در بهشت اکنون!


در بهشت من
ه.

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود





دسته بندی
()

آرشیو
خرداد ٩٦
اردیبهشت ٩٦
فروردین ٩٦
اسفند ٩٥
بهمن ٩٥
دی ٩٥
آذر ٩٥
آبان ٩٥
مهر ٩٥
شهریور ٩٥
امرداد ٩٥
تیر ٩٥
خرداد ٩٥
اردیبهشت ٩٥
فروردین ٩٥
اسفند ٩٤
بهمن ٩٤
دی ٩٤
آذر ٩٤
آبان ٩٤
مهر ٩٤
شهریور ٩٤
امرداد ٩٤
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
اردیبهشت ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
دی ٩۳
آذر ٩۳
آبان ٩۳
مهر ٩۳
شهریور ٩۳
امرداد ٩۳
تیر ٩۳
خرداد ٩۳
اردیبهشت ٩۳
فروردین ٩۳
اسفند ٩٢
بهمن ٩٢
دی ٩٢
آذر ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
خرداد ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
بهمن ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


می خوانم
هستمت، رویای درهای پلاستیکی
اونور
درد در چشم چپ
محیا بانو
هنوز ایستاده زیر باران
فرنودیان
آرامگاه زنان رقصنده
راز سر به مهر
زرمان
زاویه
ولوج
تلخ، مثل عسل
لیمان
از بهشت تا بهشت
برای خاطر کتاب ها
زاناکس
premenstrual syndrome
آهو نمیشوی به این جست و خیز گوسپند
Dream Land
روزهای روزمرگی
والس با قلم
نوشی و جوجه هایش
کنار کارما
خجسته
اقلیما
تقویم باطله
و اگر نمرده باشند
قوزک پای چپ یک زرّافه‌ی ایده‌آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‌خارد
در کنار رودخانه (مهبد)
یادداشت ها
راهی
روشنان
شاتوت
نقش پرنيان (سميرا)
فرصتی برای خودم
نیلوفر و بودنش
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

سفال های رنگی

نوشتم که خوابیده بود. سرم رو گذاشتم رو شونه اش و ازش خط کش خواستم که ریشه های شالگردنم رو اندازه بزنم و کمی شونه اش رو نوازش کردم و رفتم. آخرش هم، نوشتم که توی کمدم دو سه تا بلوز جدید نو و تمیز و تا خورده پیدا کردم.

اسم آدم تو خوابم رو بد خط نوشتم. نفهمیدنی. لعنتی!

پی نوشت:  

کف اتاقم از ورقه های خواب های قدیمی ام، این چند خط را یافتم و بیرون کشیدم.

...



زوزه

فصل های اعتدال، باید خزید در غار. نشست و لیس زد به زخم ها. به زخم ها. به زخم ها. امید - شاید حتی امید باطل - به بهبود باید داشت. 

دهنم طعم خون گرفته دوباره. عاصی ام.

...



شبیه یک درد عمیق که جسمانی شده

یک خشم قدیمی درونم مانده. فراموشش کرده بودم. یک بخش درونم عصبانی است که فکر می کند هنوز، بسیاری از فرصت ها ازش دریغ شده و چه بی نتیجه. خشم می جوشد و آخ که همینطور پیش برود، نفسم را کامل می گیرد.

...



آخ

از نادری پیچیدم ایتالیا. رفتم قدس. پیاده روی روبروش. دانشگاه را پیچیدم به انقلاب. دم مترو ماندم. نفس کشیدم. برگشتم. از کنار دانشگاه، انقلاب به قدس. به طالقانی. تاکسی. خانه.

ترکیب شب و خنکی و خیابان هایی که جانند، و آن "یک روز به شیدایی، در زلف تو آویزم" و الان که نیمه شب شده....

...



مژه ی گرگ

اینجا نوشته:

"بیرون برو، به جنگل برو، اگر به جنگل نروی، هرگز هیچ چیز رخ نخواهد داد و زندگی ات هرگز آغاز نخواهد شد."

...



احترام

می خواستم اضافه کنم که فلانی؟ فلانی که چشم هاش اوج وحشی بودن بود؟ که انگار زندگی ازهمان چشمه ها بیرون می ریخت؟ اضافه کنم همان را می گویید که به نظر رام و اهلی و منطقی و اطمینان کردنی می آمد اما عجیب روحی داشت؟ که کناره ی لب هاش وقتی حرف می زد کشیده می شد به سمت پایین؟

همان. همان. همان. که هر کجا هست، سلامت باشد...

...



خیر الامور اوسطها

این چند وقت، که من و تن تنهاییم، بیشتر حواس می طلبد. انگار من جدا باشم و تن جدا. شبیه یک کودک گاهی لجباز می شود. یا شبیه یک معشوق ملایم. و گاهی بردبار می شود و گاهی بی حواس می شوم و به دیواری، پای میزی، کاره ی تختی، چیزی می خورم و صبوری می کند.

کلمه ها، کلمه ها، کلمه ها. این نفرین نوشتن است؟ موهبت نوشتن است؟ معلوم نیست به گمانم. شبیه طرحی است که وسط یک بلور نشسته و تو بلور را هزار جور می چرخانی و هر بار نور را یک جور می شکند و طرح را یک طور نشانت می دهد. عمر هر نور رنگی یک پلک زدن است. تو هیچ وقت نمی فهمی همین نور از نگاهی دیگر چه خلق می کرده. تو تصویری یک تا دیده ای و تمام شده. رفته. تمام سهم تو همین بوده. مگر به جادوی کلمه ها.

یک زن بود (هست؟) یک جای جهان که نمی دانم عکاس بود یا نقاش یا روزنامه نگار یا نویسنده یا هیچ کدام. از کل تنش، درون و بیرون عکس انداخته بود. اعضای درونی اش را یک به یک نقش کرده بود و نمایشگاه تشکیل داده بود و عکس ها را زده بود به دیوار. به کف. به سقف. تو توی ساختمان نبودی انگار. وسط بدن یک زن دیگر بودی. برهنگی از این برهنه تر؟ انگار یک زن که نمی دانم کیست تسخیرم کرده باشد.

نوشتن، بیشتر و بیشتر می طلبد. مهم نیست چقدر خرجش کنی. بیشتر می طلبد. می خواهد که عریانت کند. بند به بندت را باز کنی و در اختیارش بگذاری. انگار لازم باشد روی یک زمین تهی بایستی و پاهات را کمی بگشایی و دست هات را تا انتها باز کنی و سرت سمت عقب خم شود و بعد متلاشی شوی. متلاشی شوی. جهان را پر کنی انگار. نوشتن، گاهی افسار را به دست می گیرد و می خواهد که همینقدر خالی شوی از خودت. از همه چیز.

این چند ماه اخیر، قوی تر از گذشته - و گذشته هم هر لحظه اش سرشار از تمنای شدید - بود که عریان تر شو. هر عکسی که از استخوان های بدن گرفتم له ام کرد که عمومی اش کنم. انگار یک گرسنه ی برهنگی باشد و انتهای جهانش را همین بداند. همین عکس های سیاه و سفید رنگ. همین ترک کوچک انگشت پا. همین استخوان های سالم مچ و ورم کردگی محو گوشت مچ که دیده می شد. 

کلمه، با عکس می جنگد. گلاویز می شود که پیروز شود و خودش باشد که طرح می سازد. عکس با "وضوح" هم دست می شود و کلمه، "تخیل" را دستاویز می کند. اجازه می دهد تصویر پشت پلک هات شکل بگیرد و انگار این بزرگ ترین نعمتش باشد (که هست). عکس، به مدد ابزارآلات امروز، خودش را می کشاند توی تمام ریزه کاری های جهان. توی آن لحظه ی قشنگ که نور باهات بازی می کند. رنگ همراهی ات می کند. وسط قشنگی ِ تن و پارچه و باد. وسط سایه روشن و تن. عکس، خودش هم که نباشد، فکرش را ایجاد می کند که می شد و این حالت را تصویر کرد. یک لحظه است. بعد عکس می رود.

کلمه، وحشی تر است. ادبیات خاص خلق می کند. نشانه های خودش. خواسته های خودش. تو نمی فهمی و یک جا به دامش می افتی. نمی فهمی و می بینی خشمگین شده ای و کلمه ها شبیه یک نامه قطار شده اند. آنقدر که تسکینت دهند. نمی فهمی و می بینی وسط بوئیدن یک تن، تو به همراه کلمه ها رفته ای. رفته ای. رفته ای.

کلمه ها، مسخ ات می کنند. تو با کلمه ها از بیرون روبرو می شوی و با عکس از درون. کلمه را که می خوانی، انگار دوباره حرف به حرف کشفش می کنی. عکس را که میبینی، دوباره موقعیت را لمس می کنی. حس می کنی. زندگی می کنی. عکس از تو لذت لحظه را می گیرد و همان لذت نیم گاز را بارها می دهد نشخوار کنی. کلمه اجازه می دهد به هزار و یک طریق همان یک ثانیه را زندگی کنی. هر بار یک نفر باشی. هر بار جدید باشی. هر بار خودت نباشی. کلمه، نفست را می گیرد. کلمه، از تو جداست. انگار دیگری باشد. انگار یک ناظر همیشگی همراه داشته باشی و بعد، یادت می رود زندگی اگر این نگاه همیشگی نبود، چه شکلی داشت.

زن بالای سرم ایستاده بود و چند تا گیره ی سرد بهم وصل کرد و خواست چند ثانیه ساکت باشم و جدایشان کرد و حرف زد و حرف زد و حرف زد. آخرش، من ماندم و یک ورق که روش چندتایی خط معوج رسم شده بود که یعنی می تپم. یک نشانه ی ثبت شده ی دیگر از تن. بعد بین کلمه و تصویر گیر افتادم. گیر افتادم. گیر افتادم. 

همین جا بود که تمام شدم.

...



مثلا فکر کنیم به وابستگی - تن

ناخن ام در آمد. معمولا در ادبیات عامه از مصدر "ناخن افتادن" استفاده می کنند اما این اتفاقی نبود که افتاد. جریان این بود که وقتی انگشت وسطی پای چپم کوبیده شد به دیوار، کل انگشت به شدت بنفش شد و خون مردگی زیر ناخن ماند و ماند. ناخن انگشتان پا در من، حداقل رشد را دارند. در نتیجه در سه ماهی که گذشت، هنوز هیچ تغییری در رنگش اتفاق نیفتاده بود. دیروز، آمدم کوتاهش کنم (کوتاه کردن در مورد ناخن چهار پنج میلی متری پا فعل خنده داری است! اما خب) و دیدم در حال "ور" آمدن است. از چهار میلیمتری که بود، سه و نیم میلی مترش با حداقل  ِوابستگی، به پا بسته شده بودند. خلاصه ی کلام که ناخن هنوز خون آلود - آغشته به خون خشک البته - در آمد. بی هیچ دردی. بعد، فراموشش کردم.

من آدم خال خالی ایی هستم. قبلا به این شدت خال نداشتم اما سرعت افزایش خال ها جدا خنده دار است. مثلا الان روی دست چپم سیزده خال واضح - و یک خال غیر واضح! - وجود دارد. هیچ کدام از این سیزده عدد را هم به یاد ندارم. یعنی آن سال هایی که کودک تر بودم و حواسم بیشتر به شگفتی های بدنم بوده، هیچ کدام ازاین سیزده تا را ندیده بودم. (انقدر هر بار گفتم که آن سال هایی که کودک بودم و همه دست گرفته اند که مگر دیگر کودک نیستی، این کلمه را با صفت تفضیلی به کار می برم.)  حالا با اغماض که در نظر بگیریم، فرض می کنیم یکی یا دوتایی بوده اند و حافظه ی من یاری نمی کند. از طرف دیگر، آن یک خالِ غیر واضح، کف دست چپم است. این خال، همیشه وظیفه ی جادویی مشخص کردن دست راست و چپم را به عهده داشته. (دروغ چرا! تقریبا تا همین امروز) یعنی در تمام مدت زندگی ام، خاطره ی بسیار واضحی از حضورش را به یاد دارم. حالا، فرایند کم رنگ شدنش، شبیه دیدن عزیزی محتضر در بستر بیماری است.

از اینها بگذریم، می رسیم به صورت. خال های روی صورتم ثبات نسبی بیشتری دارند. با برادری آن سال های دور، یک بار حسابی خندیدیم که چهار خال ِ روی صورتم را اگر به هم وصل کنیم می شود متوازی الاضلاع (و واقعا هم می شد!). حالا، دو تا از این خال ها کمی - واقعا کمی - متورم طور شده اند. این اتفاق پنج شش سال پیش افتاده و بعد متوقف شده اما هر بار که با دقت نگاهشان می کنم، یک حس عجیب بهم می گوید که می خواهی برشان داری؟ (در واقع خال هایی که ترس از گوشتی شدنشان در چهل سال آینده وجود دارد، سه تا هستند. این دو تا را اگر با یک خط به هم وصل کنی، در امتداد خط روی گردن می شود سومی را دید) فرض بفرمایید در نسخ تصویری سه سالگی ام، هر چهارتای این خال ها به وضوح هستند. انقدر ماندنی. انقدر بخشی از من. حالا می شود که خودخواسته، از دستشان بدهم؟ می شود تصوری از خودم داشته باشم که بخشی اش را دانسته حذف کرده باشم؟

بعد، برسیم سراغ موها (موهای سر البته!). آیا مثلا وقتی ما در آینه نگاه می کنیم، توقع داریم خودمان را با رنگ مو یا اندازه ی موی خاصی ببینیم؟ برای موها، همیشه این فرض - و جوانه ی امید! - هست که موها دوباره رشد می کنند و می شود با تغییری دیگر جایگزینشان کرد. یعنی اینبار با تغییری مواجه ایم که دائمی نیست. حالا، این تغییر، روی کنش های ما چه تاثیری دارند؟ (یا اصلا تاثیری دارند؟!) به گمان من حداقل سه پارامتر کیفیت لبخند، نحوه ی دلبری و برق چشم ها را دچار دگرگونی های اساسی می کنند. اما بقیه ی مشخصه های اساسی ما را چطور؟ مثلا کیفیت رویا بینی و سمجی ِ در کار و یا نرم خو بودن؟ با تغییر موها، بقیه شما را متفاوت تر میبینند. این، یکی دومین تفاوت برخورد با موها و خال هاست. (فرضیه ای هست که تغییر مو در خانم ها و تغییر سیبیل در آقایون را هم عرض هم قلمداد می کند. تاثیر شدید روی تمام پارامترهای رفتاری آقایون با همان کیس استادی های به شدت محدود، کاملا تایید می شود!)

تن به تغییرات اساسی تر سپردن چطور؟ عمل کردن بینی؟ پروتز لب؟ تزریق چربی؟ از دست دادن یک عضو؟ (کلیه یا دست و پا) هر کدام از این ها که اتفاق بیفتد، من را چقدر عوض می کند؟ جسمم که دچار چنین تغییر جایگزین نشدنی ایی بشود، من چقدر من می مانم؟ و خب ترمز تخیلات من همیشه اینجاست. 

شدند پنج تا:

از دست دادن بخشی از بدن که کاملا جایگزین پذیر است، بر حسب تصادف.

از دست دادن - یا به دست آوردن بخشی از بدن بر حسب تغییرات خود بدن و بی دخالت خودخواسته ی من.

از دست دادن بخشی از بدن بر حسب خواسته ی من. بی جایگزینی. (تغییر جزئی)

تغییر بخشی از بدن به صورت کاملا خودخواسته و البته برگشت پذیر.

تغییر بخشی از بدن به صورت خودخواسته و برگشت ناپذیر (تغییر به شدت کلی!)

خب، من و جسمم بدجور به هم وابسته ایم و این بدن - همین بدن نازنین و دوست داشتنی و آشنا - کنترلش دست من است و کنترل من هم دست او. این وابستگی دوطرفه و عجیب.

پی نوشت: یک سوال هست که اگر یک بخش بدن من را تغییر بدهند و مثلا با یک عضو پلاستیکی جایگزین کنند، من هنوز منم. حالا اگر این تغییر را مداوم انجام دهند تا کلا اندام من پلاستیکی شود، نقطه ای که من از بودنم تهی می شوم کجاست؟ این دو تا فکر شبیه هم به نظر می رسند با این تفاوت که پشت نوشته ی من، یک خودخواهی (خود پسندی؟ خود پرستی؟) غیر قابل انکار نشسته و با نیش باز، لبخند می زند!

...



 

دخترک، سه سال پیش که برای تیزهوشان سوال حل می کرد، شاگردم بود. دختر دوست پدر. بعد دیدارهایمان کمتر شد. دیدمش، با چشم های پر برقش سلام کرد. مادرش، نشانش داد و گفت موهاش را می بینی؟ عین تو. کوتاه می کندش. به دختر نوجوانی فکر کردم که با مادرش ستیز می کند تا شبیه من باشد. نشستیم به صحبت کردن. از درس هایش گفت. از ورزش کردنش. از تئاتر بازی کردنش و خندیدم که چه جالب ما از همین نگارنده یکی دیگر را آن وقت ها اجرا کردیم. ذوق کرد. امتحان داشت. درس داشت. کم حرف زدیم.

گفت یادت هست آن سال بهم گفتی ژنتیک بخوان؟ از تمام زیست شناسی امسال، همین بخشش را با عشق فعلا خوانده ام. جالب بود. دوست داشتم. دارم روی پیشنهادت فکر می کنم. 

دروغ چرا؟ کیف کردم ازش.

...



سهم

یه گربه ی سیاه فکر کنم عاشقم شده. میاد پشت پنجره. رو هره ی دیوار روبرویی می شینه و روزی چند ساعت نگاهم می کنه. لباس که عوض می کنم سرش رو می ندازه پایین. لبخند که بهش می زنم شق و رق گردنش رو نگه می داره. زیاد که نگاهش می کنم انگار خجالت می کشه. دو سه دور می چرخه و اگر بیخیال نشم، می ره. حواسم که نیست، حواسش هست. هر روز می یاد.

این هم سهم امسال من از بهار!

...



سلیمان

یادم می رود گاهی، که چطور محتاج تاریکی و فاصله می شوم تا فرصت دوباره بیابم برای شیفتگی. برای دل باختن. یادم می رود لذت دوباره بازیافتن را. شعف دوباره فتح کردن مرزهای قدیم را. قنج رفتن دل برای کسی که هست. پررنگم. ...



تیتر هم چیز لعنتی اییست

رفته اند. بوی سیگار توی خانه مانده. اول به شوخی گفتم که نکشید. بعد به درخواست. بعد به خشم. بعد استیصال. بعد به بهانه. اثر نداشت. ده تا؟ پانزده تا؟ بیست تا؟ دود سیگارشان پیچید و حالا رفته اند و بوی بودنشان جا مانده. 

بوی سیگار و طغیان هورمون ها و شروع فصل بهار دست در دست همدیگر، عصبی ام کرده اند. حساب می کنم که دختر، خودت خواستی این روزها را هم بچشی. خواستی یک جور دیگر زیستن را هم انتخاب کنی. زندگی ِ قبلیت یک دست دراز کردن آنطرف تر، هنوز هست. می خواهیش؟ می طلبیش؟ بعد نمی گذارم به جواب برسد. گوش هام را می گیرم. حواسم را پرت می کنم. در را روی وسوسه ی چشیدن می بندم. 

محکم می بندم.

...



گانه

من و برادری را نگاه کرد که کنار هم نشسته بودیم. گفت شما دو تا... مکث کرد. دوقلو ... مکث کرد. دوقلو که نیستید. هوم. هدیه بزرگتر است. دو سه سالی مثلا. خندیدم که کوچکترم من.

پدری تا روز آخر نگران چروک های پوستم ماند.

...



ای کسانی که ایمان آورده اید!

اسم این روزها را بگذارم: روزهای تقوا و شکلات!

...



لطایف

تقویم شبیه یه کتاب جوک بی مزه است. مثلا اینجا نوشته بیست و هشتم. هه هه. مسخره! همین می شه آدم اعتقادش رو به تکرار هم از دست می ده. به لذت سکرآور تکرار. ...



On The Other Side

1 - می گفت یه تشت پر از آب کرده و سرش رو کرده توش و داد زده. داد زده. توی آب داد زده که صداش رو کسی نشنوه. کسی نفهمه. یه جا برای فریاد می خواسته و به آب پناه برده بوده.

2- یه روزهایی پر از اتفاقه. کل سال رو بگردی و سیصد و شصت و چهار روز اضافی داشته باشی و روز آخر امروز باشه و پر از اتفاق باشه. اول یادآور تولد باشه. بعد یادآور برک آپ. بعد مرگ. بعد بچرخه و مسافر بعد از ده سال و نیم برسه و بچرخه و یه نقطه ی پایان رو اینبار واقعی تر ببینی و بفهمی و قبول کنی و به باورش برسی. 

3- داشت کارتون پخش می شد. یه چیزی بین دستام بود که یا می بافتم و یا ورق می زدم و کارتون پخش می شد. رسید به بخش آهنگش. سرم هنوز پایین بود. شروع کردم باهاش خوندن. از خط دوم دیدم صدام در نمی یاد. خش می افته. گلوم رو صاف کردم و خوندم و باز بغض اومد. باز صاف کردم و باز خوندم و باز بغض اومد. تموم که شد، سرفه کردم. سرفه کردم. سرفه کردم. یه صدای درونی گفت آخ. 

4- یه سری کلمه ها یک کتابن. مثل "مذبوحانه". همین کلمه کل مفهوم رو می رسونه. "مذبوحانه". قبول که کنی، می گذری ازش. تموم می شه. کار دیگه ای نمی شه کرد. "مذبوحانه".

5- تونل کندوان، یه نقطه داره که استان عوض می شه. بالا میری، بالا می ری و یه نقطه اش هست که شیب زمین تغییر می کنه. میبینی که سرازیری شروع شده. وسط تونل. کنار همون نقطه ی این روزهام. تموم باید بشه. دلم برگشت به زندگی معمول رو می خواد و اینکه این تعطیلات تموم شه. فرسایشی شده و دیگه در حال له شدنم.

6- کوتاه کردم ناخن ها رو. بلند و کشیده و خوشگل شده بودن. با لاک صورتی خیلی پررنگ. کوتاه کردمشون. 

7- تا ده روز دیگه مثلا، اگر گره ی گلو باز نشه، می رم سراغ موها. حسابی بلند شدن اصلا. 

8- یه صدای درونی گفت آخ. یه صدای درونی دیگه گفت این همه اش یه تلاش مذبوحانه است. صدای دیگه سکوت کرد تا تق تق گرفتن ناخن ها رو بشنوم. یه چیزی درونم گشت تا برای پایان یه آیین بسازه. که باور کنه تموم شده همه چی. یه دهن خالی باز شد و نتونست هیچی بگه. سرفه کرد. سرفه کرد. سرفه کرد.

9- سرفه کرد. سرفه کرد. سرفه کرد.

10- سرفه کرد. سرفه کرد.

11- سرفه کرد.

12- ....

...



تابستون کوتاهه

خیس که ولشان می کنی به حال خودشان - موها را - قطره به قطره تبدیل به نم می شوند و بعد همان رطوبت را هم از دست می دهند و به جاش، تاب بر می دارند. تاب بر می دارند. تاب بر می دارند. جنگل می شوند. آتش می گیرند. در هم می پیچند. شکل می گیرند. می چرخند. حلقه می شوند. وحشی تر می شوند.

دنیای وحشی را باید کشف کرد. دست برد و رام کردش. انگشت ها را توش پیچاند. گاهی به نوازش، گاهی به کنجکاوی، گاهی به شوخی، گاهی به نیاز. میان چنین جنگلی باید نفس کشید. چنگ زد. آخ کشید. نفس زد. آرام گرفت. 

کشف کنی و کشف شوی. گاهی.

 

...



آتیلا

اینجا نوشته:

به فریاد گفت: چون در جهانی دیوانه تنها هستم! خداوند شرور است، خداوند بی رحم است! و من برای پادشاه شدن باید از همه بی رحم تر باشم.

پی نوشت: من تنها نیستم.

...



فشرده

دیدم می شود بروم سر کوهی، دشتی، جای بازی و داد بزنم. زن درونم حرکت کرد و رفت و یک جای باز ایستاد. دیدم که می شود شروع کنم به داد زدن. که آنقدر درد چماله زده و مشت شده و نفس گیر، که جسمم به درد آمده. زن درونم شروع کرد به داد زدن. وسط مهمانی نشسته بودم و با لب های خودم لبخند می زدم و انگار یک گوشه نشسته بودم زن درونم اما، یک جایی داشت برای خودش داد می زد. داد می زد. داد می زد.

داد زدن ها توی سرم تبدیل به جیغ شد. جیغ رفت که بغض شود. که بترکد. چشم هایمان مشترک بود و باید کنترلش می کردم. دو تا سرفه کردم. سرفه ی بعدی. بعدی. بعدی. جسم کنترلم را به دست گرفت و اشک عقب رفت.

خشم، با یک قدم می شود به اشک برسد. آدم است دیگر. گاهی بعضی بدیهیات را فراموش می کند.

...



چرخ

شب قبلش، صحبت کردیم. گفت بیا. گفتم چشم. فردا. قطع کردم و لرزیدم. صداش، پیر شده بود. بدجور پیر شده بود. انگار تازه فهمیده باشم زمان چقدر گذشته. 

فرار کنیم و دور شویم اصلا. زمان بی رحم که می شود، بدجور می شود.

...