرکت بود. منتظر بود که تماسش قطع شود. من یک قدم اینور تر داشتم مثلا کتاب می خواندم.

صندلی پیش پایشان خالی شد. من نشستم. تلفن پسره تمام شده بود. برق چشمان دختر هم. صدایشان را نمی شنیدم، سرم هم توی کتابم بود و وقتی که بلند شدم پیاده شوم، بحث بینشان عادی و معمولی بود و  دیدم دختره بند کوله اش را نگه داشته.

پسر احمق!

...



و صبح بود که تاریکی را پاره کرد

یک جور آسودگی توی چشم ها برای خودشان می گشتند. چنگ زدم از روی میز دو تا رنگ مختلف رژ لب برداشتم و رفتم جلوی آینه و چک کردم که صورتی و نارنجی. ترکیبشان با چه نسبتی خوب می شود. خودم اما گیر ماندم توی کار چشم ها. که شادیشان برگشته بود. غمشان رخ بربسته بود. هیچ رنگی به تنهایی اهمیت نداشت. انگار که رنگین کمان برگشته باشد.

رنگ صورتی را مالیدم روی لب پایین. نارنجی را روی لب بالا. مخلوطشان کردم. تصویر توی آینه لبخند می زد و می دانستم پوست پشت لب ها کنده شده و خب، زمان ترمیمشان می کرد. به زمان ایمان دارم. همینطور که تا به حال از پس همه چیز بر آمده است.

...



شب که داشت شدت می گرفت

پوستش خشک شده بود. سفید. یا صورتی خیلی کمرنگ. پوسته پوسته ور آمده بود. توی آینه نگاهش کردم و آرام دست کشیدم روش که چه زبر شده بود. چه خشن شده بود. سعی کردم لبخند بزنم. کش آمد. دردم آمد. زل زدم همانطور به پوست لب ها و خندیدم. دیدم که پوست کمی چروک خورده، صاف شد. کشیده شد. باز شد. پاره شد. دو تا خط پارگی افتاد روش. خون، کمی خودش را کشید بیرون و شکاف کوچک را پر کرد. 

کاریش نمی شد کرد. زل زدم بهشان و طعم خون چشیدم.

...



استانبول - کال می

پیاده شده بودیم و داشتیم در استانبول راه می رفتیم. نزدیک گلهانه. قبل از رسیدن به ایاصوفیه. من عقب تر، دوتایی شان یک قدم جلوتر. آمد و رسید و زد روی شانه ام و یک کاغذ دستم داد و رفت. بدون هیچ کلمه ای. سه تایی خندیدیم. گذاشتم توی جیب شلوارم.

. کاغذ مچاله شده را امروز پیدا کردم. یکسال بوده که هوا آنقدر سرد و آنقدر گرم نبوده که نیازم به آن شلوار بیفتد. خودکارش آبی بوده و عدد ها را پشت هم ردیف کرده. یک ثانیه از یک دقیقه از یک روز از یک خیابان را انگار عکس گرفته باشد برام. و آخ که چقدر دلم برای همراهان آن روزم تنگ شده.

...



از خواب ها

داشتم داد می زدم و تمام تنم می لرزید. داد می زدم و از خشم و انزجار و ناتوانی و هزار و یک چیز دیگر مملو بودم. از جاش بلند شد. ترسیدم که الان است که آتشفشان خشمش فوران کند. آمد جلو. نگاهم کرد و گفت: "حق با توئه."  بعد دوتایی دست های هم را گرفتیم و با موج ها رفتیم و با موج ها آمدیم. انگار آب نباشد و آرامش باشد.

تمام شد. آرام شدم. برگشتم خانه.

...



با صورتکی که حتی آینه هم بازش نمی شناسد.

سقف بالای سرم، گنبدی شکل بود: ترکیبی از شیشه و چوب. شبیه یکی از دیوارهای خانه. هواپیماها رد می شدند و بمب می ریختند و میشد آدم ها را ببینم که می دویندند و درو می شدند. سه تا زن بودیم و سه تا بچه. می ترسیدیم که زیر آوار بمانیم یا شیشه ها هزار تکه شوند و تن هایمان، سوراخ سوراخ شوند. توی خواب، اصرار داشتم که بروم. کجا؟ آخر هم نفهمیدم. 

بیدار که شدم، یکی وسط دلم آتش درست کرده بود. انگار که یک جنگل باشد. خودش هم نشسته بود کنار آتش. کلاه حصیری به سر. منتظر بود تا آب کتری دود زده اش به جوش بیاید. حالم آشوب بود. چشم هام که باز بود، تلخ بودم و چشم هام را که می بستم، با همین تصویری که گفتم، می دیدمش که منتظر و آرام نشسته کنار گرمای آتش. گرماش حالم را به هم می ریخت و اذیتم می کرد. انگار جنگلی ام و مردی درونم است و یک جایی درون شکمم می سوزد. نزدیک دو ساعت با این حال جنگیدم تا خوابم برد. از کابوس ِ خواب، به کابوس بیداری و بعد، دوباره به کابوس خواب.

اصرارم بر رفتن است. و وای که مقصدم مشخص نیست.

* شهریار قنبری یک جا می خواند: مرا ببخش ای یار. با صورتکی که حتی آینه هم بازش نمی شناسد، چگونه به میعادگاه بیایم؟  

...



سنگ به سنگ

مامان زنگ زده که شب ها بیدار می شوم و روی تختم می نشینم و غصه میخورم که من اینجام و تو آنجایی و حتما اوضاعت مرتب نیست. که گفتی خانه ات پنجره ی بزرگ دارد. سرد است حتما. نزدیک پنجره نخواب. چیزی خواستی بگو. که نکند فکر گرمایش زمین باشی و باز تا می شود بخاری روشن نکنی. سلامتت از کره ی زمین مهم تر است. بعد در این یک زمستان و دو پاییز، هر چقدر که توانسته وسایل خنده دار برام فرستاده: پتو، بخاری برقی، نیم تنه برقی، کیسه ی آب گرم و لباس خواب زمستانی.

زنگ زده که شب ها بیدار می شوم و فکر می کنم که تو سردت است. جوابی نداشتم. می گفتم که حق با توست؟ براش می شمردم که چقدر به سرما حساس تر شده ام اما هنوز زیر پنجره می خوابم و تا بتوانم از بخاری گریزانم؟ فایده ای هم دارد به جز نگران تر کردنش؟ به جاش براش شعر خواندم. ترانه های نیمه روحوضی طور. آهنگ های اندی و سوزان روشن و لیلا فروهر. حرف زد و از بین جمله هاش کلمه پیدا کردم و براش خواندم و خندید. 

از اینکه دلی را دنبال خودم بکشانم، کسی را نگران کنم، کسی به فکرم بماند، گریزانم. انگار که آدم ها طناب می شوند و دور دست و دهانم می پیچند. به قصد خفه کردن. قدرتمند، نیروی نفس کشیدنم را حبس می کنند. کم کم باید بپذیرم زورم به همیشه پراکندن آدم ها نمی رسد. این هم ترسناک است.

نیست؟

...



اتوپیا

ویران شود آن شهر که یک سوپر مارکت بیست و چهارساعته سر هر خیابانش ندارد.

...



داستان بی پایان

ایستاده بود جلوی من. به همین سنگینی. پشتش به من بود و داشت با کسی حرف می زد و زمان هم صبر کرد. یک لحظه مبهوت شدم به فرورفتگی بین دو کتفش. نگاهم پایین گردنش ماند. نفهمیدم چقدر. صدای خنده و حرف زدن بچه ها برگشت اما شب دیگر شب نشد. نابود شد. دود شد. از بین رفت.

دستم رفت که این یک قدم را بردارم و صورتم را انگار که به خزه های دیواره ی کوه در یک ظهر داغ تابستانی، بچسبانم به کتفش و ازش بخواهم ده ثانیه صبر کند. آنقدر رفیق هست که نگران قضاوت و عکس العملش نباشم. آنقدر عاقل هستم که نکنم چنین کاری را. خط نگاه را پاره کردم. 

با خودم تکرار کردم که برگ، ورق خورده. برگ ورق خورده. که داستان تمام شده. تمام شده. 

معقول که نگاه کنم، داستان هیچ وقت هم شروع نشد البت.

...



وصله و پینه

بعد از این همه سال تقریبا بی خبری و بی تفاوتی، فهمیه رو خواب دیدم. حامله بود و پیر شده بود و خسته بود. خسته.

یادم نیست از دیدنش خوشحال بودم یا ناراحت یا بی تفاوت.

...



و عطری هم داشت

لبش ترش بود. لیوان را می گویم. آرام دست هام را حلقه کرده بودم دورش و نگاهش می کردم چطور کم به کم از حرارت می افتد و رنگش سیاه می شود و شکل طرح روش محو می شود و از بین می رود. تا وقتی از مزه بیفتد، تا جایی که میشد ازش کام گرفتم. آخر هم بدطعم نشد. فقط سرد شد. 

لبش ترش بود. گفتم که، لیوان را می گویم.

...



امان ام توئی

این خانه - که جانم به بخش بخشش بند است - بدجور خانه ی سفری بود. خانه ی مرحله ی گذار. کم کم دارم به جانشینش فکر می کنم. به چطور ماندن در همین خانه یا چه شکلی بودن خانه ی بعدی. دلم وقت دیدن بعضی خانه ها غنج می زند کم کم. بعضی ظرف ها و بعضی شمع ها، شکلی از مبل، چینشی از خانه، کتابخانه ای به اندازه، همه اش خوشحالم می کند و رویا پردازی می طلبد. یک خانه ی بزرگ آفتابگیر دلباز. دو خوابه هم حتما.

رویای یک خانه ی گرم بی خودم می کند. در کنارش، می ترسم که این یعنی یک قرارداد حسابی. یعنی ساعت مشخص تر کاری. یعنی اجبار به قبول یک سری مرزها. قرارداد این خانه را، پشت قرارداد سال قبل توی پارک بستیم. با دست خط خودم نوشتمش. همین بود که نترسیدم ازش. که تا جای ممکن بهش پایبند بودم.

کم کم دنیای مرزهای واقعی در حال رسیدن اند. با خودم تکرار می کنم که نترس. نترس. نترس.

...



سعی می کنم که بیداری امنی بسازم.

نگفته بودم. پیش خودمان راز طور بماند. از همان حرف هایی که جایی نگوییم و به روی خودمان هم نیاوریم. 

گاهی از صدای ناله بیدار می شدم. یک ناله ی عمیق و نزدیک. از ترسش چشم هام را باز می کردم و یک غلت می زدم و می خوابیدم. گفته بودم از خوابیدن می ترسم. کابوس ها به کنار، ناله ها هم سنگینم می کنند. 

دیشب برای بار سوم در این دو هفته بیدارم کرد. بیدار شدم و مکث کردم و از زنگ گوش هام و اخم چهره ام، فهمیدم ناله ی خودم بوده. آب دهانم را قورت دادم، بالش را جا به جا کردم و چرخیدم و دوباره سرم را گذاشتم که بخوابم. با چشم های هنوز باز گفتم که کاریش نمی توانم بکنم برات. هر کار که می شد کردم. بعد توضیح دادم برای خودم که زاویه ی سرت بد بوده حتما. که سرعت تنفست به هم ریخته بوده. گفتم که همین هاست. چیز دیگری هم نیست. هست؟ فکر نکردم که پس چرا انقدر درد توی صدا بود. همانطور نیمه خواب قانع شدم که کاری از دستم بر نمیاید برای خودم. خوابیدم. تنها کاری که می شد بکنم.

کاش واقعا شب ها بخیر بودند.

پی نوشت: آهنگ را شیدای روزگار خانوم شین گذاشته.

...



برکه

یک کتاب داستان بچه گانه داشتم که داستان شهری بود که توی چشم های هر کدام از بچه هاش دو تا ستاره بود. یاسمن، قهرمان داستان، انقدر گریه می کرد که ستاره هاش افتادند توی آب. آب ستاره ها را برد و به یک گیاه چسباند. باد ستاره ها را برداشت و برد. بعد یک پرنده ستاره ها را گرفت. آخر دوباره ستاره ها توی آب افتادند. یاسمن پا به پای ستاره هاش رفت. آخر آب براش گفت که این ستاره های قشنگ برای دختر اخمویی شبیه توست؟ فکر نکنم. یاسمن مشت مشت صورتش را شست و ستاره ها برگشتند و اینبار خندید. 

زشت شده ام. بدجور.

...



با نمکی از نسیم

هراس خواباندم. رایحه بیدارم کرد.

...



حالا که بدری ماه گذشت

همیشه ی این یک سال و کمی بیش، وقت دلخوری هام به آسمان نگاه کردم: ستاره ها انقدر دوردست و انقدر بی تفاوت بودند که در برابرشان، همه چیز کوچک می شد. زندگی من، مشکلات من، دغدغه هام. آرامم می کرد. سبک ام می کرد. کمک می کرد که ادامه دهم. هر چیز که می شد.

این هفته ای که گذشت، ماه دیوانه ام کرد. مهتاب همیشه بدخوابم می کند. شب، دراز می کشم و به ماه ِ هنوز در آسمان نگاه می کنم که لاغر و لاغر تر می شود. ستاره ها در کنارش نیستند و بدجور حکمفرمای آسمان است. حضورش همه چیز را تحت تاثیر قرار می دهد و داده. کنارش، یک زخم جدید هم باز شده بود که مطمئن بودم که از پسش بر میایم. ماه نور سردی دارد. با همان سرماش و بی تفاوت طوریش، نشانم داد که خیلی بیشتر از چیزی که تصور می کردم دردسر باید بکشم. صبر می کردم که از پنجره ام عبور کند و بعد بخوابم. راه دیگری نبود انگار.

به کلمه های جدید فکر می کنم. هر اتفاقی یک کلمه شده و شب هام، مملو از "استیصال" است. همین. بدون هیچ چیز کمتر و بیشتر. از دست هام کاری بر نمی آید. وجودم یک بی فایدگی عظیم دارد و انگار دختر بی دستم. دست هام سُر شده و این بدجور غمگینم می کند.

نگاه که می کنم همه چیز نزدیک جانم رخ داده. تاریک بوده و توالی اتفاقات، نگذاشته که ردپای روی وجودم را ببینم. حالا کم کم اثرش را نشان می دهد. جای دو تا انگشت روی چهارچوب پنجره ام جا مانده و جای یک پنجه روی بودنم.

به آسمان نگاه می کنم و تکرار می کنم که می گذرد و استیصال خفه ام می کند.

...