در بهشت اکنون!


در بهشت من
ه.

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
خرداد ٩٦
اردیبهشت ٩٦
فروردین ٩٦
اسفند ٩٥
بهمن ٩٥
دی ٩٥
آذر ٩٥
آبان ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
امرداد ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
هستمت، رویای درهای پلاستیکی
اونور
درد در چشم چپ
محیا بانو
هنوز ایستاده زیر باران
فرنودیان
آرامگاه زنان رقصنده
راز سر به مهر
زرمان
زاویه
ولوج
تلخ، مثل عسل
لیمان
از بهشت تا بهشت
برای خاطر کتاب ها
زاناکس
premenstrual syndrome
آهو نمیشوی به این جست و خیز گوسپند
Dream Land
روزهای روزمرگی
والس با قلم
نوشی و جوجه هایش
کنار کارما
خجسته
اقلیما
تقویم باطله
و اگر نمرده باشند
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
در کنار رودخانه (مهبد)
یادداشت ها
راهی
روشنان
شاتوت
نقش پرنيان (سميرا)
فرصتی برای خودم
نیلوفر و بودنش
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

لبخندی بزن

تکیه داده بود روی کانتر. با چشم های درشت زیباش زل زد که خب، مشکل این است که گفتی؟ دل دل کردم و دیدم که نه. گفتم که نه. مشکل این نیست. گفت مشکل از چیست؟ مشکل از فلان چیز است که گفتی؟ دیدم که نه. این هم نیست. بعدی هم نبود. بعد، دیدم چیزی درونم تکان می خورد. گفتم بحث را عوض کنیم. گفت عوض کنیم. سرم چرخید سمت تلویزیون. سوپر من، داشت برای خودش پرواز می کرد. نفسم گرفت. بغض پرم کرد. صورتم را گرفتم سمت پایین. اشک ها سر خوردند. یواشکی. 

سرد بود. سردی تنم را پر کرده بود و شب زمستانی، خودش را پهن کرده بود روی شهر. تهران، می ترسید که نتواند از پس شب برآید. که آخر خط همین ظلمت باشد و دست آخر هم تصویری که از روز به یاد داشت غلبه نکند.

من و شهر بدجور یکی شده بودیم.

...



 

پاهام را روی زمین نگه داشته.

حقیقت امر همین است. بقیه اش مهمل بافی است. یک بخش درونم بدجور به سرش زده که برود نپال. نه اینکه سکه به سکه و اسکناس به اسکناس جمع کند و برود برای پروسه ی ویزا و (جواب منفی بگیرد و !) به سفر معقول و موقرش برسد. همین که جمع کند و برود سفر. برود خودش را گم و گور کند. یک بخش درونم بدجور به سرش زده که برود هند اصلن. اسمش شبه قاره است. نیست؟ برود و بین آن همه آدم ناپدید شود. برود و پیدایش نشود. بقیه اش مزخرف است. بخش سرگردان وجودم نفسم را گرفته.

و پاهام را روی زمین نگه داشته.

از نا آرامی خواب هام شروع شد. به بی تابی بیداری کشیده. انگار وزنه ای است که نگهم داشته و به زندگی معقول پیوندم زده، نفسم را بند می آورد به زودی. بعد درد عمیق آن پایین را رو می یاورد. وقت حرف زدن ضعف هام نشان داده می شود. خشم هام. خستگی هام. هر چیزی که زیادیش، جستجوگرم را به تحرک می انداخت. می رفتم و نگاهش نمی کردم تا برگردم و تمام شده باشد.

و پاهام را روی زمین نگه داشته.

می ترسم. عجیب می ترسم و سر جام ایستاده مانده ام.

...



از تن گریزی نیست

باد سرد که می زد و دست هام که یخ زده بود و انگار داشت سوراخ می شد، یاد تعریف دخترها افتادم: که زنی هست که آنقدر دست های قشنگی دارد که شغلش، مدل شدن برای عکاسی از دست هاش است. نمونه ی عکاسی برای کرم و لاک و غیره می شود و لاجرم، دست به هیچ کاری با دست هاش نمی زند که پوستش خراب نشود. زیبایی دست ها از بین نرود و لطافت و ابریشم گونگی شان حفظ شود. با یک دست جعبه ی شیرینی دستم بود. یک دست دیگرم فلز سرد را گرفته بود که نیفتم و باد می زد و پوست دست ها به گز گز افتاده بود.

مچ هر دو دست، پوستش به سادگی ترکیده. از ترکیدگی های فصل سرما که اول خشک می شود. بعد شبیه لانه ی زنبور شش ضلعی تولید می کند و دست آخر، پوست می ترکد. زخم می شود. اگر حواست نباشد تا شروع فصل گرما همینطور می ماند. زبر شده. خشن. دختر، برام توضیح داده بود که اگر بخواهی سنگ نوردی کنی باید قید لطافت انگشت هات و ناخن های زیبات را بزنی. من به ناخن های کوتاه و پوست شوینده خورده دست کشیده بودم. 

خواهری اخم می کرد که مواظب دست هات نیستی. که دست هات را کارگری نگاه می داری. راست می گفت. گوشه ی حواسم به واضحات زندگیم، همیشه کمی پرت است.

...



صدای هو هوش می آید

باد بزند و خیابان های شهرک باشد و سرما و من. باد بپیچد روی زمین. جارو کندش. خاک ها و زباله ها و باطله ها را بپیچاند. خاک باشد و باد باشد و بوی تازگی باشد و من. باد باشد و باد باشد و تنهایی و من. در حرکت. نایستاده. خنده بر لب.

باد باشد و باد باشد و من در لفاف امنیت.

...



پاستیج و قارچامه

یکی از نشانه های جوانی - تست تعیین سن مثلا -نوع نگاهی است که به هویج داریم. مثلا در مخلوط سبزیجات منجمد، اگر به نظرتان می آید که هویج به عنوان پر کننده به کار رفته و اصالت با نخودفرنگی و ذرت است، ده سالی از سن شناسنامه ایتان پایین بیایید و دوباره جهان را تجربه کنید.

هویج را رنده کنید. بروید انقلاب، راستای کتابفروشی ها، همیشه یک آقایی هست که روی زمین می نشیند و رنده ی هویج و چغندر و غیره می فروشد. هویج را جوری رنده کنید که له نشود. دراز و کشیده شود و محصول بدست آمده آبدار نباشد. حالا قارچ ها را بشورید. (اگر قارچ دوست ندارید ده سال دیگر هم از سنتان کم کنید!) جوری قارچ ها را نصف کنید و هر کدام را به پنج شش بخش تقسیم کنید. نه آنقدر ریز که با حرارت از بین برود و نه آنقدر درشت که طعم قارچ غالب شود. نسبت یک هویج بزرگ و شش قارچ متوسط عالی می شود. 

بعد قارچ ها را با قدری روغن زیتون توی ماهیتابه ی سرد بریزید و بگذارید روی گاز. روغن کمک می کند که قارچ ها آب نیندازند و سیاه نشوند. شعله ی متوسط، برای سه چهار دقیقه و بعدش قارچ ها آماده اند. با هویج مخلوطش کنید و یک قاشق (یا یک قاشق و نیم) خیلی سر پر خامه اضافه کنید و هم بزنید.

پاستاها را از قبل بپزید. پاستای خوب نیاز به دم کشیدن ندارد. بیشتر از ده دقیقه پخته و نرم و مغز پخت شده. پاستا ها را به مخلوطتان اضافه کنید و سه چهارم لیوان شیر بریزید و هم بزنید. حالا وقت اضافه کردن نمک است. غذا ادویه ی دیگری فعلا نمی طلبد. چند دقیقه صبر کنید تا شیر تقریبا تبخیر شود.  وقت سرو کردن، توی ظرفتان، روی غذا، کمی فلفل سیاه بپاشید. طعم اصلی با شیرینی دلپذیر هویج است. طعم غالب بعدی با زیتون و بقیه ی مزه ها را باید بعدترش احساس کنید.

این غذا را برای خودتان درست کنید. حداکثر برای خودتان و همخانه تان. یا خودتان و پارتنرتان. در حجم کلان آشپزی نکنید. مزه ی غذا از بین می رود. 

...



دوام

عصرش، با بچه ها کلاس داشتم. بچه ها آماده می شدند برای کنکور. کلاس ها خانه ی دختری تشکیل می شد. مرزداران. یکی از سرمست ترین روزهای زندگیمان بود. صبحش، جواب کنکورم آماده بود و سه تایی خوشحال بودیم. پرامید و پر آرزو. سه تن هفده ساله که فکر می کردند جهان در مشتشان است. من آخرهاش، سالار اوایلش. دختری متمایل تر به من.

بعد از کلاس، سه تایی رفتیم گیشا. من شال آبیم را آنجا خریدم. شبیه نقطه ی پایان به تمام لباس های تیره و یک رنگ نوجوانیم. رنگ فیروزه ایش پر بود. زیاد بود. قوی بود. فقط روزهای شادیم می شد که سرم کنم. وقت هایی که چشم هام برق می زد. آبیش، روی سفیدی پوست رنگ می انداخت و تحت تاثیر قرارش می داد. وقت های خوشحالیم هم پوشیدمش. مثل آن روز که با بچه ها رفتیم بازار که برام یک عالمه لوازم التحریر بخرند و خندیدند که نشناختیمت. یا شب تولد هجده سالگی و کافی پاپ میرداماد. یا خاطرات کافه سیاه و سفید سر وصال. شبیه یک عالمه خاطره ی قدیمی. تا رنگ آبیش لک برداشت. پاک نشد. نگهش داشتم اما.

خانه ام شال آبی سرش کرده. شال آبی فیروزه ای. رشته به رشته بریدمش و توی درزهای بد دست پنجره جاش دادم. به وضوح باد سرد می زد و الان، دو سه ساعتی گذشته و خانه هوا گرفته. خانه ها می خوابند؟ توی خواب هایشان به شادی به خاطرات گذشته می خندند؟ اگر اینطور باشد، امشب خانه ی خوشحالی خواهم داشت.

...



مقابل

توی عکست، سه تا از انگشت هات را جمع کرده بودی و مابقی دستت کشیده بود. یک لبخند قشنگ هم گذاشته بودی روی صورتت. نشانم که داد، سکوت شدم. نفسم گرفت. بهت زده ام کردی. سه چهار روز - بیشتر یا کمتر - نشانم می دادی که دلم برات تنگ شده. یک دلتنگی آرام. سرک نمی کشیدی توی خواب هام. توی زندگیم. همان گوشه برای خودت نشسته بودی و لبخند می زدی. دلم چال می افتاد. 

آدم ها، با هم به هم فکر می کنند. یکی این سمت دلتنگ آن یکی می شود آن یکی احساس می کندش. یکی این طرف چال می افتد حکما موجش می رسد و آن یکی را می گیرد. کی فهمیدم؟ همان بار که کلافه شده بودم و شب بود و گرما بود و راه افتاده بودم توی خیابان های شهر و دیروقت بود و بعد از این همه ماه دیدمت که جایی که فکر نمی کردم نشسته بودی. آن هم تو، تو که وقتی رفتی، به تمامی محو شدی. لال شدم و گیج شدم و حرف و کلمه کم آوردم. نزدیکم بودی و دستم بهت نمی رسید. هیچ وقت دیگر نمی رسید. یکبار دیگر رفتنت را یاد گرفتم. اینبار با درد کمتر. زمینی تر.

اینجای زندگیم که هستم، یاد گرفتم که کمی مهربانانه تر قضاوت کنم. کمی زمینی تر ببینم آدم ها را. که هیچ کس کامل نیست. که هر کس می شود دردش بیاید و واکنش نشان دهد. اینکه هیچ عهدی همیشگی نیست. که پایبندی یک عمل انسانی است. کاملا انسانی. پس حفره های خودش را می تواند داشته باشد. اینجای زندگیم که هستم با هم رسیدیم. یک پیچ که شاید اشتباه بود را رد کردیم. یه مسیر که شاید نرفتنی بود را گذراندیم. بعد، رها شدیم.

می نویسم که یادم باشد، یک روز در سال های بعد که هیچ کس نمی داند چطور است، برات از شادی های کوچک بعد از رفتنت بگویم. از بخش بخشی که پشت سرت جا گذاشتی و همانطور احترام آمیز باقی ماند. از اجزای صورتت و رفتارت که در انسان های دیگر دیدم. از آن باری که خندیدم و کسی خنده ام را به تو تشبیه کرد بی آنکه بداند. یکبار، در سال های بعد یادم باشد برایت بگویم دو پاییز بعد از رفتنت، بلاخره گلدانم جان گرفت. همان که به اسم تو بود و همیشه جانش کم بود. بلاخره قوی شد. قدرتمند شد و برگ های تازه ی بنفش داد.

...



روزها گر رفت...

سکوت دلم می خواهد.

و خنکی خلوت خانه را.

...



یا به مستی، یا به تو

نشستیم به حرف زدن و از بین لاک ها، صورتی پررنگ و سرمه ای را کشیدم بیرون. حرف زدیم و چهار ناخن سرمه ای شد و یکی اش صورتی. دلم خانه بود. روبروم و داشت حرف می زد باهام.  آدم های مهمانی را نمی شناختم و باید می رفتم. پیرهن بافتنی سرمه ای رای آورد. کفش سیاه. جوراب شلواری پاییزه و گوشواره های بلند آبی. خندیدیم و حرف زدیم و حرف بافتیم و آماده شدم. رژ لب قرمز انتخاب شد و گفت خط چشم نکش و آرایشت کافی است. مداد کشیدم و بد شدم و ریمل زدم و تعدیل شد. 

حرف زدیم و بخش به بخش لباس ها را امتحان کردم که چطور بافت سرمه ای خوش منظرتر می شود. خندیدیم و لباس عوض کردم. شوخی کردیم و آماده شدم. زنگ زدم آژانس. برگشت سر کارش.

شب، وسط رقص و باده خورده، دیدم که نیامده اما حضور دارد. انگار امنیتش را همراهم کرده باشد. شب بارانی بود. لباسم آستین نداشت و گرم بودم. گرم و به اندازه.

...



جنگجوی کوچک

دخترک، دلش می خواهد با دستاش چیزی را حس کند. که ثمره ی کارش قابل لمسش باشد. می خندم. وقت حل مسئله، بلند بلند می خواند. پای تلفن هم همینطور بود. صدایم را نصف نصف می کنم و آرام باهاش حرف می زنم. یکساعت بعد، آرام تر شده و یواش سر جاش نشسته و گوش می دهد که چطور براش مسائل شیمی را توضیح می دهم. 

ازش می پرسم که تصمیمت برای رشته ی تحصیلیت چیست؟ چشم هاش برق می زند که یک رشته مرتبط با کامپیوتر. آی تی مثلا. می پرسم برای تکنولوژیش؟ خلاقیتش هم قلقلکش* می دهد. دنیایی که هر روز یک شگفتی جدید در آستین دارد. می خندم که تو و کارهای نیاز به تنها نشستن و کار کردن؟ تو آدم وسط جمعی. تعجب می کند که آره. حالا چکار کنم؟ برق؟ هوافضا؟ چی؟ مسئله هاش را درست حل کرده. درسش را درست یاد گرفته و بهش پیشنهاد می دهم که دخترجان، حالا بشین و رویا پردازی کن برای فردات. که وقتی سی سالت شد، نگاه کنی و ببینی در نقطه ای هستی که خواستی و چقدر خوشحالی. براش می گویم که این روزها، وقت های اضافی ام را می شینم به خواندن. کتاب. درس. مقاله گاهی. می پرسد که جالب است جدا؟ تکرار می کنم که زندگی خودت دختر. زندگی خودت را تخیل کن و بخواه و برس. برای من جالب است. روشن می شود. می گوید زندگی این است؟ این که خیلی هیجان دارد. می خندم که زندگی این است. با هزارتا هیجان.

مادرش، شب، برام توضیح می دهد که قرار نیست در تصویر آینده، دخترش سختی بکشد برای درس خواندن و کار کردن. قرار است یک مادر خوب و همسر خوب شود. چه قشنگ تر است رشته ای بخواند که بشود از خانه کار کند که مخل زندگیش نشد. نور چشم های دخترش، ذره به ذره خاموش می شود.

*بهش مثلا می گفتم دنبال یافت چیزی باش که صبح ها قلقلکت دهد و از خواب بیدارت کند.

...



از بی آغوشی ها

دیدم که فایده ای ندارد. این مدل زندگی را انتخاب کرده ام که بشود هر وقت خواستم بخوابم و هر وقت خواستم کار کنم. برای همین روزهای خون و بی حالی. کتاب را بستم. بخاری را زیاد کردم. گرمکن پوشیدم. پتوی اضافه انداختم روی پتوی قبلی. خوابیدم.

بیدار که شدم هنوز روز بود برگ های زیر پنجره را خزان زرد کرده بود و نصفه ریزانده بود و کل تصویر را باران شسته بود.

...



شبیه من باش وگرنه متهمی

آدم ها با آدم ها فرق دارند. با خودشان هم. هر کدام یک چهره که نیستیم. صد بخش مختلفیم. این را برای چه کسی می شود توضیح داد؟ برای کسی که آدرس وبلاگت را - یا هر جایی که نوشته هات را می نویسی - دارد و با یک کلیک به تو می رسد، یا برای کسی که گوگلت می کند و پیدات می کند و فکر می کند محق است بخواند، بداند و قضاوت کند؟

یادت هم نمی رود. مثلا آن بار روی پله برقی های مترو ایستاده بودیم. کدام ایستگاهش بود یادم نیست. خندید که چه جالب حرف زدنت جمله های بلند تری از نوشته هات دارد. لحن هر کدامش منحصر به خودش است. یا آن بار روی فن کوئل طبقه یک دانشکده نشسته بودیم که اینکه می خواندم را به روم آورد یا آن بار خراب بودم حسابی و برام طولانی طولانی نوشته بود که تو که اینطوری و اینطور می نویسی پس اینگونه باش برای بهبود یافتن. یا آن بار - همین چند وقت پیش - میدان فردوسی بودیم و از ضلع شمال شرقی سمت جنوبش می رفتیم که گفت خوانده می شوی. قضاوت می شوی. بدجور هم. آخ.

آدم ها با آدم ها فرق دارند. خودمان هم هزار چهره ایم. خوب، بد، گاها دوست داشتنی و یا نخواستنی. آدم اگر بنده ی کلمه باشد، کسی که دنبالش کند از کلام نمی برد. وبلاگ دیگری می زند. روی ورقه می نویسد. شخصیت مجازی پیدا می کند. اگر قبلترش نکرده باشد. من مخفیانه نوشتن ها را دوست ندارم. هر چند الزام این روزها شده اما. انگار لازم باشد و یک به یکی مان را تسلیم کنند. 

خوبیش این است که زبان غر زدنمان بد جور دراز است. غر می زنیم که جامعه. که فرهنگ بقیه. که بقیه ی چیزها. به خودمان که می رسد، به آدم ها برچسب می زنیم. قالبشان می زنیم. بعد در ابعادی که می خواهیم نمی گنجند. انگ می زنیم. مطابق تصویر ما قرار نمی گیرند. حتما پس آدمش "خراب" است که منطبق بر استاندارد ما نیست. مشکل دارد. راحت است، نه؟

بعد دلمان خوش است که در جمع آدم های تحصیل کرده ایم. نگفته بودم؟ اسفند پارسال، یک نفر به خودش اجازه داد که روبروم بشیند و برام بگوید که این طور بودنت چه خوب است. چه زیباست. این نگرش و این بودن و فیلان. قصدش؟ جمله ی بعدش بود. تصفیه اش کنم می شود که اینطور بودن را در معرض دید کسی نگذار. یک جور دعوت به در پرده نشینی. به سبک قاجار مثلا. آدم ها می بینندت و خراب می شوی. همانطور که دولت تبلیغ می کند و ما فریاد تاسف مان بلند می شود. تحصیلات؟ فوق لیسانس. صاحب نظر در؟ مسلما همه چیز. شبیه بقیه مان.

وبلاگ خوانی هم فرهنگ می خواهد. زیستن در جامعه ی مجازی هم فرهنگ می خواهد. زمان بگذاریم و کسبش کنیم. راه دوری نمی رود. اصلا راه دوری نمی رود.

این متن اقلیما را بخوانید.

پی نوشت: متن خودش کسی را که باید نشانه برود، پیدا می کند.

...



از دست می ...

پرسیده بود سیگار بعدی را می کشی یا گمان کردم که گفته؟ حالا فرقی هم می کند؟ به گمانم نه. براش صندلی گذاشتم کنار پنجره. پاش را خواست بگذارد روی چوب پایین تخت. پتو روش بود. پتو و ملافه و رو تشکی و همه، با حرکت سریع دستم جا به جا شدند. خندیدم که شلوار لی پوشیدی و ممنوعیت تخت من را که می شناسی. خندید که آره. حساسیتت را من هم گرفته ام. نگاهش کردم که سیگار کشید و فیلترش جا ماند روی هره ی پنجره. مابین خاکسترهاش. گفتم که همان جا بگذار بماند یا خودش گذاشت؟ بعدش که باران آمد و باد و هوا سرد شد و خاکسترها شسته شدند، اما ته سیگار همان جا ماند. هنوز هم هست. 

گفتم شاید دیگر نبینمت. گفت آخ و کاش نمی گفتی. دلم خواست نمی گفتم. مثلا می شد و همه چیز را به نظم اولیه بر می گرداندم. نمی شد. زمان فلاخن شده بود و پخشمان می کرد. گفتم دیگر نمی دانم که چه می شود و بعد از این کجام. گفت حالا شاید فرصتی شد باز. آدم ها از محالات حرف می زنند. از شاید ها. آخ امان از "می شود" ها.

گفت تو خوب نیستی. درست است؟ نگاش کردم که چطور می دانی تو؟ گفت آنی که می شناختم، هر یک دقیقه ی ملاقاتمان آنقدر براش مهم بود که از دستش ندهد. اینطور نبود که در چهارچوب در به استقبالم بیاید. نگفتم که از پیری است. نگفتم امان از "بود" های اینطور زنده.

مرد توی کانکس داشت نگاهمان می کرد. وقت خداحافظی بود. حداکثر، ثانیه ها باقی مانده بودند. دستم را حلقه کردم دور گردنش و سفت فشارش دادم تا بار نمی دانم چه وقت بعدی. بعدش سریع چرخیدم و برگشتم سمت پله ها که برگردم. مرد توی کانکس داشت نگاهمان می کرد. توی نگاهش مهربانی بود به گمانم. یک تصویر ناب دیده بود. یک تصویر خیلی ناب. 

دم پله ها برگشتم که باز ببینمت. نبودی. رفته بودی. تا نمی دانم چه وقت بعدی که ببینمت.

پ.ن: عکس تزئینی نیست.

...



روزهای حوا بودن: 22

با میل و کاموا نشسته ام به طرح زدن. که مفید ببافم. که رج به رج مدل داشته باشد کارم. نشسته ام و دست هام مشغول است و به ایزدبانوی بافندگی فکر می کنم. که شاید باید برگردم و دوباره از اهالی معبدش شوم. 

به روشی فکر میکنم که سر افکنده بر نگردم. که گریزان برنگردم. امیدوارم بتوانم بیابمش.

...



 

زنگ زد که سلام، شناختی؟ قبل از اینکه برای بار دوم بپرسم که نه و شما، لهجه ی غریبش راهنمایی ام کرد که کیست. بعد از بیش از ده ماه بی خبری، پسر جانم زنگ زده بود که سلام. 

سال اول دانشگاه، در صحبت های نیمه مستهجن دخترانه، اسمش مطرح شده بود. پسرک از نژاد عربی بود و ما، انگار تحقیر چهارده قرن پیش هنوز در زندگی مان زنده بود و برای تلطیفش، شوخی می ساختیم و پسرک هم درگیرش می شد. شاید همین شد که حداقل دوست ممکن را - مخصوصا در بین دخترها - در ورودی مان داشت. یکبار کلافه دیدمش. که یکی از پسرها در شوخی باهاش زیاده روی کرده بود. انگار بچه ها فکر می کردند حساسیت های انسانی اش کمتر از ماست. نبود. حتی شماره ی اینکه هر کدام از بچه ها چند بار سلامش را بی پاسخ گذاشته را داشت. خوشحال بودم که در جهانشان استثام.

تنها همین نیست. مشکل دوم وقتی نمود پیدا کرد که سال قبل برگشت به ایران. از فاصله ی مرگ و زندگی. وقتی که عموش کشته شده بود. پدرش مشخص نبود تا کی زنده بماند و خودش، به شدت در معرض خطر بود. رسید ایران و برای اقامتش به شدت به مشکل خورد: دو راه داشت. که با بسیج همکاری کند یا برگردد به کشورش. درخواست اقامت داده بود و استهزایش کرده بودند که کشور تو از نظر ما جنگ نیست. پافشاری کرده بود که جنگ است. گفته بودند خب، برگرد و بجنگ. کلافه شده بود. بدجور.

زنگ زده که اوضاعم مرتب است. خانواده اینجا هنوز جا نیفتاده اند اما بهتر از چند ماه قبلیم. هر شب تا یازده شب سر کارم. سخت است اما خوب است. بهش افتخار کرده ام. بدجور. که اینقدر زندگی اش را قشنگ دستش گرفته.

خوشحالم که از سال های دانشگاه، همین چند نفر برگزیده را همراه دارم.

...



روزهای حوا بودن: 23

سیب و گندم، نشانه های حوا بودند. مادر نخستین.

...



مداقه

"همیشه کمک گرفتن و هرگز کمک نگرفتن هر دو می تونن آزار دهنده باشن."

جمله این است. صفحه ی اول دست نوشته های این جلسه نوشته امش. دیر به کلاس رسیده ام و دو جلسه نبودم و ادامه ی نوشته های قبلی اضافه اش کرده ام. انگار زمان را برش زده باشی. جمله دقیقا البته این نیست. یک کلمه کم دارد. آن همیشه ی اولش را ننوشته ام. انگار به سبک خودم صیقلش زده باشم و متعلق به خودم شده باشد. از یکی از نتوانستن هام.

کمک گرفتن و هرگز کمک نگرفتن هر دو می تونن آزاردهنده باشن.

...



بقا

اس ام اس زده که: "رسیدن به خودآگاهی بدون درد امکان پذیر نیست. یونگ."

من؟ وسط کافه. وسط درد قبلش و درد بعدش و درد همان میانه. در تلاش که نفس بکشم. در تلاش که بگذرد. در تلاش که روی لیوان چای تمرکز کنم.

شب براش می نویسم: همزمانی.

...



تو توی خواب من چیکار می کنی اولدوز؟

اولدوز، داشتم از کنار یک دیواره سقوط می کردم. سقوط آزاد. روی دیواره درخت روئیده بود و پر از سرسبزی بود. سنگ های خیس خورده ی قشنگ داشت و آب. آب. آب. من یک چتر دستم بود و داشتم سقوط می کردم و از لطافت هوا، خیسی قشنگ و خنک آب پودر شده و تصویر زیبای روبروم کیفور بودم. سقوط می کردم و می دانستم که خطری نیست. که آخرش پرت شدم توی آبگیر.

دختر، توی خواب من، وسط آبگیر چکار می کردی؟ دوتایی بازی کردیم. دست هایمان را گذاشتیم روی کم عمق آب گیر و پاهایمان را دراز کردیم و لذت بردیم. انگار بلاخره بعد از این همه زمان، فرصتی بود که خودمان را رها کنیم. دلفین - پنگوئن ها شیرجه زدند و اطرافمان شنا کردند و دیدم که چطور باهاشان آب بازی می کردی و یادم دادی چطور بازی کنیم. 

بعد، روی آب خواباندمت. بهت گفتم که نترس و خودت را بسپار دست من. روی آبگیر راهت بردم و روی آب خوابیدی. تا آبگیر خانه شد. یکی از پسرها (که فکر کنم دلفینی بود که پسر شده بود) آمد و از من تحویلت گرفت و بوسیدتت. سرفه کردی و بیدار شدی و غر زدی و همه خندیدیم.

دختر، دلم پیشت است. دلم پیش تو، پیش استانبولت، و پیش لحظه لحظه ی زیستن در آن سرزمین دور دوست داشتنی مانده. کمبود آن هوا را گرفته ام و آخ که چه حیف است که نمی شود بیایم.

...



فروغ

می گوید که زیر چشمت چروک افتاده. نشسته ایم زیر نور نارنجی. اول خندیده که چه شبیه استری - پ کلاپ است اینجا. از سرما رسیدیم و همین گرما و نور هم غنیمت. می گوید که زیر چشمت چروک افتاده. با دستش روی صورتش خط می کشد که اینجاها.

می گویم که آره. سوغات ماهی است که گذشت.

...



آرام

آدم ها بر می گردند به ریشه ها. من به خواهرم برمی گردم.

...